Category: اجتماعی

بر اساس یافته های جدید ذوالقرنین همان کوورش است.

253243_372354739536373_997565491_n

تمبر کوروش در امارات متحده عربی/ ام القوین

بر اساس یافته های جدید ذوالقرنین همان کوورش است.

ذوالقرنین یکی از شخصیت‌های قرآن و کتاب مقدس است. بر اساس قرآن، ذوالقرنین، سه لشکرکشی مهم داشت نخست به باختر، سپس به خاور، و سرانجام منطقه‌ای که در آن یک تنگه کوهستانی وجود داشت، او انسان یکتا پرست و مهربانی بود واز طریق دادگری منحرف نمی‌شد و به همین جهت مشمول لطف خدا بود، او یار نیکوکاران و دشمن ستمگران و ظالمان بود و به مال و ثروت دنیا علاقه‌ای نداشت، او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز، او سازنده سدی بود، که در آن به جای آجر و سنگ از آهن و مس استفاده شده‌است و هدف او از ساختن این سد کمک به گروهی مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یاجوج و ماجوج بوده‌است. تا  یک قرن گذشته کمتر مفسر اسلامی  ذوالقرنین را کوروش دانسته است. اما یافته های جدید نگرش تازه ای را بر روی مفسران قران باز کرده است.

وجه تسمیه و ریشه نام ذو القرنین

ریشه‌شناسی این نام اهمیت زیادی دارد” قرن” Corn بن اصلی ذو القرنین است. کرن در زبان فارسی بصورت قور(قورکله)- قور پشت – قعر – قورچ (قوچ=گوسپند نر با شاخهای بزرگ) و… به معنی شاخ و برآمدگی است اما در زبانهای اروپایی بیشتر به معنی تاج بکار می‌رود.

(توضیح اینکه در زبانهای فارسی کهن به قارچ ، قورپایهGor Paye  می گفتند. و قور پایه یا گور پایه  به رعد و برق گفته می شده و معنی آذرخش بوده است. گر Gor به معنی آتش و آذر است  همین گر در عربی به حر و حرارت تبدیل شده است.  از طرفی قارچ حالتی مقعر و تاج گونه دارد شاید بعدها نام کرن و قرن از همین ریشه گرفته شده باشد.  اگر نام کوروش را گوروش بدانیم  Gor + ash  گور به معنی  آتش و درخشش و آذرخش  است و آش یا وش معنی تابان و درخشان می دهد. آش در سانسکریت به معنی درخشان و پر فروغ می دهد. به همین دلیل بعضی زبانشناسان آرش را کوتاه شده آذرخش می دانند و نام کوروش را هم به خورشید منتسب می کنند. به دو دلیل یکی پسوند ” وش” و دوم پیش وند کور زیرا  کور را تغییر یافته خور یا همان خورشید می دانند بنا به نوشتهٔ پلوتارک، نام کوروش در زبان پارسی باستان به معنای «خورشید» بوده‌است. به هر حال همه این احتمالات دور از حقیقت نیست. و بگونه ای با زبانشناسی و اتمولوژی سازگاری دارد. )

اما در زبان عربی(ذو) یعنی صاحب یا دارنده و قرن(Corn) دو معنی دارد معنی اصلی آن شاخ است و مفهوم  تاج را هم در استعاره می دهد اما  معنی آن  شاخ  است و قرنین واژه‌ای است معرب قرنین یعنی دو شاخ که عربی شده از عبری “קרנים”(قرنیم) است. ذو قرنین بر روی هم یعنی تاج دوشاخ دار.

دو شاخ علاوه بر معنی ظاهری معنی و مفهوم گسترده تری داشته‌است و عبارتی بوده‌است برای بیان قدرت و در عهد قدیم برای موجودی بکار می‌رفته‌است که کره زمین بر روی دو شاخ آن قرار داشته‌است. حتی در فارسی هنوز ضرب المثلی هست که می گوید دو شاخ او را شکستم  یا شاخ او را بشکن  که منظور این است قدرت  و توانایی و ابهت او را تحقیر کن و خوار شمار.

بعضی معتقدند  نامگذاری به دارنده دو شاخ  بخاطر آنست که او به شرق و غرب عالم رسید (دارنده شرق و غرب بود) که عرب آن را تعبیر قرنی الشمس (دوشاخ آفتاب) میکند.

*ذوالقرنین در قرآن

داستان ذوالقرنین در قرآن در سوره کهف به این شرح آمده‌است:

و از تو در باره ذو القرنین می‌پرسند. بگو: برای شما از او چیزی می‌خوانم. (۸۳) ما او را در زمین مکانت دادیم و راه رسیدن به هر چیزی را به او نشان دادیم. (۸۴) او نیز راه را پی گرفت. (۸۵) تا به غروبگاه خورشید رسید. دید که در چشمه‌ای گِل‌آلود و سیاه غروب می‌کند و در آنجا مردمی یافت. گفتیم: ای ذو القرنین، می‌خواهی عقوبتشان کن و می‌خواهی با آنها به نیکی رفتار کن. (۸۶) گفت: اما هر کس که ستم کند ما عقوبتش خواهیم کرد. آن گاه او را نزد پروردگارش می‌برند تا او نیز به سختی عذابش کند. (۸۷) و اما هر کس که ایمان آورد و کارهای شایسته کند، اجری نیکو دارد. و در باره او فرمانهای آسان خواهیم راند. (۸۸) باز هم راه را پی گرفت. (۸۹) تا به مکان برآمدن آفتاب رسید. دید بر قومی طلوع می‌کند که غیر از پرتو آن برایشان هیچ پوششی قرار نداده‌ایم. (۹۰) چنین بود. و ما بر احوال او احاطه داریم. (۹۱) باز هم راه را پی گرفت. (۹۲) تا به میان دو کوه رسید. در پس آن دو کوه مردمی را دید که گویی هیچ سخنی را نمی‌فهمند. (۹۳) گفتند: ای ذو القرنین، یأجوج و مأجوج در زمین فساد می‌کنند. می‌خواهی خراجی بر خود مقرر کنیم تا تو میان ما و آنها سدی برآوری؟ (۹۴) گفت: آنچه پروردگار من مرا بدان توانایی داده‌است بهتر است. مرا به نیروی خویش مدد کنید، تا میان شما و آنها سدی برآورم. (۹۵) برای من تکه‌های آهن بیاورید. چون میان آن دو کوه انباشته شد، گفت: بدمید. تا آن آهن را بگداخت. و گفت: مس گداخته بیاورید تا بر آن ریزم. (۹۶) نه توانستند از آن بالا روند و نه در آن سوراخ کنند. (۹۷) گفت: این رحمتی بود از جانب پروردگار من و چون وعده پروردگار من در رسد، آن را زیر و زبر کند و وعده پروردگار من راست است.

*ذوالقرنین در احادیث اسلامی

در برخی احادیث اسلامی ذوالقرنین پیامبر و پادشاه خاور و باختر معرفی شده‌است. در کتاب نصایح چنین آمده‌است:

الله هیچ پیغمبری را پادشاهی نداد به جز پنج تن(بعد از حضرت نوح): ذوالقرنین(به احتمال)، داود، سلیمان =از پیامبری بد شد ، ابراهیم ، یوسف و محمد (رهبر و پیشوا) ؛ ذوالقرنین بر خاور و باختر حکومت کرد.

عمار سابطی روايت كرده كه گفت خدمت حضرت صادق (ع) عرض كردم مقام و منزلت ائمه ما چیست؟ فرمودند: مانند مقام و مرتبه ذوالقرنین و یوشع (از پیامبران بنی اسرائیل و جانشین حضرت موسی) و آصف مصاحب سليمان – كه دلالت بر علو مقام ذوالقرنين دارد.

همچنین در احادیث اسلامی از مسجد ذوالقرنین نیز یاد شده‌است. مسجد و ساختمان بزرگی که درازای آن ۴۰۰ ذراع بوده، که در ساختمان آن از تخته‌های چوب و مس و الواح مسین استفاده شده‌است. درازای هر تخته چوب ۲۲۴ ذراع و فاصله دو دیوار ۲۰۰ ذراع و بلندی دیوارها ۲۲ ذراع گفته شده‌است. و مجلسی به نقل از ثعلبی محل ساخت سد ذوالقرنین را “پایان خاوری سرزمین ترک‏” خوانده‌است.

در کتاب دانیال، دانیال نبی در رویا چنین می‌بیند:

دیدم که ناگاه قوچی نزد نهر ایستاده بود که دو شاخ داشت و شاخهایش بلند بود ویکی از دیگری بلندتر و بلندترین آنها آخربرآمد. و قوچ را دیدم که به سمت باختر و شمال و جنوب شاخ می‌زد و هیچ وحشی با او مقاومت نتوانست کرد و کسی نبود که از دستش رهایی دهد و برحسب رای خود عمل نموده، بزرگ می‌شد.

در متن عبری واژه “קרנים”(قرنیم) به معنی “دوشاخ” استفاده شده‌است.

در ادامه در کتاب دانیال می‌خوانیم: جبرئیل بر او آشکار گشت و خوابش را چنین تعبیر نمود: قوچ صاحب دو شاخ که دیدی پادشاهان ماد و پارس است. در ترجمه عربی کتاب مقدس نام ذوالقرنین در همین فراز آمده‌است:

ترجمه ون دایک:أَمَّا الْکَبْشُ الَّذِی رَأَیْتَهُ ذَا الْقَرْنَیْنِ فَهُوَ مُلُوکُ مَادِی وَفَارِسَ.

ترجمه فارسی قدیم:اما آن قوچ صاحب دو شاخ که آن را دیدی پادشاهان مادیان و فارسیان می‌باشد.

یهـود از بشـارت رؤیای دانیال چنین دریافتند که دوران اسارت آنها با قیام یکی از پادشـاهـان ماد و فارس، و پیروز شـدنش بر شـاهـان بابل، پایان می‌گیرد، و از چنگال بابلیان آزاد خواهند شد. چیزی نگذشـت که کوروش در صحنه حکومت ایران ظاهر شد و کشور ماد و فارس را یکی ساخت، و سلطنتی بزرگ از آن دو پدید آورد، و هـمانگونه که رویای دانیال گفته بود که آن قوچ شاخهایش را به باختر و شرق و جنوب می‌زند کوروش کبیر نیز در هر سه جهت فتوحات بزرگی انجام داد. یهود را آزاد ساخت و اجازه بازگشت به فلسطین به آنها داد.

در کتاب اشعیا نبی باب ۴۴ شماره ۲۸ چنین می‌خوانیم: آنگاه در خصوص کوروش می‌فرماید که شبان من اوست و تمامی مشیتم را به اتمام رسانده به بیت المقدس خواهد گفت که بنا کرده خواهی شد. این جمله نیز قابل توجه‌است که در بعضی از تعبیرات کتاب مقدس، از کوروش تعبیر به عقاب خاور، و مرد تدبیر که از مکان دور خوانده خواهد شد آمده‌است. (کتاب اشعیا نبی باب ۴۶ شماره ۱۱)

*مشخصات ذوالقرنین

ذوالقرنین دارای مشخصاتی بود، از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:

او شخصی با تاج یا کلاهی با دو شاخ است.

خداوند اسباب پیروزی‌ها را در اختیار او قرار داد.

او سه لشکرکشی مهم داشت: نخست به باختر، سپس به خاور و سرانجام به منطقه‌ای که در آنجا یک تنگه کوهستانی وجود داشته، و در هر یک از این سفرها با اقوامی برخورد کرد.

خداوند او را قدرتمند کرده بود و اختیار جان و مال انسانها و عذاب و پاداش به آنها را به او داده بود.

او انسان یکتا پرست و مهربانی بود، و از طریق دادگری منحرف نمی‌شد، و به همین جهت مشمول لطف خاص پروردگار بود.

او یار نیکوکاران و دشمن ظالمان و ستمگران بود، و به مال و ثروت دنیا علاقه‌ای نداشت.

او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز.

او سازنده سدی است که در آن از آهن و مس استفاده شد (و اگر مصالح دیگر در ساختمان آن نیز به کار رفته باشد تحت الشـعاع این فلزات بود) و هـدف او از ساختن این سد کمک به گروهـی مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یاجوج و ماجوج بوده‌است.

او از کسانی بوده که خداوند خیر دنیا وآخرت رابه او عطا کرد. خیر دنیادرسلطنت و قدرت واختیاری که به او عطا شده بود و خیر آخرت، برای اینکه او به گسترش داد و اقامه حق و به صلح و بخشش و رفق و کرامت نفس و گستردن خیر و دفع شر درآدمیان عمل می‌کرد.

چنین بر می‌آید که او به وحی و یا الهام و یا بدست پیغمبری از پیغمبران تایید می‌شد، و به او کمک می‌کرد.

*سد ذوالقرنین

تاریخدانان و تفسیرگران در این باره دیدگاه‌های متفاوتی در تطبیق داستان دارند:

به بعضی از مورخین نسبت می‌دهند که گفته‌اند: سد یادشده در قرآن همان دیوار چین است.

عده دیگری می گویند این سد در محلی بین دریای خزر و دریای سیاه واقع شده است و جایی است که سلسله کوه‌های قفقاز مثل یک دیوار طبیعی راه بین جنوب و شمال را قطع می‌کند و فقط یک راه در تنگه میان این سلسله کوه‌ها وجود دارد، این راه را امروز به نام تنگه داریال می‌خوانند و در ناحیه ولادی کیوکز و تفلیس واقع شده است. هم اکنون نیز بقایای دیوار آهنی در این نواحی هست و مسلما باید همان سد کوروش باشد. در سد ذوالقرنین گفته می‌شود که آهن زیاد به کار رفته و بین دو کوه نیز ساخته شده است، معبر داریال بین دو کوه بلند واقع شده و این سد نیز که آهن زیادی در آن دیده می‌شود در همین دره وجود دارد. از کتب ارمنی بهتر می‌توان شهادت گرفت زیرا بیشتر به وقایع از نزدیک آشنا بوده‌اند. این سد را در کتب ارمنی از زمان قدیم به «بهاک گورایی» خوانده‌اند و «کابان گورایی» هم می گویند معنی هر دو کلمه یکی است و همان معنی «دربند کوروش» یا «گذرگاه کوروش» می‌دهد. زیرا کور قسمتی از نام کوروش است آیا تنها همین شهادت واقعی که الساعه هم وجود دارد نمی‌تواند کفایت کند که سد مزبور را کوروش بنا کرده است؟ از منابع گرجستان نیز همین شهادت را می‌توان یافت در زبان گرجستان از قدیم این دروازه را به نام «دروازه آهنین» میانه خوانده‌اند و ترک‌ها آن را به دامر کپو (قاپو) ترجمه کرده‌اند و امروز هم به همین نام مشهور است. یکی از سیاحان یهودی مشهور موسوم به یوسف که در قرن اول میلادی می زیسته است از این سد نام می‌برد، پس از او «پروکوپیوس» مورخ در قرن ششم میلادی آن را دیده است و سپس یکی از همراهان سردار رومی «بلی سارس» نیز وقتی به این نقطه حمله برد (پانصد و بیست وهشت میلادی) این سد را به چشم دیده است.

از رود کوروش «کُر» هم قبلا نام بردیم، یکی از رودهایی که از جبال قفقاز سرچشمه می‌گیرد به نام «کُر» خوانده می‌شود. در کتب ارمنی و حتی یادداشت‌های آنتونی جان کینسن که در سال ۱۵۵۷ میلادی به ایران آمد، این رود، رود سائرس(= کوروش) خوانده می‌شود.

 

*گمانه زنیها در مورد کیستی ذوالقرنین

در قدیم نظرات متفاوتی بیان شده  از جمله  اسکندر مقدونی –  فریدون – جمشید-  یکی از ملوک یمن و … ذکر کرده‌اند.

اما برخی از مفسران و تاریخ‌دانان  قرنهای اخیر معتقدند  که مشخصاتی که از این فرد در قران و تاریخ‌ها و داستان‌ها آمده‌است با منش تاریخی کوروش بزرگ همسویی دارد.

*تطابق ذوالقرنین با کوروش کبیر

مورخینی که ادعا دارند ذوالقرنین همان کوروش کبیر است دلایل عمده زیر را مطرح می‌کنند:

اشاره به ذوالقرنین در عهد عتیق

سؤال کنندگان درباره ذوالقرنین از پیامبر طبق روایاتی که در شان نزول آیات آمده یهود بوده‌اند، و یا قریش به تحریک یهود. و به این داستان پیش از اسلام و در کتاب یهودیان اشاره شده و تعبیر آن پادشاه ماد و فارس ذکر شده‌است. به قسمت داستان ذوالقرنین در عهد عتیق توجه کنید.

در قرن نوزدهم میلادی در نزدیکی استخر در کنار نهر مرغاب مجسمه ای از کوروش کشف شد که تقریبا به قامت یک انسان است، و کوروش را در صورتی نشان می‌دهد که دو بال همانند بال عقاب از دو جانبش گشوده شد، و تاجی به سر دارد که دو شاخ همانند شاخ‌های قوچ در آن دیده می‌شود. از تطبیق مندرجـات کتاب مقدس با مشـخصات این مجـسمه این احتمال در نظر این مورخین کاملا قوت گرفت که نامیدن کوروش به ذو القرنین (صاحب دو شاخ) از چه ریشه‌ای مایه می‌گرفت، و همچنین چرا مجسمه سنگی کوروش دارای بالهـایی هـمچون بال عقاب است، و به این ترتیب بر گروهی از دانشمندان مسلم شد که شخصیت تاریخی ذو القرنین از این طریق کاملا آشکار شده‌است.

دادگری کوروش

سنگ نوشته‌های نقش رستم، منشور حقوق بشر کوروش بزرگ، و مورخین دوران باستان شخصیت و صفاتی از کوروش بیان می‌کنند که با ذوالقرنین قرآن کاملا تطابق و سازگاری دارد.

*مفسران و تاریخ‌دانانی که به تطابق ذوالقرنین با کوروش کبیر گواهی داده‌اند

مولانا ابوالکلام آزاد، مفسر بزرگ قرآن و وزیر فرهنگ هند در زمان گاندی در تفسیر مجمع‌البیان

ترجمه تفسیر سوره کهف از باستانی پاریزی

علامه طباطبایی در تفسیر المیزان

آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی و ده نفر از مفسران بزرگ قرآن در تفسیر نمونه (مانند قرائتی، امامی، آشتیانی، حسنی، شجاعی، عبدالهی و محمدی)

آیت‌الله میر محمد کریم علوی در تفسیر کشف الحقایق (با ترجمه عبدالمجید صادق نوبری)

حجت‌الاسلام سید نورالدین ابطحی در کتاب ایرانیان در قرآن و روایات

علی شریعتی در کتاب بازشناسی هویت ایرانی اسلامی

صدر بلاغی در قصص قرآن

جلال رفیع در کتاب بهشت شداد

دکتر فاروق صفی زاده در کتاب از کورش هخامنشی تا محمد خاتمی

منوچهر خدایار در کتاب کورش در ادیان آسیای غربی

قاسم آذینی فر در کتاب کورش پیام آور بزرگ

فریدون بدره‌ای در کتاب کورش در قرآن و عهد عتیق

محمد کاظم توانگر زمین در کتاب ذوالقرنین و کورش

آیت‌الله سید محمد فقیه استاد اخلاق، حافظ کل قرآن و نماینده مجلس خبرگان دوم

استاد محیط طباطبایی

حجه‌الاسلام شهید هاشمی نژاد

سر احمدخان بنیان‌گذار دانشگاه اسلامی علیگر هند.

سلطان حسین تابنده گنابادی در کتاب سه داستان عرفانی از قرآن

دکتر عبد المنعم النمر

صابر صالح زغلول

الشیخ الشعراوى

*دیدگاه علمای دینی عرب معاصر

معمولا علمای دینی عرب زبان بدلیل مخالفت با یهودیان علاقه کمی از خود نشان داده‌اند تاکوروش را همان ذوالقرنین بدانند اما دکتر دکتر عبد المنعم النمر بالاترین مقام دینی (وزیر اوقاف و امور دینی مصر) و بزرگترین چهره اسلام شناس معاصر در مصر که مقاله تحقیقاتی وی راجع به کورش ذو القرنین در ماهنامه مشهور جهان عرب بنام مجله العرب شماره ۱۸۴ قبل از فوت ایشان منتشر گردید مورد توجه و بازتاب علمای ازهر واقع شد مقاله او در جهان عرب بازتاب و پذیرش قابل توجهی یافت. او پس از بیان دلایل ابوکلام آزاد و دلایل مفسرین قبلی نتیجه می‌گیرد که ابوالکلام آزاد استدلالهای منطقی ارایه کرده‌است. بعد از مقاله عبدالمنعم النمر مقاله‌های دیگری نیز از سوی اسلام شناسان عرب در تایید ابوکلام آزاد منتشر شده‌است. دکتر عبدالمنعم همچنین یک نظریه جدید را که ادعا نموده‌است ذو القرنین همان فرعون توت آخن می‌باشد را نیز رد کرده و آنرا مستند ندانسته‌است: که مورد توجه جهان عرب قرار گرفت. بعد از عبد المنعم النمر مهمترین شخصیت علمی و مذهبی جهان عرب صابر صالح زغلول در سال 2011 کتاب بسیار مفصل 327 صفحه ای نوشته که دار الکتاب العربی للنشر و التوزیع – القاهرة آنرا توزیع کرده است. تحت عنوان :”مؤسس الدولة الفارسیة وأبو إیران؛ حیاته و فتوحاته وهل هو ذوالقرنین” پایه گذار دولت پارس و پدر ایران- زندگی و پیروزی هایش وپایان کار آیا او ذو القرنین است؟” متفکر بزرگ جهان عرب نظرات مختلف راجع به ذوالقرنین را بیان نموده و از جمله به نگر و دیدگاه – ابوالکلام آزاد و عبد المنعم النمر و الشیخ الشعراوى می پردازد و نتیجه می گیرد که دیدگاه ابوکلام آزاد به واقعیت نزدیک تر است.نکته مهم اینکه تا کنون نظر شیخ الشعراوی در مورد ذو القرنین بودن کوروس از دید عرب ها مخفی نگه داشته شده است.

نوشته: دکتر عجم  این نوشته  ابتدا سال  1385 در وب لاگ دریای فارس و در ویکی پدیا منتشر گردید.

 

سفرنامه ناصر خسرو (متن آسان شده )

 

سفرنامه ناصر خسرو (ساده و روان نویسی شده )

سفر نامه زیر در سال 1392  توسط دکتر محمد عجم بصورت زیر ساده نویسی شده است:

  • تمام تاریخ ها بصورت حرف و جمله عربی نوشته شده بود که به اعداد رقمی برگردانده شد.
  • نوشتن تاریخ ها با عدد(مانند 348 ق) برای اولین بار در قرن هفتم هجری رایج شده و احتمالا اولین بار توسط ابوریحان بیرونی به تقلید از عدد هندی بکار گرفته  شده است  و بنا بر این در زمان ناصر خسرو عدد نویسی و همچنین نقطه و ویرگول، و خط فاصله – و علامت سوال؟ هنوز رایج نشده بود. هرجا چنین علایمی هست مربوط به مصحح (آسان نویس و ساده گردان) است.
  • بعضی واژگان عربی که ناصر خسرو زیاد بکار برده و بنوعی می خواسته تسلط خودش به زبان عربی را به رخ بکشددر داخل () به فارسی برگردانده شده است.
  • بعصی واژگان ناروشن در ()توضیح داده شده است.
  • بعضی واژگان عربی در معنی اصلی بکار نرفته است در () آمده است.

پنجم مارس سال 1046 ميلادي ، ناصرخسرو قبادياني نويسنده، شاعر، فيلسوف و گردشگر پارسی سفر 19000 هزار كيلومتري 7 ساله خود درجهان اسلام را آغاز كرد كه محصول آن كتاب ارزشمند «سفرنامه» بوده است. وي اين سفر تاريخي خود را از شهر مرو (خراسان بزرگتر) آغاز كرد كه 23 اكتبر 1052 ميلادي پايان يافت. سفر ناصرخسرو ششم مارس آغاز شده بود. ناصرخسرو كه در سال 1004 ميلادي در قباديان بلخ خراسان به دنيا آمده بود در سال 1088 در بدخشان درگذشت، بنابراين نزديك به 85 سال عمر كرد. ناصرخسرو كه درجواني علوم و ادبيات عصر خودرا فراگرفته و سفري هم به سند و پنجاب كرده بود تا 42 سالگي عمدتا كار ديواني (دولتي) انجام مي‌داد. وي در جريان سفر خود، در مصر كه حكومت آن را فاطميون شيعه به دست داشتند به اسماعيليه پيوست و در بازگشت به وطن و اقامت در خراسان بزرگتر، به تبليغ طريقه اسماعيليه پرداخت كه حكام سني وقت او را تحت فشار و ارعاب قرار دادند كه از دست آنان به يك آبادي در دامنه كوه‌هاي بدخشان پناه برد، سالها در آنجا زندگي كرد، اشعارش را جمع آوري و كتابهايش را تنظيم و در همانجا درگذشت. در پي عزيمت ناصرخسرو به بدخشان، هوادارانش هم به آنجا رفتند و كار تبليغ ادامه يافت. وي اشعار بسيار سروده كه گفته شده است يازده هزار بيت از آنها باقي مانده است. علاوه بر سفرنامه، تاليفات معروف ديگر او عبارتند از: سعادت نامه، وجه دين و ديوان اشعار. كتاب «گشايش و رهايش» ناصر خسرو تحت عنوان «نالج و ليبريشن» به زبان انگليسي ترجمه شده است. ناصرخسرو در اشعارش كه در «روشنايي نامه، يا شش فصل» موجود است برادري، زندگاني برادروار و فلسفه اي را كه اخوان الصفاء مروّج آن بودند تشويق كرده است. به باور مورخان روس، شيعه اسماعيليه در بدخشان تاجيكستان نتيجه كوشش و آموزش هاي ناصرخسرو بوده است. سفرنامه ناصرخسرو اطلاعات جامعي درباره تاريخ، جغرافيا و وضعيت زندگاني مردم، جمعيت، طرز حكومت و بناهاي تاريخي و… مناطق مورد ديدار به دست مي‌دهد و يك كتاب مرجع بشمار مي‌آيد. وي در سفر طولاني خود پس از عبور از حاشيه درياي مازندران، از بين النهرين، سوريه، حجاز، مصر و نقاط متعدد ديگر ديدن كرده بود.

ناصر خسرو قبادياني، حكيم ناصر بن خسرو بن حارث القبادياني بلخي مروزي، نامدار به حجت، قباديان از نواحي بلخ 394 ـ يمگان بدخشان481 ق. شاعر و نويسنده، متكلم و فيلسوف، جهانگرد و مبلغ اسماعيليه گويا از خانواده محتشمي كه به كارهاي دولتي و شغل ديواني مي پرداختند، برآمد و در بلخ داراي ثروت و املاكي بوده است. از كودكي به فراگيري دانش ها و فنون و ادبيات پرداخت و قرآن را از بر كرد و كمابيش در همه  دانش هاي متداول عقلي و نقلي، مانند رياضيات و طب و موسيقي و نجوم و فلسفه و كلام و حكمت متألهين استادي يافت. در جواني به دربار شاهان و اميران راه يافت و به گفته خودش “بارگاه ملوك عجم و سلاطين را چون سلطان محمود غزنوي (389 ـ 421) و پسرش مسعود (421 ـ432) » ديده است. در كارهاي ديواني و متصرف «در اموال و اعمال سلطاني» بود و عنوان «اديب» و «منشي فاضل» داشت و با پادشاهان وقت و وزراي برجسته هم مجلس و هم پياله بود.

در آغاز در بلخ در خدمت غزنويان به سر مي برد ولي پس از افتادن آن شهر به دست سلجوقيان (432) به خدمت آنان درآمد و به مرو، مقر حكومت ابوسليمان چغري بيگ بن داود بن مكائيل بن سلجوق (451) رفت و در درگاه او نيز مقامي در خور يافت. در دوره خدمتش نزد غزنويان يا سلجوقيان به هند و سند و تركستان سفر كرد (شايد به قصد آشنايي با ملل و اديان و مذاهب گوناگون.

از جواني شعر مي سرود و همچون بيشتر شاعران زمان به باده نوشي و عشق ورزي و گفتن اشعار مدح و غزل و هزل مي گذرانيد و شاعر و دبير ملازم دربار بود. رفته رفته از اين نوع زندگي سرخورد و در پي يافتن حقيقت برآمد ولي پاسخ هايي كه به پرسش هاي بي شمار وي درباره راز خلقت و حكمت شرايع در ظاهر تنزيل و طريقه ظاهريان داده مي شود.

وي را قانع و مجاب نساخت. در 437 كه در جوزجانان از توابع بلخ بود يك ماه پيوسته شراب مي خورد تا آنكه شبي در خواب ديد كه يكي وي را گفت: «چند خواهي خوردن از اين شراب كه خرد از مردم زايل كند اگر بهوش باشي بهتر، من جواب گفتم كه حكما جز اين چيزي نتوانستند ساخت كه اندوه دنيا كم كند، جواب داد كه بيخودي و بيهوشي راحتي نباشد، حكيم نتوان گفت كسي را كه مردم را به بيهوشي رهنمون باشد، بلكه چيزي بايد طلبيد كه خرد و هوش را به افزايد. گفتم كه من اين را از كجا آرم؟ گفت جوينده يابنده باشد و پس سوي قبله اشارت كرد و ديگر سخن نگفت.

پس از اين خواب، ناصر خسرو دستخوش تحول روحي شديدي شد و ترك شراب گفت و نخست به مرو رفت و از شغل ديواني كناره گرفت و آنگاه رهسپار سفر حج شد (23 شعبان 437) و از راه نيشابور و سمنان و ري و قزوين به آذربايجان رفت و در تبريز، قطران شاعر را ديد و از آنجا از راه مرند و خوي و وان و اخلاط و بتليس و ميافارقين و آمد و حران به سرزمين شامات رسيد و در هنگامي كه هنوز ابوالعلاي معري (363 ـ 449) زنده بود، وارد شهر معره النعمان شد.

از معره النعمان به طرابلس و صيدا و فلسطين رفت و در 5 رمضان 438 به بيت المقدس رسيد و از آنجا رهسپار مكه شد و پس از گزاردن حج به بيت المقدس بازگشت (5 محرم 439). آنگاه از راه خشكي به طينه و از آنجا با كشتي به تونس و از تونس به مصر رفت. در مصر سه سال به سر برد و به مذهب اسماعيلي گرويد و به خدمت خليفه فاطمي المستنصربالله ابوتميم معد بن علي (427 ـ487) رسيد.

ناصر خسرو از درجات هفتگانه اسماعيليان، درجات مستجيب، مأذون وداعي را پيمود و به درجه حجتي رسيد و از سوي امام فاطمي اداره قسمت خراسان (يا «جزيره خراسان» در تقسيمات اسماعيليان) بدو واگذار شد. هنگام اقامت در مصر دوبار ديگر به مكه سفر كرد و حج گزارد (339، 440). در 441 مصر را ترك گفت و پس از رفتن به مكه و گزاردن حج (442) از راه طائف و تهامه و يمن و لحساء و بصره و ارجان و اصفهان و نايين و تون و قاين و سرخس در 26 جمادي الاخري 444 ق به بلخ بازگشت. در بازگشت به وطن به ترويج مذهب اسماعيلي و دعوت به سوي خليفه فاطمي و مباحثه با علماي اهل سنت پرداخت. اما ديري نگذشت كه بر اثر دشمني و مخالفت متعصبان و علماي اهل سنت و حكام سلجوقي ناگزير به ترك بلخ شد (پيش از 453) و به نيشابور و مازندران و سرانجام به يمگان در ناحيه بدخشان كه شهري استوار در ميان كوه ها بود پناه برد و ظاهراً تا آخر عمر در آنجا بوده و به اداره كار دعوت اسماعيلي در خراسان سرگرم بوده است. پس از مرگ پيكرش را در يمگان به خاك سپردند و مزار وي در شمار زيارتگاه هاي معروف اسماعيليان درآمد. سال مرگ وي را برخي منابع با اختلاف 458، 471 و جز آن نيز گفته اند.

اقامت طولاني ناصر خسرو در يمنگان كه برابر برخي منابع بيش از 25 سال به درازا كشيد تأثير فراواني در ارتقاي فكري مردم بدخشان و انتشار مذهب اسماعيلي در ميان آنان داشته است و هنوز هم در آن ناحيه مذهب اسماعيلي هواداران بسيار دارد و اسماعيليان آنجا ناصر خسرو را «پير ناصر خسرو» يا «شاه ناصر خسرو» مي گويند. ناصر خسرو بي گمان از شاعران بسيار توانا و سخن آور پارسي به ويژه در قصيده سرايي است. از ويژگي هاي شعر او شكوه در بيان، انسجام و آهنگ محكم جمله ها و روشني عبارت ها است.

در شعر ناصر خسرو مشخصات سبك خراساني به وضوح ديده مي شود. اشتراك او در شيوه بيان با رودكي، فرخي، عنصري، كسايي و فردوسي بسيار است. اما شيوه او زهد و مناقب است، نه مدح و غزل و از اين رو به مديحه گوياني همچون عنصري مي تازد و غزلگويان و شاد خواران را نكوهش مي كند و آنها را به خودداري از وصف شمشاد و لاله و زلفك عنبري  فرا مي خواند. جهاني كه در منظره او پديدار مي شود، جهان خاصي است كه فرسنگ ها با جهان فرخي و منوچهري و عنصري فاصله دارد.

همان اندازه كه فردوسي به گذشته دلبسته است، ناصر خسرو به انديشه هاي مذهبي و اخلاقي (اسماعيليه) سرگرم است و سخن را داراي پايگاهي والا مي شمرد كه نبايد آن را بيهوده صرف كرد. شعر ناصرخسرو در واقع شعري خردمندانه است كه احساسات و عواطف در آن زير نفوذ خرد و قوانين اخلاقي ويژه قرار دارد: «سخن حجت بشنو كه همي ماند ـ نرم و با قيمت و نيكو چو خزاد كن * سخن حكمتي و خوب چنين بايد ـ صعب و بايسته و در تافته چو آهن.» وي از جواني به دانش و فلسفه عشق مي ورزيد و در نوشته و اشعار او اصلاحات نجوم، رياضيات، جبر و مقابله، فلسفه و دين هاي گوناگون جا به جا آمده است.

با همه اينها، نبايد پنداشت كه انديشه هاي بلند و جلوه هاي تعقل و حكمت در شعر او چنان است كه مجال ورود به صور خيال(رویاپردازی) شاعرانه نمي دهد. در واقع در شعر او عنصر خيال در نقطه اوج قرار دارد، و در  اشعارش تفكر و عاطفه در كنار عناصر خيال(پندار) همواره در حركت است.

او همچنين به علت تعمق در مسايل ديني و توجه بسيار به قرآن، از مجازها و تشبيهات خاص قرآن در شعر خود كمابيش بهره برده است. وقتي ناصر خسرو طبيعت را وصف مي كند، انديشه كامكاري از آن را ندارد و به نتيجه هايي كه منوچهري و فرخي و خيام به دست آورده اند اعتنايي نمي كند، بلكه بي درنگ ضدي در برابر زيبايي هاي آن مي گذارد و نتيجه مي گيرد كه بايد رخت سفر بر بست و به جمع آوري توشه و زاد راه پرداخت. جهان ناصر خسرو جهاني است زاينده و ميرنده و همين سبب اندوه بي پايان او است.

او از واژگان پارسی کهن استفاده برده با اين همه، ناصر خسرو در جاي جاي شعرهايش از تركيب ها و واژگان عربي بيش از آنچه رواج داشته، بهره جسته است تا بهتر راه را بر ورود مباحث حكمي و انديشه هاي فلسفي اش در شعر هموار سازد. از ناصر خسرو كتاب هايي به نثر در شرح عقايد اسماعيليه به جا مانده كه همه آنها همچون اشعارش فصيح و استوار است

از آثارش:

ـ ديوان در 11047 بيت شامل قصايد و مقطعات و ابيات متفرقه. ديوان ناصر خسرو پر است از عقايد ديني، اخلاق انتقاد از شاهان و اميران ترك و شاعران مديحه سرا، شكايت از مردم عامي و عالمان و فقيهان خراساني و اعتراض به دستگاه خلفاي عباسي و نيز وصف طبيعت، ستايش پيامبر و علي (ع) و خاندان او، پند و اندرز و سخنان حكيمانه. اين ديوان تاكنون بارها و از جمله به كوشش سيد نصرالله تقوي و مقدمه سيد حسن تقي زاده و با همكاري مجتبي مينوي و علي اكبر دهخدا در 1304 ـ 1306 ش در تهران و به كوشش مجتبي مينوي و مهدي محقق در 1353 ش در تهران به چاپ رسيده است؛

ـ جامع الحكمتين؛

ـ زاد المسافرين؛

ـ وجه دين؛

ـ سفرنامه؛  كتابي از ناصر خسرو قبادياني (394ـ481 ق) در شرح مسافرت هفت ساله وي ( از 437ـتا 444) به آسياي صغير و شامات و مصر و عربستان. اين اثر كه به نثري بسيار خلاصه ،ساده و بي آلايش و روان و دل انگيز نوشته شده ظاهراً نخستين كتاب ناصر خسرو به نثر است كه پس از پايان سفر از يادداشت هاي روزانه خود تنظيم كرده است. برخي قراين حكايت از آن دارند كه اين سفرنامه خلاصه اي از يك متن اصلي است كه اينك در دست نيست. گویا ناصر خسرو وقایع سفر خود را بسیار مفصل نوشته و از روی آن نوشته ها سفرنامه اش را بصورت خلاصه و چکیده نگارش کرده است. چنانكه در زندگينامه ناصر خسرو آمده است وي در پي خوابي كه در جوزجانان ديد، آهنگ سفر حج كرد (6 جمادي الاخري 437) و نخست از راه شبرغان، ده بارياب، سمنگان، طالقان و مرورود به مرو بازگشت و از كار ديواني كناره گرفت و در 23 شعبان همان سال سفرش را به همراه برادر كهترش و يك غلام هندي آغاز كرد و از قسمت هاي شمالي و غربي ايران به شهرهاي ارمنستان، آسياي صغير، حلب، طرابلس، شام، فلسطين، مصر ـ كه نزديك سه سال در آنجا ماند ـ قيروان (تونس)، نوبه، سودان و عربستان رفت و در اين مدت چهار بار حج گزارد و در حج آخر از راه طائف و يمن و لحسا به بصره رسيد (443) و سپس از ارجان به اصفهان شتافت (444) و در جمادي الاخر همان سال به بلخ بازگشت.

**********       سفرنامه   ************

سفرنامه که دستاورد سفر 7 ساله است و حاوي اطلاعات دقيق و گرانبهاي جغرافيايي و تاريخي و بيان عادات و آداب مردم ممالك و نواحي گوناگون است. ناصر خسرو در تنظيم و نگارش سفرنامه رعايت صداقت، امانت و بي طرفي را كرده و همچون مهندسي دقيق و معماري كار ديده و با تجربه و دانشمندي آگاه به دانش اقتصاد و جامعه شناسي در اوضاع و احوال شهرها و مساحت ها و مسافت ها و نحوه ساختمان ها و بناهاي تاريخي و اوضاع جغرافيايي و شهرسازي و شيوه گذاردن زندگي مردم و ميزان محصول و تجارت و اقتصاد سخت دقيق شده و نكته هاي باريك را از نظر دور نداشته است.

مطلب همه جا با جمله هاي كوتاه و دلنشين و توصيف هاي كامل بيان شده است. سفرنامه سرشار از واژه هاي زيباي فارسي است كه بيشتر آنها تا به امروز رواج دارند. شيوه نثر اين كتاب، تركيبي است از نثر دوره غزنوي و نثرهاي دوره هاي بعد و آن را بايد از سرمشق هاي گرانبهاي ساده نويسي و ايجاز شمرد.

ناصر خسرو بیشتر از 5 سال از هفت سال سفر خود را در سرزمین های عرب گذرانده است و توصیف او از سرزمین و مردم عرب بهترین و قدیمی ترین توصیف جغرافیایی و گزارش خبری میدانی و مشاهداتی است. سفرنامه‌ی دربردارنده‌ی یادداشت‌های مشاهدات میدانی و گاه روزانه‌ی سفر هفت ساله‌ی او از ۴۳۷ تا ۴۴۴ ق. به ایران، آسیای صغیر، شامات، عربستان و مصر است. وی همه‌ی دیده‌های خود از اوضاع و احوال شهرها و دستاوردهای سفرش را جمع آوری و سپس در این کتاب به اختصارآورده است. سفرنامه‌ی ناصرخسرو از نظر تاریخی، جغرافیایی، جامعه‌شناختی و زبان‌شناختی اهمیت فراوان دارد. خود او گوید:

برخاستم از جای و سفر پیش گرفتم * نه از خانه ام یاد آمد و نه از گلشن و منظر.

از سنگ بسی ساخته ام بستر و بالین * وز ابر بسی ساخته‌ام خیمه و چادر .

گاهی به زمینی که در او آب چو مرمر * گاهی به جهانی که در او خاک چو اخگر .

گه دریا گه بالا گه رفتن بی راه * گه کوه و گهی ریگ و گهی جوی

گهی جو ینده و پورسنده همی رفتم از این شهر بدان شهر * جوینده همی گشتم از این بحر بدان بحر.

سفرنامه ناصرخسرو ، به جهت دربرداشتن اطلاعاتي چون آداب و رسوم و سنت هاي و مذاهب ملت ها، رخدادهاي تاريخي، باورهاي سياستمداران و روابط سياسي و اقتصادي دولت ها؛ در ميان انواع ادبي، جايگاهي ممتاز دارد. از سوي ديگر كيفيت بالاي وصف، ميزان دقت و اسلوب داستاني ساده و روان در برخي سفرنامه ها موجب شده است تا اين گونه نوشته ها به عنوان يك فن ادبي مستقل با عنوان ادبيات سفرنامه اي، مطرح و جزئي از ادبيات داستاني به شمار رود.سفرنامه هاي ناصرخسرو (قرن 5ه) و ابن بطوطه (قرن 8ه)، از جمله بهترين اين گونه آثار در ادبيات قديم فارسي و عربي محسوب مي شوند. در سفرنامه ناصرخسرو مسائل جغرافيايي و توصيف ظاهري شهرها و مكان هاي ويژه بيش از ديگر امور، برجستگي دارد. نثر آن نيز ساده و روان است و با رعايت كوتاه نويسي، به توصيف امور جزيي نيز پرداخته است.سفرنامه ابن بطوطه نيز آيينه اي از آداب و آيين ها، وضعيت اقتصادي، اجتماعي و سياسي سرزمين هاي گوناگون، به ويژه سرزمين هاي اسلامي است. توصيفات وي نيز در قالب نثر روان و محاوره گونه، بيان شده است. بهره گيري از اصطلاحات مختلف اداري، بازرگاني، كشاورزي و… نيز از خصوصيات سبك وي محسوب مي شود. اين ويژگي ها، سفرنامه هاي ناصرخسرو و ابن بطوطه را در زمره بهترين سفرنامه هاي ادبيات فارسي و عربي جاي داده است.

سفرنامه به زبان هاي مختلف برگردانيده شده است از جمله به فرانسوي (شارل شفر، پاريس 1881 م)، روسي (برتلس، لنينگراد 1933 م)، اردو (محمد ثروت الله، 1937م؛ سپس به كوشش خواجه الطاف حسين حالي با مقدمه اي بسيار مفصل از او در سرگذشت ناصر خسرو در 1882 م در دهلي،  عبدالرزاق كاني پور؛ دهلي 1941 م)، به عربي (يحيي الخشناب، 1945م)، به تركي (عبدالوهاب طرزي، استانبول 1950م)، انگليسي (تاكسون ويلر، نيويورك 1985م) و آلماني (فون ملزر، اتريش 1993.

به كوشش محمود غني زاده سلماسي در 1341 ق در برلين و به كوشش محمد دبير سياقي در 1335 ش در تهران به چاپ رسيده است.

 

ـ

  1. ـ گشايش و رهايش؛
  2. ـ خوان اخوان؛
  3. ـ روشنايي نامه؛
  4. ـ سعادتنامه؛
  5. اختيار الامام و اختيار الايمان؛
  6. ـ بستان العقول؛
  7. ـ دليل المتحيرين؛
  8. ـ عجايب الصنعه؛
  9. ـ عجايب الحساب و غرايب الحساب؛
  10. ـ كتاب اندر رد مذهب محمد زكريا؛
  11. ـ لسان العالم؛
  12. ـ مصباح؛
  13. ـ مفتاح * مفتح الرساله؛

ـ رساله در جواب 99 سوال فلسفي كه همراه ديوان او در 1304 ـ 1306 ش به چاپ رسيده است. همچنين به ناصر خسرو كتاب هاي فراواني منسوب است كه در صحت انتساب همه آنها بدو بايد به ديده ترديد نگريست. از جمله اين كتاب ها عبارتند از

1ـ آفاق نامه* آفاق و انفس ؛

2ـ ارشاد السالكين؛

3ـ اكسير اعظم؛

4ـ الف نامه؛

5ـ ترجيح بند ؛

6ـ تفسير قرآن؛

7ـ چراغنامه (چاپ كراچي 1958م)؛

8ـ خلق نيكو خلق بد؛

9ـ دستور اعظم؛

10ـ رساله الندامه في زاد القيامه* سوانح عمري؛

11ـ رساله در تسخير كواكب (چاپ بمبئي)؛

12ـ رساله روحيه (چاپ كراچي 1958 م)؛

13ـ شش فصل * روشنايي نامه مثنور؛

14ـ عالم صغير و عالم كبير؛

15ـ قانون اعظم؛

16ـ كتاب در علم يونان؛

17ـ كلام پير؛

18ـ كنز الحقايق؛

19ـ مستوفي في الفقه؛

20ـ نور نامه؛

21ـ هفت گناه.

 

بخش ها یا گفتارهای  سفرنامه

  1. زندگی در مرو
  2. خواب ناصر خسرو
  3. عزم نیشابور و کسوف
  4. زیارت شیخ بایزید بسطامی و طلب اهل علم
  5. ری، کوه دماوند و نوشادر
  6. – قزوین، رییس علوی آن و صنعت کفشگری در قزوین
  7. – بقال خرزویل
  8. – شاه‌رود، سپیدرود و دریای آبسکون
  9. – شمیران در ولایت دیلم
  10. – از شمیران تا تبریز
  11. – قطران تبریزی
  12. – مرند، هسودان، خوی، برکری، وان، اخلاط و بطیس
  13. – ارزن، میافارقین(Silvan) دیاربکر ترکیه ، نصریه
  14. – آمد
  15. – حران
  16. – قرول و مرد عرب شصت ساله
  17. – سروج، فرات، منبج، حلب
  18. – جند قنسرین، سرمین، معمره النعمان و استوانه سنگینش
  19. ۰ – ابوالعلاء معری
  20. – کویمات، حما، آب عاصی
  21. – عرقه، طرابلس و مردمان شیعه‌اش
  22. – طرابرزن، جبیل و بیروت
  23. – صیدا
  24. – صور
  25. – عکه، عین‌البقر
  26. – زیارت قبور انبیای بنی اسرائیل
  27. – شهر طبریه
  28. – حیفا
  29. ۰ – قیساریه، کفرسایا، کفرسلام
  30. – رمله (فلسطین)
  31. – بیت المقدس
  32. – مسجد قدس و جوانب آن
  33. – بیت اللحم
  34. – سفر به حجاز
  35. – بازگشت به بیت المقدس
  36. – رمله، عسقلان، طینه، تنیس
  37. – قاهره
  38. – صفت شهر مصر و ولایتش
  39. – اسکندریه و مناره آن
  40. – قیروان، سلجماسه و اندلس
  41. – دریای قلزم
  42. – جنوب مصر
  43. – صفت شهر قاهره
  44. – صفت فتح خلیج
  45. – صفت شهر مصر، پوست پلنگی گاوها، مرغ خانگی بزرگ حبشیها، خرهای ابلق
  46. – آسایش در مصر
  47. – صفت خوان سلطان و قیاس با بارگاه سلاطین عجم سلطان محمود و غزنوی و پسرش مسعود
  48. – سیر سلطان مصر
  49. – بیرون شدن از مصر و صفت مدینة النبی
  50. – مکه
  51. – بازگشت به مصر
  52. – بازگشت به خانه، اسیوط، خشخاش و افیون
  53. – اخمیم، اسوان و نوبه
  54. – ضیقه
  55. – عیذاب
  56. – جده
  57. – صفت شهر مکه شرفها الله تعالی
  58. – صفت زمین عرب و یمن
  59. ۰ – صفت مسجد الحرام و بیت کعبه
  60. – صفت کعبه
  61. – صفت اندرون کعبه
  62. – صفت گشودن در کعبه شرفهاالله تعالی
  63. – عمره جعرانه
  64. – پس از حج چهارم
  65. – لحسا و طائف
  66. – پس از طائف
  67. – اعراب بدوی و خوراک ایشان
  68. – فلج و مردم فقیر جنگ‌طلبش
  69. – نقاشی ناصرخسرو و حیرت اعراب بدوی
  70. – به سوی بصره
  71. – یمامه و مردمان زیدی مذهبش
  72. – لحسا
  73. – بوسعیدیان شهر لحسا
  74. – تا کسی دعوی بوسعیدی نکند
  75. – حجرالاسود مغناطیس مردمان است!
  76. – خوراک مردمان لحسا
  77. – حدود لحسا (إحصاء- احساء)
  78. – نزدیک من بدویان با اهل إحسا نزدیک باشند به بی‌دینی
  79. – بصره
  80. – امیران پارسی بصره
  81. – گرمابه‌بان ما را به گرمابه راه نداد
  82. – مشاهد امیرالمؤمنین علی(ع) در بصره
  83. – ادامه حکایت گرمابه و گرمابه‌بان
  84. – صفت مد و جزر بصره و جوی های آن
  85. – شهر ابله
  86. -صفت اعمال بصره
  87. – پس از بصره
  88. – آبادان
  89. – پس از آبادان
  90. – مهروبان
  91. – ارجان
  92. – لردگان و لنجان
  93. – اصفهان
  94. – از اصفهان تا طبس
  95. – طبس
  96. – تون
  97. – قاین
  98. – سرخس، مروالرود، باریاب و سنگلان – بلخ

 

 

چنين گويد ابومعين الدين ناصر خسرو القبادينی المروزی تاب الله عنه که من مردی دبيرپيشه بودم و از جمله متصرفان در اموال و اعمال سلطانی ، و به کارهای ديوانی مشغول بودم و مدتی در آن شغل مباشرت نموده در ميان اقران شهرتی يافته بودم .در ربيع الآخبر سال سبع و سی و چهارصد که اميرخراسان ابوسليمان جعفری بيک داودبن مکاييل بن سلجوق بود از مرو برفتم که هر حاجت که در آن روز خواهند باری تعالی و تقدس روا کند.به گوشه ای رفتم و دو رکعت نماز بکردم و حاجت خواستم تا خدای تعالی و تبارک مرا توانگری دهد .

چون به نزديک ياران و اصحاب آمدم يکی از ايشان شعری پارسی می خواند . مرا شعری برخوان .هنوز بدو نداده بودم که او همان شعر بعينه(همانند آن) آغاز کرد .آن حال به فال نيک گرفتم و با خود گفتم خدای تبارک و تعالی حاجت مرا روا کرد .

پس از آن جا به جوزجانان شدم وقرب يک ماه ببودم و شراب پيوسته خوردمی.  پيغمبر صلی الله عليه و آله و سلم می فرمايد که قولوا الحق و لو علی انفسکم .

************ تغییر و تحول درونی و آغاز سفر*************

شبی در خواب ديدم که يکی مرا گفت چند خواهی خوردن از اين شراب که خرد از مردم زايل کند ، اگر به هوش باشی بهتر . من جواب گفتم که حکما(دانشمندان) جز اين چيزی نتوانستند ساخت که اندوه دنيا کم کند .جواب داد که بيخودی و بيهوشی راحتی نباشد، حکيم نتوان گفت کسی را که مردم را بيهوشی رهنمون باشد ، بلکه چيزی بايد طلبيد که خرد و هوش را به افزايد. گفتم که من اين را از کجا آرم . گفت جوينده يابنده باشد ، و پس سوی قبله اشارت کرد و ديگر سخن نگفت. چون از خواب بيدار شدم، آن حال تمام بر يادم بود برمن کار کرد و با خود گفتم که از خواب دوشين(دیشب) بيدار شدم بايد که از خواب چهل ساله نيز بيدار گردم . انديشيدم که تا همه افعال و اعمال خود بدل(تغییر) نکنم فرح(آرامش) نيابم .

روز پنجشنبه ششم جمادی الاخر سال 437 ق نيمه دی ماه پارسيان سال بر چهارصد و ده يزدگردی سر و تن بشستم و به مسجد جامع شدم و نماز بکردم و ياری خواستم از باری تعالی به گذاردن آنچه بر من واجب است و دست بازداشتن از منهيات(نهی شده ها) و ناشايست چنان که حق سبحانه و تعالی فرموده است.

******** شبرگان تا سرخس  1

پس از آن جا به شبورغان رفتم . شب به ديه بارياب بودم و از آن جا به راه سنگلان و طالقان به مروالرود شدم .

پس به مرو رفتم و از آن شغل که به عهده من بود معاف(عفو -کناره گیری) خواستم و گفتم که مرا عزم سفر قبله(مکه) است .پس حسابی که بود جواب گفتم و از دنيايی آنچه بود ترک کردم الا اندک ضروری .

و بيست و سيوم شعبان به عزم نيشابور بيرون آمدم و از مرو به سرخس شدم که سی فرسنگ باشد و از آن جا به نيشابور چهل فرسنگ است .

*****نیشابور2  ***

روز شنبه يازدهم شوال در نيشابور شدم .

چهارشنبه آخر اين ماه کسوف بود و حاکم زمان طغرل بيک محمد بود برادر جعفری بيک . و مدرسه ای فرموده بود به نزديک بازار سراجان و آن را عمارت(بنا -ساخت) می کردند . و او به ولايت گيری به اصفهان رفته بود بار اول و دوم ذی القعده از نيشابور بيرون رفتم در صحبت خواجه موفق که خواجه سلطان بود .

**** دامغان 3

به راه کوان به قومس(کومیشان) دامغان رسيديم و زيارت شيخ بايزيد بسطامی بکردم قدس الله روحه .

روز آدينه روز هشتم ذی القعده از آن جا مدتی مقام کردم و طلب اهل علم کردم . مردی نشان دادند که او را استاد علی نسائی می گفتند . نزديک وی شدم  مردی جوان بود سخن به فارسی همی گفت به زبان اهل ديلم و موی گشوده جمعی پيش وی حاضر . گروهی اقليدس خواندند و گروهی طب وگروهی حساب . در اثنای سخن می گفت که بر استاد ابوعلی سينا رحمه الله عليه چنين خواندم و از وی چنين شنيدم . همانا غرض وی آن بود تا من بدانم که او شاگرد ابوعلی سيناست . چون با ايشان در بحث شدم او گفت من چيزی سپاهانه دانم و هوس دارم که چيزی بخوانم . عجب داشتم و بيرو ن آمدم گفتم چون چيزی نمی داند چه به ديگری آموزد .

و از بلخ تا به ری سه صد و پنجاه فرسنگ حساب کردم . و گويند از ری تا ساوه سی فرسنگ است و از ساوه به همدان سی فرسنگ و از ری به سپاهان پنجاه فرسنگ و به آمل سی فرسنگ .

و ميان ری و آمل کوه دماوند است مانند گنبدی که آن را لواسان گويند و گويند بر سر چاهی است که نوشادر از آن جا حاصل می شود و گويند که کبريت نيز . مردم پوست گاو ببرند و پر نوشادر کنند و از سر کوه بغلطانند که به راه نتوان فرود آوردن .

****قزوین 4

پنجم محرم سال 438  ق دهم مرداد ماه سال خمس عشر و اربعمائه(415) از تاريخ فرس(فارس) به جانب قزوين روانه شدم و به ديه قوهه رسيدم . قحط بود و آن جا يک من نان جو به دو درهم می دادند . از آن جا برفتم ، نهم محرم به قزوين رسيدم . باغستان بسيار داشت بی ديوار و خار و هيچ چيز که مانع شود در رفتن راه نبود .و قزوين را شهری نيکو ديدم باروی حصين(بلند و محکم) و کنگره بر آن نهاده و بازارها خوب الا آنکه آب در وی اندک بود در کاريز به زيرزمين . و رئيس آن شهر مردی علوی بود و از همه صناع ها(صنعتگران) که در آن شهر بود کفشگر بيش تر بود . دوازدهم محرم سال 438  ق از قزوين برفتم به راه بيل و قبان که روستاق قزوين است . و از آن جابه ديهی که خرزويل خوانند . من و برادرم وغلامک هندو که با ما بود زادی اندک داشتيم . برادرم به ديه رفت تا چيزی از بقال بخرد ، يکی گفت که چه می خواهی بقال منم . گفتم هرچه باشد ما را شايد که غريبيم و برگذر(در حال عبور) . گفت هيچ چيز ندارم!

بعد از آن هر کجا کسی از اين نوع سخن گفتی ، گفتمی بقال خرزويل است .

5 ***دريای آبسکون(خزر)

چون از آن جا برفتم نشيبی قوی(سرازیری تند) بود چون سه فرسنگ برفتم ديهی از حساب(جزو) طارم بود برزالحير می گفتند . گرمسير و درختان بسيار از انار و انجير بود و بيش تر خودروی بود . و از آن جا برفتم رودی بود که آن را شاه رود می گفتند . بر کنار ديهی بود که خندان می گفتند و باج می ستاندند از جهت امير اميران و او از ملوک ديلميان بود و چون آن رود از اين ديه بگذرد به رودی ديگر پيوندد که آن را سپيد رود گويند و چون هردو رود به هم پيوندند به دره ای فرود رود که مشرق است از کوه گيلان و آن آب به گيلان می گذرد و به دريای آبسکون(خزر) رود و گويند که هزار و چهارصد رودخانه در دريای آبسکون ريزد، و گفتند يکهزار و دويست فرسنگ دور است ، و در ميان دريا جزاير است و مردم بسيار و من اين حکايت را از مردم شنيدم.

6    ولايت طارم***

اکنون با سر حکايت و کار خود شوم ، از خندان تاشميران سه فرسنگ بيابانکی است همه سنگلاخ و آن قصه ولايت طارم است و به کنار شهر قلعه ای بلند بنيادش برسنگ خاره نهاده است سه ديوار در گرد او کشيده و کاريزی به ميان قلعه قلعه فرو بريده تا کنار رودخانه که از آن جا آب بر آورند و به قلعه برند و هزار مرد از مهتر زادگان ولايت در آن قلعه هستند تا کسی بيراهی و سرکشی نتواند کرد و گفتند آن امير را قلعه های بسيار در ولايت ديلم باشد و عدل و ايمنی تمام باشد چنان که در ولايت او کسی نتواند که از کسی چيزی بستاند و مردمان که در ولايت وی به مسجد آدينه روند همه کفش ها را بيرون مسجد بگذارند و هيچ کس آن کسان را نبرد و اين امير نام خود را بر کاغذ چنين نويسد که مرزبان الديلم خيل جيلان ابوصالح مولی اميرالمومنين و نامش جستان ابراهيم است . در شميران مردی نيک ديدم از دربند بود نامش ابوالفضل خليفه بن علی الفلسوف . مردی اهل بود و با ما کرامت ها کرد و کرم ها نمود و با هم بحث ها کرديم و دوستی افتاد ميان ما . مرا گفت چه عزم داری. گفتم سفر قبله را نيت کرده ام ، گفت حاجت من آنست که به وقت مراجعت گذر بر اينجا کنی تا تو را باز ببينم . بيست و ششم محرم از شميران می رفتم چهاردهم صفر را به شهر سراب رسيدم و شانزدهم صفر از شهر سراب برفتم و از سعيدآباد گذشتم .

شهر تبريز*************7

بيستم صفر سال 438 به شهر تبريز رسيدم و آن پنجم شهريور ماه قديم بود و آن شهر قصبه(شهر) آذربايجان است شهری آبادان . طول و عرضش به گام پيمودم هريک هزار و چهارصد بود و پادشاه ولايت آذربايجان را چنين ذکرمی کردند در خطبه الامير الاجل سيف الدوله و شرف المله ابومنصور و هسودان بن محمد مولی اميرالمومنين . مرا حکايت کردند که بدين شهر زلزله افتاد شب پنجشنبه هفدهم ربيع الاول سال 434 و در ايام مسترقه(پنج روزی که بر ماه دوازدهم از سال شمسی می افزایند) بود پس از نماز خفتن بعضی از شهر خراب شده بود و بعضی ديگر را آسيبی نرسيده بود و گفتند چهل هزار آدمی هلاک شده بودند .

در تبريز قطران نام شاعری را ديدم شعری نيک می گفت اما زبان فارسی نيکو نمی دانست . پيش من آمد ديوان منحيک و ديوان دقيق بياورد و پيش من بخواند و هر معنی که او مشکل بود از من پرسيد با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند .

مرند*******8

چهاردهم ربيع الاول از تبريز روانه شديم به راه مرند و با لشکری از آن امير و هسودان تا خوی بشديم و از آن جا با رسولی برفتم تا برکری و از خوی تا برکری سی فرسنگ است و در روز دوازدهم جمادی الاول آن جا رسيديم

وان(شهری در ترکیه امروزی)

و از آن جا به “وان وسطان” رسيديم در بازار آن جا گوشت خوک همچنان که گوشت گوسفند می فروختند و زنان و مردان ايشان بر دکان ها نشسته شراب می خوردند بی تحاشی(بدون حاشیه بدون مشکل) و از آن جا به شهر” اخلاط” رسيدم هيژدهم( 18) جمادی الاول و اين شهر سرحد مسلمانان و ارمنيان است و از برکری تا اينجا نوزده فرسنگ است و آن جا اميری بود او را نصرالدوله گفتندی عمرش زيادت از صد سال بود پسران بسيار داشت هر يکی را ولايتی داده بود و در اين شهر اخلاط به سه زبان سخن گويند تازی و پارسی و ارمنی و ظن من آن بود که اخلاط(مخلوط) بدين سبب نام آن شهر نهاده اند و معامله به پول باشد و رطل(واحدپول) ايشان سيصد درم باشد .

