Category: اجتماعی

تاكيد به رافت. و عدم خشونت . بخشش . اعدام، لازم نیست اعدامش کنید

یک قاتل با عفو خانواده اولياء دم از روي چوبه دار پايين كشيده شد
فردي كه به دليل قتل يك جوان مشهدي به اعدام محكوم شده بود، با گذشت خانواده مقتول از اعدام نجات یافت.

به گزارش خبرنگار مهر از مشهد، وحيد زارع كه در يك درگيري بابك شكفته را كه در حال خدمت در گناباد بود در حين انجام وظيفه به قتل رسانده بود در هنگام اعدام مورد رافت خانواده اين جوان قرار گرفت و از چنگال مرگ نجات يافت.

در 17 آذرماه سال گذشته در نهر گناباد ماموران به رفتار سرنشينان يك پرايد مشكوك مي شوند كه با صدور دستور توقف، سرنشينان فرار كرده و سرباز وظيفه بابك شكفته به تعقيب سرنشينان روي مي آورد و در اين حين متهم وحید زارع با چاقو ضربه‌ای به سینه سرباز مي زند و وي را به شهادت مي رساند.

تاكيد به رافت در آيين اسلام

با به شهادت رساندن جوان وظيفه حكم اعدام براي وحيد زارع صادر مي شود و صبح امروز در لحظه اي كه متهم به بالاي چوبه دار برده مي شود با فرياد بخشش خانواده مقتول از مجازات مرگ نجات مي يابد.

 در همين رابطه يك روانشناس و كارشناس علوم اجتماعي به خبرنگار مهر گفت: در آيين اسلام همواره به رافت و گذشت تاكيد شده و روشن است كه مقوله گذشت فقط منحصر به عضو قاتل نيست بلكه موضوعي فراگير است كه همه ابعاد اجتماعي را در بر مي گيرد.

كوروش دهقاني ادامه داد: شما فرض كنيد آنچه منجر به قتل فردي شده است حتما يك موضوع اختلاف برانگيز بوده است و هنگامي كه عفو و گذشت نباشد اين اختلاف ابتدا به اوج مي رسد و سپس باعث نزاع و وقوع اتفاقات تلخ مي شود.

وي بيان كرد: بديهي است آنهايي كه بخشيده اند اين منش و توصيه قرآني و ديني را به عنوان سيره پذيرفته اند و به آن عمل كردند.

دهقاني تصريح كرد: نگاهي به ناهنجاري هاي اجتماعي و اتفاقات و رخدادهاي مصيبت بار تائيد مي كند همه كساني كه بازنده اين مسائل بوده اند افرادي هستند كه روحيه گذشت و انعطاف در آنها  در نازل ترين درجه بوده است.

هرگز سرخورده و افسرده و ورشكسته نمي شويم

وي يادآور شد: ما اگر از هواهاي نفساني و خواهش هاي منفي كه در وجودمان هست بگذريم به جاي سعادت دلنشيني به سوي شقاوت جهنمي و زهر آگين نمي رويم.

اين روانشناس و كارشناس علوم اجتماعي تاكيد كرد: ما اگر از جاذبه هاي مادي بگذريم دستانمان به عنوان كلاهبردار و اختلاس كننده با ميله هاي سرد زندان انس نمي گيرد.

وي افزود: ما اگر در برابر پيشنهادهاي اغوا كننده مقاوم باشيم و از رفتارهاي فريبنده به راحتي عبور كنيم هرگز سرخورده و افسرده و ورشكسته نمي شويم.

وي تاكيد كرد: در اين گذشت ها، عفو كسي كه به ما تعدي داشته و يا ظلمي كرده است، بهترين و شيرين ترين اقدام است، روايت دلچسب “لذتي كه در عفو است در انتقام نيست” در واقع راهنماي ما به سوي گزينه گذشتن از تلخي ها و بخشيدن ديگران است.

دهقاني گفت: آنچه توسط اولياء دم در مشهد صورت گرفت نمونه اي از عمل به دين و رفتاري كاملا اخلاقي است، آنها در عمل جان فردي را به او بازگرداندند، به كسي كه جان فرزندشان را گرفته بود با مروت خود حيات دوباره بخشيدند.

وي عنوان كرد: در اين گونه مقاطع، جامعه به وجد مي آيد، خداوند خوشنود مي شود و متخلف هم شرمنده و تنبيه مي شود، هر چند قصاص به گفته قرآن حق صاحب خون است، اما گذشتن از حق هميشه به وجدان آرامش مي بخشد.

وي يادآور شد: اميدواريم جامعه با تمرين گذشت و رافت اسلامي قبل از برپا شدن چوبه دار عفو كردن را عملياتي كند.

…………………………

گزارش: مرضیه صاحبی

مصدق : پرونده را خواندم فهمیدم که ابوموسی ملک طلق ایران است.

بحر فارسمصدق : پرونده را خواندم فهمیدم که ابوموسی ملک طلق ایران است.

مصدق در صفحه 162کتاب «خاطرات و تألمات»، فصل بیست و چهارم کتاب، با عنوان «انتصاب من به وزارت خارجه»(وزیر خارجه)، در باره این جزیره ها، چنین نوشته است:

«اولین روز ورودم به وزارت خارجه، میرزا محمد تقی خان منتخب الملک، رئیس اداره انگلیس(وزارتخارجه)، نامه ای به من ارائه نمود که «سرپرسی لورن»، وزیر مختار انگلیس به مستوفی الممالک، نخست وزیر نوشته و موضوعش این بود که جزایر «ابوموسی» و «شیخ شعیب» (لاوان)، واقع در خلیج فارس، متعلق به ایران نیست و نظامیان ایران برخلاف حق در آنها دخالت می کنند. رئیس الوزراء هم به خط خود در حاشیه نامه نوشته بود ضبط(بایگانی) شود.  منتخب الملک از من سئوال نمود به این نامه باید جوابی داده شود یا آن را بلا جواب گذاریم؟.

(مصدق)گفتم: قبل از ملاحظه پرونده نمی توانم در این باب نظری اظهار کنم و بعد که پرونده را دیدم  معلوم شد جزائر مزبور ملک غیر قابل تردید ایران است، موضوع را در هیأت وزیران مطرح کردم که در صورت جلسات نوشته شد. سپس به نامه وزیر مختار جواب دادم و چند بارهم با او مذاکرات شفاهی نمودم.

در زیر صفحه توضیح داده است: در همان جلسه اول با سرپرسی لورن وارد مذاکره شدم. از این که منتخب الملک از ضبط نامه جلوگیری کرده و موضوع را مطرح کرده بود، عصبانی بود و برای او یک خط و نشانی هم کشید.»

توضیح :1-  در کتاب حمدی اعظمی (جزایر سه گانه  در اسناد دولت بریتانیا) به نگر  و دیدگاه مصدق در مورد سه جزیره و مکاتبات مربوطه  اشاره شده است. شماره سند….

و اعتراف شده که در سالهای 1939 تا 1940  ایران خاک سرخ ابوموسی را استخراج و بهره برداری می کرده است.

2- مصدق در دوره نخست وزیری بحرین را استان چهاردهم ایران اعلام کرد. و برایش کرسی در پارلمان ایجاد کرد.

3 – در آن تاریخ، ارتش ایران جزایر  را در مالکیت  ایران می دانسته و ارتش ایران در جزایر ابوموسی و شیخ شعیب(لاوان) حضور داشته اند.

4 – وزیرمختار انگلیس نامه نوشته است(1302 شمسی )به قصد این که این جزایر را جدا شده  از ایران  اعلام کند. بایگانی کردن نامه سابقه ای ایجاد می کرد و سندی می شد که بعدها، به استناد آن، ادعا شود جزایر متعلق به ایران نیستند. رئیس اداره مربوطه در وزارت خارجه  با زیرکی  نامه را بایگانی نمی کند و آن را نزد وزیر خارجه جدید (محمد مصدق) می برد. مصدق با مراجعه به اسناد، دو جزیره را «ملک غیر قابل تردید» ایران می یابد. به وزیر مختار انگلیس یادداشت رسمی و نامه  اعتراضی می نویسد و بعد هم با او گفتگو می کند و طرف انگلیسی از این که رئیس اداره وزارتخارجه نامه را بایگانی نکرده است، عصبانی می شود و برای او خط و نشان می کشد.

5- عصبانیت این مقام انگلیسی نشانه ضعف او و قوت طرف مقابل است و دلیلی است که این جزایر متعلق به ایران هستند بخصوص که ردیه ای  به یادداشت  مصدق، وزیر خارجه ایران، نداده است . چراکه اگر می نوشت مصدق سکوت نمی کرد و اثری از نامه او در وزارت خارجه ایران می ماند. بعدها نیز، در گفتگو با علم، سفیر انگلیس تصدیق می کند این جزایر متعلق به ایران هستند.(خاطرات علم)

6 – در یک دوره هرج و مرج داخلی،در واقعه اشغال ایران در جنگ جهانی دوم  ارتش ایران حضور  در این جزایر را بی حاصل و پر هزینه دانسته  آنجا را رها  می کند و قوای انگلیس  هم این خلاء را پر می کند. تا زمانی که  دولت  برآن می شود ابوموسی و تنب بزرگ و تنب کوچک را با بحرین معامله کند. بحرین را می دهد، پول نیز می دهد اما به جای گرفتن سند مالکیت، سندی می گیرد که انگلیسی ها آن را با واژگان دو پهلو  و مبهم تنظیم می کنند.

نوشته روی سنگ گور سه سرباز ایرانی که  به تنهایی 20 شهریور 1320=1941 دو روز  ورود  ارتش سرخ و عبور آنها ازپل ارس را سد کردند.
«هرچند آغشته شد به خون پیرهن ما
شد جامه سربازی ما هم کفن ما
شادیم ز جانبازی خود در دل خاک
 پاینده و جاوید بماند وطن ما».

 

روند شکل گیری و رسمی شدن روز ملی خلیج فارس:

هر رویدادی دچار تحریف و سوء استفاده می شود. برای جلوگیری از تحریف تاریخ هر رویداد مستندات آن باید از زبان شاهدان عینی ثبت شود.

گفتگوی باشگاه خبرنگاران

روند نام گذاری  روز ملی خلیج فارس به نقل از باشگاه خبرنگاران جوان :

 روز ملی خلیج فارس از زبان شاهد عینی دست اندر کار این موضوع از ابتدا تا امروز چکیده مستندات: 

برابر گفتگو با دکتر عجم عضو آن زمان کمیته خلیج فارس و کمیته یکسان سازی نام های جغرافیایی ایران و مصاحبه های  رادیو صدای ایران /۱۳۹۰ ، ، باشگاه خبرنگاران ۱۳۹۳  ، ایرنا (۱۳۹۱) ،خبرگزاری ایرنا(۹۴)    تصویب روز ملی خلیج فارس کار گروهی بود و یک روند چندین ساله داشت و افرادی دلسوزانه بدنبال راهکارهایی برای پاسداری از هویت ایرانی و جلوگیری از تغییر نام خلیج فارس بودند که در نهایت بعد از چند دهه این تلاشها به بار نشست. دولت با توجه به درخواستها و مکاتبات  مردمی  در سال 1382 و 1383 سه مصوبه  در تایید راهکارهای  پیشنهادی گذراند تا در نهایت سال 84  نام گذاری نهایی و اعلام شد. خلاصه اهم کارهای مقدماتی :

1-     در سال 1380 گزارش هشدار آمیزی از روند فزاینده جعل نام خلیج فارس در رسانه های عربی و انگلیسی تهیه و برای مقامات ذیصلاح کشوری و لشکری ارسال شد.

2-      با توجه به عدم دریافت پاسخ و عدم توجه کافی از سوی مسئولان ذیربط و با هدف کشاندن موضوع به افکار عمومی ، مقاله ای  هشدار آمیز از روند فزاینده جعل نام خلیج فارس در 10  شماره   16تا 27 مهر 1381 در روزنامه همشهری و وب سایت آنلاین آن منتشر شد .

3-      مقاله روزنامه همشهری برای مقامات و نمایندگان مجلس و کمیته سیاست خارجی و کمیته فرهنگی ارسال شد.

4-   چه بایــــــــــــــد کرد؟ در تاریخ   ۱۳۸۱/۱٠/۱۱راهکارهای پیشنهادی  برای جلوگیری از جعل نام خلیج فارس در وب  لاگها بصورت آنلاین منتشر شد از جمله در این پست:  http://parssea.persianblog.ir/post/1/

همزمان،  نامه نگاری هایی را با امضای ” انجمن دوستداران نام های تاریخی” شروع کردیم  که  معطوف به ترغیب  و حساس کردن مسئولان و مقامات مربوطه به موضوع جعل نام خلیج فارس بود. از جمله به  مقامات  وزارت علوم – صدا و سیما – وزارت ارشاد – شهرداری و ….

راهکارهای  چه باید کرد؟  با تلاش دوستانی که داشتیم   در اسفند 1382 در شورای عالی امنیت ملی به بحث گذاشته شد و مصوبه ای صادر شد بر اساس مصوبه شورای عالی امنیت ملی، هئات وزیران  نیز در جلسه 26 فروردین 1383 آیین نامه و مصوبه ای در 6 بند برای ضرورت پاسداری از نام خلیج فارس و هویت آن را تصویب کرد که  با امضای  آقای دکتر عارف معاون وقت رئیس جمهور به تمامی سازمان ها و نهادها ابلاغ شد.

. در آن مصوبه تقریبا همه نکات  طرح شده در این مقاله و نامه ما مورد تاکید قرار گرفت : و در بند ۳  مصوبه مذکور موضوع نام گذاری اماکن و  … با نام خلیج فارس مورد تاکید قرار گرفت . بنا بر این   ما  و دوستانمان قوت قلب گرفتیم تا در اصرار برخواسته خود از مخالفان قدرتمند  این ایده  نهراسیم و خجل نباشیم و مصرانه تر از قبل عمل کنیم  .

5-  همایش  همایش ملی ژئوماتیک اردیبهشت ۱۳۸۲  مجددا راهکارهای دفاع از نام خلیج فارس ارایه شد  ص 36-37 وب سایت مطالعات خلیج فارس 

http://www.civilica.com/Paper-GEO82-GEO82_74.html

6 –      پیگیری های انجام شده منجر به تشکیل جلساتی شد که ماحصل آن صدور اولین بخشنامه هئیت دولت در بهمن 1382 ویژه  دفاع از نام حلیج فارس بود  بخشنامه با امضای دکتر عارف معاون رئیس جمهور به همه  وزارتخانه ها ابلاغ شد. در خرداد 1383 مجددا بخشنامه  کامل تری از سوی هئیت دولت ابلاغ شد که باید منجر به تهیه لایحه ای قانونی می شد..

7-   همايش بين‌المللي كارتوگرافي خليج فارس در دانشگاه تهران راهکارها مجدد به اطلاع رسانه های گروهی رسید گزارش خبرگزاری فارس و روزنامه تهران تایمز خرداد 1383 مورخ   83/02/03 – و در شبکه خبری دولت منتشر شد: 

يك پژوهشگر در همايش بين‌المللي كارتوگرافي خليج فارس گفت: برای پاسداری از نام خلیج فارس کوشا باشیم .

8- شهریور 1383 کتاب خلیج فارس نامی کهن تر از تاریخ و میراث فرهنگی بشریت نوشته محمد عجم در سه هزار نسخه منتشر و برای مقامات و نمایندگان مجلس ارسال شد.این کتاب راهکارهای مختلف از جمله روز ملی خلیج فارس را خواستار شده است.

9 – پیشنهاد ما در مورد ضرورت نام گذاری روز خلیج فارس در وب سایت سازمان خلیج فارس آنلاین  نیز در  صفحه  گفتمان آنلاین از  تاریخ 6/9/2003  (18 شهریور 1382)  در صفحه  آنلاین  به بحث گذاشته شده بودو دهها نظر و کامنت از آن حمایت کرده بود .

11- اواخر آبان 1383 خبر جعل نام خلیج فارس در وبسایت نشنال جغرافی منتشر شد و موجی از اعتراض منجر به یک طومار 124 هزار امضایی شد. این موج  بی سابقه از همبستگی ایرانی موجب تسریع در امر نام گذاری خلیج فارس شد. همزمان وب سایت پرشن گلف آنلاین نظرات ایرانیان رادر خصوص پیشنهاد ما  جمع آوری و جمع بندی نمود. بیشتر رای دهندگان به ترتیب :

 1 –  روز 9 آذربازپس گیری جزایرسه گانه -2- روز 30 اسفند ملی شدن نفت3- روز شکست پرتغالی ها   را پیشنهاد کردند. لذا در روز 9 آذر 1383 افراد و اعضای  سایت  پرشن گلف آنلاین این روز را به عنوان روز  خلیج فارس  رسما اعلام  و برای اولین بار آن را گرامیداشتیم و دهها ایمیل برای اطلاع رسانی توسط گروه ایمیلی تسک فورس به موسسات مختلف جغرافیایی ارسال شد.

12-

نامه اعضای هئیت مدیره  سازمان برای مقامات و مطبوعات ارسال شد و در روزنامه شرق منتشر شد.

 13 – جلساتی در وزارت خارجه با حضور اعضای کمیته خلیج فارس(وزارت کشور- سازمان نقشه برداری- ادارات سه گانه خلیج فارس و حقوقی و اسناد وزارتخارجه ) برگزار شد و ضرورت اعلام  روز خلیج فارس مورد تایید قرار گرفت . اما تعیین خود روز به وزارت ارشاد واگذار شد. وزارت ارشاد  پس از مشاوره های لازم  روز فتح هرموز را بر روز 9 اذر ترجیح داد. قرار شد دقیقا بررسی و مشخص شود کدام روز در اردیبهشت را باید  فتح نهایی هرموز دانست . پس از استعلام ما گروه تاریخ دانشگاه تاریخ روز را 10 اردیبهشت 29 اوریل  را روز فتح هرموز اعلام کرد که البته با منابع انگلیسی 22 آوریل 1622 در مورد روز  اخراج پرتغالی ها از جزیره هرمز مقداری اختلاف دارد. برای ثبت و تصویب پیشنهاد روز ملی خلیج فارس لازم بود که گزارش توجیهی تهیه و در اختیار نهادهای تصمیم گیرنده و شورای عالی انقلاب فرهنگی قرار گیرد. و گزارش توجیهی تهیه شد و در اختیار اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی گرفت و در نهایت با پیگیری های مصرانه دوستداران میراث فرهنگی،  موضوع در جلسه 22/4/ 1383 به ریاست آقای خاتمی رئیس جمهور  تصویب و ابلاغ شد.

در همان حال فستیوال و مسابقه ای جهانی  از سوی وزارت ارشاد در جریان بود این فستیوال در تاریخ 7 دی ماه 1383  برابر با  27 دسامبر 2004  از طریق رسانه ها اعلام شده بود.  مشارکت کنندگان در وب سایت فستیوال هنرهای خود را به نمایش می گذاشتند دهها مقاله و انیمیشن و کاریکاتور و کاریکلماتور  تهیه شد. کمی بعد از تصویب روز ملی خلیج فارس .  دولت جدید سر کار آمد و وبسایت مسابقه بدون هیچ توضیحی محو و فستیوال لغو شد.

 

مستندات را در پایین صفحه مرور کنید.

اما کسی که در استان هرمزگان  چه مدیر  ارشاد هرمزگان و یا هر فرد دیگری  در هر ارگانی ، بدون هیچگونه اطلاع از سوابق امر و بدون تحقیق از ارگان های تصمیم گیرنده بطور ساده لوحانه ای جایزه مبتکر نام خلیج فارس به یک مدعی دروغگو داده  باید آن مقام آدم بسیار ساده لوح و ناآگاه و یا نادان  باشد  چون اینگونه اقدامات باید با نامه نگاری و استعلام  از صحت درستی اعای  موهوم نامبرده صورت بگیرد.  

واقعیت این است که زمانی که افراد فراوانی مثل ما برای پاسداری از میراث فرهنگی و نام خلیج فارس هزینه می کردیم کتاب و جزوه رایگان توزیع و تکثیر می کردیم و پیگیر موضوع در ادارات دولتی بودیم و گروه ایمیلی و پتیشن تشکیل می دادیم هرکز فکر نمی کردیم روزی این پیشنهادات عملی شود اصلا فکر نمی کردیم کسی بیاید خود را مبتکر روز ملی خلیج فارس بنامد و جایزه هم بگیرد  اصلا تا حالا این همه روز ملی  و روز جهانی در تقویم ثبت شده احدی تا حالا ادعا نکرده که مبتکر ان روز بوده است اما در مورد نام خلیج فارس  فرد دروغ گویی  و جاعلی پیدا شده بدون سند و مدرک و با ادعای واهی خود را مبتکر روز ملی خلیج فارس می نامد و وزارت ارشاد و مطبوعات هم بدون سوال از حتی مقامات تصمیم گیرنده در آن زمان و بدون بررسی ادعاهای این آقای مدعی ، او را مبتکر روز ملی خلیج فارس معرفی می کنند !البته احتمالا اهداف سیاسی مغرضانه ای پشت سر این جعل سازی وجود دارد.

لا اقل به سخنان اعضای کمیته یکسان سازی نام های جغرافیایی  و کمیته خلیج فارس  که متشکل از نمایندگان چند وزارتخانه بود یکبار گوش می دادید. ببینید گزارش توجیهی آن بر چه مستنداتی استوار بوده است.آقایی که در خبرگزاری ..  .  لا اقل به آرشیو خبری خودت مراجعه کن. خبر پایین صفحه مربوط به سال  1383 بعد جاعل مبتکر  روز ملی خلیج فارس را معرفی  کن. اعضای آن زمان کمیته خلیج فارس  و کمیته یکسان سازی و افراد دخیل در پرونده ثبت روز ملی خلیج فارس  که با تمام جزئیات پرونده  و موضوع نام خلیج فارس اشنایی دارند ادعای نامه استانداری هرمزگان را کذب دانسته و می گویند نامه ای در این خصوص  اصلا ارسال نشده و جزو مستندات پرونده نبوده است.

چه بایــــــــــــــد کرد؟

این مطلب قسمت پایانی زنجیره مقالاتی از 16تا 27 مهر 1381 در روزنامه همشهری بود اولین مقاله در تاریخ ایران که ویژه دفاع ازنام خلیج فارس  در مطبوعات و رسانه ها منتشر شد.

و در سمینار ملی ژئوماتیک سازمان نقشه برداری و کمیته یکسان سازی نامهای جغرافیایی اردیبهشت 1382..نیز بصورت سخنرانی ارایه شد..….1382

نتیجه: 
هنوز در ایران افرادی که به عمق اهمیت حراست از نام میراثی خلیج فارس پی برده باشند بسیار اندک هستند هنوز زیادند افرادی که معتقدند که این نام یا آن نام چه فرقی می کند؟؟! اینگونه مسایل جزو اولویتها نیستند.

ولی چند سالی است که بویژه ادعاهای واهی امارات مسئولین را از این غفلت بزرگ بیدار نموده است.

  در نام گذاری باید فرهنگ سازی نهفته باشد برای کشور کهنی مثل ایران بهتر است از اسامی تاریخی، اصیل و کهن ایرانی استفاده شود و نامها ریشه دار و فرهنگ ساز را انتخاب کنیم نامهای گل و گیاهان نباید جزء اولویتهای ما باشد مثلا اگر نام طبرستان را برای استان گلستان برمی گزیدیم به مراتب از نام گلستان که یاد آور قرارداد ننگین گلستان است بهتر بود. دریای خزر در طول تاریخ به اسامی گوناگونی نامیده شده که از میان آنها اسامی گرفته شده از دو قوم ” کاسپ ” و ” خزر ” به دلیل تأثیراتی که این دو قوم بر تاریخ و جغرافیای پیرامون خود داشتند بیشتر از همه متداول شده است البته نام کاسپ از قدمت و اصالت بیشتری برخوردار است و کاسپها هم عصر مادها بوده اند و یکی از اقوام ایرانی بوده اند. اگرچه نامهایی مانند بحر عجم بحر فارس و بحر دیلمان و طبرستان از شهرت برخوردار بوده اند ولی امروزه در نزد اروپائیان به ” دریای کاسپین”، در بین اعراب ” بحر قروین و بحر خزر ” و در فارسی به ” دریای مازندران , دریای شمال و خزر ” شهرت دارد.
اگر قرار باشد ازمیان اسامی غیر معروف نامی را که به منافع و ارزشهای جامعه ایرانی بیشتر نزدیک است انتخاب کنیم بهتر است نام دریای عجم و یا دریاچه فارسی را انتخاب نماییم. ولی درست است که قوم خزر و کاسپ هردو قرنها است که  حضور بارز قومی  ندارند ولی این دلیل نمی شود که ما یک نام مستمر تاریخی را تغیر دهیم و ما نباید همان خیانت و سرقت تاریخی وخطای فاحشی که استعمار و بعضی از عوامل مزدور محلی آنها در مورد خلیج فارس انجام دادند را مرتکب شویم.