بيستم جمادی الاول از آن جا برفتم و به رباطی رسيدم برف و سرمايی عظيم بود و در صحرايی در پيش شهر مقداری راه چوبی به زمين فرو برده بودند تا مردم روز برف و د مه (در مه) بر هنجار آن چوب می روند . از آن جا به شهر بطليس رسيدم به دره ای در نهاده بود. آن جا عسل خريديم صد من به يک دينار برآمده بود به آن حساب که به ما بفروختند و گفتند در اين شهر کس باشد که او را در يک سال سيصد چهارصد خيک(مشک یا ظرف تولید شده از پوست گاو) عسل حاصل شود . و از آن جا برفتيم قلعه ای ديديم که آن را “قف انظر”  می گفتند . يعنی به ايست بنگر . از آن جا بگذشتم ، به جايی رسيدم که آن جا مسجدی بود می گفتند که اويس قرنی قدس الله روحه ساخته است . و در آن حد  مردم را ديدم که در کوه می گرديدند و چوبی چون درخت سرو می بريدند . پرسيدم که از اين چه می کنيد گفتند اين چوب را يک سر در آتش می کنيم و از ديگر سر آن قطران بيرون می آيد همه در چاه جمع می کنيم و از آن چاه در ظروف می کنيم و به اطراف می بريم . و اين ولايت ها که بعد از “اخلاط” ذکر کرده شد و اينجا مختصر کرديم از حساب ميافارقين(نزدیک دیاربکر) باشد .

9 شهر ارزن***

از آن جا به شهر ارزن شديم شهری آبادان و نيکو بود با آب روان وبساتين(بوستان ها) و اشجار (درخت ها ) و بازارهای نيک و در آن جا به ميارفاتين از اين راه که ما آمديم پانصد و پنجاه و دو فرسنگ بود و روز آدينه بيست و ششم جمادی الاول سال 438 ق و در اين وقت برگ درخت ها هنوز سبز بود . پاره ای عظيم بود ا ز سنگ سفيد برشده هر سنگی مقدار پانصد من .

و به هر پنجاه گزی برجی عظيم ساخته هم از اين سنگ سفيد که گفته شد . و سرباره همه کنگره ها بر نهاده چنان که گويی امروز استاد دست ازش باز داشته است . و اين شهر را يک در است از سوی مغرب و درگاهی عظيم برکشيده است به طارقی سنگين و دری آهنين بی چوب بر آن جا ترکيب کرده . و مسجد آدينه ای دارد که اگر صفت آن کرده شود به تطويل(طولانی) انجامد . هرچند صاحب کتاب شرحی هرچه تمام تر نوشته است و گفته که متوضای(وضو خانه) که در آن مسجد ساخته اند چهل حجره در پيش است و دو جوی آب بزرگ می گردد در همه خانه ها يکی ظاهر استعمال را و ديگر تحت الارض پنهان که ثقل(سنگین بزرگ) می برد و چاه ها پاک می گرداند .

و بيرون ازاين شهرستان در ربض کاروانسراها و بازارهاست و گرمابه ها و مسجد جامع ديگری است که روز آدينه آن جا هم نماز (جمعه) کنند . و از سوی شمال سوری ديگر است که آن را محدثه گويند هم شهری است با بازار و مسجد جامع و حمامات(گرمابه ها) همه ترتيبی ، و سلطان ولايت را خطبه چنين کنند:

الامير الاعظم عزالاسلام سعدالدين نصرالدوله و شرف الملة ابونصر احمد”  مردی صدساله و گفتند که هست . و رطل (ظرف پیمانه. واحدسنجش)  آن جا چهارصد و هشتاد درم سنگ باشد . اين امير شهری ساخته است برچهارفرسنگ ميافارقين و آن را نصريه نام کرده اند .

10 ***آمد

و از آمد تا ميافارقين نه فرسنگ است .ششم روز از دی ماه قديم به شهر آمد رسيديم . بنياد شهر بر سنگی يک لخت نهاده . وطول شهر به مساحت دو هزار گام باشد و عرض هم چندين . و گرد او سوری کشيده است از سنگ سياه که خشت ها بريده است از صد منی تا يک هزار منی و بيش تر اين سنگ ها چنان به يکديگر پيوسته است که هيچ گل و گچ در ميان آن نيست . بالای ديوار بيست ارش ارتفاع دارد و پهنای ديوار ده ارش . به هر صد گز برجی ساخته که نيمه دايره آن هشتاد گز باشد و کنگره او هم از اين سنگ .

و از اندرون شهر در بسيار جای نردبان های سنگين بسته است که بر سر باور تواند شد . و بر سر هر برجی جنگ گاهی ساخته . و چهار دروازه بر اين شهرستان است همه آهن بی چوب هر يکی روی به جهتی از عالم .شرقی را باب(دروازه) الدجله گويند غربی را باب الروم .شمالی را باب الارمن و جنوبی را باب التل.

و بيرون اين سوُر(دیواربلند) سور ديگر است هم از اين سنگ بالای آن ده گز.و همه ی سرهای ديوار کنگره و از اندرون کنگره ممری ساخته چنان که با سلاح تمام مرد بگذرد و بايستد وجنگ کند به آسانی .و اين سور بيرون را نيز دروازه های آهنين برنشانده اند مخالف دروازه های اندرونی چنان که چون از دروازه های سوُر اول در روند مبلغی(مقداری) در فصيل(دیوار کوتاه) ببايد رفت تا به دروازه ی سوُر دوم رسند و فراخی فصيل(پهنای دیوار کوتاه) پانزده گز باشد . و اندر ميان شهر چشمه ای است که از سنگ خاره بيرون می آيد مقدار پنج آسيا گرد , آبی به غايت خوش و هيچ کس نداند که از کجا می آيد .و در آن شهر اشجار و بساتين است که از آن آب ساخته اند .

و امير وحاکم آن شهر پسر آن نصر الدوله است که ذکر رفت .و من فراوان شهر ها و قلعه ها ديدم در اطراف عالم در بلاد عرب و عجم(فارس) و هند و ترک مثل شهر” آمد” هيچ جا نديدم که بر روی زمين چنان باشد و نه نيز از کسی شنيدم که گفت چنان جای ديگر ديده ام . و مسجد جامع هم از اين سنگ سياه است چنان که از آن راست و محکم تر نتواند ديد . و درميان جامع دويست و اند ستون سنگين برداشته اند هر ستونی يکپارچه سنگ و بر ستون ها طاق زده است همه از سنگ و بر سر طاق ها باز ستون ها زده است کوتاه تر از آن .و صفی ديگر طاق زده بر سر آن طاق های بزرگ .و همه بام های اين مسجد به خر پشته پوشيده همه تجارت ونقارب و منقوش و مدهون(روغنکاری و نقاشی) کرده است. و اندر ساحت(محوطه وسط) مسجد سنگی بزرگ نهاده است و حوضی سنگين مدور عظيم بزرگ بر سر آن نهاده است و ارتفاعش قامت مردی و دور دائره آن دو گز و نايژه ای برنجين از ميان حوض بر آمده که آبی صافی به فواره از آن بيرون می آيد چنان که مدخل و مخرج آن آب پيدا نيست .و متوضای(وضوخانه) عظيم بزرگ و چنان نيکو ساخته است که به از آن نباشد الا که سنگ آمد که عمارت کرده اند همه سياه است و از آن ميافارقين سپيد و نزديک مسجد کليسايی است عظيم به تکلف هم از سنگ ساخته و زمين کليسيا مرخم کرده به نقش ها .و درين کليسيا بر طارم آن که جای عبادت ترسايان(مسیحیان) است دری آهنين مشبک(سوراخ سوراخ) ديدم که هيچ جای آن دری نديده بودم .و از شهر” آمد” تا حران دو راه است يکی را هيچ آبادانی نيست و آن چهل فرسنگ است .و بر راهی ديگر آبادانی و ديه های بسيار است و بيش تراهل آن نصاری باشد و آن شصت فرسنگ باشد .ما با کاروان به راه آبادانی شديم .صحرايی به غايت هموار بود الا آن که چندان سنگ بود که ستور البته هيچ گام بی سنگ ننهادی .روز آدينه بيست و پنجم جمادی الآخر سال 438 به حران رسيديم دوم آذرماه قديم هوای آن جا در آن وقت چنان بود که هوای خراسان در نوروز. از آن جا برفتيم به شهری رسيديم که قرول نام آن بود .جوانمردی ما را به خانه خود مهمان کرد .چون در خانه ی وی در آمديم عربی بدوی در آمد نزديک من آمد شصت ساله بوده باشد و گفت قران به من بياموز. قل اعوذ برب الناس او را تلقين می کردم(یاد می دادم)  و او با من می خواند چون من گفتم من الجنه و الناس گفت ارايت الناس نيز بگويم من گفتم که آن سوره بيش از اين نيست .پس گفت آن سوره نقاله الحطب کدام است و نمی دانست که اندر سوره تبت حماله الحلب گفته است نه نقاله الحطب و آن شب چندان که با وی بازگفتم سوره قل اعوذ برب ياد نتوانست گرفتن ,مردی عرب شصت ساله !.

11شام روم شرقی(سوریه)******

شنبه دوم رجب 438 به سروج آمديم و دوم از فرات بگذشتيم و به منبج رسيديم .و آن نخستين شهری است از شهرهای شام ,اول بهمن ماه قديم بود و هوای آن جا عظيم خوش بود .هيچ عمارت از بيرون شهر نبود و از آن جا به شهر حلب رفتم .از ميافارقين تا حلب صد فرسنگ باشد .حلب(آلپو) را شهر نيکو ديدم باره ای عظيم دارد ارتفاعش بيست و پنج ارش قياس کردم و قلعه ای عظيم همه بر سنگ نهاده به قياس چند بلخ باشد همه آبادان و بناها بر سر هم نهاده .و آن شهر باجگاه(گمرک) است ميان بلاد شام و روم و ديار بکر و مصر و عراق .و از اين همه بلاد تجار و بازرگانان آن جا روند .چهار دروازه دارد باب اليهود , با ب الله , با ب الجنان , باب انطاکيه(شهر رومی باستانی امروزه در ترکیه قرار دارد) و سنگ بازار آن جا رطل ظاهری چهار صد و هشتاد درم باشد و از آن جا چون سوی جنوب روند بيست فرسنگ حما باشد و بعد از آن حمص و تا دمشق پنجاه فرسنگ باشد از حلب و از حلب تا انطاکيه دوازده فرسنگ باشد و به شهر طرابلس همين قدر و گويند تا قسطنطنيه(استانبول) دويست فرسنگ باشد . يازدهم رجب از شهر حلب بيرون آمديم به سه فرسنگ ديهی بود جند قنسرين(شهر باستانی در منطقه حلب سوریه) می گفتند. و ديگر روز چون شش فرسنگ شديم به شهر سرمين رسيديم بارو نداشت .شش فرسنگ ديگر شديم معره النعمان بود باره ای سنگين داشت شهری آبادان و بر در شهر اسطوانه ای سنگين ديدم چيزی در آن نوشته بود به خطی ديگر از تازی(غیر از عربی) . از يکی پرسيدم که اين چه چيز است گفت طلسم کژدمی است که هرگز عقرب در اين شهر نباشد و نيايد و اگر از بيرون آورند و رها کنند بگريزد و در شهر نيايد .

بالای آن ستون ده ارش(آرنج تا نوک انگشت بزرگ) قياس کردم , و بازارهای او بسيار معمور(آّباد) ديدم و مسجد آدينه شهر بر بلندی نهاده است در ميان شهر که از هر جانب که خواهند به مسجد در شوند سيزده درجه بر بالا بايد شد و کشاورزی ايشان همه گندم است و بسيار است و درخت انجير و زيتون و پسته و بادام و انگور فراوان است .

ابوالعلاء معری*******12

و آب شهر از باران و چاه باشد در آن مردی بود که ابوالعلاء معری می گفتند نابينا بود و رئیس شهر او بود .

نعمتی بسيار داشت و بندگان و کارگران فراوان و خود همه شهر او را چون بندگان بودند و خود طريق زهد پيش گرفته بود گليمی پوشيده و در خانه نشسته بود . نيم من نان جوين را تبه کرده که جز آن هيچ نخورد و من اين معنی شنيدم که در سرای باز نهاده است و نواب و ملازمان او کار شهر می سازند مگر به کليات که رجوعی به او کنند و وی نعمت خويش از هيچ کس دريغ ندارد و خود صائم الليل(روزه دار ) باشد و به هيچ شغل دنيا مشغول نشود , و اين مرد در شعر وادب به درجه ای است که افاضل شام و مغرب و عراق مقرند که در اين عصر کسی به پايه ی او نبوده است و نيست , و کتابی ساخته است آن را الفصول و الغايات نام نهاده و سخن ها آورده است مرموز و مثل ها به الفاظ فصيح و عجيب که مردم بر آن واقف نمی شوند مگر بر بعضی اندک و آن کسی نيز که بر وی خواند ,چنان او را تهمت کردند که تو اين کتاب را به معارضه ی قرآن کرده ای .و پيوسته زيادت از دويست کس از اطراف آمده باشند و پيش او ادب و شعر خوانند و شنيدم که او را زيادت ازصد هزار بيت شعر باشد , کسی از وی پرسيد که ايزد تبارک و تعالی اين همه مال ومنال تو را داده است چه سبب است که مردم را می دهی و خويشتن نمی خوری .جواب داد که مرا بيش از اين نيست که می خورم و چون من آن جا رسيدم اين مرد هنوز در حيات بود

شهر حما******13

پانزدهم رجب 438 از آن جا به کويمات شديم.و از آن جا به شهر حما شديم شهری خوش آبادان بر لب آب غاصی و اين آب را از آن سبب عاصی گويند که به جانب روم می رود .يعنی چون از بلاد اسلام به بلاد کفر می رود عاصی است و بر آب دولاب های(دوُل آب) بسيار ساخته اند .پس از آن جا راه دو می شود يکی به جانب ساحل و آن غربی شام است و يکی جنوبی به دمشق می رود .ما به را ه ساحل رفتيم .در کوه چشمه ای ديدم که گفتند هر سال چون نيمه شعبان بگذرد آب جاری شود از آن جا و سه روز روان باشد و بعد از سه روز يک قطره نيايد تا سال ديگر .مردم بسيار آن جا به زيارت روند و تقرب جويند و به خداوند سبحانه و تعالی و عمارت و حوض ها ساخته اند آن جا چون از آن جا گذشتيم به صحرايی رسيديم که همه نرگس بود شکفته چنان که تمامت آن صحرا سپيد می نمود از بسياری نرگس ها .

از آن جا برفتيم به شهری رسيديم که آن را عرقه می گفتند .چون از عرق دو فرسنگ بگذشتيم به لب دريا رسيديم و برساحل دريا روی از سوی جنوب پنج فرسنگ برفتيم به شهر طرابلس رسيديم و از حلب تا طرابلس چهل فرسنگ بود بدين را ه که ما نرفتيم .روز شنبه پنجم شعبان آن جا رسيديم .حوالی شهر همه کشاورزی و بساتين(بوستان ها) و اشجار بود و نيشکر بسيار بود , و درختان نارنج و ترنج و موز و ليمو و خرما و شيره نيشکر در آن وقت می گرفتند .شهر طرابلس چنان ساخته اند که سه جانب او با آب درياست که چون آب دريا موج زند مبلغی بر باروی شهر بر رود چنان که يک جانب که با خشک دارد کنده ای عظيم کرده اند و در آهنين محکم بر آن نهاده اند . جانب شرقی بارو از سنگ تراشيده است و کنگره ها و مقاتلات همچنين . و اراده ها بر سر ديوار نهاده . خوف ايشان از طرف روم باشد که به کشتی ها قصد آن جا کنند . و مساحت شهر هزار ارش است در هزار ارش تيمه چهار و پنج طبقه و شش نيز هم هست و کوچه ها و بازهار ها نيکو پاکيزه که گويی هر يکی قصری است آراسته و هر طعام و ميوه و ماکول که در عجم (ایران) ديده بودم همه آن جا موجود بود بل به صد درجه بيش تر . و در ميان شهر مسجدی آدينه عظيم پاکيزه و نيکو آراسته و حصين ، و در ساحت مسجد قبه ای بزرگ ساخته و در زير قبه حوضی است از رخام و در ميانش فواره برنجين و در بازار مشرعه ای ساخته است که به پنج نايژه آب بسيار بيرون می آيد که مردم برمی گيرند و فاضل بر زمين می گذرد و به دريا می رود ، و گفتند که بيست هزار مرد در اين شهر است ، و سواد و روستاق های بسيار دارد ، و آن جا کاغذ نيکو سازند مثل کاغذ نيکو سازند مثل کاغذ سمرقندی بل بهتر ، و اين شهر تعلق به سلطان مصر داشت ، گفتند سبب آن که وقتی لشکری از کافر روم آمده بود و اين مسلمانان به آن لشکر جنگ کردند و آن لشکر را قهر کردند سلطان مصر خراج از آن شهر برداشت و هميشه لشکری از آن سلطان آن جا نشسته باشد و سالاری بر سر آن لشکر تا شهر را از دشمن نگاه دارند ، و باجگاهی است آن جا که کشتی های که از اطراف روم و فرنگ و اندلس و مغرب بيايد عشر به سلطان دهند ، و ارزاق لشکر از آن باشد ، و سلطان را آن جا کشتی ها باشد که به روم و سقيله و مغرب روند و تجارت کنند ، و مردم اين شهر همه شيعه باشند ، و شيعه به هر بلاد مساجد نيکو ساخته اند . در آن جا خانه ها ساخته بر مثال رباط ها اما کسی در آن جا مقام نمی کند و آن را مشهد خوانند و از بيرون شهر طرابلس هيچ خانه نيست مگر مشهد(آرامگاه) دو سه چنان که ذکر رفت . پس از اين شهر همچنان بر طرف دريا روی سوی جنوب . به يک فرسنگی حصاری ديدم که آن را قلمون می گفتند ، چشمه ای آب اندرون آن بود . از آن جا برفتم به شهر طرابرزن و از طرابلس تا آن جا پنج فرسنگ بود .

** شهر جبيل 14

نو از آن جا به شهر جبيل رسيديم و آن شهری است مثلث چنان که يک گوشه آن به درياست ، و گرد وی ديواری کشيده بسيار بلند و حصين ، و همه گرد شهر درختان خرما و ديگر درخت های گرمسيری . کودکی را ديدم گلی سرخ و يکی سپيد تازه در دست داشت و آن روز پنجم اسفندارمذ ماه قديم سال بر چهارصد و پانزده از تاريخ عجم . و از آن جا به شهر بيروت رسيديم .

طاقی سنگين ديدم چنان که راه به ميان آن طاق بيرون می رفت ، بالای آن طاق پنجاه گز تقديم کردم ، و از جوانب او تخته سنگ های سفيد برآورده چنان که هر سنگی از آن زيادت از هزار من بود ، و اين بنا را از خشت به مقداری بيست گز جهد در آغوش دو مرد گنجد ، و بر سر اين ستون ها طاق ها زده است به دو جانب همه از سنگ مهندم چنان که هيچ گچ و گل در اين ميان نيست ، و بعد از آن طاقی عظيم بر بالای آن طاق ها به ميانه راست ساخته اند به بالای پنجاه ارش ، و هر تخته سنگی را که در آن طاق بر نهاده است هر يکی را هشت ارش قياس کردم در طول و در عرض چهار ارش که هر يک از آن تخمينا هفت هزار من باشد فواطن همه سنگ ها را کنده کاری و نقاشی خوب کرده چنان که در چوب بدان نيکويی کم کنند ، و جز اين طاقی بنای ديگر نمانده است بدای حوالی . پرسيدم که اين چه جای است گفتند که شنيده ايم که اين در باغ فرعون بوده است و بس قديم است ، و همه صحرای آن ناحيت ستون های رخام است و سرستون ها و تن ستون ها همه رخام منقوش مدور و مربع و مسدس و مثمن(4 ظلعی – شش ظلعی و هشت ظلعی) و سنگ عظيم صلب که آهن بر آن کار نمی کند وبدان حوالی هيچ جای کوهی نه که گمان افتد که از آن جا بريده اند و سنگی ديگر همچو معجونی می نمود آن چنان که سنگ های ديگر مسخر آهن بود . و اندر نواحی شام پانصد هزار ستون يا سر ستون و تن بيش افتاده است که هيچ آفريده نداند که آن چه بوده است يا از کجا آورده اند .

*** شهر صيدا 15

پس از آن به شهر صيدا رسيديم هم بر لب دريا . نيشکر بسيار کشته بودند . و باره ای سنگين محکم دارد و سه دروازه و مسجد آدينه خوب با روحی تمام . همه مسجد حصيرهای منقش انداخته و بازاری نيکو آراسته چنان که چون آن بديدم گمان بردم که شهر را بياراستند قدوم سلطان را يا بشارتی رسيده است . چون پرسيدم گفتند رسم اين شهر هميشه چون باشد . و باغستان و اشجار آن چنان بود که گويی پادشاهی ساخته است به هوس ، و کوشکی در آن برآورده و بيش تر درخت ها پربار بود .

** شهر صور

چون از آن جا پنج فرسنگ بشديم به شهر صور رسيديم .شهری بود درکنار دريا سنجی بوده بود و آن جا آن شهر ساخته بود و چنان بود که باره شهرستان صد گز بيش بر زمين خشک نبود باقی اندر آب دريا بود و باره ای سنگين تراشيده و درزهای آن را به قير گرفته تا آب در نيايد ، و مساحت شهر هزار در هزار قياس کردم و نيمه پنج شش طبقه بر سر يک ديگر و فواره بسيار ساخته و بازارهای نيکو و نعمت فراوان . و اين شهر صور معروف است به مال و توانگری درميان شهر های ساحل شام ، و مردمانش بيش تر شيعه اند . و قاضی بود آن جا مردی سنی مذهب پسر ابوعقيل می گفتند مردی نيک و توانگر .و بر در شهر مشهدی راست کرده اند و آن جا بسيار فرش و طرح و قناديل و چراغدان های زرين و نقره گين نهاده ، و شهر بر بلندی است و آب شهر از کوه می آيد ، و بر در شهر طاق های سنگين ساخته اند و آب بر پشت آن طاق ها به شهر اندر آورده و در آن کوه دره ای است مقابل شهر که چون روی به مشرق بروند به هجده فرسنگ به شهر دمشق رسند .

*** شهرستان عکه 16

و چون ما از آن جا هفت فرسنگ برفتيم به شهرستان عکه رسيديم و آن جا مدينه عکا نويسند .شهر بر بلندی نهاده زمينی کج و باقی هموار و در همه ساحل که بلندی نباشد شهر نسازند از بيم غلبه آب دريا و خوف امواج که بر کرانه می زند . و مسجد آدينه در ميان شهر است و از همه شهر بلندتر است و اسطوانه ها همه رخام است . در دست راست قبله از بيرون قبر صالح پيغمبر عليه السلام . و ساحت مسجد بعضی فرش سنگ انداخته اند و بعضی ديگر سبزی کِشته ، و گنبد که آدم عليه السلام آن جا زراعت کرده بود و شهر را مساحت کردم درازی دو هزار ارش بود و پهنا پانصد ارش(250 متر) ، باره به غايت محکم و جانب غربی و جنوبی آن با درياست و بر جانب جنوب مينا(بندر) است ، و بيش تر شهر های ساحل را ميناست و آن چيزی است که جهت محافظت کشتی ها ساخته اند مانند اسطبل که پشت بر شهرستان دارد . و ديوارها بر لب آب دريا در آمده و درگاهی پنجاه گز بگذاشته بی ديوار الا آن که زنجيرها سست کنند تا به زير آب فرو روند و کشتی بر سر آن زنجير از آب بگذرد و باز زنجيرها بکشند تاکسی بيگانه قصد اين کشتی ها نتواند کرد .

و به دروازه شرقی بر دست چپ چشمه ای است که بيست وشش پايه فرو بايد شد تا به آب رسند و آن را عين البقر گويند و می گويند که آن چشمه را آدم عليه السلام پيدا کرده است و گاو خود را از آن جا آب داده و از آن سبب آن چشمه را عين البقر می گويند . و چون از اين شهرستان عکه سوی مشرق روند کوهی است که اندر آن مشاهد انبياست عليهم السلام پيدا کرده است و گاو خود را از آن جا آب داده و از آن سبب آن چشمه را عين البقر می گويند . و چون ازاين شهرستان عکه سوی مشرق روند کوهی است که اندر آن مشاهد انبياست عليهم السلام و اين موضع از راه برکنار است کسی را که به رمله رود .

مرا قصد افتادکه آن مزارهای متبرک را ببينم و برکات از حضرت ايزد تبارک و تعالی بجويم . مردمان عکه گفتند آن جا قومی مفسد در راه باشند که هر که را غريب بينند تعرض رسانند و اگر چيزی داشته باشد بستانند . من نفقه( وسایل) که داشتم در مسجد عکه نهادم و از شهر بيرون شدم از دروازه شرقی روز بيست و سيوم شعبان سال 438 اول روز زيارت قبر عک کردم که بای شهرستان او بوده است و او يکی از صالحان وبزرگان بوده و چون با من دليلی نبود که آن راه داند متحير می بودم ناگاه از فضل باری تبارک و تعالی همان روز مردی با من پيوست که او از آذربايجان بود و يک بار ديگر آن مزارت متبرکه را دريافته بود دوم کرت بدان عزيمت روی بدان جانب آورده بود .بدان موهبت شکر باری را تبارک و تعالی دو رکعت نماز بگذاردم و سجده شکر کردم که مرا توفيق می داد تا برعزمی که کرده بودم وفا می کردم

به ديهی رسيدم که آن را پروة می گفتند ، آن جا قبر عيش و شمعون عليها السلام را زيارت کردم و از آن جا به مغاک رسيدم که آن را دامون می گفتند ، آن جا نيز زيارت کردم که گفتند قبر ذوالکفل است عليه السلام و از آن جا به ديهی ديگر رسيدم که آن را اعبلين می گفتند و قبر هود عليه السلام آن جا بود زيارت آن دريافتم . اندرحظيره او درختی خرتوت بود و قبر عزيز النبی عليه السلام آن جا بود زيارت آن کردم و روی سوی جنوب برفتم به ديهی ديگر رسيدم که آن را حظيره می گفتند و بر جانب مغربی اين ديه دره ای بود و در آن دره چشمه آب بود پاکيزه که از سنگ ساخته و سقف سنگين در زده و دری کوچک بر آن جا نهاده چنان که مرد به دشواری در تواند رفتن و دو قبر نزديک يکديگر آن جا نهاده يکی از آن شعيب عليه السلام و ديگری از آن دخترش که زن موسی عليه السلام بود . مردم آن ديه آن مسجد و مزار را تعهد نيکو کنند از پاک داشتن و چراغ نهادن و غيره .و آن جا به ديهی شدم که آن را اربل می گفتند و بر جانب قبله آن ديه کوهی بود و اندر ميان آن کوه حظيره ای و اندر آن حظيره چهار گور نهاده بود از آن فرزندان يعقوب عليه السلام که برادران يوسف عليه السلام بودند ، و از آن جا برفتم تلی ديدم زير آن تل غاری بود که قبر مادر موسی عليه السلام در آن غار بود . زيارت آن جا دريافتم و از آن جا برفتم دره ای پيدا آمد به آخر آن دره دريايی به ديد(نظر) آمد کوچک و شهر طبريه بر کنار آن درياست .

طول آن دريا به قياس شش فرسنگ و عرض آن سه فرسنگ باشد و آب آن دريا خوش بامزه وشهر بر غربی درياست و همه آب های گرمابه های شهر و فضله آب ها بدان دريا می رود و مردم آن شهر و ولايت که برکنار آن درياست همه آب از اين دريا خورند ، و شنيدم که وقتی اميری بدين شهر آمده بود ، فرمود که راه آن پليدی ها و راه آب های چرکين که در آن جا بود بگشودند باز آب دريا خوش شد ، و اين شهر را ديوار ندارد و بناهای بسيار در ميان آب است و زمين دريا سنگ است و منظرها ساخته اند بر سر اسطوان های رخام که اسطوان ها در آب است ، و در آن دريا ماهی بسيار است ، و درميان شهر مسجد آدينه است و بر در مسجد چشمه ای است و بر سر آن چشمه گرمابه ای ساخته اند و آب چنان گرم است که تا به آب سرد نياميزند بر خود نتوان ريخت و گويند آن گرمابه سليمان بن داوود عليه السلام ساخته است و من در آن گرمابه رسيدم ، و اندر اين شهر طبريه مسجدی است که آن را مسجد ياسمن گويند با جانب غربی مسجدی پاکيزه در ميان مسجد دکانی بزرگ است و بر وی محراب ها ساخته و گرد بر گرد آن دکان درخت ياسمن نشانده که مسجد را به آن بازخوانند و رواقی است بر جانب مشرق قبر يوشع بن نون در آن جاست و در زير آن دکان قبر هفتاد پيغمبر است عليهم السلام که بنی اسراييل که بنی اسراييل ايشان را کشته اند ، و سوی جنوب شهر دريای لوط است و آن آب تلخ دارد يعنی دريای لوط بر کنار آن دريای لوط است اما هيچ اثری نمانده است .

از شخصی شنيدم که گفت در دريای تلخ که دريای لوط است چيزی می باشد مانند گاوی از کف دريا فراهم آمده سياه که صورت گو(گاو) دارد و به سنگ می ماند اما سخت نيست و مردم آن را برگيرند و پاره کنند و به شهرها و ولايت ها برند . هر پاره که از آن در زير درختی کنند . هرگز کرم در زير آن درخت نيفتد و در آن موضع بيخ (ریشه)درخت را زيان نرساند و بستان از کرم و حشرات زير زمين غمی نباشد و العهدة علی الراوی و گفت عطاران نيز بخرند و می گويند کرمی در داروها افتد و آن را نقره گويند دفع آن کند ، و در شهر طبريه حصير سازند که مصلی نمازی از آن است همان جا به پنج دينار مغربی بخرند ، و آن جا در جانب غربی کوهی است و بر آن کوهی است و بر آن کوه پاره ای سنگ خاره است به خط عبری بر آن جا نوشته اند که به وقت آن کتابت ثريا به سر حمل بود ، و کور ابی هريره آن جاست بيرون شهر در جانب قبله اما کسی آن جا به زيارت نتواند رفتن که مرمان آن جا شيعه باشند و چون کسی آن جا به زيارت رود کودکان غوغا و غلبه به سر آن کس برند و زحمت دهند و سنگ اندازند .

کفر کنه  حیفا ****** 17

از اين سبب من نتوانستم زيارت آن کردن ، چون از زيارت آن موضع بازگشتم به ديهی رسيدم که آن را کفر کنه می گفتند و جانب جنوب اين ديه پشته ای است و بر سر آن پشته صومعه ساخته اند نيکو و دری استوار بر آن جا نهاده و گور يونس النبی عليه السلام در آن جاست و بر در صومعه چاهی است و آبی خوش دارد ، چون آن زيارت دريافتم از آن جا با عکه آمدم و از آن جا تا عکه چهار فرسنگ بود و يک روز در عکه بوديم . بعد از آن از آن جا برفتيم و به ديهی رسيديم که آن را حيفا می گفتند و تا رسيدن بدين ديه در راه ريگ فراوان بود از آن که زرگران در عجم به کار دارند و ريگ مکی گويند ، و اين ديه حيفا بر لب درياست و آن جا نخلستان و اشجار بسيار دارند . آن جا کشتی سازان بودند و آن کشتی های دريای را آن جا جودی می گفتند . از آنجا جا به ديهی ديگر رفتيم به يک فرسنگی که آن را کنيسه می گفتند از آن جا راه از دريا بگرديد و به کوه در شد سوی مشرق و صحراها و سنگستان ها بود که وادی تماسيح(دره تمساح ها) می گفتند . چون فرنسگی دو برفتيم ديگر بار راه به کناردريا افتاد و آن جا استخوان حيوانات بحری بسيار ديديم که در ميان خاک و گل معجون شده بود و همچو سنگ شده از بس موج که بر آن کوفته بود .

قيساريه **** 18

و از آن جا به شهری رسيديم و آن را قيساريه خوانند و از عکه تا آن جا هفت فرسنگ بود شهری نيکو با آب روان و نخلستان و درختان نارنج و باروی حصين و دری آهنين و چشمه های آب روان در شهر مسجد آدينه ای نيکو چنان که چون در ساحت مسجد نشسته باشند تماشا و تفرج دريا کنند ، و خُمی رخامين آن جا بود که همچو سفال چينی آن را تنک کرده بودند چنان که صد من آب در آن گنجد ، روز شنبه سلخ(آخر) شعبان از آن جا برفتيم همه بر سر ريگ مکی برفتيم مقدار يک فرسنگ و ديگر باره درختان انجير و زيتون بسيار ديديم همه راه از کوه و صحرا ، چون چند فرسنگ برفتيم به شهری رسيديم که آن شهر را کفرسايا و کفر سلام می گفتند از اين شهر تا رمله سه فرسنگ بود و همه راه درختان بود چنان که ذکر کرده شد .

روز يکشنبه غُره(اول) رمضان به رمله رسيديم واز قيساريه تا رمله هشت فرسنگ بود و آن شهرستانی بزرگ است و باروی حصين(بلند و محکم) از سنگ و گچ دارد بلند و قوی و دروازهای آهنين برنهاده ، و از شهر تا لب دريا سه فرسنگ است ، و آب ايشان از باران باشد و اندر هر سرای حوض های بزرگ است که چون پر آب باشد هرکه خواهد گيرد و نيز دور مسجد آن جا را سيصد گام اندر دويست گام مساحت است ، بر پيش صفه نوشته بودند که پانزدهم محرم سال 425  اينجا زلزله ای بود قوی و بسيار عمارات خراب کرد اما کس را از مردم خللی نرسيد . در اين شهر رخام (سنگ.مرمر) بسيار است و بيش تر سراها و خان های مردم مرخم است به تکلف و نقش ترکيب کرده و رخام را به اره می برند که دندان ندارد و ريگ مکی در آن جا می کنند و اره می کشند بر طول عمودها نه برعرض چنانکه چوب از سنگلاخ الواح(لوح تخته) می سازند و انواع و الوان(رنگی) رخام ها آن جا ديدم از ملمع و سبز و سرخ و سياه و سفيد و همه لونی(رنگ) ، و آن جا نوعی زنجير است که به از آن هيچ جا نباشد و از آن جا به همه اطراف بلاد می برند ، و اين شهر رمله را به ولايت شام و مغرب فلسطين می گويند.  سيوم رمضان از رمله برفتيم به ديهی رسيديم که خاتون می گفتند ، و از آن جا به ديهی ديگر رفتيم که آن را قرية العنب می گفتند ، در راه سداب فراوان ديديم که خودروی بر کوه و صحرا رسته بود .

در اين ديه چشمه آب نيکو خوش ديديم که از سنگ بيرون می آمد و آن جا آخرها ساخته بودند و عمارت کرده  و از آن جا برفتيم روی بر بالا کرده تصور بود که بر کوهی می رويم که چون برديگر جانب فرو رويم شهر باشد چون مقداری بالا رفتيم صحرای عظيم در پيش آمد ، بعضی سنگلاخ و بعضی خاکناک .

بيت المقدس***19

بر سر کوه شهر بيت المقدس نهاده است و از طرابلس(درلبنان) که ساحل است تا بيت المقدس پنجاه و شش فرسنگ واز بلخ بيت المقدس هشتصد و هفتاد وشش فرسنگ است . خامس رمضان سال 438  در بيت المقدس شديم . يک سال شمسی بود که از خانه بيرون آمده بودم و مادام در سفر بوده که به هيچ جای مقامی و آسايشی تمام نيافته بوديم . بيت المقدس را اهل شام و آن طرف ها قدس گويند ، و از اهل آن ولايات کسی که به حج نتواند رفتن در همان موسم به قدس حاضر شود و به موقف بايستد و قربان عيد کند چنان که عادت است و سال باشد که زيادت از بيست هزار خلق در اوايل ماه ذی الحجه آن جا حاضر شوند و فرزندان برند و سنت(ختنه) کنند و از ديار روم و ديگر بقاع همه ترسايان و جهودان بسيار آن جا روند به زيارت کليسا و کنشت که آن جاست و کليسای بزرگ آن جا صفت(توصیف) کرده شود به جای خود .

سواد(اطراف) و رستاق بيت المقدس همه کوهستان همه کشاورزی و درخت زيتون و انجير و غيره تمامت بی آب است و نعمت های فراوان و ارزان باشد و کدخدايان باشند که هريک پنجاه هزارمن روغن زيتون در چاه ها و حوض ها پر کنند و از آن جا به اطراف عالم برند و گويند به زمين شام قحط نبوده است و از ثقات(آگاهان) شنيدم که پيغمبر را عليه السلام و الصلوة به خواب ديد يکی از بزرگان که گفتی يا پيغمبر خدا ما را در معيشت ياری کن . پيغمبر عليه السلام در جواب گفتی نان و زيت شام بر من .

اکنون صفت شهر بيت المقدس کنم .

بيت المقدس شهری است بر سر کوهی نهاده و آب نيست مگر از باران و به رستاق ها چشمه های آب است اما به شهر نيست چه شهر بر سنگ نهاده است و شهری است بزرگ که آن وقت که ديديم بيست هزار مرد دروی بودند و بازارهای نيکو و بناهای عالی و همه زمين شهر به تخته سنگ های فرش انداخته و هرکجا کوه بوده است و بلندی بريده اند و همواره کرده چنان که چون باران بارد همه زمين پاکيزه شسته ، در آن شهر صناع(فن آوران) بسيارند هر گروهی را رسته ای جدا باشد ، و جامع مشرقی است و باروی مشرقی شهر باروی جامع است چون از جامع بگذری صحرايی بزرگ است عظيم هموار و آن را ساهره گويند و گويند که دشت قيامت خواهد بود و حشر مردم آن جا خواهند کرد بدين سبب خلق بسيار از اطراف عالم بدانجا آمده اند و مقام ساخته تا در آن شهر وفات يابند و چون وعده حق سبحانه و تعالی در رسد به ميعادگاه حاضر باشند .خدايا در آن روز پناه بندگان تو باش و عفو تو آمين يا رب العالمين .

برکناره آن دشت مقبره ای است بزرگ وبسيار مواضع بزرگوار که مردم آن جا نماز کنند و دست به حاجات بردارند و ايزد سبحانه تعالی حاجات ايشان روا گرداند”

اللهم تقبل حاجاتنا و اغفر ذنوبنا سيئاتنا وارحمنا برحمتک يا ارحم الراحمين .

ميان جامع و اين دشت ساهره وادی ای است عظيم ژرف و در آن وادی(دره تنگه) که همچون خندق است بناهای بزرگ است بر نسق (روش)پيشينيان و گنبدی سنگين ديدم تراشيده و بر سر خانه ای نهاده که از آن عجب تر نباشد تا خود آن را چگونه از جای برداشته باشند و در افواه بود که آن خانه فرعون است و آن وادی جهنم . پرسيدم که اين لقب که بر اين موضع نهاده است ، گفتند به روزگار خالفت عمر خطاب رضی الله عنه بر آن دشت ساهره لشکرگاه بزد و چون بدان وادی نگريست گفت اين وادی جهنم است و مردم عوام چنين گويند هر کس که به سر آن وادی شود آواز دوزخيان شنود که صدا از آن جا برمی آيد . من آن جا شدم اما چيزی نشنيدم .

عين سلوان**** 20

و چون از شهر به سوی جنوب نيم فرسنگی بروند و به نشيبی فرو روند چشمه آب از سنگ بيرون می آيد آن را عين سلوان گويند . عمارات بسيار بر سر آن چشمه کرده اند و آب آن به ديهی می رود و آن جا عمارات بسيار کرده اند و بستان ها ساخته و گويند .

هر که بدان آب سر و تن بشويد رنج ها وبيماری های مزمن از و زائل شود و بر آن چشمه وقف ها بسيار کرده اند ، و بيت المقدس را بيمارستان نيک است و وقف بسيار دارد و خلق بسيار را دارو و شربت دهند و طبيبان باشند که از وقف مرسوم ستانند وو آن بيمارستان و مسجد آدينه برکنار وادی جهنم است ، و چون از سوی بيرون مسجد آن ديوار که با وادی است بنگرند صد ارش باشد به سنگ های عظيم آورده چنان که گل و گچ در ميان نيست و از اندرون مسجد همه سرديوارها راست است . و از برای سنگ صخره که آن جا بوده است مسجد هم آن جا بنا نهاده اند و اين سنگ صخره آن است که خدای عزوجل موسی عليه السلام را فرمود تا آن را قبله سازد و چون اين حکم بيامد و موسی آن را قبله کرد بسی نزيست و هم در آن زودی وفات کرد تا به روزگار سليمان عليه السلام که چون قبله صخره بود مسجد گرد صخره بساختند چنان که صخره در ميان مسجد بود و محراب خلق و تا عهد پيغمبر ما محمد مصطفی عليه الصلوة و السلام هم آن قبله می دانستند و نماز را روی بدان جانب کردند تا آن گاه که ايزد تبارک و تعالی فرمود که قبله خانه کعبه باشد و صفت آن به جای خود بيايد . می خواستم تا مساحت اين مسجد بکنم .گفتم اول هيات و وضع آن نيکو بدانم و ببينم بعد از آن مساحت کنم . مدت ها د رآن مسجد می گشتم و نظاره(نگر) می کردم پس در جانب شمالی که نزديک قبه يعقوب عليه السلام است بر طاقی نوشته ديدم در سنگ که طول اين مسجد هفتصد و چهار ارش است .

و عرض صد و پنجاه و پنج ارش به گز مَلِک و گز ملک آن است که به خراسان آن گز را شايگان(شاهانه) گويند و آن يک ارش و نيم باشد چيزکی کم تر . زمين مسجد فرش سنگ است و درزها به ارزير گرفته و مسجد شرقی شهر و بازار است که چون از بازار به مسجد روند روی به مشرق باشد درگاهی عظيم نيکو مقدا رسی گز ارتفاع در بيست گز عرض اندام داده برآورده اند و دو جناح باز بريده درگاه و روی جناح و ايوان درگاه منقش کرده همه به ميناهای ملون(رنگی) که در گچ نشانده بر نقشی که خواسته اند چنان که چشم از ديدن آن خيره ماند و کتابتی همچنين به نقش مينا بر آن درگاه ساخته اند و لقب سلطان مصر بر آن جا نوشته که چون آفتاب بر آن جا افتد شعاع آن چنان باشد که عقل در آن متحير شود و گنبدی بس بزرگ بر سر اين درگاه ساخته از سنگ منهدم و دو در تکلف ساخته روی درها به برنج دمشقی که گويی زر طلاست .

زر کوفته و نقش های بسيار در آن کرده هر يک پانزده گز بالا و هشت گز پهنا و اين در را باب عليه السلام گويند . چون از اين در در روند بر دست راست دو رواق است بزرگ هر يک بيست و نه ستون رخام دارد با سرستون ها ونعل های مرخم ملون ، درزها به ارزير گرفته . بر سر ستون ها طارق ها از سنگ زده بی گل و گچ بر سر هم نهاده چنان که هر طاقی چهار پنج سنگ بيش نباشد و اين رواق ها کشيده است تا نزديک مقصوره ، و چون از در در روند بر دست چپ که آن شمال است رواقی دراز کشيده است شصت و چهارطاق همه بر سر ستون های رخام ، و دری ديگر است هم بر اين ديوار که آن را باب السقر گويند ، و درازی مسجد از شمال به جنوب است تا چون مقصوره از آن باز بريده است ساحت مربع آمده که قبله در جنوب افتاده است ، و از جانب شمال دو در ديگر است در پهلوی يکديگر هر يک هفت گز عرض در دوازده گز ارتفاع و اين در را باب الاسباط گويند ، و چون ازين در بگذری هم بر پهنای مسجد که سوی مشرق می رود باز در گاهی عظيم بزرگ است و سه در پهلوی هم بر آن جاست همان مقدار که باب الاسباط است و همه را به آهن و برنج تکلفات کرده چنان که از آن نيکوتر کم باشد و اين در را باب الابواب گويند از آن سبب که مواضع ديگر درها جفت جفت است مگر اين سه در است و ميان آن دو درگاه که بر جانب شمال است .

در اين رواق که طاق های آن بر پيلپای(ستون عمودی) هاست قبه ای است و اين را به ستون های مرتفع برداشته و آن را به قنديل و مسرج ها(سراج= چراغ) بياراسته و آن را قبه يعقوب عليه السلام گويند و آن جای نماز او بوده است و بر پهنای مسجد رواقی است و بر آن ديوار دری است بيرون آن در دو دريوزه صوفيان است و آن جا جاهای نماز و محراب های نيکو ساخته و خلق از متصوفه هميشه آن جا مجاور باشند و نماز همان جا کنند الا روز آدينه به مسجد درآيند که آواز تکبير به ايشان برسد . و بر رکن شمالی مسجد رواقی نيکوست و قبه ای بزرگ نيکو و بر قبه نوشته است که هذا محراب زکريا النبی عليه السلام و گويند او اين جا نماز کردی پيوسته ، و بر ديوار شرقی در ميان جای مسجد درگاهی عظيم است به تکلف ساخته اند از سنگ منهدم که گويی از سنگ يکپاره تراشيده اند به بالای پنجاه گز و پهنای سی گز و نقاشی و نقاری کرده و ده در نيکو بر آن درگاه نهاده چنان که ميان هر دو در به يک پايه بيش نيست و بر درها تکلف بسيار کرده از آهن و برنج دمشق و حلقه ها و ميخ ها بر آن زده و گويند اين درگاه را سليمان بن داود عليه السلام ساخته است از بهر پدرش و چون به درگاه در روند روی سوی مشرق از آن دو در آنچه بر دست راست باب الرحمه گويند و ديگر را باب التوبه و گويند اين در است که ايزد سبحانه و تعالی توبه داود عليه السلام آن جا نپذيرفت و بر اين درگاه مسجدی است نغز وقتی چنان بوده که دهليزی و دهليز را مسجد ساخته اند و آن را به انواع فرش ها بياراسته و خدام آن جداگانه باشد و مردم بسيار آن جا روند و نماز کنند و تقرب جويند به خدای تبارک و تعالی بدان که آن جا توبه داود عليه السلام قبول افتاده همه خلق اميد دارند و از معصيت بازگردند و گويند داود عليه السلام پای از عتبه در اندرون نهاده بود که وحی آمد به بشارت که ايزد سبحانه و تعالی توبه او پذيرفت او همان جا مقام کرد و به طاعت مشغول شد و من که ناصرم در آن مقام نماز کردم و از خدای سبحانه و تعالی توفيق طاعت و تبرا از معصيت طلبيدم خدای سبحانه و تعالی همه بندگان را توفيق آنچه رضای او در آن است روزی کناد و از معصيت توبه دهاد به حق محمد و آله طاهرين.وبر ديوار شرقی چون به گوشه رسد که جنوبی است و قبله بر ضلع جنوبی است و پيش ديوار شمالی مسجدی است سرداب که به درجه های بسيار فرو بايد شدن و آن بيست گز در پانزده باشد و سقف سنگين بر ستون های رخام

و مهد (زادگاه)عيسی آن جا نهاده است و آن مهد سنگين است و بزرگ چنان که مردم در آن جا نماز کنند و من در آن جا نماز کردم و آن را در زمين سخت کرده اند چنان که نجنبيد و آن مهدی است که عيسی به طفوليت در آن جا بود و با مردم سخن می گفت و مهد در اين مسجد به جای محراب نهاده اند و محراب مريم عليها السلام در اين مسجد است بر جانب مشرق و محرابی ديگر از آن زکريا عليه السلام در اين جاست و آيات قرآن که در حق زکريا و مريم آمده است نيز بر آن محراب ها نوشته اند و گويند مولد عيسی عليه السلام در اين مسجد بوده . سنگی از اين ستون ها نشان دو انگشت دارد که گويی کسی به دو انگشت آن را گرفته است . گويند به وقت وضع حمل مريم آن دو ستون را به دو انگشت گرفته بود و اين مسجد معروف است به مهد عيسی عليه السلام و قنديل های بسيار برنجين و نقره گين آويخته چنان که همه شب ها سوزد . و چون از در اين مسجد بگذری هم بر ديوار شرقی چون به گوشه مسجد بزرگ رسند مسجدی ديگر است عظيم نيکو دوباره بزرگ تر از مسجد مهد عيسی و آن را مسجد الاقصی گويند . و آن است که خدای عزوجل مصطفی را صلی الله عليه و سلم شب معراج از مکه آن جا آورد و از آن جا به آسمان شد چنان که در قرآن آن را ياد کرده است سبحان الذی اسری بعبده ليلا من المسجدالحرام الی المسجدالاقصی الآيه و آن جا را عمارتی به تکلف کرده اند و فرش های پاکيزه افکنده و خادمان جداگانه ايستاده هميشه خدمت آن را کنند .

و چون به ديوار جنوبی بازگردی از آن گوشه مقدار دويست گز پوشش نيست و ساحت است و پوشش مسجد بزرگ که مقصوره د راوست بر ديوار جنوبی است و غربی . اين پوشش را چهارصد و بيست ارش طول است در صدو پنجاه ارش عرض ودويست و هشتاد ستون رخامی است وبر سر استوانه ها طاقی از سنگ درزده و همه ميآن دو ستون شش گز است همه فرش رخام ملون انداخته و درزها را به ارزير گرفته و مقصوره بر وسط ديوار جنوبی است بسيار بزرگ چنان که شانزده ستون در آن جاست . و قبه ای نيز عظيم بزرگ منقش به مينا چنان که صفت کرده آمد و در آن جا حصيرهايی مغربی انداخته و قنديل ها و مسرج ها جداجدا به سلسله ها آويخته است . و محرابی بزرگ ساخته اند همه منقش به مينا و دو جانب محراب دو عمود رخام است به رنگ عقيق سرخ ، و تمامت ازاره مقصوره رخام های ملون و بر دست راست محراب معاويه است ، و بر دست چپ محراب عمر است رضی الله عنه ، و سقف اين مسجد به چوب پوشيده است منقش و متکلف و بر ديوار مقصوره که با جانب ساحت است پانزده درگاه است ، د رهای به تکلف(بسختی) بر آن جا نهاده هر يک ده گز علو در شش گز عرض ، ده از آن جمله بر آن ديوار که چهارصد و بيست گز است ، و پنج بر آنکه صد و پنجاه گز است ، و از جمله آن درها يکی برنجی بيش از حدبه تکلف(هزینه) و نيکويی ساخته اند چنان که گويی زرين است به سيم سوخته نقش کرده و نام مامون خليفه بر آن جاست ، گويند مامون از بغداد فرستاده است و چون همه درها باز کنند اندرون مسجد چنان روشن شود که گويی ساحت بی سقف است اما وقتی که باد و باران باشد و درها باز نکنند روشنی از روزن ها باشد . و بر چهار جانب اين پوشش از آن شهری از شهرهای شام و عراق صندوق هاست و مجاوران نشسته چنان که اندر مسجد حرام است به مکه شرفه االله تعالی .

و ازبيرون پوشش بر ديوار بزرگ که ذکر رفت رواقی(راهرو سقف دار) است به چهل و دو طاق و همه ستون هاش از رخام ملون(رنگی) . و اين رواق با رواق مغربی پيوسته و در اندرون پوشش حوضی در زمين است که چون سر نهاده باشد زمين مستوری باشد جهت آب تا چون باران آيد در آن جا رود ، و بر ديوار جنوبی دری است و آن جا متواضع است و آب که اگر کسی محتاج وضو شود در آن جا رود وتجديد وضو کند چه اگر از مسجد بيرون شود به نماز نرسد و نماز فوت شود از بزرگی مسجد. و همه پشت بام ها به ارزير اندوده باشد ، و در زمين مسجد حوض ها و آبگيرها بسيار است در زمين بريده چه مسجد به يک بار بر سر سنگ است چنان که هر چند باران ببارد هيچ آب بدان فرود آيد ، و حوض های سنگين در زير ناودان ها نهاده سوراخی در زير آن که آب از آن سوراخ به مجری رود و به حوض رسد ملوث ناشده و آسيب به وی نرسيده .

و در سه فرسنگی شهر آبگيری ديدم عظيم که آب ها که از کوه فرود آيد در آن جا جمع شود و آن را راه ساختند که به جامع شهر رود ، و در همه شهر فراخی آب در جامع باشد ، اما در همه سراها حوض های آب باشد از آب باران که آن جا جز باران نيست و هرکس آب بام خود گيرد . و گرمابه هاو هر چه باشد همه آب باران باشد ، و اين حوض ها که در جامع است هرگز محتاج عمارت نباشد که سنگ خاره است ، و اگر شقی (شکاف) يا سوراخی بوده باشد چنان محکم کرده اند که هرگز خراب نشود ، و چنين گفته اند که اين را سليمان عليه السلام کرده است ، و سر حوض ها چنان است که چون تنوری و سرچاهی سنگين است برسر هر حوضی تا هيچ چيز در آن نيفتد ، و آب می دود چنان که هوا صافی شود و اثر نماند هنوز قطرات باران همی چکد . گفتم که شهر بيت المقدس بر سر کوهی است و زمين هموار نيست اما مسجد را زمين هموار و مستوی است ، و از بيرون مسجد به نسبت مواضع هر کجا نشيب(شیبدار گود) است ديوار مسجد بلند تر است از آن که پی بر زمين نشيب نهاده اند و هرکجا فراز است ديوار کوتاه تر است ، پس بدان موضع که شهر و محل ها درنشيب است مسجد را درهاست که همچنان که نقب باشد بريده اند و به ساحت مسجد بيرون آورده و از آن درها يکی را باب النبی عليه الصلوة و السلام گويند و اين در از جانب قبله يعنی جنوب است ، و اين را چنان ساخته اند که ده گز پهنا دارد و ارتفاع به نسبت درجات جايی پنج گز علو دارد يعنی سقف اين ممر(محل عبور) در جاها بيست گز علو(بالاتر) است ، و بر پشت آن پوشش مسجد است و آن ممر چنان محکم است که بنايی بدان عظمی بر پشت آن ساخته اند و در او هيچ اثر نکرده ، و در آن جا سنگ ها به کار برده اند که عقل قبول نکند که قوت بشری بدان رسد که آن سنگ را نقل و تحويل کند ، و می گويند آن عمارت سليمان بن داود عليه السلام کرده است ، و پيغمبر ما عليه الصلوات و السلام در شب معراج از آن رهگذر در مسجد آمد و اين باب بر جانب راه مکه است .

و به نزديک در بر ديوار به اندازه سپری بزرگ بر سنگ نقشی است ، گويند که حمزه بن عبدالمطلب عم رسول عليه السلام آن جا نشسته است سپری بر دوش بسته پشت بر آن ديوار نهاده و آن نقش سپر اوست . و بر اين در مسجد که اين ممر ساخته اند دری به دو مصراع بر آن جا نشانده ، ديوار مسجد از بيرون قريب پنجاه گز ارتفاع دارد و غرض از ساختن اين در آن بوده است تا مردم از آن محله را که اين ضلع مسجد با آن جاست به محله ديگر نبايد شد چون درخواهند رفت .

و بر در مسجد ازدست راست سنگی در ديوار است بالای آن پانزده ارش(از خمیدگی تا نوک انگشت دست) و چهار ارش عرض همچنين دراين مسجد از اين بزرگ تر هيچ سنگی نيست اما سنگ های چهار گز و پنج گز بسيار است که بر ديوار نهاده اند از زمين به سی و چهل گز بلندی . و د ر پهنای مسجد دری است مشرقی که آن را باب العين گويند که چون از اين در بيرون روند و به نشيبی فرو روند آن جا چشمه سلوان است . و دری ديگر است همچنين در زمين برده که آن را باب الحطة گويند ، و چنين گويند که اين در آن است که خدای عزوجل بنی اسراييل را بدين در فرمود در رفتن به مسجد قوله تعالی:” ادخلوالباب سجدا و قولوا حطة نغفرلکم خطاياکم و سنزيد المحسنين” و دری ديگر است و آن را باب السکينه گويند .و در دهليز آن مسجدی است با محراب های بسيار و در اولش بسته است که کسی در نتوان شد ، گويند تابوت سکينه که ايزد تبارک و تعالی در قرآن ياد کرده است آن جا نهاده است که فرشتگان برگرفتندی . و جمله درهای بيت المقدس زير و بالای نه در است که صفت کرده ام . صفت دکان که ميان ساحت(میدان) جامع است و سنگ صخره که پيش از ظهور اسلام آن قبله بوده است . بر ميان آن دکانی نهاده است و آن دکان از بهر آن کرده اند که صخره بلند بوده است و نتوانسته که آن را به پوشش درآورند . اين دکان اساس نهاده اند سيصد و سی ارش در سيصد ارش ارتفاع آن دوازده گز ، صحن آن هموار نيکو به سنگ رخام و ديوار هاش همچنين . درزهای آن به ارزير گرفته و چهارسوی آن به تخته سنگ های رخام همچون حظيره کرده و اين دکان چنان است که جز بدان راه ها که به جهت آن ساخته اند به هيچ جای ديگر بر آن جا نتوان شد . و چون بر دکان روند بر بام مسجد مشرف باشند .

و حوضی در ميان اين دکان در زير زمين ساخته اند که همه باران ها که بر آن جا به مجراها در اين حوض رود و آب اين حوض از همه آب ها که در اين مسجد است پاکيزه تر است . و چهار قبه در اين دکان است از همه بزرگ تر قبه صخره است که آن قبله بوده است .

****** صفت(ویژگی) قبه صخره :21

بنای مسجد چنان نهاده است که دکان به ميان ساحت آمده ، و قبه صخره به ميان دکان و صخره به ميان قبه . و اين خانه ای است مثمن(هشت ظلعی) راست چنان که هر ضلعی از اين هشتگانه سی و سه ارش است و چهار بر چهار جانب آن نهاده يعنی مشرقی و مغربی و شمالی و جنوبی و ميان هر دو در ضلعی است ، و همه ديوار به سنگ تراشيده کرده اند مقدار بيست ارش ، و صخره را به مقدار صد گز دور باشد و نه شکلی راست دارد يعنی مربع يا مدور بل سنگی نامناسب اندام است چنان که سنگ های کوهی ، و به چهار جانب صخره چهار ستون بنا کرده اند مربع به بالای ديوار خانه مذکور ، و ميا ن هر دوستون از چهارگانه جفتی اسطوانه رخام قايم کرده همه به بالای آن ستون ها ، و بر سر آن دوازده ستون استوانه بنياد گنبدی است که صخره در زير آن است و دور صد وبيست ارش باشد و ميان ديوار خانه و اين ستون ها و اسطوانه ها . يعنی آنچه مربع است و بنا کرده اند ستون می گويم و آنچه تراشيده و از يک پاره سنگ ساخته مدور آن را استوانه می گويم اکنون ميان اين ستون ها و ديوار خانه شش ستون ديگر بنا کرده است از سنگ های مهندم و ميان هر دو ستون سه عمود رخام ملون به قسمت راست نهاده چنان که در صف اول ميان دو ستون دو عمود بود اين جا ميان دو ستون سه عمود است ، و سر ستون ها را به چهار شاخ کرده که هر شاخی پايه طاقی است . و بر سر عمودی دو شاخ چنان که بر سر عمودی پايه دو طاق و بر سر ستونی پايه چار طاق افتاده است ، آن وقت اين گنبد عظيم بر سر اين دوازده ستون که به صخره نزديک است چنان است که از فرسنگی بنگری آن قبه چون سرکوهی پيدا باشد ، زيرا که از بن گنبد تا سر گنبد سی ارش باشد ، وبر سر بيست گز ديوار و ستون نهاده است که آن ديوار خانه است و خانه برکان نهاده استکه آن دوازده گز ارتفاع دارد ، پس از زمين ساحت مسجد تا سر گنبد شصت و دو گز باشد . و بام و سقف اين خانه به نجارت پوشيده سات ، و بر سر ستون ها و عمود ها و ديوار به صنعتی که مثل آن کم افتد .

و صخره مقدار بالای مردی از زمين برتر است ، و حظيره ای از رخام برگرد او کرده اند تا دست به وی نرسد ، صخره سنگی کبود رنگ است و هرگز کسی پای بر آن ننهاده است . و از آن سو که قبله است يک جای نشيبی دارد و چنان است که گويی بر آن جا کسی رفته است و پايش بدان سنگ فرو رفته است چنان که گويی گل نرم بوده که نشان انگشتان پای در آن چا بمانده است و هفت پی چنين برش است ، و چنان شنيدم که ابراهيم عليه السلام آن جا بوده است و اسحق عليه السلام کودک بوده است بر آن جا رفته و آن نشان پای اوست .و در آن خانه صخره هميشه مردم باشند از مجاوران و عابدان .

و خانه به فرش های نيکو بياراستند از ابريشم و غيره . و از ميان خانه بر سر صخره قنديلی نقره بر آويخته است به سلسله قنديل ها سلطان مصر ساخته است چنانچه حساب گرفتم يک هزار من نقره آلات در آن جا بود ، شمعی ديدم همان جا بس بزرگ چنان که هفت ارش درازی او بود سطبری سه شبر چون کافور زباجی و به عنبر سرشته بود و گفتند هر سال سلطان مصر بسيار شمع بدان جا فرستد و يکی از آن ها اين بزرگ باشد و نام سلطان به زر بر آن نوشته ، و آن جايی است که سوم خانه خدای سبحانه و تعالی است چه ميان علمای دين معروف است که هر نمازی که در بيت المقدس گذارند به بيست و پنج هزار نماز قبول افتد و آنچه به مدينه رسول عليه الصلوة و السلام کنند هر نمازی به پنجاه هزار نماز شمارند و آنچه به مکه معظمه شرفهاالله تعالی گذارند به صد هزار نماز قبول افتد ، خدای عزوجل همه بندگان خود را توفيق دريافت آن روزی کناد . گفتم که بام ها و پشت گنبد به ارزير اندوده اند و به چهار جانب خانه درهای بزرگ برنهاده است ، د و مصراع از چوب ساج ، و آن درها پيوسته باشد . و بعد از اين خانه قبه ای است که آن را قبه سلسله گويند ، و آن آن است که داود عليه السلام آن جا آويخته است که غير از خداوند حق را دست بدان نرسيدی و ظالم و غاصب را دست بدان نرسيدی و اين معنی نزديک علما مشهور است ، و آن قبه بر سر هشت عمود رخام است و شش ستون سنگين ، و همه جوانب قبه گشاده است الا جانب قبله که تا سربسته است و محرابی نيکو در آن جا ساخته .

و هم بر اين دکان قبه ای ديگر است بر چهار عمود رخام و آن را نيز جانب قبله بسته است ، محرابی نيکو بر آن ساخته آن را قبه جبرييل گويند ، و فرش در اين گنبد نيست بلکه زمينش خود سنگ است که هموار کرده اند ، گويند شب معراج براق را آن جا آورده اند تا پيغمبر عليه الصلوة و السلام گويند ، ميان اين قبه و قبه جبرييل بيست ارش باشد . اين قبه نيز بر چهار ستون رخام است و گويند شب معراج رسول عليه السلام و الصلوة اول به قبه صخره نماز کرد و دست بر صخره نهاد تا باز به جای خود شد و قرار گرفت و هنوز آن نيمه معلق است . و رسول صلی الله عليه و سلم از آن جا به آن قبه آمد که بدو منسوب است و بر براق نشست و تعظيم اين قبه از آن است . و در زير صخره غاری است بزرگ چنان که همشه شمع در آن جا افروخته باشد . و گويند چون صخره حرکت برخاستن کرد زيرش خالی شد و چون قرار گرفت همچنان بماند . صفت درجات راه دکان که بر ساحت جامع است : به شش موضع راه بر دکان است و هريکی را نامی است . از جانب قبله دو راهی است که به آن درجه ها بر روند که چون بر ميان جايی ضلع دکان بايستند يکی از آن درجاب بر دست راست باشد و ديگر بر دست چپ. آن را که بر دست راست بود مقام النبی عليه السلام گويند وآن را که بر دست چپ بود مقام غوری .

و مقام النبی از آن گويند که شب معراج پيغمبر عليه الصلوة و السلام بر آن درجات بر دکان رفته است و از آن جا در قبه صخره رفته . و را ه حجاز نيز بر آن جانب است .اکنون اين درجات راپهنای بيست ارش باشد ، همه درجه ها از سنگ تراشيده منهدم چنان که هر درجه به يک پاره يا دوپاره سنگ است مربع بريده و چنان ترتيب ساخته که اگر خواهند با ستور به آن جا بر توانند شد ، و بر سر درجات چهار ستون است از سنگ رخام سبز که به زمرد شبيه است الا بر آن که بر اين رخام ها نقطه بسيار است از هر رنگ . و بالای هر عمودی از اين ده ارش باشد و سطبری چندان که در آغوش دو مرد گنجد . و بر سر اين چهار عمود سه طاق زده است چنان که يکی مقابل در و دو بر دو جانب .

و پشت طاق ها راست کرده و اين شرفه و کنگره برنهاده چنان که مربعی می نمايد . و اين عمودها و طاق ها را همه به زر و مينا منقش کرده اند چنان که از آن خوب تر نباشد . و دارافزين دکان همه سنگ رخام سبز منقط است و چنان است که گويی بر مرغزار گل ها شکفته است . و مقام غوری چنان است که بر يک موضع سه درجه بسته است يکی محاذی دکان و دو بر جنب دکان چنان که از سه جای مردم بر روند و از اين جا نيز بر سه درجه همچنان عمودها نهاده است و طاق بر سر آن زده و شرفه نهاده و درجات هم بدان ترتيب که آن جا گفتم از سنگ تراشيده ، هر درجه دو يا سه پاره سنگ طولانی و بر پيش ايوان نوشته به زر و کتابه لطيف که امر به الامير ليث الدولة نوشتکين غوری . و گفتند اين ليث الدوله بنده سلطان مصر بوده و اين راه ها و درجات وی ساخته است . و جانب مغربی دکان هم دو جايگاه درجه ها بسته است و راه کرده همچنان به تکلف که شرح ديگر ها را گفتم . و بر جانب مشرقی هم راهی است همچنان به تکلف ساخته و عمودها زده و طاق ساخته و کنگره برنهاده آن را مقام شرقیی گويند .

و از جانب شمالی راهی است از همه عالی تر و بزرگ تر و همچنان عمودها و طاق ها ساخته و آن را مقامی شامی گويند . و تقدير کردم که بدين شش راه که ساخته اند صدهزار دينار خرج شده باشد ، و بر ساحت مسجد نه بر دکان جايی است چندان که مسجدی کوچک بر جانب شمالی که آن را چون حظيره ساخته اند از سنگ تراشيده و ديوار او به بالای مردی بيش باشد و آن را محراب داود گويند، و نزديک حظيره سنگی است به بالای مردی که سر وی چنان است که زيلوی کوچک تر از آن موضع افتد سنگ ناهموار ، و گويند اين کرسی سليمان بوده است ، و گفتند که سليمان عليه السلام بر آن جا نشستی بدان وقت که عمارت مسجد همی کردند ، اين معنی در جامع بيت المقدس ديده بودم و تصوير کرده و همان جا بر روزنامه که داشتم تعليق زده ، از نوادر به مسجد بيت المقدس درخت حور ديدم . پس از بيت المقدس زيارت ابراهيم خليل الرحمن عليه الصلوة و السلام عزم کردم . چهارشنبه غره ذی القعده سال ثمان و سی و اربعمائه . و از بيت المقدس تا آن جا که آن مشهد است شش فرسنگ است و راه سوی جنوب می رود . و بر راه ديه های بسيار است و زرع و قاغ بسيار است و درختان بی آب از انگور و انجير و زيتون و سماق خودروی نهايت ندارد .به دو فرسنگی شهر چهار ديه است و آن جا چشمه ای است و باغ و بساتين بسيار و آن را فراديس گويند خوشی و موضع را . و به يک فرسنگی شهر بيت المقدس ترسايان را جايی است که آن را عظيم بزرگ می دارند و هميشه قومی آن جا مجاور باشند و زايران بسيار رسند و آن را بيت اللحم گويند . و ترسايا ن آن جا قربان کنند و از روم آن جا بسيار آيند ، و من آنروز که از شهر بيامدم شب آن جا بودم . صفت خليل صلوات الله عليه .اهل شام و بيت المقدس اين مشهد را خليل گويند و نام ديه نگويند ، نام آن ديه مطلون است و بر اين مشهد وقف است با بسيار ديه های ديگر . و دبين ديه چشمه ای است که از سنگ بيرون می آيد آبکی اندک ، و راهی دور جوی بريده و آن را نزديک ديه بيرون آورده ، و از بيرون ديه حوضی ساخته اند سرپوشيده . آن آب را در آن حوض همی گيرند تا تلف نشود تا مردم ديه و زايران را کفاف باشد . مشهد بر کنار ديه است از سوی جنوب و آن جا جنوب مشرقی باشد . مشهد چهار ديواری است از سنگ تراشيده ساخته و بالای آن هشتاد ارش در پهنای چهل ارش ، ارتفاع ديوار بيست ارش ، سر ديوار دو ارش ثخانت دارد و محراب و مقصوره کرده است از پهنای اين عمارت و در مقصوره محراب های نيکو ساخته اند ، و دو گور در مقصوره نهاده است چنان که سرهای ايشان از سوی قبله است و هر دو گور به سنگ های تراشيده به بالای مردی برآورده اند آن که دست راست است قبر اسحق بن ابراهيم است و ديگر از آن زن اوست عليه السلام ، ميان هر دو گور مقدار ده ارش باشد ، و در اين مشهد زمين و ديوار را به فرش های قيمتی و حصيرهای مغربی آراسته چنان که از ديبا نيکوتر بود و مصلی نمازی حصير ديدم آن جا که گفتند امير الجيوش که بنده سلطان مصر است فرستاده است ، گفند آن مصلی در مصر به سی دينار زر مغربی خريده اند که اگر آن مقدار ديبای رومی بودی بدان بها نيرزيدی و مثل آن هيچ جايی نديدم .

چون از مقصوره بيرون روند به ميان ساحت مضد دو خانه است هر دو مقابل قبله ، آنچه بر دست راست است اندر آن قبر ابراهيم خليل صلوات الله عليه است و آن خانه ای بزرگ است ، و در اندرون آن خانه ای ديگر است که گرد او برنتواند گشت ، و چهار دريچه دارد که زايران گرد خانه می نگرند و از هر دريچه قبر را می بينند . و خانه را زمين و ديوار در فرش های ديبا گرفته است و گوری از سنگ برآورده به مقدار سه گز و قنديل ها و چراغدان ها نقره گين بسيار آويخته ، و آن خانه ديگر که بر دست چپ قبله است اندر آن گور ساره است که زن ابراهيم عليه السلام بود و ميان هر دو خانه رهگذری که در هر دو خانه در آن رهگذر است چون دهليزی و آن جا نيز قناديل و مسرجه های بسيار آويخته و چون از اين هر دو خانه بگذرند دو گورخانه ديگر است نزديک هم ، بر دست راست قبر يعقوب پيغمبر عليه السلام است و از دست چپ گورخانه زن يعقوب است . و بعد از آن خانه هاست که ضيافت خانه های ابراهيم صلوات الله عليه بوده است ، و دراين مشهد شش گور است . و از اين چار ديوار بيرون نشيبی است و از آن جا گور يوسف بن يعقوب عليه السلام است ، گنبدی نيکو ساخته اند و گوری سنگين کرده و بر آن جانب که صحراست ميان گنبد يوسف عليه السلام و اين مشهد مقبره ای عظيم کرده اند و از بسياری جاها مرده را بدان جا آورده اند و دفن کرده اند .

و بربام مقصوره که در مشهد است حجره ها ساخته اند مهمانان را که آن جا رسند و آن را اوقاف بسيار باشد از ديه ها و مستغلات در بيت المقدس و آن جا اغلب جو باشد و گندم اندک باشد و زيتون بسيار باشد ، مهمانان و مسافران و زايران را نان و زيتون دهند ، آن جا مدارها بسيار است که به استر و گاو همه روز آرد کنند ، و کنيزکان باشند که همه روز نان پزند و نان های ايشان هر يکی يک من باشد ، هر که آن جا رسد او را هر روز يک گرده نان و کاسه ای عدس به زيت پخته دهند و مويز(کشمش) نيز دهند و اين عادت از روزگار خليل الرحمن عليه السلام تا اين ساعت برقاعده مانده و روزی باشدکه پانصد کس آن جا برسند و همه را آن ضيافت مهيا باشد . گويند اول اين مشهد را در نساخته بودند و هيچ کس در نتوانستی رفتی الا از ايوان از بيرون زيارت کردندی .چون مهدی به ملک مصر بنشست فرمود تا آن را در بگشادند و آلت های بسيار بنهادند و فرش و طرح و عمارت بسيار کردند ، و در مشهد بر ميان ديوار شمالی است چنان که از زمين به چهار گز بالاست و از هر دو جانب درجات سنگين ساخته اند که به يک جانب بر روند و به ديگر جانب فرو روند و دری آهنين کوچک بر آن جا نشانده است . پس من از آن جا به بيت المقدس آمد م و از بيت المقدس پياده با جمعی که عزم سفر حجاز داشتند برفتم . دليل (راهنما)مردی جلد(زرنگ) و پياده رو نيکو بود او را ابوبکر همدانی می گفتند .

بسوی حجاز**** 22

به نيمه ذی القعده سال (438) از بيت المقدس برفتم سه روز را به جای رسيديم که آن را ارعز می گفتند و آن جا نيز آب روان و اشجار بود . به منزلی ديگر رسيديم که آن را وادی القری می گفتند ، به منزل ديگر رسيديم که از آن جا به ده روز به مکه رسيدم و آن سال قافله از هيچ طرف نيامد و طعام نمی يافت . پس که به سکة العطارين فرود آمدم برابر باب النبی عليه السلام روز دوشنبه به عرفات بوديم مردم پرخطر بودند از عرب . چون از عرفات بازگشتم دو روز به مکه بايستادم و به راه شام بازگشتم سوی بيت المقدس . پنجم محرم سال چهارصدو سی و نه هلاليه به قدس رسيديم .

شرح مکه و حج اين جا ذکر نکردم تا به حج آخرين به شرح بگويم .

ترسايان(مسیحیان) را به بيت المقدس کليسايی است که آن را بيعة القمامه گويند و آن راعظيم بزرگ دارند . و هر سال از روم خلق بسيار آن جا آيند به زيارت و ملک الروم نيز نهانی بيامد چنان که کس نداند . و به روزگاری که عزيز مصرالحاکم بامرالله بود قيصر روم آن جا آمده بود . حاکم از آن خبر داشت رکابداری از آن خود نزديک او فرستاد و نشان دادکه بدان حيلت و صورت مردی در جامع بيت المقدس نشسته است نزديک وی رو بگو که حاکم مرا نزديک تو فرستاده است و می گويد تا ظن نبری که من از تو خبر ندارم اما ايمن باش که به تو هيچ قصد نخواهم کرد . و هم حاکم فرمود تا آن کليسيا را غارت کردند و بکندند و خراب کردند ومدتی خراب بود . بعد از آن قيصر رسولان فرستاد و هدايا وخدمت های بسيار کرد ، و صلح طلبيد و شفاعت کرد تا اجازت عمارت کليسيا دادند و باز عمارت کردند ، و اين کليسيا جايی وسيع است چنان که هشت هزار آدمی را در آن جا باشد . همه به تکلف بسيار ساخته از رخام رنگين و نقاشی و تصوير .

و کليسيا را از اندرون به ديباهای رومی پيراسته و مصور کرده و بسيار زر طلا بر آن جا به کار برده و صورت عيسی عليه السلام چند جا ساخته که بر خری نشسته و صورت ديگر انبيا چون ابراهيم و اسماعيل و اسحق و يعقوب و فرزندان او عليهم السلام بر آن جا کرده و به روغن سندروس به دهن کرده و به اندازه هر صورتی آبگينه ای رفيق ساخته و بر روی صورت ها نهاده عظيم شفاف چنان که هيچ حجاب صورت نشده است و آن را جهت گرد و غبار کرده اند تا بر صورت ننشيند و هر روز آن آبگينه ها را خادمان پاک کنند . و جز اين چند موضع ديگر است همه به تکلف چنان که اگر شرح آن نوشته شود به تطويل انجامد .

در اين کليسيا موضعی است به دو قسم که بر صفت بهشت و دوزخ ساخته اند يک نيمه از آن وصف بهشتيان و بهشت است و يک نيمه از آن صورت دوزخيان و دوزخ و آنچه بدان ماند و آن جايی است که همانا در جهان چنان جای ديگر نباشد . و در اين کليسا بسا قسيسان(کشیشان) و راهبان نشسته باشند و انجيل خوانند و نماز بکنند و شب و روز به عبادت مشغول باشند . پس از بيت المقدس عزم کردم که در دريا نشينم و به مصر روم و باز از آن جا به مکه روم . باد معکوس بود به دريا متعذر بود رفتن .

 

عسقلان ****** 23

به راه خشک برفتم و به رمله بگذشتم . به شهری رسيديم که آن را عسقلان می گفتند و بازار و جامع نيکو ، و طاقی ديدم که آن جا بود کهنه ، گفتند مسجدی بوده است ، طاقی سنگين عظيم بزرگ چنان که اگر کسی خواستی خراب کند فراوان مالی خرج بايأ کرد تا آن خراب شود . و از آن جا برفتم در راه بسيار باديه ها و شهرها ديدم که شرح آن مطول می شود تخفيف کردم .به جايی رسيدم که آن را طينه می گفتند و آن بندر بود کشتی ها را . و از آن جا به تنيس می رفتند .

شهر تنيس

در کشتی نشستم تا تنيس و آن تنيس جزيره ای است و شهری نيکو و از خشکی دور است چنان که از بام های شهر ساحل نتوان ديد ، شهری انبوه و بازارهای نيکو و دو جامع در آن جاست . به قياس ده هزار دکان در آن جا باشد و صد دکان عطاری باشد . و ان جا در تابستان در بازارها کشگاب(کشک قرود) فروشند که شهری گرمسیر است و رنجوری بسيا باشد .

و آن جا قصب(حصیر) رنگين بافند از عمامه ها و قوايه ها و آنچه زنان پوشند . از اين قصب های رنگين هيچ جا مثل آن نبافند که در تنيس ، و آن چه سپيد باشد به دمياط بافتند ، و آن چه در کارخانه سلطانی بافند به کسی نفروشند و ندهند . شنيدم که ملک فارس بيست هزار دينار به تنيس فرستاده بود تا به جهت او يک دست جامه خاص بخرند و چند سال آن جا بودند و نتوانستند خريدن . و آن جا بافندگان معروفند که جامه خاص بافند ، شنيدم که کسی آن جا دستار سلطان مصر بافته بود آن را پانصد دينار زر مغربی فرمود و من آن دستار ديدم . گفتند چهار هزار دينار مغربی ارزد ، و بدين شهر تنيس بوقلمون بافند که در همه عالم جای ديگر نباشد . آن جامه ای زرين است که به هروقتی از روز به لونی ديگر نمايد و به مغرب و مشرق آن جامه از تنيس برند و شنيدم که سلطان روم کسی فرستاده بود و از سلطان مصر درخواسته بود که صد شهر از ملک وی بستاند و تنيس را به وی دهد .

سلطان قبول نکرد و او را از آن شهر مقصود قصب و بوقلمون بود . چون آب نيل زيادت شود ، آن وقت بدين جزطره و شهر حوض های عظيم ساخته اند به زير زمين فرود رود و آن را استوار کرده و ايشان آن را مصانع (انبار مخزن)خوانند ، و چون راه آب بگشايند آب دريا در حوض ها و مصانع رود و آب اين شهر از اين مصنع هاست که به وقت زياده شدن نيل پرکرده باشند و تاسال ديگر از آن آب برمی دارند و استعمال می کنند و هرکه را بيش باشد به ديگران می فروشند . و مصانع وقف نيز بسيار باشد که به غربا دهند . دو در اين شهر تنيس پنجاه هزار مرد باشد و مدام هزار شکتی در حوالی شهر بسته باشد از آن بازرگانان و نيز از آن سلطان بسيار باشد چه هرچه به کار آید همه بدين شهر بايد آورد که آن جا هيچ چيز نباشد و چون جزيره ای است تمامت معاملات به کشتی باشد . و آن لشکری تمام با سلاح مقيم باشد احتياط را تا از فرنگ و روم کس قصد آن نتوان کرد . و از ثقات شنودم که هر روز هزار دينار مغربی از آن جا به خزينه سلطان مصر برسد چنان که آن مقدار به روزی معين باشد . و محصل آن مال يک تن باشد که اهل شهر دو تسليم کنند در يک روز معين و وی به خزانه رساند که هيچ از آن منکسر نشود و از هيچ کس به عنف چيزی نستاند.

و قصب و بوقلمون که جهت سلطان بافند همه را بهای تمام دهند چنان که مردم به رغبت کار سلطان کنند نه چنان که در ديگر ولايت ها که از جانب ديوان و سلطان بر صناع سخت پردازند . و جامه عماری شترا و نمد زين اسپان بوقلمون بافند به جهت خاص سلطان . و ميوه و خواربار شهر از رستاق مصر برند . و آن جا آلات آهن سازندچون مقراض(کچک. قیچی) و کارد و غيره و مقراضی ديدم که از آن جا به مصر آورده بودند پنج دينار مغربی می خواستند چنان بد که چون مسمارش برمی کشيدند گشوده می شد و چون مسمار فرو می کرند در کار بود . و آن جا زنان را علتی می افتد به اوقات که چون مصروعی دو سه بار بانگ کنند وباز به هوش آيندو در خراسان شنيده بودم که جزيره ای است که زنان آن جا چون گربگان به فرياد می آيند و آن بر اين گونه است که ذکر رفت . و ازتنيس به قسطنطنيه کشتی به بيست روز رود .

و ما به جانب مصر(شهری در کنار نیل) روانه شديم و چون به نزديک دريا می رسد شاخ ها می شود و پراکنده در دريا می ريزد .

و آن شاخ آب را که ما در آن می رفتيم رومش می گفتند و همچنين کشتی از روی آب می آمد تا به شهری رسيديم که آن را صالحيه می گفتند و اين روستای پرنعمت و خواربار است و کشتی بسيار می سازند و هر زورق  را دويست خروار بار می کنند و به مصر می برند تا در دکان بقال می رود که اگر نه چنين بودی آزوقه آن شهر به پشت ستور نشايستی داشتن با آن مشغله که آن جاست . و ما بدين صالحيه از کشتی بيرون آمديم و آن شب نزديک شهر رفتيم .

**** توصیف ویژگی های شهر قاهره*** 24

روز يکشنبه هفتم صفر سال 439 که روز اورمزد بود از شهريورماه قديم در قاهره بوديم . صفت شهر مصر و ولايتش :

آب نيل ازميان جنوب و مغرب می آيد و به مصر می گذرد و به دريای روم می رود . آب نيل چون زيادت می شود دو بار چندان می شود که جيحون به ترمذ . و اين آب از ولايت نوبه(سودان جنوبی) می گذرد و به مصر می آيد و ولايت نوبه کوهستان است و چون به صحرا رسد ولايت مصر است و سرحدش که اول آن جا رسد اسوان می گويند . تا آن جا سيصد فرسنگ باشد . و بر لب آب همه شهر ها و ولايت هاست . و آن ولايت را صعيد الاعلی می گويند . و چون کشتی به شهر اسوان رسد از آن جا برنگذرد چه آب از درهای تنگ بيرون می آيد و تيز (تند) می رود . و از آن بالاتر سوی جنوب ولايت نوبه(جنوب سودان و ایتیوپی) است و پادشاه آن زمين ديگراست و مردم آن جا سياه پوست باشندو دين ايشان ترسای(مسیحی) باشد .

بازرگانان آن جا روند و مهره و شانه و پسد برند و از آن جا برده آورند .

و به مصر بدها يا نوبی باشد يا رومی . ديدم که از نوبه گندم و ارزن آورده بودند هر دوسیاه وبد . و گويند نتوانسته اند که منبع آب نيل(دریاچه اوگاندا ویکتوریا) را به حقيقت بدانند و شنیدم که سلطان مصر کس فرستاد تا يک ساله راه برکنار نيل رفته و تفحص کردند هيچ کس حقيقت آن ندانست الا آن که گفتند که از جنوب از کوهی می آيد که آن را جبل القمر گويند.

و چون آفتاب به سر سرطان رود آب نيل زيادت شدن گيرد از آن جا که به زمستان که قرار دارد بيست ارش بالا گيرد چنان که به تدريج روز به روز می افزايد .

به شهر مصر مقياس ها و نشان ها ساخته اند و عملی باشد به هزار دينار معيشت که حافظ آن باشد مکه چند می افزايد و از آن روز که زيادت شدن گيرد مناديان به شهر اندر فرستدکه ايزد سبحانه و تعالی امروز در نيل چندين زيادت گردانيد و هر روز چندين اسبع زیادت شدو چون يک گز تمام یم شود آن وقت بشارت می زنند و شادی می کنند تا هجده ارش برآيد و ان هجده ارش معهود است يعنی هر وقت که از اين کم تر بود نقصان گويند وصدقات دهند ونذرها کنندو اندوه و غم خورند چون اين مقدار بيش شود شادی ها کنند و خرمی ها نمايند و تاهجده گز بالا نرود خراج سلطان بر رعيت ننهند . و از نيل جوی ها بسيار بريده اند و به اطراف رانده و از آن جا جوی ها ی کوچک برگرفته اند يعنی از آن انها ر .

بر آن ديه ها و ولايت هاست. و دولاب ها(دول آب ظرف آب ساخته از چرم) ساخته اند چندان که حصر(محاسبه) و قياس آن دشوار باشد. همه ديه ها(روستا) و ولايت ها(استان ها) مصر بر سربلندی ها و تل ها باشد و به وقت زيادت نيل همه آن ولايت در زير آب باشد ديه ها از اين سبب بر بلندی ها ساخته اند که غرق نشود ، و از هر ديهی به ديهی ديگر به زورقی(قایق) روند . و از سر ولايت تا آخرش سکری(پیاده رو) ساخته اند از خاک که مردم از سر آن سکر روند يعنی از جنب نيل . و هر سال ده هزار دينار مغربی از خزانه سلطان به دست عاملی معتمد بفرستد تا آن عمارت تازه کنند . و مردم آن ولايت همه اشغال ضروری خود را ترتيب کرده باشند آن چهار ماه که زمين ايشان در زير آب باشد . و در سواد آن جا و روستاهاش هر کس چندان نان پزد که چهار ماه کفاف وی باشد و خشک کنند تا زيان(از بین نرود) نشود .

و قاعده آب چنان است که از روز ابتدا چهل روز می افزايد تا هجده ارش بالا گيرد و بعد از آن چهل روز ديگر برقرار بماند هيچ زياد و کم نشود و بعد از آن به تدريج(کم کم) روی به نقصان(کاهش) نهد به چهل روز ديگر تا آن مقام رسد که زمستان بوده باشد . و چون آب کم آمدن گيرد مردم بر پی آن می روند و آنچه خشک می شود زراعتی که خواهند می کنند . و همه زرع ايشان صيفی و شتوی بر آن کيش(کشت) باشد و هيچ آب ديگر نخواهد . شهر مصر ميان نيل و درياست . و نيل از جنوب می آيد و روی به شمال می رود و در دريا می ريزد .

******اسکندريه****** 25

و از مصر تا اسکندريه سی فرسنگ گيرند . و اسکندريه بر لب دريای روم(مدیترانه) و کنار نيل است ، و از آن جا ميوه بسيار به مصر آورند به کشتی و آنجا مناره است که من ديدم آبادان بود به اسکندريه . و آن جا طعنی بر آن مناره (فانوس دریایی) آيينه ای حراقه ساخته بودند که ره کشتی روميان که از استانبول می آمدی چون به مقابل آن رسيدی آتشی از آن آينه افتادی و بسوختی . و روميان بسيار جد و جهد کردند و حيله ها نمودند و کس فرستادند و آن آيينه بشکستند ، به روزگار حاکم سلطان مصر مردی نزديک او آمده بود قبول کرده که آن آيينه را نيکوب تر کند چنان که به اول بود . حاکم گفته بود حاجت نيست که اين ساعت خود روميان هر سال زر و مال می فرستندو راضی اند که لشکر ما نزديک ايشان برود و سر به س پسنده است .

و اسکندريه را آب خوردنی، از باران باشد. و رد همه صحرای اسکندريه از آْن عمودهای سنگين افتاده باشد که صفت(توصیف) آن مقدم(قبلا) کرده ايم،. و آن دريا همچنان می کشد(درازا دارد ) تا قيروان(شهری در تونس) . و از مصر تا قيروان(کاروان) صد و پنجاه فرسنگ باشد . قيروان ولايتی است شهر معظمش سلجماسه است که به چهار فرسنگی درياست ، شهر بزرگ بر صحرا نهاده و باروی محکم دارد و در پهلوی آن مهديه است که مهدی از فرزندان اميرالمومنين حسين بن علی رضی الله تعالی عنهما ساخته است بعد از آن که مغرب واندلس گرفته بود وبدين تاريخ به دست سلطان مصر بود و آن جا برف بارد و ليکن پای نگيرد،

(مراکش و اندلس)

و دريا از اندلس بر دست راست سوی شمال بازگردد و ميان مصر و اندلس هزار فرسنگ است و همه مسلمانی است . و اندلس ولايتی بزرگ است و کوهستان است برف بارد و يخ بندد و مردمانش سفيد پوست و سرخ موی(بلوند) باشند و بيش تر گربه چشم(آبی) باشند همچون صقلابيان(اسلاویان) . و زير دريای روم است چنان که دريا ايشان را مشرقی شود .

و چون اندلس از دست راست روند سوی شمال همچنان لب لب دريا به روم پيوندد . و از اندلس به غزوه(جنگ) به روم بسيار روند . اگر خواهند به کشتی و دريا به قسطنطنيه= (کنستانتینوپل) اسلامبول- فعلی توان شدن و ليکن خليج های بسيار بود هريک دويست وسيصد فرسنگ عرض که نتوان گذشتن الا به کشتی . مقرر از مردم ثقه (آگاه) شنيدم که دور Dour(طول و مساحت)  اين دريا چهار هزار فرسنگ است . شاخی از آن دريا به تاريکی درشده است چنان که گويند سر آن شاخ هميشه فسرده باشد از آن سبب که آفتاب آن جا نمی رسد و يکی از آن جزاير که در آن درياست سقلطه است که از مصر کشتی به بيست روز آن جا رسد و ديگر جزاير بسيار است و گفتند سقليه بر هشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ است و هم سلطان مصر راست(مال اوست) ، و هر سال کشتی آيد و مال آن جا به مصر آورد و از آن جا کتان باريک آورند و تفصيل های با علم باشد که يکی از آن به مصر ده دينار مغربی ارزد . و از مصر چون به جانب مشرق روند به دريای قلزم رسند و قلزم شهری است بر کنار دريا که از مصر تا آن جا سی فرسنگ است . و اين دريا شاخی است از دريای محيط که از عدن شکافته سوی شمال رود و چون به قُلزم(دریای سرخ) رسد ملاقی شود (به هم پیوندد) و گستسته و گويند عرض اين خليج دويست فرسنگ است . ميان خليج و مصر کوه و بطابان است که در آن هيچ آب و نبات(گیاه) نيست ، و هر که از مصر به مکه خواهد شد سوی مشرق بايد شدن . چون به قلزم رسد دو راه باشد يکی برخُشکی و يکی بر آب آن چه به راه خَشک می رود به پانزده روز به مکه رود و آن بيابانی است که سيصد فرسنگ باشد و بيش تر قافله مصر بدان راه رود و اگر به راه دريا روند بيست روز روند به جار و جار شهرکی است از زمين حجاز بر لب دريا که از جار تا مدينه رسول صلی الله عليه و سلم سه روز راه است و از مدينه به مکه صد فرسنگ است و اگر کسی از جار بگذرد و همچنان به دريا رود به ساحل يمن رود و از آن جا به سواحل عدن سوی جنوب رود که ميل سوی مغرب شود به زنگبار و حبشه رود و شرح آن به جای خود گفته شود . و اگر از مصر به جانب جنوب بروند و از ولايت نوبه(سودان) بگذرند به ولايت مصامده(اوگاندا) رسند و آن زمين است علف خوار عظيم و چهار پای بسيار و مردم سياه پوست درشت استخوان غليظ باشند و قوی ترکيب و از آن جنس در مصر لشکريان بسيار باشند زشت و هياکل عظيم ايشان را مصامده گويند پياده جنگ کنند به شمشير و نيزه و ديگر آلات کار نتوانند فرمود  صفت شهر قاهره

چون از جانب شام به مصر روند اول به شهر قاهره رسند چه مصر جنوبی است و اين قاهره معزيه گويند . و فسطاط لشکرگاه را گويند و اين چنان بوده است که يکی از از فرزندان اميرالمومنين حسين بن علی صلوات الله عليهم اجمعين که او را المعز لدين الله گفته اند مُلک مغرب گرفته است تا اندلس و از مغرب سوی مصر لشکر فرستاده است از آب نيل می بايست گذشتن و بر آب نيل گذر نمی توان کرد يکی آن که آبی بزرگ است .و دوم نهنگ بسيار در آن باشد که هر حيوانی که به آب افتد در حال فرو می برند و گويند به حوالی شهر مصر در راه طلسمی کرده اند که مردم را زحمت نرسانند و ستور(چهارپایان) را  و به هيچ جای ديگرکسی را زهره(جرات) نباشد در آب شدن به يک تير پرتاب دور از شهر و گفتند المعزالدين الله لشکر خود را بفرستاد و بيامدند ان جا که امروز شهر قاهر ه است و فرمود که چون شما آن جا رسيد سگی سياه پيش از شما د رآب رود و بگذرد .شما به دنبال آن سگ برويد و بگذرد بی انديشه و گفتند که سی هزار سوار بودند که بدان جا رسيدند همه نوادگان او بودند . آن سگ سياه همچنان پيش از لشکر در رفت و ايشان بر اثر او رفتند و از آب بگذشتند که هيچ آفريده را خللی نرسيد و هرگز کس نشان نداده بود که کسی سواره از رود نيل گذشته باشد ، و اين حال در تاريخ سال 363 ق بوده است .

و سلطان خود به راه دريا به کشتی بيامده است و آن کشتی ها که سلطان در او به مصر آمده است چون نزديک قاهره رسيد تهی کردند و از آب آوردند و در خشکی رها کردند همچنان که چيزی آزاد کنند . وراوی آن قصه آن کشتی ها را ديد هفت عدد کشتی است هريک به درازی صد و پنجاه ارش و در عرض هفتاد ارش و هشتاد سال بود تا آن جا نهاده بودند . و در تاريخ سال  441  بود که راوی  اين حکايت آن جا رسيد . و در وقتی که المعز لدين الله بيامد در مصر سپاهسالاری از آن خليفه بغداد بود پيش معز آمد به طاعت و معز با لشکر بدان موضع که امروز قاهره است فرود آمد و آن لشکرگاه را قاهره نام نهادند آنچه آن لشکر آن جا را قهر کرد و فرمان داد تا هيچ کس از لشکر وی به شهر در نرود و به خانه کسی فرو نيايد ، و بر آن دشت مصری بنا فرمود و حاشيت خود را فرمود تا هرکس سرايی و بنايی بنیاد افکند و آن شهری شد که نظير آن کم باشد . و تقدير کردم که در اين شهر قاهره از بيست هزار دکان کم نباشد همه ملک سلطان . و بسيار دکان هاست که هريک را د رماهی ده دينار مغربی اجره است و ازدو دينار کم نباشد و کاروانسرای و گرمابه و ديگر عقارات(ساختمان) چندان است که آن را حد و قياس نيست .

تمامت ملک سلطان که هيچ آفريده را عقار و مُلک نباشد مگر سراها و آن چه خود کرده باشد و شنيدم که در قاهره و مصر هشت هزار سرای از آن سلطان است که آن را به اجارت دهند  و هرماه کرايه ستانند و همه به مراد مردم به ايشان دهند و از ايشان ستانند نه آن که بر کسی به نوعی به تکليف(ستم) کنند .

و قصر سلطان ميان شهر قاهره است و همه حوالی آن گشاده(فضای باز ) که هيچ عمارتی بدان نه پيوسته است ، و مهندسان آن را مساحت کرده اند برابر شهرستان ميارفارقين(در ترکیه) است . و گرد بر گرد آن گشوده است . هر شب هزار مرد پاسبان اين قصر باشند پانصد سوار و پانصد پياده که از نماز شام بوق و دهل و کاسه می زنند و گردش می گردند تا روز . و چون از بيرون شهر بنگرند قصر سلطان چون کوهی نمايد از بسياری عمارات و ارتفاع آن ، اما از شهر هيچ نتوان ديد که باروی آن عالی است ، و گفتند که در اين قصر دوازده هزار خادم اجری خواره است و زنان و کنيزکان خود که داند الا آن که گفتند سی هزار آدمی در آن قصری است و آن دوازده کوشک است . و اين حرم را ده دروازه است بر روی زمين هر يک را نامی بدين تفصيل غير از ان که در زير زمين است : باب(دروازه) الذهب ، باب البحر ، باب السريج ، باب الزهومه ، باب السلام ، باب الزبرجد ، باب العبد ، باب الفتوح ، باب الزلاقه ، باب السريه . و در زيرزمين دری است که سلطان سواره از آن جا بيرون رود ، و از شهر بيرون قصری ساخته است که مخرج (خروجی)آن رهگذر در آن به قصر است و آن رهگذر را همه سقف محکم زده اند از حرم تا به کوشک و ديوار کوشک از سنگ تراشيده ساخته اند که گويی از يک پاره سنگ تراشيده اند ، و منظرها و ايوان های عالی برآورده و از اندرون دهليز(راهرو سقف دار) دکان ها بسته . و همه ارکان دولت و خادمان سياهان بوند و روميان . و وزير شخصی باشد که به زهد و ورع(زرنگی) و امانت و صدق و علم و عقل از همه مستثنی باشد و هرگز آن جا رسم شراب خوردن نبوده است يعنی به روزگار آن حاکم و در ايام وی هيچ زن از خانه بيرون نيامده بود و هيچ کسی مويز(کشمش) نساختنی احتياط را نبايد که از آن سرکه کننند و هيچ کسی را زهره(جرات) نبود که شراب خورد و فقاع(آبجو) هم نخوردندی که گفتند ی مست کننده است و مستحيل شده .

قاهره پنج دروازه دارد :

دروازه باب النصر ، باب الفتوح ، باب القنطرة ، باب الزويلة ، باب الخليج . و شهر بارو ندارد اما بناها مرتفع است که از بارو قوی تر و عالی تر است . و هر سرای و کوشکی حصاری است . و بيش تر عمارات پنج اشکوب و شش اشکوب باشد و آب خوردنی از نيل باشد سقايان(آب فروشان) با شتر نقل کنند . و آب چاه ها هرچه به رود نيل نزديک تر باشد خودش باشد و هرچه دور از نيل باشد ، شور باشد . و مصر و قاهره را گويند پنجاه هزار شتر راويه کش است که سقايان آب کشند و سقايان که آب بر پشت کشند خود جدا باشند به سبوهای برنجين و خيک ها در کوچه های تنگ که راه شتر نباشد .

و اندر شهر در ميان کوچه ها باغچه ها و اشجار باشد و آب از چاه دهند و در حرم سلطان حرمستان هاست که از آن نيکوتر نباشد و دولاب ها ساخته اند که آن بساتين را آب دهد و بر سر بام ها هم درخت نشانده باشند و تفرجگاه ها ساخته و در آن تاريخ که من آن جا بودم خانه ای که زمين وی بيست گز در دروازه گز بود به پانزده دينار مغربی به اجارت داده بود در يک ماه چهار اشکوب بود سه از آن به کراء داده بودند و طبقه بالايين از خداونديش می خواست که هر ماه پنج دينار مغربی بدهد و صاحب خانه به وی نداد گفت که مرا بايد که گاهی د رآن جا باشم و مدت يک سال که ما آن جا بوديم همانان دو بار در آن خانه نشد . و آن سراها چنان بود از پاکيزگی و لطافت که گويی از جواهر ساخته اند نه از گچ و آجر و سنگ

و تمامت سرای های قاهره جدا جدا نهاده است چنان که درخت و عمارت هيچ آفريده بر ديوار غيری نباشد و هرکه خواهد هرگه که بايدش خانه خود باز تواند شکافت و عمارت کردکه هيچ مضرتی به ديگری نرسد . و چون از شهر قاهره سوی مغرب بيرون شوی جوی بزرگی است که آن را خليج گويند و آن را خليج را پدر سلطان کرده است و او  را بر آن آب سيصد ديه خالصه است .

و سر جوی از مصر برگرفته است وبه قاهره آورده و آن جا بگردانيده و پيش قيصر(کی سر) سلطان می گذرد . و دو کوشک بر سر آن خليج کرده اند يکی را از آن لوءلوء(مرجان) خوانند وديگری را جوهره(گوهر) . و قاهره راچهار مسجدجامع است که روز آدينه نماز جماعت کنند. يکی را از آن ازهر(الاظهر) گويند و جامع نور و جامع حاکم و جامع معز و اين جامع بيرون شهر است بر لب نيل . و از مصر چون روی به قبله کنند به مطلع حمل بايد کرد . و از مصر به قاهره کم از يک مطل باشد . و مصر جنوبی است و قاهره شمالی . و نيل از مصر می گذرد و به قاهره رسد ، و بساتين و عمارات هر دو شهر به هم پيوسته است . و تابستان همه دشت و صحرا چون دريايی باشد و بيرون از باغ سلطان که بر سربالايی است که آن پر نشود ديگر همه زير آب است. صفت فتح خليج . بدان وقت که رود نيل وفا کند يعنی از دهم شهريورماه تا بيستم آبان ماه قديم که آب زايد باشد هژده (18) گز ارتفاع گيرد از آنچه در زمستان بوده باشد . و سر اين جوی ها و نهرها بسته باشد به همه ولايت .پس اين نهر که خليج می گويند و ابتدای آن پيش شهر مصر است و به قاهره برمی گذرد و آن خاص(ویژه) سلطان است . سلطان برنشيند و حاضر شود تا آن بگشايند . آن وقت ديگر خليج ها و نهرها و جوی ها بگشايند در همه ولايت و آن روزها بزرگ تر عيد ها باشد و آن را رکوب فتح الخليج گويند ، چون موسم آن نزديک رسد بر سر آن جوی بارگاهی عظيم متکلف به جهت سلطان بزنند از ديبای رومی همه به زر دوخته و به جواهر مکلل کرده با همه الات که در آن جا باشد چنان که صد سوار در سايه آن بتوانند ايستادن  و در پيش اين شراع خيمه ای بروقلمون خرگاه عظيم زده باشند ، و پيش از رکوب در اصطبل سه روز طبل و بوق و کوس زنند تا اسپان با آن آوازها الفت گيرند تا چون سلطان برنشيند ده هزار مرکب به زين زين و طوق و سرافسار مرصع ايستاده باشند همه نمد زين های ديبای رومی و بوقلمون چنانچه قاصدا بافته باشند و نه بريده ونه دوخته و کتابه بر حواشی(حاشیه ها گوشه ها) نوشته به نام سلطان مصر و بر هر اسبی زرهی يا جوشنی افکنده و خودی بر کوهه زين نهاده و هرگونه سلاحی ديگر و بسيار شتران با کجاوه های آراسته و استران با عماره های آراسته همه به زر و جواهر مرصع(طلاکاری) کرده و به مرواريد حليله های آن دوخته آورده باشند در اين روز خليج که اگر صفت آن کنند سخن به تطويل انجامد .

و آن روز لشکر سلطان همه برنشينند گروه گروه و فوج فوج ، و هر قومی را نامی و کنيتی باشد گروهی را کتاميان گويند ايشان از قيروان در خدمت المعز لدين الله بودن و گفتند بيست هزار سوارند ، و گروهی را باطليان گويند مردم مغرب بودن که پيش ازا آمدن سلطان به مصر آمده بودندگفتند پانزده هزار سوارند . گروهی را مصامده می گفتند ايشان سياهانند از زمين مصموديان و گفتند بطست هزار مردهند ، و گروهی را مشارقه می گفتند و ايشان ترکان بودند و عجميان سبب آن که اصل ايشان تازی نبوده است اگر چه ايشان بيشتر همان جا در مصر زاده اند اما اسم ايشان از اصل مشتق بود . گفتند ايشان ده هزار مرد بودند عظيم هيکل . گروهی را عبيد الشراء گويند ايشان بندگان درم خريده بودند ، گفتند ايشان سی هزار مردند . گروهی را بدويان می گفتند مردمان حجاز بودند همه نيزه وران ، گفتند پنجاه هزار سوارند .

گروهی را استادان می گفتند هه خادمان بودند سفيد و سياه که به نام خدمت خريده بودند و ایشان سی هزار سوارند . گروهی را سراييان می گفتند و پيادگان بودند از هر ولايتی آمده بودند و ايشان را سپاهسالاری باشد جداگانه که تيمار(سرپرستی) ايشان دارد و ايشان هر قومی به سلاح ولايت خويش کار کنند ، ده هزار مرد بودند . گروهی را زنوج(زنگی ها) می گفتند ايشان همه به شمشير جنگ کنند و پس گفتند ايشان سی هزار مردند . و اين همه لشکر روزی خوار سلطان بودند و هريک را به قدر مرتبه مرسوم و مشاهره معين بود که هرگز براتی به يک دينار بر هيچ عامل و رعيت ننوشتندی الا آن که عمال آنچه مال ولايت بودی سال به سال تسليم خزانه کردندی و ازخزانه به وقت معين ارزاق آن لشکر بدادندی چنان که هيچ علمدار و رعيت را از تقاضای لشکری رنجی نرسيدی. و گروهی ملک زادگان و پادشاه زادگان اطراف عالم بودند که آن جا رفته بودند وايشان را از حساب لشکری و سپاهی نشمردندی .

از مغرب و يمن و روم و صقلاب ونوبه و حبشه و ابنای خسرو دهلی و دمارد ايشان به آن جا رفته بودند ، و فرزندان شاهان گرجی و ملک زادگان ديلميان و پسران خاقان ترکستان و ديگر طبقات اصناف مردم چون فضلا و ادبا و شعرا و فقها بسيار آن جا حاضر بودند و همه را ارزاق(روزی. مزد) معين بود و هيچ بزرگ زاده را کم از پانصد دينار ارزاق نبود و( بعضی) ببود که دوهزار دينار مغربی( رزق و روزی) بود و هيچ کار ايشان را نبودی الا آن که چون وزير بر نشستی رفتندی سلام کردندی و باز به جای خود شدندی .

اکنون با سر حديث فتح خليج رويم ؛ آن روز که بامداد سلطان به فتح خليج بيرون خواست شد ده هزار مرد به مزد گرفتندی که هريک از آن جنيبتان که ذکر کرديم يکی را به دست گرفته بودی و صد صد می کشيدندی ، و در پيش بوق و دهل و سرنا نمی زدندی ، و فوجی از لشکر برعقب ايشان می شدی . از در حرم سلطان همچنين تا سرفتح خليج بردندی و باز آوردندی ، هر مزدوری که از آن جنيبتی کشيده بود سه درم بدادندی . و از پس اسپان، شتران با مهدها و مرقدها بکشيدندی . و ازپس ايشان استران با عمرای ها . آن وقت سلطان از همه لشکرها و جنيبت ها دو ر می آمد .

مردی جوان تمام هيکل  پاک صورت ، از فرزندان اميرالمومنين حسين بن علی بن ابی طالب صلوات الله عليهما و موی سر سترده بودی . بر استری(اسبی) نشسته بود زين و لگامی بی تکلف چنان که زر وسيم بر آن نبود و خويشتن پيراهنی پوشيه سفيد با فوطه ای(شال) فراخ بزرگ چنان که در بلاد عرب رسم است و به عجم دراعه می گويند و گفتند آن پيراهن را ديبقی می گويند و قيمت آن ده هزار دينار باشد و عمامه ای هم از آن رنگ بر سر بسته و همچنين تازيانه ای عظيم قيمتی در دست گرفته و درپيش او سيصد مرد ديلم می رفت همه پياده و جامه های زربفت رومی پوشيده و ميان بسته آستين های فراخ به رسم مردم مصر همه با زوپين ها و تيرها و پايتاب ها پيچيده و مظله داری(چتر دار) با سلطان می رود بر اسپی نشسته و دستاری زرين مرصع بر سر او و دستی جامه پوشيده که قيمت آن ده هزار دينار زر مغربی باشد و آن چتر که به دست دارد به تکلفی(هزینه) عظيم همه مرصع(زینت شده طلا و سنگ و دُر کوبی) و مکلل هيج سوار ديگر با سلطان نباشد ، و در پيش او اين ديلميان بودند و بر دست راست و چپ او چندين مجمره دار می روند از خادمان و عنبر و عود می سوزند ، و رسم ايشان آن بود که هر کجا سلطان به مردم رسيدی او را سجده کردندی و صلوات دادندی، از پس او وزير می آمدی با قاضی القضاة(دادستان کل) و فوجی انبوه از اهل علم و ارکان دولت . و سلطان برفتی تا آن جا که شراع زده بودند و برسربند خليج يعنی فم النهر و سواره در زير آن بايستادی ساعتی بعد از آن خشت زوپينی به دست سلطان دادندی تا بر اين بند زدی و مردم به تعجيل(با شتاب) به کلنگ و بيل و مخرفه آن بند را بر دريدندی .

آب خود که بالا گرفته باشد قوت کند و به يکبار فرو رود و به خليج اندر افتد . اين روز همه خلق مصر و قاهره به نظاره آن فتح خليج آمده باشند و انواع بازی های عجيب بيرون آورند ، و اول کشتی که در خليج افکنده باشد جماعتی خراسان که به پارسی گنگ و لال می گويند در آن کشتی نشانده باشند مگر آن را به فال داشته بوده اند و آن روز سلطان ايشان را صدقات فرمايد . و بيست و يک کشتی بود از آن سلطان که آبگيری نزديک قصر سلطان ساخته بودند چندان که دو سه ميدان و آن کشتی ها هر يک را مقدار پنجاه گز طول و بيست گز عرض بود همه به تکلف با زر و سيم و جواهر و ديباها آراسته که اگر صفت آن کنند اوراق بسيار نوشته شود و بيش تر اوقات آن کشتی ها را در آن آبگير چنان که استر در استرخانه بسته بودندی . و باغی بود سلطان را به دو فرسنگی شهر که آن را عين الشمس می گفتند .

و چشمه ای نيکو در آن جا ، و باغ را خود به چشمه باز می خوانند و می گويند که آن باغ فرعون بوده است ، وبه نزديک آن عمارتی کهنه ديدم چهار پاره سنگ بزرگ هر يک چون مناره ای و سی گز قايم ايستاده و از سرهای آن قطرات آبچکان و هيچ کس نمی دانست که آن چيست و در باغ درخت بلسان بود می گفتند پدران آن سلطان از مغرب آن تخم بياوردند و آن جا بکشتند و در همه آفاق جايی نيست و به مغرب نيز نشان نمی دهند و آن را هرچند تخم هست اما هر کجا می کارند نمی رويد و اگر می رويد روغن حاصل نمی شود و درخت آن چون درخت مورد است که چون بالغ می شود شاخه های آن را به تيغی خسته می کنند و شيشه ای بر هر موضعی می بندند تا اين دهونه همچنان که صمغ از آن جا بيرون می آيد .

چون دهن(روغن) تمام بيرون آيد درخت خشک می شود و چوب آن را باغبانان به شهر آورند و بفروشند . پوستی ستبر باشد که چون از آن جا باز می کنند و می خورند طعم لوز دارد و از بيخ آن درخت سال ديگر شاخه ها برمی آيد و همان عمل با آن می کنند .

محله های شهر قاهره 26

شهر قاهره را ده محله است وايشان محلت را حاره می گويند و اسامی آن اين است :

اول حاره(محله) برجوان ، جاره زويله ، حاره الجودريه ، حاره الامرا ، حراه الديالمه ، حاره الروم ، حاره الباطليه ، قصر الشوک ، عبيد الشری ، حاره المصامده .

صفت شهر مصر .

بر بالايی نهاده و جانب مشرقی شهر کوه است اما نه بلند بلکه سنگ هاست و پشت های سنگين . و بر کناره شهر مسجد طولون است بر سربلندی و دو ديوار محکم کشيده که جز ديوار آمد و ميار فاتين به از آ ن نديدم . و آن را اميری از آن عباسيان کرده است(ساخته است) که حاکم مصر بوده است وبه روزگار حاکم بامرالله که جد اي« سلطان بود فرزندان اين طولون بيامده اند و اين مسجد را به سی هزار دينار مغربی فروختند و بعد از مدتی ديگر مناره ای که در اين مسجد است نفروخته به کندن گرفتند . حاکم فرستاده است که شما به من فروخته ايد چگونه خراب می کنيد . گفتند ما مناره را نفروخته ايم و پنج هزار دينار به ايشان داد و مناره را هم بخريد . و سلطان ماه رمضان آن جا نماز کردی و روزهای جمعه . و شهر مصر از بيم آب بر سربالايی نهاده است و وقتی سنگ های بلند بزرگ بوده است .

همه را بشکستند و هموار کردند و اکنون آن چنان جای ها را عقبه گويند . و چون از دور شهر مصر را نگاه کنند پندارند کوهی است و خانه های هست که چهارده طبقه از بالای يکديگر است و خانه های هفت طبقه ، و از ثقات (آگاهان) شنيدم که شخصی بر بام هفت طبقه باغچه ای کرده بود و گوساله ای آن جا برده و پرورده تا بزرگ شده بود و آن جا دولابی ساخته که اين گاو می گردانيد و آب از چاه برمی کشيد و بر آن بام درخت های نارنج و ترنج و موز و غيره کِشته و همه دربار آمده و گل و سپرغم ها همه نوع کِشته ، و از بازرگانی معتبر شنيدم که بسی سراهاست در مصر که در او حجره هاست به رسم مستغل(اتاق های جدا) يعنی به کرايه دادن که مساحت آن سی ارش در سی ارش باشد سيصد و پنجاه تن در آن باشند . وبازارها و کوچه ها در آن جاست که دائما قناديل سوزد چون که هيچ روشناي در آن جا بر زمين نيفتد و رهگذر مردم باشد.

و در شهر مصر غير قاهره هفت (مسجد)جامع است چنان که به هم پيوسته و به ره دوشهر پانزده مسجد آدينه است که روزهای جمعه هر جای خطبه و جماعت باشد در ميان بازار مسجدی است که ان را باب الجوامع گويند و آن را عمرو عاص ساخته است به روزگاری که از دست معاويه امير مصر بود ، و آن مسجد به چهارصد عمود(ستون) رخام(سنگ) قايم(برپا) است و آن ديوار که محراب بر اوست سرتاسر تخته های رخام سپيد است و جميع قرآن بر آن تخته ها به خطی زيبا نوشته ، و ازبيرون به چهار حد مسجد بازارهاست و درهای مسجد در آن گشاده ، و مدام در آن مدرسان و مقريان(قاری) نشسته و سياحتگاه آن شهر بزرگ آن مسجد است و هرگز نباشد که در او کم تر از پنج هزار خلق باشد چه از طلاب علوم و چه غريبان و چه از کاتبان که چک و قباله نويسند و غیر آن . و آن مسجد را حاکم از فرزندان عمر و عاص بخريد که نزديک اورفته بودند و گفتند مامحتاجيم و درويش و مسجد پدر ما کرده است اگر سلطان اجازت دهد بکنيم و سنگ و خشت آن بفروشيم .

پس حاکم صد هزار دینار به ايشان داد و آن بخريد و همه اهل مصر را بر اين گواه کرد و بعد از آن بسيار عمارات عجيب در آن جا بکرد و بفرمود و از جمله چراغدانی نقره گين ساختند شانزده پهلو چنان که بر پهلوی از او يک ارش و نيم باشد چنان که چراغدان بيست و چهار ارش باشد و هفتصد و اند چراغ در وی می افروزند در شب های عزيز ، و گفتند وزن آن بيست و پنج قنطار نقره است هر قنطار صد رطل و هر رطل صد و چهل وچهار درهم نقره است و می گويند که چون اين چراغدان ساخته شد به هيچ در در نمی گنجيد از درهای جامع از بزرگی که بود تا دری فرو گرفتند و آن را در مسجد بردند و باز در را نشاندند . و هميشه در اين مسجد ده تو حصير رنگين نيکو بر بالای يکديگر گسترده باشد . و هر شب زياده از صد قنديل افروخته ، و محکمه قاضی القضاة در اين مسجد باشد . و بر جانب شمالی مسجد بازاری است که آن را سوق القناديل خوانند . درهيچ بلاد(کشور) چنان بازاری نشان نمی دهند .هر ظرايف که در عالم باشد آن جا يافت می شود . و آن جا آلت ها ديدم که از دهل ساخته بودند در صندوقچه و شانه و دسته کارد و غيره و آن جا بلور سخت نيکو ديدم و استادان نغز(زیبا) آن را می تراشيدند و آن را از مغرب آورده بوند و می گفتند در اين نزديکی در دريای قلزم بلوری پديد آمده است که لطيف تر و شفاف تر از بلور مغربی است و دندان(عاج) فيل ديدم که از زنگبار آورده بودند از آن بسيار بود که زيادت از دويست من بود . و يک عدد پوست گاو( هیپو اسب آبی) آورده بودند از حبشه که همچو پوست پلنگ بود و از آن نعلين می سازند . و از حبشه مرغ خانگی آورده اند که نيک بزرگ باشد و نقطه های سپيد بر وی و بر سر کلاهی دارد بر مثال طاوس . و در مصر عسل بسيار خيزد و شکر هم . روز سوم دی ماه قديم از سال چهارصد و شانزده عجم اين ميوه ها و سپرغم ها به يک روز ديدم

که ذکر می رود وهی هذه (عبارتند از):

 

انواع میوه ها و سبزی ها  27

گل سرخ ، نيلوفر ،نرگس ، ترنج ، ليمو ، مرکب ، سيب ، ياسمن ، شاه سپرغم ، به ، انار ، امرود ، خربوزه ، دستبونه ، موز ، بليله تر ، خرما ی تر ، انگور ، نيشکر ، بادنجان ، کدوی تر ، ترب ، شلغم ، کرنب ، باقلای تر، خيار ، بادرنگ ، پياز تر ، سير تر ، جزر ، چغندر . هر که انديشه کند که اين انواع ميوه و رياحين که بعضی خريفی(پاییزی) است و بعضی ربيعی(بهاری) و بعضی صيفی(تابستانی) و بعضی شتوی(زمستانی) چگونه جمع بوده باشد همانا قبول نکند فاما مرا در اين غرضی نبوده و ننوشتم الا آن چه ديدم و بعضی که شنيدم و نوشتم عهده آن بر من نيست چه ولايت مصر وسعتی دارد عظيم همه نوع هواست از سردسير و گرمسير و از همه اطراف هرچه باشد به شهر آورند و بعضی در بازارها می فروشند . و به مصر سفاليه سازند از همه نوع چنان لطيف وشفاف که دست چون بيرون نهند از اندرون بتوان ديد از کاسه و قدح و طبق و غيره و رنگ کنند آن را چنان که رنگ بوقلمون را ماند چنان که از هر جهتی که بداری رنگ دير نمايد ، و آبگينه(آیینه) سازند که به صفا و پاکی به زبرجد ماند و آن را به وزن فروشند ، و از بزازی ثقه(آگاه و راستگو) شنيدم که يک درهم سنگ ريسمان به سه دينار مغربی بخرند که سه دينار و نيم نيشابوری باشد و به نيشابور پرسيدم که ريسمانی که از همه نيکوتر باشد چگونه خرند گفتند هر آنچه بی نظير باشد يک درم به پنج درم بخرند . شهر مصر بر کنار نيل نهاده است ، به درازی ، و بسيار کوشک ها و منظرها چنان است که اگر خواهند آب به ريسمان از نيل بردارند ، اما آب شهر همه سقايان آورند از نيل ، بعضی به شتر و بعضی به دوش و سبوها ديدم از برنج دمشقی که هريک سی من آب گرفتی و چنان بود که پنداشتی زرين است . يکی مرا حکايت کرد که زنی است که پنج هزار از آن سبو دارد که به مزد می دهد هر سبوی ماهی به يک درم و چون بازسپارند بايد سبو درست باز سپارند . و در پيش مصر جزيره ای در ميان نيل است که وقتی شهری کرده بودند و آن جزيره مغربی شهر است و در آن جا مسجد آدينه ای است و باغ هاست و آن پاره سنگ بوده است درميان رود . و اين دو شاخ از نيل هر يک به قدر جيحون تقدير (اندازه)کردم اما بس نرم و آهسته می رود . و ميان شهر و جزيره جسری(پلی) بسته است به سی و شش پاره کشتی ، و بعضی از شهر ديگر سوی آب نيل است و آن را جيزه(نزدیک اهرام) خوانند و آن جا نيز مسجد آدينه ای است اما جسر نيست به زورق و معبر گذرند ، و در مصر چندان کشتی و زورق باشد که به بغداد و بصره نباشد اهل بازار مصر هرچه فروشند راست گويند و اگر کسی به مشتری دروغ گويد او را بر شتری نشانده زنگی به دست او دهند تا در شهر می گردد و زنگ می جنباند و منادی می کند که من خلاف گفتم و ملامت می بينم و هرکه دروغ گويد سزای او ملامت باشد .

در بازار آن جا از بقال عطار و پيله ور هر چه فروشند باردان آن از خود بدهند اگر زجاج باشد و اگر سفال و اگر کاغذ فی الجمله احتياج نباشدکه خريدار باردان بردارد ، و روغن و چراغ آن جا از تخم ترب و شلغم گيرند و آن را زيت حاز گويند ، و آن جا کنجد اندک باشد و روغنش عزيز و روغن زيتون ارزان بود ، پسته گران از بادام است و مغز بادام ده من از يک دينار نگذرد . و اهل بازار و دکانداران بر خران زينی نشينند که آيند و روند از خانه به بازار ، و هر جا بر سر کوچه ها بسيار خران زينی آراسته داشته باشند که اگر کسی خواهد برنشيند و اندک کرايه می دهد ، و گفتند پنجاه هزار بهيمه(چارپایان) زينی(پالوندار) باشد که هر وزين کرده به کرايه دهند و بسيار خر ابلق ديدم همچو اسب بل لطيف تر.

و اهل شهر عظيم توانگر بودند در آن وقت که آن جا بودم . و در سال تسع و سی و چهارصد سلطان را پسری آمد فرمود که مردم خرمی کنند شهر و بازار بياراستند چنان که اگر وصف آن کرده شود همانا که بعض مردم آن را باور نکنند و استوار ندارند که دکان های بزازان وصرافان و غيرهم چنان بود که از زر و جواهر و نقد و جنس و جام های زربفت و قصب جايی که کسی بنشيند و همه از سلطان ايمن اند که هيچ کس از عوانان و غمازان نمی ترسيد و بر سلطان اعتماد داشتند که بر کسی ظلم نکند و به مال کسی هرگز طمع نکند ، و آن جا مال ها ديدم از آن مردم که اگر گويم يا صفت کنم مردم عجم را آن قبول نيفتد و مال ايشان را حد و حصر نتوانستم کرد و آن آسايش که آن جا ديدم هيچ جا نديدم ، و آن جا شخصی ترسا ديدم که از متمولان مصر بود چنان که گفتند کشتی ها و مال و ملک او را قياس نتوان کرد .

غرض آن که يک سال آب نيل وفا نکرد و غله گران شد . وزير سلطان اين ترسا را بخواند و گفت سال نيکو نيست و بر دل سلطان جهت رعايا بار است . تو چند غله توانی بدهی خواه به بها خواه به قرض . ترسا گفت به سعادت سلطان و وزير من چندان غله مهيا دارم که شش سال نان مصر بدهم . د راين وقت لامحاله چندان خلق در مصر بود که آنچه در نيشابور بودند خمس ايشان به جهد بود و هر که مقادير داند معلوم او باشد که کسی را چند مال بايد تا غله او اين مقدار باشد و چه ايمن رعيتی و عادل سلطانی بود که در ايام ايشان چنين حال ها باشد و چندين مال ها که نه سلطان بر کسی ظلم و جور کند و نه رعيت چيزی پنهان و پوشيده دارد . و آن جا کاروانسرايی ديدم که دارالوزير می گفتند .

در آن جا قصب(نیشکر) فروشند و ديگر هيچ و در اشکوب(طبقه. بالا) زير خياطان نشينند و در بالای رفا آن . از قيم آن پرسيدم که اجره اين تيم چند است . گفت هر سال بيست هزار دينار مغربی بود اما اين ساعت گوشه ای از آن خراب شده عمارت می کنند هر ماه يک هزار دينار حاصل يعنی دوازده هزار دينار و گفتند که در اين شهر بزرگ تر از اين و به مقدار اين دويست خان باشد . صفت خوان سلطان . عادت ايشان چنين بود که سلطان در سالی به دو عيد خوان نهد و بار دهد . خواص و عوام را آن خواص باشند در حضرت او باشند و آنچه عوام باشند درديگر سراها و مواضع .و من اگر چه بسيار شنيده بودم هوس بود که به رای العين(با چشم خودم) ببينم . با يکی از دبيران سلطان که مرا با او صحبتی اتفاق افتاده بود و دوستی پديد آمده گفتم من بارگاه مُلوُک و سلاطين عجم ديده ام چون سلطان محمود غزنوی و پسرش مسعود . ايشان پادشاهان بودند با نعمت و تجمل بسيار . اکنون می خواهم که مجلس اميرالمومنين را هم ببينم . او با پرده دار که او را صاحب الستر می گويند بگفت ، سلخ(آخر) رمضان سال 440  که مجلس آراسته بودند تا ديگر روز که عيد بود و سلطان از نماز به آن جا آيد و به خوان بنشيند مرا آن جا برد . چون از در سرای به در شدم عمارت ها و صفه ها و ايوان ديدم که اگر وصف آن کنم کتاب به تطويل انجامد .