ادب و عقلانیت به ما حکم می کند که از نام تاریخی خزر و کاسپین تبعیت نمایم حتی اگر چه بویژه قوم خزر علیه مسلمانان به نبرد پرداختند و آیینی غیر از آیین ما داشتند و هرچند این دو نام مطابق با منافع و ارزشهای ما نیست ولی ما باید با این کار به جهانیان و اعراب یاد بدهیم که میراثهای تاریخی و نامهایی که اجداد باستانی و نسلهای کهن انتخاب نموده اند را نباید به خاطر اغراض سیاسی تخریب و سرقت نمود. دفاع از نام خلیج فارس نیز نه بدلیل هم اسمی با ایرانیان است بلکه صرفاً بدلیل قدمت تاریخی و ارزشهای فرهنگی و تمدنی  که بر آن مترتب است می باشد چه بسا اینکه از نظر شهرت و قدمت تاریخی حتی اگر در منابع و اسناد تاریخی نام آن خلیج عربی می بود ادب حکم می کرد که ما ایرانیان همان اسم مشهور تاریخی را حفظ می کردیم. کما اینکه نام دریای عرب را در نقشه های ایران بکار می بریم در حالیکه دریای عرب نام بر آمده از دوره استعمار است.
1- اگرچه مازندران در ادبیات ایران از قدمت برخوردار است ولی نام دریای مازندران کاربرد حقوقی و سابقه ندارد. از آنجا که سابقه ای از این نام در تاریخ و ادبیات سایر کشورهای حاشیه دریا وجود ندارد لذا برای تبعیت از مصوبات کنفرانس یکسان سازی اسامی جغرافیایی سازمان ملل ، بهتر است ایران اصراری بر کاربرد بین المللی نام مازندران ننماید  و نام تاریخی خزر و کاسپین را برسمیت بشناسد.
2- در مورد خلیج فارس از آنجا که این یگانه نام در طول 3هزار سال بطور مستمر در تمام جهان مورد استفاده بوده است از همه دولتها، سازمانهای بین المللی و همه نویسندگان، روشنفکران میخواهیم که از کسانی که بخاطر دریافت پول به تخریب این نام اقدام می کنند تبعیت ننموده و به حکم ادب و احترام به میراث اجدادی خود نام این آبراه را بطور کامل و صحیح بکار برند.
به دلیل صرف هزینه های کلان و پرداخت رشوه های انبوه به مدیران بعضی از رسانه های گروهی و بدلیل حجم گسترده تبلیغات کشورهای عربی، در سالهای اخیر بسیاری ار اطلسها، دایره المعارف ها و لغت نامه ها خلیج فارس و خلیج عربی را بطور هم زمان با هم و یا فقط کلمه خلیج و یا خلیج عربی بکار برده اند و اخیراً نیز رسانه های گروهی جهان  بجای نام تاریخی خلیج فارس فقط کلمه خلیج بکار می برند. و این یعنی دفن و به خاک سپاری بخشی از هویت تاریخی یک ملت . تقریباً تمام کتب و مقالاتی که از زبانهای زنده دنیا به زبان عربی ترجمه می شوند بدون رعایت اصول مالکیت معنوی کلمه خلیج فارس در ترجمه عربی به خلیج عربی حک می شود که این سرقت علمی و تاریخی باعث زوال تدریجی نام خلیج فارس خواهد شد. متاسفانه سفارتخانه های ما و سایر ایرانیانی که در خارج هستند در این موارد و مواردی که سرقت ادبی محسوب می شود با حساسیت و حمیت برخورد نکرده اند. صدا و سیما، مطبوعات، روشنفکران ، علما و دانشمندان ما، دانشجویان ما و مقامات ما در این مورد سکوت ذلت باری داشته اند و این اجازه را به استعمار و عوامل محلی آن دادند تا به تخریب این میراث تاریخی که یاد آور گذشته پر افتخار تمدن باستانی منطقه بود بپردازند بدلیل وجود مشکلات اساسی تری مانند جنگ تحمیلی 8 ساله و پاره ای مشکلات اقتصادی و خصومت قدرتهای بزرگ در ایران بسیاری از کارهایی که در این رابطه باید انجام می گرفته است، متاسفانه یا اصلا انجام نگرفته و یا در حد ضعیف و در ابعاد محدود و با رعایت ملاحظه نرنجاندن سارقان و تخریب کنندگان این نام بوده است. در حالیکه عده ای عقیده دارند که اگر مقامات ما باحمیت و شجاعت رفتار نموده و مثلا وزارتخارجه تهدید به فراخوانی سفرای خود از اینگونه کشورها می کرد و یا ریاست جمهوری رسماً طی پیامی از همتایان خود خواستار رعایت این نام تاریخی می شد و اگر این نام مدافعان عاقلانه ای می داشت قطعاً استعمار و عوامل محلی آن تا این حد نسبت به تخریب هویت تاریخی ما گستاخانه عمل نمی کردند.

در عین حال با رعایت همه این موارد انتظار داریم مقامات ما بهوش آیند کمی از دعواهای جناحی بکاهند و زره ای هم به فکر دفاع از هویت و ریشه های خود باشند و حداقل مواردی از قبیل مسائل ذیل که برای حفظ این نام قابل اجرا است را عملی سازند و آنرا به عنوان یک پروژه ملی در سر لوحه امور قرار دهند:

1- تهیه دفاع نامه ای جامع و کامل در خصوص نام خلیج فارس به دو زبان عربی و انگلیسی و ارسال آن به تمامی سازمانهای بین المللی و از جمله کنفرانس یکسانسازی اسامی جغرافیایی سازمان ملل ، موسسات کارتوگرافی و انتشاراتی مشهور جهان و درخواست برای قرائت و کتابت صحیح این نام.
– نام گذاری تعدادی از بلوارها و میادین اصلی شهرهای بزرگ و اتوبانهای بطرف جنوب ، نام تعدادی از کشتی ها ، زیر دریایی ها، تعدادی از دانشگاهها و دبیرستانها و فرستنده های تلویزیونی، ورزشگاهها، فروشگاه ها، فرودگاه ها و شرکتها به نام خلیج فارس پرشن گلف ، سینوس پرسیکوس و دریای پارس .
– برگزاری المپیاد بین المللی دوسالانه دانشجویی در رشته های تاریخ و جغرافیا و اقیانوس شناسی تحت نام “ المپیاد خلیج فارس ”.

 1388 روز ملی خلیج فارس

– نام گذاری یکی از روزهای مهم بویژه روز ۲۹ اسفند  که  یاد آور ملی شدن نفت و همچنین یاد آور آغاز دو جنگ خلیج فارس و حمله آمریکا و متحدانش به عراق  است یا  روز ٩ آذر  برگشت سه جزیره به مام میهن و خروج استعمار انگلیس و  یا روز شکست  پرتغالی ها  را می توان  به نام روز بین المللی خلیج فارس نام گذاری نماییم .

 

– چاپ تمبر بین المللی با نام خلیج فارس. هر سال به مناسبت روز خلیج فارس

– برپایی غرفه ای در نمایشگاه بین المللی تهران در ایام نمایشگاه تحت عنوان غرفه صنایع دستی و ابزارهای صیادی در خلیج فارس، این غرفه می تواند با نقشه های تاریخی خلیج فارس تزئین گردد.
– نظر به اینکه بعضی شرکتهای خصوصی ایرانی در نقشه ها و برشورهای تبلیغی خود خلیج فارس را بدون نام ترسیم می کنند باید طی بخش نامه ای جلو این اقدام غیر مسئولانه گرفته شده و هیچ نقشه ای در ایران نباید بدون درج کامل نام خلیج فارس به فارسی و لاتین توزیع شود.
– برگزاری مسابقه صنایع دستی ( قالی،گلیم و جاجم بافی )خلیج فارس و اعطای جایزه به بهترین صنایعی که خلیج فارس را ترسیم کرده باشند و یا نقشه های جهان مربوط به یونانیان را بصورت قالی بافته باشند.
– برپایی نمایشگاه سالانه اسناد و نقشه های تاریخی خلیج فارس در دفتر مطالعات وزارت خارجه هر سال به مدت 20 روز.

– استان   خلیج فارس   به مرکزیت  بوشهر با نام  استان خلیج فارس

نامگذاری بعضی شهرک های تازه احداث شده در شهرهای ساحلی خلیج فارس با نام شهر خلیج فارس
– تحریم کالاهای شرکتهایی که نام جعلی بکار می برند مانند نشریات  انگلیستان  و نشریات فلیپس 
– نظر به اینکه در کشورهای عربی ماهنامه هایی تحت عنوان تحقیقات علمی خلیج عربی و یا باستان شناسی و بیولوجی در خلیج عربی منتشر می شود لازم است که وزارت ارشاد از ماهنامه های علمی که در ارتباط با محیط زیست و یا مسائل و موجودات دریایی هستند بخواهد که پسوند های همانند “خلیج فارس، دریای پارس، پرشن گلف ، سینوس پرسیکوس ویا وازه های مشابه استفاده کنند.

اینها بخشی از اقدامات عملی است که می توان انجام داد هر یک از امور فوق را وزارتخانه و یا سازمان مربوطه می تواند انجام دهد و هماهنگی این امر می تواند به کمیته یکسان سازی اسامی در سازمان نقشه برداری واگذار گردد تا با کمک سازمانهای دولتی ذیربط به این امور بپردازد……………. 1381.  ٢۶/٧/٨١.  منتشر شده   : ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/۱۱

منتشر شده در وبلاگ دریای پارس .

 انتشار مقاله مذکور در وب سایتهای مختلف در سال 1381تا 83 که هنوز در بعضی سایتها وجود دارد.

– عجم، محمد، 1382، اسامی جغرافیایی باستانی میراث بشریت، پژوهشی در مورد دو نام خلیج فارس و خزر و چالشهای فرا روی، همایش ملی ژئوماتیک 1382، تهران، سازمان نقشه برداری کشور،

در داخل متن نیز هر جا که به عبارت و یا دستاوردی از این مقاله اشاره شود پس از ذکر مطلب، در داخل پارانتز، مشخصات زیر نوشته می شود.
برای بار اول: (عجم، محمد، 1382)
برای آشنایی کامل با نحوه مرجع نویسی لطفا بخش راهنمای سیویلیکا (مرجع دهی) را ملاحظه نمایید.

متن مقاله همایش ملی ژئوماتیک اردیبهشت ۱۳۸۲ راهکارها ص 36-37 وب سایت مطالعات خلیج فارس [۷]

خبر خبرگزاری فارس از همایش خلیج فار س    1382       که در آن ایده راهکارهای دفاع از نام خلیج فارس و روز ملی خلیج فارس مطرح شد:

ویژه نامه ها – شماره : 8302020084  مورخ   83/02/03 – 16:33

يك پژوهشگر در همايش بين‌المللي كارتوگرافي خليج فارس:

تغيير نام مكاني جغرافيايي در ايجاد تهديد امنيت ملي موثر است

خبرگزاري فارس:

يك پژوهشگر گفت: تغيير نام يك مكان جغرافيايي در ايجاد تهديد براي امنيت ملي و هويت تاريخي يك كشور موثر واقع مي شود.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري فارس، محمد عجم که امروز در اولين همايش بين‌المللي كارتوگرافي خليج فارس قرن 16-18 در دانشگاه تهران سخن مي‌گفت، افزود: نامهاي جغرافيايي كشورها، درياها و رودخانه‌ها مشخص كننده حاكميت ، حوزه قلمرو و نظام اداري ، سياسي ، باورها، آرمانها، سرگذشت ملي، تاريخي و ايدئولوژيكي ملتهاي تابعه مي باشد. وي تصريح كرد: به همين دليل است كه نامهاي تاريخي نبايد به عنوان بازار سياسي در جهت نيل به آرمانهاي قومي و نژادي و يا تحقير قوميتهاي ديگر و در تعارض با منافع ملي و ارزشهاي ديگران بكار رود. اين پژوهشگر آزاد هدف اوليه تغيير دهندگان نام 3 هزار ساله خليج فارس را به چالش كشيدن حاكميت ايران بر جزاير خليج فارس دانست و يادآورشد: معادلها و مترادفهاي آن از 2هزار و 600 سال قبل تا سال 1975 در تمام زبانهاي دنيا با مترادفهايي كه منسوب به صفت فارسي و ايراني است بكار رفته است و حتي با وجود حمله اعراب، اسكندر، مغولان، تاتار، پرتغالي ها، هلندي ها وانگليسي ها به كشور ايران از گزند همه متعصبان و كينه توزان در امان بوده است. عجم افزود: از اين نظر است كه به اينگونه نامها ميراث بشريت مي گويند و به همين دليل اقدام بعضي كشورهاي تازه استقلال يافته خليج فارس كه تا قبل از دهه 60 ميلادي در تاريخ بين المللي وجود نداشته و هم اكنون با كمك استعمار و با دادن رشوه و حق حسابهاي كلان به اصحاب رسانه هاي گروهي در صدد تخريب اين نام و طرح ادعاهاي واهي نموده اند، عملي مذموم و مغاير باحقوق بين المللي محسوب مي شود. وي گفت: پژوهشگراني كه در خصوص نام خليج فارس تحقيق نموده اند، متفق القول هستند كه نام خليج فارس در تمام قرون و 2500 سال گذشته نامي يگانه، بين المللي و بدون معارض بوده است و درخاورميانه بر روي كمتر نامي در ادوار مختلف تاريخي چنين اتفاق و يگانگي در ميان همه نويسندگان و مورخان وجود داشته است. انتهاي پيام/

http://farsnews.com/printable.php?nn=8302020084

=====

File:Map of persia.jpg

کتابی که در سه هزار نسخه  راهکارهای دفاع از نام خلیج فارس  و از جمله پیشنهاد نام گزاری روز خلیج فارس را در شهریور سال 1383 منتشر کرده و برای وزارتخانه های و نهادهای دولتی رایگان ارسال نموده است.

گزارش خبرگزاری باشگاه خبرنگاران: 

دکتر عجم در ادامه این گفت وگو درباره نام گذاری روز ملی خلیج فارس گفت: در واقع ثبت روز ملی خلیج فارس یک روند چند ساله داشت و ناگهانی انجام نشده است.

وی افزود: من به عنوان فردی که از ابتدا در جریان امر قرار داشتم و عضو کمیته یکسان سازی نام های جغرافیایی و کمیته خلیج فارس بودم باید بگویم با هجوم بی سابقه رسانه های عربی که همراه با جنگ نرم شبکه های ماهواره ای همراه بود، تحریف نام خلیج فارس شروع شد و تداوم این روند باعث حساس شدن مردم جهان از جمله ملت ایران شد.

وی با اشاره به اینکه عواقب تحریف و جعل گسترده نام خلیج فارس و راهکارها و ضرورت مقابله با آن به گوش مسوولان و نهادهای فرهنگی رسانده شد ، افزود:در دومین ˈهمایش ژئوماتیکˈ درسازمان نقشه برداری ایران در اردیبهشت ۱۳۸۲راهکارها مجددا در مقاله اسامی جغرافیایی باستانی میراث بشریت با محوریت نام خلیج فارس و چالشهای فرا روی آن ارایه گردید.

این پژوهشگر مسایل تاریخی و سیاسی اظهار داشت: اردیبهشت ۸۳ نخستین سمینار کارتوگرافی خلیج فارس در دانشگاه تهران برگزار شد و سپس گزارش های توجیهی برای نهادهای تصمیم گیر ارسال گردید و در جلسات کارشناسان و مدیران کمیته یکسان سازی نام های جغرافیایی و کمیته حقوقی خلیج فارس ابعاد مثبت و منفی طرح ها و راهکارها مورد بررسی قرار گرفت.

وی افزود: وقتی موج اعتراض مردمی در آبان و آذر ۱۳۸۳ در اعتراض به نشنال جغرافی روی داد شرایط عینی و ذهنی برای پذیرش راهکارها و پیشنهاد روز ملی خلیج فارس فراهم شد.

وی اظهارداشت: گزارش های توجیهی در این خصوص مورد تصویب و تاییدنمایندگان نهادها و ارگانهای عضو کمیته قرار گرفت و برای مقام های تصمیم گیر به همراه خلاصه گردش کار و سوابق قبلی ارسال شد که پس از تایید نهایی برای اجرا به شورای عالی انقلاب فرهنگی ارجاع شد و در آنجا نیز با حضور رییس جمهور وقت در تیرماه ۸۴ تصویب و برای اجرا ابلاغ شد.

خلیج فارس در اسناد تاریخی هند

:نام گذاری روز ملی خلیج فارس یک ضرورت فرهنگی و ملی بود. استعمار زدایی از جزایر حق طبیعی و قانونی ایران بود

ایده ضرورت دفاع ازنام خلیج فارس و راهکارهای عملی در مورد نام خلیج فارس،نخست در سال ۱۳۸۱ در یگ گفتار ۱۰ شماره ای روزنامه همشهری و در وسایت آنلاین آن تحت عنوان خلیج ایرانی ۱۶ تا ۲۷ مهر ۱۳۸۱ وسپس در جلسه کمیته یکسان سازی نامهای جغرافیایی در سازمان نقشه برداری مطرح و همچنین در دومین همایش ملی ژئوماتیک ایران اردیبهشت ۱۳۸۲ درسخنرانی تحت عنوانˈ اسامی جغرافیایی باستانی میراث بشریت صفحه-۳۶- ۳۷ راهکارها و پیشنهاد نام گذاری روز ملی خلیج فارس ارایه گردید و این مقاله به عنوان مقاله برتر آن همایش مورد تقدیر رئیس وقت سازمان نقشه برداری و کمیته یکسان سازی نامهای جفرافیایی قرار گرفت وسپس در وب سایت پرشن گلف آنلاین( شهریور۱۳۸۲) ۰۹/۰۶/۲۰۰۳ و همچنین دراولین همایش بین‌المللی کارتوگرافی خلیج فارس قرن ۱۶-۱۸ در دانشگاه تهران دوم خرداد ۱۳۸۳ با حضور اساتید برجسته ایرانی و خارجی جغرافیایی درمردادوشهریور ۱۳۸۳ پیشنهادسه گانه بصورت آنلاین در وب سایت (پرشن گلف آنلاین)و از طریق ایمیل به رای گیری عمومی طرفداران نام خلیج فارس گذاشته شد اکثریت رای دهنگان به ترتیب ۱- به روز ۹ آذر برگشت سه جزیره به میهن ۲- روز ملی شدن نفت ۲۹ اسفند ۳- روزاخراج پرتغالی‌ها توسط ارتش ایران از خلیج فارس رای دادند.

دکترعجم گفت:نتیجه رای گیری در تاریخ ۱۰ شهریور ۱۳۸۳ بصورت آنلاین منتشر و سپس توسط شورای مدیران سازمان خلیج فارس طی نامه سوم بهمن ۱۳۸۳ رسما برای رئیس جمهور وقت و برای وزارت خارجه و نمایندگی ایران در نیویورک نمابر شد .

دفتر رئیس جمهور وقت طی نامه‌ای پیشنهاد را موکول به نظر مثبت وزارتخارجه کرد که در دومین جلسه کارگروه(کمیته) حقوقی نام خلیج فارس در وزارتخارجه (متشکل از نمایندگان وزارتخارجه (سه اداره- حقوقی – اسناد- خلیج فارس) – ریاست جمهوری ،سازمان جغرافیایی ارتش – سازمان نقشه برداری…) در بهمن ۱۳۸۳ ضمن موافقت با نام گذاری(روز ملی خلیج فارس)روز شکست پرتغالی هارا برای نام گذاری مقبول تر دانست.

وی گفت:با توجه به اختلاف در مورد روز دقیق شکست پرتغالی ها تعیین دقیق آن روز به جلسه شورای عالی انقلاب فرهنگی موکول شد و در نهایت مشخص شد که روز دهم اردیبهشت ماه سالروز اخراج پرتغالی‌ها از تنگه هرمز است، و لذا این روز به نام “روز ملی خلیج فارس” نامگذاری و در تقویم خورشیدی ایران به ثبت رسید

znr0r5ksvnc29xtgqwhg

مستند جالبی در مورد نام خلیج فارس به زبان انگلیسی:

http://www.youtube.com/watch?v=DssJpQzZEMM

http://www.youtube.com/watch?feature=endscreen&v=02oaPP6WWOE&NR=1

http://www.youtube.com/watch?NR=1&v=miYuGbwH0Fw&feature=endscreen

****************************************************************************

ایران هرگاه مصلحت بداند می تواند یادداشت 1971 را نادیده بگیرد.

محقق سرشناس ایرانی: یادداشت تفاهم برای تعیین سرنوشت چند خانواده شارجه ای بود و نه بر سر حاکمیت. حاکمیت و ایرانی بودن جزایر را  بریتانیا پذیرفته بود . انگلیس باید مستعمرات (از جمله جزایر سه گانه) را به صاحبان آن پس می داد. دو جزیره تمب را به  صاحب اصلی ایران برگرداند اما در مورد ابوموسی جانب امارات را گرفت تا وضعیت ساکنان آن مشخص شود.

دهلی نو – پژوهشگر و محقق سرشناس ایرانی سفر اخیر رییس جمهوری اسلامی را به ابوموسی اقدامی بجا،مناسب،قانونی و امری داخلی توصیف کرد و گفت امارات و یا کشورهای اتحادیه عرب و یا هیچ کشور دیگری حق هیچگونه اعتراضی ندارند.

به گزارش ایرنا دکتر ˈمحمد عجم ˈ مولف کتاب ˈاسناد نام خلیج فارس میراث کهن و جاودان ˈ روز دوشنبه در دهلی نو در گفت وگو با خبرنگار ایرنا در خصوص تحولات اخیر مربوط به ابوموسی و روز ملی خلیج فارس افزود: این سفر هیچگونه مغایرتی با یادداشت تفاهم سال 1971 ندارد حتی اگر مبنا قرارداد 1971 باشد.

این عضو هیات علمی دانشگاه گفت:یادداشت تفاهم مذکور را ˈویلیام لوس به درخواست امیر شارجه تنظیم کرد که به عربی« مذکرة التفاهم» و انگلیسی « Memorandum of Understanding»از نظر ماهیت حقوقی با قرارداد و عهدنامه (Treaty- contract ) متفاوت است و یادداشت مذکور ترتیبات چگونگی برگشت جزیره ابوموسی به ایران است .

وی گفت : در واقع متنی که ایران تنظیم کرده بود متن پنج ماده ای بود که این ترتیبات را موقتی و دو ساله در نظر می گرفت اما متن ویلیام لوس شش ماده داشت و اعتبار دو ساله حذف شده بود زیرا شارجه ضمانت های لازم برای شهروندان اندک عرب آنجا می خواست اما با این وجود روز 9 آذر 1350 نخست وزیر در مجلس بیانیه ای را قرائت کرد: ˈ جزایر سه گانه امروز بطور کامل به مام میهن برگشت و ما به هیچ چیز کمتر از حاکمیت کامل ایران بر سه جزیره رضایت ندادیمˈ.

دکتر عجم گفت : با این جمله در واقع نخست وزیر وقت ایران تفاهم نامه 1971را الزام آور ندانست و عباسعلی خلعتبری نیز از طرف دولت ایران طی یادداشت رسمی به بریتانیا اعلام کرد تفاهم نامه و ترتیبات را می پذیرد اما در تفاهم نامه هیچگونه محدودیتی را برای اعمال حاکمیت کامل ایران را نمی پذیرد.

وی گفت:بریتانیا هیچگونه اعتراضی به این یادداشت نکرد و بطور تلویحی آن را پذیرفت،البته درعرف بین المللی نیز یادداشت تفاهم بارموقت دارد ایران نیز مفاهیم یادداشت تفاهم را براساس روح مذاکرات  موجود و الزامات خود تفسیر کرد.

عجم گفت : از طرفی باید دانست که امر واقع این است که ˈ بیشتر از 40 سال است که ابوموسی در حاکمیت کامل ایران قرار دارد و ایران در ابوموسی مستقر استˈ و این امر واقع را هیچ قاعده و اصلی نمی تواند خدشه دار کند.

عجم ادامه داد : امارات با بازی با الفاظ نمی تواند این اختلاف یا سوء تفاهم را بین المللی کند. هرچقدر هم که شرایط بین المللی به نفع امارات باشد جامعه بین المللی و شورای امنیت هرگز نمی تواند این امر واقع را تغییر دهد زیرا اگر چنین کند پرونده های بین المللی زیادی را باید بگشاید و این یعنی چوب در لانه زنبورکردن و ایجاد رویه ای که بازنده آن اعضای اتحادیه عرب و غرب خواهد بود.

مولف کتاب ˈاسناد نام خلیج فارس میراث کهن و جاودان ˈ یکی از این پرونده ها پرونده صحرای باختری است که سرزمینی به وسعت فرانسه است و بیشتر از 120 قطعنامه در شورای امنیت و مجمع عمومی دارد و طبق قطعنامه های شورای امنیت سرزمین اشغالی است و در اشغال یک عضو اتحادیه عرب قرار دارد.