دوازده قصر درهم ساخته همه مربعات(4 ظلعی) که در هر يک که می رفتم از يکديگر نيکوتر بود و هر يک به مقدار صد ارش درصد ارش و يکی از اين جمله چيزی بود شصت اندر شصت و تختی بتمامت عرض خانه نهاده به علو چهار گز . از سه جهت آن تخت همه از زر بود شکارگاه و ميدان و غيره بر آن تصوير کرده وکتابتی به خط پاکيزه بر آن جا نوشته وهمه فرش و طرح که در اين حرم بود همه آن بودکه ديبای رومی وبوقلمون به اندازه هر موضوعی بافته بودند ودارافدينی مشبک از زر بر کناره ای نهاده که صفت آن نتوان کرد ،وپس از تخت که با جانب ديوار است درجات نقره گين ساخته وآن تخت خود چنان بود که اگر اين کتاب سر به سر صفت آن باشد سخن مستوفی وکافی نباشد .گفتند پنجاه هزار من شکر را تبه آن روز باشد که سلصان خوان نهد ،آرايش خوان را درختی ديدم چون درخت ترنج و همه شاخ وبرگ و بار آن از شکر ساخته و اندر او هزار صورت و تمثال ساخته همه از شکر .

ومطبخ (آشپزخانه) سلطان بيرون از قصر است و پنجاه غلام هميشه در آن جا ملازم باشند واز کوشک راه به مطبخ است در زير زمين وترتيب ايشان چنان مهيا بود که هر روز چهارده شتر وار بِرف به شراب خانه سلطان بردندی واز آن جا بيشر امرا وخواص را راتبه ها بودی واگر مردم شهر جهت رنجوران طلبيدندی هم بدادندی وهمچنين هر مشروب وادويه که کسی را در شهر بايستی از حرم بخواستندی بدادندی .و همچنين روغن های ديگر چون روغن بلسان و غيره چندان که اين اشيای مذکور خواستندی بدادندی . و همچنين هر مشروب و ادويه که کسی را در شهر بايستی از حرم بخواستندی منعی و عذری نبودی .

روش سلطان مصر 28

سير سلطان مصر . امن و فراغت اهل مصر بدان حد بود که دکانهای بزازان و صرافان و جوهريان را در نبستندی الا دامی بر وی کشيدندی و کس نيارستی به چيزی دست بردن .مردی يهودی بود جوهری که سلطان را نزديک بود او را مال بسيار بود و همه اعتماد جوهر خريدن بر او داشتند روزی لشکريان دست بر اين يهودی برداشتند و او را بکشتند . چون اين کار بکردند از قهر سلطان بترسيدند و بيست هزار سوار برنشستند و آن لشکر تا نيمه روز در ميدان ايستاده بودند. خادمی از سرای بيرون آمد و بر در سرای ايستاد و گفت سلطان می فرمايد که به طاعت هستيد يا نه .ايشان به يکبار آواز دادند که بندگانيم و طاعت دار اما گناه کرده ايم . خادم گفت سلطان می فرمايد که بازگرديد . در حال بازگشتند و آن جهود مقتول را ابوسعيد گفتندی پسری داشت و برادری . گفتند مال او را خدای تعالی داند که چند است و گفتند بر بام سرای سيصد تغار(کاسه بزرگ سفالی) نقره گين بنهاده است و در هر يک درختی کشته چنان است که باغی و همه درخت های مثمر(میوه دار) و حامل . برادر او کاغذی نوشته به خدمت سلطان فرستاد که دويست هزار دينار مغربی خزانه را خدمت کنم در سر آن وقت از آن که می ترسيد . سلطان آن کاغذ بيرون فرستاد تا بر سر جمع بدريدند و گفت که شما ايمن باشيد و به خانه خود باز رويد که نه کس را با شما کار است و نه ما به مال کسی محتاج و ايشان را استمالت (دلجویی)کرد .

از شام تا قيروان که من رسيدم در تمامی شهر و روستاها هر مسجد که بود همه را اخراجات بر وکيل سلطان بود از روغن چراغ و حصير و بوريا و زيلو و مشاهرات و موجبات قيمان و فراشان و موذنان و غير هم . و يک سال والی شام نوشته بود که زيت(روغن) اندک است اگر فرمان باشد مسجد را زيت حار بدهيم و آن روغن ترب و شلغم باشد . در جواب گفتند تو فرمانبری نه وزيری . چيزی که به خانه خدا تعلق داشته باشد در آن جا تغيير و تبديل جايز نيست . و قاضی القضاة را هر ماه دو هزار دينار مغربی مشاهره بود و هر قاضی به نسبت وی تا مال کس طمع نکنند و بر مردم حيف نرود . و عادت آن جا چنان بود که در اواسط رجب مثال سلطان در مساجد بخواندندی که يا معشر المسلمين موسم حج می رسد و سبيل سلطان به قرار معهود با لشکرطان و اسبان و شتر و زاد معد است و در رمضان همين منادی بکردندی و از اول ذی القعده آغاز خروج کردندی و به موضعی معين فرو آمدندی . نيمه ماه ذی القعده روانه شدندی و هر روز خرج و علوفه اين لشکر يک هزار دينار مغربی بودی به غير از بيست دينار که هر مردی را مواجب بودی که به بيست و پنج روز به مکه شدندی و ده روز آن جا مقام بودی به بيست و پنج روز تا به مقام رسيدندی .

دو ماه شصت هزار دينار مغربی علوفه ايشان بودی غير از تعهدات و صلات و مشاهرات و شتر که سقط(مردن) شدی .

پس در سال 439 سجل(نوشته فرمان) سلطان بر مردم خواندند که اميرالمومنين می فرمايد که حجاج را امسال مصلحت نيست که سفر حجاز کند که امسال آن جا قحط و تنگی است و خلق بسيار مرده است اين معنی به شفقت مسلمانی می گويم و حجاج در توقف ماندند.

سفر اول  به مدينه و مکه ******  29

و سلطان جامه کعبه می فرستاد به قرار معهود که هر سال دو نوبت جامه کعبه بفرستادی و اين سال چون جامه به راه قلزم(دریای سرخ) گسيل کردند من با ايشان برفتم . غره شهر ذی القعده از مصر بيرون شدم و بيستم ماه به قلزم رسيديم و از آن جا کشتی برانديم به پانزده روز به شهری رسيديم که آن را جار می گفتند و بيست و دوم ماه بود و از آن جا به چهار روز به مدينه رسول الله صلی الله عليه و سلم .

مدينه رسول الله عليه السلام شهری است بر کناره صحرايی نهاده و زمين نمناک و شوره دارد و آب روان است اما اندک و خرمايستان است و آن جا قبله سوی جنوب افتاده است و مسجد رسول الله عليه الصلوة و السلام چندان است که مسجد الحرام . و حظيره رسول الله عليه السلام در پهلوی منبر مسجد است چون رو به قبله نمايند جانب چپ چنان که چون خطيب از منبر ذکر پيغمبر عليه السلام کند و صلوات دهد روی به جانب راست کند و اشاره به مقبره کند و آن خانه ای مخمس است و ديوارها از ميان ستون های مسجد برآورده است و پنج ستون درگرفته است و بر سر اين خانه همچو حظيره کرده به دارافزين تا کسی بدان جا نرود و دام درگشادی آن کشيده تا مرغ بر آن جا نرود .

و ميآن مقبره و منبر هم حظيره ای است از سنگ های رخام کرده چون پستگاهی و آن را روضه گويند و گويند آن بستان از بستان های بهشت است چه رسول الله عليه السلام فرموده است بين قبری و منبری روضه من رياض الجنه . و شيعه گويد آن جا قبر فاطمه زهراست عليهاالسلام . و مسجدی را دری است و از شهر بيرون سوی جنوب صحرايی است و گورستانی است و قبر اميرالمومنين حمزه بن عبدالمطلب رضی الله عنه آن جاست و آن موضع را قبور الشهدا گويند .

8 روز از مدینه تا مکه ****

پس ما دو روز به مدينه مقام کرديم و چون وقت تنگ بود ، برفتيم . راه سوی مشرق بود به دو منزل از مدينه کوه بود و تنگنايی چون ده که آن را جحفه می گفتند و آن ميقات مغرب و شام و مصر است ، و ميقات آن موضع باشد که حج را احرام گيرند ، و گويند يک سال آن جا حجاج فرود آمده بود خلقی بسيار ، ناگاه سيلی درآمده و ايشان را هلاک کرد و آن را بدين سبب جحفه نام کردند . و ميآن مکه و مدينه صد فرسنگ باشد اما سنگ است و مابه هشت روز رفتيم . يکشنبه ششم ذی الحجه به مکه رسيديم . به باب الصفا فرو آمديم اين سال هم مکه قحطی بود . چهار من نان به يک دينار نيشابوری بود و مجاوران از مکه می رفتند و از هيچ طرف حاج نه آمده بود .

روز چهارشنبه به ياری حق سبحانه و تعالی به عرفات حج بگذارديم و دو روز به مکه بوديم و خلق بسيار از گرسنگی و بیچارگی از حجاز روی بيرون نهادند هر طرف ، و در اين نوبت شرح حج و وصف مکه نمی گويم تا ديگر نوبت که بدين جا رسم که نوبت ديگر شش ماه مجاور بودم و آنچه ديدم به شرح بگويم .

ومن روی به مصر نهادم چنان که هفتاد و پنجم روز به مصر رسيدم .

و در اين سال(دومین سفر مکه) سی و پنج هزار آدمی از حجاز به مصر آمدند وسلطان همه را جامه پوشانيد و اجری داد تاسال تمام که همه گرسال وبرهنه بودند تا باز باران ها آمد و در زمين حجاز طعم فراخ شد و باز اين همه خلق را درخورد هريک جامه پوشانيد و صلات ها(صله ها پاداش) داد و سوی حجاز روانه کرد.

و در ررجب سال 440  ديگر بار مثال سلطان بر خلق خواندند که به حجاز قحطی است و رفتن حجاج مصلحت نيست . بر خويشتن ببخشايند و آنچه خدای تعالی فرموده است بکنند ، اندر اين سال نيز حاج نرفتند و وظيفه سلطان را که هر سال به حجاز فرستادی البته قصور و احتباس نبودی و آن جامه کعبه و از خدم و حاشيه و امرای مکه و مدينه و صله امير مکه و مشاهره او هر ماه سه هزار دينار و اسب و خلعت بود به دو وقت فرستادی در اين سال شخصی بود که او را قاضی عبدالله می گفتند وبه شام قاضی بوده . اين وظيفه به دست و صحبت او روانه کردند و من با وی برفتم به راه قلزم و اين نوبت کشتی به جار رسيد پنجم ذی القعده و حج نزديک تنگ درآمده اشتری به پنج دينار بود به تعجيل(بسرعت تمام) برفتم .

**شتران تند رو  جهنده  و مردن دو خراسانی بر روی شتران از شدت جهش و تکان

هشتم ذی الحجه به مکه رسيدم و به ياری سبحانه و تعالی حج بگذاردم ، از مغرب قافله ای عظيم آمده بود . و آن سال به در مدينه شريفه عرب از ايشان خفارت (هزینه نگهبانی) خواست به گاه بازگشتن از حج و ميان ايشان جنگ برخاست و از مغربيان زيادت از دو هزار آدمی کشته شد و بسی به مغرب نشدند . و به همين حج از مردم خراسان قومی( از طریق) راه شام و مصر به حج رفته بودند و به کشتی به مدينه رسيدند .

ششم ذی الحجه ايشان را  هنوز صد و چهار فرسنگ مانده بود تا به عرفات رسند . گفته بوند هرکه مارا در اين سه روز که مانده است به مکه رساند چنان که (بتوانیم به موقع )حج دريابيم(و حاجی شویم) هر يک از ما چهل دينار(جایزه) بدهيم . اعراب بيامدند و چنان (وعده) کردند حج دريابيم هر يک از ما چهل دينار بدهيم . اعراب بيامدند و چنان(تعهد) کردند که به دو روز و نيم ايشان را به عرفات رسانيدند و زر بستاندند و ايشان را يک يک بر شتران جمازه(تند و چابک رو) بستند و از مدينه برآمدند و به عرفات آوردند دو تن مرده که بر آن شتران (تندرو) بسته بودند و چهار تن(دیگر آنها) هنوز زنده بودند اما نيم مرده .

نماز ديگر که ما آن جا بوديم برسيدند . چنان شده بودند که بر پای نمی توانستند ايستادن وسخن نيز نمی توانستند گفتن .

(آن خراسانی ها) حکايت کردند که در راه بسی خواهش بدين اعراب کرديم که زر که داده ايم شما را (رایگان) باشد ما را بگذاريد(پیاده کنید) که بی طاقت شديم . اما از ما نشنیدندی و همچنان براندندی . فی الجمله آن چهار تن حج کردند و به راه شام بازگشتند . و من چون حج بکردم باز به جانب مصر برفتم که کتب داشتم آن جا و نيت باز آمدن نداشتم ، و امير مدينه آن سال به مصر آمد که او را بر سلطان رسمی بود هر سال به وی دادی از آن که خويشاوندی از فرزندان حسين علی صلوات الله عليها داشت . من با او درکشتی بودم تا به شهر قلزم و از آن جا همچنان تا به مصر شديم . درسال 441  که به مصر بودم خبر آمد که مَلِک(شاه) حلب عاصی(شورشی) شد از سلطان و (در حالیکه) او چاکری از آن سلطان بود که پدران او ملوک(شاهان) حلب بوده بودند .

سلطان را خادمی بود که او را عمده الدوله می گفتند و اين خادم امير مطالبان و عظيم توانگرو مالدار بود

گنج جویی در گورستان ها  30

و مطالبی آنان را گويند که در گورهای مصر طلب گنج ها و دفينه ها کنند و از همه مغرب و ديار مصر و شام مردم آيند و هر کس در آن گورها و سنگسارهای مصر رنج ها برند و مال ها صرفه کنند و بسيار آن بوده باشد که دفاين و گنج ها يافته باشند و بسيار را اخراجات افتاده باشد و چيزی نيافته باشند ، چه می گويند که در اين مواضع اموال فرعون مدفون بوده است و چون آن جا کسی چيزی يابد خمس به سلطان دهد و باقی او را باشد . غرض آن که سلطان اين خادم را بدان ولايت فرستاد و او را عظيم بزرگ گردانيد و هر اسباب که ملوک را باشد بداد از دهليز و سراپرده و غيره و چون او به حلب شد و جنگ کرد آن جا کشته شد .

اموال او چندان بود که مدت دو ماه شد که به تدريج از خزانه او به خزانه سلطان نقل می کردند و از جمله سيصد کنيزک داشت اکثر ماهروی . بعضی از آن بودند که ايشان را در همبستری می داشت .

سلطانفرمود تا ايشان را مخير کردند . هر که شوهری می خواست به شوهری دادند و آنچه شوهر نمی خواست هر چه خاصه او بود هيچ تصرف ناکرده بدو می گذاشتند تا در خانه خود می باشند و بر هيچ يک از ايشان حکمی و جبری نفرمود . و چون او به حلب کشته شد آن ملک ترسيد که  سلطان لشکرها فرستد ، پسری هفت ساله را با زن خود و بسيار تُحَف(پیشکش) و هدايا به حضرت سلطان فرستاد و بر گذشته عذرها خواست . چون ايشان بيامدند قريب دو ماه بيرون نشستند و ايشان را در شهر نمی گذاشتند و تحفه ايشان قبول نمی کردند تاائمه و قضات شهر همه به شفاعت به درگاه سلطان شدند و خواهش کردند که ايشان را قبول کردند و با تشريف و خلعت بازگردانيدند . از جمله چيزها اگر کسی خواهد که به مصر باغی سازد در هر فصل که باشد بتواند ساخت ، چه هر درخت که خواهد مدام حاصل تواند کرد و بنشاند خواه مثمر و مجمل خواه بی ثمر و کسان باشند که دلال آن باشند و از هرچه خواهی در حال حاصل کنند و آن چنان است که ايشان درخت ها در تغارها کشته باشند وبر پشت بام ها نهاده وبسيار بام های ايشان باغ باشد و از آن اکثر پربار باشد از نارنج و ترنج و نار وسيب و به و گل و رياحين و سپرغم ها و اگر کسی خوهد حمالان بروند و آن تغارها بر چوب بندند همچنان با درخت و به هر جا که خواهند نقل کنند و چنان که  خواهی آن تغار را در زمين جای کنند و در آن زمين بنهند و هر وقت که خواهند تغارها بکنند و بارها بيرون آرند و درخت خود خبر دار نباشد واين وضع در همه آفاق جای ديگر نديده ام و نشنيده و انصاف آن که بس لطيف است .

* * *

بازگشت به خانه  40

اکنون شرح بازگشتن خويش به جانب خانه به راه مکه حرسها الله تعالی من الافات از مصر بازگويم :

در قاهره نماز عيد بکردم و سه شنبه چهاردهم ذی الحجه سال   441 از مصر در کشتی نشستم و به راه صعيد الاعلی روانه شدم و آن روی به جانب جنوب دارد .ولايتی است که آب نيل از آن جا به مصر می آيد و هم از ولايت مصر است و فراخی مصر اغلب از آن جا و آن جا بر دو کناره نيل بسی شهر ها و روستاها بود که صفت آن کردن به تطويل انجامد ، تا به شهری رسيديم که آن را اسيوط می گفتند وافيون ازاين شهر خيزد و آن خشخاش است که تخم او سياه باشد . چون بلند شود و پيله بندد او را بشکنند از آن مثل شيره بيرون آيد . آن را جمع کنند و نگاه دارند افيون باشد و تخم اين خشخاش خرد و چون زيره است و بدين اسيوط از صوف گوسفند دستارها بافند که مثل او در عالم نباشد و صوف های باريک که به ولايت عجم آورند و گوند مصری است همه از اي« صعيدالاعلی باشد چه به مصر خود صوف نبافند و من بدين اسيوط فوطه ای(شال) ديدم از صوف گوسفند کرده که مثل آن نه به لهاور ديدم و نه به ملتان و به شکل پنداشتی حرير است . و از آن جابه شهری رسيديم که آن را قوص می گفتند و آن جا بناهای عظيم ديدم از سنگ های که هر که آن ببيند تعجب کند ؛ شارستانی کهنه و از سنگ باروی ساخته و اکثر عمارت های آن از سنگ های بزرگ کرده که يکی از آن مقدار بيست هزار من و سی هزار من باشد و عجب آن که به ده پانزده فرسنگی آن موضع نه کوهی است و نه سنگ تا آن ها را از کجا و چگونه نقل کرده باشند .

از آن جا به شهری رسيدم که آن را اخميم می گفتند ، شهری انبوه و آبادان و مردمی غلبه و حصاری حصين دارد و نخل و بساتين بسيار . بيست روز آن جا مقام افتاد . و جهت آن که دو راه بود يکی بيابان بی آب و ذيگر دريا ما متردد بوديم تا به کدام راه برويم . عاقبت به راه آب برفتيم به شهری رسيديم که آن را اسوان می گفتند و بر جانب جنوب اين شهر کوهی بود که رود نيل از دهن اين کوه بيرون می آمد و گفتند کشتی از اين بالاتر نگذرد که آب از جاهای تنگ و سنگ های عظيم فرو می آيد . و از اين شهر به چهار فرسنگ راه ولايت نوبه بود و مردم آن زمين همه ترسا باشد و هروقت از پيش ملک آن ولايت نزديک سلطان مصر هديه ها فرستند و عهود و ميثاق کنند که لشکر بدان ولايت نرود و زيان ايشان نکند و اين شهر اسوان عظيم محکم است تا اگر وقتی از ولايت نوبه کسی قصدی کند نتواند و مدام آن جا لشکری باشد به محافظت شهر و ولايت ، و مقابل شهر در ميان رود نيل جزيره ای است چون باغی و اندر آن خرمايستان و زيتون و ديگر اشجار و زرع بسيار است و به دولاب آب دهند و جای با درخت است و آن جا بيست و يک روز بماندم که بيابانی عظيم در پيش بود و دويست فرسنگ تا لب دريا موسم آن بود که حجاج بازگشته بر اشتران به آن جا برسند و ما انتظار آن می داشتيم که چون آن استرها بازگردد به کرايه گيريم و برويم.

و چون به شهر اسوان بودم آشنايی افتاد با مردی که او را عبدالله محمدبن فليج می گفتند مردی پارسا و با صلاح بود و از طريق منطق چيزی می دانست . او مرا معاونت کرد در کرايه گرفتن و همراه بازديد کردن وغير آن و شتری به يک دينار و نيم کرايه گرفتم و ازاين شهر روانه شدم پنجم ربيع الاول سال  442 ق .

راه سوی مشرقی جنوبی بود . چون هشت فرسنگ برفتم منزلی بود که آن را ضيقه می گفتند و آن دره ای بود بر صحرا و بر دو جانب او چون دو ديوار از کوه و ميانه او مقدار صد ارش گشادگی و در آن گشادگی چاهی کنده اند که آب بسيار برآمده است اما نه آب خوش ، و چون از اين منزل بگذرند پنج روز باديه است که آب نباشد . هر مردی خيکی آب برداشت و برفتيم به منزلی که آن را حوضش می گفتند. کوهی بود سنگين و دو سوراخ در آن بود که آب بيرون می آيد و همان جا در گودی می ايستد آبی خوش و چنان بود که مرد را در آن سوراخ می بايست شد تا از جهت شتر آب بيرون آورند ، و هفتم روز بود که شتران آب نخورده بودند و نه علف از آن که هيچ نبود و در شبان روزی يک بار فرود آمدندی از آن گاه که آفتاب گرم شدی تا نماز ديگر و باقی می رفتند و اين منزل جاها که فرود آيند همه معلوم باشد چه به هر جای فرو نتوانند آمد که چيزی نباشد که آتش برفروزند و بدان جاها پشکل شتر يابند که بسوزند و چيزی پزند ، و آن شتران گويی می دانستند که اگر کاهلی کنند از تشنگی بميرند و چنان می رفتند که هيچ به راندن کس محتاج نبود و خودروی در آن بيابان نهای می رفتند با آن که هيچ اثر راه و نشان پديد نبود .

روی فرا مشرق کرده می رفتند و جايی بودی که به پانزده فرسنگ آب می بود اندک و شور و جايی بودی که به سی چهل فرسنگ هيچ آب نبودی .

***********شهر عيذاب  41

هشتم ربيع الاول سال 442  به شهر عيذاب رسيديم و از اسوان تا عيذاب که به پانزده روز آمديم به قياس دويست فرسنگ بود . اين شهر عيذاب برکناره دريا نهاده است . مسجد آدينه دارد و مردی پانصد در آن باشد و تعلق به سلطان مصر داشت و باجگاهی است که از حبشه و زنگبار و يمن کشتی ها آن جا آيد و از آن جا بر اشتران بارها بدين بيابان که ما گذشتيم برند تا اسوان و از آن جا در کشتی به آب نيل به مصر برند.

سودان*********

و بر دست راست اين شهر چون روی به قبله کنند کوهی است و پس آن کوه بيابانی عظيم و علف خوار بسيار و خلقی بسيارند آن جا که ايشان را بجاهان(سودان) گويند و ايشان مردمانی اند که هيچ دين و کيش ندارند و به هيچ پيغمبر و پيشوا ايمان نياورده اند از ان که از آبادانی دورندو بيابانی دارند که طول آن از هزار فرسنگ زياده باشدو عرض سيصد فرسنگ و در اين همه بعد دو شهرک خرد بيش نيست که يکی را از آن بحرالنعام گويند و يکی ديگر را عيذاب .

طول اين بيابان از مصر است تا حبشه و آن از شمال است تا جنوب و عرض از ولايت نوبه تا دريای قلزم از مغرب تا مشرق و اين قوم بجاهان در آن بيابان باشند .

مردم بد نباشند و دزدی و غارت نکنند . به چهارپای خود مشغول و مسلمانان و غيره کودکان ايشان را بدزدند و به شهرهای اسلام برند و بفروشند . و اين دريای قلزم خليجی است که از محيط به ولايت عدن شکافته است و در جانب شمال تا آن جا که اين شهرک قلزم است بيامده و اين دريا را هر جا که شهری برکنارش است بدان شهر باز می خوانند مثلا جايی به قلزم باز می خوانند و جايی به عيذاب و جايی به بحر النعام . گفتند در اين دريا زيادت از سيصد جزيره باشد و از آن جزاير کشتی ها می آيند و روغن و کشک می آورند . و گفتند آن جا گاو و گوسپند بسيار دارند و مردم آن جا گويند مسلمانند بعضی تعلق به مصر دارند و بعضی به يمن . و در اين شهرک عيذاب آب چاه و چشمه نباشد الا آب باران و اگر گاهی آب باران منقطع باشد آن جا بجاهان آب آرند و بفروشند و تا سه ماه که آن جا بودم يک خيک آب به يک درم خريديم و به دو درم نيز از آن که کشتی روانه نمی شد . باد شمال بود و مارا باد جنوب می بايست .

جده *** 42

مردم آن جا آن وقت که مرا ديدند گفتند مارا خطيبی می کن . با ايشان مضايقه نکردم و با ايشان در آن مدت خطابت می کردم تا آن گاه که موسم رسيد و کشتی ها روی به شمال نهادند و بعد از آن به جده شدم . گفتند شتر نجيب هيچ جای چنان نباشد که در آن بيابان و از آن جا به مصر و حجاز برند و در اين شهر عيذاب مردی مرا حکايت کرد که بر قول او اعتماد داشتم ، گفت وقتی کشتی از اين شهر سوی حجاز می رفت و شتر می بردند . به سوی امطر مکه و من در آن کشتی بودم شتری از آن بمرد . مردم آن را به دريا انداختند ، ماهی در حال آن را قورت برد چنان که يک پای شتر قدری بيرون از دهانش بود ماهی ديگر آمد و آن ماهی را که شتر فرو برده بود فرو برد که هيچ اثر از آن برو پديد نبود و گفت آن ماهی را قرش(نهنگ) می گفتند .

هم بدين شهر پوست ماهی ديدم که به خراسان آن راشفق می گويند و گمان می برديم به خاسان که ان نوعی از سوسمار است تا آن جا بديدم که ماهی بود و همه پرها که ماهی را باشد داشت.

در وقتی که من به شهر اسوان بودم دوستی داشتم که نام او ذکر کرده ام در مقدمه او را ابوعبدالله محمدبن فليج شهر اسوان بودم دوستی داشتم که نام او ذکر کرده ام در مقدمه او را ابوعبدالله محمدبن فليج می گفتند چون از آن جا به عيذاب می آمدم نامه نوشته بود به دوستی با وکيلی که او را به شهر عيذاب بود که آنچه ناصر خواهد به وی دهد و خطی بستاند تا وی را محسوب باشد . من چون سه ماه در اين شهر عيذاب بماندم و آنچه داشتم خرج کرده شد از ضرورت آن کاغذ را بدان شخص دادم . او مردی کرد و گفت والله او را پيش من چيز بسيار است چه میخواهی تابه تو دهم تو به من خط ده .

من عجب کردم از نيک مردی آن محمد فليج که بی سابقه با من آن همه نيکويی کرد و اگر مردی بی باک بودمی و روا داشتمی مبلغی مال از آن شخص به واسطه آن کاغذ بستيدمی . غرض من ازآن مرد صد من آرد بستندم و آن مقدار را آن جا عزتی تمام است و خطی بدان مقدار به وی دادم و او آن کاغذ که من نوشته بودم به اسوان فرستاد و پيش از آن که من از شهر عيذاب بروم جواب آن محمد فليج باز رسيد که آن چه مقدار باشد هر چند که او خواهد و از آن من موجود باشد بدو ده و اگر از آن خويش بدهی عوض با تو دهم که اميرالمومنين علی بن ابی طالب صلوات الله عليه فرموده است المومن لايکون محتشما و لا مغتنما .

و اين فصل بدان نوشتم تا خوانندگان بدانند که مردم را بر مردم اعتماد است و کرم هر جای باشد و جوانمردان هميشه بوده اند و باشند .

جده شهری بزرگ است و باره ای حصين دارد بر لب دريا و در او پنج هزار مرد باشد ، برشمال دريا نهاده است وبازارها نيک دارد و قبله مسجد آدينه سوی مشرق است و بيرون از شهر هيچ عمارت نيست الا مسجدی که معروف است به مسجد رسول الله عليه الصلوة و السلام و دو دروازه است شهر را يکی سوی مشرق که رو با مکه دارد و ديگر سوی مغرب که رو با دريا دارد و اگر از جده بر لب دريا سوی جنوب بروند به يمن رسند به شهر صعده و تا آن جا پنجاه فرسنگ است و اگر سوی شمال روند به شهر جار رسند که از حجاز است و بدين شهر جده نه درخت است و نه زرع ، هرچه به کار آيد از روستا آورند و از آن جا تا مکه دوازده فرسنگ است ، و امير جده بنده امير جده شدم و با من کرامت کرد و آن قدر باجی که به من می رسيد از من معاف داشت و نخواست ، چنان که از دروازه مسلم گذر کردم خبری به مکه نوشت که اين مردی دانشمند است از وی چيزی نشايد ستيدن . روز آدينه نماز ديگر از جده برفتم يکشنبه سلخ جمادی الاخر به در شهر مکه رسيديم و از نواحی حجاز و يمن خلق بسيار عمره را در مکه حاضر باشد اول رجب و آن موسمی عظيم باشد و عيد رمضان همچنين و به وقت حج بيايند و چون راه ايشان نزديک و سهل است هر سال سه بار بيايند

*************** 43  صفت شهر مکه

صفت شهر مکه شرفها الله تعالی :

شهر مکه اندر ميان کوه ها نهاده است بلند و هر جانب که به شهر روند تا به مکه برسند نتوان ديد و بلندترين کوهی که به مکه نزديک است کوه ابوقيس است و آن چون گنبدی گرد است چنان که اگر از پای آن تيری بياندازند بر سر رسد و در مشرقی شهر افتاده است چنان که چون در مسجد حرام باشند به دی ماه آفتاب از سر آن بر آيد و بر سر آن ميلی است از سنگ برآورده گويند ابراهيم عليه السلام برآورده است . وا ين عرصه که در ميان کوه است شهر است دو تير پرتاب در دو بيش نيست ، و مسجد حرام به ميانه اين فراخنای اندر است و گرد بر گرد مسجد حرام شهر است و کوچه ها و بازارها ، و هرکجا رخنه ای به ميان کوه در است ديوار باره ساخته اند و دروازه برنهاده ، و اندر شهر هيچ درخت نيست مگر بر در مسجد حرام که سوی مغرب است که آن را باب ابراهيم خوانند .

بر سر چاهی درختی چند بلند است وبزرگ شده، و از مسجد حرام بر جانب مشرق بازاری بزرگ کشيده است از جنوب سوی شمال و برسر بازار جنوب کوه ابوقبيس است و دامن کوه ابوقبيس صفاست و آن چنان است که دامن را همچون درجات بزرگ کرده اند و سنگ ها به ترتيب رانده کهبر آن آستان ها روند خلق و دعا کونند و آنچه می گويند صفا و مروه کنند آن است . و به آخر بازار از جانب شمال کوه مروه است و ان اندک بالای است و بر او خانه ای بسيار ساخته اند و د رميآن شهر است .

و در اين بازار بدوند از اين سر تابدان سر ، و چون کسی عمره خواهد کرد از جای دور آيد به نيم فرسنگی مکه هر جا ميل ها کرده اند و مسجد ها ساخته اند که عمره خواهد کرد از جای دور آيد به نيم فرسنگی مکه هر جا مطل ها کرده اند و مسجدها ساخته که عمره را از آن جا احرام گيرند ، و احرام گرفتن آن باشد که جامه دوخته از تن بيرون کنند و ازاری بر ميان بندند و ازاری ديگر يا چادری برخويشتن در پيچند و به آوازی بلند می گويند که لبيک: اللهم لبيک و سوی مکه می آيند . و اگر کسی به مکه باشد و خواهد که عمره کند تابدان ميل بودن و از آن جا احرام گيرد و لبيک می زند و مکه درآيد به نيت عمره و چون به شهر آيد به مسجد حرام درآيد و نزديک خانه بود و بر دست راست بگردد چنان که خانه بر دست چپ او باشد و بدان رکن شود که حجرالاسود در اوست و حجر را بوسه دهد و از حجر بگذرد و بر همان ولا بگردد و باز به حجر رسد و بوسه دهد يک طوف باشد و براين ولا هفت طواف کند سه بار به تعجيل(بسرعت) بدوود و چهار بار آهسته برود و چون طواف تمام شد به مقام ابراهيم عليه السلام رود که برابر خانه است و از پس مقام بايستد چنان که مقام مابين او و خانه باشد و آن جا دو رکعت نماز بکند آن را نماز طواف گويند . پس از آن در خانه زمزم شود و از آب بخورد يا به روی بمالد و از مسجد حرام به باب الصفا بيرون شود و آن دری است از درهای مسجد که چون از آن جا بيرون شوند کوه صفاست ، بر آن آستانه های کوه صفا شود ، و روی به خانه کند و دعا کند و دعا که معلوم است ، چون خوانده باشد فرود آيد و در ايمن بازار سوی مروه برود و آن چنان باشد که از جنوب سوی شمال رود . و در اين بازارکه می رود بر درهای مسجد حرام می گردد ، و اندر اين بازار آن جا که رسول عليه الصلوة و السلام سعی کرده است و شتافته و ديگران را شتاب فرموده گامی پنجاه باشد ، بر دو طرف اين موضع چهار مناره است از دو جانب که مردم مکه از کوه صفا به ميان آن دو مناره رسند از آن جا بشتابند تا ميان دو مناره ديگر که از آن طرف بازار باشد و بعد از آن دو مناره رسند از آن جا بشتابند تا ميان دو مناره ديگ رکه از آن طرف بازار باشد و بعد از آن آهسته روند تا به کوه مروه و چون به آستانه ها رسند بران جا روند و آن دعا که معلوم است بخوانند و بازگردند ود يگربار در همين روز درآيند چنان که چهار بار از صفا به مروه شوند و سه بار از مروه به صفا چنان که هفت بار از آن بازار گذشته باشند .

چون از کوه مروه فرود آيند همان جا بازاری است بيست دکان روبروی باشند همه حجام نشسته موی سر تراشند ، چون عمره تمام شد و از حرم بيرون آيند . در اين بازار بزرگ که سوی مشرق است و آن را سوق العطارين گويند بناهای نيکوست و همه داروفروشان باشند ، و در مکه دو گرمابه است فرش آن سنگ سبز که فسان می سازند ، و چنان تقدير کردم که در مکه دو هزار مرد شهری بيش نباشد باقی قريب پانصد مرد غربا و مجاوران باشند. در آن وقت خود قحط بود و شانزده من گندم به يک دينار مغربی بود ، و مبلغی از آن جا رفته بودند ، و اندر شهر مکه اهل هر شهری را از بلاد خراسان و ماوراءالنهر و عراق و غيره سراها بوده اما اکثر آن خراب بود و ويران ، و خلفای بغداد عمارت های بسيار وبناهای نيکو کرده اند آن جا و در آن وقت که ما رسيديم بعضی از آن خراب شده بود و بعضی ملک ساخته بودند .

آب چاه های مکه همه شور و تلخ باشد چنان که نتوان خورد اما حوض ها و مصانع بزرگ بسيار کرده اند که هر يک از آن به مقدار ده هزار دينار برآمده باشد و آن وقت به آب باران که از دره ها فرو می آيد پر می کرده اند و در آن تاريخ که ما آن جا بوديم تهی بودند ، و يکی که امير عدن بود و او را پسر شاد دل می گفتند آبی در زير زمين به مکه آورده بود و اموال بسيار بر آن صرف کرده و در عرفات بر آن کشت وزرع کرده بودند و آن آب را بر آن جا بسته بودند و پاليزها(کشت و کار) ساخته و الا اندکی به مکه می آمد و به شهر نمی رسيد و حوضی ساخته اند که آن آب در آن جا جمع می شود و سقايان آن را برگيرند و به شهر آورند و فروشند ، و به راه رفته به نيم فرسنگی چاهی است که آن را بيرالزاهد گويند و آن جا مسجدی نيکوست آب آن چاه خوش است و سقايان از آن جا نيز بياورند و به شهر بفروشند .

هوای مکه عظيم گرم باشد و آخر بهمن ماه قديم خيار و بادرنگ و بادنجان تازه ديدم آن جا ، و اين نوبت چهارم که به مکه رسيدم غره(اول) رجب سال 442  تا بيستم ذی الحجه به مکه مجاور بودم. پانزدهم فروردين قديم انگور رسيده بود و از رستا به شهر آورده بودند و در بازار می فروختند و اول ارديبهشت خربزه فراوان رسيده بود و خود همه ميوه ها به زمستان آن جا يافت شود و هرگز خالی نباشد .

****** صفت زمين عرب و يمن  44 :

چون از مکه به جانب جنوب روند به يک منزل به ولايت يمن رسند و تا لب دريا همه ولايت يمن است و زمين يمن و حجاز به هم پيوسته است .

هر دو ولايت تازی زبانند و در اصطلاح زمين يمن را حمير گويند و زمين حجاز را عرب ، وسه جانب اين هر دو زمين درياست ، و اين زمين چون جزيره ای است اول جانب شرقی آن دريای بصره است و غربی دريای قلزم که ذکر آن در مقدمه رفت که خليجی است و جانب جنوبی دريای محيط عجم است ، و طول اين جزيره که يمن و حجاز است از کوفه باشد تا عدن مقدار پانصد فرسنگ از شمال به جنوب و عرض آن که از مشرق به مغرب است از عمان است تا به “جار ” مقدار چهار صد فرسنگ باشد و زمين عرب از کوفه تا مکه است و زمين حمير از مکه تا عدن ، و در زمين عرب آبادانی اندک است و مردمانش بيابانی و صحرا نشينند و خداوند ستور چهارپا و خيمه . و زمين حمير سه قسم است يک قسم را از آن تهامه گويند و اين ساحل دريای قلزم است بر جانب مغرب و شهرها و آبادانی بسيار است چون صعده و زيبد و صنعا و غيره .

و اين شهرها بر صحراست و پادشاه آن بنده حبشی بود از آن پسر شاددل ، و ديگر قسم از حمير کوهی است که آن را نجد گويند و اندر او ديولاخ ها و سردسير ها باشد و جاهای تنگ و حصارهای محکم . وسيوم قسم از سوی مشرق است و اندر آن شهر های بسيار است چون نجران و عثر وبيشه و غير آن و اندر اين قسم نواحی بسيار است و هر ناحيتی ملکی و رييسی دارد و آن جا سلطانی و حاکمی مطلق نيست .

قومی مردم باشند به خود سر و بيش تر دزد و خونی و حرامی ، و اين قسم مقدار دويست فرسنگ در صد و پنجاه برآيد و خلقی بسيار باشد و همه نوع ، و قصر غمدان به يمن است به شهری که آن را صنعا گويند و از آن قصر اکنون بر مثال تلی مانده است در ميان شهر و آن جا گويند که خداوند اين قصر پادشاه همه جهان بوده است . و گويند که در آن تل گنج ها و دفينه ها بسيار است و هيچ کس دست بر آن نيارد بردن نه سلطان و نه رعيت . و عقيق بدين شهر صنعا کنند و آن سنگی است که از کوه ببرند و در ميان ريگ بر تابه به آتش بريان کنند و در ميان ريگ به آفتابش پرورند و به چرخ به پيارند ، و من به مصر ديدم که شمشيری به سوی سلطان آورده بودند از يمن که دسته و برچک او از يک پاره عقيق سرخ بود مانند ياقوت .

***** 45   صفت مسجد الحرام و بيت کعبه :

گفته ايم که خانه کعبه در ميان مسجد حرام و در ميان شهر مکه در طول آن است از مشرق به مغرب . و عرض آن شمال به جنوب .اما ديوار مسجد قائمه نيست و رکن ها در ماليده است تا به مدوری مايل است زيرا که چون در مسجد نماز کنند از همه جوانب روی به خانه بايد کرد ، و آن جا که مسجد طولانی تر است از باب الندوه که سوی شمال است تا به باب بنی هاشم چهارصد و بيست و چهار ارش است ، و عرضش از باب اندوه که سوی شمال است تا به باب الصفا که سوی جنوب است و فراخ تر جايش سيصد و چهار ارش است وسبب مدوری جای تنگ تر نمايد جای فراخ تر ، و همه گرد .

برگرد مسجد سه رواق است به پوشش به عمودهای رخام برداشته اند و ميان سرای را چهار سو کرده و درازی پوشش که به سوی ساحت مسجد است به چهل و پنج طاق است پهنايش به بيست و سه طاق و عمودهای رخام تمامت صد و هشتاد و چهار است و گفتند اين همه عمودها را خلفای بغداد فرمودند از جانب شام به راه دريا بردن و گفتند چون اين عمودها به مکه رسانيدند آن ريسمان ها که در کشتی ها و گردونه ها بسته بودند و پاره شده بود چون بفروختند از قيمت آن شصت هزار دينار مغربی حاصل شد و از جمله آن عمودها يکی در آن جاست که باب الندوه گويند ستونی سرخ رخامی است .

گفتند اين ستون را همسنگ دينار خريده اند و به قياس آن يک ستون سه هزار من بود .مسجد حرام را هيجده در است همه به طاق ها ساخته اند بر سر ستون های رخام و بر هيچ کدام دری نشانده اند که فراز توان کرد ، برجانب مشرق چهار در است ، از گوشه شمالی باب النبی و آن به سه طاق است بسته ، و هم بر اين ديوار گوشه جنوبی دری ديگر است که آن را هم باب النبی گويند و ميان آن دو درصد ارش بيش است و اين در به دو طاق است ، و چون از اين در بيرون شوی بازار عطاران است که خانه رسول عليه السلام در آن کوی بوده است و بدان در به نماز اندر مسجد شدی . و چون از اين در بگذری هم بر اين ديوار مشرقی باب علی عليه السلام است و اين آن در است اميرالمومنين علی عليه السلام در مسجد رفتی به نماز و اين در به سه طاق است .و چون از اين در بگذری بر گوشه مسجد مناره ای ديگر است بر سر سعی از آن مناره که به باب بنی هاشم است تا بدين جا بيايد شتافتن و اين مناره هم از آن چهارگانه مذکور است .و بر ديوار جنوبی که آن طول مسجد است هفت در است .نخستين بر رکن که نيمگرد کرده اند باب الدقانين است و آن به دو طاق است . و چون اندکی به جانب غربی بر وی دری ديگر است به دو طاق و آن را باب الفسانين گويند ، و همچنان قدری ديگر بروند باب الصفا گويند .

و اين در را پنج طاق است و از همه اين طاق ميانين بزرگ تر است و جانب او دو طاق کوچک .و رسول الله عليه السلام از اين در بيرون آمده است که به صفا شود و دعا کند و عتبه اين طاق ميانين سنگی سپيد است عظيم و سنگی سياه بوده است که رسول عليه السلام گرفتند و الصلوة پای مبارک خود بر آن جا نهاده است و آن سنگ نقش قدم متبرک او عليه السلام گرفته و آن نشان قدم را از آن سنگ سياه ببريده اند و در آن سنگ سپيد ترکيب کرده چنان که سرانگشت های پا اندرون مسجد دارد و حجاج بعضی روی بر آن نشان قدم نهند و بعضی پای تبرک را و من روی بر آن نشان نهادن واجب تر دانستم . و ازباب الصفا سوی مغرب مقداری ديگر بروند باب السطوی است به دو طاق . و برابر اين سرای ابوجهل است که اکنون مستراح است . بر ديوار مغربی که آن عرض مسجد است سه در است . نخست آن گوشه ای که با جنوب دارد باب عروه به دو طاق است . به ميانه اين ضلع باب ابراهيم عليه السلام است به سه گوشه طاق و بر ديوار شمالی که آن طول مسجد است چهار در است بر گوشه مغربی باب الوسيط است به يک طاق .چون از آن بگذری سوی مشرق باب العجله است به يک طاق . و چون از آن بگذری به ميانه ضلع شمالی باب الندوه به دو طاق . و چون از آن بگذری باب المشاوره است به يک طاق .و چون به گوشه مسجد رسی شمالی مشرقی دری است باب بنی شيبه گويند ، و خانه کعبه به ميان ساحت مسجد است مربع طولانی که طولش از شمال به جنوب است و عرضش از مشرق به مغرب و طولش سی ارش است و عرض شانزده و در خانه سوی مشرق است .

و چون در خانه روند رکن عراق بر دست راست باشد و رکن حجرالاسود بر دست چپ ، و رکن مغربی جنوبی را رکن يمانی گويند و رکن شمالی مغربی را رکن شامی گويند ، و حجرالاسود در گوشه ديوار به سنگی بزرگ اندر ترکيب کرده اند و در آن جا نشانده چنان که حجرالاسود در گوشه ديوار به سنگی بزرگ اندر ترکيب کرده اند و در آن جا نشانده چنان که چون مردی تمام قامت بايستد با سينه او مقابل باشد .و حجرالاسود به درازی يک دستی و چهارانگشت باشد و به عرض هشت انگشت باشد و شکلش مدور است ، و از حجرالاسود تا در خانه چهار ارش است و آن جا را که ميان حجرالاسود و در خانه است ملتزم گويند .

و در خانه از زمين به چهار ارش برتر است چنان که مردی تمام قامت بر زمين ايستاده بر عتبه رسد و نردبان ساخته اند از چوب چنان که به وقت حاجت در پيش نهند تا مردم بر آن برروند و در خانه روند و آن چنان است که به فراخی ده مرد بر پهلوی هم به آن جا برتوانند رفت و فرود آيند ، و زمين خانه بلند است بدين مقدار که گفته شد. صفت کعبه :دری است از چوب ساج به دو مصراع و بالای در شش ارش و نيم است و پهنای هر مصراعی يک گز و سه چهار يک چنان که هر دو مصراع سه گز و نيم باشد ، و روی در و در فراز هم نبشته و بر آن نقره کاری دايره ها و کتابت ها نقاشی منبت کرده اند و کتابت های به زر کرده و سيم سوخته در رانده و اين آيت را تا آخر بر آن جا نوشته :

ان اول بيت وضع للناس للذی ببکه الاية و دو حلقه نقره گين بزرگ که از غزنين فرستاده اند بر دو مصراع در زده چنان که دست هر کس که خواهد بدان نرسد و دو حلقه ديگر نقره گين خردتر از آن هم بر دو مصراع در زده چنان که دست هر کس که خواهد بدان رسد و قفل بزرگ از نقره بر اين دو حلقه زيرين بگذرانيده که بستن در به آن باشد و تا آن قفل برنگيرند در گشوده نشود . صفت اندرون کعبه :عرض ديوار يعنی ضخامتش شش شبر است و زمين خانه را فرش از رخام است همه سپيد و در خانه سه خلوت کوچک است بر مثال دکان ها يکی مقابل در و دو بر جانب شمال ، و ستون ها که در خانه است و در زير سقف زده اند همه چوبين است چهارسو تراشيده از چوب ساج الا يک ستون مدور است .و از جانب شمال تخته سنگی رخام سرخ است طولانی که فرش زمين است و می گويند که رسول عليه الصلوة و السلام بر آن جا نماز کرده است و هر که آن را شناسد جهد کند که نماز بر آن جا کند ، و ديوار خانه همه تخت های رخام پوشيده است از الوان . و برجانب غربی شش محراب است از نقره ساخته و به ميخ بر ديوار دوخته هر يکی بالای مردی به تکلف بسيار از زرکاری و سواد سيم سوخته و چنان است که اين محراب ها از زمين بلند تر است ، و مقدار چهار ارش ديوار خانه از زمين برتر ساده است و بالاتر از آن همه ديوار از رخام است تا سقف به نقارت و نقاشی کرده و اغلب به زر پوشيده هر چهار ديوار .

و در آن خلوت که صفت کرده شد که يکی در رکن عراقی است .و يکی در رکن شامی و يکی در رکن يمانی و در هر بيغوله دو تخته پنج گز و يک گز عرض دارد ، و در آن خلوت که قفای حجرالاسود است ديبای سرخ درکشيده اند . و چون از در خانه در روند بر دست راست زاويه خانه چهارسو کرده مقدار سه گز در سه گز و در آن جا درجه ای است که آن راه بام خانه است و دری نقره گين به يک طبقه بر آن جا نهاده و آن را باب الرحمة خوانند و قفل نقره گين بر او نهاده باشد ، و چون بر بام شدی دری ديگر است افکنده همچون در بامی هر دو روی آن در نقره گرفته . و بام خانه به چوب پوشيده است و همه پوشش را به ديبا در گرفته چنان که چوب هيچ پيدا نيست و بر ديوار پيش خانه از بالای چوب ها کتابه ای است زرين بر ديوار آن دوخته و نام سلطان مصر بر آن نوشته که مکه گرفته و از دست خلفای بنی عباس بيرون برده و آن العزيز لدين الله بوده است .و چهار تخته  نقره گين بزرگ ديگری است برابر يکديگر هم بر ديوار خانه دوخته به مسمارهای نقره گين و برهر يک نام سلطانی از سلاطين مصر نوشته که هر يک از ايشان به روزگار خود آن تخت ها فرستاده اند . و اندر ميان ستون ها سه قنديل نقره آويخته است و پشت خانه به رخام يمانی پوشيده است که همچون بلور است ، و خانه را چهار روزن است به چهار گوشه و بر هر روزنی از آن تخته ای آبگينه نهاده که خانه بدان روشن است و باران فرو نيايد ، و ناودان خانه از جانب شمال است بر ميانه .

جای و طول ناودان سه گز است و سرتاسر به زر نوشته است . و جامه ای که خانه بدان پوشيده بود سپيده بود و به دو موضع طرازی را يک گز عرض و ميان هر دو طراز ده گز به تقريب و زير و بالا به همين قياس چنان که به واسطه دو طراز علو خانه به سه قسمت بود هر يک به قياس ده گز . و بر چهار جانب جامه محراب های رنگين بافته اند و نقش کرده به زر رشته و پرداخته بر هر ديواری سه محراب يکی بزرگ در ميان و دو کوچک بر دو طبرف چنان که بر چ=هار ديوار دوزاده محراب است .

بر آن خانه برجانب شمال بيرون خانه ديواری ساخته اند مقدار يک گز و نيم و هر دو سر ديوار تا نزديک ارکان خانه برده چنان که اين ديوار مقوس است چون نصف دايره ای . و ميان جای اين ديوار از ديوار خانه برده چنان که اين ديوار مقوس است چون نصف دايره ای ، و ميان جای اين ديوار ا ز ديوار خانه مقدار پانزده گز دور است و ديوار و زمين اين موضع مرخم کرده اند به رخام ملون و منقش و اين موضع را حجر گويند و آن ناودان بام خانه در اين حجر ريزد و در زير ناودان تخته سنگی سبز نهاده است بر شکل محرابی که آب ناودان بر آن افتد و آن سنگ چندان است که مردی بر آن نماز تواند کردن ، و مقام ابراهيم عليه السلام بر آن جاست و آن را در سنگی نهاده است و غلاف چهارسو کرده که بالای مردی باشد از چوب به عمل هرچه نيکوتر و طبل های نقره برآورده و آن غلاف را دو جانب به زنجيرها در سنگ های عظيم بسته و دو قفل بر آن زده تا کسی دست بدان نکند و ميان مقام و خانه سی ارش است .

بئر زمزم از خانه کعبه هم سوی مشرق است و برگوشه حجرالاسود است و ميان بئر زمزم و خانه چهل و شش ارش است و بر فراخی چاه سه گز و نيم در سه گز و نيم است و آبش شوری دارد ليکن بتوان خورد ، و سر چاه را حظيره کرده اند از تخته های رخام سپيد بالای آن دو ارش ، و چهار سوی خانه زمزم آخرها کرده اند که آب در آن ريزند و مردم وضو سازند و زمين خانه زمزم را مشبک چوبی کرده اند تا آب که می ريزند فرو می رود . و در اين خانه سوی مشرق است و برابر خانه زمزم هم از جانب مشرق خانه ای ديگر است مربع و گنبدی بر آن نهاده و آن را سقاية الحاج گويند . اندر آن جا خم هانهاده باشند که حاجيان از آن جا آب خورند . و از اين سقاية الحاج سوی مشرق خانه ای ديگر است طولانی و سه گنبد بر سر آن نهاده است و آن را خزانةالزيت گويند . اندر او شمع و روغن و قناديل باشد .

و گرد بر گرد خانه کعبه ستون ها فرو برده اند و بر سر هر دو ستون چوب ها افکنده و بر آن تکلفات کرده از نقارت و نقش و بر آن حلقه ها و قلاب ها آويخته تا به شب شمع ها و چراغ ها بر آن جا نهند و از آن آويزند و آن را مشاغل گويند . ميان ديوار خانه کعبه و اين مشاعل که ذکر کرده شد صد و پنجاه گز باشد و آن طوافگاه است و جمله خانه ها که در ساحت مسجدالحرام است بجز کعبه معظمه شرفها الله تعالی سه خانه است يکی خانه زمزم و ديگر خزانة الزيت .و اندر پوشش که برگرد مسجد است پهلوی ديوار صندوق هاست از آن هر شهری از بلاد مغرب و مصر و شام و روم و عراقين و خراسان و ماوراءالنهر و غيره .و به چهارفرسنگی از مکه ناحيتی است از جانب شمال که آن را برقه گويند امير مکه آن جا می نشيند با لشکری که او را باشد و آن جا آب روان و درختان است و آن ناحيتی است در مقدار دو فرسنگ طول و همين مقدار عرض .

و من در اين سال از اول رجب به مکه مجاور بودم و رسم ايشان است که مدام در ماه رجب هر روز در کعبه بگشايند بدان وقت که آفتاب برآيد .

********  46   صفت گشودن در کعبه شرفهاالله تعالی.

کليد خانه کعبه گروهی از عرب دارند که ايشان را بنی شيبه گويند و خدمت خانه را ايشان کنند و از سلطان مصر ايشان را مشاهره و خلعت بودی .

و ايشان را رئيسی است که کليد به دست او باشد و چون او بيايد پنج شش کس ديگر با او باشند چون بدان جا رسند از حاجيان  ده مردی بروند و آن نردبان که صفت کرده ايم برگيرند .و بيارند و در پيش نهند و آن پير بر آن جا رود و بر آستانه بايستد و دو تن ديگر بر آن جا روند و جامه و ديبای زرد را باز کنند يک سر از آن يکی از اين دو مرد بگيرند و سری مردی ديگر همچون پرده که آن پير بپوشند که در گشايد و او قفل بگشايد و از آن حلقه ها بيرون کند و خلقی از حاجيان پيش در خانه ايستاده باشند و چون در باز کنند ايشان دست به دعا برآرند و دعا کنند و هرکه در مکه باشد چون آواز حاجيان بشنود داند که در حرم گشودند همه خلق به يک بار به آوازی بلند دعا کنند چنان که غلغله ای عظيم در مکه افتد پس آن پير در اندرون شود و آن دو شخص همچنان آن جامه می دارند و دو رکعت نماز کند و بيايد و هر دو مصراع در (دو لنگه در) باز کند و بر آستانه بايستد و خطبه برخواند به آوازی بلند و بررسول الله عليه الصلوة و السلام صلوات فرستد و بر اهل بيت او آن وقت آن پير و ياران او بر دو طرف در خانه بايستند و حاج در رفتن گيرند و به خانه در می روند و هر يک دو رکعت نماز می کنند و بيرون می آيند تا آن وقت که نيمروز نزديک آيد ، و در خانه ای  که نماز کنند رو به در کنند و به ديگر جوانب نيز رواست، وقتی که خانه پر مردم شده بود که ديگر جای نبود که در روند مردم را شمردم هفتصد و بيست مرد بودند .مردم يمن که به حج آيند عامه آن چون هندوان هر يک لُنگی بربسته و موی ها فرو گذاشته و ريش ها بافته و هريک کتاره قطيفی چنان که هندوانه در ميان زده و گويند اصل هندوان از يمن بوده است و کتاره قتاله بوده است معرب کرده اند . و در ميان شعبان و رمضان و شوال روزهای دوشنبه و پنجشنبه و آدينه در کعبه بگشايند و چون ماه ذی القعده درآيد ديگر در کعبه باز نکنند. عمره جعرانه . به چهارفرسنگی مکه از جانب شمال جايی است آن را جعرانه گويند مصطفی صلی الله عليه و سلم آن جا بوده است با لشکری . شانزدهم ذی القعده از آن جا احرام گرفته است و به مکه آمده و عمره کرده . و آن جا دو چاه است يکی را بئر الرسول گويند و يکی را بير علی بی ابی طالب صلوات الله عليهما و هر دو چاه را آب تمام خوش باشد و ميان هردو چاه ده گز باشد و آن سنت برجا دارند و بدان موسم آن عمره بکنند . و نزديک آن چاه ها کوه پاره ای است که بدان موضع گودها در سنگ افتاده است همچو کاسه ها .گويند پيغمبر عليه الصلوة و السلام به دست خود در آن گود آرد سرشته است.خلق که آن جا روند در آن گودها آرد سرشند(خمیر درست کنند) با آب آن چاه ها ، و همان جا درختان بسياری است هيزم بکنند و نان پزند و به تبرک به ولايت ها برند ، و همان جا کوهپاره ای بلند است که گويند بلال حبشی بر آن جا بانگ نماز گفته است.مردم بر آن جا روند و بانگ نماز گويند و در آن وقت که من آن جا رفتم غلبه ای بود که زيادت از هزار شتر عماری در آن جا بود تا به ديگر چه رسد و از مصر تا مکه بدين راه که اين نوبت آمدم سيصد فرسنگ بود و از مکه تا يمن دوازده سنگ است در دو فرسنگ ، در آن دشت مسجدی بوده است که ابراهيم عليه السلام کرده است و اين ساعت منبری خواب از خشت مانده است و چون وقت نماز پيشين(ظهر) شود خطيب بر آن جا رود و خطبه جاری کند پس بانگ نماز بگويند و دو رکعت نماز به جماعت به رسم مسافران بکنند و همه در آن وقت قامتی نماز بگويند و دو رکعت ديگر نماز به جماعت بکنند.

پس خطيب بر شتر نشيند و سوی مشرق بروند به يک فرسنگی آن جا کوهی خرد سنگين است که آن را جبل الرحمة گويند بر آن جا بايستند و دعا کنند تا آن وقت که آفتاب فرو رود .و پسر شاددل که امير عدن بود آب آورده بود از جای دور و مال بسيار بر آن خرج کرده و آب را از آن کوه آورده و به دشت عرفات برده و آن جا حوض ها ساخته که در ايام حج پر آب کنند تا حاج را آب باشد.و هم اين شاددل بر سر جميل الرحمة چهارطاقی ساخته عظيم که روز و شب عرفات بر گنبد آن خانه چراغ ها و شمع های بسيار نهند که از دو فرسنگ بتوان ديد ، چنين گفتند که امير مکه از او هزار دينار بستيد که اجازت داد تا آن خانه بساخت.

نهم ذی الحجة سال 442 حج چهارم به ياری خدای سبحانه و تعالی بگذاردم ،

و چون آفتاب غروب کرد حاج و خطيب از عرفات بازگشتند و يک فرسنگ بيامدند تا به مشعرالحرام و آن جا را مزدلفه(مکانی در مکه) گويند بنايی ساخته اند خوب همچون مقصوره که مردم آن جا نماز کنند و سنگ رجم را که به منی اندازند از آن جا برگيرند ، و رسم چنان است که آن شب يعنی شب عيد آن جا باشند و بامداد نماز کنند و چون آفتاب طلوع کند به منی روند و حاجیان آن جا قربان کنند.و مسجدی بزرگ است آن جا که آن مسجد را خيف گويند . و آن روز خطبه و نماز عيد کردن به منی رسم نيست و مصطفی صلی الله عليه و سلم نفرموده است.روز دهم به منی باشند و سنگ بيندازند و شرح آن در مناسک حج گفته اند . دوازدهم ماه هرکس که عزم بازگشتن داشته باشد هم از آن جا بازگردد و هر که به مکه خواهد بود به مکه رود. پس از آن از اعرابی شتر کرايه گرفتم تا لحسا و گفتند از مکه تا آن جا به سيزده روز بروند. وداع خانه خدای تعالی کردم روز آدينه نوزدهم ذی الحجه سال 442 ق که اول خردادماه قديم بود هفت فرسنگ از مکه برفتم مرغزاری بود از آن جا کوهی پديد آمد چون به راه کوه شديم صحرايی بود و ديه ها بود و چاهی بود که آن را بئرالحسين بن سلامه می گفتند و هوای سرد بود و راه سوی مشرق می شد .و دوشنبه بيست و دوم ذی الحجه به طايف رسيديم که از مکه تا آن جا دوازده فرسنگ باشد . طائف ناحيتی است بر سر کوهی.به ماه خرداد چنان سرد بود که در آفتاب می بايست نشست و به مکه خربزه فراخ بود و آنچه قصبه طايف است شهرکی است و حصاری محکم دارد ، بازارکی کوچک و جامعی مختصر دارد و آب روان و درختان نار و انجير بسيار داشت .قبر عبدالله عباس رضی الله عنه آن جاست به نزديک آن قصبه و خلفای بغداد آن جا مسجدی عظيم ساخته اند و آن قبر را در گوشه آن مسجد بردست راست محراب و منبر.

و مردم آن جا خانه ها ساخته اند و مقام گرفته . از طائف برفتيم و کوه و شکستگی بود که می رفتيم و هر جا  حصارکها و ديهک ها بود ودرميان شکستها حصارکی خراب به من نمودند اعراب گفتند اين خانه ی ليلی بوده است وقصه ی ايشان عجيب است. واز انجا به حصاری رسيديم که ان را مطارمی گفتند و  از طائف تا آن جا دوازده فرسنگ بود. و از آن جا به ناحيی رسيديم که آن را ثريا می گفتند آن جا خرمايستان بسيار بود و زراعت می کردند با آب چاه و دولاب و در آن ناحيه می گفتند که هيچ حاکم و سلطان نباشد و هر جا رئيسی و مهتری باشد به سر خود و مردم دزد و خونریز همه روز بايکديگر جنگ و خصومت کنند . و از طايف تا آن جا بيست و پنج فرسنگ می داشتند . از آن جا بگذشتم حصاری بود که آن را جزع می گفتند. و در مقدار نيم فرسنگ زمين چهار حصار بود . آنچه بزرگ تر بود که ما آن جا فرود آمديم آن را حصين بنی نسير می گفتند و درخت های خرما بود اندک و خانه آن شخص که شتر از او گرفته بوديم در اين جزع بود ، پانزده روز آن جا بماندم . خفير(نگهبان) نبود که مارا بگذراند و عرب آن موضع هر قومی را حدی*مرزی* باشد که علف خوار ايشان بود و کسی بيگانه در آن جا نتواند شدن که هر که را که بی خفير بدرقه باشد و قلاوز نيز گويند .

اتفاقا سرور آن اعراب که در راه ما بودند که ايشان را بنی سواد می گفتند به جزع آمد و ما او را خفير(نگهبان) گرفتيم و او را ابوغانم عبس بن العبير می گفتند با او برفتيم . قومی(دزد) روی به ما نهادند پنداشتند صيدی يافتند چه ايشان هر بيگانه را که بينند صيد خوانند چون رئيس ايشان با ما بود چيزی نگفتند و اگر نه آن مردی بود، ما را هلاک کردندی . فی الجمله در ميان ايشان يک چندی بمانديم که خفير نبود که ما را بگذراند و از آن جا خفيری دو (دو محافظ ) بگرفتيم هر يک به ده دينار تا ما را به ميان قومی ديگر برد .

قومی به عرب بودند که پيران هفتاد ساله مرا حکايت کردند که در عمر خويش بجز شير شتر چيزی نخورده بودند چه در اين باديه ها چيزی نيست الا علفی شور که شتر می خورد . ايشان خود گمان می بردند که همه عالم چنان باشد ، من از قومی به قومی نقل و تحويل می کردم و همه جا مخاطره و بيم بود الا آن که خدای تبارک و تعالی خواسته بود که ما به سلامت از آن جا بيرون آييم ، به جايی رسيديم در ميان شکستگی که آن را سربا میگفتند ، کوه ها بود هريک چون گنبدی که من در هيچ ولايتی مثل آن نديدم . بلندی چندان نی که تير به آن جا نرسد و چون همراهان ما سوسماری می ديدند می کشتند و می خوردند و هرکجا عرب بود شير شتر می دوشيدند من نه سوسمار توانستم خورد نه شير شتر و در راه هر جا درختی بود که باری داشت مقداری که دانه ماشی باشد از آن چند دانه حاصل می کردم و بدان قناعت می نمودم ، و بعد از مشقت بسيار و چيزها که ديديم و رنج ها که کشيديم به فلج رسيديم بيست و سيوم23 صفر . از مکه تا آن جا صد و هشتاد فرسنگ بود.

اين فلج در ميان باده است ناحيتی بزرگ بوده است و ليکن به تعصب خراب شده است.آنچه در آن وقت که ما آن جا رسيديم آبادان بود مقدار نيم فرسنگ در يک ميل عرض بود و در اين مقدار چهارده حصار بود و مردمکانی دزد و مفسد و جاهل و اين چهارده حصن بدو کرده بودند که مدام ميان ايشان خصومت و عداوت بود و ايشان گفتند ما از اصحاب الرسيم که در قرآن ذکر کرده است تعالی و تقدس ، و آن جا چهار کاريز بود و آب آن همه برنخلستان می افتاد و زرع ايشان بر زمين بلند تر بود و بيش تر آب از چاه می کشيدند که زرع را آب دهند و زرع به شتر می کردند نه به گاو آن جا گاو نديدم و ايشان را اندک زراعتی و هر مردی خود را روزی به ده سير غله اجری کرده باشد که آن مقدار به نان پزند و ازاين نماز شام تا ديگر نماز شام همچو رمضان چيز کمی خورند اما به روز خرما خورند و آن جا خرمای بس نيکو ديدم به از آن که در بصره و غيره ، و اين مردم عظيم(بسیار) درويش و بدبخت باشند با همه درويشی همه روزه جنگ و عداوت و خون (ریزی) کنند ، و آن جا خرمايی بود که ميدون می گفتند هر يکی ده درم و هسته که در ميانش بود دانگ و نيم بيش نبود و گفتند اگر بيست سال بنهند تباه نشود ، و معامله نباشد وهيچ چيز از دنياوی با من نبود الا دو سله کتاب و ايشان مردمی گرسنه و برهنه و جاهل بودند هر که به نماز می آمد البته با سپر و شمشير بود و کتاب نمی خريدند .

مسجدی بود که ما در آن جا بوديم اندک رنگ و شنجرف و لاجورد با من بود بر ديوار آن مسجد بيتی نوشتم و برگ شاخ و برگی در ميان آن بردم ايشان بديدند عجب داشتند و همه اهل حصار جمع شدند و به تفرج آن آمدند و مرا گفتند که اگر محراب اين مسجد را نقش کنی صد من خرما به تو دهيم و صد من خرما نزديک ايشان مُلکی(ثروتی) بود ، چه تا من آن جا بودم از عرب لشکری به آن جا آمد و از ايشان پانصد من خرما خواست قبول نکردند و جنگ کردند. ده تن از اهل حصار کشته شد و هزار نخل بريدند و ايشان ده من خرما ندادند ، چون با من شرط کردند من آن محراب نقش کردم و آن صد من خرما فرياد رس ما بود که غذا نمی يافتيم و از جان نااميد شده بوديم که تصور نمی توانستيم کرد که از آن باديه هرگز بيرون توانيم افتاد چه به هر طرف که آبادانی داشت دويست فرسنگ بيابان می بايست بريد مخوف و مهلک و در آن چهار ماه هرگز پنج من گندم به يک جا نديدم ، تا عاقبت قافله ای از يمامه که اديم گيرد و به لحسا برد که اديم از يمن به اين فلج آرند و به تجار فروشند . عربی گفت من تو را به بصره برم و با من هيچ نبود که به کرا بدهم و از آن جا تا بصره دويست فرسنگ و کرای شتر يک دينار بود از آن که شتری نيکو به دو سه دينار می فروختند مرا چون نقد نبود و به نسيه می بردند گفت سی دينار در بصره بدهی تو را بريم . به ضرورت قبول کردم و هرگز بصره نديده بودم . پس آن عربان کتاب های من بر شتر نهادند و برادرم را به شتر نشاندند و من پياده برفتم روی به مطلع بنات النعش ، زمينی هموار بود بی کوه و پشته .

هر کجا زمين سخت تر بود آب باران در او ايستاده بود و شب و روز می رفتند که هيچ جا اثر راه پديد نبود الا بر سمع می رفتند و عجب آن که بی هيچ نشانی ناگاه به سرچاهی رسيدندی که آب بود . القصه به چهار شبانه روز به يمامه آمديم . به يمامه حصاری بود بزرگ و کهنه . از بيرون حصار شهری است و بازاری و از هرگونه صناع در آن بودند و جامعی نيک و اميران آن جا از قديم بازار علويان(شیعیان) بوده اند و کسی آن ناحيت از دست آن ها نگرفته بود از آن که آن جا خود سلطان و ملکی قاهر نزديک نبود و آن علويان نيز شوکتی داشند که از آن جا سيصد چهارصد سوار برنشستی و زيدی مذهب بودند و در قامت گويند محمد و علی خيرالبشر و حی علی خير العمل و گفتند مردم آن شهر شريفيه باشند  و بدين ناحيت آب های روان است از کاریز و نخلستان و گفتند چون خرما فراخ (محصول زیاد دهد) شود يک هزار من به يک دينار باشد و از يمامه به لحسا(احصاء و قطیف) چهل فرسنگ می داشتند و به زمستان توان رفت که آب باران جاها باشد که بخورند و به تابستان نباشد .

لحسا شهری است بر صحرای نهاده که از هرجانب که بدان جا خواهی رفت باديه عظيم ببايد بريد و نزديک تر شهری از مسلمانی که آن را سلطانی است به لحسا، *شهر* بصره است و از لحسا تا بصره صد و پنجاه فرسنگ است و هرگز به بصره سلطانی نبوده است که قصد لحسا کند .

صفت لحسا .

*******توصیف شهر احصاء  47

شهری است که همه سواد و روستای او حصاری است و چهار باروی قوی از پس يکديگر در گرد او کشيده است از گل محکم هر دو ديوار قرب يک فرسنگ باشد و چشمه های آب عظيم است در آن شهر که هريک پنج آسيا گرد باشد و همه اين آب در ولايت برکار گيرند که از ديوار بيرون نشود و شهری جليل در ميان اين حصار نهاده است با همه آلتی که در شهرهای بزرگ باشد .

*دین بوسعیدی و کرامتی* 48

در شهر بيش از بيست هزار مرد سپاهی باشد و گفتند سلطان آن مردی شريف بود و آن مردم را از مسلمانی بازداشته بود و گفته نماز و روزه از شما برگرفتم و دعوت کرده بود آن مردم را که مرجع شما جز با من نيست و نام او ابوسعيد/(گناوه ای ) از کرامتیان گناوه/  بوده است و چون از اهل آن شهر پرسند که چه مذهب داری گويد که ما بوسعيدی ايم(کرامتیان و یا قرامطه ) .

نماز نکنند و روزه ندارند و ليکن بر محمد مصطفی صلی الله عليه و سلم و به  پيغامبری او مقرند . ابوسعيد ايشان را گفته است که من باز پيش شما آيم يعنی بعد از وفات و گور او به شهر لحسا اندر است و مشهدی نيکو جهت ساخته اند و وصيت کرده است فرزندان خود را که مدام شش تن از فرزندان من اين پادشاهی نگاه دارند و محافظت کنند رعيت را به عدل و داد و مخالفت يکديگر نکنند تا من باز آيم . اکنون ايشان را قصری عظيم است که دارالملک ايشان است و تختی که شش وزير دارند پس اين شش ملک بر يک تخت بنشينند و شش وزير بر تختی ديگر و هرکار که باشد به کنکاج يکديگر می سازند و ايشان را در آن وقت سی هزار بنده درم خريده زنگی و حبشی بود و کشاورزی و باغبانی می کردند و از رعيت عشر(یک دهم یا زکات ) از چيزی نخواستند و اگر کسی درويش شدی يا صاحب قرض ، او را تعهد کردندی تا کارش نيکو شدی و اگر زری کسی را بر ديگری بودی بيش از سرمايه او طلب نکردندی ، و هر غريب که بدان شهر افتد و صنعتی داند چندان که کفاف او باشد سر*مايه بدادندی تا او اسباب و آلتی که در صنعت او به کار آيد بخريدی و به مراد خود زر ايشان که همان قدر که ستده(گرفته) بودی باز دادی و اگر کسی از خداوندان ملک و اسباب را ملکی خراب شدی و قوت آبادان کردن نداشتی ايشان غلامان خود را نامزد کردندی که بشدندی و آن ملک و اسباب آبادان کردندی و از صاحب ملک هيچ نخواستندی ، و آسياها باشد در لحسا که ملک باشد به سوی رعيت غله آرد کنند که هيچ نستانند و عمارت آسيا و مزد آسيابان از مال سلطان دهند ، و آن سلاطين را سادات می گفتند و وزرای ايشان را شائره ، و در شهر لحسا مسجد آدينه نبود و خطبه و نماز نمی کردند الا آن که مردی عجمی(فارسی) آن جا مسجدی ساخته بود نام آن مرد علی بن احمد مردی مسلمان حاجی بود و متمول و حاجيان که بدان شهر رسيدندی او تعهد کردی ، و در آن شهر خريد و فروخت و داد و ستد به سرب می کردند و سرب در زنبيل ها بود در هر زنبيلی شش هزار درم سنگ . چون معامله کردندی زنبيل شمردندی و همچنان برگرفتندی و آن نقد کسی از آن برون نبردی و آن جا فوطه های(حوله دستمال) نيکو بافند و به بصره برند و به ديگر بلاد ، اگر کسی نماز کند او را باز ندارند و ليکن خود نکنند . و چون سلطان برنشيند هر که باوی سخن گويد او را جواب خوش دهد و تواضع کند و هرگز شراب نخورند ، و پيوسته اسبی تنگ بسته با طوق و سر افسار به در گورخانه(آرامگاه) ابوسعيد به نوبت بداشته باشند روز و شب يعنی چون ابوسعيد برخيزد بر آن اسب نشيند ، و گويند ابوسعيد گفته است فرزندان خويش را که چون من بيايم و شما مرا بازنشناسيد نشان آن باشد که مرا با شمشير من بر گردن بزنيد اگر من باشم در حال زنده شوم و آن قاعده بدان سبب نهاده است تا کسی دعوی بوسعيدی نکند ، و يکی از آن سلطانان در ايام خلفای بغداد با لشکر به مکه شده است و شهر مکه ستنده(گرفته) و خلقی از مردم را در طواف در گرد خانه کعبه بکشته و حجرالاسود از رکن بيرون کرده به لحسا بردند و گفته بودند که اين سنگ مغناطيس مردم است که مردم را از اطراف جهان به خويشتن می کِشد و ندانسته اند که شرف و جلالت محمد مصطفی صلی الله عليه و سلم بدان جا می کشد(جذب می کند) که حجر از بسيار سال ها باز آن جا بود و هيچ کس به آن جا نمی شد ، و آخر حجرالاسود از ايشان باز خريدند و به جای خود بردند ، در شهر لحسا گوشت همه حيوانات فروشند چون گربه وسگ و خر و گاو و گوسپند وغيره و هرچه فروشند سر و پوست آن حيوان نزديک گوشتش نهاده باشد تا خريدار داند که چه می خرد و آن جا سگ را فربه کنند همچون گوسپند معلوف(علف خور) تا از فربهی(چاقی) چنان شود که نتواند رفتن.بعد از آن می کشند و می خورند .و چون از لحسا به جانب مشرق روند هفت فرسنگی درياست .

اگر در دريای /فارس/ بروند بحرين باشد و آن جزيره ای است پانزده فرسنگ طول آن و شهری بزرگ است و نخلستان بسيار دارد و مرواريد از آن دريا برآورند و هرچه غواصان برآوردندی يک نيمه سلاطين لحسا را بودی ، و اگر از لحسا سوی جنوب بروند به عمان رسند و عمان بر زمین عرب است و ليکن سه جانب او بيابان و بر است که هيچ کسی آن را نتواند بريدن و ولايت عمان هشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ است و گرمسير باشد و آن جا جوز هندی که نارگيل گويند رويد ، و اگر از عمان به دريا روی فرا مشرق روند به بارگاه کيش و مکران رسند و اگر سوی جنوب روند به عدن رسند ، و اگر جانب ديگر به فارس رسند ، و به لحسا چندان خرما باشد که ستوران(چارپایان باربر) را به خرما فربه کنند که وقت باشد که زيادت از هزار من به يک دينار بدهند ، و چون از لحسا سوی شمال روند به هفت فرسنگی ناحيتی است که آن را قطيف می گويند و آن نيز شهری بزرگ است و نخيل بسيار دارد ، واميری عرب به در لحسا رفته بود و يک سال آن جا نشسته و از آن چهار باره که دارد يکی ستانده(گرفته) و خيلی غارت کرد و چيزی به دست نداشته بود با ايشان و چون مرا بديد از روی نجوم پرسيد که آيا من می خواهم که لحسا بگيرم توانم ؟يا نه؟  که ايشان بی دينند .

من هرچه مصلحت بود می گفتم و نزديک من هم بدويان با اهل لحسا نزديک باشند به بی دينی که آن جا کس باشد که به يک سال آب بر دست نزند و اين معنی که تقرير کردم از سر بصيرت گفتم نه چيزی از اراجيف که من نه ماه در ميان ايشان بودم به يک دفعه نه به تفاريق(پراکنده و جدا) و شير که نمی توانستم خورد و از هرکجا آب خواستمی که بخوردم شير بر من عرض کردندی و چون نستاندمی و آب خواستمی گفتندی هرکجا آب بينی آب طلب کنی که آن کس را باشد که آب باشد وايشان همه عمر هرگز گرمابه نديده بودند و نه آب روان . اکنون به سرحکايت رويم .

***** از يمامه به بصره 49

از يمامه چون به جانب بصره روانه شديم به هر منزل که رسيديم جای آب بودی اما آب  نبودی تا بيستم شعبان سال 443 به شهر بصره رسيديم ديوار عظيم داشت الا آن جانب که با آب بود ديوار نبود و آن شط است و دجله و فرات که به سرحد اعمال بصره هم می رسند و چون آب حويزه نيز به ايشان می رسد آن را شط العرب(اروند رود) می گويند . و از اين شط العرب دو جوی عظيم برگرفته اند که ميان فم هر دو جوی يک فرسنگ باشد و هر دو را بر صوب(سوی) قبله برانده مقدار چهار فرسنگ و بعد از آن سرهر دو جوی با هم رسانيده و مقدار يک فرسنگ ديگر يک جوی را هم به جانب جنوب برانده و از اين نهرها جوی های بی حد برگرفته اند و به اطراف به در برده و بر آن نخلستان و باغات ساخته ، و اين دو جوی يکی بالاتر است و آن مشرقی شمال باشد نهر معقل گويند و آن که مغربی و جنوبی است نهر ابله(آپلو) ، و از اين دو جوی جزيره ای بزرگ حاصل شده است که مربع طولانی است و بصره(پس راه) بر کناره ضلع اقصر از اين مربع نهاده است و برجانب جنوبی مغربی بصره بريه(خشکی) است چنان که هيچ آبادانی و آب و اشجار نيست ، و در آن وقت که آن جا رسيديم شهر اغلب خراب بود و آبادانی ها عظيم پراکنده که از محله ای تا محله ای مقدار نيم فرسنگ خرابی بود اما در و ديوار محکم و معمور بود و خلق انبوه و سلطان را دخل بسيار حاصل شدی ، و در آن وقت امير بصره پسر اباکالنجار ديلمی بود که مَلِک(پادشاه) پارس بود .

وزيرش مردی پارسی بود و او را ابومنصور شهمردان می گفتند ، و هر روز در بصره به سه جای بازار بودی اول روز در يک جا داد و ستد کردندی که آن را سوق الخراعه گفتندی و ميانه روز به جايی که آن را سوق عثمان گفتندی و آخر روز جايی که آن را سوق القداحين گفتندی ، و حال بازار آن جا چنان بود که آن کس را چيزی بودی به صراف دادی و از صراف خط بستدی و هرچه بايستی بخريدی وبهای آن برصراف حواله کردی و چندان که در آن شهر بودی بيرون از خط صراف چيزی ندادی ، و چون به آن جا رسيديم از برهنگی و عاجزی به ديوانگان ماننده بوديم و سه ماه بود که موی سر بازنکرده بوديم و خواستم که در گرمابه روم باشد که گرم شوم که هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هريک به لنگی کهنه پوشيده بوديم وپلاس(زیلو زیر انداز) پاره ای در پشت بسته از سرما ، گفتم اکنون ما را که در حمام گذارد . خرجينکی بود که کتاب در آن می نهادم و بفروختم و از بهای آن درمکی چند سياه در کاغذی کردم که به گرمابه بان دهم تا باشد که ما را دمکی زيادت تر در گرمابه بگذارد که شوخ(چرک) از خود باز کنم . چون آن درمکها پيش او نهادم در ما نگرست پنداشت که ما ديوانه ايم . گفت برويد که هم اکنون مردم از گرمابه بيرون آيند و نگذاشت که ما به گرمابه در رويم . از آن جا با خجالت بيرون آمديم و به شتاب برفتيم . کودکان به بازی می کردند پنداشتند که ما ديوانگانيم در پی ما افتادند و سنگ می انداختند و بانگ می کردند .

ما به گوشه ای باز شديم و به تعجب در کار دنيا می نگريستيم و مکاری از ما سی دينار مغربی می خواست و هيچ چاره ندانستيم جز آن که وزير ملک اهواز که او را ابوالفتح علی بن احمد می گفتند مردی اهل بود و فضل داشت از شعر و ادب و هم کرمی تمام به بصره آمده با ابناء و حاشيه و آن جا مقام کرده اما در شغلی نبود . پس مرا در آن حال با مردی پارسی که هم از اهل فضل بود آشنايی افتاده بود و او را با وزير صحبتی بودی و هر وقت نزد او تردد کردی و اين پارسی هم دست تنگ بود و وسعتی نداشت که حال مرا مرمتی کند ، احوال مرا نزد وزير باز گفت . چون وزير بشنيد مردی را با اسبی نزديک من فرستاد که چنان که هستی برنشين و نزديک من آی . من از بدحالی و برهنگی شرم داشتم و رفتن مناسب نديدم . رقعه ای نوشتم و عذری خواستم و گفتم که بعد از اين به خدمت رسم و غرض من دو چيز بود يکی بينوايی دوم گفتم همانا او را تصور شود که مرا در فضل مرتبه ای است زيادت تا چون بر رقعه(نوشته) من اطلاع يابد قياس کند که مرا اهليت چيست تا چون به خدمت او حاضر شوم خجالت نبرم . در حال سی دينار فرستاد که اين را به بهای تن جامه(لباس) بدهيد . از آن دو دست جامه نيکو ساختم و روز سيوم به مجلس وزير شديم .

مردی اهل و اديب و فاضل و نيکو منظر و متواضع ديديم و متدين و خوش سخن و چهار پسر داشت مهترين جوانی فصيح و اديب و عاقل و او را رئيس ابوعبدالله احمد بن علی بن احمد گفتندی مردی شاعر و دبير بود و خردمند و پرهيزکار ، ما را نزديک خويش بازگرفت و از اول شعبان تا نيمه رمضان آن جا بوديم و آن چه آن اعرابی کرای شتر بر ما داشت به سی دينار هم اين وزير بفرمود تا بدو دادند و مرا از آن رنج آزاد کردند ، خدای تبارک و تعالی ما را به انعام و اکرام به راه دريا گسيل کرد چنان که در کرامت و فراغ به پارس رسيديم از برکات آن آزاد مرد که خدای عز وجل از آزادمردان خشنود باد .

در بصره به نام اميرالمومنين علی بن ابی طالبت صلوات الله عليه سيزده مشهد(مقبره زیارتگاه) است يکی از آن مشهد بنی مازن گويند و آن آن است که در ربيع الاول سال خمس و سی از هجرت نبی عليه الصلوة و السلام اميرالمومنين علی صلوات الله عليه به بصره آمده است و عايشه رضی الله عنها به حرب آمده بود و اميرالمومنين عليه السلام دختر مسعود نهشلی را ليلی به زنی کرده بود و اين مشهد سرای آن زن است و اميرالمومنين عليه السلام هفتاد و دو روز در آن خانه مقام کرد و بعد از آن به جانب کوفه بازگشت .و ديگر مشهدی است در پهلوی مسجد جامع که آن را مشهد باب الطيب گويند ، و در جامع بصره چوبی ديدم که درازی آن سی ارش بود و غليظی آن پنج شبر و چهار انگشت بود و يک سر آن غليظ تر بود و از چوب های هندوستان بود . گفتند که اميرالمومنين عليه السلام آن چوب را برگرفته است و آن جا آورده است ، و باقی اين يازده مشهد ديگر هر يک به موضعی ديگر بود و همه را زيارت کردم ، و بعد از آن که حال دنياوی ما نيک شده بود هر يک لباسی پوشيديم روزی به در آن گرمابه شديم که ما را در آن جا نگذاشتند .

چون از در دررفتيم گرمابه بان و هرکه آن جا بودند همه برپای خاستند و بايستادند چندان که ما در حمام شديم و دلاک و قيم درآمدند و خدمت کردند و به وقتی که بيرون آمديم هر که در مسلخ (ورودی )گرمابه بود همه برپای خاسته بودند و نمی نشستند تا ما جامه پوشيديم و بيرون آمديم و در آن ميانه حمامی به ياری از آن خود می گويد اين جوانانند که فلان روز ما ايشان را در حمام نگذاشتيم و گمان بردند که ما زبان ايشان ندانيم من به زبان تازی گفتم که راست می گويی ما آنيم که پلاس پاره ها در پشت بسته بوديم آن مرد خجل شد و عذرها خواست وا ين هردو حال در مدت بيست روز بود و اين فصل بدان آوردم تا مردم بدانند که به شدتی که از روزگار پيش آيد نبايد ناليد و از فضل و رحمت آفريدگار جل جلاله و عم نواله نااميد نبايد شد که او تعالی رحيم است.

****  50 بالا و پایین شدن آب بصره

صفت مد و جزر(بالا و پایین شدن آب) بصره و جوی های آن :

دريای عمان( دریای فارس) را عادت است که در شبان روزی دو باره مد برآورد چنان که مقدار ده گز آب ارتفاع گيرد و چون تمام ارتفاع گيرد به تدريج جزر کند و فرو نشستن گيرد تا ده دوازده و آن ده گز که ذکر می رود به بصره بر عمودی با ديد آيد که آن را قايم کرده باشند يا به ديواری و الا اگر زمين هامون بود و نه بلندی عظيم دور برود چنان است که دجله و فرات که نرم می روند چنان که بعضی مواضع محسوس نيست که به کدام طرف می روند چون دريا مد کند قرب چهل فرسنگ آب ايشان مد کند و چنان شوند که پندارند بازگشته است و به بالا بر می رود اما به مواضع ديگر از کنارهای دريا به نسبت بلندی و هامونی زمين باشد ، هر کجا هامون(دشت کفی) باشد بسيار آب بگيرد و هرجا بلند باشد کم تر گيرد ، و اين مد و جزر گويند تعلق به قمر(ماه) دارد که به هر وقت قمر بر سمت راس و رجل باشد و آن عاشر و رابع است آب در غايت مد(بالاترین ارتفاع) باشد و چون قمر بر دو افق يعنی مشرق و مغرب باشد غايت جزر باشد ، ديگر آن که چون قمر در اجتماع و استقبال شمس(خورشید) باشد آب در زيادت باشد يعنی مد در اين اوقات بيش تر باشد و ارتفاع بيش گيرد و چون در تربيعات باشد آب در نقصان باشد يعنی به وقت مد علوش چندان نباشد و ارتفاع نگيرد که به وقت اجتماع و استقبال بود و جزرش از آن فروتر نشيند که به وقت اجتماع و استقبال می نشست ، پس بدين دلايل گويند که تعلق اين مد و جزر از قمر است و الله تعالی اعلم .

و شهر اُبله که برکنار نهر است و نهر بدان موسوم است شهری آبادان ديدم با قصرها وبازارها و مساجد و اربطه که آن را حد و وصف نتوان کرد و اصل شهر برجانب شمال نهر بود و از جانب جنوب نيز محلت ها و مساجد و اربطه و بازارها بود و بناهای عظيم بود چنان که از آن منزه تر(پاک تر) در عالم نباشد و آن را شق عثمان می گفتند و شط بزرگ که آن فرات و دجله است و آن را شط العرب گويند بر مشرقی ابله است و نهر بر جنوبی و نهر ابله و نهر معقل به بصره به رسيده اند و شرح آن در مقدمه گفته آمده است ، و بصره را بيست ناحيت است که در هر ناحيت مبالغی ديه ها و مزارع بود .

****  51  صفت اعمال بصره :

حشان – شربه- بلاس- عقر ميسان- المقيم الحرب- شط العرب- سعد سام جعفريه- المیشان- الصمد- الجونه جزيرة العظمی -مروت الشرير- جزيرة العرش- الحميده جوبره- المفردات . و گويند که آن جا که فم نهر ابله است وقتی چنان بودی که کشتی ها از آن جا نتوانستی گذشتن. غرقابی عظيم بود . زنی از مالداران بصره فرمود تا چهارصد کشتی بساختند و همه پر استخوان خرما کردند و سرکشتی ها محکم کردند و بدان جا غرق کردند تا آن چنان شد که کشتی ها می گذرند . فی الجمله منتصف(نیمه) شوال سال 443 از بصره بيرون آمديم و در زورق نشستيم از شهر ابله تا چهار فرسنگ که می آمديم از هر دو طرف نهر باغ و بستان و کوشک و منظر بود که هيچ بريده نشد و شاخه ها از اين نهر به هر جانب باز می شد که هر يک مقداری رودی بود . چون به شق(ساختمان – بلوک) عثمان رسيديم فرود آمديم برابر شهر ابله و آن جا مقام کرديم ، هفدهم در کشتی بزرگ که آن را بوصی می گفتند نشستيم و خلق بسيار از جوانب که آن کشتی را می ديدند دعا می کردند که يا بوصی سلکک الله تعالی .

52  ***آبادان**

و به عبادان رسيديم و مردم از کشتی بيرون شدند و آبادان بر کنار دريا نهاده است چون جزيره ای که شط آن جا دو شاخ شده است چنان که از هيچ جانب به عبادان نتوان شد الا به آب گذر کنند . و جانب جنوبی عبادان خود دريای محيط عجم است که چون مد باشد تا ديوار عبادان آب بگيرد و چون جزر شود کم تر از دو فرسنگ دور شود . و گروهی از عبادان حصير خريدند و گروهی چيزی خوردنی خريدند .

ديگر روز صبحگاهی کشتی در دريا راندند و بر جانب شمال روانه شديم و تا ده فرسنگ بشدند هنوز آب دريا می خوردند و خوش بود و آن آب شط بود که چون زبانه ای در ميان دريا به ديد آمد . چندان که نزديک تر شديم بزرگ تر می نمود و چون به مقابل او رسيديم چنان که بر دست چپ تا يک فرسنگ بماند باد مخالف شد و لنگر کشتی فرو گذاشتند و بادبان فروگرفتند . پرسيدم که آن چه چيز است گفتند خشاب ، صفت او :

خشاب چهارچوب است عظيم از ساج چون هيئت منجنيق نهاده اند مربع که قاعده آن فراخ باشد وسر آن تنگ و علو (ارتفاع) آن از روی آب چهل گز باشد و بر سر آن سفال ها و سنگ ها نهاده بعد از آن که آن را با چوب به هم بسته و بر مثال سقفی کرده و بر سر آن چهار طاقی ساخته که ديدبان بر آن جا شود ، و اين خشاب بعضی می گويند که بازرگانی بزرگ ساخته است بعضی گفتند که پادشاهی ساخته است و غرض از آن دو چيز بوده است يکی آن که در آن حدود که آن است خاکی گردنده است و دريا تنک چنان که اگر کشتی بزرگ به آن جا رسد بر زمين نشيند و شب آن جا چراغ سوزند در آبگينه(لامپ شیشه ای) چنان که باد در آن نتوان زد و مردم از دور بينند و احتياط کنند که کس نتواند خلاص کردن ، دوم آن که جهت عالم بدانند و اگر دزدی باشد ببينند و احتياط کنند و کشتی از آن جا بگردانند . و چون از خشاب بگذشتيم چنان که نابه ديد ناپديد شد ديگری بر شکل آن به ديد آمد اما بر سر اين خانه گنبدی نبود همانا تمام نتوانسته اند کردن و از آن جا به شهر مهروبان رسيديم .

** مهروبان  53

شهری بزرگ است بر لب دريا نهاده بر جانب شرقی و بازاری بزرگ دارد و جامعی نيکو اما آب ايشان از باران بود و غير از آب باران چاه و کاريز نبود که آب شيرين دهد . ايشان را حوض ها و آبگيرها باشد که هرگز تنگی آب نبود ، و در آن جا سه کاروانسرای بزرگ ساخته اند هر يک از آن چون حصاری است محکم و عالی ، و در مسجد آدينه آن جا بر منبر نام يعقوب ليث ديدم نوشته .

پرسيدم از يکی که حال چگونه بوده است گفت که يعقوب ليث تا اين شهر گرفته بود وليکن ديگر هيچ امير خراسان را آن قوت نبوده است . و در اين تاريخ که من آن جا رسيدم اين شهر به دست پسران اباکالنجار بود که ملک پارس بود . و خوار و بار يعنی ماکول اين شهر از شهر ها و ولايت ها برند که آن جا بجز ماهی چيزی نباشد ، و اين شهر باجگاهی است و کشتی بندان ، و چون از آن جا به جانب جنوب بر کنار دريا بروند ناحيت توه و کازرون باشد و من در اين شهر مهروبان بماندم به سبب آن که گفتند راه ها ناايمن است از آن که پسران اباکالنجار را با هم جنگ و خصومت بود و هر يک سری می کشيدند و ملک مشوش کشته بود ، گفتند به ارغان مردی بزرگ است و فاضل ، او را شيخ سديد محمد بن عبدالملک گويند . چون اين سخن شنيدم از بس که از مقام در آن شهر به موضعی رساند که ايمن باشد .

54***** ارجان

چون به رقعه(نامه) بفرستادم روز سيم سی مرد پياده بديدم همه با سلاح به نزديک من آمدند و گفتند ما را شيخ فرستاده است تا در خدمت تو به ارغان رويم و ما را به دلداری به ارغان بردند . ارجان شهری بزرگ است و در او بيست هزار مرد بود و بر جانب مشرقی آن رودی آب است که از کوه درآيد و به جانب شمال آن رود چهار جوی عظيم بريده اند و آب ميان شهر به در برده که خرج بسيار کرده اند و از شهر بگذرانيده و آخر شهر بر آن باغ ها و بستان ها ساخته و نخل و نارنج و ترنج و زيتون بسيار باشد و شهر چنان است که چندان که بر روی زمين خانه ساخته اند در زير زمين همچندان ديگر باشد و در همه جا در زير زمين ها و سرداب ها آب می گذرد و تابستان مردم شهر را به واسطه آن آب در زير زمين ها آسايش باشد ، و در آن جا از اغلب مذاهب مردم بودند و معتزله را امامی بود که او را ابوسعيد بصری می گفتند . مردی فصيح بود و اندر هندسه و حساب دعوی می کرد و مرا با او بحث افتاد و از يکديگر سوال ها کرديم و جواب ها گفتيم و شنيديم در کلام و حساب و غيره ، و اول محرم از آن جا برفتيم و به راه کوهستان روی به اصفهان نهاديم .

در راه به کوهی رسيديم ، دره تنگ بود . عام(مردم) گفتندی اين کوه را بهرام گور به شمشير بريده است و آن را شمشير بريد می گفتند و آن جا آبی عظيم ديديم که از دست راست ما از سوراخ بيرون می آمد و از جايی بلند فرو می دويد و عوام می گفتند اين آب به تابستان مدام می آيد و چون زمستان شود باز ايستد و يخ بندد ، و به لوردغان * لردگان* رسيديم که از ارجان تا آن جا چهل فرسنگ بود و اين لوردغان سر حدپارس است ، و از آن جا به خان لنجان *لنگان*رسيديم و بر دروازه شهر نام سلطان طغرل بيک نوشته ديدم و از آن جا به شهر اصفهان هفت فرسنگ بود .مردم خان لنجان عظيم ايمن و آسوده بودند هريک به کار و کدخدايی خود مشغول .

از آن جا برفتيم هشتم صفر سال 444 بود که به شهر اصفهان رسيديم .

56*******اصفهان یا سپاهان

از بصره تا اصفهان صد و هشتاد فرسنگ باشد . شهری است بر هامون(دشت ) نهاده ، آب و هوايی خوش دارد و هرجا که ده گز چاره فرو برند آبی سرد خوش بيرون آيد وشهر ديواری حصين بلند دارد و دروازه ها و جنگ گاه ها ساخته و بر همه بارو کنگره ساخته و در شهر جوی های آب روان و بناهای نيکو و مرتفع و در ميان شهر مسجد آدينه بزرگ نيکو و باروی شهر را گفتند سه فرسنگ و نيم است و اندرون شهر همه آبادان که هيچ از وی خراب نديدم و بازارهای بسيار ، و بازاری ديدم از آن صرافان که اندر او دويست مرد صراف بود و هر بازاری را دربندری و دروازه ای و همه محلت ها و کوچه ها را همچنين دربندها و دروازه های محکم و کاروانسراهای پاکيزه بود و کوچه ای بود که آن را کو طراز می گفتند و در آن کوچه پنجاه کاروانسرای نيکو و در هر يک بياعان و حجره داران بسيار نشسته و اين کاروان که ما با ايشان همراه بوديم يک هزار و سيصد خروار بار داشتند که در آن شهر رفتيم هيچ بازديد نيامد که چگونه فرو آمدند که هيچ جا تنگی موضع نبود و نه تعذر مقام و علوفه . و چون سلطان طغرل بيک ابوطالب محمدبن ميکاييل بن سلجوق رحمة الله عليه آن شهر گرفته بود مردی جوان آن جا گماشته بود نيشابوری ، دبيری نيک با خط نيکو ، مردی آهسته ، نيکو لقا و او راخواجه عميد می گفتند ، فضل دوست بود و خوش سخن و کريم .

و سلطان فرموده بود که سه سال از مردم هيچ چيز نخواهند و او بر آن می رفت و پراکندگان همه روی به وطن نهاده بودند واين مرد از دبيران شوری بوده بود و پيش از رسيدن ما قحطی عظيم افتاده بود اما چون ما آن جا رسيديم جو می درويدند و يک من و نيم نان گندم به ده درم عدل و سه من نان جوين هم و مردم آن جا می گفتند هرگز بدين شهر هشت من نان کم تر به يک درم کس نديده است ، و من در همه زمين پارسی گويان شهری نيکوتر و جامع تر و آبادان تر از اصفهان نديدم ، و گفتند اگر گندم و جو و ديگر حبوب بيست سال نهند تباه نشود و بعضی چيزها به زيان می آيد اما روستا همچنان است که بود ، و به سبب آن که کاروان ديرتر به راه می افتاد بيست روز در اصفهان بماندم .

57******** نایین

بيست و هشتم صفر بيرون آمديم ، به ديهی رسيديم که آن را هيثماباد گويند و از آن جا به راه صحرا و کوه مسکيان به قصبه نايين آمديم و از سپاهان تا آن جا سی فرسنگ بود ، و از نايين چهل و سه فرسنگ برفتيم به ديه گرمه از ناحيه بيابان که اين ناحيه ده دوازده پاره ديه باشد و آن موضعی گرم است و درخت های خرما بود و اين ناحيه کوفجان داشته بودند در قديم و در اين تاريخ که ما رسيديم امير گيلکی(گیلک دیهی است در طبس) اين ناحيه از ايشان ستده بود و نايبی از آن خود به ديهی که حصارکی دارد و آن را پياده گويند بنشانده و آن ولايت را ضبط می کند و راه ها ايمن می دارد و اگر کوفجان به راه زدن دوند سرهنگان امير گيلیکی به راه ايشان می فرستد وايشان را بگيرند و مال بستانند و بکشند و از محافظت آن بزرگ اين راه اين بود و خلق آسوده ، خدای تبارک و تالی همه پادشاهان عادل را حافظ و ناصر و معين باد و بروان های گذشتگان رحمت کناد .

و در اين راه بيابان به هر دو فرسنگ گنبدک ها به سبب آن است تا مردم راه گم نکنند و نيز به گرما و سرما لحظه ای در آن جا آسايشی کنند . و در راه ریگ روان ديديم عظيم که هر که از نشان بگردد از ميان آن ريگ بيرون نتواند آمدن و هلاک شود .

و از آن بگذشتيم زمينی شور به ديد آمد برجوشيده که شش فرسنگ چنين بود که اگر از راه کسی يک سو شدی فرو رفتی . و از آن جا به راه رباط زبيده که آن را رباط مرا می گويند برفتيم و آن رباط را پنج چاه آب است که اگر رباط و آب نبودی کس از آن بيابان گذر نکردی و از آن جا به چهاردیهه طبس آمديم به ديهی که آن را رستاباد می گفتند .

طبس********58

و نهم ربيع الاول به طبس رسيديم و از سپاهان(اصفهان) تا طبس صد و ده فرسنگ می گفتند .

طبس شهری انبوه است اگرچه به روستا نمايد و آب اندک باشد و زراعت کم تر کنند ، خرماستان ها باشد و بساتين و چون از آن جا سوی شمال روند نيشابور به چهل فرسنگ باشد و چون سوی جنوب به خبيص روند به راه بيابان چهل فرسنگ باشد و سوی مشرق کوهی محکم است و در آن وقت امير آن شهر گيلکی بن محمد بود و به شمشير گرفته بود و عظيم ايمن و آسوده بودند مردم آن جا چنان که به شب در سراهای نبستندی و ستور در کوی ها باشد با آن که شهر را ديوار نباشد و هيچ زن را زهره(جرات) نباشد که با مرد بيگانه سخن گويد و اگر گفتی هر دو را بکشتندی و همچنين دزد و خونی(جنایتکار) نبود از پاس و عدل او .

و از آنچه من در عرب و عجم ديدم از عدل و امن به چهار موضع ديدم يکی به ناحيت دشت در ايام لشکر خان ، دوم به ديلمستان در زمان امير اميران جستان بن ابراهيم ، سيوم در ايام المستنصربالله اميرالمومنين ، چهارم به طبس در ايام امير ابوالحسن گيلکی بن محمد و چندان که بگشتم به ايمنی اين چهار موضع نديدم و نشنيدم ، و ما را هفده روز به طبس نگاه داشت و ضيافت ها کرد و به وقت رفتن صلت فرمود و عذرها خواست . ايزد سبحانه و تعالی از او خشنود باد ، رکابداری از آن خود با من فرستاد تا زوزن که هفتاد و دو فرسنگ باشد . چون از طبس دوازده بيامديم قصبه ای بود که آن را رقه می گويند . آب های روان داشت و زرع و باغ و درخت و بارو و مسجد آدينه و ديه ها و مزارع تمام دارد .

تون (فردوس) آب روان و کاريز ** 59

نهم ربيع الاول از رقه برفتيم و دوازدهم ماه به شهر تون(فردوس) رسيديم . ميان رقه و تون بيست فرسنگ است ، شهر تون شهر بزرگ بوده است اما در آن وقت که من ديدم اغلب خراب بود و بر صحرايی نهاده است و آب روان و کاريز دارد و بر جانب شرقی باغ های بسيار بود و حصاری محکم داشت . گفتند در اين شهر چهارصد کارگاه بوده است که زيلو بافتندی و در شهر درخت پسته بسيار بود در سرای ها و مردم بلخ و تخارستان پندارند که پسته جز بر کوه نرويد و نباشد.

60   ***کاریز گناباد

و چون از تون برفتيم آن مرد گيلکی مرا حکايت کرد که وقتی ما از تون به کنابد(گناباد) می رفتيم دزدان بيرون آمدند و بر ما غلبه کردند . چند نفر از بيم خود را در چاه کاريز افکندند بعد از آن يکی را از آن جماعت پدری مشفق بود بيامد و يکی را به مزد گرفت و در آن چاه گذاشت تا پسر او را بيرون آورد . چندان ريسمان و رسن که آن جماعت داشتند حاضر کردند و مردم بسيار بيامدند . هفتصد گز رسن فرو رفت تا آن مرد به بن چاه رسيد ، رسن در آن پسر بست و او را مرده برکشيدند و آن مرد چون بيرون آمد گفت که آبی عظيم در اين کاريز روان است و آن کاريز چهار فرسنگ می رود و آن گفتندکيخسرو فرموده است کردن.و بيست و سيوم شهر ربيع الاخر به شهر قاين رسيديم

61 **** دانشمند قاینی

از تون(شهرفردوس) تا آن جا هجده فرسنگ می دارند اما کاروان به چهار روز تواند شدن که فرسنگ های گران است . قاين شهری بزرگ و حصين(دارای حصار) است و گرد شهرستان خندقی دارد و مسجد آدينه به شهرستان اندر است و آن جا که مقصوره است طاقی عظيم بزرگ است چنان که در خراسان از آن بزرگ تر نديدم و آن طاق نه درخور آن مسجد است و عمارت همه شهر به گنبد است . و از قاين چون به جانب مشرق شمال روند و به هجده فرسنگی زوزن است و جنوبی تا هرات سی فرسنگ . به قاين مردی ديدم که او را ابومنصور محمدبن دوست می گفتند از هر علمی با خبر بود . از طب و نجوم و منطق چيزی از من پرسيد که چه گويی بيرون اين افلاک و انجم(ستارگان) چيست . گفتم نام چيز بر آن افتد که داخل اين افلاک است و بر ديگر نه .گفت چه گويی بيرون از اين گنبدها معنی است يا نه .گفتم چاره نيست که عالم محدود است و حد او فلک الافلاک و حد آن را گويند که از جز او جدا باشد و چون حال دانسته شد واجب کند که بيرون افلاک نه چون اندرون باشد . گفت پس آن معنی را که عقل اثبات می کند نهايت است از آن جانب اگر نه اگر نهايتش هست تا کجاست و اگر نهايتش نيست نامتناهی چگونه فنا پذيرد و از اين شيوه سخنی چند می رفت و گفت که بسيار تحير در اين خورده ام .گفتم که نخورده است . فی الجمله به سبب تشويشی که در زوزن بود از جهت عبيد نيشابوری وتمرد رييس زوزن يک ماه به قاين بماندم و رکابدار امير گيلکی را از آن جا باز گردانيدم . و از قاين به عزم سرخس بيرون آمديم . دوم جمادی الاخر به شهر سرخس رسيديم وا ز بصره تا سرخس سيصد و نود فرسنگ حساب کرديم . از سرخس به راه رباط جعفری و رباط عمروی و رباط نعمتی که آن هر سه رباط نزديک هم بر راه است بيامديم .

62  مروالرود و باریاب

دوازدهم جمادی الاخر به شهر مروالرود رسيديم و بعد از دو روز بيرون شديم به راه آب گرم . نوزدهم ماه به بارياب رسيديم .

سی وشش فرسنگ بود و امير خراسان جعفری بيک ابوسليمان داود بن ميکاييل بن سلجوق بود و وی به شبورغان بود وسوی مرو خواست رفتن که دارالملک وی بود و ما به سبب ناايمنی راه سوی سنگلان رفتيم . از آن جا به راه سه دره سوی بلخ آمديم و چون به رباط سه دره رسيديم شنيديم که برادرم خواجه ابوالفتح عبدالجليل در طايفه وزير امير خراسان است که او را ابونصر می گفتند و هفت سال بود که من از خراسان رفته بودم چون به دستگرد رسيديم نقل و بنه (خوار و بار) ديدم که سوی شبورقان می رفت . برادرم که با من بود پرسيد که اين از کيست . گفتند از آن وزير . گفت از کجا می آييد ، گفتيم از حج . گفت خواجه من ابوالفتح عبدالجليل را دو برادر بودند از چندين سال به حج رفته واو پيوسته در اشتياق ايشان است و از هرکه خبر ايشان می پرسد نشان نمی دهند . برادرم گفت ما نامه ناصر آورده ايم چون خواجه تو برسد بدو بدهيم .

چون لحظه ای برآمدکاروان به راه ايستاد و ما هم به راه ايستاديم و آن کهتر گفت اکنون خواجه من برسد و اگر شما را نيابد دلتنگ شود اگر نامه مرا دهيد تا بدو دهم دلخوش شود . برادرم گفت تو نامه ناصر می خواهی يا خود ناصر را می خواهی . اينک ناصر .

63******  بلخ *********

آن کهتر(کوچکتر) از شادی چنان شد که ندانست چه کند و ما سوی شهر بلخ رفتيم به راه ميان روستا و برادرم خواجه ابوالفتح به راه دشت به دستگرد آمد و در خدمت وزير به سوی امير خراسان می رفت. چون احوال ما بشنيد از دستگرد بازگشت و بر سر پل جموکيان بنشست تا آن که ما برسيديم و آن روز شنبه بيست و ششم ماه جمادی الاخر سال   444 ق بود و بعد از آن که هيچ اميد نداشتيم و به دفعات در وقايع مهلکه افتاده بوديم و از جان نااميد گشته به همديگر رسيديم و به ديدار يکديگر شاد شديم و خدای سبحانه و تعالی را بدان شکرها گذارديم و بدين تاريخ به شهر بلخ رسيديم و حسب حال اين سه بيت گفتم : رنج و عنای جهان اگرچه درازست با بد و با نيک بی گمان به سرآيد چون مسافر زبهر ماست شب و روز هرچه يکی رفت بر اثر دگر آيد ما سفر برگذشتی گذرانيم تا سفرناگذشتنی به درآيد و مسافت راه که از بلخ به مصر شديم و از آن جا به مکه و به راه بصره به پارس رسيديم و به بلخ آمديم غير آن که به اطراف به زيارت ها و غيره رفته بوديم دوهزار ودوصد و بيست فرسنگ بود ، و اين سرگذشت آنچه ديده بودم به راستی شرح دادم و بعضی که به روايت ها شنيدم اگر در آن جا خلافی باشد خوانندگان از اين ضعيف ندانند و مواخذت و نکوهش نکنند واگر ايزد سبحانه و تعالی توفيق دهد چون سفر طرف مشرق کرده شود آنچه مشاهده افتد به اين ضم(اضافه) کرده شود ،

ان شاءالله تعالی وحده العزيز و الحمدلله رب العالمين و الصلوة علی محمد و آله و اصحابه اجمعين

***************.

1- نوبه: ایالتی است در شمال شرقی سودان (معین)

2- ترسایی: مسیحی

3- بسد: مرجان

4- در قدیم كه برده فروشی رواج داشت برده های سیاه را از افریقا می آورند و برده های سفید را از روم «خاقانی» برده سیاه را «جوهر» و برده سپید را «لالا»( لاله ) می نامد و شب و روز را به آنها تشبیه كرده است.

روز و شب را كه به اصل از حبش و روم آزند پیش خاتون عرب جوهر و لالا ببیند

و نیز گفته است

قیصــــر از روم نجـــــــاشی از حــــــــــبش بـــر درش فیــــــروز و لالا (لاله قرمز )دیــــده ام

(گزیده اشعار خاقانی، دكتر ضیاءالدین سجادی ص 192- 33)

5- سرطان: خرچنگ، نام برج چهارم از دوازده برج فلكی، تیرماه

6- زمستانگه: فصل زمستان

7- ارش: فاصله آرنج تا سرانگشتان (در حدود نیم متر)

8- هزار دینار معیشت: با هزار سكه طلا حقوق

9- اصبع: انگشت

10- سكر: اسکله – راه رو کنار آب، دیواره و مرز كنار رودخانه

11- سواد: آبادی اطراف شهر، حومه شهر

12- صیفی و شتوی: تابستانی و زمستانی

13- كیش: روش، شیوه در اینجا به معنی کشت و کار ،کاشت

14- حراقه: سوزاننده

15- عمودهای سنگین: ستونهای سنگی

16- صفت: وصف، توصیف

17- قیروان: ولایتی است در تونس در حدود كشور مصر به مساحت 697300 كیلومتر مربع منطقه ای است صحرایی، دارای واحه های فراوان….(معین)

#میافارقین(Silvan)

# طب = معرب از تب است به معنی پزشکی درمان تب و بیماری و درمان گرمایش بدن( در قدیم تب را مسبب و عامل بیماری می دانستند و نه نتیجه بیماری بنا بر این هرکس می توانست تب را از بین ببرد تبیب می گفتند)

# خفير= (نگهبان)

#لحسا= (احصاء و قطیف)

# ستده=  سِتُنده = استانده (گرفته)

# دو مصراع در=  (دو لنگه در)

# علو= (ارتفاع)

# رقعه= (نامه)

# حصین = حصار دار

# تون = فردوس

# کناباد= گناباد

# گیلک = روستایی در تبس/طبس

# سپاهان = اصفهان

#پيلپای= چلیپا = ستون عمودی

# مینا = بندر- اسکله

# صفت=  توصیف(ویژگی)

# ملون = رنگی

مقصوره = قصر – حجره – ایوان – لژ

# ثقات = افراد دانا و آگاه

# قُبه = گنبد= گنبذ=گنبه

# تو= واحد پارچه  طاق پارچه در قدیم یک دوره پارچه بافی یا حصیر بافی را تو TOU می گفتند.

# مثمن= (هشت ظلعی)

# معظم = عظیم – بزرگ

# مهد = (زادگاه)

# ساحت = (میدان)

# جامع = مسجد جامع= مسجد بزرگ = مسجد نماز جمعه

# عقارات = (ساختمان)

# قنديل = شمع (لوستر)

# مسرج ها= (سراج= چراغ- شمعدان لوستر)

bahreFars

 

 

 

 

 

اکثریت کامل مسلمانان جهان از قوانین مجازات اسلامی حمایت می کنند

موسسه مطالعاتی  اندیشکده  پیو نظر سنجی جدیدی ارایه کرد.

 اکثریت مطلق مسلمانان جهان از اجرای شریعت و  قوانین مجازات اسلامی حمایت می کنند 

این نظر سنجیPew در ٣٩ کشور مسلمان و توسط بیش از ٣٨ هزار مصاحبه و در بیش از ٨٠ زبان و گویش مختلف صورت گرفت. عربستان، سودان، ایران که توسط قوانین شریعت اداره می شوند نیز در این نظر سنجی حضور داشتند. به عنوان مثال ٧٢ درصد مسلمانان اندونزی، ٨٤ درصد مسلمانان پاکستان، ٧٤ درصد مسلمانان مصر و ٧١ درصد مسلمانان نیجریه خواستار این شدند که قوانین شریعت اسلامی به قوانین رسمی حکومتشان تبدیل شوند. اکثریت مردم  از مجازات های شلاق، قطع دست و اعدام حمایت می کنند.

براساس نتایج نظرسنجی و تحقیقاتی که در فاصله سال‌های ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۲ از سوی یک مؤسسه پژوهشی صورت گرفته است، اکثریت مسلمانان خواستار اجرای قوانین شریعت در کشور خود هستند ولی در تفسیر و نحوه اجرای آن اختلاف دارند.

مؤسسه پژوهشی «پیو» پس از گفت‌و‌گو با ۳۸ هزار تن از مسلمانان ۳۹ کشور مسلمان، نتیجه‌گیری کرده است که اکثریت قابل ملاحظه‌ای از پاسخ دهندگان در کشورهای آفریقایی، آسیایی و خاورمیانه، طرفدار اجرای قوانین شریعت به عنوان قانون اصلی در کشورهای خود بوده‌اند.

با این‌ حال به گفته مسئولان این پژوهش، میزان طرفداری مسلمانان هر کشور از اجرای قوانین شریعت متفاوت بوده است و به عنوان مثال در کشور ترکیه فقط ۱۲ درصد، در کشور تونس ۵۶ درصد، در نیجریه ۷۱ درصد، در اندونزی ۷۲ درصد، در مصر ۷۴ درصد و در افغانستان ۹۹ درصد از پاسخ دهندگان خواستار اجرای قوانین شریعت بوده‌اند.

این نظرسنجی در حالی از تمایل اکثریت مسلمانان به اجرای شریعت خبر می‌دهد که پروفسور آمنه جمال از دانشگاه پرینستون در آمریکا که از مشاوران ارشد این پژوهش بوده، می‌گوید که جمعیت مسلمان جهان و مسلمانان هر یک از کشور‌ها درک مشابه و یکسانی از قوانین شریعت و نحوه اجرای آن ندارند.

نتایج تحقیقات موسسه پژوهشی «پیو» که اخیرا با عنوان «مسلمانان جهان، مذهب، سیاست و جامعه» منتشر شده است، نشان می‌دهد که بسیاری از مسلمانان برای حل اختلافات در مورد مسائل خانوادگی و یا املاک ترجیح می‌دهند که قوانین شریعت حتی در حریم خصوصی افراد نیز اجرا شود.

با این همه در اکثر کشورهایی که این نظرسنجی در آنجا انجام شده اجرای مجازات‌های شدید مثل قطع دست سارقان و یا مجازات اعدام برای کسانی که از اسلام به دین دیگری می‌گرایند، حمایت بسیار کمی داشته است. اکثریت مسلمانان درعین حمایت از اجرای قوانین شریعت طرفدار آزادی دین و اعتقادات مذهبی هستند.

به عنوان مثال در پاکستان ۸۴ درصد از پاسخ دهندگان طرفدار اجرای قوانین شریعت هستند ولی در عین حال ۷۵ درصد معتقدند که غیرمسلمانان نیز باید از حق آزادی عقیده برخوردار باشند.

همچنین حدود نیمی از مسلمانان به خصوص در کشورهای مصر، عراق و تونس در مورد تندروی‌های مذهبی و مسلمانان تند اظهار نگرانی کرده‌اند.

در اکثر این کشور‌ها پاسخ دهندگان گفته‌اند که زنان باید از شوهران خود تبعیت کنند ولی در عین حال اکثریت پاسخ دهندگان معتقدند که در مورد حجاب اسلامی خود زنان باید حق تصمیمی‌گیری داشته باشند.

اکثر مسلمانان گفته‌اند که بین باورهای دینی آن‌ها و یک جامعه تناقضی وجود ندارد و آن‌ها تبعیت از یک سیستم سیاسی دموکراتیک و استفاده از کالاهای سرگرمی و تفریحی محصول غرب، مثل موسیقی و یا فیلم را ترجیح می‌دهند.

از نظر اکثریت قابل ملاحظه‌ای از مسلمانان پدیده‌هایی مانند فحشا، همجنسگرایی، خودکشی و مصرف الکل، ضد اخلاق تلقی می‌شود ولی نظرات پاسخ دهندگان در مورد چند همسری تضاد چشمگیری داشت.

به عنوان مثال در کشور بوسنی فقط چهار درصد ولی در کشور آفریقایی نیجر ۸۷ درصد از چند همسری دفاع کردند.

اکثریت قاطع پاسخ دهندگان با قتل ناموسی، کشتن زنان به خاطر آنچه که رابطه نامشروع تلقی می‌شود، مخالف بودند. تنها استثنا در این زمینه کشورهای عراق و افغانستان بودند که اکثریت پاسخ دهندگان طرفدار کشتن زنانی هستند که طبق سنت‌های آن جوامع، به خاطر داشتن رابطه جنسی قبل از ازدواج باید کشته شوند.

در مورد به کارگیری خشونت به نام اسلام نیز دیدگاه‌ها تفاوت فراوانی داشت. به عنوان مثال ۸۱ درصد مسلمانان آمریکایی با این کار مخالف بودند ولی در بنگلادش، مصر، افغانستان و مناطق فلسطینی اقلیت قابل ملاحظه‌ای معتقد بودند که به کارگیری خشونت به خاطر اسلام جایز است.

http://www.americanthinker.com/blog/2013/05/despite_a_number_of_deliberately.html

 

زبان فارسی – خط فارسی و نگارش لاتین آواهای فارسی

nast.chalighraphi

پس از حمله اعراب و آمدن اسلام به ایران، فرهنگ ایران در دو دورهٔ پیش از اسلام و پس از اسلام بررسی می‌گردد. به‌همین ترتیب مبحث خط نیز دو بخش می‌شود؛ بخشی از آن مربوط به خطوط پیش از اسلام در ایران و بخش دیگر مربوط به خط پس از اسلام است.
دبیرهٔ ایلامی، از ۲۹۰۰ سال پیش از میلاد به شکل‌های نیاایلامی، ایلامی باستان و میخی ایلامی دگرش یافت. دبیرهٔ میخی ایلامی، دبیره‌ای میخی است که از ۲۵۰۰ پ.م. تا ۳۳۱ میلادی به کار می‌رفته‌است. این دبیره از دبیرهٔ میخی اکدی بدست آمده‌است. دبیرهٔ میخی ایلامی از ۱۳۰ نشانه ساخته شده‌است، که این تعداد بسیار کم‌تر از دیگر دبیره‌های میخی است.

خط میخی هخامنشی به احتمال زیاد توسط داریوش بزرگ ایجاد شده‌است. این نوع خط میخی که متشکل از ۵۰ علامت است. آخرین نوع خط میخی‌است که ابداع شده‌است (در سده‌ٔ ششم پیش از میلاد). این خط برای نوشتن کتیبه‌های هخامنشی به کار رفته‌است. خط میخی هخامنشی خطی نیمه الفبایی نیمه هجایی است به علاوهٔ ۸ علامت (اندیشه‌نگاشت) که برای لغات پر استفاده مثل شاه، کشور و اهورامزدا به کار می‌روند. این خط از ساده‌ترین خطوط میخی است. تنها خط میخی اوگاریتی است که از آن ساده تر است و صد در صد الفبایی است. این خط همکنون در استاندارد یونیکد (۴٫۱) پذیرفته شده و بازه‌ای به آن اختصاص داده شده‌است.

دبیره پهلوی

این دبیره‌ها گرچه اصل و ریشه‌ای یکسان و شباهت‌هایی با هم دارند، تفاوتشان به حدی‌است که جداگانه از آنها یاد شود. خود واژهٔ پهلوی برگفته از پهلو است که خود صورتی از واژهٔ پرثوه (که صورت باستانی واژهٔ پارت است) می‌باشد.
خط پهلوی اشکانی: نام یک دستهٔ کلی از دبیره‌هایی است که برای نوشتن زبان(های) فارسی میانه (شامل پهلوی اشکانی) به کار می‌رفته‌اند. تمام این خطها ریشه در خط آرامی دارند و مانند آرامی از راست به چپ نوشته می‌شده‌اند. خط رسمی دوران ساسانی، خط پهلوی بوده‌است. این خط از ویرایش خط پارتی ایجاد شده‌است.

دین دبیره (خط اوستایی)
در دورهٔ ساسانیان الفبایی از الفبای زبوری و پهلوی اختراع شد و اوستا بدان نوشته شد. این الفبا را الفبای اوستایی و یا دین دبیره نامیده‌اند. این الفبا برای هر یک از آواهای اوستایی یک نشانه دارد. حرفها (یا نویسه ها)ی الفبایی جدا از هم نوشته می‌شوند و در هر جای کلمه که بیایند یک صورت دارند. خط اوستایی در سده سوم میلادی برای نوشتن اوستا ابداع شد. این خط که از خط پهلوی برگرفته شده از آن کامل‌تر و دارای ۴۲ حرف است که از راست به چپ نوشته می‌شود. گفتنی است این خط بسیار کامل است و نه مانند خط فارسی کنونی در نوشتن واج‌های صدادار بی تفاوت است و نه مانند خط لاتین برای نوشتن برخی از واج‌ها مانند kh = خ، ch = چ، gh = ق، و sh = ش در انگلیسی یا sch = ش، در آلمانی نیاز به کنار هم چینی چند نویسه دارد.
خط فارسی میانه کتابی
خط فارسی میانه کتیبه‌ای
خط مانوی
خط سریانی
خط فارسی میانه مسیحی
خط سغدی
خط عبری
ایرانیان در سده‌های نخستین اسلامی به خط‌های مانوی و پهلوی می‌نوشتند. در همین حال ایرانیان مسلمان نظیر یزید فارسی تلاش کردند شیوه نوشتن قرآن را که به خط نبطی بود و در آن ابهامات زیادی بود بهبود بخشند. در خط سریانی حروف بدون نقطه نوشته می‌شدند و مصوت‌های کوتاه و برخی مصوت‌های بلند مانند «ا» نوشته نمی‌شد. از آن رو که قرآن به زبان عربی بود، عرب‌ها در خواندن آن مشکلی نداشتند، ولی ایرانیان نمی‌توانستند آن را بخوانند؛ ازاین‌رو ایرانیان با ذوق و سلیقه خود و با نیم نگاهی به خط پهلوی و خط اوستایی، نقش مهمی را در تکامل خط نوشتاری قرآن و در واقع خط عربی بازی کردند.
بر خلاف تصور بسیاری، مبنی بر این که ایرانیان خط کنونی خود را از عرب‌ها وام گرفته‌اند، خط فارسی بعد از اسلام نوع تکامل یافته از خط در زمان اشکانیان و ساسانیان یعنی پهلوی و اوستا بود. این خط که در سده های پیش وارد عربستان شده بود و با زبان عربی تطبیق داده شده بود، یک بار دیگر توانست در ایران پس از اسلام وارد شود. علاوه بر این ایرانیان پس از اسلام در تکامل این خط و در تبدیل آن به هنر خوشنویسی نقش عمده‌ای داشته‌اند. ایجاد نقطه و اِعراب در خط عربی را به‌فردی بنام ابواسعد دؤلی الفارس و در قرن اول هجری نسبت داده می‌شود که بیشتر برای جلوگیری از اشتباه خواندن قرآن توسط غیر عرب‌زبانان ازجمله ایرانیان انجام شد. ایرانیان بر اساس نیازهای زبانی خود الفبای فارسی را پدید آوردند. از سده سوم هجری به علت رواج نامه‌نگاری‌های دیوانی، کم‌کم خط‌های مانوی و پهلوی، جای خود را به الفبای فارسی دادند.
از شواهد بر ریشه فارسی الفبای کنونی موسوم به عربی، می توان به تشابه عجیب خط اوستای و کوفی نام برد. با توجه به این که در زمان صدر اسلام در زبان عربی از نقطه استفاده نمی شد. علاوه بر این می توان به این موضوع اشاره کرد که پیدایش خط نیاز به بستری از تمدن دارد. و این در شرایط پیش از اسلام عربستان که به گفته ای در سراسر شبه جزیره عربی در حدود پانزده نفر سواد داشتند نمی توانست میسر باشد. این در حالیست که این خط در امپراتوری ایران در زمان اشکانیان و ساسانیان در حدود هزار سال فرصت تکامل داشته.