عجم گفت:بنابراین ایران نباید کوچکترین هراسی از جامعه بین الملل داشته باشد و نفع جامعه بین الملل درحفظ وضع موجود و پذیرش امر واقع است ، 16 سرزمین دیگر وضعیت مشابهی دارند و پرونده آنها در شورای امنیت است و علاوه بر اینها دهها پرونده راکد مانند شهر سبته و ملیله و اسکندرون و … وجود دارد. بنا بر این شورای امنیت و غرب بدنبال دردسر نمی گردد و امارات هم بر این واقعیت و مشکلات حقوقی و قضایی و مشکلات نظامی که با آن روبروست آگاه است.

این پژوهشگر ایرانی گفت:اما سوابق تاریخی موضوع و حقانیت ایران را همه می دانند ؛ نماینده ایران در شورای امنیت در دسامبر 1971 اسناد و مدارک محکمی در ایرانی بودن جزایر را به اعضای شورای امنیت ارایه کرد و شکایت 4 کشور عربی برای همیشه از دستور کار خارج شد.

نماینده ایران گفت: ˈاین جزایر همواره از گذشته‌های بسیار دور بخشی از قلمرو ایران بوده‌اند و در قرنهای 18 و 19 میلادی جزء حوزهٔ صلاحیت و حکمرانی لنگه به حساب می‌آمده‌اندکه خود یک بخش اداری از استان فارس بوده‌است و حاکمیت ایران بر این جزایر در کتابها، اسناد تاریخی، نقشه‌های جغرافیایی و به خصوص در اسناد رسمی، گزارش‌های اداری و یادداشتهای وزارت خارجه و دفتر امور هندوستان در انگلیس در خلال قرنهای 17 و 18 و بخش اعظم قرن 19 و در اسناد و نقشه‌های روسیه و آمریکا منعکس و مستند شده‌است.

دکتر عجم ادامه داد:از میان نقشه‌های رسمی و نیمه رسمی می‌توان به چند نمونه زیراشاره کرد،در نقشه‌ها و کتابها وزارت دریاداری انگلستان تحت عنوان ˈراهنمای دریایی خلیج فارسˈ ، در ˈنقشه اداره جنگˈ انگلستان سال 1887 ، نقشه شرح وضعیت دریانوردی در خلیج فارس که در سال 1786 توسط جان مک کلئور تهیه ‌شد.

وی گفت : یادداشتهای جغرافیایی مربوط به امپراطوری ایران که جی. ام. کیز مشاور سیاسی سرجام ملکم سال 1813 به چاپ رساند،

نقشه وزیر مختار بریتانیا در هند،کاپیتان سی. بی. اس. سنت جان در سال 1876 ،نقشه وزارت جنگ بریتانیا (مورخ 1886) درباره ایران

و نقشه لرد کروزن سال 1892 – نقشه سال 1897 رنگی ایران توسط دفتر نقشه برداری اداره امور خارجی هند(بریتانیا) در همه این نقشه‌ها جزایر تنب و ابوموسی به رنگ قلمرو اصلی ایران است.

وی گفت:علاوه بر دوره‌های مختلف تاریخی از سال 1346 تا 1500 تمامی جزایر و سواحل خلیج فارس تحت حکومت سلطان هرمز بود که خود تابع حکّام فارس یا کرمان محسوب می‌شد.

البته سه جزیره بدلیل اینکه در آن دوره اهمیت اقتصادی چندانی نداشت ایران ضرورتی بر ارسال نیرو و قوای نظامی به آنجا نداشته است اما آن سه جزیره هرگز در اختیار دولتی عیر از ایران نبوده و در دوره استعمار گران پرتغالی و انگلیسی مدت کوتاهی حاکمیت موثر ایران بر جزایر تحت الشعاع قرار گرفت اما ایران هرگز حاکمیت خود بر این جزایر را به دولتی تفویض نکرده ‌است.

این پژوهشگر ایرانی گفت : ماموران ایرانی در طول سالهای 1935 تا 1971 بارها بصورت علنی و یا مخفی به جزایر سرکشی می‌کردند و تحرکات انگلیسی‌ها را گزارش می‌کردند بخصوص در مورد معدن خاک سرخ ابوموسی و از چراغ‌های دریایی. دردورۀ 22 نوامبر 1954 تا 20 ژانویه 1955 سواحل ایران در خلیج فارس بصورت فرمانداری کل بنادر و جزایر خلیج فارس سازماندهی شد.ابوموسی در تابستان 1958 در بخش کیش ادغام شد. در این موارد ، دولت بریتانیا هیچ اعتراضی نکرد.

وی گفت : از سوی دیگر اسناد تاریخی و کتیبه های باستانی و حتی کتابهای جغرافیایی عربی همگی بر ایرانی بودن جزایر تاکید دارند،عهدنامه مجمل و مفصل و داستان معروف اقامت شیخ سعدی نزد حاکم کیش و همچنین کتیبه هخامنشی بندرخارک نمونه های کوچکی از فارسی بودن قلمرو جزایر خلیج فارس است.

عجم گفت : همانطور که معروف استˈبدنبال شکست جنگ سالاران ساحل دزدان دریایی(Pirate Coast) از بریتانیا (دهکده های شارجه،عجمان و راس خیمه) به تصرف انگلیس درآمد.و بر اساس قرارداد 1819 بریتانیا برای روسای آنها پرچم و علامت ملی و مهر درست کردو آنها را تحت حمایت (مستعمره)قرارداد.

وی گفت : امابا تضعیف دولت مرکزی ایران پس از جنگهای ایران و روس و جنگ هرات و مرو، نیروهای بریتانیا بتدریج بسوی سواحل فارسی نیز چشم طمع دوخت.و جزایر کیش و خارک و بوشهر را مورد تهدید قرار دادند که ایران نیز مکررا اعتراض خود را اعلام کرده است . اسناد و مدارکی که ایران در سالهای 1887 تا 1903 مبنی بر اعتراض به اشغال جزایر خلیج فارس به بریتانیا ارایه می‌ کرد عبارت بودند از: اول در یادداشت اعتراضی سال 1840 صدر اعظم ایران و ممالک محروسه حاجی میرزا آقاسی چنین گفته است :ˈ همه جزایر خلیج فارس متعلق به ایران است و انگلیس حق دخل و تصرف در آن نداردˈ دوم عهدنامه مجمل 1809 میلادی- عهدنامه مفصل 1812 میلادی دو قرارداد میان ایران و انگلیس دریای خلیج فارس(بحر عجم )را دریایی ایرانی دانسته و بیان شده انگلیس قبل از استقرار درهر نقطه از این دریا باید از ایران اجازه بگیرد.سوم همه دنیا دریا را بنام خلیج فارس می‌شناسند این یعنی اینکه جزایر آن متعلق به مملکت فارس است کما اینکه در قدیم الایام هم ایرانی بوده‌است.

وی ادامه داد:پاسخ بریتانیا این چنین بود که جزایر هنگام اشغال توسط بریتانیا بدون صاحب بوده و مطابق قاعده حقوقی تقدم در مالکیت سرزمین بدون صاحب،(قاعده عرفی دوره استعمارگری) متعلق به کشوری است که آن را تصرف کند و پاسخ ایران جزایر مسکونی بوده اتباع آن ایرانی هستند آنها برای خرید و معاملات و رفع دعاوی و ارسال شکایت‌های بین قبیله‌ای به نماینده فارس در بندر لنگه و بوشهر مراجعه می‌کرده‌اند و می‌کنند.

و رعیت(شهروند) ایران هستند(در آن زمان شناسنامه فرا گیر نبود). نقشه‌های رسمی و مکاتبات شیوخ موید این موضوع است. اعتراضات ایران همواره ادامه داشت به طوریکه پرچم ایران از سال 1903 و بطور متناوب در سالهای قبل از جنگ جهانی دوم و بطور مشخص سال 1933 و 1940 گاهی برای مدت طولانی در جزایر بر افراشته می شد که این موضوع در اسناد بریتانیا و کتاب جزایر سه گانه حمدی العراقی که اینجانب آن را از عربی ترجمه کرده ام نیز منعکس شده است.

وی گفت : 80 مورد شکایت ، یادداشت ، مکاتبه و نامه اعتراضی دولت ایران بر علیه اشغال جزایر تا سال 1971 ، شکایت به جامعه ملل (سازمان ملل آن دوره) ، تهدیدایران به شکایت به کمیته استعمارزدایی سازمان ملل برای استعمار زدایی از جزایر ایرانی سال 1966

که بریتانیا به ایران اعلام کرد: نیاز به شکایت و یا به توسل به زور نیست و امکان رسیدن به توافق با رضایت طرفین است .

رضایت انگلیس بر خروج از مستعمرات در خلیج فارس و برگرداندن جزایر به ایران، وساطت بریتانیا برای جلب رضایت ایران درمورد محترم شمردن استقلال شیخ نشینان خلیج فارس و همکاری و مساعدت ایران با آنها، مخالفت شدید ایران با تشکیل امارات عربی متحده قبل از برگشت کامل سه جزیره ، وساطت بریتانیا برای انعقاد توافق نامه برای انجام ترتیبات برگشت جزایر به ایران و تشکیل دولت جدید درخلیح فارس،سفر شیخ خالد رئیس شارجه و شیخ صقر رئیس راس الخیمه به ایران و تقاضای کمک مالی در قبال دادن جزایر سه گانه،ایران تقاضای شیخ صقر(ناصریست بود) در مورد فروش تنب بزرگ و تنب کوچک به ایران و دریافت پول را با قاطعیت رد کرداز جمله این واقعیات است.

رضایت ایران برای دادن کمک مالی سالانه یک و نیم میلیون پوندی به امیر شارجه برای توسعه و عمران شیخ نشین شارجه،اعطای سه فقره چک به همین مبلغ برای سال 1971 از سوی وزارت خارجه ایران به امیر شارجه پس از امضای توافقنامه همکاری و ترتیبات برگشت جزایر به ایران میان نماینده ایران و ویلیام لوس میانجیگر بریتانیایی. قرار بود این کمک تا زمانی که شارجه برای ایجاد زیر ساختارها نیاز مالی دارد، ادامه پیدا کند.

وی گفت:درمورد جزایر تنب کوچک و بزرگ که ایران آن‌ها را ملک مسلم خود می‌دانست،حاضر به هیچگونه همکاری و یا تفاهم نامه ای با شیخ رأس‌الخیمه نشدو اعلام کردکه بطور قانونی و یا با شیوه دیگر جزایر به حاکمیت ایران بر خواهد گشت.صرف نظر از سوابق تاریخی انگلیس و سر ویلیام لوس و دنیس رایت پذیرفته بودکه این دو جزیره طبق حقوق بین الملل دریاها در داخل حوزه قلمرو و صلاحیت دریایی ایران قرار داشت.

این پژوهشگر ایرانی گفت:اما در رابطه با روز ملی خلیج فارس باید گفت این نام گذاری یک ضرورت فرهنگی و ملی بود و یک سند افتخار آمیز برای جمهوری اسلامی ایران خواهد بود.

عجم افزود می دانید تا سال 1958 هیج نوشته ، سند و مکتوبی به زبان عربی وجود ندارد که عبارت خلیج عربی را برای خلیج فارس بکار برده باشد اما عکس موضوع صادق است یعنی در مکتوبات عربی بسیار زیادیˈ دریای عربˈ امروزی با نام بحر فارس و بحر محیط العجم و یا بحر مکران نام برده شده است

لذا نظر به تحریفی که از سوی رسانه‌های عربی و بخصوص بخش‌های انگلیسی آنها درمورد نام خلیج فارس می‌شدو باتوجه به حقانیت و کاربرد مستمر تاریخی این نام در همه زبانها و زمانها و در جهت مقابله با تحریف گران و یادآوری اهمیت پاسداری و صیانت از این میراث کهن طرفداران این میراث فرهنگی و ایرانی اقدامات خود را از سال 1380 در دفاع از آن یکپارچه تر و منسجم تر کردندو راهکارهای حفاظت از نام خلیج فارس را در جلسات و سمینارهای متعدد به اطلاع مقامات رساندند.80634819-3902390

وی گفت : ایده ضرورت دفاع ازنام خلیج فارس و راهکارهای عملی در مورد نام خلیج فارس،نخست در سال 1381 در یگ گفتار 10 شماره ای روزنامه همشهری و در وسایت آنلاین آن تحت عنوان خلیج ایرانی 16 تا 27 مهر 1381 وسپس در جلسه کمیته یکسان سازی نامهای جغرافیایی در سازمان نقشه برداری مطرح و همچنین در دومین همایش ملی ژئوماتیک ایران اردیبهشت 1382 درسخنرانی تحت عنوانˈ اسامی جغرافیایی باستانی میراث بشریت صفحه-36- 37 راهکارها و پیشنهاد نام گذاری روز ملی خلیج فارس ارایه گردید و این مقاله به عنوان مقاله برتر آن همایش مورد تقدیر رئیس وقت سازمان نقشه برداری و کمیته یکسان سازی نامهای جفرافیایی قرار گرفت وسپس در وب سایت پرشن گلف آنلاین( شهریور1382) 09/06/2003 و همچنین دراولین همایش بین‌المللی کارتوگرافی خلیج فارس قرن 16-18 در دانشگاه تهران دوم خرداد 1383 با حضور اساتید برجسته ایرانی و خارجی جغرافیایی درمردادوشهریور 1383 پیشنهادسه گانه بصورت آنلاین در وب سایت (پرشن گلف آنلاین)و از طریق ایمیل به رای گیری عمومی طرفداران نام خلیج فارس گذاشته شد اکثریت رای دهنگان به ترتیب 1- به روز 9 آذر برگشت سه جزیره به میهن 2- روز ملی شدن نفت 29 اسفند 3- روزاخراج پرتغالی‌ها توسط ارتش ایران از خلیج فارس رای دادند.

عجم گفت:نتیجه رای گیری در تاریخ 10 شهریور 1383 بصورت آنلاین منتشر و سپس توسط شورای مدیران سازمان خلیج فارس طی نامه سوم بهمن 1383 رسما برای رئیس جمهور وقت و برای وزارت خارجه و نمایندگی ایران در نیویورک نمابر شد .

دفتر رئیس جمهور وقت طی نامه‌ای پیشنهاد را موکول به نظر مثبت وزارتخارجه کرد که در دومین جلسه کارگروه(کمیته) حقوقی نام خلیج فارس در وزارتخارجه (متشکل از نمایندگان وزارتخارجه (سه اداره- حقوقی – اسناد- خلیج فارس) – ریاست جمهوری ،سازمان جغرافیایی ارتش – سازمان نقشه برداری…) در بهمن 1383 ضمن موافقت با نام گذاری(روز ملی خلیج فارس)روز شکست پرتغالی هارا برای نام گذاری مقبول تر دانست.

وی گفت:با توجه به اختلاف در مورد روز دقیق شکست پرتغالی ها تعیین دقیق آن روز به جلسه شورای عالی انقلاب فرهنگی موکول شد و در نهایت مشخص شد که روز دهم اردیبهشت ماه سالروز اخراج پرتغالی‌ها از تنگه هرمز است، و لذا این روز به نام “روز ملی خلیج فارس” نامگذاری و در تقویم خورشیدی ایران به ثبت رسید این اقدام در واقع حاصل و نتیجه خواسته و اراده مردمی و سپس تائید رسمی دولتی بودکه به یک امر ملی تبدیل شد .

آساق ** 589**  International@irna.ir

احمد مسجد جامعی رییس شورای اسلامی شهر تهران در حاشیه برنامه روز جمعه تهران گردی در پاسخ به سوال خبرنگار CHN، درباره خاکسپاری ریجارد فرای در اصفهان گفت: «خاکسپاری او در اصفهان منوط به موافقت دستگاههای اجرایی است اما باید بگویم ایشان کسی بود که این روزها با نزدیک شدن به روز خلیج فارس شخصیتش تجدید می شود.»
او با یادآوری خاطره ای در گذشته گفت: «زمانی که من وزیر ارشاد بودم  نشریه نشنال جئوگرافیک نام دیگری را برای خلیج فارس مورد استفاده قرار داد و بعدها شبکه الجزیزه این کار را تقویت و تکرار کرد. معمولاً در این مواقع به رسانه مربوطه تذکر می دادند اما ما تذکر ندادیم و نماینده آن رسانه ها را اخراج کردیم؛ چون کار غیر اخلاقی و غیرقابل گذشتی مرتکب شده بودند.»
مسجدجامعی در ادامه سخنانش با بیان این که در آن زمان رفتار تند مدیریتی ارشاد برای عده ای سوال شده بود که چطور به خاطر چنین اتفاقی خبرنگار دو رسانه اخراج شدند اذعان داشت: «در آن اسناد، نامه ای از ایرانشناسان حوزه کانادا و آمریکا که در راس آنها ریچارد فرای بود دریافت کردیم. آقای فرای در این نامه رفتار وزارت ارشاد در قبال آن رسانه را تائید کرده بود یعنی  همان رفتاری که برای خیلی ها علامت سوال به حساب می آمد و نظر وزارت ارشاد را تند می خواندند.»
به گفته او، ریچارد فرای در همان نامه پیشنهاد داده بود برای تکرار نام خلیج فارس و تکرار و ثبت آن در اذهان مردم روزی را به نام روز خلیج فارس تعیین کنند.
مسجد جامعی با بیان این که ریچارد فرای پیشنهاد داده بود روز بازگشت جزایر تنب کوچک و بزرگ و ابوموسی به ایران این نام گذاری انجام شود گفت: «البته ما در این زمینه بررسی کردیم و روز شکست پرتغالی ها را مبنای نامگذاری روز خلیج فارس که همان دهم اردیبهشت است قرار دادیم.»
به گفته او آن نوع برخورد اثر بخش بود و نشنال جئوگرافیک و الجزیره رفتارشان را جبران کردند. من این خاطره را از فرای دارم که ضمن تاکیدبر نام خلیج فارس رفتار وزارت ارشاد با آن رسانه ها را نیز تایید کرد.

باشگاه خبرنگاران 

گفتگوی باشگاه خبرنگاران

روند نام گذاری  روز ملی خلیج فارس به نقل از باشگاه خبرنگاران جوان :

معرفی کتاب اسناد نام خلیج فارس میراثی کهن و جاودان در برنامه رادیو ایران چراغستان

چراغستان برنامه ای از گروه فرهنگ رادیو ایران است که پنج شنبه هر هفته، در قالب یک نمایشگاه گویایی از کتاب، مهمان خانه های مردم می شود.
سردبیر چراغستان با اعلام این مطلب افزود: این برنامه که از بخشها و آیتم های مختلف و متنوعی تشکیل شده است، روز پنج شنبه دوازدهم اسفند، الهه روحیدل کارشناس کتابداری، بخش های مختلف کتابخانه عمومی استان سمنان را به طور کامل و مفصل تشریح می کند.
زهرا فقیه میرزایی سردبیر چراغستان ضمن اشاره به غرفه روی پیشخوان، افزود: دراین بخش از برنامه، امیر حسین شاه علی کارشناس ادبیات، کتاب اسناد نام خلیج فارس میراث کهن و جاودان نوشته دکترمحمد عجم را معرفی می کند.
یادآور می شود، کتاب اسناد نام خلیج فارس میراث کهن و جاودان سال 1388 در سه هزار نسخه روانه بازار شد..

علاقمندان می توانند روز پنج شنبه دوازدهم اسفند، ساعت 19:00 این برنامه را از رادیو ایران بر روی موج AM 900 KHz وFM 93/9 MHz دریافت نمایند.
تهیه و تنظیم: نسترن ردایی خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی رادیو ایران.

-الخلیج  الفارسی

1142bahrfars

مقالات مرتبط: :

روز ملی خلیج فارس چرا و چگونه شکل گرفت؟ پیشینه

اولین مقاله که راهکارهای دفاع از نام خلیج فارس و پیشنهاد روز خلیج فارس را مطبوعاتی کرد. ۱۳۸۱

اخبرگزاری ایرنا در مصاحبه با محمد عجم. …..
http://www.aftabir.com/articles/user_articles.php?u=ajam20

http://www.bashgah.net/fa/category/show/67491

http://hamshahrionline.ir/details/101174

سمینار بین المللی ژئو ماتیک 1382اسامی جغرافیایی باستانی میراث بشریت
پژوهشی در مورد دو نام خلیج فارس و خزر وچالشهای فرا روی

نویسنده: محمد عجم عضو هیئت علمی دانشگده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه آزاد مشهد

http://www.civilica.com/Paper-GEO82-GEO82_74.html

 

آیا ذو القرنین در قرآن همان کوروش است.

 

بر اساس یافته های جدید ذوالقرنین همان کوورش است.

ذوالقرنین یکی از شخصیت‌های قرآن و کتاب مقدس است. بر اساس قرآن، ذوالقرنین، سه لشکرکشی مهم داشت نخست به باختر، سپس به خاور، و سرانجام منطقه‌ای که در آن یک تنگه کوهستانی وجود داشت، او انسان یکتا پرست و مهربانی بود واز طریق دادگری منحرف نمی‌شد و به همین جهت مشمول لطف خدا بود، او یار نیکوکاران و دشمن ستمگران و ظالمان بود و به مال و ثروت دنیا علاقه‌ای نداشت، او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز، او سازنده سدی بود، که در آن به جای آجر و سنگ از آهن و مس استفاده شده‌است و هدف او از ساختن این سد کمک به گروهی مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یاجوج و ماجوج بوده‌است. تا  یک قرن گذشته کمتر مفسر اسلامی  ذوالقرنین را کوروش دانسته است. اما یافته های جدید نگرش تازه ای را بر روی مفسران قران باز کرده است.

وجه تسمیه و ریشه نام ذو القرنین

ریشه‌شناسی این نام اهمیت زیادی دارد” قرن” Corn بن اصلی ذو القرنین است. کرن در زبان فارسی بصورت قور(قورکله)- قور پشت – قعر – قورچ (قوچ=گوسپند نر با شاخهای بزرگ) و… به معنی شاخ و برآمدگی است اما در زبانهای اروپایی بیشتر به معنی تاج بکار می‌رود.

(توضیح اینکه در زبانهای فارسی کهن به قارچ ، قورپایهGor Paye  می گفتند. و قور پایه یا گور پایه  به رعد و برق گفته می شده و معنی آذرخش بوده است. گر Gor به معنی آتش و آذر است  همین گر در عربی به حر و حرارت تبدیل شده است.  از طرفی قارچ حالتی مقعر و تاج گونه دارد شاید بعدها نام کرن و قرن از همین ریشه گرفته شده باشد.  اگر نام کوروش را گوروش بدانیم  Gor + ash  گور به معنی  آتش و درخشش و آذرخش  است و آش یا وش معنی تابان و درخشان می دهد. آش در سانسکریت به معنی درخشان و پر فروغ می دهد. به همین دلیل بعضی زبانشناسان آرش را کوتاه شده آذرخش می دانند و نام کوروش را هم به خورشید منتسب می کنند. به دو دلیل یکی پسوند ” وش” و دوم پیش وند کور زیرا  کور را تغییر یافته خور یا همان خورشید می دانند بنا به نوشتهٔ پلوتارک، نام کوروش در زبان پارسی باستان به معنای «خورشید» بوده‌است. به هر حال همه این احتمالات دور از حقیقت نیست. و بگونه ای با زبانشناسی و اتمولوژی سازگاری دارد. )

اما در زبان عربی(ذو) یعنی صاحب یا دارنده و قرن(Corn) دو معنی دارد معنی اصلی آن شاخ است و مفهوم  تاج را هم در استعاره می دهد اما  معنی آن  شاخ  است و قرنین واژه‌ای است معرب قرنین یعنی دو شاخ که عربی شده از عبری “קרנים“(قرنیم) است. ذو قرنین بر روی هم یعنی تاج دوشاخ دار.

دو شاخ علاوه بر معنی ظاهری معنی و مفهوم گسترده تری داشته‌است و عبارتی بوده‌است برای بیان قدرت و در عهد قدیم برای موجودی بکار می‌رفته‌است که کره زمین بر روی دو شاخ آن قرار داشته‌است. حتی در فارسی هنوز ضرب المثلی هست که می گوید دو شاخ او را شکستم  یا شاخ او را بشکن  که منظور این است قدرت  و توانایی و ابهت او را تحقیر کن و خوار شمار.

بعضی معتقدند  نامگذاری به دارنده دو شاخ  بخاطر آنست که او به شرق و غرب عالم رسید (دارنده شرق و غرب بود) که عرب آن را تعبیر قرنی الشمس (دوشاخ آفتاب) میکند.

 ذوالقرنین در قرآن

داستان ذوالقرنین در قرآن در سوره کهف به این شرح آمده‌است:

و از تو در باره ذو القرنین می‌پرسند. بگو: برای شما از او چیزی می‌خوانم. (۸۳) ما او را در زمین مکانت دادیم و راه رسیدن به هر چیزی را به او نشان دادیم. (۸۴) او نیز راه را پی گرفت. (۸۵) تا به غروبگاه خورشید رسید. دید که در چشمه‌ای گِل‌آلود و سیاه غروب می‌کند و در آنجا مردمی یافت. گفتیم: ای ذو القرنین، می‌خواهی عقوبتشان کن و می‌خواهی با آنها به نیکی رفتار کن. (۸۶) گفت: اما هر کس که ستم کند ما عقوبتش خواهیم کرد. آن گاه او را نزد پروردگارش می‌برند تا او نیز به سختی عذابش کند. (۸۷) و اما هر کس که ایمان آورد و کارهای شایسته کند، اجری نیکو دارد. و در باره او فرمانهای آسان خواهیم راند. (۸۸) باز هم راه را پی گرفت. (۸۹) تا به مکان برآمدن آفتاب رسید. دید بر قومی طلوع می‌کند که غیر از پرتو آن برایشان هیچ پوششی قرار نداده‌ایم. (۹۰) چنین بود. و ما بر احوال او احاطه داریم. (۹۱) باز هم راه را پی گرفت. (۹۲) تا به میان دو کوه رسید. در پس آن دو کوه مردمی را دید که گویی هیچ سخنی را نمی‌فهمند. (۹۳) گفتند: ای ذو القرنین، یأجوج و مأجوج در زمین فساد می‌کنند. می‌خواهی خراجی بر خود مقرر کنیم تا تو میان ما و آنها سدی برآوری؟ (۹۴) گفت: آنچه پروردگار من مرا بدان توانایی داده‌است بهتر است. مرا به نیروی خویش مدد کنید، تا میان شما و آنها سدی برآورم. (۹۵) برای من تکه‌های آهن بیاورید. چون میان آن دو کوه انباشته شد، گفت: بدمید. تا آن آهن را بگداخت. و گفت: مس گداخته بیاورید تا بر آن ریزم. (۹۶) نه توانستند از آن بالا روند و نه در آن سوراخ کنند. (۹۷) گفت: این رحمتی بود از جانب پروردگار من و چون وعده پروردگار من در رسد، آن را زیر و زبر کند و وعده پروردگار من راست است.

 ذوالقرنین در احادیث اسلامی

در برخی احادیث اسلامی ذوالقرنین پیامبر و پادشاه خاور و باختر معرفی شده‌است. در کتاب نصایح چنین آمده‌است:

الله هیچ پیغمبری را پادشاهی نداد به جز پنج تن(بعد از حضرت نوح): ذوالقرنین(به احتمال)، داود، سلیمان =از پیامبری بد شد ، ابراهیم ، یوسف و محمد (رهبر و پیشوا) ؛ ذوالقرنین بر خاور و باختر حکومت کرد.

عمار سابطی روایت کرده که گفت خدمت حضرت صادق (ع) عرض کردم مقام و منزلت ائمه ما چیست؟ فرمودند: مانند مقام و مرتبه ذوالقرنین و یوشع (از پیامبران بنی اسرائیل و جانشین حضرت موسی) و آصف مصاحب سلیمان – که دلالت بر علو مقام ذوالقرنین دارد.

همچنین در احادیث اسلامی از مسجد ذوالقرنین نیز یاد شده‌است. مسجد و ساختمان بزرگی که درازای آن ۴۰۰ ذراع بوده، که در ساختمان آن از تخته‌های چوب و مس و الواح مسین استفاده شده‌است. درازای هر تخته چوب ۲۲۴ ذراع و فاصله دو دیوار ۲۰۰ ذراع و بلندی دیوارها ۲۲ ذراع گفته شده‌است. و مجلسی به نقل از ثعلبی محل ساخت سد ذوالقرنین را “پایان خاوری سرزمین ترک‏” خوانده‌است.

در کتاب دانیال، دانیال نبی در رویا چنین می‌بیند:

دیدم که ناگاه قوچی نزد نهر ایستاده بود که دو شاخ داشت و شاخهایش بلند بود ویکی از دیگری بلندتر و بلندترین آنها آخربرآمد. و قوچ را دیدم که به سمت باختر و شمال و جنوب شاخ می‌زد و هیچ وحشی با او مقاومت نتوانست کرد و کسی نبود که از دستش رهایی دهد و برحسب رای خود عمل نموده، بزرگ می‌شد.

در متن عبری واژه “קרנים“(قرنیم) به معنی “دوشاخ” استفاده شده‌است.

در ادامه در کتاب دانیال می‌خوانیم: جبرئیل بر او آشکار گشت و خوابش را چنین تعبیر نمود: قوچ صاحب دو شاخ که دیدی پادشاهان ماد و پارس است. در ترجمه عربی کتاب مقدس نام ذوالقرنین در همین فراز آمده‌است:

ترجمه ون دایک:أَمَّا الْکَبْشُ الَّذِی رَأَیْتَهُ ذَا الْقَرْنَیْنِ فَهُوَ مُلُوکُ مَادِی وَفَارِسَ.

ترجمه فارسی قدیم:اما آن قوچ صاحب دو شاخ که آن را دیدی پادشاهان مادیان و فارسیان می‌باشد.

یهـود از بشـارت رؤیای دانیال چنین دریافتند که دوران اسارت آنها با قیام یکی از پادشـاهـان ماد و فارس، و پیروز شـدنش بر شـاهـان بابل، پایان می‌گیرد، و از چنگال بابلیان آزاد خواهند شد. چیزی نگذشـت که کوروش در صحنه حکومت ایران ظاهر شد و کشور ماد و فارس را یکی ساخت، و سلطنتی بزرگ از آن دو پدید آورد، و هـمانگونه که رویای دانیال گفته بود که آن قوچ شاخهایش را به باختر و شرق و جنوب می‌زند کوروش کبیر نیز در هر سه جهت فتوحات بزرگی انجام داد. یهود را آزاد ساخت و اجازه بازگشت به فلسطین به آنها داد.

در کتاب اشعیا نبی باب ۴۴ شماره ۲۸ چنین می‌خوانیم: آنگاه در خصوص کوروش می‌فرماید که شبان من اوست و تمامی مشیتم را به اتمام رسانده به بیت المقدس خواهد گفت که بنا کرده خواهی شد. این جمله نیز قابل توجه‌است که در بعضی از تعبیرات کتاب مقدس، از کوروش تعبیر به عقاب خاور، و مرد تدبیر که از مکان دور خوانده خواهد شد آمده‌است. (کتاب اشعیا نبی باب ۴۶ شماره ۱۱)

 مشخصات ذوالقرنین

ذوالقرنین دارای مشخصاتی بود، از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:

او شخصی با تاج یا کلاهی با دو شاخ است.

خداوند اسباب پیروزی‌ها را در اختیار او قرار داد.

او سه لشکرکشی مهم داشت: نخست به باختر، سپس به خاور و سرانجام به منطقه‌ای که در آنجا یک تنگه کوهستانی وجود داشته، و در هر یک از این سفرها با اقوامی برخورد کرد.

خداوند او را قدرتمند کرده بود و اختیار جان و مال انسانها و عذاب و پاداش به آنها را به او داده بود.

او انسان یکتا پرست و مهربانی بود، و از طریق دادگری منحرف نمی‌شد، و به همین جهت مشمول لطف خاص پروردگار بود.

او یار نیکوکاران و دشمن ظالمان و ستمگران بود، و به مال و ثروت دنیا علاقه‌ای نداشت.

او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز.

او سازنده سدی است که در آن از آهن و مس استفاده شد (و اگر مصالح دیگر در ساختمان آن نیز به کار رفته باشد تحت الشـعاع این فلزات بود) و هـدف او از ساختن این سد کمک به گروهـی مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یاجوج و ماجوج بوده‌است.

او از کسانی بوده که خداوند خیر دنیا وآخرت رابه او عطا کرد. خیر دنیادرسلطنت و قدرت واختیاری که به او عطا شده بود و خیر آخرت، برای اینکه او به گسترش داد و اقامه حق و به صلح و بخشش و رفق و کرامت نفس و گستردن خیر و دفع شر درآدمیان عمل می‌کرد.

چنین بر می‌آید که او به وحی و یا الهام و یا بدست پیغمبری از پیغمبران تایید می‌شد، و به او کمک می‌کرد.

 سد ذوالقرنین

تاریخدانان و تفسیرگران در این باره دیدگاه‌های متفاوتی در تطبیق داستان دارند:

به بعضی از مورخین نسبت می‌دهند که گفته‌اند: سد یادشده در قرآن همان دیوار چین است.

عده دیگری می گویند این سد در محلی بین دریای خزر و دریای سیاه واقع شده است و جایی است که سلسله کوه‌های قفقاز مثل یک دیوار طبیعی راه بین جنوب و شمال را قطع می‌کند و فقط یک راه در تنگه میان این سلسله کوه‌ها وجود دارد، این راه را امروز به نام تنگه داریال می‌خوانند و در ناحیه ولادی کیوکز و تفلیس واقع شده است. هم اکنون نیز بقایای دیوار آهنی در این نواحی هست و مسلما باید همان سد کوروش باشد. در سد ذوالقرنین گفته می‌شود که آهن زیاد به کار رفته و بین دو کوه نیز ساخته شده است، معبر داریال بین دو کوه بلند واقع شده و این سد نیز که آهن زیادی در آن دیده می‌شود در همین دره وجود دارد. از کتب ارمنی بهتر می‌توان شهادت گرفت زیرا بیشتر به وقایع از نزدیک آشنا بوده‌اند. این سد را در کتب ارمنی از زمان قدیم به «بهاک گورایی» خوانده‌اند و «کابان گورایی» هم می گویند معنی هر دو کلمه یکی است و همان معنی «دربند کوروش» یا «گذرگاه کوروش» می‌دهد. زیرا کور قسمتی از نام کوروش است آیا تنها همین شهادت واقعی که الساعه هم وجود دارد نمی‌تواند کفایت کند که سد مزبور را کوروش بنا کرده است؟ از منابع گرجستان نیز همین شهادت را می‌توان یافت در زبان گرجستان از قدیم این دروازه را به نام «دروازه آهنین» میانه خوانده‌اند و ترک‌ها آن را به دامر کپو (قاپو) ترجمه کرده‌اند و امروز هم به همین نام مشهور است. یکی از سیاحان یهودی مشهور موسوم به یوسف که در قرن اول میلادی می زیسته است از این سد نام می‌برد، پس از او «پروکوپیوس» مورخ در قرن ششم میلادی آن را دیده است و سپس یکی از همراهان سردار رومی «بلی سارس» نیز وقتی به این نقطه حمله برد (پانصد و بیست وهشت میلادی) این سد را به چشم دیده است.

از رود کوروش «کُر» هم قبلا نام بردیم، یکی از رودهایی که از جبال قفقاز سرچشمه می‌گیرد به نام «کُر» خوانده می‌شود. در کتب ارمنی و حتی یادداشت‌های آنتونی جان کینسن که در سال ۱۵۵۷ میلادی به ایران آمد، این رود، رود سائرس(= کوروش) خوانده می‌شود.

 

 گمانه زنیها در مورد کیستی ذوالقرنین

در قدیم نظرات متفاوتی بیان شده  از جمله  اسکندر مقدونی   فریدون – جمشید-  یکی از ملوک یمن و … ذکر کرده‌اند.

اما برخی از مفسران و تاریخ‌دانان  قرنهای اخیر معتقدند  که مشخصاتی که از این فرد در قران و تاریخ‌ها و داستان‌ها آمده‌است با منش تاریخی کوروش بزرگ همسویی دارد.

 تطابق ذوالقرنین با کوروش کبیر

مورخینی که ادعا دارند ذوالقرنین همان کوروش کبیر است دلایل عمده زیر را مطرح می‌کنند:

اشاره به ذوالقرنین در عهد عتیق

سؤال کنندگان درباره ذوالقرنین از پیامبر طبق روایاتی که در شان نزول آیات آمده یهود بوده‌اند، و یا قریش به تحریک یهود. و به این داستان پیش از اسلام و در کتاب یهودیان اشاره شده و تعبیر آن پادشاه ماد و فارس ذکر شده‌است. به قسمت داستان ذوالقرنین در عهد عتیق توجه کنید.

در قرن نوزدهم میلادی در نزدیکی استخر در کنار نهر مرغاب مجسمه ای از کوروش کشف شد که تقریبا به قامت یک انسان است، و کوروش را در صورتی نشان می‌دهد که دو بال همانند بال عقاب از دو جانبش گشوده شد، و تاجی به سر دارد که دو شاخ همانند شاخ‌های قوچ در آن دیده می‌شود. از تطبیق مندرجـات کتاب مقدس با مشـخصات این مجـسمه این احتمال در نظر این مورخین کاملا قوت گرفت که نامیدن کوروش به ذو القرنین (صاحب دو شاخ) از چه ریشه‌ای مایه می‌گرفت، و همچنین چرا مجسمه سنگی کوروش دارای بالهـایی هـمچون بال عقاب است، و به این ترتیب بر گروهی از دانشمندان مسلم شد که شخصیت تاریخی ذو القرنین از این طریق کاملا آشکار شده‌است.

دادگری کوروش

سنگ نوشته‌های نقش رستم، منشور حقوق بشر کوروش بزرگ، و مورخین دوران باستان شخصیت و صفاتی از کوروش بیان می‌کنند که با ذوالقرنین قرآن کاملا تطابق و سازگاری دارد.

 مفسران و تاریخ‌دانانی که به تطابق ذوالقرنین با کوروش کبیر گواهی داده‌اند

مولانا ابوالکلام آزاد، مفسر بزرگ قرآن و وزیر فرهنگ هند در زمان گاندی در تفسیر مجمع‌البیان

ترجمه تفسیر سوره کهف از باستانی پاریزی

علامه طباطبایی در تفسیر المیزان

آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی و ده نفر از مفسران بزرگ قرآن در تفسیر نمونه (مانند قرائتی، امامی، آشتیانی، حسنی، شجاعی، عبدالهی و محمدی)

تابنده گنابادی در کتاب سه داستان عرفانی از قرآن

آیت‌الله میر محمد کریم علوی در تفسیر کشف الحقایق (با ترجمه عبدالمجید صادق نوبری)

حجت‌الاسلام سید نورالدین ابطحی در کتاب ایرانیان در قرآن و روایات

علی شریعتی در کتاب بازشناسی هویت ایرانی اسلامی

صدر بلاغی در قصص قرآن

جلال رفیع در کتاب بهشت شداد

دکتر فاروق صفی زاده در کتاب از کورش هخامنشی تا محمد خاتمی

منوچهر خدایار در کتاب کورش در ادیان آسیای غربی

قاسم آذینی فر در کتاب کورش پیام آور بزرگ

فریدون بدره‌ای در کتاب کورش در قرآن و عهد عتیق

محمد کاظم توانگر زمین در کتاب ذوالقرنین و کورش

آیت‌الله سید محمد فقیه استاد اخلاق، حافظ کل قرآن و نماینده مجلس خبرگان دوم

استاد محیط طباطبایی

حجه‌الاسلام شهید هاشمی نژاد

سر احمدخان بنیان‌گذار دانشگاه اسلامی علیگر هند

دکتر عبد المنعم النمر

صابر صالح زغلول

الشیخ الشعراوى

 دیدگاه علمای دینی عرب معاصر

معمولا علمای دینی عرب زبان بدلیل مخالفت با یهودیان علاقه کمی از خود نشان داده‌اند تاکوروش را همان ذوالقرنین بدانند اما دکتر دکتر عبد المنعم النمر بالاترین مقام دینی (وزیر اوقاف و امور دینی مصر) و بزرگترین چهره اسلام شناس معاصر در مصر که مقاله تحقیقاتی وی راجع به کورش ذو القرنین در ماهنامه مشهور جهان عرب بنام مجله العرب شماره ۱۸۴ قبل از فوت ایشان منتشر گردید مورد توجه و بازتاب علمای ازهر واقع شد مقاله او در جهان عرب بازتاب و پذیرش قابل توجهی یافت. او پس از بیان دلایل ابوکلام آزاد و دلایل مفسرین قبلی نتیجه می‌گیرد که ابوالکلام آزاد استدلالهای منطقی ارایه کرده‌است. بعد از مقاله عبدالمنعم النمر مقاله‌های دیگری نیز از سوی اسلام شناسان عرب در تایید ابوکلام آزاد منتشر شده‌است. دکتر عبدالمنعم همچنین یک نظریه جدید را که ادعا نموده‌است ذو القرنین همان فرعون توت آخن می‌باشد را نیز رد کرده و آنرا مستند ندانسته‌است: که مورد توجه جهان عرب قرار گرفت. بعد از عبد المنعم النمر مهمترین شخصیت علمی و مذهبی جهان عرب صابر صالح زغلول در سال ۲۰۱۱ کتاب بسیار مفصل ۳۲۷ صفحه ای نوشته که دار الکتاب العربی للنشر و التوزیع – القاهره آنرا توزیع کرده است. تحت عنوان :”مؤسس الدوله الفارسیه وأبو إیران؛ حیاته و فتوحاته وهل هو ذوالقرنین” پایه گذار دولت پارس و پدر ایران- زندگی و پیروزی هایش وپایان کار آیا او ذو القرنین است؟” متفکر بزرگ جهان عرب نظرات مختلف راجع به ذوالقرنین را بیان نموده و از جمله به نگر و دیدگاه – ابوالکلام آزاد و عبد المنعم النمر و الشیخ الشعراوى می پردازد و نتیجه می گیرد که دیدگاه ابوکلام آزاد به واقعیت نزدیک تر است.نکته مهم اینکه تا کنون نظر شیخ الشعراوی در مورد ذو القرنین بودن کوروس از دید عرب ها مخفی نگه داشته شده است.

نوشته دکتر عجم  این نوشته  ابتدا سال  ۱۳۸۵ در وب لاگ دریای فارس و در ویکی پدیا منتشر گردیده است .

ذوالقرنین شخصیتی که ۱۴ قرن علمای اسلام در مورد او سَردرگُم بودند و ابوکلام آزاد راز او را کشف کرد

رودها- درختها – حیوانات و پرندگان مقدس در اُستوره های هندو آریایی

  • در کتابهای قدیمی ازقول ناخدایان و ملاحان از حیوانات و پری ها و موجودات عجیب و غریب در خلیج فارس سخن های فراوان گفته شده است.  از ماهی قرش که قادر است کشتی را ببلعد تا  جساسه  که دختران پری دریایی هستند و برای جاسوسی از مردم ان به ساحل دریا می آیند  و  تا کوسه ای که از دهنش آتش بیرون می زند تا پری دریایی  که مانند عروسان زیبا روی  که رقص و آواز می خوانند و زبان خاصی دارند است که تا همین قرون اخیر به باور های  بی  گمان مردم تبدیل شده بود. انسانها از زمامهای قدیم در خصوص موجودات دریایی باورهایی داشته اند بعضی از حیوانات افسانه ای دریایی  حتی به نمادهای دینی و مذهبی تبدیل شده و مجسمه هایی از آنها بر روی سنگ کنده شده است.واژه استوره  که جمع شکسته عربی آن به گونه اساطیر بیشتر بکار می‌رود، منشأ هندواروپایی دارد.   در سنسکریت Sutra به معنی داستان است که بیشتر در نوشته‌های بودایی بکار رفته‌است. در یونانی Historia به معنی جستجو و آگاهی، در فرانسه(فرانسوی) Histoire، در انگلیسی به دو صورت Story به معنی حکایت، داستان و قصهٔ تاریخی، و History به معنی تاریخ، گزارش و روایت بکار می‌رود.  اسطوره  هنوز هم  در زبان فارسی به داستانهایی که جنبه مقدس دارد گفته می شود.
  • iskander-and-sirens
  • در ایران  در  محوطه   خرابه های پاسارگاد چند مجسمه باقی مانده است. یکی از آنها مجسمهای است  از انسان بالدار  با تاجی که دو شاخ دارد  این مجسمه به کوروش ذوالفرنین منسوب است اما چند  مجسمه دیگر هم هست در درگاه شمال غربی، تصویر سنگ تراشیده شده ای هست با نقش پای انسان و عقاب به ایوان ۱۶ ستونی شمال غربی ارتباط دارد .درگاه جنوب شرقی با نقش ترکیبی انسان، ماهی و گاو به یک ایوان ۱۶ ستونی راه دارد. درگاه جنوب غربی با نقش پای انسان و حیوان به ایوانی ۲۸ ستونی راه دارد. ظاهراً این نقوش  از داستانها ی مذهبی و به نمادهای مقدس ارتباط دارد، دکتر محمدعجم که در مورد بسیاری از نامهای جغرافیایی و ریشه های آن نظرهایی دارد معتقد است  که پاسارگاد  تغییر یافته  پارسه گراد می باشد که معنی آن شهر پارس است. گراد و گورد و گرد(مانند دستگرد.لنینگراد- پتروگرد) معنی شهر می‌دهد و در زبان پارسی و عربی بصورت کوره  و خوره  هم بکار رفته است  که همان معنی شهر – ده و منطقه می دهد  مانند کوره اردشیر/ خوره اردشیر و کوره دهات.در فرهنگ و تمدن ایرانی و هندی تعدادی از نمادهای مقدس ، حیوانات دریایی و افسانه ای هستند. این حیوانات را می توان در کتابهای دوره اسلامی هم دید اما دیگر در این دوره نماد  تقدس آمیز نیستند و بیشتر جنبه افسانه و حیوان دارند.  

**** جانوران در اسطوره‌شناسی یا جانوران مقدس

یا جانوران استوره ای به بررسی  جانورانی می‌پردازد که از زمانهای کهن نماد مورد علاقه مردم بوده‌اند و وارد در اسطوره‌شناسی آنها شده‌اند.

این جانوران سه نوعند یا به شکل پرنده و یا چهارپایان و یا مخلوطی از چند حیوان. مانند شیر بالدار در ایران و میان رودان – که نمادهای قدرت یعنی عقاب- شیر – سر انسان – بازوی اسب – شاخ گاونر و … در آن وجود دارد.

  • سیمرغ

سیمرغ، پرنده ای اساطیری است که در فولکورهای یونان، چین، ایران، و مصر دیده شده است. ققنوس، غالب اوقات به عنوان پرنده ای زیبا، قرمز و طلای آتشین نشان داده می شود. در پایان یک چرخه زندگی، ققنوس در شعله های آتش خود می سوزد و بار دیگر از آتش سر بر می آورد. به همین دلیل، اغلب اوقات به عنوان نمادی از تولد دوباره به تصویر کشیده می شود.

اژدها

  • اژدها

ریشه در اسطوره شناسی چینی و یونانی و همچنین فولکلور اروپایی دارد. موجودی است که اهمیت نمادین متفاوتی دارد؛ در افسانه های مختلف و به شکل های مختلفی آمده است. از دیو بالداری که آتش از دهانش خارج می شود تا استاد فاضل و عاقلی که همه عناصر را در اختیار دارد.

  • تک شاخ

تک شاخ مدرن، اسب نری بسیار زیبا و مطیع است که یک تک شاخ بر پیشانی اش قرار دارد. با این وجود، تک شاخ اصلی، یک اسب نجیب رام نشدنی بود که ریشی بز مانند، دمی چون شیر، و سمی شکافته داشت.

  • هما – پرنده ای افسانه ای و مظهر خوشبختی در فرهنگ ایرانی و هندی

پرنده هما در اسطوره‌های ایرانی جایگاه مهمی دارد و معروف است که سایه‌اش بر سر هر کس بیافتد به سعادت و کامرانی خواهد رسید به همین دلیل به مرغ سعادت معروف شده‌است.

در افسانه‌های ایران مثل ققنوس در اساطیر مصر و یونان صاحب کرامت است. همادر ادبیات ایران به عنوان نماد سعادت است و برعکس جغد که نماد شوم است البته هما می‌تواند پرنده‌ای افسانه‌ای و اساطیری باشد  در قصه‌ها و مثل‌های ایرانی از هما به عنوان پرنده‌ای استخوان خوار و بی‌آزار یاد شده‌است. نقش این پرنده در کنده کاریها و برخی از سر ستون های پارسه (تخت جمشید) نیز پیداست. هواپیمایی ملی ایران با بکارگیری ایهام نام هما و نیز نماد هما به بهترین شکل چه به در تعبیر پرنده سعادت و چه در استفاده از حروف کوتاه شده برای نامش این باور فرهنگ عامه را با فعالیت تجاری خود پیوند زده بود. در نشان کنونی باشگاه فوتبال پرسپولیس هم نمادی از سر این پرنده به کار گرفته شده است.

  • خون آشام

با دندان های نیش دار بسیار ترسناک، چابکی و استقامت بسیار فوق العاده،

  • گرگینه (شخصی که تبدیل به گرگ شده است)

مخلوقی که مرد است، اما می تواند به گرگی بزرگ و با اراده تبدیل شود؛ البته زمانی که ماه کامل باشد. افسانه شهری گرگینه،

  • اسب بالدار

پیگاسوس (اسب بالدار)، اسب سفید بالداری است که از اسطوره یونانی سر بر آورده است. گفته می شود که او فرزند خدای دریا، و گورگون (يکى از سه زنى که موهاى سرشان مار بوده و هر کس بدانها نگاه می کرد سنگ مي شد) میدوسا است. او از خونی متولد شد که هنگام کشته شدنش توسط خدای دریا، از گردن میدوسا فوران کرده بود.