پنگلیش  یا لاتین نویسی فارسی
امروزه رومن نویسی یا لاتین نویسی یا پنگلیش بطور گسترده ای در زبانهای شرقی رایج شده است . عرب زبان ها امروزه به مراتب بیشتر از فارس ها از لاتین نویسی استفاده می کنند هندی ها و پاکستانی ها نیز بطور فزاینده ای از لاتین نویسی استفاده می کنند. یکسان سازی و استاندارد کردن لاتین نویسی از وظایف فرهنگستان زبان است با توجه به استفاده روز افزون از لاتین نویسی لازم است که از استاندارد یکسانی استفاده شود بطور نمونه:

*صدای کشیده ”  ایی” ee

*صدای کشیده:” آی ” aa

* حرف خ   xj = خ =kh   =xj   – Khomeini =     Xjomeini 

. khorasaan= xjorasaan

* در فارسی صداهای عربی  – ط – ظ – ض- ذ- ع – ق – غ  – عربی در فارسی وجود ندارد و فارسی زبانان نمی توانند آنرا گویش کنند بلکه آنها را بصورت ت- ز- ا- و غ را  با صدای نازک گویش می کنند نه با صدای ته حلقی عربی . مثلا عروس کلمه فارسی است و آنرا باید/  اروس Arous نوشت نه/  عروس – Aerous

عربها – هندی ها و پاکستانی ها صدای “ایی” کشیده  را با دوتا ee می نویسند که بیگانگان کاملا آن را درست تلفظ می کنندزیرا  دو تا ee  تلفظ کشیده معادل –  ایی – فارسی دارد  مثلا در خلیــــــج فـارس khaleej e Fars در حالیکه ایرانی هابه غلط می نویسند khalij e fars – پیروزی peerouzee درست است نه pirouzi چون همانطور که می دانید

* – i- لاتین  صداهای مختلفی دارد  و لی هیچگاه  صدای  کشیده  معادل-  ایی-  فارسی  ندارد در نتیجه فرد بیگانه خلج و یا خلاج یا خیلیج و پایروزای یا پروزه تلفظ خواهد کرد. همینطور است صدای آی کشیده مانند آبادان- آزاد – باران در اینگونه مواردبویژه در کلماتی که اسم برای فرد خارجی کاملا ناشناخته است بهتر است دوتا aa- نوشته شود البته بازارBazaar کلمه بین المللی است اما – Baaraan – باران کلمه ناشناخته ای است بایدبا دو تا – aa –  نوشته شود اگر یکبار آ A بکار رود یک فرد بیگانه با زبان فارسی –  آن را غلط تلفظ خواهد کرد.

*صدای –  إ –  را حتما با E –  باید نوشت مانند Enghelaab.

*صدای – أ- را حتما باید با a –  نوشت مانند Arous

صدای خ – خ در زبان انگلیسی نیست اما آلمانی – اسپانیولی و روسی  صدای خ را دارند. در اسپانیولی J  را  خ تلفظ می کنند در جوان – یوان –  خوان – علامت بین المللی  خ  x است  حال در لاتین نویسی فارسی یا پنگلیش باید بجای خ   علامت ویژه پنگلیس درست کنیم تا آن را از سایر زبانها و لاتین نویسی سایر زبانها جدا کند برای اینکار می توانیم  حرف xj= خ  استفاده کنیم .چون وقتی شما  مثلا خراسان را بسبک انگلیسی می نویسید افراد خارجی آن را کوراسان تلفظ می کنند نه خوراسان ولی اگر آن را بصورت اسپانیولی بنویسید خ را درست تلفظ خواهند کرد. khorasaan= xjorasaan

خط نستعلیق. خطی تماما ایرانی که بیشتر در خراسان و هندوستان شکل گرفته است

خط نستعلیق در ایران شکل گرفت و بیشتر هم در ایران و با بعضی تغییرات در پاکستان و هندوستان رواج دارد و خوشنویسان ایرانی بیشتر با این خط به هنرنمایی می‌پردازند. خط نستعلیق معرف روح و فرهنگ ایرانی است و از آن در نوشتن متن‌های ادبی و غیرمذهبی فارسی، اردو و به ندرت عربی استفاده می‌شود.
خط نستعلیق نشانه‌ای بارز از طبع و سلیقه زیبایی شناختی ایرانیان است و بی‌شک زیباترین و ظریف‌ترین خط در میان خطوط اسلامی است تا جایی که آن را به‌حق «عروس خطوط اسلامی» لقب داده‌اند.
اگر چه میر علی تبریزی (درگذشت ۸۵۰ ه‍.ق) را واضع این خط معرفی کرده‌اند اما به نظر می‌رسد که خط نستعلیق پیش از او نیز وجود داشته و میرعلی تبریزی در سده نهم هجری برای اولین بار خط نستعلیق را تحت قاعده و قوانین خوشنویسی درآورده است و به حدی رسانده که به‌صورت خطی مستقل و قابل رقابت با خطوط ششگانه درآید.
در سده یازدهم هجری میر عماد مشهورترین خوشنویس ایرانی این شیوه از خوشنویسی را به تکامل رساند و در اوج ظرافت و زیبایی قطعاتی ماندگار نوشت. در روند تاریخی خط نستعلیق به دربار گورکانیان هند و کاتبان امپراتوری عثمانی نیز راه یافت که به ویژه در هندوستان آثار ارزنده‌ای از این خط پدید آمد. پس از دوره‌ای از رکود، خط نستعلیق در اوایل دوران قاجار جان تازه‌ای یافت و در اواخر این دوران تحت تاثیر صنعت نوظهور چاپ سنگی تحولی جدید را تجربه کرد. هم‌اکنون خط نستعلیق توسط اساتید قابلی با مهارت و هنرمندی تمام نوشته می‌شود و بیش از پیش ارزش هنری یافته است.

اغلب محققان بر این باورند که این خط از درآمیختن دو خط نسخ و تعلیق به‌وجود آمد که «نسخ تعلیق» نامیده شد و بعدها به جهت کثرت استفاده به نام «نستعلیق» شهرت یافت. در کشورهای عربی این خط را «الخط الفارسی» یا گاهی به اشتباه «تعلیق» می نامند. خوشنویسان از دیرباز نستعلیق را به‌سبب زیبایی و ظرافت «عروس خطوط اسلامی» نامیده‌اند.
خط نستعلیق دومین خط خاص ایرانیان می‌باشد که پس از خط تعلیق در در اواخر سده هشتم و اوایل سده نهم هجری یعنی در عهد تیموری پا به عرصه وجود گذاشت.
پس از وضع خط نستعلیق تقریباً بیشتر کتاب‌های فارسی با آن نگارش می‌یافت . در ۸۳۳ به فرمان شاهزاده بایسنقر میرزا که خود خوشنویسی صاحب نام بود، شاهنامه بایسنقری به‌خط نستعلیق جعفر تبریزی کتابت شد. که هم اکنون در کتابخانهٔ سلطنتی سابق در موزه کاخ گلستان (ش ۴۷۵۲) موجود است. با این کار نستعلیق به‌عنوان خطی رسمی و در ردیف خطوط ششگانه مطرح شد.
در سده‌های آغازین پیدایش خط نستعلیق، دو سبک متفاوت از آن در نقاط مختلف ایران ظاهر شد؛ یکی شیوه جعفر تبریزی و اظهر تبریزی بود که بعدها سلطانعلی مشهدی آن را کامل‌تر کرد و در ناحیه خراسان و اطراف آن متداول شد؛ دیگری شیوه عبدالرحمن خوارزمی، خوشنویس دربار سلطان یعقوب آق قویونلو (ح: ۸۸۴-۸۹۴ ه‍. ق) است که در بخش‌های غربی و جنوبی ایران رواج یافت و بعدها فرزندان وی عبدالرحیم و عبدالکریم و پیروانشان، آن را رواج دادند.

خط‌شناسان بر این باورند که از آغاز پیدایش خط نستعلیق به مدت یک قرن و نیم، ستاره درخشان آسمان خوشنویسی نستعلیق، میرعلی هروی بود؛ اما در نیمه دوم قرن ۱۰ ق.، هنرمندی دیگر نستعلیق را به اوج تکامل و زیبایی رساند. «عماد الحسنی قزوینی» (۹۶۱-۱۰۲۴ ق.) معروف به «میر عماد» خوشنویسی توانمند بود که آثار گذشتگان، حتی میرعلی هروی، را تحت‌الشعاع قدرت و صلابت قلم خود قرار داد. میر عماد در قرن یازدهم و در دوره صفویه زندگی می‌کرد و با ابتکار و خلاقیت خود و مهارت بالایی که در نستعلیق بدست آورد دارای سبک و مکتبی شد که هنرمندان خوشنویس سالیان بسیار پس از او از شیوه وی پیروی کردند. این پیروی تاکنون و نزدیک به ۴۰۰ سال است که همچنان کم و بیش ادامه دارد.

روزملی خلیجفارس 1392
پس از میرعماد نستعلیق کم کم جایگاه رفیع خود را در خوشنویسی جهان باز کرد. بسیاری از هنرمندان ایران و منطقه هرات را در پی تحولات سیاسی رخ داده پس از پایان حکومت تیموری، در سال ۱۵۰۶ دیار خود را ترک کردند و به هند رفتند. همچنین پس از قتل میرعماد به فرمان شاه عباس نیز بسیاری از خوشنویسان از دربار صفوی به دربار گورکانیان هند یا عثمانی رفتند و خط نستعلیق را در آن سرزمین‌ها رواج دادند و از آنجا در بسیاری از کشورهای اسلامی راه پیدا کرد. به‌ویژه در شبه‌قاره هند نستعلیق به خط مورد علاقه گورکانیان هند تبدیل شد و آثار درخور توجهی در آن سرزمین به خط نستعلیق خلق شد.
در ایران پس از رکودی نسبی، که بر اثر افول دولت صفوی روی داد، در اوایل دوره قاجار دوباره نستعلیق با قدرت و زیبایی تمام اجرا شد و آثاری ماندگار در این عرصه به‌وجود آمد و هنرمندان بزرگی ظهور کردند.
سپس در قرن سیزدهم سبک و شیوه جدیدی در نستعلیق بوجود آمد. این کار به‌وسیله هنرمندی به نام «محمدرضا کلهر» صورت گرفت. در زمان کلهر صنعت چاپ به روش چاپ سنگی به ایران آورده شد. ظریف بودن حروف مانعی برای چاپ سنگی نستعلیق بود و همین امر سبب گردید که کلهر با تغییراتی در سبک و روش میر عماد شیوه تازه‌ای را برای نستعلیق بوجود آورد که مناسب برای صنعت چاپ باشد.
در اواخر دوره صفوی با شکستن حروف و تندنویسی خط نستعلیق شیوه‌ای معروف به شکسته در ایران رایج شد که خود خطی مستقل است و سومین خط ایرانی به‌حساب می‌آید و خوشنویسان در این عرصه نیز آثاری بدیع پدید آورده‌اند.
امروزه هرچند با توسعه صنعت چاپ کاربرد کتابت نستعلیق محدود شده اما بسیاری از خوشنویسان ایرانی در نهایت قدرت به خلق آثار هنری قابل توجهی در این شیوه پرداخته‌اند. صدها و بلکه هزاران نمایشگاه خوشنویسی طی سال‌های گذشته در داخل ایران یا کشورهای دیگر برگزار شده و کتاب‌ها و آلبوم‌های ارزشمندی در این باب چاپ شده است. می‌توان گفت هرگز در طول تاریخ اینچنین قطعات مختلف هنری به‌ویژه در ابعاد بزرگ و قلم جلی نگاشته نمی‌شده است. در دهه‌های اخیر هنرمندانی خط نستعلیق را با روش‌های نقاشی ترکیب کرده‌اند و نوعی زمینه هنری بنام نقاشیخط بوجود آورده‌اند.عجمpersian

نستعلیق خط ملی ایرانیان و عصاره زیبایی‌شناسی این مردمان است و در همه جا به عنوان سمبل هنر ایران شناخته می‌شود همچنین در تمامی اقوام و مللی که برای مدتی تحت نفوذ فرهنگ ایران بوده‌اند یا هستند و از این حوزه فرهنگی ارتزاق کرده‌اند محبوبیت و دلپذیری خود را دارد. هرچند بهترین نمونه‌های نستعلیق در هرات و مشهد و قزوین و اصفهان تولید شد اما آثار درخشانی از قاهره و استانبول گرفته تا دهلی و حیدرآباد نیز سراغ داریم.

خط فارسی؛ هنرمند مغربی را مشهور کرد

فرهنگ و تاریخ > میراث‌ایران- همشهری‌آنلاین – محمد عجم:
استقبال گسترده مردم مغرب از تابلوهای خط فارسی یک هنرمند این کشور؛ او را مشهور کرد.

حسن مگری خطاط مغربی تابلوهای خط خود را در رباط به نمایش گذاشت. این نمایشگاه با استقبال مردم بومی و توریست ها مواجه شده و تقریبا تمامی روزنامه‌های عرب زبان و فرانسه زبان مراکش (مغرب) مطالبی را در این خصوص منعکس نموده‌اند و همچنین کانال‌های تلویزیونی عربی و فرانسوی زبان از این نمایشگاه گزارش‌های خبری تهیه کرده‌اند.

حسن مگری خوشنویس مغربی درمصاحبه با کانال دو مغرب گفت سفر او به ایران و دیدن تابلوهای خط فارسی موجب شگفتی وی شد و او تصمیم گرفت که این شیوه خوشنویسی را حرفه خود قرار دهد.

اگرچه کارهای او هنوز با کارهای زیبا و شگفت انگیز خوشنویسان ایرانی فاصله زیادی دارد اما با این وجود تابلوهای او  خط اندلسی سنتی و رایج در مغرب را به حاشیه برده است.

در کشورهای عربی کلک، نستعلیق و نگارش تزئینی و یا شکلی که در آن  کلمات بصورت پرندگان و یا حیوانات مانند کبوتر، طاوس، شیر و … ترسیم می‌شود را خط فارسی می‌گویند. در کشورهای عربی این نوع خط تقریبا هیچگونه سابقه‌ای ندارد چرا که خط تزئینی مصداق تصویرگری را داشته و حرام تلقی می‌شده است. در کشورهای سنت گرایی همچون عربستان هنوز هم خط تزئینی و شکلی خلاف شرع محسوب می‌شود.

خط رسم تزئینی و شکلی در ایران سابقه‌ای 500 ساله دارد و بویژه در دوران صفویه رایج بوده است که در آن بعضی واژگان و آیات قرانی را بصورت شکل بر روی چوب و یا پارچه  نگارش کرده‌اند. در بعضی موارد نیز نام شاهنامه  و بعضی کلمات آن را  بر روی جلد کتاب بصورت شکلی ترسیم نموده‌اند اما در دوره معاصر این هنر در ایران شکوفایی خاص و بی‌نظیری یافته است.

در دوره معاصر بهترین مصداق خط “آیکون فارسی” آرم جمهوری اسلامی بر روی پرچم رسمی ایران است که در قالب یک آیکون یا نماد کلمه “الله اکبر و لا الله الا الله” را در بر دارد. خط نگارش موسوم به آیکون فارسی در جهان جایگاه خود را پیدا می‌کند، چندی پیش نیز در کتابخانه اسکندریه در مصر نمایشگاه “آهنگ و آیت‌ها .. شاهکارهای خط فارسی” با استقبال مردم رو برو شد.

در این نمایشگاه که از سوی کتابخانه اسکندریه با هماهنگی موزه اسلامی مالزی سازمان داده شده بود، مجموعه ای از زیباترین و نفیس‌ترین آثار خوشنویسان خط فارسی در معرض دید علاقمندان قرار داده شده است.

بیننده‌ای که به خطوط فارسی، به خصوص خط نستعلیق می‌نگرد، نگاهش تنها به حروفی نمی‌افتد که با هم یکجا شده‌اند تا کلمه بسازند و معنای سخن بر روی کاغذ بیان شود و به اصطلاح زبان شناسان “ارتباط ذهنی میان افراد بشر برقرار شود”؛ او زیبایی هنری را مشاهده می‌کند که از هماهنگی حروف و انسجام معنا با خط به وجود آمده است.

به گفته سازمان دهندگان، این نمایشگاه پس از آنکه در سنگاپور (در ۲۰۰۴) و در مالزی (۲۰۰۵) با استقبال گرمی روبرو شد، به کتابخانه اسکندریه انتقال داده شد.

خوشنویسان لقب شاه خطوط اسلامی را به نستعلیق داده‌اند و شگفت نیست که گل سر سبد نمایشگاه نیز خط نستعلیق بود. این خط از دو خط، نسخ و تعلیق که هر دو از خطوط شش‌گانه پدید آمده پس از اسلام است، شکل گرفته است. اما رنگ و بو و طعم کاملا فارسی و ایرانی دارد، چون برآمده از محیط ایرانی و زاده فرهنگ فارسی است.

دکتر هبه نایل برکات، پژوهشگر در زمینه هنر، می‌گوید خوشنویسان خط فارسی با شاهکارهای خود به جهان ِخط، زیبایی هنری، انسجام درونی و روح عرفانی بخشیده‌اند.

وی افزود: هنرمندان خط فارسی اشعار را با چیره دستی نوشته‌اند و به کلمات آهنگ بخشیده‌اند وبا مهارت فوق العاده تأثیر آیات قرآنی رادر لابلای خط خود، به تصویر کشیده‌اند.

این هنرمندان پس از مطالعه و کشف آهنگهای موزون آیات قرآنی، درخوش نویسی قرآن و متون دینی دست بالا یافتند.

هیچ نماینده فارسی زبان ایرانی یا افغان در مراسم  نمایشگاه‌های مذکور  حضور نداشته‌اند  و هیچ نهاد ایرانی در سازماندهی آن مشارکت نداشته است. این نشان می‌دهد که این نوع خط آنقدر جذابیت دارد که نیاز به پشتیبانی نهادهای رسمی ندارد.

گفتنی است که برای مدت سه قرن بعد از اسلام خط کوفی که یک نوع کلک سریانی بود در ایران و جهان اسلام رایج بود اما این خط  چون فاقد نقطه و حرکات و آوا بود موجب تغییرات  در زبان گفتاری و نوشتاری فارسی شد. الفبایی را که امروزه به الفبای عربی در جهان شهرت دارد، ایرانیان با متحول کردن و نقطه گذاری و اعراب گذاری خط کوفی بوجود آوردند و سپس با افزودن حروف پ . ژ. گ و چ الفبای ویژه فارسی را به وجود آوردند.

در همین زمینه:

شنبه 21 مهر 1386 – 22:27:01
کد مطلب: 33832

 

.Persian Gulf National Day in Foreign Ministry

.Persian Gulf National Day in Foreign Ministry

Persian Gulf National Day in Foreign Ministry

A conference to mark the Persian Gulf National Day was held in the hall of the Foreign Ministry’s Office for Political and International Studies in Tehran on Wednesday with the participation of political experts. The 30th of April (10th of Ordibehesht in Iran’s calendar) was named the Persian Gulf National Day.

According to IRIB, the veteran writer and commentator on the documents related to the Persian Gulf, Mohammad Ajam, talked about the substantiated documents that reiterated the name of Persian Gulf in the domestic and international records. He said that the Persian Gulf is in fact a sea which has been the focus of studies for all astronomers, mathematicians, historians, and those involved in geographical studies. Ajam added this is in fact the importance of this strategic region. On the baseless and fabricated claims which aimed at changing of the true and original name of Persian Gulf to Gulf of Arabia, he said the so-called documents raised by those claimers are nothing but changes on maps through modern technologies including Photoshop software.Meantime, Iran’s former ambassador to Bahrain, Seyyed Mohammad Ahmadi, gave a speech on the necessity to pay special attention to this region by Iran. This expert of the international issues said the importance of the region of Persian Gulf is so much that the Americans have reached the area from thousands of kilometers away.Morteza Rahimi, Iran’s former ambassador to Muscat, was another lecturer at the assembly. He stressed that the attempts to change the true and original name of the Persian Gulf is nothing but a political move rooted in the British colony era. Rahimi emphasized on the utmost capacities, whether political or scientific, to preserve this name.

Moreover, the head of the bureau of Political Studies in the Foreign Ministry, Mostafa Dowlat-yar, said that today’s convention on the Persian Gulf National Day is indeed a symbolic move showing the importance of preserving historical identities. Referring to the fact that the name of Persian Gulf is registered officially at the UN, he reiterated that all the world countries are to respect the historical realities in all maps, books, and recorded or verbal works. The official also shed light on the efforts made by Iranian scientists to institutionalize the name of “Persian Gulf.”

Wednesday, 28 April 2010.  10:29

http://english.irib.ir/thisday/item/60225-persian-gulf-national-day-in-foreign-

ministry

     photo jamJam1388 روز ملی خلیج فارس

Ceremonies to Mark National Day of Persian Gulf Day Start in Iran.

 
Summary: TEHRAN (FNA)- Ceremonies to mark the National Day of the Persian Gulf started in Iran on Tuesday with the participation of the Iranian people and officials.Several cultural, art, literal and scientific programs are scheduled to be held in Iran and other countries as part of an international festival to introduce Persian Gulf’s identity.”The Persian Gulf trade museum and the permanent secretariat of the National Day of Persian Gulf will be inaugurated in Bushehr (in Southern Iran) today,” Secretary of the headquarters to mark the National Day of the Persian Gulf Gholamhossein Zareyee said on Tuesday.He said that forming a human chain on Persian Gulf coasts, vessel formations in the Persian Gulf, inauguration of an exhibition of books and historical documents on the Persian Gulf and a children’s painting exhibition are among the other programs of the Day.Iran designated April 30 as the National Persian Gulf Day to highlight the fact that the waterway has been referred to by historians and ancient texts as ‘Persian’ since the Achaemenid Empire was established in what is now modern day Iran.The Day marks the anniversary of the expulsion of Portuguese military forces from the Strait of Hormoz in 1622.Head of Permanent Secretariat of International Persian Gulf Festival Homayoun Amirzadeh said that cultural programs for safeguarding the identity of the Persian Gulf will be held in 20 countries concurrent with the Persian Gulf National Day on April 30.

“Introducing Persian Gulf as cradle of peace and friendship in the region, strengthening the cultural dialogue of the Islamic Republic of Iran with the neighboring countries and the rest of the world, indentifying and praising the superior creators of noble cultural, artistic, literal, scientific, research and historical works as well as helping to production and mass dissemination of these works in the field of Persian Gulf are among other objectives of the festival,” he said.

Amirzadeh noted that in accordance with coordination with the Iranian foreign ministry the international aspect of Persian Gulf festival has been strengthened for the current year.

Provided by Syndigate.info an Albawaba.com company

 
COPYRIGHT 2013 Al Bawaba (Middle East) Ltd.
No portion of this article can be reproduced without the express written permission from the copyright holder.
Copyright 2013 Gale, Cengage Learning. All rights reserved.
 

Please bookmark with social media, your votes are noticed and appreciated:

 

Iran marks National Persian Gulf Day

 

April 29, The Iran Project – Iranian people held nationwide celebrations to commemorate the National Persian Gulf Day, the anniversary of the victory over Portuguese troops during a war in Persian Gulf in 1622.

National Persian Gulf Day is an annual observance in Iran that was first suggested in January 2004 and approved by the government in July 2005. It is celebrated on April 29 throughout the county, especially in the coastal cities of the gulf.

April 29, which marks the anniversary of the expulsion of Portuguese military forces from the Strait of Hormuz in 1622, has been designated as the National Persian Gulf Day to highlight its historical identity.

The Persian Gulf is a mediterranean sea that lies between Iran and the Arabian Peninsula. Its name has been disputed for decades. Historically and internationally it is known as the Persian Gulf, but some Arab countries insist on using the wrong name Arab Gulf. Iran only uses the historical name because it refers to the Persian Empire, the predecessor of present-day Iran. Scholars believe attempts to change the name of the Persian Gulf is aimed at undermining Iran’s influence in the region.

The name Persian Gulf is actively promoted by the Persian Gulf Online Organization (PGO). In 2004, it offered the Ministry of Culture and Islamic Guidance to establish a new observance dedicated to the Persian Gulf. A year and a half later, National Persian Gulf Day was officially created.

On Friday, museum of Persian Gulf Maps was inaugurated in Hormuz Island in a ceremony attended by Culture and Islamic Guidance Minister Ali Jannati concurrent with National Persian Gulf Day.

Also, a ceremony has been held in Tehran on  Thursday to deliberate on the importance of the strategic waterway and its significance for Iranians.

April 29, 2016

 

http://www1.jamejamonline.ir/pics.aspx?newsnum=100873725190

سندی بر واحد بودن آذربایجان دال بر واهی بودن ادعای تجزیه طلبان پان ترک

سندی بر واحد بودن آذربایجان دال بر واهی بودن ادعای تجزیه طلبان پان ترک

گزیده هرچه در ایران بزرگان زآذربایگان و ری و گرگان
از آنجا به تدبیر آزادگان بیامد سوی آذرآبادگان
به یک ماه در آذرآبادگان ببودند شاهان و آزادگان
همه ویژه گردان آزادگان بیامد سوی آذرآبادگان

.»

  • نخچوان من کوره آذربیجان[۴۷]

  • نخچوان من کوره آذربیجان (متن اصلاح شده)[۴۸]

  • قره‌باغ در دورهٔ صفویه[۴۹] [۵۰]

  • قره باغ در دورهٔ صفویه (متن اصلاح شده)[۵۱]

  • فرمان کریم‌خان زند (بخش یکم)[۵۲]

  • فرمان کریم‌خان زند (بخش دوم)[۵۳]

نقشه منطقه پایین رود ارس را با نام آذربایجان مشخص کرده‌است و مناطق شمال رود ارس را با نام شیروان و ارمنستان این نقشه مربوط به سال ۱۷۴۸ میباشد.

نگاهی بر افکار و اهداف جدایی طلبان نا آگاه از اصل و نسب که از نطفه,سارق نام آذربایگان هستند و اکنون دشمن پنهان ایرانند با اربابانی غربی که همواره از هیچ تلاشی برای خیانت به ایران و مردمش فروگزاری نکردند، زنده یاد احمد کسروی (1269-1324) پژوهشگر,اندیشمند,تاریخ‌ نویس,زبان‌شناس در اعتراض به نامگذاری آذربایجان بر آران در کتاب شهریاران گمنام می نویسد:
“شگفت است که آران را اکنون «آذربایجان» می‌خوانند. با آنکه آذربایجان یا آذربایگان نام سرزمین دیگریست که در پهلوی آران و بزرگ‌تر و شناس‌تر از آن می‌باشد و از دیرین زمان که آگاهی در دست هست، همواره این دو سرزمین از هم جدا بوده و هیچگاه نام آذربایجان بر آران گفته نشده است. ما تاکنون ندانسته‌ایم که برادران آرانی ما که حکومت آزادی برای سرزمین خود برپا کرده و می‌ خواستند نامی نیز بر آنجا بگذارند برای چه نام تاریخی و کهن خود را کنار نهاده، دست یغما به سوی آذربایگان دراز کردند؟! و چه سودی را از این کار شگفت خود امیدوار بودند؟!این خردگیری نه از آنست که ما برخاسته آذربایگانیم و تعصب بوم و میهن خود نگه می‌داریم. چه آذربایگان را از این کار هیچ‌گونه زیان نیست، بلکه از اینست که برادران آرانی ما در آغاز زندگانی ملی و آزاد خود پشت‌پا به تاریخ و گذشته سرزمینشان می‌زنند و این خود زیانی بزرگ است و آنگاه تاریخ، مانند چنین کار شگفت سراغ ندارد.”
پان‌تُرکیسم،ایدئولوژی ملی‌گرایانه,نژاد پرستانه و توسعه‌ خواهانه‌ای است که برپایهٔ آن همه مردمانی که به زبان های ترکی‌ سخن می‌گویند،ملت واحدی هستند که باید تحت رهبری در دولتی واحد متحد شوند.هدف پان‌ترکیسم گردآوردن همهٔ ترک زبانان، از جمله ترک زبانان قبرس، بلغارستان، شبه‌جزیره بالکان، آسیای مرکزی، عراق، ایران، افغانستان، ترکستان چین (ایالت سین‌کیانگ)، قفقاز، کریمه، ماوراء قفقاز، تاتارستان، حوالی رود ولگا و سیبری تحت رهبری ترکیه است.کشورهای هدف اندیشهٔ پان ترکیسم و کشورهای ناخرسند از این اندیشه عبارت اند از: ارمنستان، روسیه، ایران، چین، یونان، قبرس، گرجستان، بلغارستان و افغانستان.
اینگونه به نظر میرسد که افکار شوم پان ترکها تاثیر بدی بر برخی از آذری های ایران داشته و نمونه ان نوشته “آذربایجان جنوبی متعلق به ایران نیست” در بازی تراکتور سازی با یکی از تیمهای عربی که بیش از ٤٥ دقیقه بی هیچ اعتراضی در ورزشگاه بر افراشته شد،یا شعار های خلیج عرب برخی تماشاگران به اصطلاح جو زده.به تأکید بنده بر کلمه برخی توجه کنید.این برخی ها بی اینکه از اصل و نسب خود آگاه باشند و بی آنکه حتی ذره ای تاریخ را مطالعه کرده باشند تحت تاثیر یک ناسیونالیستی بی پایه و اساس قرار میگیرند،و فریاد آذربایجان مشترک تحت رهبری ترکیه سر میدهند بدون اینکه از کشتار تبریزی های ایران توسط دولت خونخوار عثمانی در جنگهای میان ایران و عثمانی با خبر باشند،افتخارشان دولت نسل کش ترکیه است،
و اما در برهه ی کنونی با گذشت زمان و رخدادهای تاریخی از سال‌ ۱۹۱۸ تا کنون ثابت شد كه؛رهبران ضدايراني باكو از اين تغيير نام، تنها و تنها هدف توسعه‌ طلبانه و جدايي آذربايجان واقعي از ایران را با نام جعلي و ساختگی آذربايجان جنوبي در سر مي‌پرورانده‌اند و در واقع بر خلاف ادعاهاي رسول‌زاده، پیش بینی‌های امثال دهخدا و ملک الشعرای بهار درست و بحق بوده است.
تاریخ اثبات کرد که آنها: «بالفعل اثبات كردند» كه با جعل نام آذربايجان به «مسماي» آن، یعنی معنا و مفهوم تغییر نام آذربایجان نیز چشم داشته‌اند.
دشمنان ایران یکپارچه بشنوند و بدانند که:
ایرانیان ، بر هر شکل و رنگ از افکار پلیدانه ای که ریشه در اهداف تجزیه طلبان دارد ،هوشیار هستند و بیاد دارند که در گذشته نیز ایران ستیزان شکست خوردند، و سر انجام سرکرده های  توهم زده  پشیمانی بود
 محمد امین رسول زاده، نخستین رئیس جمهوری ضد ایرانی باکو که نام اران و شروان را به جمهوری آذربایجان(برای اهداف پلیدانه دراز مدت) درروز ۱۸ می‌ سال ۱۹۱۸تغییر داد.
قابل ذکر است که محمود پناهیان پس از فرار به شوروی،در سالهای دههء 1350 شمسی در یک مأموریّت از باکو به بغداد اعزام شد و در آنجا ضمن همکاری با رژیم بعث عراق به تأسیس یک گروه سیاسی به نام«جبههء ملّی خلقهای ایران»دست زد و شعبه هایی از آن به تبلیغ قوم گرای در آذربایجان،کردستان،بلوچستان و خوزستان ایران پرداخت.مدّتی بعد،محمّد تقی زهتابی چهرهء شناخته شده ی پانتر کیست(که در شاخهء جوانان فرقهء دموکرات فعّالیت داشت)،به پناهیان پیوست و در بغداد در رادیوی گروه او به تبلیغ اندیشههای پان ترکی پرداخت و در دانشگاه بغداد نیز تدریس میکرد.وی پس از سقوط محمد رضاشاه به ایران بازگشت و به ترویج افکار پان ترکی در تبریز مشغول شد،و همو بود که با تکیه بر نوشته های پان ترکی و تاریخ نگاریهای تخیّلی محافل پان ترکی باکو و استانبول-آنکارا،و سرهمبندی حوادث پراکندهء تاریخی و تحریف آنها تلاش کرد کتابی به نام«تاریخ باستانی ترکهای ایران»تهیّه کند، که اصولا آذربایجان را از حوزهء تمدّن ایرانی خارج میکرد و به جهان پان ترکی متّصل میساخت. حلقهء پان ترکی طرفدار او در داخل ایران و در جمهوری آذربایجان تبلیغات فراوانی برای ترویج نوشته های او و جا انداختن آن به عنوان تاریخ آذربایجان با ترکهای ایران کرده اند امّا این نوشته ها به علّت ذهنی بودن و عدم تطابق با واقعیّتها و نوشته های معتبر تاریخی،در نزد مورّخان و پژوهشگران ارزشی نیافته است.
به هر روی،پس از توافق 1975 الجزیره و پایان یافتن اختلافات ایران و عراق،محمود پناهیان، محمّد تقی زهتابی و گروه اعزامی مجدّدا به باکو بازگشتند و فعّالیت باصطلاح«جبههء ملّی خلقهای ایران»نیز به پایان رسید.
دولتهای غربی همواره از به وجود آمدن یک قدرت بزرگ و نوظهور هراسیده اند،ایران همواره در زمره کشور هایی بوده است که پتانسیل رسیدن به این مهم را داشته است.
                              هر کسی کو دور ماند از اصل خویش         باز جوید روزگار وصل خویش

منابع:

فراز و فرود فرقه دموکرات آذربايجان
تارنمای http://atropat.persianblog.ir/
افشای توطعه های خزنده دولت باکو/ تابناک

 

جن ها خانم های …. را…..داستان هویچ و سکون زمین وکولر ! عجیب ولی واقعی!!

 

فتواهای عجیب جنسی+18!!!

قبلا مفتی های وهابی خرید و فروش گل – هویج – خیار-موز و بادمجان  روشن کردن کولر – روشن کردن موبایل  و عکاسی را هم برای زنان حرام اعلام کرده بودند

و هرکس بگوید زمین می چرخد کافر است.

فتوایی جدید- اینبار فتوای  حرام بودن  مبل – شیر خوردن جوان – خرید خیار و یادمجان – و …

به گزارش  خبرگزاری ها،  اخبار رسيده از صنعا پايتخت يمن حاکي از آن است که  “الحبيب عمر بن محمد بن سالم بن حفيظ” يکي از سرشناس ترين شيوخ وهابي،‌ در فتوایی گفته است:‌” اگر زني بر روي صندلي بنشيند،‌ از اسلام خارج مي شود زيرا نشستن زنان بر روي صندلي باعث مي شود که جن ها با او نکاح (عقد ازدواج) کنند و لذا او از دين اسلام خارج مي شود!”

وي در ادامه افزود: در روايات آمده، اجنه زناني را که بر روي صندلي مي نشينند،‌ به عقد نکاح خود در آورند، و اين باعث ايجاد فساد مي شود و زن را از اسلام خارج مي کند! (زنی که اجنه/ جن با او نزدیکی کند از اسلام خارج می شود.)

اين مفتي وهابي افزود: صندلي و مبل ساخته غربي ها است و اين خود نشانه اي است بر صحت فتواي بنده. صندلي و مبل به گونه اي طراحي و ساخته شده که انسان را به گناه مي اندازد!

گفتني است “الحبيب عمر بن محمد بن سالم بن حفيظ” 37 ساله در سال 2011 ميلادي از سوي يک مؤسسه اردني به عنوان يکي از 500 شخصيت هاي با نفوذ در جهان معرفي شد !

 

سبزی فروشی  برای نسوان ممنوع .  

Grocery store photo of several bunches of bananas

فتواهای تکفیری

هرکس بگوید زمین می چرخد کافر است و خونش حلال….

مجله ی المصور در شماره ی 2166 خود در تاریخ 24 روز جمعه سال 1385هجری قمری برابر با 15آوریل 1966 میلادی در صفحه ی 15 مطلبی را بصورت زیر منتشر کرده است:

به قلم: أحمد بهاء الدین

 نایب رئیس دانشگاه اسلامی (علامه ابن باز) در آنجا مقاله ای را طی دو ماه در تمامی روزنامه ها منتشر کرده است که در آن خون هرکسی که بگوید زمین کروی است و زمین دور خورشید می چرخد را حلال اعلام کرده است.

و براستی انتشار این رأی (و فتوا) در سال 1966 و در عصر فضا عجیب است، و صاحب این فتوا دارای شخصیت برجسته و بلند مرتبه ای است، و البته این منطقی است چون امروزه عربستان سعودی با بی میلی نسبت به افکار و نظریات (جدید) برخورد می کند، و حکام عربستان سعودی امروزه جز درباره ی (خطر) افکار و نظریات وارداتی سخن نمی گویند و جز بخاطر دفع خطر افکار واردتی از مسلمین، به سوی اتحاد اسلامی دعوت نمی کنند..الخ.

 نام کتاب «الادله النقليه والحسيه على  جريان الشمس والقمر وسكون الارض  وامكان الصعود الى الكواكب»

ebn

ebn1

تاليف علامه مفتی قاضی القضات عبد العزيز بن عبد الله بن باز.    دلایل حرکت خورشید و سکون  و ثابت بودن زمیــــن. 

 

در حالي كه جهان اسلام و علماي شيعه و سني از فتاواي چند مفتي متعصب وهابي در لزوم تخريب ضريح امامان معصوم در كربلا و نجف به شدت متأثرند، خبرنگار «بازتاب»، بخش ديگري از فتاواي مفتيان رده نخست سعودي را منتشر كرد.
يكي از مهمترين مفتيان سعودي، شخصي مشهور به «بن‌باز» بود كه برخي از او به عنوان پدر همسر ملك‌فهد ياد مي‌كردند كه نزديك به بيست سال مفتي عربستان سعودي بود

امروزه روي کره زمين، تقريبا هيچ كسي نيست که به کرويت و دوران بودن آن باور نداشته باشد، اما «عبدالعزيز بن عبدالله بن‌باز»، مفتي پيشين عربستان سعودي، از معدود افرادي بود که هرگز چرخش و کرويت زمين را نپذيرفت، و حتي فيلم مستندي را که فضانوردان در اين زمينه تهيه کرده‌ بودند، نيز نديد.

 

انتشار جديد تعدادي از فتواهاي عجيب در اينترنت مانند فتواي شير خوردن بزرگسالان براي محرميت (در محيط کاري) و فتواي تخريب اماکن مقدسه شيعيان که موجب شگفتي بسياري از مردم جهان، از جمله اهل سنت شد، در واقع، تنها فتواهاي عجيب برخي از علما در کشورهاي عربي نيست، بلكه صدور اين‌گونه فتواها، سابقه طولاني به ويژه در سلفي‌ها دارد.

اكنون نيز اين چند فتواي تازه يک‌ بار ديگر خاطره فتواهاي عجيب اين عده از مفتيان را در کشورهاي همسايه ايران ـ در نيم قرن اخير ـ زنده کرد؛ مانند فتواي حرام بودن خريد و فروش گل، حرام بودن تقديم گل به دوستان و يا بردن آن براي عيادت از بيماران، حرام بودن رانندگي زنان، حرام بودن تصويربرداري، حرام بودن عکس يادگاري، حرام بودن شکل و تصوير، مجسمه و پيکره، حرام بودن وسايل تزييني و دکوربندي، حرام بودن اينترنت و چت، حرام بودن بازي فوتبال، حرام بودن شناسنامه و کارت شناسايي براي زنان، حرام بودن آب يخ و بستني و… و کافر دانستن هر کس که به ميخکوب بودن و سکون زمين باور نداشته باشد

گل رز ح…..حرام است.

 

و کافر دانستن شيعه در فتواهاي شماره 7308 و شماره 1661 از سوي کميته دايمي پژوهش‌هاي علمي و فتواهاي عربستان و … .

از ميان فتاوي اين کميته براي نمونه، فتواي ميخکوب بودن زمين از سوي کسي که به کفر شيعه فتوا داده، چنين است:
مفتي اعظم (سابق) عربستان «عبدالعزيز بن عبدالله بن‌باز»:
«اعتقاد به دوران يا چرخش زمين باطل است و کسي که به اين فرضيه باور داشته باشد، کافر است، براي اين‌که اين فرضيه با قرآن کريم «والجبال أوتادا» و قوله جل و علا «والى الأرض كيف سطحت» منافات دارد….ادامه دانلود کامل کتاب….
تفسير روشن آيه اين است که زمين کروي نيست و نمي‌چرخد و اين روشن است، اما البته تنها در صورت غضب خداوند، مي‌تواند چرخش يا حرکت داشته باشد، كما في قوله سبحانه: «أَأَمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّمَاءِ أَنْ يَخْسِفَ بِكُمُ الْأَرْضَ فَإِذَا هِيَ تَمُورُ أَمْ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّمَاءِ أَنْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حَاصِبًا فَسَتَعْلَمُونَ كَيْفَ نَذِيرِ ». و وَقَوْله «وَجَعَلْنَا فِي الْأَرْض رَوَاسِي »؛ يعني زمين را با کوه‌ها، ميخکوب كرده‌ايم تا به حرکت درنيايد و آرامش مردم برهم نخورد».

«وقد ذكر الله سبحانه أن الشمس والقمر يجريان في فلك»؛ يعني خداوند از حرکت خورشيد و ماه خبر داده است و اگر زمين نيز بر محور خود مي‌چرخيد، خداوند از آن خبر مي‌داد، اما خداوند از حرکت کردن زمين خبري نداده است. بسياري از علماي دانش ستاره‌شناسي گفته‌اند: زمين مي‌چرخد و خورشيد ثابت است، اين اقوال کفرگويي و انکار کتاب و سنت سلف صالح است.

بن‌باز همچنين گفته است:
هنگامي که جوان بودم و چشمان قدرتمندي داشتم با چشمان خودم به خورشيد نگاه مي‌کردم و حرکت خورشيد را مي‌ديدم. پس اگر زمين در حال حرکت باشد، چگونه ما آن را حس نمي‌کنيم و در آرامش هستيم؟ پس چگونه کشتي‌هاي بزرگ در درياها حرکت مي‌کنند و چپ نمي‌شوند؟

عبدالكريم بن صالح الحميد نيز در كتابش «هداية الحيران في مسألة الدوران»، (ص 12ـ 32 ) با دفاع از اين فتوا به نقض نظريه چرخش زمين پرداخته و نوشته است:
برخي علوم و فرضيه‌ها فاسد و تباه‌گر و ملحدانه است؛ از جمله اين اعتقادات، باور به کروي بودن و چرخش زمين است… و باور به دوران زمين، خطايي بسيار بزرگتر از نظريه جهش و تکامل انسان از ميمون است ». ص 33: «كل دليل من الكتاب والسنة على دوران الأرض فهو تأويل باطل».

همچنين «ابن عثيمين» در کتاب «مجموع فتاوى و رسائل محمدبن صالح العثيمين»: (ج / 3 الفتوى شماره 428 صفحه 153)، به معلمان اخطار مي‌دهد که از تدريس آن بخش از درس علوم و جغرافيا که از حرکت زمين سخن گفته مي‌شود، خودداري کنند، چون اين مطلب باعث مفسده و گمراهي دانش‌آموزان است.

 

 

.
الحبيب عمر بن محمد بن سالم بنيکي از سرشناس ترين شيوخ وهابي در فتوايي جديد نشستن زن بر روي صندلي را حرام دانسته است.

 روشن كردن كولر در غياب شوهر را براي زن حرام كرد.

يكي از سلفي هاي وهابي كه بر روي صفحه تويتر، خود را ” علامه ابوالبراء ” مي خواند، با صدور فتوايي اعلام كرد: روشن كردن كولر براي زن، در غياب شوهر حرام است.

زیرا  اقدام زن در روشن كردن كولر در غياب شوهر، مساله اي بسيار خطرناك است و مي تواند به رواج فحشا در جامعه بيانجامد.

بهترین جهاد برای زنان جهاد النکاح است. در اجابت به فتوای جهاد نکاح 13 دختر تونسی به جهادگران پیوستند.

علامه سعودی العریفی؛ دو ماه پیش این فتوا را  داده و گفته بود: بهترین جهاد برای زن بر علیه دولت سوریه همان جهاد النکاح است آنهایی که به میان مجاهدان(تکفیری سلفی) سوریه بروند و نیازهای آنان را بر آورند با این شرط که مجاهدان زن باید بین ۱۴ تا ۱۶ ساله و یا بیشتر و یا زنان مطلقه باشند و نقاب بپوشند و با این جهاد وارد بهشت می شوند.

۱ـ دزدی رفتن، دو نفری بهتر است؟

استفتاء:

دزدی هستم متدین. می‌خواستم ببینم از نظر شرعی، تنهایی به دزدی رفتن بهتر است یا دو نفری؟

 فتوا:

بنا به صلاحدید علمای بزرگوار حنفی، دو نفری بهتر است. به این ترتیب، حد شرعی یعنی بریدن دست، منتفی می‌شود و به سی ضربه شلاق یا کمتر تقلیل می‌یابد.

البته همکاری دو دزد محترم باید به این شکل باشد که یکی درب منزل را باز کند و وارد خانه شود و اسباب و وسائل را تا درب خانه بیاورد. و دزد دوم هم بیرون منزل بایستد و دستش را دراز کند و اثاث را بردارد و ببرد.

در اینجا نیز چون اصل «کار را که کرد، آن که تمام کرد» محقق نشده، حد جاری نمی‌شود!!

+ منبع فتوا

اذا نقب اللص البیت فدخل و اخذ المال فتاوله آخر خارج البیت علی النقب او علی الباب، فلایجب القطع علیهما. عبدالرحمن الجزیری، الفقه علی المذاهب الاربعة، ج ۵، ص ۱۹۳

فکل من اتی فعلا حراما لا حد فیه … فان علی الحاکم ان یعزره. عبدالرحمن الجزیری، الفقه علی المذاهب الاربعة، ج ۵، ص ۳۹۷

و قد اشترط بعض الائمه ان لا یزید التعزیر بالضرب علی الثلاثین سوطا. عبدالرحمن الجزیری، الفقه علی المذاهب الاربعة، ج ۵، ص ۳۹۸

۲ـ رابطه با همجنس، 

استفتاء:

رابطه با همجنس چه حکمی دارد؟

 فتوا:

 این عمل شریف که در لسان قوم به «شیرین کاری» از آن یاد می‌شود، بنا بر نظر علمای احناف، گناه و زیانی کمتر از زنا دارد و حد شرعی بر فرد جاری نمی‌شود. فقط قاضی می‌تواند کمتر از سی ضربه شلاق بزند. آن هم امید است که با وساطت اهل دل و گذشت قاضی که خود از دلسوختگان است، مورد اغماض قرار گیرد؛

+ منبع فتوا

عبدالرحمن الجزیری، الفقه علی المذاهب الاربعة، ج ۵

ص ۱۳۹: ضرره (اللواط) اخف منه (الزنا) و جنایته اقل من جنایته.

ص ۱۴۱: لا حد فی اللواط و لکن یجب التعزیر.

ص ۳۹۹: لا یجوز للحاکم ان یزید فی العزیر … علی الثلاثین سوطا.

ص ۳۹۷: و تجوز فیه (التعزیر) الشفاعة و العفو.

ص ۳۹۷: تعزیر ذوی الهیئات اخف.

۳ـ حکم جگر سوز

استفتاء:

چهار زن دارم و از هر کدام، سه چهار فرزند. مدتی پیش فریب خوردم و زنایی کردم. امیدوارم خداوند بر عفو و بخشش حکم فرماید. شما چه حکم می‌فرمایید؟

 فتوا:

ازدواجت باطل، همسرانت بر تو حرام، و ارتباط با آن‌ها در حکم زنا است.

این هم حکم ما. جگرت حال آمد؟

+ منبع فتوا

من زنی فسد النکاح بینه و بین زوجته. و اذا زنت الزوجة، فسد النکاح بین‌ها و بین زوج‌ها. عبدالرحمن الجزیری، الفقه علی المذاهب الاربعة، ج ۵، ص ۱۳۷

۴ـ چکاندن یک قطره شیر در بینی هم موجب محرمیت می‌شود

استفتاء:

بیست سال پیش با دختر خاله خود ازدواج کردم و اکنون چهار فرزند دارم. به تازگی متوجه شدم در دوران کودکی، بینی دختر خاله‌ام کیپ می‌شود و به رسم سنت قدیمی، مادرم قطره‌ای از شیر خود را در بینی او می‌چکاند. آیا این مسأله در روابط زناشویی ما مشکلی ایجاد می‌کند؟

 فتوا:

بنا بر نظر فقهای حنفی، همان یک قطره باعث محرمیت شما شده و تو و دختر خاله‌ات، خواهر و برادر رضاعی هستید و نمی‌توانید روابط زناشویی داشته باشید.

+ منبع فتوا

فاذا وصل اللبن الی الجوف بالصب فی الخلق او بالصب فی الانف ترتب علیه التحریم، سواء کان قلیلا او کثیرا.

عبدالرحمن الجزیری، الفقه علی المذاهب الاربعة، ج ۴، ص ۲۵۴

۵ـ زن‌ها باید خود را از زنان دیگر بپوشانند

به نوشته روزنامه الحیات، شیخ عبدالرحمن البرّاک استاد سابق عقیده اسلامی در دانشگاه امام محمد بن سعود در ریاض، معتقد است که باید زنان صورت و گردن خود را در مدارس و اجتماعات عروسی و محافل زنانه آشکار نکنند. باز گذاشتن صورت و مو در مجالس کوچک که فقط نزدیکان زن حضور دارند، جایز است. این مفتی سعودی، مخالفان فتوای خود را تکفیر کرده است. همچنین وی چندی پیش از محاکم قضایی خواسته بود کسانی را که «اختلاط زن و مرد بدون کشیده شدن به حرام» را جایز می‌دانند، به اتهام ارتداد محاکمه نمایند.

۶ـ خریدن خیار و بادمجان  توسط زنان ممنوع است

روزنامه «دیلی تلگراف» چاپ لندن نوشت: خرید خیار برای زنان  ممنوع شد. این حکم توسط یک مفتی وابسته به القاعده صادر شده و زنان را از خریدن خیار منع کرده و علت این حکم را شکل شبهه انگیز  دانسته است!

۷ـ خریدن گوجه فرنگی هم حرام است

«جرج طرابیشی» اندیشمند سرشناس جهان عرب در جدیدترین کتاب خود تحت عنوان «از نهضت تا ارتداد» بسیاری از عقاید و اندیشه های منحرف وهابیت را مورد انتقاد قرار داده است.

وی در این کتاب ۱۹۲ صفحه ای خود،  می‌نویسد: جهل و نادانی آنان مسأله ای تازه نیست. در کتب تاریخی وجود دارد که در اواخر قرن نوزدهم میلادی یعنی حدود ۱۰۰ سال پیش کاشت گوجه فرهنگی در بلاد شام به شدت افزایش یافت. مردم بلاد شام علاقه بسیار زیادی به گوجه فرهنگی نداشتند زیرا می‌گفتند “گوجه فرهنگی یکی از سبزیجات است، پس چرا باید رنگ آن قرمز باشد بنابراین احتمال دارد محصولی خراب باشد. «جرج طرابیشی» در ادامه می‌نویسد: آنان در همان زمان گوجه فرهنگی را “میوه شیطانی” نامیدند. این موضوع که به گوش مفتی وهابیون عربستان سعودی در آن زمان رسید، وی خوردن آن را حرام اعلام کرد.منبع:سلف صالح
گروههای کثیری از مردم عربستان خواستار محاکمه و مجازات روحانی سلفی این کشور شدند که فتوای آزار رساندن به زنان شاغل را صادر کرده است.
زنان شاغل را آزار دهید.
 در عربستان بر لزوم محاکمه “عبدالله محمد الداوود ” تأکید کردند زیرا وی از طرفداران خود خواسته است ، زنانی را که در فروشگاه ها کار می کنند ، با رفتار و گفتار غیراخلاقی اذیت و آزار کنند. 
 
الداوود که یکصد هزار نفر در توییتر مطالب وی را پیگیری می کنند ، روز یکشنبه این هفته در صفحه خود خطاب به طرفدارانش نوشته بود ” به زنان فروشنده را اذیت و آزار برسانید.”
 
این افراطی سلفی در توجیه درخواست خود اعلام کرد که اذیت و آزار زنان فروشنده آنها را از کار کردن منع می کند .
 
زنان در عربستان سعودی از بسیاری فعالیت های اجتماعی محروم هستند ، اما اخیرا نظام حاکم بر آن کشور به زنان اجازه کار کردن در محیط های عمومی داد که این امر واکنش های شدید محافظه کاران را به همراه داشت.
 
کاربران توییتر در عربستان و دیگر کشورهای عربی در اعتراض به درخواست الداوود اعلام کردند که وی با چه دلیلی زنان را از کار کردن منع می کند و این درخواست وی شاید باعث بروز حملات به زنان شود .
الداوود قبلاً نیز جنجال به پا کرد و گفته بود که برای جلوگیری از اذیت و آزار جنسی دختران خردسال باید به آنها روبنده پوشاند.

 

علمای علم کلام قاعده ای دارند مبنی براین که هرگاه نصی از نصوص دین در تضاد صریح با عقل بشری قرار بگیرد، لازم است که دست به تاویل بزنیم تا از رودررو قرار گرفتن معرفت دینی با خرد انسانی جلوگیری شود. می توان همین قاعده را در مورد دستاوردهای علمی بشری نیز جاری کرد. یعنی درست نیست که نصوص دینی را طوری تفسیر کنیم که با دستاوردهای قطعی علوم تجربی در تناقض قرار بگیرد. این نکته را به یاد داشته باشید تا برسیم به تحلیل سخنان عبدالعزیز بن باز مفتی سابق عربستان سعودی.

 عبدالعزیز بن باز مفتی سابق عربستان سعودی یکی از علمای بارز و مهم جریان “سلفی گری” در دوران معاصر به حساب می آید. برخی فتواهایی که عبدالعزیزبن باز صادر کرده او را انسانی متصلب در رای و دشمن اندیشه های جدید نشان می دهد. این دیدگاه ها احیانا به حدی سخیف است که آدم تعجب می کند چه طور کسی که در جایگاه مفتی اعظم یک کشور قرار داشته و در عصری زندگی می کرده است که بزرگ ترین اکتشافات بشری در آن رخ داده است، این دیدگاه ها را مطرح می کند.

 ایشان رساله ای دارد به عنوان «الادلة النقلیة و الحسية علي حركة الشمس و سكون الارض و إمكان الصعود إلي الكواكب». این رساله در سال 1395 هجری قمری از سوی چاپخانه دانشگاه مدینه منوره به چاپ رسیده است. ابن باز در این رساله کوشیده برخلاف همه اطلاعات علمی و فلکی روی این نکته تاکید کند که زمین نمی چرخد و خورشید، حرکت می کند.

 

برش هایی از سخنان شیخ عبدالعزیز بن باز را در این جا می آوریم. وی در مورد گردش زمین چنین می گوید:” دیدگاه های علمای بزرگی همانند ابن تیمیه و ابن کثیر و ابن القیم بر این امر متفق شده که زمین حرکت نمی کند. با این حساب، این گفته که خورشید، ثابت است و زمین می چرخد گفته ای است شنیع و زشت. هر کسی که بگوید زمین می چرخد و خورشید ثابت است، کافر و گمراه است. باید توبه کند و گرنه مرتد از دین شمرده می شود”.

 وی می افزاید:” من از جمله کسانی هستم که به چشم خود سیر و حرکت خورشید را مشاهده کرده ام پیش از این که بینایی چشم خود را در سنین پیش از بیست سالگی از دست بدهم. برخلاف آن چه که دانشمندان گمراه فلکی می گویند خورشید کروی نیست بلکه عبارت است از گنبدی که پایه هایی دارد که فرشتگان آن را بر دوش خود حمل می کنند… اگر خورشید ثابت می بود پس چگونه فصل های چهارگانه سال به وجود می آمد و زمان در همه شهرهای دنیا یکی می بود حال آن که چنین نیست”.

 

در جایی از کتاب مزبور چنین می گوید:” بسیاری از معلمان دانش های فلکی به این اعتقاد هستند که زمین درحال چرخیدن به دور خود است و خورشید ثابت است. این باور، گمراهی است و مستلزم کفر و انکار نصوص قرآنی و احادیث نبوی و بی اعتنایی به اقوال سلف است. هم نقل و هم فطرت سلیم و هم دریافت حسی انسان ها این را می گوید که زمین، حرکت نمی کند بلکه خورشید حرکت می کند. پس چگونه کسی که خلاف این بگوید گمراه نباشد. هرگاه زمین در حال چرخیدن بود، انسان نمی توانست که از یک مکان به مکان دیگری انتقال کند. روی این جهات، باور کردن به این معلومات طبیعی و آموزش آن به شاگردان مدارس به عنوان حقیقت های قطعیٍ علمی در نهایت به این منجر خواهد شد که شاگردان، گرایش های الحادی پیدا کنند. مساله تا حدی در میان ما جاافتاده که بسیاری از مسلمانان این دیدگاه های فلکی را به مثابه مسلمات علمی پذیرفته اند”.

 در جای دیگری برای نفی حرکت زمین این گونه استدلال می کند:” اگر این فرض، واقعیت داشت که زمین می چرخد باید شهرها و درختان و رودخانه ها در جایی ثابت نمی ماندند و باید شهرهایی که در غرب جهان قرار دارد جای شهرهایی را می گرفت که در شرق جهان واقع است و برعکس. اگر این فرض حقیقت داشت باید جهت قبله در هر لحظه در حال تغییر خوردن می بود. علاوه برآن، چنانچه زمین حرکت می کرد باید ساکنان زمین، حرکت زمین را احساس می کردند همان گونه که حرکت کشتی ها و هواپیماهای غول پیکر را احساس می کنیم.. واقعیت آن است که تعدادی از مسلمانان به هر صدایی لبیک می گویند و افسار عقل خود را به دست کسانی داده اند که می خواهند عقیده آن ها را فاسد کنند و به تباهی بکشانند”.

 این را هم بگویم که ابن باز بیشترین تاکید را در مورد حرکت خورشید به کار برده است (مقصود وی از حرکت خورشید، همان حرکتی است که ما روزانه مشاهده می کنیم که خورشید از مشرق، طلوع می کند و در مغرب می نشیند). در جایی از رساله خود می‌گوید:”کسی که بگوید خورشید حرکت نمی کند و ثابت است، فی الواقع قرآن و خدا را به دروغگویی متهم کرده است… کسی که به این اعتقاد باشد که خورشید حرکت نمی کند سخن کفر را بر زبان آورده چرا که بر خلاف قرآن و سخنان حضرت رسول سخن زده است. هر کسی که خدا و قرآن و پیامبر را دروغگو بشمارد مسلما کافر و گمراه می شود. چنین شخصی باید به بازگشتن به دین اسلام فراخوانده شود و اگر توبه نکرد کشته شود چرا که مرتد شده است. طبعا دارایی های این شخص به بیت المال تعلق می گیرد”.

 موضوعات زیادی را می توان در حاشیه سخنان ابن باز طرح کرد.

همان طور که می بینیم عبدالعزیزبن باز، کسانی را که می گویند زمین می چرخد کافر می داند. نیز دیدیم که در خصوص کسانی که می گویند خورشید، ثابت است و حرکت نمی کند (باز هم می گویم مراد ابن باز حرکت ظاهری خورشید است به قرینه استدلالاتی که درین زمینه مطرح کرده است) سخنان تندتری زده و آن ها را به القابی همچون”کافر” و”مرتد” و”گمراه” لقب داده و دارایی آن ها را متعلق به بیت المال دانسته است.

 

یکی از عادت های زشتی که میان برخی از کسانی که فتوا می دهند رایج است این است که آن ها بسیار به آسانی به طرف مقابل خود لقب “کافر” می دهند. به نظر این ها، تنها آن تفسیری از نصوص دینی مقبول است که خودشان به آن رسیده باشند وجز آن قابل قبول نیست. به گمان این ها همه نصوص دینی واضح است و تاویلات گوناگون را برنمی تابد. روی این جهت است که این گروه از متدینان در رای خود متصلب هستند و دیدگاه های دیگران را به دور از واقعیت می شمارند. یکی از جریان هایی که معروف به “تصلب در رای و تعصب در اندیشه” هست جریان سلفی گری است که عبدالعزیز بن باز یکی از علمای نامبردار آن است. در سال های پسین، این جریان در کشور ما هم طرفدارانی برای خود دست وپا کرده است. به نظر من برای جوامع کثرت گرا وجود این گونه جریان ها سخت مضر است، به دلیل این که این قبیل جریان ها به کثرت گرایی باوری ندارند و دائما در حال نفرت پراکنی بر ضد گروه های مخالف خود هستند. این جریان ها همان طور که در میان اهل سنت وجود دارند، در میان شیعیان هم حضور چشمگیر دارند.

 

به نظر این افراد، هر برداشتی که مخالف دیدگاه شان باشد غلط و متضمن گمراهی و حتا مستلزم کفر است.

 شاید در وهله اول، وقتی که سخنانی همانند سخنان عبدالعزیز بن باز را می شنویم تعجب می کنیم و از این که مفتی اعظم کشوری مثل کشور عربستان سعودی این دیدگاه های سخیف را بازگو کرده اندکی جا می خوریم. ولی اگر اندکی بیشتر دقت کنیم متوجه خواهیم شد که خود ما هم کمابیش به برخی عقاید احمقانه و سخیف گرفتاریم- هر چند به صورت خفیف تر آن.