  • آرگوس:

آرگوس، علت این نام گذاری تعداد فراوان چشمان او بوده که در بعضی روایات 4 چشم و در بسیاری از داستانها و نقاشیها دارای 100 چشم بوده است که در سراسر بدن او قرار داشتند. این خاصیت، آرگوس را به یک نگهبان ایده آل مبدل کرده بود و هرا، همسر زئوس، او را برای نگهبانی زئوس و معشوقه اش ایو، گماشته بود. اما زئوس به هرمس، پیغامبر خدایان، دستور داد تا ایو را برباید و هرمس خود را به شکل چوپانی درآورد و با حکایتهای طولانی و آوای نی خود، آرگوس را به خواب برد و ایو را دزدید. در بعضی از داستانها، آرگوس در آخر به دست هرمس کشته میشود.

  • کایمرا:

کایمرا فرزند اژدهایی صد سر به نام تایفویوس و موجودی نیمه پری، نیمه مار به نام اکیدنا است ویکی از معروفترین هیولاهای اساطیر به شمار میرود. کایمرا موجودی با دو سر شیر و بز در یک سو و دمی  با سر مار از سوی دیگر بوده است. بدن او هم نیمی  شیر و نیمی  بز بوده و از دهانش آتش می ریخته است. این هیولا، با از بین بردن گله های دامداران و حمله به مردم، موجب وحشت اهالی لیسیا بود و به دست مردی به نام بلروفون از اهالی کورینت (قرنت) کشته شد.

  • سگی با سه سر

اکیدنا: هیولای مونثی که نیمی  پری و نیمی  مار بود و در غاری زندگی می کرد. او تنها هنگام شکار غار را ترک می کرد و هر موجودی که از آن حوالی می گذشت را میخورد. این موجود فانی اما دارای عمری طولانی بود و توسط آرگوس کشته شد.

  • هکتاتون کایرس: هکتاتون کایرس به معنی “صد دست” است. این موجودات با 50 سر و 100 دست قدرتمند، فرزندان گایا و اورانوس بودند. این سه موجود صد دست، از پدر خود متنفر بودند و اورانوس آنها را به رحم مادرشان باز گرداند. آنها بعدها در شورشی علیه اورانوس شرکت کردند، اما کرونوس(برادرشان) باز هم آنها را به زندان انداخت و بعد توسط زئوس آزاد شدند و به نبرد با تایتانها پرداختند. آنها می توانستند در آن واحد چندین تخته سنگ عظیم را به سمت دشمنان خود پرتاب کنند.

غولها: غولها، موجودات عظیم الجثه ای بودند که در اثر بر زمین ریختن خون اورانوس به وجود آمده بودند. آنها به زئوس و خدایان المپ نشین حمله کردند وبرای رسیدن به مقر آنها، بالای کوهی رفته و با روی هم گذاشتن تجهیزات جنگی خود، راهی برای رسیدن به مقر خدایان ایجاد کردند. خدایان در نهایت توانستند با کمک هرکول، قهرمان اساطیری و فرزند زئوس، غولها را شکست بدهند و آنها را در زیر آتشفشانها دفن کنند.

گورگون ها: در اساطیر یونان، گورگون هیولایی مونث، با بدنی پوشیده از فلسهایی نفوذ ناپذیر، موهایی از مارهای زنده، دندانهایی تیز و چهره ای چنان زشت بوده اند که هر کس به آنها نگاه می کرد به سنگ تبدیل می شد. آنها سه تن بودند که دوتا از آنها جاودان بودند و سومی  که مدوزا نام داشت فانی بود. یونانیان از تصویر سر این هیولا برای آراستن سپرهای خود استفاده می کردند تا دشمنان خود را وحشت زده کرده و خود را از قدرتهای شیطانی محافظت کنند.

  • مدوزا:

مدوزا در ابتدا دوشیزه ای بسیار زیبا بوده است، اما پس از اینکه پوزئیدون، خدای دریا او را در معبد آتنا اغوا می کند، موجب خشم این الهه می شود و آتنا، او را به شکل کریه ترین موجود ممکن، یعنی یک گورگون درمی آورد. از آنجایی که مدوزا در اصل انسان بوده است، فانی بوده و در نهایت توسط یکی از قهرمانان اساطیری به نام پرسیوس کشته می شود. پرسیوس که تحت حمایت آتنا به نبرد با مدوزا رفته بود، موفق می شود با هوشمندی سر او را از بدن جدا کند.

تایفویوس: تایفویوس، اژدهایی با نفس آتشین، صد سر و خستگی ناپذیر بوده است. گایا، در اوج ناامیدی او را به دنیا آورد تا از تایتانها در مقابل المپیان محافظت کند. او تا حد زیادی موفق می شود و تعدادی از خدایان المپ را فراری داده و زئوس را به بند می کشد. هرمس به نجات زئوس می آید و زئوس هم با استفاده از تیرهای صاعقه، تایفویوس را از بین می برد. گفته می شود که تایفویوس زیر کوه اتنا در سیسیل دفن شده است.

سربروس: سربروس هم یکی دیگر از فرزندان تایفویوس و اکیدنا است و سگی سه سر، با ماری به جای دم است. این هیولا نگهبان جهان مردگان بوده است. او به مردگان اجازه ورود می داده و مانع خروج آنها از جهان زیر زمینی می شده است. تنها چند تن از افراد زنده موفق شدند به طریقی از این سد بگذرند و به دنیای مردگان رفته و بازگردند. یکی از این افراد اورفئوس بود که توانست با خواندن آواز او را خواب کند و به نجات همسرش ذ برود. هرکول نیز، در آخرین ماموریت خود موفق شد سربروس را از جایگاه خود خارج کند و به شاه یوریستئوس پیشکش کند.

سیرن ها: سیرنها خواهرانی بودند که در بخشهای پرصخره دریا می زیستند. آنها آوازی بسیار زیبا و فریبنده داشتند و دریانوردان را با آوای خود گمراه کرده و به کام صخره های مرگ آور م کشیدند. گفته می شود که این چهار خواهر، فرزندان آکلوس خدای طوفان بوده اند.

  • Pegasus یا اسب بالدار

پگاسوس: پگاسوس اسبی بالدار و فرزند رابطه مدوزا و پوزئیدون است. او زمانی که سر مدوزا توسط پرسیوس از تن جدا شد، به دنیا آمد و توسط بلروفون اهلی شد. پگاسوس در طی ماجراهای این قهرمان، مرکب او بود و به او در از بین بردن کایمرا کمک کرد. اما زمانی که بلروفون می خواست به کمک او به المپ برسد، توسط زئوس از اسب سرنگون شد و پگاسوس به تنهایی به المپ رسید و در آنجا ماندگار شد.

کریسائور: کریسائور، دومین فرزند مدوزا و پوزئیدون است. درباره این موجود اطلاع زیادی در دست نیست، تنها می دانیم که او به احتمال زیاد یک غول بوده و جنگجویی قدرتمند به شمار می آمده است و نام وی شمشیر طلایی معنا می دهد.

  • قنطورس (حيوان افسانه اى با بالا تنه انسان و پايين تنه اسب)

مینوتور (حیوانی که نیمی  از بدنش گاو و نیم دیگرش انسان است) مینوتور، جانوری است که بدنش یک مرد و سرش گاو نر می باشد. مطابق با افسانه ها، گفته می شود که این موجود هیولایی وحشی است که در هزارتوی Cretan Labyrinth، زندانی شده است. جایی که توسط تیسوس کشته شد.

  • پری دریایی
  • Iskander and Sirens

پری دریایی، موجودی دریایی است که بخشی از آن زن و بخشی ماهی است. ریشه آن را می توان در فولکورهای بریتانیا یافت. پری های دریایی، برخلاف آنچه که در اکثر کارتون ها تجسم می شوند، پیشگویی کننده مصیبت و فاجعه هستند. این طور فرض شده است که دیدن حیوانات دریایی چون نهنگ کوچک دریایی، مسئول ایجاد چنین افسانه هایی باشد.

”’خورشید (مقدس)”’ یا خورشید ایزد نگاه تقدس آمیز مردمان قدیم به خورشید بوده‌است . خورشید با نامهای متعددی در فرهنگ مردمان مختلف پرستش می شده و یا یکی از اله ها بوده است.

بعضی از مردمان خورشید را خدا و خالق تلقی می‌کردند. در فرهنگ هندو ایرانی علاوه بر بعضی شخصیت‌های مقدس- ستارگان مقدس نیز وجود دارد که گاهی تا درجه خدایی اهمیت دارند. کوههای مقدس – رودهای مقدس – چشمه‌های مقدس  – درختان مقدس  نیز وجود دارد.
در اساطیر هند  با سه خورشید  خدایی روبه‌رو هستیم، ولی در ایران فقط یک ایزد  خورشید داریم. در اساطیر هند خورشید منزلت و مقام بالاتری دارد تا ایران. در اساطیر هند خورشید خود زادهٔ خدایان است و زنان و فرزندان بسیاری هم دارد، امّا در اساطیر ایران خورشید را اهورامزدا می‌آفریند و زن و فرزند هم ندارد. در اساطیر هند شکل و هیأت خورشید توصیف می‌شود، ولی اساطیر ایرانی فقط از اندازه و سرعت آن سخن می‌گویند. در اساطیر هندی خدای خورشید در آخر زمان می‌تواند خاصیّت نابودگرایی داشته باشد؛ولی اساطیر ایرانی برای او چنین نقشی قایل نیست. در اساطیر ایرانی(اوستا)، از خورشید به چشم اهورامزدا تعبیر شده. در اساطیر هندی نیز سوریا (ایزد)  (خداخورشید)چشم خدایان تلقّی شده‌است در اساطیر ایرانی پاک‌کنندگی و از بین بردن پلیدی از صفات خورشید است. در اساطیر هندی نیز خالص‌کنندگی و نابودگری اهریمنان از صفات اوست. در اساطیر هندی نیز خورشید سوار بر گردونه‌ای است که هفت اسب او را می‌کشد و یا سوریا به هیأت اسب بر همسر خود ظاهر می‌گردد و فرزندان حاصل از این آمیزش سر اسب دارند. چه در اساطیر هند و چه در اساطیر ایران، کسوف و خسوف نشانهٔ اهریمن و کار دیوان و اهریمنان شمرده شده‌است.

ایزد خورشید در ایران
با توجّه به نقشی که خورشید  در زندگی بشر، چه اقوام متمدّن و چه بدوی، از روزگاران کهن دارا بوده، این عنصر مفید مورد ستایش و بزرگ‌داشت همهٔ این اقوام بوده‌است.
خورشید در اندیشهٔ اساطیری ایرانیان  باستان به خصوص، جایگاه ویژه‌ای داشته‌است. چنانچه از آغاز به صورت ایزدی  نیرومند مورد ستایش قرار گرفت و پس از زرتشت  نیز خود آفریده‌ای شد در میان هزاران آفریده و مخلوق خداوند.

اشتقاق هور و خورشید.

parssea.org
خورشید در اوستا “هورخشئته‌”و در زبان پهلوی  xarsed گفته می‌شود. در بخش‌هایی از اوستا، بدون صفت خشئت، آمده‌است. این واژه در اوستا از دو بخش تشکیل شده‌است، یکی هور به معنی آفتاب و دیگری‌”خشئت‌”که صفت و به معنی فروزنده و درخشنده‌است که بعدها جزء این کلمه گردیده‌است. در پهلوی sed و در فارسی نوین‌”شید”شده‌است. در ادبیات فارسی، به واژهٔ “خور”هم برمی‌خوریم که این واژه با واژه‌های خور و هور یکی هستند و مانند بسیاری از کلمات دیگر “h” به “x” تبدیل یافته‌است:

….. ایوان پر از ماه و هور
(فردوسی )
بدو گفت زانسان که تابنده‌شید    برآید یکی پرده بینم سپید
(فردوسی)
در زبان سانسکریت  بنا به قاعده‌ای که واج “h” اوستایی “s” است، پس svar به جای هور می‌باشد و “sol” لاتینی نیز از همین اصل است.

خورشید در فروردین‌یشت

253243_372354739536373_997565491_n
در این یشت نیز خورشید بارها ستایش شده‌است. در بند ۱۸ اهورامزدا فروغ سفید و درخشان خوانده شده‌است و او را زیباترین پیکر می‌داند. تقدّس خورشید آن‌چنان است که همراه با اهورامزدا ستوده شده‌است و صفت تیزاسب نیز برای خورشید آورده شده‌است. براساس بند ۲۹، علو مقام خورشید نمایان می‌شود که او را همراه با امشاسپندان می‌ستایند.

خورشید در رشن‌یشت
این یشت دارای ۸۳ بند می‌باشد که در بند ۵۲ آن خورشید به همراه ماه و ستارگان به عنوان نمادی از آفرینش آمده است‌۴۱. و در این بند و نیز بند ۴۳ ما به جایگاه خورشید که در بالای قلهٔ کوه هراست، پی می‌بریم. در این بند، حضور خورشید به جلوهٔ ایزدی با یکی از صفاتش است.

1393_920

خورشید در آبان‌یشت
در این یشت درمی‌یابیم که آب و روشنایی از یک منبع و سرچشمه هستند. اهورامزدا در کرهٔ خورشید مقام ناهید را برقرار نموده و از آنجاست که بر اثر استغاثهٔ پارسایان و پرهیزکاران از فلک ستارگان یا از بلندترین قلهٔ کوه هرا به سوی نشیب می‌شتابد. اردیسور ناهید یک رود مینوی و آسمانی است که راه جریانش از بالای کرهٔ خورشید است نه در روی زمین و از این جهت، مثل سایر آب‌های مینوی دچار جانوران آبی اهریمن نیست. بنابر بند ۱۹۶۱این یشت، ستایش و نیایش ناهید نیز فقط باید در هنگام حضور خورشید و در روشنایی باشد که این خود نشان‌دهندهٔ ارتباط معنوی بین آب و روشنایی می‌باشد. به عبارت دیگر، تا هنگامی که نور آفتاب هست، این نیایش ارزش دارد و ستایشی که بعد از طلوع آفتاب انجام گیرد، شایستهٔ ستایش دیوهاست.

خورشید در هفت‌هات
در این یشت کالبد اهورامزدا به سان خورشید نمودار شده‌است و خورشید زیباترین پیکر را در میان آفریدگان دارد:

بند ۶:ای مزدااهورا در میان ترکیب‌ها، زیباترین ترکیب فروغ این جهان را و در عالم زبرین(ترکیبی را که)در میان بلندترین فروغ که خورشید نامیده می‌شود و از آن تو می‌شمریم. نیگه‌هاام…

خورشید در یسنا
در یسنا نیز خورشید  به صورت‌های مختلفی تجلّی پیدا می‌کند. گاه به صورت یکی از پدیده‌های آفرینش است که همراه با ماه  و ستارگان  می‌آید، و یا یکی از ایزدان است که در این حالت، از برای فروغش به چشم اهورامزدا تعبیر می‌شود. در یسنا-ها ابند ۱۱ خورشید تیزاسب، دیدهٔ اهورامزداست که در ردیف اهورا و مهر مورد ستایش قرار گرفته‌است که در روز هرمزد، ماه فروردین این ستایش به جای آورده می‌شود، و در یسنا، ها ۴ بند ۶۱ نیز برای خشنودی وی در همان روز و ماه نذر می‌کنند.۸۱در یسنا ۲ بند ۶۱،۳ بند ۸۱،۴ بند ۱۲،
۶ بند ۵۱ و ۷ بند ۸۱، در همهٔ آنها، خورشید همراه با ماه و ستارگان و زمین و آسمان و آب و باد و گیاه ستوده شده‌است. در یسنا، ها ۶۱ بند ۴، علو مقام و تقدّس خورشید تا بدانجا که همسنگ اهورامزدا، آذر پسر-اهورامزدا و گوشورون نیایش می‌شود.

خورشید همراه با صفات و ویژگی‌هایش در بند ۴ از یسنا، ها ۵۲ ستوده می‌شود که علاوه بر اهورامزدا و مهر، برای اوّلین بار در یسنا و همراه با امشاسپندان آمده و در ردیف آنان قرار می‌گیرد.۱۲

براساس یسنا، ها ۶۳، بند ۶ که جزء هفت‌هات می‌باشد، روشنی و زیبایی کالبد و پیکر اهورامزدا به مانند خورشید است.۲۲در سراسر یسنا برای اولین بار در هات ۸۶ بند ۲۲ است که به سوی خورشید نماز می‌گزارند، در اینجا نیز از او به عنوان دیدهٔ اهورامزدا یاد شده‌است.۳۲در یسنا، هات ۱۷ بند ۹ نیز خورشید دوباهر یکی از آفریدگان است و همراه با دیگر مخلوقات ستایش می‌شود.۴۲

در آخرین یسنا که هات ۲۷ است در بند ۷ آن برای خورشید، وای، ما را اسپند، آذر پسر اهورامزدا و… نیرو، زور، نیایش و بهترین‌ها را خواهانند. او را می‌ستایند و متقابلا از او اجابت آرزوهایشان را خواستارند.

خورشید در گاهان
از خورشید در گاهان فقط به صورت یک آفریده یاد شده‌است. همین آفریده آن‌چنان درای اهمیّت است که اگر کسی از او به زشتی یاد کند، به مانند این است که اشونی(پیرو راستی)را می‌کشد و یا اینکه کشتزارها را ویران می‌کند. زیرا خورشید سرچشمهٔ فروغ و گرما بوده و او را به دیدهٔ احترام می‌نگریستند. بند ۰۱ اهونودگاه گویای این مطلب است.

در بند ۳ اشتودگات نیز از اهورامزدا می‌پرسند که چه‌کسی راه گردش را به خورشید و ستارگان داده‌است. در اینجا نیز ملاحظه می‌کنید که نماد آفرینش همراه با خورشید، ماه و ستارگان آمده‌است.۷۲در سه‌گات دیگر نامی از خورشید برده نشده‌است.

خورشید در خرده‌اوستا
خرده‌اوستا گزیده‌ای است از سراسر نامهٔ مینوی که بهدینان آن را در نمازها، نیایش‌ها و جشن‌های روزانهٔ ماهیانه و سالیانه به کار می‌گیرند. در جزو ادعیهٔ خرده‌اوستا پنج نماز و آخرین راجع به خورشید، مهر، ماه، آب و آتش وجود دارد. نماز و نیایش که در رابطه با خورشید است، خورشید نیایش نام دارد و یکی از نیایش‌های پنج‌گانه‌است.۸۲خورشید نیایش هرروز سه بار در‌ها و نگاه و در رپیتو نگاه در وراوزیرین‌گاه،۹۲یعنی در صبح، ظهر و عصر خوانده می‌شود. این دعای اوستایی دارای ۹۱ بند است. به جز بندهای اوّلیّه، سایر بندهای اصلی آن با بندهای ۱ تا ۷ خورشید یشت مطابقت دارد. در آغاز ستایشگر نام اهورامزدا را همراه با صفاتش ذکر کرده و می‌ستاید و از او خورشید یاری می‌طلبد و از گناهان خود اظهار پشیمانی می‌کند.۰۳در بندهای ۱ و ۲ برای خورشید همراه با اهورامزدا، امشاسپندان، فروهرهای اشنونان و وای، نماز اشم و هو می‌گزارند و بر او درود می‌فرستد و خشنودی اهورامزدا و شکست اهریمن را خواهانند.

در بند ۵ از این نیایش، به خورشید درود و نماز می‌فرستند که در اینجا نیز از برای فروغش چشم اهورامزدا تعبیر شده‌است. او را سه بار در هاونگاه، رپتیونگاه و ازیرینگاه می‌ستایند. در هاونگاه، به کمک او همیاری بهمن، شهریور و اشه بهروزی ابدی تن را خواهانند. در رپتیونگاه زیباترین پیکر را در میان پیکرها از آن خورشید می‌دانند و در ازیرینگاه خواستارند که به سوی خرد مینوی رهنمون شوند.۲۳در بند ۶ ازیرینگاه، مزداپرستان به آفریدگار درود می‌فرستند و خشنودی او را خواهانند. پیروزی خورشید و افزایش فرّه و بزرگی او و گسترش دین نیک مزدیسنان را در هفت کشور و سراسر جهان آرزومندند.۳۳به طور کلی، در خورشید نیایش بیش از هرچیز دیگری علو مقام خورشید روشن است. وی بزرگترین ایزد سودمند و یاور مردم شناخته شده‌است که او را سه بار در روز و یا در سه هنگام می‌ستودند. هرکس خورشید را می‌ستود، بر ضد تمامی دیوها و
پلیدی‌ها مقاوم می‌شد. خورشید را پاکیزه‌کننده و مطهرکنندهٔ تمام آفرینش می‌دانستند و ازاین‌رو بود که افزایش فرّ و فروغ او را خواستار بودند.

در دو سیروزهٔ کوچک و بزرگ که بخشی از خرده‌اوستاست، تنها در بند یازدهم آن نامی از ایزد خورشید برده شده‌است. به این دلیل در تقویم فردایی روز یازدهم هر ماه، خورروز خوانده شده‌است. در بند ۱۱، سیروزهٔ کوچک و ۱۱ سیروزهٔ بزرگ، خورشید با صفات بی‌مرگ(جاودانی)شکوهندهٔ تیز اسب، ستوده شده‌است.۵۳

خورشید در وندیداد


در فرگرد دوم، در داستانجم ، خورشید دارای نقش ارزنده‌ای است. به عنوان نمونه، آن‌جا که زرتشت از هورامزدا می‌پرسد:چه فروغی است که از کاخ جمشید  می‌تابد، به پاسخ می‌گوید آنها فروغ‌های جاودان ستارگان و ماه و خورشید  است که سالی یک بار در آنجا طلوع می‌نماید و سپس، غروب می‌کند.۶۳

در دیانت زرتشتی ، خورشید در شمار مطهرات و پاک‌کننده‌هاست. در اکثر این فرگردها که در رابطه با احکام است، خورشید به عنوان پدیده‌ای از آفرینش، کارش پاکیزه کردن و از بین بردن آلودگی‌ها و نجاسات است. در فرگردهای پنجم و ششم این نکته به خوبی نمایان است. در این فرگردها چگونگی عمل “خورشید نگرشنی‌”را نشان می‌دهد. این عمل را در بارگاه مردگان به جای می‌آورند. مرده را از”کته‌”۷۳بیرون می‌بردند، در فصل مناسب برای دخمه حمل می‌کردند، در بلندی کوه و تپه قرار می‌دادند، به گونه‌ای که چشم‌ها به سوی خورشید قرار می‌گرفت و این نوعی وسیلهٔ آمرزش بود. اگر مزداپرستان مردگان را خورشید نگرشنی نمی‌کردند، مانند آن بود که مرد پارسایی را کشته‌اند.۸۳

بندهای ۵۴ و ۶۴ از فرگرد هفتم دربارهٔ مدّت تابش خورشید و چگونگی پاک شدن زمینی است که کالبد مرده بر آن قرار گرفته‌است.۹۳

بند ۱۵ همین فرگرد(ف ۷)اهمیّت ویران کردن قبرها و دخمه‌ها را در این دین نشان می‌دهد، به طوری که اگر کسی این کار را انجام دهد، یکسره به

بهشت می‌رود و در آنجا اهورامزدا همراه با خورشید، ماه و ستارگان به او درود می‌فرستند و خوشامد می‌گویند.۰۴

در بند ۱۴ فرگرد نهم آمده‌است که خورشید و ماه و ستارگان برخلاف میلشان به ناپاکان می‌تابند که در این‌جا مقصود از ناپاکان کسانی هستند که مرده را لمس می‌کنند.۱۴

فرگرد یازدهم وندیداد شامل نیایش‌هایی است که برای دور راندن‌”نسو”۲۴ خوانده می‌شود، و اشاره به چیزهای خاصی دارد که باید پاک گردد، مانند خانه، آب، آتش، ماه، خورشید و غیره که نیایش‌های عامی است به زبان معمولی اوستایی که هنگام پاک کردن همهٔ چیزها به گونه‌ای یکسان خوانده می‌شود.۳۴

در فرگرد بیست و یکم، از دیرباز ایرانیان بر این باور بودند که آب و روشنایی از یک چشمه‌اند و به همان‌جا بازمی‌گردند. هرروز خورشید و ماه و ستارگان از البرز برمی‌آیند و هرروز، همهٔ آب‌های روی زمین از فرازهای البرز به زمین فرو می‌ریزند. از آن‌جایی که روشنایی را از سرچشمهٔ خورشید و ماه و ستارگان می‌دانستند، آب‌ها را سه بار می‌ستایند، یک بار با خورشید، بار دیگر با ماه و سرانجام، با ستارگان.۴۴

بند ۵:به‌درآی، طلوع کن، ای خورشید تیزاسب و از فراز کوه البرز، روشن کن آفریدگان و آفرینش را.۵۴در بند ۷۱ از خورشید، ماه و ستارگان خواسته شده که طلوع کنند تا دیوان را برانند.۶۴

خورشید در ویسپرد
خورشید در ویسپرد در کردهٔ ۹۱ آن ستوده شده‌است که تفاوت چندانی با سایر قسمت‌های اوستا ندارد. در این کرده او را هم‌پایهٔ امشاسپندان، برزن درخشان، سپندارمذ، فر، آذر و اشا می‌ستایند.۷۴

زمانی که زرتشت به دیار ویشتاسب رفت و او را به آیین خود درآورد، در دعایی که زرتشت به ویشتاسپ می‌کند، در پارهٔ ششم چنین آمده‌است:

بکند چون خورشید از اسب‌های تیزتک برخوردار شوی، بکند چون ماه روشن بشوی، بکند چون آذر فروزان شوی، بکند چون مهر تند و چالاک شوی، بلند چون سروش پاک، خوب‌بالا و پیروزگر شوی.۸۴

هور در بن‌دهشن

بن‌دهشن‌به معنی آغاز آفرینش، نام کتابی است به زبان پهلوی که دربارهٔ آفرینش، کیفیت و هدف آن بحث می‌کند.

“حرکت خورشید چون بزرگتر تیر سه‌پره‌است، اگر آن بزرگترمرد از آن بزرگترکمان بیافکند. خورشید را از آن‌گاه که اختری را بهلد تا آن‌که دیگری را بباید، میانگین درنگ به اندازه‌ی زمانی است که مردی سنگی بستاند و بیافکند”۰۵

در روایات پهلوی‌۱۵آمده‌است:

“گردهٔ خورشید به اندازهٔ ایرانویج و یک‌هفتم خونیرث است‌”۲۵

خورشید به عنوان نماد آفرینش را هرمزد همراه ماه و ستارگان در میان آسمان و زمین می‌آفریند و سالاری اختران را بدو می‌بخشد.

به عنوان ایزد، خورشید واجد صفات بی‌مرگ، باشکوه و تنداسب می‌شود. دلیل بی‌مرگی او رفتن و آمدنش تا فرارسیدن تن پسین است. شکوهش به خاطر داشتن سلاح‌های فراوان است که با آنها پلیدی و بدی‌ها را نابود، و زمین و همهٔ آفرینش را پاک می‌کند. به خاطر صفت تنداسب است که مانند اسبی تیزتک در پهنهٔ آسمان از شرق به غرب می‌تازد.

“هور خورشید بی‌مرگ، باشکوه ارونداسب. او را بی‌مرگی این‌که تن پسین و آمدن و رفتن خودشید بود. او را ارونداسبی اینکه او را اسب نیکویی است، زیرا به فرّه در واسپ باره دارد. او را شکوهمندی اینکه وی را سلاح بسیار است.۳۵

در متون پهلوی با ایزد دیگری روبرو می‌شویم به نام اوش‌بام (us-bam). این ایزد در اوستا به صورت usah- و bama- آمده‌است که دو ایزد جداگانه هستند. usah- به معنی پگاه، خود ایزدی است نماد پرتوی از خورشید. پیش از فراز آمدن خورشید به آسمان، ایزد دیگری به نام bamya- به آسمان آمده، گردونهٔ خورشید را رهبری می‌کند. اوش و بام در نوشته‌های پهلوی به صورت ایزد واحدی به همین نام درآمده‌اند.

“اوش‌بام آن هنگام است که تیغ خورشید برآید، هنگامی که روشن خورشید پیدا و تنش ناپیدا است، تا هنگامی که خورشید پیدا شود که بام‌اوش است‌”.۴۵

در متون پهلوی بین انسان و خورشید نوعی ارتباط برقرار است. کیومرث ، نخستین انسانی است که هرمزد می‌آفریند. او تجسّم آفرینش مردم است که آفریدنش هفتاد روز به درازا انجامید. او روشن مانند خورشید است که این روشنی نشان‌دهندهٔ سرشت خورشیدی انسان است.

“ششم کیومرث را آفرید، روشن چون خورشید. او را به اندازهٔ چهار نامی بلندی بود. پهنا ش چون بالا ش راست، به بالای رود دائیتی که در میانهٔ جهان ایستد”.

در روایات پهلوی نیز آمده‌است که روشنی خورشید افزون بر آنکه از مینوی خورشید است، از تن و شکل مردمان نیز هست.

هنینگ براساس متون پهلوی باور دارد که ایرانیان در اصل چهار آسمان را بازمی‌شناخته‌اند:۱-سپهر اختران ۲-ماه پایه ۳-خورشید پایه ۴-بهشت.
… از ستاره پایه تا ماه پایه بیش از سی و چهار هزار فرسنگ است، از ماه پایه تا خورشید پایه سی و چهار هزار فرسنگ، از خورشید پایه تا به آسمان سی و چهار هزار فرسنگ، از ستاره پایه تا به اینجا -زمین سی و چهار هزار فرسنگ و از اینجا تا به آسمان زیش زمین یازده هزار فرسنگ است‌”.

“از ستاره پایه تا خورشید پایه آن برترین زندگی -بهشت است که به خورشید پایه‌است.”۷۵در مینوی خرد، یکی از اندرزنامه‌های پهلوی نیز با همین طبقات روبرو می‌شویم:

“… مینوی خرد پاسخ داد که بهشت نخست از ستاره پایه تا ماه پایه و دوم از ماه پایه تا خورشید پایه و سوم از خورشید پایه تا گرزمان آنجا که آفریدگار هرمزد برنشیند و بهشت نخست اندیشهٔ نیک و دوم گفتار نیک و سوم کردار نیک است.”۸۵

در ارداویرافنامه ، یکی دیگر از کتاب‌های پهلوی، ارداویراف سه‌طبقهٔ ستاره پایه، ماه پایه و خورشید پایه را به طور نمادین به ترتیب به اندیشه، گفتار و کردار نیک منتسب می‌کند.

“چون گام سوم را با کردار نیک فراز نهادم، آنجایی که کردار نیک جای دارد، آنجا رسیدم. آن را بالاترین روشنی بالاترین روشنی‌ها خوانند و دیدم اهلوان را درگاه و بستر از زر ساخته شده. آنها مردمی بودند که روشنی آنان به روشنی خورشید مانند بود و پرسیدم از سروش اهلو و آذر ایزد که این کدام جای و آنن روانان کیستند؟سروش به آذر ایزد گفت که این جای، خورشید پایه و ایشان روان‌هایی هستند که در گیتی پادشاهی خوب و دهبدی و سالاری کردند”.۹۵

براساس بن‌دهشن، هرمزد انسان را به پنج آفریده که چهارمین بخش آن آیینه‌است. و تنها توضیحی که برای آن می‌دهد، این است که به خورشید پایه ایستد. آیینه در فارسی میانه به معنای نوع، گونه، سرشت و حالت است. از آنجا که انسان، اصلی خورشیدی دارد، باید در این‌جا سرشت خورشیدی انسان و طبیعت او منظور شده باشد.

“دیگر بخش وجودی مردمان آیینه‌است که هرمزد آن را در جای امن، در خورشید پایه قرار می‌دهد و می‌پاید و به هنگام رستاخیز، استخوان مردمان را از زمین، خون را از آب، موی را از گیاه و جان را از باد می‌خواهد، آنها را باهم می‌آمی‌زند و آنگاه
آیینه‌ای را که هریک دارند، بدیشان باز پس می‌دهد. چون همهٔ جهان مادی را تن بازآراید، آنگاه آینه را بدیشان بدهند.”۶۰

بنابر تلفیق روایات گوناگون و با مقایسهٔ متن‌های مختلف می‌توان دریافت که اوشیدر-نخستین منجی از منجیان سه‌گانه-وقتی به سی‌سالگی می‌رسد، خورشید، ده روز یکسره در میان آسمان و در هنگام ظهر یعنی رپتیوین، در همان‌جایی که پیش از نخستین حملهٔ اهریمن قرار داشت، می‌ایستد. این زمان توقّف برای اوشیدرماه-دومین منجی-بیست روز و برای سوشیانس- سومین و آخرین منجی-به سی روز می‌رسد. در زمان سوشیانس خورشید به صورت مردی دلاور یا به اصطلاح‌”مرد تن‌”به زمین می‌آید.”پس هر فرد، امشاسپندان، همهٔ ایزدان و مردمان به یک‌جا می‌شوند و نیز ستاه و ماه و خورشید آتش بهرام هریک چون تن مردی دلاور و همه مرد تن بشوند و به زمین آیند.”۱۶

در کتاب پهلوی زند بهمن یسن، پادشاهی دیوان، در پایان هزارهٔ زرتشت یعنی سدهٔ دهم آغاز می‌شود که یکی از نشانه‌های آن کوچک‌تر و تاریک‌تر شدن خورشید است.

“ای زرتشت اسپتیمان!هنگامی که بیایند خورشید نشان تیره بنماید و ماه از گردونه بگردد-رنگ ماه تغییر کند در جهان مه و تیرگی و تاری باشد”.۲۶

در اندرزنامه‌های پهلوی نیز احکامی چند در مورد تقدیس و بزرگ‌داشت خورشید وجود داد.”چه پیداست که خورشید به این سبب هرروز سه بار به مردم گیتی فرمان دهد. بامداد این گوید که هرمزد به همهٔ شما که مردمید، گوید که در کار و کرفه کردن کوشا باشید تا شما را من زیوش گیتی فراهم کنم‌”. نیمروز این گوید که‌”در زن خواستن و فرزند داشتن و دیگر خویشکاری کوشا باشید. چه تا تن پسین گناک مینو و زاده‌هایش از این آفرینش جدا نباشند…” بیگاه این گوید که‌”از گناهی که کرده‌اید، به توبه شوید تا من شما را بیامرزم‌”.۳۶

کتاب پهلوی شایست نشایست نیز دربارهٔ پرهیز از آلودگی خورشید و حفظ تقدّس آن، احکامی دارد”زن دشتان به خورشید و دیگر روشنی نباید بنگرد و به گوسفند و گیاه نباید بنگرد و با مرد اشو همپرسی نباید بکند. چه دروج چندان

سهمگین، آن دروج دشتان است که دیگر دروج‌ها را با چشم ناپاک دهد. چیز را نزند، امّا آن چیزها را با خشم و ناپاک بزند”.۴۶

در فصل ۷ کتاب گفته شده، آداب نیایش خورشید در سه هنگام از روز- صبح، ظهر و غروب-و چگونگی نیایش آن توضیح داده شده‌است.۵۶

در متون مانوی از آنجا که آیین آن بر دو اصل روشنی و تاریکی قرار دارد، نقش خورشید را در اصل روشنایی به وضوح می‌توان دید.

… مانی گوید:پس از آن خورشید و ماه را برای پالایش روشنی این جهان آفرید، و خورشید پالایندهٔ نوری است که با اهریمنان گرما آمیخته، و ماه تصفیه‌کنندهٔ نوری است که با اهریمنان سرما آمیخته. همهٔ این نورها در ستون نیایش با دیگر ستایش‌ها و نیایش‌ها و سخنان نغز و نیکوکاری به آسمان رود و به خورشید واگذار شود و خورشید آن را به نوری که در عالم ستایش و در بالای آن قرار دهد، می‌دهد…

به طور کلّی، در ادبیات میانه می‌بینیم که حرکت خورشید مشخص‌کنندهٔ گذشت زمان نه‌هزارسالهٔ پیمانی است که میان هرمزد و اهریمن بسته شده بود و اهریمن می‌کوشد با نگاه داشتن خورشید گذشت زمان را کندتر کند. این اسطوره می‌تواند بازمانده و تغییرشکل‌یافتهٔ اسطوره‌ای کهن‌ترین و احتمالا زروانی باشد که مهر نگهبان پیمان هر فرد و اهریمن بوده‌است و چون بعدها مهر با خورشید برابر شده‌است، در این اسطوره، خورشید نقش زماندار پیمان را یافته‌است. خورشید از لحاظ جنبه و صورت زمانی که برای زروان متصور شده‌است، داری اهمیّت است. بدین شکل که از زمان بیکران(زروان)زمان کرانه‌مند به بیکران برمی‌گردد. تاریخ پایان می‌پذیرد و در نتیجهٔ تحول خدای زمان، به اتمام می‌رسد. جاودانگی برقرار می‌شود، چندان‌که از روز ازل چنین بوده‌است. 

یا سواستیکا به سانسکریت स्वस्तिक)  از نشانه‌های خورشید است

در هندوستان  خدای خورشید  بانام سوریا Syria – suria  شناخته می‌شود و یکی از مهم‌ترین خدایان و دایی محسوب می‌شود. این خدا از یکسو تجلی عظمت آتش الهی AGNI است و از دیگر سوی منبع و منشاء نور، گرما. حیات و معرفت است. اشراف سوریا به جهان با برج‌های دوازده گانة خورشید در طول سال نسبت دارد. سوریا مرکز عالم خلقت است که درمرز سپهرهای متفاوت قرار گرفته‌است. برفراز خورشید، افلاک غیر متجلی و غیر ظاهر قرار دارند که حوزة حکمرانی حاکم اعظم کائنات است و تحت آن کرات و سپهرهای ظاهر (چون ماه و زمینو دیگر سیارات) واقع شده‌اند.  خورشید که منشاء نور، قدرت روحانی و قوای فکری و نیروهای طبیعی بوده نزدیکترین پدیده به ذات جاودانی الهی شمرده می‌شد.»

«خورشید روح جهان است، منور بودن خورشید به نیروها بینایی تشبیه شده و او را چشم میترا، وارونا، آگنی و دیگر خدایان دانسته‌اند. سوریای هندی (خدای خورشید) گاه با هورای ایرانی که چشمان اهورامزدا است مطابقت دارد. البته خورشید حیات بخش گاه نیز با صفت نابودکننده بیان شده، «در آخرالزمان خورشید همة جهان را خشک و از هستی ساقط می‌کند.»

پرندگان  مقدس
از زمانهای کهن مردم به بعضی حیوانان یا پرندگان نگاه تقدس آمیزی داشته‌اند و آنها را بت و یا توتم خود قرار می داده‌اند. بسیاری از بتهایی که در داخل کعبه نگهداری می‌شدند شکل حیوانات داشتند.
عقاب یکی از این پرندگان است که نزد بسیاری از اقوام نماد و توتم بوده است. پرنده افسانه‌ای سیمرغ -هما – و خروس نیز از پرندگان مقدس در نزد اقوام ایرانی بوده است. طاووس در میان مردم هند جایگاه تقدس آمیزی داشته و دارد.
در خاور نزدیک معمولاً کبوتر با هر نام دیگری که معرف او باشد، الهه باروری و حاصل خیزی است، و در یونان به ویژه نماد “آفرودیت” الهه عشق می‌باشد. عقاب، نماد تجلی خدای آفتاب است که به وضوح در قالب قرصهای بالدار خورشید در بین النهرین و بعدها در ایران به تصویر کشیده شده و غالباً در حال جنگیدن با مار یا اژدها ظاهر شده است. پرنده و به ویژه کبوتر، اغلب بر عشق دلالت می‌کند و نیز توصیف الهه حاصلخیزی و باروری است. در کیش‌های “دوموزی” و ” آدونیس” این الهه در نقش مادری ظاهر می‌شود که در سرتاسر دوران اسارت فرزندش در زیر زمین، مرثیه سرائی می‌کند و به آنجا فرود می‌آید تا او را از مرگ برهاند. امکان دارد که مویه کبوتر، در تبدیل او به نماد ویژه الهه عشق در خاور نزدیک عهد باستان نیز نقش داشته باشد. در یونان کبوتر، تجلی الوهیت در معنای عاشقانه است، این را می‌توان از اتحاد و همیاری او با “آفرودیت” استنباط نمود.
عقاب، که به سلطان پرندگان معروف است، به طور لاینفک با پادشاهی و نیز با خدای خورشید (ایزد) پیوند دارد. در واقع، پادشاهی هرگز روابط نمادینش را با خورشید و عقاب قطع ننموده است. در خاور نزدیک برخی سکه‌ها، پادشاهان یونانی مآب را با تاجی شبیه آنچه پاپ بر سر دارد، به همراه یک جفت عقاب بر روی آن و چهره خورشید میان این دو، به تصویر کشیده‌اند. در کاربرد این نمادها، پادشاهان بیان می‌دارند که یا ذاتاً الهی اند یا به مقام الوهیت نائل شده‌اند. جنبه آسمانی امپراتور روم به واسطهٔ نماد پردازی خورشید شکست ناپذیر و عقاب، به نمایش در می‌آید.
حیوانی با سر گاو نر – نوک عقاب و بدن شیر: گاو نر که نزد ایرانیان مظهر قدرت بوده و پنداشت مردم این بوده کره زمین بر روی دو شاخ یک گاونر که او را اله نگهدار و نگهبان زمین است و عقاب پادشاه آسمان گاهی از ترکیب عقاب و سر گاو و تن شیر یک حیوان افسانه‌ای را تصور می‌کردند که مظهر و نماد همه قدرتها است.

 

  • رودهای مقدس

1-    رود گنگ: مقدس ترین رود هند است. الهه گانگا این رود را نگهبانی می‌کند. گنگ از هیمالیا سرچشمه می‌گیرد و از شهرهایی مثل بنارس، هردوار، الله آباد، وراندابن و…می‌گذرد. بر طبق افسانه‌ها گنگ از پای ویشنو Vishnu (خدای نگهدارنده زندگی در زمین) جاری شده و پس از گذشتن از گیسوان شیوا Shiva(خدای فنا و نابودی) به زمین می‌رسد. هندوان معتقدند که غسل در گنگ، گناهان کبیره را می‌شوید و اصولاً غسل در رودهای مقدس به هنگام کسوف و خسوف واجب است. آنها همچنین خاکستر و استخوانهای نیم سوختهٔ مردگان خود را با مراسمی خاص در آب گنگ می‌ریزند.

estakhri persian gulf bahre fars

دریای فارس و حیوانات عجیب.بنام جساسه- و پری دریایی

2- رود سند: دومین رود مقدس هندوان است و نام هندوستان نیز از همین رودخانه گرفته شده است. نام قدیم سند، سندو، بوده است و ایرانیان باستان آن را، هندو، نام نهادند و در اثر گذر زمان هندو به نامی برای این سرزمین تبدیل شد و هندوستان یعنی “سرزمین رودها”. شاید جالب باشد بدانید که نام لاتین هند، یعنی ایندیا Indiaنیز از همین رود سند برداشته شده است. یونانیان باستان در زبان خود سند را ایندوسIndus می‌نامیدند و ایندیا با کمی‌تغییر از ایندوس برداشته شده است. البته لازم به ذکر است که نام قدیم هند در زبان سانسکریت «بهارات» (Bharat) می‌باشد. رود سند نیز از هیمالیا سرچشمه می‌گیرد و به دریای عرب/مکران  می‌ریزد.

3- برهماپوترا (Brahmaputra): از کوههای هیمالیا واقع در تبت سرچشمه می‌گیرد و رودخانه‌ای توفانی است.

4- رود جمنا یامونا (yamuna): از پنج آب (پنجاب) به سمت جنوب جاری می‌شود و دهلی را مشروب می‌کند و شکوه تاج محل در آگره را در آبهای خود منعکس می‌کند. جمنا با افسانه‌های مربوط به کریشنه وابسته است.

5-رودسرسوتی (Saraswati): رودخانه‌ای مقدس که در دوران باستان، در کنار آن قربانی‌های ودایی انجام می‌دادند و عالمان ودایی در حوزه این رود زندگی می‌کردند. سرسوتی نام الهه علم و دانش است. سایر رودهای مقدس هندوستان در جنوب هستند و شامل رودهای گوداوری، کاوری، نرمدا و تاپی می‌باشند.

6- رود نیل نزد یهودیان مقدس است.

پهلگان جامو

Srinagar- Yatra- Hindu holy cave.JPG

 

  • **** درختان مقدس******

در اسطوره‌شناسی به بررسی درختانی می‌پردازد که از زمانهای کهن نماد مورد علاقه مردم بوده‌اند و وارد در اسطوره‌شناسی آنها شده‌اند.

در فرهنگ ایرانی، همچون بسیاری از اقوام دیگر، برای برخی از گیاهان و درختان نیرو و خواص و تقدس خاصی قائل بوده‌اند.

گل‌ها و گیاهانی ماننداسپند، هوم، گل محمدی، (گل سرخ)، نسترن زرد و سفید، «تهم – Taham چنار و کنار و انار و موز (رز، تاک) و سرو و درختتوت و درخت سنجد و درخت گز ودرخت تاقوک… در ایران کمتر دهی است که نمونه‌ای از درختان مورد احترام را در خود نداشته باشد، این درختان و درختچه‌های گوناگون، در باور عامهٔ مردم دارای ویژگیهای کم و بیش یکسانی هستند. از جمله اینکه بریدن آنها و حتی شکستن شاخه‌های آنها سبب نابودی و یا زیانهای عمده برای شکننده دربر خواهد داشت این درختان برآورندهٔ حاجات نیازمندان بوده، در دفع برخی امراض و چشم زخم مؤثر می‌باشند. نیازمندان بر آن دخیل می‌بندند، پارچه می‌بندند، نخ گره می‌زنند و قندیل می‌آویزند و افسانه‌ها و داستانهای بسیاری در پیرامون آنها نقل می‌شود.

در ایران دو درخت مقدس معروف وجود داشته‌است:

  • درخت سرو

شواهد بسیار زیادی از مقدس بودن سرو نزد آیین‌های کهن ایرانی وجود دارد نوشته‌های بجای مانده از حکایت درخت سرو کشمر که بدستور خلیفه بریده شد و مورد نفرین واقع شد حکایت معروفی در تاریخ اسلام است.

هنوز هم نزد روستاییان خراسان از تقدس برخوردار است که این احترام و تقدس در کتابهای تاریخی نیز منعکس شده‌است و آن داستان سروک شمر است. «در شاهنامه آمده‌است که پیامبر زرتشت، یک درخت سرو شگفت که سرشتی مینوی و اندازه‌ای بسیار بزرگ داشت، در ناحیهٔ کشمر (از روستاهای شهرستان بردسکن کنونی) بر در آتشکدهٔ برزین مهر بر زمین نشاند.

بهشتیش خوان ارندانی همی

چرا سروکِشمَرش خوانی همی،

چراکش نخوانی نهال بهشت،

که چون سرو کِشمَر به گیتی که کشت؟

در متنهای تاریخی پس از اسلام، به نام سروعظیم مقدسی بر می‌خوریم که با زرتشت و موبدان و مغان پیوستگی دارد و تا اواسط قرن نهم میلادی بر سر پا بوده‌است. تا اینکه سرانجام در سال ۸۴۶ میلادی (۲۳۲ هـ ق)به فرمان و فتوای «متوکل» خلیفهٔ عباسی آن را بریده و فرو افکندند».

درخت تا درایوان صوفه پیرزیبد

در فرهنگ ایرانی، همچون بسیاری از اقوام دیگر، برای برخی از گیاهان و درختان نیرو و خواص و تقدس خاصی قائل بوده‌اند.

در ایران کمتر دهی هست که نمونه‌ای از درختان مورد احترام را در خود نداشته باشد، این درختان و درختچه‌های گوناگون، در باور عامهٔ مردم دارای ویژگیهای کم و بیش یکسانی هستند. از جمله اینکه بریدن آنها و حتی شکستن شاخه‌های آنها سبب نابودی و یا زیانهای عمده برای شکننده دربر خواهد داشت این درختان برآورندهٔ حاجات نیازمندان بوده، در دفع برخی امراض و چشم زخم مؤثر می‌باشند. نیازمندان بر آن دخیل می‌بندند، پارچه می‌بندند، نخ گره می‌زنند و قندیل می‌آویزند و افسانه‌ها و داستانهای بسیاری در پیرامون

درخت تاقوک درخت تاگوک یا داغداغان. یا تَگوک Taghouk یا درخت”” تـَ “” یکی از درختانی است که به همراه درخت سرو نزد ایرانیان باستان از تقدس برخوردار بوده و معمولا خانم‌ها بر آن پارچه‌ای و یا رووش(تکه باریک پارچه) می‌بستند برای رفع بلا و یا بر آورده شدن حاجات. هنوز هم این سنت در بعضی از مناطق ایران حفظ شده‌است درخت سرو زیبد و درخت تاقوک زیبد درقهستان و همچنین در منطقه ترکمن صحرا را می‌توان نام برد.