 از باب نمونه، در کشور ما هستند کسانی که به پدیده “جن زدگی” سخت باور دارند و می پندارند که موجودی به نام “جن” وارد بدن انسان می شود و آن را به تسخیر خود در می آورد. جالب این که بیشترینه کسانی که گرفتار این باور احمقانه هستند، متدین محسوب می شوند. در این میان، شیادانی وجود دارند که با استفاده از این باور عامیانه، مردم را گول می زنند و این گونه القاء می‌کنند که آن ها توانایی خارج کردن جن از بدن بیمار را دارند و ازین راه به پول های هنگفتی دست می یابند. جالب تر این که کسانی از راه می رسند و برای این که خرافه “جن زدگی” را تئوریزه کنند به برخی آیات یا روایات، استناد می کنند. به نمونه های زیادی از این دست می توان اشاره کرد ولی به ذکرهمین نمونه بسنده می کنیم.

 عبدالعزیز بن باز و امثال او به این نکته مهم توجه نمی کنند که اگر ما آیات و احادیث را به گونه ای تفسیر کنیم که با دستاوردهای دانش بشر و اکتشافات روز در تضاد باشد، در واقع بنیان های دین را متزلزل کرده ایم و این باور را رواج داده ایم که ایمان با علم تضاد دارد- همان سخنی که مخالفان دین، کرارا بر زبان می آورند.

 در این زمینه ما با دو جریان مواجه هستیم. یکی جریانی که هیچ توجهی به اکتشافات و دستاوردهای علمی در تفسیر نصوص دینی نمی کند و پروایی ندارد از این که آیات و احادیث نبوی در تضاد صریح با حقایق علمی قرار بگیرد.

 دوم جریانی که ناشیانه می کوشد نصوص دینی را بدون توجه به قرائن لفظی و معنوی آن بر طبق دستاوردهای علمی- یا حتا فرضیه های علمی- تفسیر کند. این گروه، جزئی ترین مسایل فلکی یا علمی را از آیات قرآنی استخراج می کنند گویی این که قرار است قرآن از مسایل ریز علمی بحث کند همانند کتاب های فلکی یا دیگر کتاب های علمی. این در حالی است که قرآن مجید کتابی است برای هدایت معنوی انسان ها و اگر گاهی در مورد مسایل علمی و طبیعی سخن گفته است، ضمنی بوده است نه این که مقصود اصلی قرآن، بیان و تشریح موضوعات علمی باشد. در آن صورت، قرآن مجید تا حد یک کتاب علوم تجربی تنزل خواهد یافت.

ابن جوزی****************

مهمترین شاگرد ابن تیمیه،  ابن جوزی شمس الدین محمد بن أبی بکر بن أیوب بن سعد بن حَریز روز هفتم رجب سال 691 هـ.ق منطقه «زُرع» در فاصله 96 کیلومتری دمشق به دنیا آمد. او به ابن قَیِّم جوزیة شهرت دارد. به این علت ‌که پدر او سرپرست و قیّم مدرسه جوزیه بود.

ابن قیم در شام می زیست. قرن هفتم، قرن هجوم ویانگر لشکریان مغول به جهان اسلام بود. درست سی و پنج سال پیش از تولد ابن قیم، یعنی در 656 ق، بغداد به دست هلاکوخان سقوط کرد، المستعصم بالله آخرین خلیفۀ عباسی کشته شد و بدین ترتیب سلسله عباسی خاتمه یافت.
 

شاگرد و مدافع‌ ابن‌ تیمیه‌ بی‌شک‌ ابن‌ قیم‌ جوزی است‌ که‌ در همه اقوال‌ و عقاید تابع‌ و حامی‌ بی‌چون‌ و چرای‌ او بود و نشر و بسط عقاید ابن‌ تیمیه‌ را در زمان‌ حیات‌ او و پس‌ از مرگ‌ او بر عهده‌ داشت‌ و به‌ همین‌ سبب‌ او را تازیانه‌ زدند و سوار بر شتر در شهر گرداندند و با ابن‌ تیمیه‌ در قلعه دمشق‌ زندانی‌ کردند. 

او از 712ق‌/1312م‌ تا سال‌ مرگ‌ ابن‌ تیمیه‌ ملازم‌ او بود و با مخالفان‌ او درافتاد. از این‌ رو نام‌ او همیشه‌ با نام‌ استادش‌ قرین‌ است‌.

اساتید و شاگردان

او از محضر اساتید متعددی استفاده برد که در بین آنها افرادی مانند ذهبی، مزی و ابن تیمیه قرار دارند که مهمترین آنها ابن تیمیه است سرچشمه  جریان وهابیت است. استادان ابن قيم معلمانی چون شهاب نابلسى، تقى الدين سليمان، ابو بکر بن عبد الدائم، عيسى مطعم، اسماعيل بن مکتوم، فاطمة بنت جوهر دانش آموخت، ادبيات را نزد ابو الفتح بعلى و مجد الدين تونسى و فقه و اصول را از صفى الدين هندى و ابن تيمية و اسماعيل بن محمد حرانى فرا گرفت. 

ولى بيشترين تأثير را در آراى فقهى و کلامى از ابن تيمية پذيرفت. چنانکه در 21 سالگى هنگام بازگشت ابن تيميه از مصر تا پايان عمر به مدت 16 سال ملازمش بود. و به دفاع از نظريات او مى‏پرداخت‏ . ابن جوزی را اصلی‌ترین شاگرد ابن تیمیه و رئیس شاگردانش نامیده‌اند. 
 
مهمترین شاگردان ابن قیم عبارتند از: عبد الرحمن بن رجب بغدادى، اسماعيل بن عمر بن کثير( ابن کثير مفسر)، محمد بن عبد القادر محى الدين نابلسى و فرزندانش ابراهيم و شرف الدين عبد الله .

کارها و فعالیتهای ابن قیم جوزی

می توان کارها و فعالیت های وی را از خلال کتبی که در مورد زندگی وی نوشته شده به چهار دسته تقسیم کرد:

1- امامت در مدرسه جوزیه

2- تدریس در مدرسه صدریه و جاهای دیگر

3- متصدی شدن امور استفتاء

4- تألیف کتب

آثار و کتابها

برای ابن قیم جوزیه، بیش از 98 اثر ذکر شده که از میان آن ها می توان موارد زیر را بر شمرد: 

1. الصواعق المرسله،

 2. زادالمعاد،

 3.مفتاح دار السعاده و منثور و لایة العلم و الارادة،

 4.مدارج الساکین،

 5. الکافیه الشافیة فی النحو،

فلسفی اندیشیدن در خصوص شرع و اصول دین یکی از سنتهای فکری روزگار ابن قیم بود که وی با آن درگیر شده و آن را یک سنت فکری غیر دینی تلقی کرده بود و برخوردی سطحی با فلسفه و فیلسوفانی چون فارابی، ابن سینا، محمدبن زکریای رازی و به ویژه خواجه نصیر الدین طوسی داشت.

ابن قیم که با شبهات ابلیس از طریق نظرات شهرستانی آشنا شده بود می پنداشت که بسیاری از اندیشه های فلسفی و آراء مذاهب از شبهات مذکور برخواسته است گرچه ابن قیم از میان علمای یونان سقراط را موحد می دانست و او را آشنا به صفات خداوند و معتقد به معاد می شناساند و افلاطون را که به انکار عبادت بت ها پرداخته و به حدوث عالم قائل بوده را تأیید می کند اما از آنجا که عقلیات یونانی را رد می کند بیشتر نظر به ارسطو دارد ، به نظر ابن قیم ارسطو عالم را قدیم دانسته و دیگر فلاسفه را فریفته است. 

او بیشتر فیلسوفانی را که به سخنان ارسطو اعتنا کرده و وی را معلم اول خوانده و منطقش را میزان استدلال عقلی دانسته اند از جمله ی ملاحده می خواند.

تخریب بنای قبور صرفا اولیای خدا

وهابیان پلید به استناد این بدعت او بقیع و دیگر اماکن مقدسه را ویران کردند که می گفت: مشاهدی که بر روی قبرها بنا شده، از موارد شرک است و باید تخریب شود و جایز نیست حتی یک روز آنها را باقی گذاشت.
 

قبر خالد بن ولید

 

 
دشمنی با امیر المومنین علیه السلام

ابن قیم همانند ابن تیمیه، به دشمنی و انکار فضایل امام علی علیه السلام می پرداخت و مدعی بود: حدیث‌هایی که رافضی‌ها (شیعیان) درباره علی بن ابی طالب جعل کرده‌اند آن قدر زیاد است که قابل شمارش نیست. سپس از قول ابو یَعلی خلیلی نقل می‌کند که شیعیان در فضیلت علی بن ابی طالب و اهل بیت سیصد هزار حدیث جعل کرده‌اند. 

 

 کشتار260 بیمار و پزشک یمنی دربیمارستان حوثی ها (لینک)

 ابن قیم عابدی شب زنده دار بود که نمازهایی به منتهای اطالت می خواند و شیفته ذکر خداوند شده و به آن انس گرفته بود. محبت و انابه و استغفار و اظهار افتقار به درگاه خداوند و خود را سر شکسته دیدن در مقابلش و دوری گزیدن از موانع عبودیت وی، از چیزهایی بود که در قلب ابن قیم جای گرفته بود، هیچ کس را همانند وی ندیدم و شگرف اندیش تر از او را هرگز مشاهده ننمودم.
 

سجده بر… ماتحت    … نفر جلو جایز است !!!

ابن حجر عسقلانی می گوید: هنگامی که علامه ابن قیم نماز صبح را می خواند در همان مکان می ماند و به ذکر و یاد خدا مشغول می شد تا اینکه موقع نماز ظهر فرا می رسید و می گفت: این صبحانه من است که اگر آن را انجام ندهم نیرو و قوای بدنم ساقط می شود و می فرمود: انسان بوسیله صبر و فقر به درجه  امامت در دین دست می یابد و کسی که می خواهد راه خدایی را بپیماید باید دارای همتی عالی باشد که باعث رشد و ترقی اش شود، و همچنین باید دارای علمی باشد که او را به راه راست هدایت کند.
نظر علمای اهل سنت درباره ابن قیم جوزی و وهابیت

ابن قیم نیز مانند استادش مورد انتقاد و طعن علمای اهل سنت قرار گرفته است. ابن حجر هیتمی درباره او و استادش می‌گوید: «مبادا به چیزهایی که در کتاب‌های ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم جوزی و دیگرانی که پیرو هوای نفس خود هستند و خداوند آنها را گمراه ساخته و قلبشان را مهر زده و چشمشان را پوشانده، گوش کنی». سپس آنها را ملحدی می‌نامد که از دین خارج شده‌اند.

شیخ خالد بغدادی می‌گوید: اگر کتاب‌های وهابی‌ها را به دقت مطالعه کنیم در می‌یابیم که مانند کتاب‌های لا مذهب‌ها سعی دارند که با افکار باطله‌شان مسلمانان را مورد خدعه قرار داده و آنان را گمراه کنند.

 

ابن قیم جوزی معترف است که انبیاء نزدیکترین وسیله برای قرب به خداوند هستند!!!
  دشمنی با تشیع و عالم بزرگ شیعی

ابن تیمیه که سخت از نابودی حکومت فاسد عباسی ناراحت بوده درباره نقش خواجه نصیرالدین طوسی در سقوط بغداد در مجموع الرسائل می‌نویسد:
تاتاران بر کشورهای اسلامی یورش نبردند و خلیفه بغداد و دیگر فرمانروایان اسلامی را نکشتند جز با کمک و پشتیبانی ملحدان (اسماعیلی) و کارگردان این [رویدادها] همانا وزیر آنان نصیرالدین طوسی در الموت بود. او بود که دستور کشتن خلیفه و از میان بردن حکومت وی را صادر کرد.

 
جریان تكفیرىِ (لینک)

 دنیا (لینک)

فتواهای عجیب جنسی+18!!!

ابن قیم جوزی می گوید: اگر زنی شوهر نداشت و شهوت بر وی غلبه کرد بعضی از فقیهان ما گفته اند می تواند از آلت مصنوعی استفاده نماید. !!!!(بدائع الفوائد لابن قیم الجوزیة/ ج4/ ص905.)

بر همین منوال ابن حزم اندلسى مى‌نویسد:
اما زنا: مالکى‌ها (زن بى‌شوهرى را) که حامله شده، حد مى‌زنند؛ هرچند که شاید مجبور به این عمل شده باشد، و مرد همسر دار را که با زن اجنبى از پشت نزدیکى کند سنگسار مى‌کنند؛ همچنین اگر عمل قوم لوط را انجام دهد؛ چه همسر دار باشد یا نباشد .اما اگر با حیوانات نزدیکى کند، حد نمى‌زنند؛ همچنین زنى را که به سگ زنا مى‌دهد، حد نمى‌زنند و همه آن‌ها را حلال کردن فرج براى امر باطل مى‌دانند. و نیز اگر زن عاقل، بالغ و مختارى به کودکى زنا دهد، حد نمى‌زنند؛ اما اگر مردى با دختر خردسال که همسن این کودک (که زن بالغ و … به او زنا داده) باشد، حد مى‌زنند.
 که در دوره جدید نسخه تازه اش را مفتیان وهابی به شاگردان خود تجویز می کنند:برای تقویت قوای جنسی فیلمهای پورنوی بازیگران صرفا مسلمان را ببینید!!!!

  

دکتر موسی شاهین لاشین،نویسنده وهابی در شرحی که بر صحیح مسلم نوشته با نام -فتح المنعم شرح صحیح مسلم-به عایشه توهین کرده وگفته است ایشان به جوانی شیر داده است!

او می گوید:
عائشه ، اعتقاد داشت که رضاع کبیر سبب محرمیت مى‌شود و قطعا خود او غلامی ( که نزدیک به سن بلوغ بوده) را شیر داد و آن غلام بر او وارد مى‌شد؛ اما سایر مادران مؤمنان، آن را قبول نداشتند.!!!
 

و از سوی دیگر همینها چنین فتوا می دهند:
بنا برفتوای شیخ محمد العریفی چهره سرشناس وهابیت عربستان‌سعودی حضور هر دختری با پدرش در یك مكان خلوت حرام است زیرا ممكن است این پدر دارای انحرافات اخلاقی باشد و به دختر خود تجاوز كند!!!

یا اینکه گفته شده:
يک مفتي وهابي که در اروپا زندگي مي کند، فتوا داده است که زنان حق دست زدن به موز و خيار را ندارند. اين مفتي وهابي در فتواي خود در اين باره مدعي تحريک زنان توسط اين دو ميوه شده است.

اين مفتي در ادامه اين فتواي مضحک خود آورده بود که در صورتي که زنان تمايل به خوردن اين دو نوع ميوه دارند، بايد از شخص ديگري، براي مثال يک مرد مانند همسر و يا پدر خود کمک بگيرند و از آنان بخواهند اين ميوه ها را بريده و در اختيار آنان قرار دهند!!!

و نیز:
عبدالله الداوود نويسنده سعودي که از مدافعان شديد خط فکري وهابيت و شيوخ وهابي به شمار مي رود،‌ حضور يک مرد با يک جوان يا نوجوان زيبا در محلي به تنهايي را حرام اعلام کرد زيرا به اعتقاد او حضور اين جوان يا نوجوان زيبا مي تواند آن مرد را به گناه و به فکر لواط کردن بيندازد! عبدالله الداوود با هدف اثبات ادعاي خود به نوشتاري از ابن کثير از علماي اهل سنت و تعدادي از فتواهاي ديگر مفتي هاي وهابي اشاره کرد. 

وي در ادامه افزود:‌ بر همين اساس نبايد جوانان و نوجوانان زيبا را در سلول هاي مشترک با ديگر مردان قرار داد؛ زيرا ممکن است آنان را مورد تجاوز قرار دهند. 

 

اما فتواي ديگر يک مفتي وهابي به نام عبدالباري الزمزمي اهل مراکش که در فتواي خود مي گويد:‌ دختران زشت که موفق نشده اند ازدواج کنند، براي اينکه بتوانند راه را براي ازدواج خود مهيا کنند و جوانان را به خود جذب کنند، بايد لباس هاي نيمه عريان بر تن کنند تا از اين طريق جوانان را تحريک و به سمت خود بکشانند.
 

وهابیت و تخریب آثار فرهنگی (لینک)

مرگ ابن جوزی
ابن قیّم سرانجام پس از شصت سال زندگی در دنیا، در شب سیزده رجب سال 751 هـ.ق مرد 

ویدئو:

ویدئو تکه تیکه  کردن یک انسان و خوردن قلب  او توسط  خالد الحمد ابو صقر بنیان گذار تیپ فاروق  ارتش آزاد سوریه این یکی از صدهها ویدئو تکان دهنده تکفیری های جنایتکار است .خالد الحمد با نام مستعار ابوشاکر، از طریق تلفن اینترنتی اسکایپ با مجله تایمز تائید کرد که این ویدئو واقعی است و وی واقعا یک تکه از ریه این سرباز را از بدنش جدا کرده است.

الحمد همچنین در گفت و گو با« تایم گفت، « ویدئویی دیگری دارم که برای آن‌ها ارسال خواهم کرد. در این ویدئو من درحال قطع اعضای یک شبه نظامی طرفدار دولت (شبیه) با اره هستم . اره‌ای که برای بریدن درختان از آن استفاده می‌کنیم. من با اره او را به قطعات کوچک و بزرگ می برم .»

Peter Bouckaert of the New York-based HRW says the man has been identified as Abu Sakkar, a founder of the militant Farouq Brigade.

  اهل سنت  واقعی و متدینان  و برادران اهل سنت ایرانی  انزجار خود را از اینگونه اعمال غیر انسانی  اسلام تکفیری ابراز داشته و می دارند.

منبع.

هرکس بگوید زمین می چرخد کافر است.سایت بازتاب [ چهارشنبه دهم مرداد 1386 ] دکترعجم

http://www.shiayan.ir/entry/000156.php

http://baztab.com/news/72461.php

در همین رابطه:

فواید نوشیدن شاش شتر 

زنان عرب و فتوای مجمع فقهی (ازدواج یک ساعته مجاهد و مجاهدة) حلال طیب

حمایت مردم آذربایجان از روز ملی خلیج فارس

به جرات ميتوان گفت كه فيسبوك و شبکه های اجتماعی اولين محل تلاقي ايرانيها در يك محيط آزاد بود. هر چند مجازي.

همه گروهها به راحتي و بدون چهارچوب هاي تعيين شده شروع به فعاليت كردند.
و از اين فضاي آزاد مجازي تجزيه طلبان نيز سو استفاده كرده و ميكنند.

يك مطلب براي من در اين محيط مجازي بسيار خوش آيند بود. در بين توهم زده گان –  كردها و خوزستاني ها و آذريها»  اين آذريها بودند كه در برابر تجزيه طلبان همزبانشان واكنش شديد نشان دادند و براي حفظ يكپارچگي ايران تلاش بسيار نمودند. اين صفحه نيز به همت چند آذري شروع به فعاليت كرده است.
(با سپاس از دوستان كردي كه براي ايران يكپارچه زحمت ميكشند. اما فعاليت آذريها چيز ديگريست.)

من خودم آذري هستم و بسيار از تجزيه آذربايجان ميترسيدم. با شنيدن صداي 50 هزار تبريزي و همنوا شدن با گرگهاي خاكستري در بازيهاي تراكتور سازي به خود ميلرزيدم.

اما اينك خيالم بسيار آسوده است كه اين صداها فقط يك توهم براي تجزيه طلبان آذري است.

داستان از اين قرار است»

گرگهاي خاكستري تبليغات فراوان كردند كه در بازي اخير تراكتور سازي در تبريز هواداران تبريزي شعار خليج » ع ي ب ر » را براي دهن كجي به ايران بزرگ سر دهند.

اما»

مردم شريف آذربايجان اين كار را نكردند و نشان دادند كه به  میراث خليج هميشگي فارس» اهانت نميكنند. نشان دادند كه ايران را دوست دارند . و نام خلیج فارس به همه اقوام ایران تعلق دارد.

دريافتم اگر 50 هزار آذري در استاديوم با گرگهاي خاكستري همنوا ميشوند » صرفا براي احقاق حقوق آذريهاست و دغدغه فرهنگ آذربايجان را دارند . فقط همين . (هرچند همصدا شدن با گرگهاي خاكستري اشتباه است)

آري گرگهاي خاكستري با سو استفاده از هيجانات تماشاگران و جو ورزشگاهها به توهمي دچار شده اند كه فكر ميكنند آذريها خواهان جدايي از ايران هستند.

زهي خيال باطل.

نمونه اش تظاهرات چندصد هزار نفري تبريز ( 2 سال پيش ) در حمايت از نام خليج فارس و حركت چند روز پيش طرفداران تراكتورسازي بود.

نمونه اش»

تلاش آذريها در محيط هايي مثل فيس براي حفظ يكپارچگي ايران است.

اينك ميتوانم از طرف مردم آذربايجان و با صدايي رساتر بگويم»

ما آذريها » ذره ذره خاك ايران را ميپرستيم.
ياشاسين ايران.

عكس مربوط به تظاهرات 2 سال پيش مردم تبريز در حمايت از خليج فارس ميباشد.

تعدادی از آثار دکتر عجم پژوهشگر و مترجم سرشناس ایرانی

 

سازمان و اندیشکده  دریای پارس با درج  چکیده زندگینامه و شمه ای از آثار دکتر محمد عجم  از تلاشهای خستگی ناپذیر ایشان در دفاع از هویت ایرانی خلیج فارس و آثار و تمدن ایرانی  در داخل و خارج از کشور از دهه ۱۳۷۰ تا کنون  تشکر مینماید.

دکتر محمد عجم ، نویسنده، حقوقدان،  مترجم ، روزنامه نگار ، زبان شناس و  پژوهشگر سرشناس ایرانی  در نوروز سال ۱۳۴۲  در زیبد گناباد بدنیا آمده  و تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زیبد و دبیرستان در دو رشته اتومکانیک و علوم اجتماعی  همزمان  دیپلم گرفته است در  سال ۱۳۶۸ به عضویت هئیت علمی دانشگاه آزاد اسلامی درآمده و علاوه بر تدریس در دانشگاه فردوسی و پیام نور همزمان، با  نوشتن مقالات سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی  در مطبوعات  و شرکت در سمینارهای بین المللی داخلی و خارجی  متعدد به کارهای تحقیقاتی ادامه داده است.

*** وی سمت های اجرایی متعدد نیز داشته است از جمله رئیس نمایندگی جمهوری اسلامی در موزامبیک و اوگاندا  و   رایزن سیاسی و مطبوعاتی در مراکش و ۵ سال رایزن مطالعاتی و حقوقی و نماینده و افسر رابط ایران در سازمان حقوقی و مشورتی الکو در هند بوده است. وی عضو و مشاور حقوقی و سیاسی در تعدادی از موسسات مطالعاتی و اندیشگاهای فکری تینک تنک در ایران و هند بوده و داوطلبانه مشاور  حقوقی و بین المللی سازمان مطالعاتی خلیج فارس و سازمان خلیج فارس انلاین می باشد.

 

*****   تعدادی از پژوهش ها و تالیفات:

از ایشان نزدیک به ۲۰۰ مقاله در روزنامه ها و مجلات و فصلنامه های معتبر علمی و تعدادی مقاله به زبان انگلیسی و عربی منتشر شده و دهها مقاله و مصاحبه نیز در وب سایتهای خبری و تحلیلی از جمله تابناک – بازتاب- فارس – ایرنا – آفتاب و و پرس تی وی…  دارد.

مقاله های متعدد  در صفحه بین الملل روزنامه خراسان   از سال ۱۳۶۸  تا ۱۳۷۵ .

مقاله های متعدد  در  روزنامه همشهری و همشهری آنلاین و نویسنده اولین مقاله ویژه دفاع از نام خلیج فارس و راهکارهای  پاسداری از این میراث کهن ۱۷ تا ۲۷  مهر ۱۳۸۱

نویسنده  ستون  یادداشت ها و مقاله های متعدد تحلیلی در پر بازدید ترین سایت ایرانی سالهای ۱۳۸۰-۱۳۸۵ سایت مشهور بازتاب  .

.  نویسنده چند کتاب از جمله کتاب خلیج فارس نامی کهن تر از تاریخ و میراث فرهنگی بشریت  شهریور ۱۳۸۳  در سه هزار نسخه  بعد از انتشار آنلاین آن اسفند ۱۳۸۲ و توزیع رایگان در موسسات دولتی و پژوهشی.

و همچنین کتاب   اسناد نام خلیج فارس، میراثی کهن و جاودان  در سه هزار نسخه  ۱۳۸۸

و چند کتاب دیگر ….

* تالیف کتاب  نقش پارسی بر میراث جهانی در هند  

که بر اساس کتاب نقش پارسی  بر احجار هند نوشته دکتر حکمت ۱۳۳۷  نوشته شده است و

با اصلاحات و اضافه کردن۲۰۰ تصویر نایاب  و انحصاری و  اضافه کردن فصل هفتم  با ۵ گفتار شامل:

* پارسی بر  بناهای فاخر حیدرآباد.

* پارسی بر احجار بنگاله

* نقش زبان فارسی و تاثیر گذاری آن بر زبان هندی  و اردو

* معماری گورکانی ، مغولی یا ایرانی؟

* فرمان ها – نسخه های خطی فاخر فارسی

*کتاب ۵۰۰۰ واژگان فارسی معرب شده از دیگر کارهای ایشان است.

زندگینامه دکتر عجم

*****

*سخنرانی و ارایه مقاله در بیشتر از ۲۰ کنفرانس و همایش بین المللی – ملی – منطقه ای  در ۱۵ کشور مختلف که در کتابهای همایش های مربوطه مقالات  به چاپ رسیده است.

وی اولین  فارس زبانی است که موفق شده است در یک دانشگاه معتبر به زبان عربی (کازابلانکا) دکترای حقوق بین الملل آنهم با درجه بسیار عالی(مشرف جدا) دریافت کند و پایان نامه وی به توصیه کمیته علمی دانشگاه بصورت کتاب منتشر شود.  وی  همچنین در دهها سمینار و کنفرانس بین المللی داخلی و خارجی سخنرانی و یا مقاله ارائه نموده است . او  از بانک جهانی و موسسه حقوق بین الملل و چند موسسه وابسته به سازمان ملل دارای مدارک آموزشی است.

کتاب  معروف  اسناد نام خلیج فارس، میراثی کهن و جاودان  یکی از کتابهای مهم منتشر شده در چند سال اخیر در ایران است  علاوه بر اینکه جزو برندگان  اولین مسابقه ۵۰ سال کتاب نویسی در مورد خلیج فارس و کاندیدای کتاب فصل شده است و نویسنده  مقاله:اعتبار قانونی، تاریخی و جغرافیایی نام خلیج فارس گزارش منتشر شده در وبسایت سازمان ملل ۲۰۰۶ 

منتشر شده در وب سایت نامهای جغرافیایی سازمان ملل  که مورد ارجاع در گزارشات و مستندات زیادی بوده است . این کتاب مورد استقبال جامعه دانشگاهی نیز قرار گرفته و در  وب سایتها ی خبری و مجلات و روزنامه های متعدد فارسی- عربی و انگلیسی  مطالب آن منتشر شده است.و به زبان انگلیسی نیز ترجمه شده است.

 

–         وی در تهیه چند کار پژوهشی و مستند علمی  و فرهنگی همکاری نموده از جمله فیلم مستند خلیج فارس که  چندین بار از شبکه یک پخش شده است بخش مهمی از اسناد خود را از این کتاب گرفته است. وی در تهیه چند فیلم و مستند دیگر تاریخی علمی نیز نقش داشته است.

filmPersianGulf

شبکه یک سیما فیلم مستند خلیج فارس

–         رادیو ایران ، خبرگزاری ایرنا و شبکه جهانی پرس تی  دکتر عجم را پژوهشگر سرشناس ایرانی و پیشرو در موضوعات  مربوط به خلیج فارس و دریای خزر  معرفی کرده است.

** کمتر مجله و روزنامه و یا وب سایت معتبری وجود دارد که مطالبی را از ایشان منتشر نکرده باشد.

تعدادی از کارهای منتشر شده :

–         مقالات معروف به زبان های انگلیسی و عربی  و مصاحبه های منتشر شده  در شبکه های مختلف رادیویی و تلویزیونی در مورد  موضوعات :

–         تروریزم بین الملل-  حقوق بشر- حقوق دریاها- مسائل حقوقی خلیج فارس و دریای خزر –فرهنگ و تمدن ایران و اهمیت  و نقش زبان فارسی

–          نویسنده کتاب” خلیج فارس نامی کهن تر از تاریخ و میراث فرهنگی بشریت انتشار در شهریور سال ۱۳۸۳ در سه هزار تیراژ

*****    به زبان انگلیسی:

کتاب : Documents on the Persian Gulf’s name : the eternal heritage of ancient time.

نویسنده چندین مقاله به زبان انگلیس  از جمله مقاله معروف

A glance at the Historical, Geographical and Legal Validity of the term : Persian Gulf

ajam-final (1)

کنفرانس خبری  در مورد اهمیت روز ملی خلیج فارس و  معرفی  کتاب. در ۱۰ اردیبهشت   ۱۳۸۹ –

–         پیشنهاد دهنده راهکارهای دفاع از نام خلیج فارس و  روز ملی خلیج فارس  و  پیگیری های خستگی ناپذیری  با  شرکت در جلسات و سمینارها

دیدار و گفتگوی حضوری و تلفنی و مکاتبه ای  با شخصیت های ذینفوذ  و مقامات مسئول از سال ۱۳۸۱  تا ۱۳۸۴برای  توجه دادن به راهکارهای حفظ نام خلیج فارس  و ثبت  روز ملی  خلیج فارس و پیگیری موضوع  مستمر در سازمان نقشه برداری )کمیته یکسان سازی نام های جغرافیایی( ، سازمان جغرافیایی ارتش  و وزارت امورخارجه  و شورای عالی انقلاب فرهنگی .

گفت_وگوی_تریبون۹۴بادکتر_عجم_درمورد_سیاست_خارجی ایران و  حقوق بشر
دکتر محمد عجم:

– نویسنده  اولین  مقاله  ویژه  راهکارهای دفاع از نام و اسناد هویت خلیج فارس  در مطبوعات کشور برای اولین بار که بصورت آنلاین  در روزنامه (همشهری ۱۶ تا ۲۷ مهر ۱۳۸۱ )  که  همزمان  در چندین  وب سایت دیگر نیزمنتشر شد .

–          از اولین اعضای  فعال سازمان خلیج فارس  آنلاین و ارسال صدها نامه به موسسات علمی  و  وب سایتهای خبری و افشای  تحریف نام خلیج فارس و درخواست برای حذف نام جعلی از مقالاتشان.

–         نویسنده مقاله معروف اعتبار قانونی، تاریخی و جغرافیایی نام خلیج فارس گزارش منتشر شده در وبسایت سازمان ملل [۳]   بیشترین ارجاعات به این مقاله صورت گرفته است.

–         جایزه پژوهشگر برتر سال ۱۳۸۹ در یازدهمین جشنواره تجلیل از پژوهشگران و فناوران برتر کشور.

–         دریافت تقدیر نامه های متعدد از سوی مقامات  علمی  دانشگاهی  و کشوری   از جمله وزیر امور خارجه

–          مقاله های متعدد در دفاع از مناقشه جزایر سه‌گانه ایرانی در خلیج‌فارس  و دریای خزر.

–         انتشار اولین مقاله آنلاین در مورد  قنات میراث علمی و فرهنگی ایرانیان بعد از ارایه در کنفرانس ملی قنات و تلاش برای ثبت قنات گناباد در میراث معنوی یونسکو از سال ۱۳۸۲  و تلاش برای ثبت ساعت آبی و بادگیر و آب انبار به عنوان اختراع و میراث علمی فرهنگی ایرانیان .

–         نویسنده اولین  نوشته ها و مقالات آنلاین در مورد  نام خلیج فارس و خزر–  قنات های ایران – ساعت آبی –  کوروش ذوالقرنین و همچنین چلیپا ۱۳۸۱ .

*** زبان شناسی

وی  در دانشگاه از تدریس دروس حقوق و علوم سیاسی گرفته تا زبانهای تخصصی و زبان شناسی کلاس ها و جزوه های  متنوعی  ارایه کرده  است. وی با توجه به  به اینکه  نیمی از عمر مفید تحصیلی و پژوهشی خود را در کشورهای انگلیسی- عربی – فرانسه و پرتغالی زبان گذرانده است و با  توجه تسلطی که بر زبان فارسی – انگلیسی- عربی دارد و با توجه به آشنایی با فرانسه – اسپانیایی – ایتالیایی-  اردو  و سانسکریت در زمینه زبان شناسی دارای نظر است و باز چاپ کتابهایی در همین زمینه را در دست چاپ دارد.

–          چندین مقاله  مشهور در مورد زبان شناسی  و ریشه یابی نامهای جغرافیایی ایران که بارها در سایتها و مجلات مختلف چاپ شده است. از جمله وی اولین پژوهشگری است که در سال ۱۳۸۱ طی مقاله آنلاین نام کاسپین (عربی شده آن قزوین) را ریشه یابی و ایرانی دانسته و آن را نام  برتر تاریخی برای دریای خزر/مازندران پیشنهاد داده است.(مردم سالاری – پیام دریا-اطلاعات ۱۳۸۱)

–          کتاب  با نام  پنج هزار واژگان فارسی معرب شده در زبان و ادبیات عرب .

کنفرانسهای بین المللی:

محیط زیست

– ارایه مقاله و سخنرانی در بیشتر از۲۰ سمینار بین المللی و منطقه ای یا ملی در ۱۵ کشور مختلف

–    ارایه مقالات متعدد و سخنرانی  در دانشگاهها و سمینارهای بین المللی داخلی و خارجی.

میهمان افتخاری کنفرانس بین المللی قضات در مورد تروریسم بین الملل

–         از اولین اعضا سازمان  خلیج فارس آنلاین و مشاور حقوقی و مطالعاتی سازمان مطالعات خلیج فارس و عضو چندین موسسه پژوهشی و تحقیقاتی  و حقوقی دیگر .

پژوهشگر مدعو در  موسسه های پژوهشی :

–          بنیاد تحقیقاتی آبزرور –  شورای امور جهانی هندمؤسسه پژوهش‌ها و تحلیل‌های دفاعی هند –  موسسه پژوهشهای صلح و جنگ.

intConferencconferenceInt.

o

atlasPersian gulfDrLArijani

مراسم  رونمایی اطلس خلیج فارس توسط رئیس قوه مجریه  –  مدیرکل شورای امور جهانی

 

hadair abad (3)

 

اهدای کتاب اسناد نام خلیج فارس و گفتگوی ویژه با دبیر شورای عالی امنیت ملی در ارتباط با اهمیت موضوع نام خلیج فارس و جزایر سه گانه

8644543463_f04fa48bb8_k

 

۰۰o

گفتگو در خصوص مسائل خلیج فارس و نام خلیج فارس با پرفسور دکتر تایم نیبلوک رئیس موسسه و دپارتمان مطالعات عربی و اسلامی  دانشگاه اکستر بریتانیا-  اعطای کتابهایی در مورد خلیج فارس به رئیس دانشگاه چندیگر و دهها شرق شناس و ایران شناس مشهور جهان

ooDr.M.Ajam

 

همایش بین المللی «دامنه و اهمیت منابع تاریخی فارسی در هند و ایران» در دانشگاه علیگر هند

تاثیر زبان فارسی بر زبان و ادبیات شبه قاره هند- نکاتی در باره زبانشناسی عمومی با تکیه بر عربی و فارسی

۰tagourAjam

 نگاهی به زندگی ‘تاگور’ شاعر پرآوازه هندی وعلاقه شدید وی به ایران و زبان فارسی

Tagore the Eternal Seeker : Footprints of a World Traveller”

.  published by ICWA and Vij Books India Pvt Ltd, New Delhi,Tagor in .Iran page page 358-379 by Dr Mohammad Ajam

 

گفتگو و اهدای کتاب به رئیس دپارتمان اردو و زبان فارسی دانشگاه علیگر هند.

* مدارک علمی و دوره های آموزشی

# فوق  لیسانس علوم سیاسی

# دکترای حقوق بین الملل

#- دیپلم حقوق داوری بین المللی از ILI  موسسه حقوق بین الملل  ۱۳۷۹

# مدرک دوره های مدیریت بحران از بانک جهانی WB-

# دیپلم  دوره حقوق انساندوستانه از سازمان OPCW  و  دوره حقوقی از آلکو و صلیب سرخ جهانی

**  جوایز : دریافت تقدیر نامه و جوایز متعدد علمی و پژوهشی

 

1398p11

# دریافت جایزه پژوهشگر برتر جشنواره یازدهم ملی پژوهشگران برتر  ۱۳۸۹

*  معاون رئیس جمهور هند در مراسم رونمایی از کتاب  چین و هند

رونمایی کتاب موسسه مطالعاتیحامد انصاری

IndiaENVIRONmentDAY Dr.Ajam

# جایزه سمینار محیط زیست به  نقل از خبرگزاری همشهری و ایرنا 

# دریافت تقدیرنامه از رئیس سازمان نقشه برداری  و کمیته یکسان سازی نامهای جغرافیایی و معاون رئیس جمهور – جایزه بهترین مقاله همایش ملی ژئوماتیک ۱۳۸۲

# تقدیر نامه از وزیر امورخارجه  برای بهترین پژوهش .

# تقدیر نامه و جایزه های پژوهشی از   استاندار خراسان – ریاست دانشگاه مشهد ۱۳۶۹  و چندین جایزه دیگر علمی

# تقدیر و معرفی به عنوان چهره ماندگار در نشریه پنجره خرداد ۱۳۹۲

# تقدیرنامه از همایش ملی قنات برای کوشش در جهت ثبت قناتهای ایران و  انتشار اولین مقاله آنلاین در باره  قنات میراث علمی و فرهنگی ایرانیان همایش ۱۳۸۳  و همایش ۱۳۸۵

#قنات-میراث-فرهنگی-و-علمی-ایرانیان سمینار ملی قنات. سال  ۱۳۸۳ در گناباد

#تقدیر نامه از فیلم مستند نام خلیج فارس

دکتر عجم ajamکاریز

روز ملی خلیج فارس چرا و چگونه شکل گرفت؟ پیشینه. سخنرانی در روز ملی خلیج فارس و اهمیت پاسداری از هویت ملی  منتشر شده در شبکه خبر

persian gulf national day delhiDr.Ajam

Persian gulf national day in Delhi 30 April 2013 .Dr.Ajam

دکترعجم1390

اولین  میزگرد رسمی دولتی برای روز ملی خلیج فارس ۱۳۸۹ –  همایش روز ملی خلیج فارس بوشهر ۱۳۹۰

سخنرانی در دانشگاه جواهر لعل نهرو  در اهمیت خلیج فارس . منتشر شده در خبرگزاریهای ایرنا – قطره و ...

 80634819-3902390

سخنرانی در جمع دانشجویان دکترای روابط بین الملل  دانشگاه جواهر لعل نهرو در مورد مسائل خلیج فارس و نام آن به نقل از خبرگزاری ایرنا و …

  • سخنرانی در همایش های  روز ملی خلیج فارس از سال ۱۳۸۷

 

DrAjamPersianGulf1386

*چـــــــهره مانــــــــــــــــــــــــــدگار  به انتخاب نشریه پنجره  خرداد ماه سال ۱۳۹۲  

  • گفتگو با خبرگزاری های ایرنا- خبر آنلاین – باشگاه جوان – مهر –  روزنامه سایه – ایران – مردم سالاری – همشهری – خراسان – و ….

گفتگوی روزنامه شهر آرا

روزنامه شهر آرا محمد عجم

http://parssea.org/?p=580

نویسنده کتاب خلیج فارس نامی کهنتر از تاریخ و میراث فرهنگی و  راهکارهای دفاع از میراث نام خلیج فارس توزیع شده در سه هزار نسخه رایگان ۱۳۸۳

 

حقوق بشر

گفت_وگوی_تریبون۹۴بادکتر_عجم_درمورد_سیاست_خارجی ایران و حقوق بشر و پرونده حقوق بشری ایران

******     مقاله به زبان عربی ‘الخلیج الفارسی در وب سایت آذر -الخلیج  الفارسی.

* اسناد عربی نام حق تقریر المصیر و الحکم الذاتی فی عهد الاستعمار و تسویه الاستعمار.

*الجز الثلاث و تاریخها  

 

تعدادی ازپــــــــژوهش های چـــــاپ شــــده دکتر عجــــم : :

به زبان انگلیسی:

اعتبار قانونی، تاریخی و جغرافیایی نام خلیج فارس گزارش منتشر شده در وبسایت سازمان ملل ۲۰۰۶ نویسنده دکتر محمد عجم [۴]

the Historical, Geographical and Legal Validity of the term : Persian Gulf

۲۰۰۳-Names of the Caspian Sea. .. By: Mohammad Ajam

Conspiracy to change a heritage name “The Persian Gulf”

by M.Ajam, 2002

Tagore the Eternal Seeker : Footprints of a World Traveller”. Edited By SuryakanthiTripathi, Radha Chakravarty ,Nivedita Ray published by ICWA and Vij Books India Pvt Ltd, New Delhi,Tagor in .Iran page page 358-379 by Dr Mohammad Ajam

ISBN: ۹۷۸-۹۳-۸۲۶۵۲-۹۵-۳, ۲۰۱۵

– همشهری آنلاین – طلای سرخ ایران همچنان بی رقیب. دکتر محمد عجم  و روزنامه همشهری۱۳ آذر   ۱۳۸۶

داستان آجر – آخرین روزهای آجر دستی و کودکان کار به مناسبت روز جهانی کارگر               .

#    چند پژوهش منتشر شده از دکتر عجم  در پایگاه مجلات تخصــصــی علـــوم انســـانی  نور مگزین)

# چند پژوهش منتشر شده از دکتر عجم درآفتــــــــــــاب  اندیشه 

#  چند پژوهش منتشر شده از دکتر عجم در باشگاه انــــــــــــــــــــــدیشه  

# چند پژوهش منتشر شده از دکتر عجم در  روزنــامه و وب سایت همشـــــــــــــــــهری

#  چند پژوهش منتشر شده در مرکز مطالعات خلیج فـــــــــــــــــــــــــــــــارس

  کتاب ماه  – خلیج فارس در قراردادهای عربی و معاهدات و حقوق بین المللی
محمد عجم
کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، شماره ۱۵۵، فروردین ۱۳۹۰  ص ۲
مشاهده متن   [PDF 457kb]

 بحران های آفریقایی، حق تعیین سرنوشت و عملکرد دوگانه دولت های غربی
محمد عجم
فصلنامه مطالعات آفریقا، شماره ۲۲، پاییز و زمستان ۱۳۸۹  ص ۵
 مطالعات آفریقا

 القاعده: زمینه ساز استقرار پایگاههای نظامی آمریکا و ناتو در آفریقا
محمد عجم
فصلنامه مطالعات آفریقا، شماره ۲۱، بهار و تابستان ۱۳۸۹  ص ۳

 خلیج فارس نامی به قدمت تاریخ
محمد عجم
ماهنامه رویدادها و تحلیل ها، شماره ۲۳۳، ۱۳۸۸  ص ۳۹
مشاهده متن   [PDF 91kb]

 نقدی بر عملکرد رسانه های عربی در مورد نام خلیج فارس / روزنامه الشرق الاوسط
محمد عجم
فصلنامه یاد، شماره ۸۰، تابستان ۱۳۸۵  صص ۲۵۳-۲۶۲
مشاهده متن   [PDF 116kb]

 ا
 چکیده   مشاهده متن   [PDF 186kb]

 عکس العمل رسانه های گروهی عرب در باره نام خلیج فارس
مترجم: محمد عجم
ماهنامه پیام دریا، شماره ۱۴۷، فروردین ۱۳۸۵  ص ۸۴

 دروازه کاسپین
محمد عجم
ماهنامه پیام دریا، شماره ۱۳۳، آذر ۱۳۸۳  ص ۸۲
مشاهده متن   [PDF 128kb]

 اسناد هویت ملی
محمد عجم
ماهنامه پیام دریا، شماره ۱۳۱، مهر ۱۳۸۳  ص ۵۴
مشاهده متن   [PDF 109kb]

http://www.iranseda.ir/FullItem/?g=849359   رادیو ایران سابقه  شکل گیری روز ملی خلیج فارس

از همین نویسنده:

#اولین مقاله ای که راهکارهای دفاع از نام خلیج فارس را رسانه ای و مطبوعاتی کرد.همشهری مهر ۱۳۸۱

#- عجم، محمد، ۱۳۸۲، اسامی جغرافیایی باستانی میراث بشریت، پژوهشی در مورد دو نام خلیج فارس و خزر و چالشهای فرا روی، همایش ملی ژئوماتیک ۱۳۸۲، تهران، سازمان نقشه برداری کشور،

#*دکتر عجم محقق سرشناس ایرانی در مصاحبه یا ایرنا :   نام گذاری روز ملی خلیج فارس یک ضرورت فرهنگی و ملی بود

نقشه ها وطلس خلیج فارس .

http://www.persiangulfstudies.com/fa/index.asp?P=NEWS2&Nu=71

  • خلیج فارس و قراردادهای بین المللی،نوشته دکتر عجم[۳۴]
    • ماهنامه تخصصی کتاب شماره ۱۵۵[۲۶]
    • رادیو ایران [۲۷]
    • تعدادی از نقشه های کهن خلیج فارس منتشر شده در کتاب اسناد نام خلیج فارس [۲۸]
    • علت نام گذاری خلیج فارس از دیدگاه جغرافی دانان قدیم و جدید دکتر عجم[۲۹]
    • [۳۰]
    • [۳۱]

پیشنهادروز ملی خلیج فارس چگونه  و چرا تحقق یافت | parssea

تاثیر و نقش زبان فارسی در زبانهای شبه قاره هند.

:: نسخه چاپی خبر ایرنا – سخنرانی

نگاهی به اهمیت خلیج فارس در تجارت دریایی با هند

http://www.irna.ir/html/1392/13920209/80634819.htm

گذری بر تاریخچه هنر معماری در ایران.

اهمیت زبان فارسی در عصر دهکده جهانی، دکتر محمد عجم – روزنامه همشهری، ۲۲آبان ۱۳۸۵

[۱۴]

* کارتوگرافی از هنر تا جنگ . محمدعجم. تبیان

 *برای دانلود رایگان کتاب  پیشگوییهای مالیخولیایی درباره نابودی ایران نوشته محمدعجم   دانلود رایگان کتاب  کلیک کنید
تعداد مشاهده کتاب دانلود کتاب پیشگوییهای مالیخولیایی درباره نابودی ایران در تک کتاب : ۹۶۶۸ 
 و یا :۹ فروردین ۱۳۸۵

http://www.irdc.ir/fa/content/5084/default.aspx

دختران ناامید و فتوای دیرهنگام ، محمدعجم خرداد ۱۳۸۵

*جنگجویان خــــــــدا.

قومیت ها و بحرانهای خاورمیانه ای

۴  مقاله  منتشره در فصلنامه  اوراسیا 

تعدادی از آثار در گنجینه کتاب نوسا بوک 

اطلاعات فهرست نویسی کتاب
MARC FORMAT
مشکل صحرا، نقش الجزایر و روابط شکننده با مغرب/تهیه‌کننده: دکترمحمدعجم
پدیدآور
دکترعجم، محمد
 موضوع
طرح صلح سازمان ملل (بیکر) برای خودمختاری مردم صحرای باختری
 صحرای غربی
همه‌پرسی
 مراکش
 استعمار زدایی
الجزایر
 شورای امنیت
اسناد نام خلیج‌فارس؛ میراثی کهن و جاودان/ نویسنده دکتر محمدعجم؛ دیباچه پیروز مجتهدزاده
پدیدآور
عجم، محمد، ‏‫۱۳۴۳
تاریخ اثر ، ‏‫‏‏۱۳۸۸.
موضوع
خلیج فارس –جغرافیای تاریخی
خلیج‌فارس — تاریخ — اسناد و مدارک
شرح [۲۵۷] ص.‬: نقشه، نمونه
ناشر
تهران: اوین
شابک ‭۹۷۸۶۰۰۹۰۲۳۱۴۱
شماره بازیابی دیوی ‭۹۵۵/۷۳۵۰۴۲
شماره بازیابی کنگره ‭DSR۲۱۳۸‬ ‭/ع۳‮الف‬۵ ۱۳۸۸
شماره کتابشناسی ملی ‭۱‎۹‎۲‎۴‎۰‎۵‎۱

دانلود کتاب پیشگوییهای مالیخولیایی درباره نابودی ایران

نویسنده : دکترمحمدعجم ایمیل ajam20@gmail.com   دانلود رایگان کتاب
 زبان کتاب الکترونیک : فارسی  حجم فایل کتاب : ۹۲۰۰۰
 نوع فایل کتاب : PDF
منبع ناشر کتاب :
 اهمیت مسیرهای مواصلاتی ایران برای شبه قاره هند و اوراسیا
دکتر محمد عجم
ماهنامه راه ابریشم، شماره ۱۶۲، فروردین ۱۳۹۴  ص ۳۴
مشاهده متن   [PDF 137kb]

 اهمیت مسیرهای مواصلاتی ایران برای شبه قاره هند و اوراسیا
دکتر محمد عجم
ماهنامه راه ابریشم، شماره ۱۶۱، بهمن و اسفند ۱۳۹۳  ص ۳۸
مشاهده متن   [PDF 142kb]

 خلیج فارس در قراردادهای عربی و معاهدات و حقوق بین المللی
محمد عجم
کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، شماره ۱۵۵، فروردین ۱۳۹۰  ص ۲
مشاهده متن   [PDF 457kb]

 بحران های آفریقایی، حق تعیین سرنوشت و عملکرد دوگانه دولت های غربی
محمد عجم
فصلنامه مطالعات آفریقا، شماره ۲۲، پاییز و زمستان ۱۳۸۹  ص ۵

 القاعده: زمینه ساز استقرار پایگاههای نظامی آمریکا و ناتو در آفریقا
محمد عجم
فصلنامه مطالعات آفریقا، شماره ۲۱، بهار و تابستان ۱۳۸۹  ص ۳

 خلیج فارس نامی به قدمت تاریخ
محمد عجم
ماهنامه رویدادها و تحلیل ها، شماره ۲۳۳، ۱۳۸۸  ص ۳۹
مشاهده متن   [PDF 91kb]

 نقدی بر عملکرد رسانه های عربی در مورد نام خلیج فارس / روزنامه الشرق الاوسط
محمد عجم
فصلنامه یاد، شماره ۸۰، تابستان ۱۳۸۵  صص ۲۵۳-۲۶۲
مشاهده متن   [PDF 116kb]

 ارائه رابطه ای برای محاسبه قطر اقتصادی لوله ها براساس آنالیز هزینه ها در ایران
محمد عجم حسنی ، سیدحسن هاشم آبادی
دو ماهنامه مهندسی شیمی ایران، شماره ۲۰، اسفند ۱۳۸۴  ص ۱۶
 چکیده   مشاهده متن   [PDF 186kb]

 عکس العمل رسانه های گروهی عرب در باره نام خلیج فارس
مترجم: محمد عجم
ماهنامه پیام دریا، شماره ۱۴۷، فروردین ۱۳۸۵  ص ۸۴

 دروازه کاسپین
محمد عجم
ماهنامه پیام دریا، شماره ۱۳۳، آذر ۱۳۸۳  ص ۸۲
مشاهده متن   [PDF 128kb]

 اسناد هویت ملی
محمد عجم
ماهنامه پیام دریا، شماره ۱۳۱، مهر ۱۳۸۳  ص ۵۴
مشاهده متن   [PDF 109kb]

 

تعدادی دیگر از مقالات و پژوهش های منتشر شده در جراید و مجلات:

 

ایرنا – خبرگزاری خبرآنلاین در یادداشتی به قلم محمد عجم نوشت 

در زمین دشمن بازی نکنیم

بررسی آثار نفوذ فرهنگ ایرانی در هند

مکتب زرقاوی و داعش و ابن تیمیه از ایدیولوژی تا تکفیر و جنایت 
حق تعیین سرنوشت

======= تعیین سرنوشت ۲

کتاب نقش_پارسی_بر_احجار_و بناهای فاخر هند

ساعت ابی باستان اختراع ایرانی است

پژوهشهای منتشر شده در  مجله نور و آفتاب

پرتال جامع علوم انسانی-محمد عجم

محمد عجم – پایگاه مجلات تخصصی نور

مقاله نام های تاریخی و چالش های ان سمینار ملی ۱۳۸۲  سازمان مطالعات خلیج فارس

اسامی جغرافیایی باستانی میراث بشریت
پژوهشی در مورد دو نام خلیج فارس و خزر وچالشهای فرا روی ۱۳۸۲  پیشنهاد روز ملی خلیج فارس چاپ سازمان نقشه برداری کشور

****

پاسخ دکتر محمد عجم تحلیلگر مسائل بین‌الملل به نظرخواهی خبرآنلاین که پرسیده بود ارزیابی شما از سیاست خارجی دولت یازدهم چیست؟

 

نویسنده ایرانی: کشورهای عربی تلاش گسترده ای برای تغییر نام خلیج فارس انجام داده اند

گرامیداشت روز ملی خلیج فارس در دانشگاه آزاد اسلامی مشهد / دکتر عجم : نام خلیج عربی در هیچ سند و مکتوب عربی وجود ندارد.

محمد عجم : دختران ناامید و فتواى دیر هنگام

دکتر محمد عجم عوامل تزلزل اقتصاد عربستان عربستان آبستن حادثه است

محقق میراث فرهنگی خراسان رضوی گفت: گناباد نقطه تلاقی فرهنگها و محل وقوع “جنگ دوازده رخ” بوده است.

پیامدها و آیندۀ حضور ناتو در خلیج فارس: گفت‌وگو با دکتر محمد عجم

اهداف منطقه ای و جهانی عمان – گفتگو با دکتر عجم

بهمن ۱۳, ۱۳۹۵ – ۳:۰۴ ق.ظ

دکتر محمد عجم  / مرکز بین المللی مطالعات صلح – IPSC

بررسی و مقایسه وضعیت نظامی و دفاعی هند و پاکستان

عجم: بهبود رابطه با مصر به فاصله تغییر نام یک خیابان بود

دکتر محمد عجم: عربستان آبستن حادثه است.

مشترکات منطقه ای و خواسته های هند از ایران گفتگو با دکتر محمد عجم

بیشتر و ادامه  آثار دکتر عجم : 

پیمان آخال قرارداد 1881 برابر سال 1260 خورشیدی تعیین مرزهای شمال شرق ایران پیمان آخال

پیمان آخال قرارداد 1881 برابر سال 1260 خورشیدی تعیین مرزهای شمال شرق ایران

پیمان آخال یا (آخال-تکه) معاهده ای میان روسیه و ایران است که در ۲۱ سپتامبر ۱۸۸۱ میلادی و مطابق با30 شهریور ۱۲۶۰ خورشیدی برای تعیین مرزهای دو کشور در مناطق ترکمن نشین شرق دریای خزر بسته شد.

انعقاد این پیمان در شرایطی صورت گرفت که نیروهای روس که تا سال ۱۸۶۳ اطراف آرال، سمرقند و تاشکند را تصرف کرده بودند، در سال ۱۸۶۸ خان نشین بخارا را شکست قطعی داده و حاکمیت خود را بر بخارا و سمرقند نیز تثبیت کردند و در سال های ۱۸۷۳ تا ۱۸۸۱ به فرماندهی میخاییل اسکوبلف، ایوان لازارف و کنستانتین کافمن علاوه بر اشغال خوارزم که در کنترل خان نشین خیوه قرار داشت، ایلات ترکمن را نیز شکست داده بودند و سرزمین ترکمن های تَکه را با نام «سرزمین ماورای خزر» به خاک خود منضم کردند.
ناصرالدین شاه برای عقد این قرارداد وزیر خارجه اش موتمن الملک را به دیدار ایوان زینوویف فرستاد

تا پیمانی را در تهران امضا کنند. با این پیمان، ناصرالدین شاه که  نتوانسته بود ترکمن ها را شکست دهد، حکومت روسیه را بر این مناطق به رسمیت شناخت . پیمان آخال تاثیر دوگانه ای بر ایران داشت. از یک سو ایران تا حدی از یورش های ترکمن ها رهایی می یافت؛ اما این امر به بهای گران از دست رفتن سرزمین هایی به دست آمد که ناصرالدین شاه ادعای سلطنت بر آنها را داشت. همچنین خط مرزی کاملابه نفع روس ها طراحی شده بود. علاوه بر این، دولت ایران تعهد کرده بود که اجازه ندهد در امتداد رودهایی که وارد خاک روسیه می شود، روستای جدید ساخته شود یا اراضی زراعی آن مناطق گسترش یابد یا برای زمین های در حال کشت بیش از حد آب مصرف شود.
در برخی از فصول این پیمان آمده است:
فصل اول-

در طرف شرق بحر خزر سرحد بین ممالک ایران و روس از قرار تفصیل ذیل خواهد بود: از خلیج حسینقلی الی چات سرحد بین الدولتین بحری رود اترک است، از چات خط سرحدی در سمت شمال شرقی قلل سلسله کوه های سنگوداغ و ساکریم را متابعت کرده و بعد در سمت شمال به طرف رود چندر متوجه شده و در چقان قلعه به بستر رود مزبور می رسد. از اینجا در سمت شمال به قلل کوه هایی که فاصل دره چندر و دره سومبار است، متوجه شده و در سمت مشرق قلل کوه های مزبور را متابعت کرده و بعد به طرف بستر رودخانه سومبار و در ملتقای رود مزبور با نهر آخ آقایان فرود می آید. از این نقطه اخیر به طرف شرق بستر رود سومبار خط سرخه محسوب می شود الی خرابه های مسجد دادیانه و از مسجد دادیانه الی قلل کوپت داغ سرحدی راهی است که به درون ممتد است. پس از آن خط سرحدی در امتداد قلل مزبور، به سوی جنوب شرق حرکت می کند ولی نرسیده به انتهای تنگه گرماب به طرف جنوب برگشته و راهی سرکوه هایی که فاصل دره سومبار و سرچشمه گرماب گذشته و بعد متوجه به سوی جنوب شرقی شده. از قلل کوه های میزنو و چوب بست عبور و راهی را که از گرماب به رباط می رود در محلی ملاقات می کند که در یک ورستی شمال رباط است. چون به این محل رسید، خط سرحدی از قلل کوه ها الی قلل کوه دالانچه کشیده شده. پس از آن از شمال قلعه خیرآباد گذشته و در سمت شمال شرقی الی حدود گوگ قتبال ممتد شده و از حدود گوگ قتبال به دربند رود فیروزه تقاطع می کند و از اینجا در سمت جنوب شرقی متوجه به قلل کوه هایی می شود که از طرف جنوب وصل به دره است که راه عشق آباد و فیروزه از آن عبور می کند و پس از آنکه قلل کوه های مزبور را الی اقصی نقطه شرقی متابعت نمود، خط سرحدی به شمالی ترین قله کوه اسلم گذشته و در سمت جنوب شرقی قلل این کوه ها را طی کرده و بعد شمال قریه کلته چنار را دور زده و به محل اتصال کوه های زیرکوه و قزل داغ می رسد از اینجا خط سرحد در سمت جنوب شرقی از قلل سلسله زیرکوه کشیده می شود تا اینکه به دره رود بابا درومز برسد. بعد از وصول به این محل، به طرف شمال حرکت و در راهی که از گاورس الی لطف آباد ممتد است به جلگه می رسد. به طوری که قلعه بابا درومز در شرق این خط واقع می شود.
فصل دوم – چون فصل اول این قرارداد نقاط عمده خط سرحد بین متصرفات ایران و روس معین شده است، طرفین معاهدتین کمیسر های مخصوص مامور خواهند نمود که خط سرحد را در محل و به طور صحیح ترسیم کرده و علامات را نصب نمایند. زمان و محل ملاقات کمیسر های مزبور را طرفین معاهدتین بالاتفاق معین خواهند کرد.
فصل سوم-

چون قلعه جات گرماب و قلقلاب واقعه در دره رودی که آبش اراضی ماوراءالخزر را مشروب می کند در شمال خطی واقع است که به موجب فصل اول سرحد بین متصرفات طرفین است، دولت ایران متعهد می شود که قلاع مزبور را ظرف یک سال از تاریخ مبادله این قرارنامه تخلیه کند. ولی دولت علیه حق خواهد داشت که در ظرف مدت مزبوره سکنه گرماب و قلقلاب را به مملکت خود مهاجرت دهد. از طرف دیگر دولت روس متقبل می شود که در نقاط مزبوره استحکامات بنا نکرده و خانواده ترکمن در آنجا سکنی ندهد.
فصل چهارم –

و چون منبع رود فیروزه و منابع بعضی رودها و انهاری که ایالت ماوراء خزر متصله سرحد ایران را مشروب می کند در خاک ایران واقع شده است، دولت علیه متعهد می شود که به هیچ وجه نگذارد از منبع الی خروج از خاک ایران در امتداد رودها و انهار مزبوره قراء جدیدی تاسیس شده و به اراضی که بالفعل زراعت می شود توسعه داده شود و نیز برای اراضی که فعلادر خاک ایران مزروع است بیش از آن مقداری که لازم است نگذارد آب استعمال کنند.

«ایران و مسئله ایران» کرزون

از جمله شرق‌شناسان و سفرنامه‌نویسانی که در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم دو بار به ایران سفر کرده، جرج ناتانیل کرزن بوده است. وی در سال 1889م برای اولین بار با عنوان خبرنگار به ایران سفر نمود. کرزن درباره علت این سفر چنین می‌نویسد: «هنگامی که راجع به موضوع موردنظر خود [ایران] بررسی بیشتری نمودم به این حقیقت پی بردم که منابع اطلاعاتی ما در باب ایران بسیار ناقص است». غایت سفر وی به ایران تألیف سیاسی محسوب می‌شود. از جمله عوامل این توجه در قرن هجدهم، اتصال مصر و هندوستان از سوی انگلستان بود که شناخت شرق به خصوص ایران اهمیت زیادی پیدا نمود.
بازتاب اندیشه‌های دورة اول سفر وی به ایران در کتاب «ایران و مسئله ایران» که مشتمل بر پژوهش اجمالی در مسایل تاریخی، جغرافیایی، اجتماعی و اقتصادی ایران می‌باشد، نمود یافته است. کرزن در مقام شرق‌شناس ایران را یکی از مهره‌های شطرنج فرمانروایی انگلستان بر جهان می‌داند. خلیج فارس در نگاه کرزن از نظر حفظ منافع بازرگانی هندوستان و استحکام سلطة انگلستان بر آن و جلوگیری از نفوذ دولت روسیه در این منطقه اهمیت زیادی داشت.
وی که به عنوان آخرین سیاستمدار انگلیسی که متعلق به روح و افکار سیاستمداری قرن هجدهم میلادی بود، شناخته می‌شود در حالی که بیش از چهل سال نداشت در سال 1898 میلادی به عنوان نایب‌السلطنة هندوستان برگزیده شد. وی پس از به دست گرفتن قدرت در هندوستان در تثبیت نفوذ سیاسی و پیشرفت امور اقتصادی حکومت هندوستان در خلیج فارس بسیار کوشید.
وی برای امنیت ایران به خصوص مناطق جنوبی آن از نظر پاس منافع بازرگانی و اقتصادی انگلیس در هندوستان اهمیت ویژه قائل بود. در واقع امنیت ایران و خلیج فارس برای انگلستان به عنوان کلید بازرگانی هندوستان و شاهراه ارتباطی این فرمانروایی به شمار می‌آمد. از این رو کرزن در سال 1282ش/1903م برای بار دوم به بنادر خلیج فارس سفر کرد و در بازدیدی که در این سال به عنوان فرمانفرمای هندوستان از بنادر ایران به عمل آورد با اشاره به بندرعباس، به اهمیت این بندر جهت بازرگانی هند اشاره نمود و چنین گفت: شما در دهانة دریایی هستید که برای هدف‌های بازرگانی انگلیس و هند در آسیا، نقطه مهم و حساس می‌باشد.