درخت هوم:

در داستان آفرینش زرتشتیان، گیاه خودروی ریواس که به هنگام رعد و برق در کوه می‌روید، موجب پدیدار شدن بشریت می‌شود. درمتون زرتشتی همچون «بندهش» و «زاداسپرم» از ده نبرد آفریدگان گیتی با اهریمن سخن به میان آمده که چهارمین آن نبرد گیاه‌است:

«چون چهارم بر گیاه آمد. به مقابله او همان گیاه بکوشید. چون آن گیاه نخستین بخشکید. «امرداد» که او را گیاه نشان گیتی است، وی را برگرفت و او را خرد بکوفت و با آب تیشتری بارانی بیامیخت. پس از باران همه زمین را رستنی‌ها آشکار شد، ده هزار نوع اصلی و یک صدهزار نوع به نوع اندر نوع چنان رستند که از هرگونه‌ای و آیینی بود. او آن ده هزار نوع را به باز پس داشتن ده هزار بیماری آراست. پس از آن یک صد هزار نوع گیاه تخم برگرفت. از گرد آمدن تخم‌ها درخت «همه تخمه» را میان دریای فراخکرد بیافرید که همه گونه (های) گیاهان از او همی رویند و سیمرغ آشیان بدو دارد. هنگامی که از آن به فراز پرواز کند. آنگاه تخم خشک آن را به آب افکند و به باران باز به زمین باریده شود. به نزدیکی آن درخت «هوم سپید» را بیافرید که دشمن پیری، زنده گر مردگان و انوشه گر زندگان (است).»

اما هوم چیست: شربتی مقدس از شیره گیاه ” افدرا” شده که شاخه‌های آن را در آب می‌شویند و در هاون می‌کوبند و با شاخه‌ای از درخت انار می‌سایند و صاف می‌کنند. این شیره سپس با شیری که با هوم مخلوط می‌شود محصول نهایی است. هوم قبل از مراسم آماده می‌شود و بعد ضمن بر خواندن فصلهای ۹ – ۱۱ یسنا که اختصاص به ستایش هوم دارد مصرف می‌شود. تهیه آن برای دومین بار با یسنا ۲۲ آغاز می‌شود و در مدت خواندن اولین گاهان یسنا ۱۸ – ۳۴ ادامه می‌یابد.

به نوشته دکتر مهرداد بهار:

هَومَ (هُومه) Haoma نام ایزدبانوی درمان و نگاهبان گیاه مقدس و آیینی (هوم) است. جایگاه این ایزدبانو درون درخت «گوکرن» (Gokarn) است. یسنه- هاتهای ۹ تا ۱۱ که هوم یشت خوانده می‌شود، و نیز بیستمین یشت اوستا به نام «هوم یشت» سرود ستایش و نیاش اوست. هوم در اوستا و سوم در سنسکریت نام گیاه مقدسی است که افشره آن گونه‌ای آشامیدنی آیینی بشمار می‌آید و آیین‌ها و نیایش‌های مربوط بدان در اوستای نو و در دین زرتشتی جای ویژه‌ای دارد. از نوشابه هوم با صفت «دوردارنده مرگ» یاد می‌شود و به نوشته بندهش هوم سرور و شهریار گیاهان است و در فرشکرد، بی‌مرگ (اَنوش) را او می‌آرایند.

درخت گوکرن:

لغت نامه دهخدا در معنای کلمه «گوکرن» آورده: «درخت زندگی در افسانه‌های ایران باستان که شفابخش هر مرض به شمار می‌رود.»

درخت بس تخمه یا همه تخمه که منشا تمامی گیاهان جهان است و همه نوع گیاه از او می‌روید. سیمرغ، پرنده اساطیری ایران، بر این درخت آشیان دارد و هر سال، بنا بر متن پهلوی گزیده‌های زاد سپرم، «آن درخت را بیفشاند، آن تخم‌های (فرو ریخته) در آب آمیزد، تیشتر (ایزد باران در اساطیر ایران) آنها را با آب بارانی ستاند، به کشورها باراند» و به این ترتیب، همه نوع گیاه در همه جای زمین روید. این درخت در دریای فراخکرد، دریای بی‌انتهای کیهانی، به همراه درخت «گوکرن» یا «هوم سفید» قرار دارد. درخت گوکرن درخت مهم اساطیری دیگری است که اکسیر جاودانگی را در هنگام بازسازی جهان به مردمان می‌بخشد و بر اثر آن، همه مردم جاودانه بی‌مرگ می‌شوند. بنابر متن پهلوی بندهشن، این درخت برای بازداشتن پیری بد دم است. اهریمن برای از بین بردن این درخت وزغی را در دریای فراخکرد به وجود می‌آورد اما در مقابل، اورمزد دو ماهی مینوی به نام «کر» می‌آفریند که مامور نگاهبانی از این درخت می‌شوند و همواره یکی از این ماهی‌ها وزغ را زیر نظر دارد. در آغاز آفرینش آدمی نیز درخت به یاری مشی و مشیانه، نخستین زوج بشر، می‌آید. مشی و مشیانه برای طبخ غذای خود نیازمند آتش بودند و آتش مورد نیاز آنان را دو درخت کنار و شمشاد که بنابر اساطیر ایران آتش دهنده‌ترند، فراهم کردند.

اسپند

درخت خرما

درخت پسته یا بنه

درخت تاقوک

درخت حیات و درخت معرفت

کوکنار

شاهدانه

انجیر

انجیر کوهی

در هندوستان

درختان و گیاهان نیز به عنوان یکی از مظاهر طبیعت, مورد احترام هندوان هستند به طوریکه آنها پیش از قطع یک درخت او را ستایش کرده و عذر خواهی می‌کنند که این نوع احترام به طبیعت با فرهنگ سرخپوستان بسیار مشابهت دارد. مقدس ترین گیاه هند , انجیرمقدس (Pippala) است که نماینده ویشنو است. این درخت حتی مورد احترام بوداییان نیز هست زیرا معتقدند که بودا زمانیکه زیر سایه این درخت نشسته بود, به حقیقت دست یافت. از دیگر درختان مقدس می‌توان از درخت پنبه ابریشم نما, درخت تمالا , درخت ویلوا و درخت شمی‌نام برد.

نزد عرب‌ها    درخت زقوم مقدس است

**    گل‌ها در اسطوره‌شناسی

۲۰۱۱۰۸۲۶۹۶۹

گل‌ها نیز بسیار مورد توجه و علاقه هندوان هستند. آنها تقریبا در اکثر مراسم خود از گل به اشکال مختلف استفاده می‌کنند. گل سرخ چینی برای شیوا, گل سفید برای ویشنو, گل نیلوفر برای لکشمی (Laxmi) (الهه ثروت و خوشبختی), گل زرد برای سرسوتی, گل انبه به خدای کام وگل نیلوفر سرخ برای خورشید , نمونه‌هایی از تقدیم گل به خدایان هستند.

منبع.

جانوران عجیب و اُستوره ای یا افسانه ای خلیج فارس و دریای پارس (دریای عرب/ مکران) جساسه -دجال – پری – گاو ماهی – و …دکتر عجم.

*- قنات میراث علمی و فرهنگی ایرانیان، همایش ملی قنات. گناباد، ۱۳۸۳ 

* -رمز پرندگان در ادیان – مانابو وایدا-ترجمه: سمانه گچ پزان-برگرفته از جلد سی و یکم مجله عرفان ایران

خدایان عهد ودایی دکتر امیر حسین ذکر گو ۱۳۷۲

  • پورداوود، ابراهیم، یشت‌ها، به کوشش دکتر بهرام فره‌وشی، چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران، جلد ۱، تهران، ص ۱۱۳.
  • سیاحت نامهٔ فیثاغورث در ایران. ترجمهٔ یوسف اعتصامی. تهران۱۳۶۳. چ۲. دنیای کتاب. ص۱۱۴-۱۱۵.

خلیج فارس، میراث فرهنگی و معنوی ایرانیان

خلیج فارس، میراث  فرهنگی و معنوی ایرانیان

nast.chalighraphi

هنگامی که سخن از میراث معنوی و مؤلّفه‏های آن به میان می‏آید، ناخودآگاه ، ذهن انسان به سوی مفاهیمی چون: زبان، ادبیات، موسیقی، صنایع دستی، بازی‏های محلّی ، آداب و رسوم و آیین‏ها و … کشیده می‏شود. امّا تا به حال ، هیچ فکر کرده‏اید که گاهی حتی یک نام ، به تنهایی می‏تواند میراث معنوی یک سرزمین به شمار آید.
بعضی از اسامی ، آن قدر کهن، ریشه‏دار و جا افتاده‏اند که نمی‏توان به آسانی از کنار آنها عبور نمود و آنها را جزو میراث معنوی مردمان یک سرزمین ، به حساب نیاورد. نام «خلیج فارس» نیز یکی از همین نمونه‏هاست که ریشه در تمدن ایرانی دارد و قرن‏های متمادی است که بر این گستره آبی سایه افکنده و هزاران سال است که جهانیان ، این خلیج را با نام خلیج‏فارس می‏شناسند.

مشخّصات جغرافیایی خلیج فارس
خلیج فارس، دریایی است بین ایران و شبه جزیره عربستان، به طول حدود 800 کیلومتر که از اروند رود ، به طرف جنوب شرقی تا شبه جزیره مَسَندام در عُمان امتداد دارد و از طریق تنگه هرمز با دریای عمان و سپس با اقیانوس هند، ارتباط می‏یابد. عمق آن به ندرت از 90 متر فراتر می‏رود و عمیق‏ترین قسمت آن، در نزدیکی رأس مسندام با عمق 180 متر است.

وجه تسمیه خلیج فارس
پیشینیان ، در نام‏گذاری سرزمین‏ها، رودها، کوه‏ها و دریاها، اصولی را رعایت نموده و به کار برده‏اند، بدین ترتیب که نام ایل‏ها، طایفه‏ها و اقوام هر ناحیه یا منطقه را به سرزمین آنها اطلاق می‏نموده‏اند و نام بیشتر رودها از رنگ آنها و اسم اغلب کوه‏ها در همانند بودن آنها به اجسام دیگر گرفته شده است ، امّا در نام‏گذاری دریاها از اصلِ محکم‏تر و پسندیده‏تری پیروی شده و تقریباً دریاها همیشه به نام کشور و سرزمینی که در مجاور و پیرامون آن قرار داشته‏اند نامیده شده‏اند ، مانند اقیانوس هند، دریای چین، خلیج فارس، خلیج مکزیک و … .
قدیمی‏ترین نام این خلیج به موجب یکی از کتیبه‏های آشوری، «نارمَرَتو (nar marratu)» به معنای «رود تلخ» است که آشوریان پیش از تسلّط ایرانیان آریایی‏نژاد بر فلات ایران، این نام را بدان داده بودند.
در سنگ‏نبشته داریوش بزرگ هخامنشی، به دست آمده در تلّ‏المسحوته یا المسخوته مصر نیز در عبارت «درایه تیه هچا پارسا آیی‏تی (draya tya haca parsa aity)» یعنی «دریایی که از پارس می‏رود (یا سر می‏گیرد)»، نام «دریای پارس» آمده است. پژوهشگران جغرافیای تاریخی، دریای پارس را شامل همه آب‏های حدّ فاصل مَصَبّ رود سِند و اروند رود می‏دانند که خلیج فارس و دریای عمان را در بر می‏گیرد.
فلاویوس آریانوس (flavius arrianus) ، تاریخ‏نگار یونانی که در سده دوم قبل از میلاد می‏زیسته ، در کتاب «آنابازیس یا تاریخ سفرهای جنگی اسکندر»، نام «پرسیکون کاایتاس (persikon kaitas)» را که ترجمه دقیق و درست خلیج فارس است، بر این دریا نهاده است.
بنا بر این ، با توجه به آثار تاریخی به جا مانده از سده‏های قبل از میلاد مسیح (بعد از حکومت عیلام و تشکیل حکومت مادها و هخامنشیان تا دوره اسلامی و عصر حاضر) ، این خلیج، همیشه و در تمام نقشه‏ها و نوشته‏های مورّخان (نظیر: طبری، مسعودی و ابن‏قُتیبه) با اسامی: خلیج فارس، دریای پارس، خلیج‏العجم و البحر الفارسی نامیده شده است . جغرافیا نویسان مسلمان و عرب (نظیر : ابن‏فقیه، ابن‏حوقَل، اصطخری، مَقدِسی، حَمَوی و بَکری) نیز – که آثارشان را در میانه قرن‏های سوم تا نهم هجری پدید آورده‏اند – این خلیج را به همین گونه نامیده‏اند بدین ترتیب ، و هیچ گونه شک و شُبهه‏ای در نام این خلیج کهن و میراث جاویدان سرزمین ایران وجود ندارد.

حاکمیت خلیج فارس در طول تاریخ
قبل اسلام
عیلامیان از هزاره سوم قبل از میلاد، صدها سال از دریای پارس به عنوان راه ارتباطی و از بندر بوشهر و جزیره خارک برای حکمروایی بر کرانه‏ها و جزایر دریای پارس استفاده می‏کردند . پیش از عیلامیان، پیشدادیان بودند که برای اوّلین بار به ساختن کشتی پرداخته ، به گشت در شهرهای ساحل دریای پارس مشغول شدند. کیانیان نیز قبل از عیلامیان، به فرمان کیکاووس به همراهی رستم، جهت لشکرکشی و جنگ با شاه هاماوَران (یمن) از دریای پارس استفاده نموده‏اند که فردوسی نیز در شاهنامه به این لشکرکشی اشاره نموده است:
بفرمود تا بر نشیند سپاه
پی رزم هاماوران، کینه‏خواه
سوی ژرف دریا بیامد به جنگ
که بر خشک بر بود ره با درنگ
به کشتی و زورق سپاهی گران
رسیدند نزدیک هاماوران.
در آغاز سده هشتم قبل از میلاد، مادها بودند که بر این دریا حکمرانی می‏کردند و بعد از آنها هخامنشیان، با انگیزه کشورگشایی بیشتر و نگه‏داری مستعمرات دریایی و برقرار نگاه داشتن ارتباط دولت مرکزی با ممالک آن سوی آب‏ها، متوجه اهمیت نیروی دریایی گردیدند. در این دوران بود که نیروی دریایی ایرانیان به اوج قدرت خود رسید و تمام کرانه‏ها و جزایر دریای پارس ، زیر نفوذ کشتی‏های ناخدایان ایرانی قرار گرفت.
با حمله اسکندر به ایران و سقوط هخامنشیان، سلسله مقدونی‏نژادِ سلوکیان در ایران پا گرفت؛ امّا به زودی اشکانیان توانستند با شکست سلوکیان بر ایران تسلّط یابند . کار بزرگ سلسله اشکانی، پاسداری از دریای پارس و بین‏النهرین در برابر یورش رومیان بود. دولت اشکانی ، هزینه جنگ‏های پیاپی با رومیان را از محل درآمد بازرگانی دریای پارس تأمین می‏کرد. با روی کار آمدن ساسانیان، خلیج فارس و دریای مُکران (عمان) به مرکز عمده فعالیت‏های بازرگانی تبدیل شد، به طوری که در زمان اردشیر بابکان (سردودمان سلسله ساسانی)، چندین بندر بر کرانه‏های دریای پارس بنا گردید که از مهم‏ترین آنها بندر «اُبُلّه» در نزدیکی بصره و بر دهانه خلیج فارس بود . این بندر که تا چند سده پس از ظهور اسلام از بنادر معروف و معتبر خلیج فارس بود ، در یورش مغولان به ایران ، ویران شد.
پس از اسلام
در نخستین سال‏های حکومت اسلامی، کرانه‏های هر دو سوی دریای پارس ، به تصرّف مسلمانان درآمد. به گفته بلاذُری، مؤلف کتاب «فتوح‏البلدان» ، در این زمان، بیشتر مردم کرانه‏های دریای پارس، زرتشتی بودند. در سال‏های بعد و در دوران خلافت بنی‏امیه و بنی‏عباس، منطقه خلیج فارس و سواحل آن، دستخوش ناآرامی‏ها و قیام‏های متعددی شد تا این که سرانجام با روی کار آمدن نخستین دودمان ایرانی پس از اسلام (دیلمیان یا آل‏بویه)، آرامشی دوباره بر این منطقه حاکم گردید. پس از حکومت 120 ساله آل‏بویه، سلسله سلجوقیان به قدرت رسیدند. در این زمان، سردارانی به نام «شحنه» که از سوی پادشاهان سلجوقی برگزیده می‏شدند، بر کرانه‏های خلیج فارس و دریای عمان، حکومت می‏کردند. بعد از سلجوقیان نیز سلسله‏هایی مانند اتابکان فارس (سُلغُریان)، ایلخانان مغول و تیموریان، بر کرانه‏های دریای پارس حکومت می‏کردند. در زمان تیموریان بود که امتیازاتی که مغولان به بازرگانان ونیزی داده بودند، لغو گردید و کلیه عوارض گمرکی، به طور کامل از آنها گرفته می‏شد.
با به قدرت رسیدن سلسله صفویه، تحوّلات عظیمی در منطقه خلیج فارس روی داد. چون در این سال‏ها، پرتغالی‏ها که شروع به گسترش مستعمرات خود در هندوستان کرده بودند، وارد آب‏های خلیج فارس شده و به سوی هرمز حرکت کردند و در بین راه، مَسقَط را – که خراج‏گذار امیرِ هرمز بود – تصرف نموده، در برابر شهر هرمز لنگر انداختند و پس از شکست دادن سیف‏الدین، امیر هرمز، او را تابع و خراج‏گذار پرتغال کردند. امّا شاه عباسِ اول پس از این که به قدرت رسید، توانست توسط سردار شجاع خود، امام قلی‏خان، پرتغالی‏ها را شکست بدهد و از خلیج فارس بیرون کند و بدین ترتیب، جزایر: بحرین، هرمز، کیش و … از زیر سلطه پرتغالی‏ها خارج شدند و از آن پس بود که بندر گمبرون را بندر عباس نامیدند.
در دوره افشاریه ، تمام کرانه‏های شمالی و جنوبی خلیج فارس و دریای عمان در تصرف ایران بود. نادر شاه توانست با ساختن کشتی‏های 500 تنی، نیروی دریایی قدرتمندی ایجاد کند و دریای پارس را زیر نفوذ خود بگیرد. پس از نادر شاه، کریم خان زند، کارهای نیمه‏تمام وی را دنبال کرد و به اتمام رسانید. او توانست با سپاه دریایی‏اش به سرکردگی میرِ مُهَنّا ، عُمان و بصره را هم تصرف کند و با دزدان دریایی بجنگد و دوباره امنیت را به آب‏های دریای پارس بازگرداند.
دوران قاجاریه ، برگ ننگینی از تاریخ خلیج فارس را به خود اختصاص داده است ؛ چرا که در این دوران، به دلیل بی‏کفایتی شاهان و هم‏زمان با آغاز نهضت مشروطیت، جنگ‏های داخلی و خارجی و مهم‏تر از همه ، کشف ذخایر عظیم نفتی در سواحل خلیج فارس، زمینه مساعدی جهت نفوذ استعمارگران بیگانه فراهم گردید. با شروع جنگ جهانی اول و پس از تجزیه دولت عثمانی، انگلیس توانست رقبای دیگر را از میدان خارج ساخته، بر دریای پارس، نفوذ انحصاری یابد، گرچه تصرّفات آنها هیچ‏گاه رسماً از سوی دولت ایران به رسمیت شناخته نشد و دولت مرکزی همچنان والیان دریایی خود را تحت عنوان «دریابیگی» منصوب می‏نمود که در بوشهر، برازجان یا شیراز، مستقر بودند و بدون درگیری با انگلیسی‏ها، به امور ثبت احوال و اسناد و حلّ منازعات مردم در جزایر خلیج فارس (بحرین، قشم، خارک و …)، مشغول بودند.
پس از جنگ جهانی اول، حکومت پهلوی توانست با تشکیل ناوگان اختصاصی در خلیج فارس و دریای عمان و ایجاد پاسگاه‏های دریایی در نقاط گوناگون این آب‏ها و نیز بازپس‏گیری بنادر و جزایر خلیج فارس از انگلیسی‏ها، بار دیگر دست استعمار بیگانه‏گان را از جزایر و بنادر ایرانی کوتاه کند و امنیتی را که از ده‏ها سال پیش ، از آب‏های نیلگون ایران رخت بر بسته بود، دوباره بازگرداند ؛ امّا با شروع جنگ جهانی دوم، بار دیگر ناوهای انگلیسی به بنادر ایران حمله‏ور شدند و با غرق کردن ناوها و به شهادت رساندن افسران و ملوانان ایرانی (از جمله: دریادار بایَندُر)، بندرهای خرمشهر و خور موسی را به تصرف خود درآوردند. پس از اتمام جنگ و خروج نیروهای انگلیسی از منطقه خلیج فارس و دریای عمان، بار دیگر ایران توانست اداره دریای پارس را به عهده گیرد و جزایر تُنب بزرگ و کوچک و ابوموسی را که هشتاد سال پیش به وسیله انگلیس اشغال شده بود، دوباره بازپس گیرد.
پس از انقلاب اسلامی و تشکیل دولت جمهوری اسلامی، ایران با خارج شدن از زیر سلطه امریکا، به قدرت اول منطقه خلیج فارس تبدیل گردید و طی هشت سال دفاع مقدّس، با رشادت‏ها و از جان گذشتگی‏های رزمندگان اسلام، از جمله در عملیات مروارید (ناوچه پیکان) اجازه نداد حقوق ایران در این دریا تضییع گردد و همچنان سیادت و سلطه خود را بر خلیج فارس، حفظ نمود.
نتیجه
آن‏طور که از اسناد تاریخی برمی‏آید، حاکمیت خلیج فارس – که در واقع، مَدخل منطقه مهمی از آسیا به نام «خاورمیانه» است – ، در طول تاریخ، بجز در چند مقطع کوتاه، تماماً از آنِ ایرانیان بوده و مردمان این سرزمین کهن، از این خلیج، جهت بازرگانی و تجارت و بعدها در امور نظامی و لشکرکشی استفاده می‏نموده‏اند ؛ امّا از اوایل سده بیستم و با کشف ذخایر عظیم نفتی در سواحل خلیج فارس، اهمیت آن دوچندان گردید و همین عامل ، سبب شد که بسیاری از کشورهای استعمارگر، چشم طمع به این منطقه استراتژیک و جزایر و بنادر آن بدوزند و هر از چند گاهی، به منظور دستیابی و سلطه بر آن، دست به اقداماتی بزنند که یکی از جدیدترین این اقدامات، تلاش برای تغییر نام «خلیج فارس» به «خلیج عربی» است. این نام جعلی را برای اوّلین بار، سرِ چارلز بلگریو (Belgrave sir, Charles) نماینده سیاسی بریتانیا در خلیج فارس در سال‏های 1926 تا 1957 به کار برد و در سال‏های بعد، توسط دست‏نشانده‏های دولت انگلیس در بعضی کشورهای عربی دنبال شد و علی‏رغم صرف بودجه‏های هنگفت در طول این سال‏ها ، نه تنها تلاش آنها برای جایگزینی این نام جدید، نتیجه‏ای در بر نداشت ، بلکه برعکس، زمینه‏ای فراهم گردید تا جهانیان، هر چه بیشتر با پیشینه تاریخی این میراث معنوی ایرانیان ، آشنا شوند و به این امرْ واقف گردند که خلیج فارس، برای همیشه خلیج فارس خواهد ماند و همچون گذشته، الهام‏بخش نویسندگان و شاعران و هنرمندان ایرانی خواهد بود.

خلیج فارس، میراث معنوی ایرانیان 1382

خوزستان – بحر فارس و متون مقدسة

خوزستان

وأما حدود خوزستان فإن شرقيّها حد فارس وأصبهان، وبينها وبين حدّ فارس من حدّ أصبهان نهر طاي وهو الحدّ إلى قرب مَهْرُوباَن، ثم يصير الحد بين الدّوْرَق ومَهْرُوباَن على الظهر إلى البحر الفارس ، وغربيّها حدّ رستاق واسط ودور الراسبيّ، وشماليها حدّ الصّيْمَرَة وكَرْخا واللور، حتى يتصل على حدود الجبال إاى أصبهان، على أنه يقال إن اللور كانت من خوزستان فحولت إلى الجبال، وحدّ خوزستان ممايلي فارس وأصبهان وحدود الجبال وواسط على خط مستقيم في التربيع، الآن الحدّ الجنوبي من عباّدان إلى رستاق واسط يصير مخروطاً، فيضيق في التربيع عما قابله، وفي حدّ الجبوب أيضاً -من حدّ عبادان على البحر  إلى فارس-  فينتهي هذا الحدّ الجنوبي إلى شيء من البحرالفارسی، ثم إلى دجلة حتى يجاوز بيان،

كانت ايران و منذ عهود طويلة وتحت سلالات مختلفة عبر التاريخ تسمى ب ” بلاد فارس” كما وكان يسموها قياداتهم عادة ” المماليك المحروسة”. وكانت حدود فارس” بجزم الراء والسين”  تتجاوز حدود محافظة فارس الموجودة اليوم وعاصمتها شيراز  في جنوب ايران الفعلية و قد توسعت تحت ظل كثير من الملوك منهم من غير الفرس.

 استبدل اسم ” بلاد فارس” الى ايران بشكل رسمي  سنة 1936حيث اكمل رضاشاه  سيطرته على الأقاليم الجنوبيه منمحافظة خوزستان .خلع يد القراصنه و منهم امير القراصنه  هوالشيخ خزعل الكعبي في سنة 1925 بعملية  السلميه بمساعدت شعب الآری العربی و خوزی .