روزنامه تایمز لندن در روز شانزدهم نوامبر 1903 میلادی درباره اهمیت خلیج فارس و مسافرت لرد کرزن به این منطقه چنین نوشته است:
خلیج فارس برای تجارت ما اهمیتی مخصوص دارد. خلیج فارس بر اثر اقدامات انگلیس بر روی تمام دنیا گشوده شد. ما دزدان دریایی را از آنجا بیرون کردیم، خرید و فروش غلام و کنیز را منع کردیم،‌ رؤسای بومی بیشتر نقاط خلیج فارس بر اثر همراهی ما به حقوق خود رسیده‌اند، بسیار اقدامات دیگر برای پاس نفوذ و منافع ما لازم است.
دولت انگلستان نیز اعلام داشت ما خلیج فارس را برای بازرگانی تمام جهان امن و آماده کرده‌ایم؛ سراسر جنوب خلیج فارس و جزیره‌های واقع در آن قسمت، جایگاه اعرابی است که شیوخ آنها پیاپی به مقام برقراری پیمان‌هایی بسیار دوستانه با دولت انگلیس برآمده و رؤسای بزرگ سواحل خلیج فارس که از دیرباز با ما رابطة دوستانه دارند، اتحادشان برای ما کمتر از استان‌های هندوستان نیست و ما باید همان‌گونه که به حمایت و حفاظت راجه‌های هندوستان متعهدیم، در حمایت و حفاظت رؤسای بزرگ شیوخ خلیج فارس نیز کوشا باشیم.
در پی انتشار این بیانیه از سوی دولت بریتانیا و موافقت پادشاه انگلستان، لرد کرزن برای نمایش قدرت حکومت انگلستان و هندوستان و بازدید از شیخ‌نشین‌های تحت حمایت و سرکشی نمایندگی‌های سیاسی انگلیس در خلیج فارس، مأمور به مسافرت به این منطقه حساس گردید. از این رو در نوامبر 1903 میلادی کرزن به همراه ناوهای جنگی نیروی دریایی انگلیس در هندوستان به فرماندهی دریادار ویلز به سوی خلیج فارس حرکت نمود.
کرزن ضمن بازدید از همسایگان جنوب ایران، تصمیم به حرکت و بازدید از بنادر ایران، شامل بندرعباس، بندرلنگه و بندربوشهر گرفت؛ چرا که انگلستان در این نواحی به خصوص بندر بوشهر، منافع و تأسیساتی داشت. بدین وسیله این خبر از سوی سر آرتور هاردینگ، وزیرمختار انگلیس در تهران به اطلاع دربار ایران رسید تا مقدمات استقبال و پذیرایی از وی فراهم گردد. در بخشی از نامه هاردینگ چنین آمده است:
«محض احترام دولت اعلیحضرت پادشاه ایران، [لرد کرزن] نمی‌خواهند که در ضمن این مسافرت به خلیج فارس، بنادر عمدة ایران واقعه در شمال این دریا را که در آنجا دولت هندوستان مصالح سیاسی و تجارتی عمده دارد، مستثنی بدارند «در ادامه این نامه از دولت ایران خواسته شده است که» به وسیله بروز احترامات مخصوصه و حسن‌نیات خود نسبت به جناب مستطاب اجل فرمانفرما که نمایندة بزرگ اعلیحضرت پادشاه انگلستان در آسیا می‌باشند، در بوشهر و سایر بنادر ایران که دسته کشتی‌های جنگی وارد می‌شود، روابط دوستی خود را با اعلیحضرت پادشاه انگلستان مشهود سازند.».
در این مسافرت کرزن پس از بازدید بخش‌هایی از خلیج فارس به سوی ایران رهسپار و از سه بندر عباس و لنگه و بوشهر بازدید به عمل آورد.
با ورود ناوهای جنگی انگلیس به بندرعباس فرماندار بنادر جنوب ایران از وی استقبال نمود و سخنانی مبنی بر تبریک ورود فرمانفرما از سوی مظفرالدین‌شاه و خرسندی خاطر شاه از مسافرت او و افتخاری که از این مسافرت نصیب ایران شده است و حسن روابط دوستانة دو کشور و اهمیت خلیج فارس از لحاظ بازرگانی هند و ایران، ایراد نمود.
کرزن پس از بازدید از بندرعباس به قصد نواحی جنوبی خلیج فارس حرکت و در شارجه در سخنانی چنین گفت:
«یکی از مقاصد من در این سفر این است که رؤسا و شیوخ اعراب خلیج فارس بدانند که دولت هند همچنان در حمایت و حفظ آنان مصمم است.» وی در ادامه از اقداماتی که از یک قرن پیش دولت هند و دولت انگلیس برای امنیت خلیج فارس و مبارزه با دزدان دریایی و جلوگیری از برده‌فروشی و خرید و فروش غلام و کنیز در این خلیج نموده، سخن گفت.
کرزن در تاریخ 25 نوامبر 1903 میلادی وارد بندر لنگه گردید. وی در این بندر پس از برگزاری مراسم دیدار در نطقی از روابط دوستانه ایران و انگلیس و لزوم گسترش هر چه بیشتر بازرگانی خلیج فارس سخن گفت:
وی سپس به مقصد بازدید از بوشهر روانه آنجا گردید ولی به علت اختلاف‌نظر در چگونگی ورود و پیشواز از لرد کرزن پس از دوشبانه‌روز که در کشتی خود در آب‌های ساحلی بوشهر به سر برد، از پیاده شدن در بوشهر خودداری کرد و با ناراحتی بندر را ترک و رهسپار هندوستان گردید.

نویسنده : دکترمحمد عجم

مشخصات فيزيكی خليج فارس ” بحر الفارسی ”

مشخصات فيزيكی خليج فارس    ” بحر الفارسی “الف : مشخصات فيزيكي

خليج فارس كه امروزه به پيوستگاه و ته آب اروند رود در خرمشهر و بصره تا راس مسندام در شمال عمان اطلاق مي شود در اواسط دوره سوم زمين شناسي حدود 30 ميليون سال قبل در اثر گسترش دهانه شكاف درياي عمان بوجود آمده و از پديده هاي دوران سوم زمين شناسي است كه در حال حاضر 226 هزار كيلومتر مربع پهنا دارد درازاي كرانه اش از دهانه فاو تا بندر عباس 1 هزار و 375 كيلومتر و ميانگين ژرفاي آن 30 متر است و 062%آب هاي سطح كره زمين را در بر مي گيرد در ابتدا وسعت آن بيشتر از دو برابر مساحت فعلي بوده است. اين پهنه آبي قديمي ترين دريايي است كه بشر آن را مي شناخته است بر پايه نقشه هاي تكتونيك خليج فارس جزء كانونهاي زلزله خيز ايران است دانشنامه بريتانيكا در اين خصوص نوشته است ” آخرين حركتي كه خليج فارس در معرض آن قرار داشته و دارد عبارت است از بالا آمدن تدريجی است زلزله در خليج فارس متواتر و گاهي بسيار شديد است.” اين پهنه آبي گاهواره تمدن جهان و از اولين زيستگاههاي بشر محسوب مي شود ساكنان اين دريا كشتي را اختراع و خاور و باختر را به هم پيوند داده اند. در جغرافياي قديم درياي پارس يكي ازبزرگترين دريا ها از 7 دريايي بود كه شناخته شده بود اما اكنون پهنه آبي را كه خليج فارس مي نامند خليجي كه با 1000 كيلومتر مربع طول و بيشتر از 240 كيلومتر مربع عرض متوسط 56% ذخاير نفت جهان را در بر دارد و هنوز هم مهمترين خليج در جهان محسوب مي گردد. خليج فارس با 226 هزار كيلومتر مربع و سعت و 68 ميليارد بشكه ذخيره نفت (56%)كل ذخاير نفت جهان يك آبراه بزرگ و مهم بين المللي است كه از دوره هخامنشيان تا امروز همواره اهميت استراتژيك داشته و بويژه در دوره جنگ جهاني دوم و در دوره جنگ سرد بر اهميت و شهرت جهاني آن افزوده شد و با انقلاب اسلامي ايران و بر هم خوردن معادلات جهاني با بروز سه جنگ موسوم به جنگهاي سه گانه خليج فارس و با توجه به اهميت اقتصادي و جهانگردي كه كشورهاي حاشيه عربي آن پيدا كرده اهميت آن و توجه جهانيان به آن اين منطقه را به مشهورترين نقطه جغرافيايي تبديل كرده است علي رغم فراز و نشيبهاي مختلف تاريخي هنوز هم ايران مهمترين كشور منطقه است كه قسمت اعظم خليج فارس را تحت حاكميت دارد. خليج فارس گرمترين پهنه آبي دنياست ، عريض ترين بخش آن 180 مايل است و عميق ترين نقطه آن 93 متر در 15 كيلومتري تنب بزرگ ، و كم عمق ترين بخش آن در غرب بين 10تا 30 متر است عمق كم خليج فارس باعث شده است كه خشكي مرتب بدرون دريا پيشروي نمايد . در عين شوري زياد آب، 200 چشمه آب شيرين در كف و 25 چشمه كاملاً شيرين در سواحل اين خليج جريان دارد كه همگي از كوههاي زاگرس يا پارس سرچشمه مي گيرند، اروند، كارون، دياله، زاب، جراحي، مند، دالكي و ميناب بزرگترين و پر آب ترين رودهايي هستند كه به خليج فارس مي ريزند. گرماي هوا گاهي در تابستان 50 درجه و برودت آن در زمستان تا 3 درجه گزارش شده است. خليج فارس از نظر منابع طبيعي از غني ترين پهنه هاي آبي جهان است نفت، مرواريد گاز، فسفات، گوگرد ، مرواريد، مرجان، انواع ماهيها و ميگو از جمله ثروتهاي خليج فارس است. بنادر دبي، شارجه، ابوظبي، كويت، بحرين، دوحه ، كيش، بندر عباس، خرمشهر و بصره خليج فارس را به قطب اقتصادي و توريستي جهان تبديل كرده است. خليج فارس از نظر ژيوپلتيك، استراتژيك، نظامي و از تاريخي و فرهنگي يك پهنه آبي مهم و منحصر به فرد در جهان محسوب مي شود. كشفيات باستان شناسي سالهاي اخير در دو سوي سواحل فارسي و عربي خليج فارس ثابت مي كند كه اين پهنه آبي يكي از مهمترين و شايد اولين مركز سكونت انسانها است و گهواره و مرکز تبادل تمدنهای زيادی مانند ايلامی، سومری، آکدی، آشوری، بابلی، مادی، پارسی، يونانی، اسلامی و .. بوده است

 

برگرفته از : » کتاب  خلیج فارس نامی کهن و میراث فرهنگی بشریت چاپ شهریور  1383 – لتو پارت – نشرتوپا-

نوشته دکترمحمد عجم

 

 

خلیج فارس در درازای تاریخ مکتوب

در طول تاريخ، خليج فارس نه تنها بخشي از خاك ايران محسوب مي‌شده و حاكميت آن در دست ايراني‌ها بوده است، بلكه به اذعان تمام منابع تاريخي موجود اين پهنه آبي با عناويني نظير خليج فارس، خليج عجم، درياي فارس و يا بحر فارس شناخته شده است.
نام خليج فارس از جمله نام‌هاي تاريخي است كه از گذشته بسيار دور تاكنون در اسناد، قراردادها و مكاتبات مورد استفاده همه اقوام و ملت‌ هاي دور و نزديك آن، از فارس و عرب، ترك و هندي تا اروپاييان قرار داشته است. از اين رو خليج فارس به عنوان مهمترين گذرگاه نفتي جهان با موقعيت تمدني ايران پيوندي تنگاتنگ داشته و دارد.
با اين حال در دهه‌هاي گذشته برخي از همسايگان در اقدامي كه با روح همزيستي مسالمت‌آميز ملل و فرهنگ‌هاي منطقه ناسازگار بوده است، به جاي استفاده از نام معتبر «خليج فارس»، نام خليج عربي يا خليج را به كار گرفته‌اند و اخيراً نيز علاوه بر كشورهاي عربي پاره‌اي از سازمان‌ها، ارگان‌ها، خبرگزاري‌ها يا مجلات و رسانه‌هاي بين‌المللي به اين نامگذاري مجعول روي آورده‌اند.
با توجه به اينكه كوشش‌هاي ملي‌گرايان افراطي عرب براي تغيير نام «خليج فارس» به «خليج عربي» در سطح بين‌المللي از هيچ گونه پايه و اساس علمي برخوردار نيست، كوشش آنها تنها وحدت واقعي جهان اسلام را به مخاطره مي‌اندازد. بعضي كشورهاي عربي كه در تقابل با ايران به سر مي‌برند، در قبال نام خليج فارس به دنبال منافع خود هستند و در اين بين وحدت جهان اسلام را ناديده مي‌گيرند. اين عمل در شرايطي صورت مي‌پذيرد كه نيروهاي فرامنطقه‌اي حضور روز افزون خود را با استفاده از همين گونه تنش‌ها و اختلافات تثبيت مي‌كنند.
در اين نوشتار ضمن تشريح موقعيت استراتژيكي خليج فارس، به بررسي تبارشناسانه نام خليج فارس و چگونگي شكل‌گيري ادعاهاي واهي اعراب در استفاده از نام جعلي خليج يا خليج عربي خواهيم پرداخت.

جغرافياي طبيعي و راهبردي خليج فارس

خليج فارس، شيار هلالي شكلي است كه بيش از يك چهارم ذخاير فسيلي جهان را در خودجاي داده و از طريق درياي عمان به اقيانوس هند و آب‌هاي آزاد راه مي‌يابد. اين خليج طولي نزديك به 900 كيلومتر و پهنايي نزديك به 240 كيلومتر دارد و در كشاله و چين‌خوردگي‌هاي پست و فرو افتاده جنوب زاگرس پديد آمده است.
خليج فارس به عنوان شعبه‌اي بزرگ از اقيانوس هند كه بر سر راه كليه خطوط دريائي در مشرق عدن واقع شده است، مانند دالاني است كه بين 24 دقيقه 30 درجه عرض شمالي و 48 دقيقه 50 درجه طول شرقي واقع شده است. حدود آن از شمال و شمال خاوري به سواحل ايران، از شرق به درياي عمان، از جنوب و غرب به شبه جزيره عربستان محدود است. رودخانه‌هاي دجله و فرات و كارون و كرخه كه از جبال ارمنستان و تركيه سرچشمه گرفته‌اند، به انضمام رودخانه‌هاي جراح، هنديان و رودهاي كوچك ديگر به اين دريا مي‌ريزند.
آبهاي خليج فارس كم عمق و زير بستر آن داراي منابع نفت و گاز (هيدروكربن) فراوان است. اين عمق در دهانه خليج 70 تا 90 متر است و هر قدر به طرف بالاي خليج مي‌رود كمتر مي‌شود و به مسافت 90 كيلومتري تا دهانه شط به 30 متر مي‌رسد. عمق خليج فارس در بيشتر موارد از 50 متر تجاوز نمي‌كند و حداكثر عمق آن به حدود صد متر مي‌رسد. اين امر به سادگي امكان حفاري و استخراج منابع آن را فراهم مي‌سازد. در صيدگاه‌هاي مرواريد عمق خليج فارس كمتر از 36 متر است. مساحت خليج فارس 97 هزار مايل مربع است و طول آن از سواحل عمان تا رأس دريا در حدود 50 مايل و عرض آن در مناطق گوناگون ميان 29 تا 180 مايل است.1
حاشيه خليج فارس شامل كشورهاي ايران، عراق، كويت، بحرين، عربستان، قطر، امارات و عمان مي‌شود و در اين بين بيشترين ساحل خليج فارس كه قابليت كشتيراني نيز دارد، تحت حاكميت ايران مي‌باشد.
خليج فارس به مثابه يك راه آبي و دريايي از آغاز تاريخ موقعيت برجسته سياسي داشته است و به نوعي خاستگاه تمدن‌هاي بزرگ خاور باستان با پيشينه‌اي چند هزار ساله است. از قرن‌ها پيش عيلامي‌ها از بندر بوشهر و جزيره خارك براي سكنا و كشتيراني و حكمفرمايي بر سواحل خليج فارس و بازرگاني با هند غربي و دره نيل استفاده مي‌كردند.
اكثر مورخان يوناني ـ از جمله هرودوت ـ معتقدند كه بابلي‌ها وسائل مورد نياز خود را كه از عربستان و هندوستان تهيه مي‌كردند، از طريق خليج فارس حمل مي‌نمودند. به لحاظ موقعيت سوق‌الجيشي نيز بابل در حوالي خليج فارس در كنار دجله و فرات قرار گرفته بود و سه درياي فارس، هند و اسود را به هم مرتبط مي‌ساخت. همچنين هرودوت و استرابون تأكيد مي‌كنند كه در اين نواحي مراكز مهم تجارتي وجود داشته است. 2
هم اكنون نيز خليج فارس مهم‌ترين آبراه بين‌المللي جهان است كه بيش از 50 درصد انرژي جهان در آن نهفته است . 3 خليج‌فارس و كشورهاي ريز و درشت پيرامون آن (ايران، عراق، كويت، عربستان سعودي، بحرين، قطر، امارات متحده عربي و عمان) نزديك به 10 درصد ازگستره 44 ميليون كيلومتر مربع قاره ‌آسيا را در بر مي‌گيرند.
خليج فارس در مقام محل و معبر مبادله كالا و تجارت ميان شرق و غرب؛ نه تنها از زمان‌هاي دور صحنه رقابت و كشمكش‌هاي ملل ذينفع و متجاوزان و استعمارگران بوده است بلكه هميشه و بيش از هر درياي ديگري مورد توجه علماي معرفه‌الارض و باستان‌شناسان و مورخان و جغرافيا نويسان قرار داشته است.

پيشينه تاريخي

بنابر مدارك متقن، خليج فارس از هزاران سال پيش نه توسط ايرانيان، بلكه توسط ملت‌هايي كه با ايرانيان مراوده داشته‌اند، از جمله يونانيان و روميان با عنوان «درياي پارسي» ناميده شده است. عرب‌هانيز قرن‌ها آن را «خليج‌فارس» يا «بحر فارس» ناميده‌اند. خليج فارس با همين نام طي هزاران سال گذشته شناخته شده و تمامي كشورها و اقوام مختلف از جمله اعراب از اين نام استفاده كرده‌‌اند.
تمام متون قديمي جغرافي جهان از نقشه‌هاي هكاتايوس و بطلميوس تا آثار جغرافيدانان و جهانگردان مسيحي و مسلمانان، شعبه‌‌اي بزرگ از اقيانوس هند را كه از جنوب ايران به موازات بحر احمر تا قلب دنياي قديم پيش رفته است، خليج فارس يا درياي فارس ناميده‌اند.
از سده‌هاي هفتم و هشتم پيش ميلاد تمام عالمان از جمله آناكسي ماندر، هكاتوس، هرودوت، اراتوستن، هيپارك، پومپوني مله، كراتس مالوس، استرابون، بطلميوس، مايكروپيوس، ايزيدورسويلي، محمد‌بن موسي الخوارزمي، ابوزيد بلخي، ابن سرابيون، ابن رسته، ابن فقيه، قدامه، ابن فضلان، ابن خردادبه، مسعودي، استخري، ابن حوقل، مقدسي، ناصرخسرو، ادريسي، جيحاني، فرازي، بيروني، ابن جبير، ياقوت، قزويني، مستوفي، ابن بطوطه، حافظ، شرف‌الدين علي يزدي، ابوالغازي و … درياي جنوبي ايران را تحت اسامي و عناويني نظير خليج فارس، خليج پارس، درياي فارس، بحرالفارس، بحر فارس، سينوس پرسيكوس،4 ماره پرسيكوس،5 گلف پرسيك،6 پرژن گلف (گالف)، 7 پرزشير گلف، پرسيس8 ياپرسيكوس،9 ناميده‌اند.
بررسي و بازنمود اوضاع و احوال اجتماعي،‌سياسي و اقتصادي خليج فارس و جزاير آن پس از اسلام تا برهه تجاوز پرتغالي‌ها و تشريح وضعيت آن از عصر صفويه تا امروز مبحثي عظيم مي‌طلبد كه از حوصله اين نوشتار خارج است. در ادامه به بررسي سنديت نام خليج فارس از ميان منابع تاريخي ـ جغرافيايي ايراني، يوناني، اسلامي، غربي و اسناد حقوقي خواهيم پرداخت.

1ـ منابع ايراني:

خليج فارس طبق اسناد موجود از هزاره هشتم پيش از ميلاد مورد استفاده تجاري و نظامي ملل دنياي قديم قرار گرفته است. در سنگ نبشته داريوش هخامنشي در مصر متعلق به سال 518 تا 505 پيش از ميلاد، كه هنگام حفر كانال سوئز به دست آمده است، در عبارت «درايه تپه هچا پارسا آيي تي هني» به معناي دريايي كه از پارس مي‌رود يا سر مي‌گيرد، نام درياي پارس آمده است.
ايرانيان در روزگار هخامنشي اين دريا را «پارسا درايا» يا درياي پارس مي‌خواندند. در كتيبه‌هايي كه از داريوش در تنگه هرمز نيز يافت شده، عبارتي پيرامون دريايي كه از «پارس‌رود» سرچشمه مي‌گرفته است به چشم مي‌خورد.
در كتاب حدود العالم به عنوان قديمي‌ترين كتاب جغرافيا به زبان فارسي كه حدود هزار سال قبل تأليف شده است آمده است: «خليج پارس از حد پارس برگيرد، با پهناي اندك تا به حدود سند.»
مي‌توان گفت از هنگامي كه بشر تاريخ‌نويسي را آغاز كرد درياي جدا كننده فلات ايران از شبه جزيره عربستان را «درياي فارس» يا «خليج فارس» ناميده است. و در هيچ يك از اين ادوار تاريخي نام ديگري به آن نهاده نشده است.

2 ـ منابع يوناني

طبق نوشته مورخان و جغرافي نگاران يوناني كه پيش از ميلاد مسيح مي‌زيسته‌اند چون هرودت (484 ـ 425 ق. م) كتزياس (445ـ 380 ق. م)، گزنفون (430 ـ 352 ق. م) استرابن (63 ق. م ـ 24 م)، يونانيان نخستين ملتي هستند كه به اين دريا نام پرس و به سرزمين ايران پارسه، پرساي، ‌پرس‌پوليس، يعني شهر يا مملكت پارسيان داده‌اند.
نئارخوس، سردار مقدوني نيز موجب اشتهار درياي مكران و پارس شده است.وي در سال 326 ق . م به دستور اسكندر مقدوني‌، از رود سند گذشت و درياي مكران و خليج فارس را با كشتي طي كرد و تا دهانه آن پيش رفت.
«هكاتيوس هلطي» از علماي قديم يونان و ملقب به پدر جغرافيا در سال 475 قبل از ميلاد از نام درياي پارس استفاده كرده است. در نقشه‌هاي باستاني از قول هرودوت و گزنفون به اين دريا، درياي پارس10 اطلاق شده است.
كلوديوس پتوله مااوس (بطلميوس)، جغرافي‌نگار، نقشه‌نگار و رياضي‌‌دان مشهور قرن دوم ميلادي، در كتاب جغرافياي عالم كه به زبان لاتين نگاشته شده، و هم‌چنين در نقشه‌اي كه كشيده، از خليج فارس با نام پرسيكوس سينوس ياد كرده است.
«كوين توس كوروسيوس روفوس» مورخ رومي كه در قرن اول ميلادي مي‌زيسته اين دريا را درياي پارس يا آبگير فارس خوانده است. همچنين در كتاب‌هاي جغرافيايي لاتين، آب‌هاي جنوب ايران (درياي مكران و خليج فارس) را ماره پرسيكوم يعني درياي پارس نوشته‌اند.
بنابراين مورخان و جغرافي‌نگاران يوناني پيش از ميلاد در شرح وقايع تا سده 7 ق. م يعني سقوط حكومت عيلام و تشكيل حكومت ماد و روي كار آمدن هخامنشيان درياي مكران و خليج فارس را درياي پارس مي‌خواندند.

3ـ منابع اسلامي

پس از فتح ايران توسط اعراب در سده هفتم پس از ميلاد، تلاشي براي تغيير نام «درياي پارسي» صورت نگرفت. اعراب مسلمان، عموماً اين خليج را«بحرالفارسي» (درياي پارسي) مي‌ناميدند و اين نام از سوي امپراتوري‌هاي ايراني، ترك و عربي هم كه در 1200 سال بعد منطقه را تحت سلطه خود داشتند مورد احترام قرار گرفت.
محققان اسلامي نظير استخري، مسعودي، بيروني، ابن حقول، مقدسي، مستوفي، ناصرخسرو، الطاهرين مطهر المقدسي (بشاري)، ابوالقاسم بن محمدبن حوقل و … كه مطالعه در اطراف اين درياي ايراني را تا قرن 15 ادامه دادند، در اثار و نوشته‌هاي خود از آب‌هاي جنوب ايران به نام‌هاي بحر فارس، البحر الفارسي، بحر مكران، الخليج الفارسي و خليج فارس ياد كرده‌اند. حتي از اين جغرافي‌دانان نقشه‌هايي موجود مي‌باشد كه اقيانوس هند را البحر الفارسي نام گذارده‌اند.
جغرافي‌دانان عرب و اسلامي اين نام را از دو تمدن باستاني گرفتند و همزمان مورد استفاده قرار دادند. بدين ترتيب كه «پارسا دراياي» ايراني را «بحر فارس»11 و «سينوس پرسيكوس»12 يوناني را «خليج فارس» مي‌ناميدند و حتي منظور از دو دريا در سوره‌الرحمن قرآن مجيد را نيز همان درياي فارس و درياي متوسط مي‌‌دانستند.
ابوعلي احمد بن عمر معروف به ابن رسته در كتاب الاعلاق النفسيه كه در سال 290 هجري به رشته تأليف درآورده،‌ تصريح مي‌كند: «فاما البحر الهندي يخرج منه خليج الي ناحيه فارس يسمي الخليج الفارسي». «اما از درياي هند خليجي بيرو مي‌آيد به سمت سرزمين فارس كه آن را «خليج فارس» مي‌نامند.» 13
به گفته جرجي زيدان تاريخ‌دان عرب، «بحر فارس» محدود به آب‌هايي مي‌شود كه دنياي عرب را دور مي‌زند. جرجي زيدان مي‌گويد: «بحرفارس ـ ويراد به عندهم كل البحور المحيطيه ببلاد العرب من مصب ماء دجله في‌العراق الي ايله فيدخل فيه مانعبر عنه اليوم بخليج فارس و بحرالعرب و خليج عدن و البحر الاحمر و خليج العقبه…». «درياي فارس ـ نزد آنان مقدم بر همه درياهايي كه سرزمين‌هاي عرب از مصب آب دجله گرفته تا ايله را احاطه مي‌كند، به عنوان درياي فارس تعبير مي‌شده و از آن جمله است آنچه را كه ما امروز از آن به «خليج فارس» و درياي عرب و خليج عدن و درياي سرخ و خليج عقبه تعبير مي‌شده و از آن جمله است آنچه را كه ما امروز از آن به «خليج فارس» و درياي عرب و خليج عدن و درياي سرخ و خليج عقبه تعبير مي‌كنيم».14
محمد عبدالكريم صبحي نيز در كتاب «علم‌الخرائط» در نقشه‌هايي كه با ترجمه عربي نقل كرده است، درياي جنوب ايران را «الخليج الفارسي» و «بحر فارس» ناميده است. 15
نقشه‌هاي فراواني كه از اين قرون در دست است، علاوه بر تأكيد و تأييد نام خليج فارس، دگرگوني ياد شده در تغيير نام بحر فارسي و دگرگوني در دايره شمول اين نامها را ترسيم مي‌كنند.

4ـ منابع غربي:

بيشتر كساني كه در مورد درياي پارسي و درياي مكران مطلب نوشته‌اند بيگانگان و به ويژه انگليسي‌ها بوده‌اند، زيرا به لحاظ موقعيت ويژه‌اي كه در اين منطقه داشته‌اند كوشيده‌اند تا حقيقت نهفته بماند و نام‌هاي جعلي و ناقص جاي اسامي درست را بگيرد. اما منابعي از ‌آن‌ها بجاي مانده است كه بر صراحت نام خليج فارس تكيه مي‌كنند.
در سال 1892، لرد كرزن، وزير خارجه انگلستان، در كتاب «ايران و قضيه ايران» مكرراً به نام خليج فارس اشاره كرده است.
ويليام راجرز، وزير امور خارجه وقت ايالات متحده آمريكا، در گزارش مورخه 1971 ميلادي خود در مورد سياست خارجي اين كشور از نام خليج فارس استفاده كرده است.
در فرهنگهايي كه به زبانهاي مختلف تدوين و چاپ شده است، از جمله فرهنگهاي آلماني، انگليسي، امريكايي،‌فرانسوي، تركي و … خليج فارس نيز به همين نام آورده شده است.
امروزه در ميان‌آثار اعراب نيز بحر فارس به فراموشي سپرده شده و از تركيب خليج فارس استفاده مي‌شود. يكي از معروف‌ترين دايره‌المعارف‌هاي دنيا يعني المنجد، سند قاطعي براي مراجعه است كه از تركيب خليج فارس بهره برده است.

5ـ اسناد حقوقي

الف ) اسناد
دلايل و مستندات حقوقي معتبري درباره اصالت نام خليج فارس وجود دارد كه به قرن 16 ميلادي باز مي‌گردد. طي سالهاي 1507 تا 1560 در كليه موافقت‌هايي كه پرتغال، اسپانيا، بريتانيا، هلند، فرانسه، آلمان با دولت ايران داشتند حتي در متون عربي نيز از عبارت «خليج الفارسي» و در متن انگليسي «پرشين گلف» استفاده شده است.
از جمله اين اسناد استقلال كويت است كه ميان امير اين كشور ونمايندگان بريتانيا منعقدشده است. اين سند كه توسط عبدالسالم الصباح نيز امضا شده است، چنين آغاز مي‌شود: «حضرت صاحب الفخامه الفخيم السياسي لصاحبه اجلاله من الخليج فارسي المحترم …»
ب ) سازمان ملل متحد:
سازمان ملل متحد تا به حال دو بار نام تاريخي و اصيل اين آبراه را «خليج فارس» اعلام كرده است. سازمان ملل خليج فارس را نامي تازه مي‌داند كه از آغاز قرن بيستم جانشين نام كهن درياي پارس شده و بيش از درياي فارس مورد استفاده قرار گرفته است.
دبيرخانه اين سازمان در سند مورخ 5 مارس سال 1971 ميلادي و يادداشت (AD311/GEN) به دولت ايران يادآور مي‌شود كه بنابر عرف جاري در دبيرخانه سازمان ملل متحد در اسناد و نقشه‌هاي جغرافيايي، منطقه آبي بين ايران از سمت شمال و خاور و تعدادي از كشورهاي عربي از سوي جنوب و باختر به نام خليج فارس ناميده مي‌شود،‌و اين بنا بر عرف قديمي انتشار اطلس‌ها و فرهنگهاي جغرافيايي است.
دومين بيانيه به تاريخ دهم آگوست 1984 ثبت شده است و در هر موقعيت، همه 22 كشور عربي نيز اسناد سازمان ملل را امضا كرده‌اند.
اين دبيرخانه همچنين بابت اشتباهاتي كه سازمان ملل در برخي اسناد در به كار بردن نام خليج فارس مرتكب شده، عذرخواهي كرده آن را اشتباه سهوي دانسته (سند 26 ژوئن 1991 ميلادي در سازمان ملل) و از كارگزاران سازمان خواسته است كه همواره اين موضع ايران را در نظر داشته باشند. ضمن اينكه كنفرانس ساليانه سازمان ملل درباره هماهنگي در مورد نام‌هاي جغرافيايي نيز هر سال بر نام خليج فارس تأكيد كرده است.

ادعاهاي واهي

چندين دهه از كوشش‌هاي برنامه‌ريزي شده اعراب براي تغيير نام تاريخي خليج فارس مي‌گذرد. آبراهي كه ايران را از شبه جزيره عربستان جدا مي‌سازد بر اساس تمام اسناد تاريخي‌ـ جغرافيايي، نقشه‌هاي موجود از يونان باستان تا دوره معاصر و همچنين بيانيه‌هاي سازمان ملل متحد، «خليج فارس» نام دارد و حتي در تمام نوشته‌ها و نقشه‌هاي عربي كه پيش از دهه 1960 به چاپ رسيده است از عنوان «الخليج الفارسي يا بحر فارس» استفاده شده است. صحت ادعاي فوق حتي در بخشي از سرود ملي قديمي مصر نيز ديده مي‌شود كه در آن از خليج فارس ياد شده و مرزهاي اعراب را از خليج فارس تا درياي مديترانه ترسيم نموده است: «حدود نامن الخليج الفارسي حتي بحر الابيض.»
موضوع تغيير نام خليج فارس از دهه سوم قرن بيستم به دنبال سياست فارسي‌زدايي انگليسي‌ها در منطقه خليج فارس مطرح شد. هدف اصلي سياست ياد شده توسعه سرزمين انگلستان در منطقه خليج فارس بود مانع اصلي اين سياست را بايد هويت ايراني دانست كه ساليان دراز بر منطقه خليج فارس سايه افكنده بود. 16
اصطلاح «خليج عربي» براي اولين بار از سوي يك ديپلمات بريتانيايي در منطقه خليج فارس عنوان شد. «سرچارلز بلگريو» كه بيش از سه دهه نماينده سياسي دولت بريتانيا در خليج فارس بود، پس از مراجعت به لندن درسال 1345 هجري خورشيدي كتابي درباره سواحل جنوبي خليج فارس منتشر كرد و در آ‌ن براي نخستين بار از عنوان تازه و جعلي خليج عربي استفاده نمود. چارلز بلگريو در كتاب خود با عنوان «ساحل دزدان» ـ نامي كه پيشتر به سواحل جنوبي خليج فارس اطلاق مي‌شد ـ ادعا نموده بود كه اعراب علاقه‌مندند خليج فارس را خليج عربي بنامند. بدين ترتيب بلافاصله پس از انتشار كتاب،‌استفاده از اصطلاح جعلي خليج عربي در مطبوعات آغاز شد و پس از چندي در مكاتبات رسمي كشورهاي حاشيه خليج فارس،‌ نام خليج عربي17 به جاي خليج فارس18 نشست.
اگر چه دولت ايران در همان زمان در قبال اين عمل واكنش نشان داد و از قبول محموله‌هايي كه نام «خليج عربي» را به خود داشت خودداري مي‌نمود، اما ديپلمات بريتانيايي ـ در راستاي سياست قديمي تفرقه بيانداز و حكومت كن ـ كار خود را كرده بود و اعراب را با واژه تازه‌اي آشنا نموده بود كه بيش از پيش به جنگ لفظي عرب و عجم دامن مي‌زد. از اين رو دولت‌هاي حاشيه‌اي خليج فارس تبليغات سياسي، مكاتبات ديپلماتيك و محور برنامه‌هاي آموزشي خود را بر نام خليج عربي متمركز نمودند.
در اقدامي ديگر از سوي انگليسي‌ها، روزنامه تايمز لندن در سال 1962 در يكي از مقالات خود از خليج عربي به جاي خليج فارس استفاده كرد و از آن زمان به بعد برخي از دولت‌ها و شيخ‌نشينان عرب با خريدن روزنامه‌نگاران و خبرنگاران خارجي و يا با پرداخت مبالغ هنگفت به چاپ نقشه‌هايي كه خليج فارس را خليج عربي نشان مي‌داد مبادرت نمودند. اين تحركات ابتدا از سوي چهره‌هايي چون عبدالكريم قاسم در عراق و سپس توسط جمال عبدالناصر رهبر جنبش ملي جهان عرب در مصر ادامه يافت.
در سال 1958 سرهنگ عبدالكريم قاسم با كودتايي در عراق به حكومت رسيد و پس از مدتي داعيه‌دار رهبري جهان عرب گرديد. در راستاي چنين انديشه‌اي از تاكتيك دشمن‌تراشي براي تحريك احساسات عمومي ملي سود جست و براي نخستين بار «خليج فارس» را به نام جعلي «خليج عربي» خواند. قاسم كه با اين عمل قصد داشت با مطرح نمودن ايران به عنوان دشمن اصلي اعراب، توجه جهان عرب را از قاهره به بغداد جلب كند و به رهبري خود در جهان عرب دامن زند، با شكست مواجه شد. به شهادت اسنادي كه در همان دوران در عراق و حتي از سوي دانشگاه بغداد چاپ و منتشر شد، ‌قاسم حتي نتوانست توجه مقامات رسمي دانشگاهي عراق را نيز به خود جلب نمايد.
سرهنگ جمال عبدالناصر رهبر جنبش ملي جهان عرب در مصر كه در نظريه وحدت عربي خود، دنياي عرب را از اقيانوس اطلس تا خليج فارس «من المحيط الاطلسي الي الخليج الفارسي» ناميده بود، ديري نپائيد كه با اوج‌گيري هياهو و جنجال پان عربيسم خود،19 و براي سرپوش گذاشتن بر شكست‌‌هاي اعراب از اسرائيل20 از نام ساختگي خليج عربي سود جست. ناصر با طرح چنين سياستي دو هدف عمده را پيگيري مي‌كرد. نخست زنده كردن تعصبات نژادي اعراب و سپس رويارويي با شاه ايران كه با اسرائيل روابط خوبي برقرار كرده بود.
دولت ناسيوناليست مصر كه با دامن زدن به چنين مسائلي سعي در قوام و دوام بخشيدن به اتحاديه عرب داشت، از شيخ نشين‌هاي بحرين، قطر، دوبي، ابوظبي، شارجه و سلطان‌نشين عمان نيز درخواست نمود كه در راه ‌آرمانهاي مشترك ملت عرب و رفاه عمومي منطقه با جمهوري عربي متحده21 همكاري نمايند. از اين رو در 23 مرداد 1342 كميسيون اتحاديه عرب در شيخ‌نشين‌هاي خليج فارس براي نخستين بار نام خليج عربي را در يك سند رسمي ذكر نموده و به دنبال آن اتحاديه عرب تصميم گرفت اين نام مجعول را در برنامه‌هاي درسي كليه كشورهاي عضو اتحاده و مكاتبات رسمي به كار گيرد. 22
با اين حال مقاصد اعراب از تغيير نام خليج فارس فراتر مي‌رفت و شامل استان نفت‌خيز خوزستان نيز مي‌شد كه آن را عربستان مي‌ناميدند. اعراب خوزستان را بخشي از سرزمين عربي مي‌دانستند كه رضاشاه با حمايت و پشتيباني انگلستان از چنگ اعراب خارج ساخته است در اين راستا در 11 دسامبر 1964 كنفرانس حقوق دانان عرب، خوزستان را جزو لاينفك ميهن عربي دانست و در 10 نوامبر 1965 رژيم بعثي سوريه اين ادعا را پذيرفت و از آن پشتيباني كرد. 23 در واقع پشت كلمه خليج عربي، جزاير عربي، خوزستان عربي (عربستان)، حكم فرمايي بر تنگه هرمز و تبديل كردن ايران به زائده جهان عرب نهفته بود.24
اگر چه تلاشهاي ناصر برخي از سياستمداران عرب را نيز با وي همراه كرده بود اما در نهايت نتيجه دلخواهي در پي نداشت. زيرا رستاخيز عرب آنطور كه ناصر در روياي خود مجسم كرده بود، با واقعيات فاصله‌هاي زيادي داشت. علت اصلي آن نيز عدم انسجام و يكپارچگي دولت‌هاي عربي بود. در واقع ملتي كه ناصر از آن دم مي‌زد، چيزي جز تخيل نبود.25
تلاش‌هاي قاسم و ناصر در جهان عرب با قدرت يافتن صدام حسين در عراق بار ديگر توسط او ادامه يافت. صدام كه در وهله نخست صدها ميليون دلار هزينه كرده بود تا با كمك گروهي روزنامه‌نگار، دانشگاهي، ناشر و مركز نقشه‌سازي، نام خليج فارس را تغيير دهد؛ در پي وقوع انقلاب اسلامي در ايران دست به تجاوز به خاك ايران زد. هشت سال جنگ تحميلي كه با ادعاهاي واهي صدام مبني بر حاكميت بر اروند رود و عربي خواندن خوزستان و شهرهاي ديگر ايران آغاز شده بود، در نهايت با شكست عراق خاتمه يافت. در واقع نتيجه عملي اين تجاوز، افزايش حساسيت ايرانيان بر نام خليج فارس بود كه در پي آن ايرانيان استفاده از نام خليج عربي را نوعي ستيز با ايرانيت و تجاوز به تاريخ ايران قلمداد نمودند.
پس از جنگ دوم خليج فارس و تهاجم عراق به كويت در سال 1991، نفوذ نظامي ايالات متحده بر منطقه بيشتر شد و ديري نپائيد كه امريكايي‌ها براي مقابله با جمهوري اسلامي ايران به رودر رويي كشورها و شيخ‌نشين‌هاي ساحل جنوبي خليج فارس با ايران دامن زدند. از اين رو شيخ‌نشين‌هاي شارجه و ابوظبي در مقابل ايران قرار گرفتند و به طرح ادعاهاي واهي نسبت به مالكيت جزاير سه گانه (ابوموسي، تنب كوچك و تنب بزرگ) پرداختند. شيخ زايد بن سلطان آل نهيان، صدها ميليون دلار براي تغيير نام خليج فارس و ترديد آفريدن بر مالكيت مطلق ايران بر جزاير سه گانه هزينه كرد ولي گذشت زمان به او نشان داد كه در اين زمينه به موفقيتي دست نخواهد يافت. اگر چه ادعاي «شوراي همكاري خليج فارس» در بيست و پنجمين نشست سران كشورهاي عرب حاشيه خليج فارس در بحرين نام شوراي همكاري كشورهاي خليج فارس را به شوراي همكاري كشورهاي خليج عربي (مجلس التعاون لدول الخليج العربيه) تغيير دادند؛26 اما به نظر مي‌رسد سياست ايراني‌زدايي و فارسي ستيزي اعراب، با توجه به تعلق بيش از نيمي از خليج فارس و حساس‌ترين نقاط استراتژيك و ژئواكونوميك آن به ايران راه به جايي نخواهد برد. در واقع همانگونه كه تلاش براي كنار گذاردن و يا ناديده انگاشتن ايران از ساختار امنيتي منطقه بي‌ثمر مي‌باشد، تغيير نام خليج فارس نيز ناممكن مي‌نمايد.
با اين حال نبايد از خاطر برد كه اعراب در طول ساليان و دهه‌هاي اخير تبليغات گسترده‌اي را به منظور تغيير نام خليج‌فارس آغاز كرده‌اند. آنها در حالي نام شركتهاي هواپيمائي، روزنامه‌ها، مجلات، شركتها و بسياري از چيزهاي ديگر را بنام خليج يا خليج عربي تغيير داده‌اند كه نام «خليج پارس» در برگيرنده هزاران سال تاريخ است و عدم استفاده از آ‌ن، بي‌ارزش ساختن پيشينه و تمدن‌هايي است كه پيرامون آن باليده‌اند.
به كار بردن نام جعلي «خليج عربي» به جاي «خليج فارس»،‌عنوان «شيخ شعيب» براي «جزيره لاوان»، «قيس» براي جزيره‌ي «كيش» ـ و «شط‌ العرب» براي «اروند رود» از جمله مواردي است كه عليرغم مسلمان بودن مردم منطقه، به منازعات هويتي و قومي ميان كشورها دامن مي‌زند. زيرا تغيير نام‌هاي كهن جغرافيايي، تحريف واقعيت‌هاي تاريخي و جعل هويت‌هاي موجود است.

منبع » کتاب  خلیج فارس نامی کهن و میراث فرهنگی بشریت چاپ شهریور  1383 – لتو پارت – نشرتوپا- محمد عجم

سند مهمی برای توجه سنیهای عرب ، پیامبر اسلام از بحر فارس سخن گفته است: حیوانی عجیب در دریای فارس

قــــــــــــــــــــــال رســــــــــــــــــــــول اللـــــــــــــــــــــــــــــــــــه : 

» في بحر فارس ما هو في بحر الروم ما هو « آن (دجال وحیوان دریایی) در بحر فارس وروم وجود ندارد.

این حدیث درسه منبع آمده است:

محمدبحر فارس

محمد بحر فارس1.jpg

محمدبحرفارس2

 

بیش تر از 70 نفراز مفسران مشهور  قرآن  به  عبارت ” بحر فارس”  اشاره کرده اند و حتی بعضی موقعیت جغرافیایی آنرا مفصلا توضیح داده اند  اما حدیث زیر سخن و حدیث محکم خود پیامبر ص است.

انتشار سند بسیار مهم نام خلیج فارس در حدیث  محکم پیامبر(ص) از مسند ابی یعلی الموصلی البغدادی جلد 4 ص 120  حدیث شماره  2146 .

 persiangulf-younus

با تحقیق و پژوهش در باب اسناد خلیج فارس در منابع عربی اهل سنت احادیثی از پیامبر(ص) را میتوان پیدا کرد از جمله ، حدیثی که پیامبر اسلام 3 بار نام  بحرفارس را بر زبان آورده است.

مسند الموصلی  توسط انتشاراتی دارالثقافة العربیة در سال 1412 ه. ق در دمشق  باز  چاپ شده  است.

نویسنده این کتاب در بین سال های 210 تا 308 هجری قمری زندگی می کرده است در این کتاب حدیثی را به نقل از جابر ابن عبدالله انصاری از پیامبر اکرم (ص) آورده که پیامبر(ص) در طول حدیث نام “بحر فارس” را گفته اند. این حدیث در صفحه ی 120 از جز چهارم کتاب مسند ابی یعلی الموصلی البغدادی آمده است. ایشان از بزرگان علم حدیث نزد اهل سنت میباشند.

page1-399px-مسند_أبي_يعلى_الموصلي_ق.pdf مسند ابویعی

در این حدیث پیامبر اکرم در جمع اصحابشان در خصوص دجال و حیوانی دریایی صحبت فرموده اند و ترجمه فارسی این حدیث این است که ”هیچ دروازه ای در مدینه نیست مگر اینکه فرشته ای با شمشیرهای بیرون آورده شده از ورود دجال ممانعت کند، و مکه هم همینطور” در ادامه می فرمایند:

«ثم قال : فی بحر پارس ما هو فی بحر روم ما هو ثلاثه» یعنی دجال  و آن حیوان دریایی در بحر فارس و دریای روم ( مدیترانه )  وجود ندارد و سه مرتبه این را تکرار می کنند و سپس سه مرتبه کف داست راست خود را به کف دست چپ خود می زنند. در پایان هم درجه حدیث مشخص شده که نوشته شده رجاله، رجال الصحیح به این معنا که فرد نقل کننده حدیث صحیح است.

در ذیل صفحه ی 120 نیز به صحیح بودن این حدیث اشاره شده است. این مطلب حدیث شماره 2146  مسند الموصلی است  اصل عربی آن چنین است:

 2146 – حدثنا واصل بن عبد الأعلى ، حدثنا ابن فضيل ، عن الوليد بن جميع ، عن أبي سلمة ، عن جابر ، قال :

قام رسول الله صلى الله عليه وسلم ذات يوم على المنبر فقال : « إنه بينما أناس يسيرون في البحر فنفد طعامهم ، فرفعت لهم جزيرة فخرجوا يريدون الخبز فلقيتهم الجساسة (1) – قلت لأبي سلمة : وما الجساسة ؟ قال : امرأة تجر شعر رأسها – قالت لهم : في هذا القصر خبر ما تريدون فأتوه ، فإذا هم برجل موثق فقال : أخبروني ، أو سلوني أخبركم فسكت القوم ، فقال : أخبروني عن نخل بيسان وأريحيا – أو أريحا – أأطعم ؟ قالوا : نعم ، قال : فأخبروني عن حمأة زغر هل فيها ماء ؟ قالوا : نعم . قالوا : هو المسيح تطوى (2) له الأرض فيسلكها في أربعين يوما إلا ما كان من طيبة ، فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم : » ألا وإن طيبة هي المدينة ما من باب من أبوابها إلا ملك صالت سيفه يمنعه منها ،

persian gulf national day delhi

وبمكة مثل ذلك    « ثم قال : » في بحر فارس ما هو في بحر الروم ما هو « .

فقال لي أبو سلمة : إن في هذا الحديث شيئا ما حفظت قال : شهد جابر بن عبد الله أنه ابن صياد قلت : فإنه قد مات ، قال : وإن مات . قلت : فإنه أسلم ، قال : وإن أسلم ، قلت : فإنه قد دخل المدينة ، قال : وإن دخل المدينة
__________
(1) الجساسة : الدابة التي تتجسس وتجمع الأخبار للدجال
(2) تطوى : تتقارب

. سندی که  اخیرا در روز ملی خلیج فارس  هم مورد توجه رسانه ها  قرار گرفت.  بیش از 1 میلیارد مسلمان اهل سنت  اصالت آن را قبول دارند. باید به روشنی به حاکمان عرب دست نشانده حوزه جنوب خلیج فارس که تفکرات پان عربیسمی دارند و به صراحت تاریخ و تمدن منطقه را در جهت ایجاد اختلاف و انشقاق جعل میکنند باید گفت اگر مدعی اسلام هستید، این حدیث از بالاتریم مقام انسان های عالم نقل شده و باید آنرا بپذیرید و از نام صحیح بحر فارس یا دریای پارس یا خلیج فارس استفاده کنید و اگر هم مسلمانی را به یدک میکشید و به اسلام اعتقادی ندارید و مطیع اوامر استعمار انگلیس هستید بایستی به هزاران برگ سند و نقشه با قدمت بیش از 2000 سال احترام بگذارید تا شآن و منزلت انسانی اولیه شما زیر سوال نرود.

حدود 70 مفسر قران در تفسیر 6 آیه قران از بحر فارس بنوعی سخن گفته اند اما حدیث زیر سخن و حدیث محکم خود پیامبر است به اعتراف اهل سنت.

  • estakhri persian gulf bahre fars
  • حضرت محمد:

» في بحر فارس ما هو في بحر الروم ما هو « آن (دجال وحیوان دریایی) در بحر فارس وروم وجود ندارد

بحرین (دو دریا)، مفهومی است که پنج بار در قرآن (یک بار در حالت رفع، فاطر، ۱۲) آمده است. … مفسران شیعه  سنی ودانشمندان مسلمان این مفهوم را به چندین وجه تفسیر کرده‌اند، همگی یک وجه تفسیر آن را   را محلّ التقای بحر فارس و بحر روم دانسته‌اند. در مورد سورهای زیر نیز بعضی اشاره به بحر فارس کرده اند  ( 1 ) ابراهیم : 32 .
( 2 ) النحل : 14 – 15 .
( 3 ) الفرقان : 53 .
( 4 ) النمل : 61 .
( 5 ) فاطر : 12 .
(6 ) الجاثیة : 12 .
( 7) الطور : 6 .
(8 ) الرحمن : 19 – 24 .
( 9 ) الملک : 30     (۱۰  ) الشورى : 22 – 25 .
( ۱۱) المرسلات : 27 .

 گفتنی است که در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید هم نام بحر فارس آمده است . عزالدين ابوحامد عبدالحميد بن هبه الله بن محمد بن حسين مدائني، مشهور به ابن ابي الحديد دانشمند، شاعر، اديب، فقيه شافعي و اصولي معتزلي، در روز اول ذي الحجه سال 586ه‍ در شهر مدائن در خانواده اي اهل علم و دانش بدنیا آمد. 

 

 ابن ابی الحدید در شرح   خطبه شماره 13 نهج البلاغه  آورده است :

و مرة فی أیام القائم بأمر الله غرقت بأجمعها و لم یبق منها إلا مسجدها الجامع بارزا بعضه کجؤجؤ الطائر حسب ما أخبر به أمیر المؤمنین (ع) جاءها الماء من بحر فارس من جهة الموضع المعروف الآن بجزیرة الفرس و من جهة الجبل المعروف بجبل السنام و خربت دورها و غرق کل ما فی ضمنها و هلک کثیر من أهلها .

«و درست آن است كه اين موضوع اتفاق افتاده و بصره تا كنون دو بار غرق شده است، يك بار به روزگار حكومت القادر بالله و بار ديگر به روزگار حكومت القائم بامرالله و در اين هر دو بار تمام بصره را آب گرفته و غرق شده است و فقط مسجد آن شهر چون سينه كشتى يا سينه پرنده از آب بيرون مانده و مشخص بوده است، به همان‌گونه كه اميرالمومنين ـ عليه السلام ـ در اين خطبه خبر داده است، آب از خليج فارس از جايى كه امروز به «جزيره فرس» معروف است و از سوى كوهى كه به «كوه سنام» معروف است، طغيان كرده و تمام خانه‌هاى آن ويران و هر چه در آن بوده غرق شده و بسيارى از مردمش كشته شده‌اند و اخبار مربوط به اين دو حادثه نزد مردم بصره معروف است و اشخاص از قول نياكان خود آن را نقل مى‌كنند».

منبع :   اسناد نام خلیج فارس میراثی کهن و جاودان: دکتر عجم

http://islamport.com

الكتاب : مسند أبي يعلى الموصلي
مصدر الكتاب : موقع جامع الحديث
http://www.alsunnah.com
[ الكتاب مرقم آليا غير موافق للمطبوع ]

 نام خلیج فارس در تفاسیر قرانی: محمدتقی داوری

جانوران عجیب و افسانه ای خلیج فارس جساسه -دجال – پری – گاو ماهی – و … : دکتر عجم

Iskander and Sirens

مناقشه جزایر سه گانه ایرانی در خلیج فارس

روز ملی خلیج فارس

 

آمریکا:ما و امارات متحدان بسیار قوی و شرکای خیلی خوبی هستیم

 آمریکا با کوچک‌ترین اقدام ایران برای بستن تنگه هرمز، دست به کار خواهد شد 

پانتا که به منظور شرکت در کنفرانس ابوظبی در این اندیشکده حضور یافته بود در پاسخ به این سوال که دیدگاه آمریکا درباره جزایر سه گانه ایران چیست اظهار کرد: ما و امارات متحدان بسیار قوی و شرکای خیلی خوبی هستیم و بر سر مسائل اطلاعاتی و نظامی با یکدیگر کار و یکی از قوی‌ترین روابط را برقرار کرده‌ایم و به شدت از امارات متحده عربی و مطالبات آن حمایت خواهیم کرد و سعی می‌کنیم تا آن‌ها را مطمئن کنیم که در صورت کوچک‌ترین اقدامی از طرف ایران برای بستن تنگه هرمز، برای دفاع در مقابل آنها هر کاری که از دست ما برمی‌آید انجام خواهیم داد. فکر می‌کنیم بسیار مهم است که ایران بداند نه‌تنها جامعه جهانی بلکه کشورهای حاشیه خلیج‌فارس نیز همگی متفق‌القولند به ایران صریحاً بگویند که این کشور نمی‌تواند دیگر کشورهای منطقه را تهدید کند، اینکه باید در چارچوب الزامات و قوانین بین‌المللی عمل کند.

  اگر ایران نتواند این مسئله را به صورت مسالمت‌آمیز حل کند، مطمئن باشید که تمامی گزینه‌ها روی میز قرار خواهند داشت 

وزیر دفاع پیشین آمریکا در بخش دیگری از سخنان خود در واکنش به این سوال که « ایران حتی در صورت تغییر حکومت در این کشور به برنامه بحث‌برانگیز هسته‌ای خود ادامه خواهد داد چرا که برای ایرانیان این برنامه مظهر غرور ملی است. آیا حتی در صورت وقوع چنین سناریویی فشار بر این کشور بر سر برنامه هسته‌ای ادامه پیدا خواهد کرد؟» عنوان کرد: تمامی تلاش‌ها برای این صورت گرفته است تا ایران را ترغیب کنیم مطابق قوانین و موازین بین‌المللی عمل کند. در برخی از مواقع قطعنامه‌های سازمان ملل را نقض کرده‌اند، صریحاً با نقض قوانین بین‌المللی به غنی‌سازی اورانیوم ادامه داده‌اند. اگر می‌خواهند به خانواده جهانی بپیوندند، اگر قصد دارند مطابق با قوانینی که همه در خانواده بین‌المللی رعایت می‌کنیم، عمل کنند، این چیزی است که ما آماده گفتگو و مذاکره بر سر آن هستیم. وقتی که بحث در مورد استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای مطرح می‌شود، کشورهای زیادی هستند که مطابق الزامات عمل می‌کنند. دلیلی وجود ندارد که ایران نتواند همین کار را انجام دهد، اما اولین مسئله برای ما تلاش برای مذاکره بر سر این است که آن‌ها نمی‌توانند به غنی‌سازی خود با غلظت بالا ادامه دهند چون این خطر را در پی دارد که از این سوخت برای ساخت تسلیحات هسته‌ای استفاده کنند. این قابل‌قبول نیست. جهان به صراحت اعلام کرده است که این کار قابل‌قبول نیست و به نفع ایران است که سعی کند تا این مشکل را حل کند، اگر نتوانند این مسئله را به صورت مسالمت‌آمیز حل کنند، مطمئن باشید که تمامی گزینه‌ها روی میز قرار خواهند داشت.

  من همیشه طرفدار اقدامات بسیار تهاجمی برای حمایت از مخالفان در سوریه بوده‌ام 

لئون پانتا در خصوص این سؤال که ارزیابی وی از بالا گرفتن بحران در سوریه و موضع آمریکا در قبال بدتر شدن اوضاع گفت: اول اینکه من همیشه طرفدار اقدامات بسیار تهاجمی برای حمایت از مخالفان در سوریه بوده‌ام. معتقدم این کار لازم است. ما با سازمان‌دهی تلاش‌های بین‌المللی سعی کرده‌ایم هر آنچه که برای کمک به مخالفین از ما برمی‌آید، انجام دهیم و درحال‌حاضر این کار را انجام می‌دهیم. علاوه بر کمک‌های بشردوستانه، رابطه بسیار دوستانه‌ای با مخالفین داریم، به آن‌ها آموزش می‌دهیم، با دیگر کشورهایی که از آن‌ها حمایت می‌کنند کار می‌کنیم تا مخالفین بتوانند مخالفت خود را علیه حکومت اسد بهتر سازمان‌دهی کنند. فکر می‌کنم زمان بسیار حساسی است تا جامعه بین‌المللی به مخالفین کمک بیشتری کند و در نتیجه مخالفین بتوانند در مقابل نیروهای اسد ایستادگی کنند و در نهایت پیروز شوند. کار ساده‌ای نیست. بدون شک دشوار است.

  پانتا: اسد باید کنار رود و کنار خواهد رفت 

میان مخالفین تفرقه افتاده است و کار کردن در کنار هم برایشان مشکل است. اما در ماه‌های اخیر، به نظر من مخالفین در سازمان‌دهی خود و انجام عملیات در سوریه بهتر عمل کرده‌اند. چاره‌ای جز این نداریم. اسد باید کنار رود و کنار خواهد رفت. نکته کلیدی در حال حاضر این است که مطمئن شویم به هنگام این اتفاق، انتقال قدرت به صورت مسالمت‌آمیز صورت گیرد و برای اینکه چنین اتفاقی رخ دهد باید با تمام قوا به مخالفین کمک کنیم. به اعتقاد من چنین کاری لازم است.

  آمریکا هم در اقیانوس آرام و هم در خاورمیانه حضوری پررنگ خواهد داشت 

پانتا در جواب سؤال این اندیشکده اماراتی مبنی بر اینکه «آمریکا گفته است در سال‌های بعد استراتژی دفاعی خود را بیشتر روی اقیانوس آرام متمرکز خواهد کرد. آیا این بدین معنی است که توجه خود را از خاورمیانه دور خواهد کرد؟ آیا باید شرکای اروپایی او در ناتو و متحدانش در خاورمیانه نگران باشند؟» اظهار کرد: خیر، نباید باشند چون که اگرچه قصد داریم در ابعاد کوچک‌تر عمل کنیم، در مورد استراتژی دفاعی ما در وزارت دفاع به صراحت اعلام شد که هنوز مسوولیت‌های بزرگی درپیش‌رو داریم و در نتیجه گفتیم که باید در اقیانوس آرام قدرت خود را نشان دهیم، اما باید قدرت خود را در خاورمیانه نیز نشان دهیم. در واقع این چیزی است که انجام داده‌ایم. حضور نظامی بسیار گسترده‌ای در اقیانوس آرام و خاورمیانه این موضوع را ثابت می‌کند. علاوه بر این، باید در دیگر جاهای دنیا حضور داشته باشیم و وقتی که نوبت به اروپا، آفریقا یا آمریکای لاتین می‌رسد، کاری که باید انجام دهیم چیزی است که ما به آن استقرار (نیرو) چرخشی می‌گوییم، یعنی می‌توانیم نیرو اعزام کنیم تا به آن‌ها آموزش دهند، تا برای رشد توانایی‌های دیگر کشورها به آن‌ها کمک کنند، اتحادها و شراکت‌ها بیشتر شوند تا بتوانیم امنیت جهان را فراهم کنیم و بسیار مشتاقیم تا به این تلاش‌های خود نیز ادامه دهیم.

  میدان جنگ در آینده در فضای سایبر صورت می‌گیرد 

وی همچنین در خصوص آینده جنگ‌ها، به ویژه تأثیر فن‌آوری‌های نوین گفت: میدان جنگ آینده در فضای سایبر صورت خواهد گرفت. سال گذشته مؤسسات مالی ما مورد حملات سایبری قرار گرفت. روزی یکی از این حملات ممکن است ضربه‌ای محکمی به ما وارد کند. پیش از این گفته‌ام که حمله بعدی به آمریکا، پرل هاربر آینده، می‌تواند حمله‌ای سایبری باشد.

 اشراف: وزیر دفاع اسبق آمریکا در گفتگویی با یک اندیشکده اماراتی به ارائه دیدگاه‌های خود در خصوص ایران، سوریه و جنگ های سایبری پرداخت.