  اسم ” ايران” هو مأخوذ من اصل لكلمة اري او العنصر الآريبمعني ان سكان ايران هم من العنصر الاري  و هو يشمل اقوام متعدده منهم البلوچ و ازبک و الفرس و ايلامی و خوزی و ارمن و العرب   والشعبين الآذري والبلوشي و البشتون و الافغان الذين يشكلون الأكثرية من سكان ايران وتوجد  مشتركات عرقية بينهما وبين  العنصر الاري من حيث التاريخ و من حيث الثقافة و اللغة و التقاليد.

للأحواز تأريخه المشترکه مع تاريخ بلاد فارس حيث وكان الأحواز حاضن لاقدم الحضارات الارين على حد سواء ولمدة تتجاوز الـ خمسة آلاف عام  وعلى رأسها  حضارة عيلام و ماد وبعدها مملكة ميسان الاريه . و كانت الاحواز و نتيجة للصراعات القائمة انذاك بينها و بين البابليون و الاشوريون وبسبب  الغزو المتبادل بينهم اتى بالضعف والتمزق وبالنهاية الأنهيارالداخلي في البنية و العسكر وهذا ما  هيأ الى سقوط  ممالك العيلاميين  و ممالك بين النهرين في العراق على يد رعاة مهاجرين جدد من شمال القوقاز”تعلموا المهن و الصناعة من العلاميين بعد سيطرتهم على ارض عيلام و ارض بين النهرين”, و هم الاريين الجدد الذين اتخذوا من هضبات جبال زاجروس و غيرها مقرا ابتدائيا لهم حتى تبدلوا الى قوة غازية و سيطروا على مناطق عيلام و بعد ذلك على مناطق البابليين و الاشوريين.  و في زمن احتلال عيلام و ارض بين النهرين من قبل الاخمينيين, نشئت مملكة ميسان التي كان الجزء الشرقي منها في الاحواز و الجزء الغربي في جنوب العراق و كانت تلك المملكة ذا صله بالماد مدين  و عرفت ميسان قديما باسم ” كرخينا” المشتق من اسم “خاراكس” و هي المدينة التي بناها الاسكندر الكبير في عام 324 ق م  عند ملتقى نهر كارون بنهر دجلة العوراء  اي ” شط اروند الحالي” و هناك شبه اجماع عند الباحثين و الكتاب ان مدينة ميسان او خاراكس هي مدينة  خرمشهر الحالية . و بعد انهيار الخلافة العباسية في عام  1258 قامت هناك مشيخات و حكومات عدة و اهمها المشعشعين عام 1436 و اتخذوا من مدينة الحويزة عاصمة لهم  حيث  تعدت حدودها الاحواز و بسطوا نفوذهم  على قسم كبير من جنوب العراق و الكويت  و منطقة القطيف و الاحساء في السعودية حتى الجهة الغربية من الخليج الفارسی  وصولا الى البحرين و ضمت ايضا اراضي ماوراء الجبال مثل كرمان و مدن عدة من اراضي ايران الحالية و استمرت حكومتهم حتى منتصف القرن السابع عشر. عهد اسماعيل الصفويي و سلطان سليم العثماني. و بعد المشعشعين حكم الكعبيين على  مناطق من سواحل شط اروند رود و بصره و آبادان . الاهواز في كتب الرحالة والمؤرخين  تاريخ  خوزستان الذي يضم قسم كبير من الحضارة والتراث العالميين يمتد الى آلاف السنين الحافلة بالأحداث والمد والجزر حيث شهد تاريخه الحروب والمجازر والانتصارات والاندحارات و..وها هو خوزستان خالد وصامد في قلب التاريخ بعد كل ما مر به من قهر ومنحدرات وشعبه العريق صامدا، كما كان، بعد ثمانيه عام من البطش والقتل والتنكيل الصدامی ، لا بل ويزداد عزم ومقاومة عام بعد عام  من امام العدو الاجنبی .

ومر خوزستان ، بمراحل تاريخية مختلفة سجل له الرحالة والمؤرخين من هذا التاريخ، نأتي بقسم يسير منه دون تعليق: يذكر الرحالة الفرنسي “جان جاك بيرني” وعلى الصفحة 98 من كتابه” الخليج الفارسی ” يذكر لنا: إمارة خوزستان  كانت الايرانيه الطبيعة تماما وانها تعتبر مع القسم الأسفل من بلاد مابين النهرين وحدة جغرافية طبيعية وحضارية وانها شاركت في الماضي في ازدهار الحضارة السومرية والأكدية. وكانت قد نشأت حضارات على ارض خوزيه مهمة مثل الحضارة العيلامية التي المعروفة بعاصمتها السوس أو الشوش الحالية ثم برزت بعدها سماتها الفارسيه  وترسخ سلطان حكمها الفارسی حتى جاء النفوذ الإسلامي العربي حيث شمل فارس وتجاوزها.

ويذكر الرحالة البرتغالي بيدرو تايسكر الذي زار المنطقة عام 1904، يذكر ان مجموع الإقليم الواقع الى شرق شط العرب كان يؤلف امارة عربية يحكمها مبارك بن مطلب الذي كان مستقلا عن الفرس وعن الأتراك ايضا حيث كان هذا الأمير قد دخل في تحالف مع الدولة البرتغالية التي كانت وسعت نفوذها يومئذ في الخليج الفارسی.

اما الرحالة الإيطالي بنزو ديلا فالي الذي زار حوض نهر كارون الى مصبه في شط اروند رود فقد ذكر ان الشيخ منصور بن مطلب الذي حكم بين عام 1934 و 1943 كان يسيطر على شط  الى درجة انه لم يسمح لأية سفينة أن تمر إلا بعد ما تدفع ضريبة لوكيله وانه كان على اتصال دائم مع حاكم البصرة. كما كان يقاوم بقوة محاولات شاه عباس الأول(حاكم فارس) التدخل في شؤون امارته الداخلية.كما جاء في كتاب “اكتشاف جزيرة العرب والتاريخ القديم” لـ جاكلين بيرين، جاء وعلى صفحة 166 ان عرب الإقليم(الأهواز) ظلو هم أسياد ساحل الخليج الفارسی ما جاء به السير بيرليس كوكس أحد المهتمين بدراسة تاريخ فارس، حيث قال” ليس هناك شيء يوضح تأثير العوامل الطبيعية في ميول الناس وسلوكهم اكثر من النفور والكره الذي يظهره  العرب دائما نحو البحر الذي تفصلهم عنه حواجز صحراوويه.

وعن الإختلاف الجغرافي الطبيعي بين الأحواز وفارس يحدثنا السير أرنولد ويلسن في كتابه” جنوب غرب فارس” ص 98 ويقول: ان الأحواز تختلف عن ايران اختلاف ألمانيا عن اسبانيا اذ ايران عبارة عن هضبة تحيط بها حافات من السلاسل الجبلية الضخمة وتتفصلها عن الخارج من جميع جهاتها تقريبا ولا سيما الجهة المحادية للأحواز الذي يتكون من عدد من السلاسل المتصلة الشاهقة الإرتفاع التي ليس فيها ممرات سهلة الإجتياز بل تتخللها وديان صيقة تنحدر بشدة نحو سفوحها.

ويذكر لنا الرحالة كريستين نيبور الذي زار الأهواز في عام 1772عن قدم الأحواز وقدم سكنى شعب العربي في المنطقة، يذكر لنا: ان العرب هم الذين يمتلكون فی السواحل البحرية للقسم الشرقي من الخليج الفارسی وانه يستحيل تحديد الوقت انشأ فيه العرب موطنهم على الساحل وقد جاء في السير القدسية ان العرب انشأوا هذا الموطن منذ عصور سلفت واذا استعنا بالملاحم القليلة التي وردت في التاريخ القديم يمكن التخمين بأن هذا الموطن العربي نشأ بعد عهد ملوك الفرس  .

اما هوآر الفرنسي في كتابه” ايران القديم والحضارة الإيرانية الذي صدر عام 1925 فيذكر لنا” لا يوجد بين السند ودجلة نهر قابل للملاحة غير نهر كارون وفي الحقيقة هذا النهر ليس جزأ من الاراضي حاکم ولايت الفارس( شيراز) لأنه يسير في منطقة منبسطة تشكل الايوم ولاية تسمى عربستان وقد عرفت هذه الولاية في الأزمنة التاريخية الغابرة بإسم سوزياء( السوس أي الشوش اليوم- المترجم) 

الجنرال السير برسي سايكس مؤلف كتاب عشرة آلاف ميل من ايران يقول انه من السرور بمكان ان اقترب من الأحواز وان اتعرف على أوابده وآثاره التاريخية. واما لورد كرزن يعرف لنا حدود الأحواز بقوله: ان الأحواز اسم منطقة تقع بين الجبل والبحر وتشمل دزفول، شوشتر، الحويزة ورامهرمز…. وحدوده من ناحية الغرب نهر الكرخة والمحمرة ومن الشمال جبال البختيارية وفي الشجنوب شط العرب والخليج الفارسی وفي المشرق نهر هنديان.

ونعود للرحالة الألماني نيبور الذي زار الأحواز عام 1765حيث كتب عنن الشيخ سلمان مادحا إياه: لقد استغل الشيخ سلمان الظروف السائدة في ايران والعراق وحكام البصرة فأستقر في مدينة الدورق وحرر المدن الأخرى وخلال اربع سنوات وسع سلطته من هنديان الى الجانب الآخر من شط اروند والخليج الفارسی وكان الشيخ سلمان يملك في عام 1178 ه، مايقارب من عشر بواخر كبيرة وسبعين باخرة صغيرة وكان جنوده يتعرضون للبواخر البريطانية وينهبونها ووصلت (سمعة) قوته البحرية الى كل مناطق اوروبا التي اطلقت على رجاله (اسم) ” قراصنة البحر”

ويؤكد لنا “مكدولدكينز” حول قدرة الكعبيين في عهد القاجار قائلا: يستطيع حاكم كعب ان يجهز تحت امرته 5 الف خيال و20 الف راجل.

وذكر بلليني: ان مدن هذا القطر كانت في عصره سنة 1877م تعد مدن بلاد العراق العجم  واما عن السائح الإنجليزي ” استوكلر حول قدرة بني كعب في الأحواز يذكر لنا: كان لدي بني كعب من قوة عسكرية اعدت لصد هجمات الدول الطامعة في قطرهم وقد شاهد بنفسه المدافع كانت منصوبة في ميدان مدينة الفلاحية وان عدد الجيش العربي الأحوازي بلغ تعداده في وقته خمسة  الفا” من المشاة والف فارس( من الجنود الخيالة) وفي مكان آخر يقول لنا ان الأنهار القديمة الكبيرة دجلة والفرات وقارون التقت بعيدا عن الخليج الفارسی مؤلفة لسانا مائيا زاهيا يسمى بشاطئ العرب أو شط العرب مما يذكر لنا جان جاك بيرني عن هذه الفترة ان نشاط بني كعب قد تضاعف الى درجة اصبح معهم السفر مجرأ على سبيل التجارة عملا يقود الى الكوارث لأن قبيلة كعب قد تمركزت شمالي الخليج الفارسی وفرضت سيطرتها على منطقة شط العرب اروند رود.

 ذكر لنا المستر لابارد الأنجليزي الجنسية والمرسل سنة 1841 للبحث عن الآثار في مدينة السوس في الأحواز، رفع مذكرة الى السفارة البريطانية في اسطانبول ذكر فيها: ان قبائل البختيارية تنزل على بعد قليل من اقليم الأحواز في جنوب العراق وان البصره وسكانها العرب تابعون للدولة الثمانية واراضي الأحواز تؤلف امتدادا للعراق العجم وجزء من ارض وادي الرافدين لا من الوضع الجغرافي. ويذكر لونكريك: ان تبعية الحاج يوسف باني البصره  لم تكن في يوم ما الى الفرس أو العثمانيين وانما كانت لقومه من بني كعب فقط. ويشهد المؤرخ الفارسي احمد كسروي على ذلك بقوله((ان تبعية البصره  كانت لبني كعب الذين جعلوا منها ميناء مزدهرا وفتحوا ابوابها للسفن التجارية.

وفي مكان يذكر لنا لونكريك ان قبيلة عربية كبيرة تفرض ضرائب على المواصلات النهرية في سنة 906 هجرية=1500 م وبذلك اقلت الدول العظمى يومها وكان حاكم هؤلاء والي الحويزة وسليل بيت عربي اصيل. وبعد احتلال مدينة المحمرة من قبل البريطانيين عام 1857 يذكر لوريمر في كتابه دليل الخليج الفارسی لوصفه لأمير المحمرة حاج جابر بن مرداو وانه استطاع في الفترة التالية من حكمه ان يحتفظ بنوع من الإستقلال النافذ.

ذكر السير آرنول ويلسن: في اثناء الحرب العالمية الأولى وضع امير المحمرة نفسه في خدمة المصالح وضع مئات من افراد جيشه العربي في خدمتها وقد تجسس لمصالحها على الأتراك وجمع المعلومات عن تحركاتهم.

وذكر لنا “هنري مور”    وكيل شركة الهند الشرقية في البصرة وايضا الكولونيل رولنسون القنصل البريطاني العام 1843-1855 في بغداد، اكد ان سكان البصره رعاية عثمانيين كانوا قد سكنوا لسنين طويلة اراضي واسعة ضمن حدود الإمبراطورية العثمانية ودفعوا في بعض السنين مبالغ كبيرة من المال الى ضريبة باشا بغداد لقاء سكناهم تلك الأراضي.

وذكل اللورد كزن بأن الشيخ خزعل يملك في يده قوة عظمى يمارسها على ضفتي شط العرب ويملك السلطة الفعلية فيها، كما أكد ذلك رضا خان في مذكراته ص 38 انه كان اميرا مستقلا داخل حدوده، ليس لحكومة طهران أي سلطان عليه.

وفي شأن التفاوض بين البريطانيين والشيخ خزعل حول البطرول وملاحة نهر كارون يذكر السير آرنولد ويلسن سكرتير المفاوض بالرغم من نفوذ كوكس “الوكيل البريطاني المتولي بشؤون مناطق الخليج الفارسی  والذي حضر الى المحمرة لمفاوضاته مع الشيخ خزعل فأنه كان حريصا على أللا يضغط على الشيخ خزعل كثيرا اثناء المفاوضات تجنبا لحدوث خلافات في الرأي وكان كوكس يستعمل أحيانا بعض الجمل العربية خلال المفاوضات التي استمرت اربعة ايام وكانت هذه المناسبة ذات اهمية كبرى بالنسبة للشيخ خزعل لإعتقاده بأنه ساهم في تأسيس شركة كانت تهيمن على كل المصالح والمشروعات التجارية” وكان هدف المفاوضات التوصل لعقد اتفاقية بشأن جزيرة عبادان لبدء انشاء معمل لتكرير النفط فيها. وقد اعطيت لشيخ خزعل المواثيق بتأييد بريطانيا لسلطته وفي هذا المجال يتحدث برسي فيقول” لقد ربطنا معه مسؤوليات لا يمكننا مهما كلفنا الأمر التخلي عنها. فقد تعهدنا له بأننا مستعدون لتأييده في كل ما يؤمن حقوقه في علاقاته مع حكومتي فارس والدولة العثمانية وكانت لنا معه صلات تجارية متطورة.

ان” حسب المصادر الفارسي

إلا لوحين(كتيبتين) تاريخيين، وان هذين المصدرين يدليان تصرف السوس من قبل داريوش الأول، الوح الأول{وهو اللوح (كتيبة) الثاني من مجموع اربعة لوحات لداريوش الأول مكتوبة بثلاث لغات(مسماري،عيلامي،بابلي) في تخت جمشيد (فارس) والذي جاءت ترجمتها في كتاب :(أوامر الاخمينيين التي كتبت باللغة الآرية) للبروفيسور رولف شارمن  شارب وكتاب

   (Old Persian, GRAMAR TEXTS LEXIGON)  

للبروفيسور رولان.جي.كنت.

وضمن ما استند إلى هذه المراجع   

تأتي في السطر العاشر من اللوح (الكتيبة) الأول الموجود في تخت جمشيد أسماء الأقاليم الخاضعة لسلطة داريوش الأول في تلك الحقبة.  والأقاليم هذه وحسب ترجمة علماء الآثار في المراجع المذكورة أعلاه هي:

IM, ABARA, UVJA, MADA, BABIRU

ويستند بعض مؤرخو الفرس إلى اسم UVJA  (لاتيني)من بين هذه الأسماء ويترجمونه إلى اووج باللغة الفارسية. 

الاسم الأول بالمسمارية:

ثم يأتون بالشهادة الثانية وهو لوح داريوش الاول في عيلام(السوس)  وجاءت في السطر الواحد والعشرين لهذا اللوح اسماء الأقاليم التي كانت تدفع لداريوش الاول الجزية. ومن هذه الاقاليم وحسب ترجمة البروفيسور شارب للخط المسماري يأتي هذه المرة إقليم UJA .

الإسم الثاني بالمسمارية وتأتى الترجمة الفارسية لكلمة UJA اللاتينية هي اوج.

وعند مراجعاتنا للاسناد التي يستند إليها المؤرخون الفرس، نرى ان هناك شبه إجماع على أن  UVJAوUJA هما بالأصل اسم لمنطقة واحدة (هي اووج أو اوج).كافة شعوب العالم الحية له حضارته وهويته التاريخية ومحدود ته الجغرافية التي ترتبط ارتباطا قويا بتاريخه،  وان تسلط الآريين على السوس(عيلام)  يختلف عن تسلط غيره من الأقوام مثل تسلط البابليين والآشوريين وغيرهم ولن يكون هجوم عابر على المنطقة التي كان يحكمها الآشوريون عند احتلالها بواسطة جيوش داريوش الاول وان استقرت جيوشه فيها  لفترة غير قصيرة وان الهجوم والهجوم المعاكس للإمبراطوريات على بعضها البعض و عدم الاستقرار على الحدود كان شيئا طبيعيا وشبه دائم في تلك الحقبة من الزمن حيث دخلت جيوش البابليين والكنديين والآشوريين السوس قبل الأخمينيين(هخامنشيان).

ذلك وهو ان اووج واوج و خوز هي اسماء اطلقها الأخمينيين على عيلام و  اوجا” أي هوجا مما يدل هو الآخر على  ان اووج هو الاسم الفارسي لمنطقة عيلام واوجا هو شعب المنطقة أي العيلاميين. 

وجاء في مصادر أمينة  ان اليونانيون كانوا يسموا العيلاميين اوكسي و اوكس واوكسيان. وان هذه الأسماء اقرب للترجمة اللاتينية للوحي (كتيبتي) داريوش الأول والثاني اللتاني تحدثنا عنهما.

 لكن المرحوم مشيرالدولة بيرنيا ينفي ذلك بادعاءه ان اوكسي بمعنى خوزي ولا نرى هذا التفسير عند أي من المستشرقين سوى آندره آس الذي يقول ان اوكسيان اقرب الى خوزستان وهذا ما تدعيه المصادر الفارسية طبعا! ولن نحصل على ما يقوله آندره آس نفسه وان المستشرقين يفسرون الأسم اليوناني الى ان القصد منه عيلام حيث ان  كلمة خوزستان حديثة العهد على المستشرقين وان ما يقوله علماء الآثار على ان اوكسي واوكس هي عيلام..اقرب الى الواقع التاريخي حيث تزامن سقوط عيلام(حكم الآشوريين) بيد داريوش الاول قبل دخول الإسكندر المقدوني للمنطقة العيلامية وان تعرف اليونانيين على عيلام وارتباطهم المباشر بها وبتاريخها لأفضل دليل على ما نقول وان اسم خوزستان یوجد فی منابع اسلامی و عربیه  من قرن الثانی

حيث استعمل مشيرالدولة بيرنيا(ميرزا حسن خان) وضمن شرحه لكتيبات ملوك الاخمينيين في كتابه(ايران باستان-صفحة 131 نشر تهران خيام) المعروف والمعزز الفرس، استعمل كلمة خووج بدل اووج واوج، الاسمين الذي  تحدثنا عنهما سابقا والذي أطلقهما الاخمينيين على عيلام بعد احتلالها وذلك دون ذكر أي سند تاريخي أو ارتباط لغوي معتبر ودون شرح واستدلال مقنع.

وهو ان: اووج واوج و اوز وفي سيرهما التكاملي تغيرا الى كلمة خوز خوزستان …..اضافته) UVJA  وUJA والمترجمة فارسيا الى اووج واوج وبين كلمة

كان البعض يعتقد خطأ ان اوج واووج هي عيلام نفسها و انه كان مسلما ان المؤرخون القدماء كانوا يعتبرون خوزستان(مايحلو له ان يسميه) جزئا من عيلام و كانوا يسموه “اوضي. “أو” اوزي”أو” اوكسي”.  كما جاء في المصادر الامينة ان اليونانيون كانوا يسمون العيلاميين اوكسي أو اوكس واوكسيان مما يدل على ان هذا الاسم هو عيلام والشعب الذي يسموه خوز… هم العيلاميين انفسهم.

واما تغيير خوز اساسا الى خوزستان باضافة “ستان” لكل اسم يمكن تغييره الى اسم فارسي وهذا ما حثهم على اضافته(ستان) الى كافة الاقاليم مثل كردستان..بلوشستان..تركمنستان..

، من الضروري الإشارة الى ان اسم ً اُوْوَج و اوَوَج ً أوً خوج و خوزً كلها اسماء اطلقها الفرس على عيلام والعيلاميين حيث جاء اسم اُوْوَج و اوَوَج على لسان الاخمينيين وجاء اسم خوزستان ولاول مرة في كتاب المسالك والممالك للاستخري في القرن الرابع للهجرة(حدود 1000 عام)  كما ذكر اسم خوزستان محمد بن جرير الطبري في القرن الرابع للهجرة ايضا حيث يعدها جزء من بابل( العراق) مما يعني انها عيلام نفسها حيث ان الطبري كان فارسيا واستعمل كلمة خوزستان للاقليم المعروف بالأحواز قبله باربع قرون. وجاء اسم خوزيان أي الشعب الخوزي( العيلامي) الذي احتلت ارضه من قبل الآريين مما يعني انه عنصر  آري  وهذا المتن لشعر فردوسي حيث يقول:

  از اين گونه از شهر برخارسان

  همي  راند  تا كشور   خوزيان

وفي مكان ثان يقول فردوسي :

همي رفت تا كشور خوزيان

زلشكر كسي  را نيامد  زيان

اما حول انتخاب اسم خوزستان يقول  ابراهيم صفايي صاحب  ً قصة حياة الجنرال زاهدي ً نقلا عن عيسى صديق في كتابه ًيادكار عمرً يقول حول تغيير اسم الأحواز الى خوزستان واسماء المدن العربية بعد ذلك: [ بأوامر من رضا خان وزير الحرب  وفي عام 1301( ه. شمسية)  تشكلت في الجيش مجموعة من الاخصائيين والمثقفين وهم ًحبيب الله نوبختُ وًذبيح بهروزُ و ً العقيد على رياضيً  بمساعدة فرج الله بهرامي السكرتير الاول، رئيس مكتب وزارة الحرب وذلك من اجل تغيير الكلمات الأجنبية الى فارسية(في الجيش-مترجم).  وفي عام 1302 تغير اسم عربستان الى خوزستان(شكرستان) اسمه التاريخي كما ورد في  منظومة ًخسرو شيرينً ل‍لشاعر ًنظامى كنجوىً. وكان اسم عربستان يدرس في كتب الجغرافيا لتلاميذ المدارس لمده 50 عاماٌ  

ويضيف الكاتب :[ وقامت وزارة الحرب بإعلام ذلك الى وزارة الداخلية وقامت وزارة الداخلية وضمن الرسالة رقم 17475-12 في شهر دي لعام 1302 بإبلاغ السفارات الأجنبية في طهران والسفارات الايرانية في الخارج.

ويذكر ابراهيم صفايى في كتابه (لرد كرزن في الخليج الفارسي) في عام 1304 ش، تم من قبل نفس المجموعة الخاصة بوزارة الحرب تم تغيير أسماء بعض المدن والموانئ من العربية الى الفارسية وبالنحو التالي:

(( خرمشهر بدل المحمرة – آبادان بدل عبادان – سوسنجرد بدل الخفاجية – شادجان بدل الفلاحية – انديمشك بدل صالح آباد(الصالحية-المترجم) – دشت ميشان بدل الهويزة(الحويزة-المترجم))].

 ويضيف الكاتب في هذا الصدد: [ كما تم في الأعوام اللاحقة تغيير اسماء  الی اسمائ الفارسی القدیم (( ميناء ماهشهر بدل ميناء معشور و بندر شابور(بندر امام-المترجم) بدل ميناء خورموسى))].

 يوجد إسم خوزستان في أي سند رسمي محفوظ ولم يستعمل وقتها من قبل الاخمينيين ولا من اليونانيين الذي دخلوا المنطقة في المائة الثالثة قبل الميلاد ولا بعد ذلك حتى الفتح الاسلامي حيث ظهر لاول مرة في المائة الثالثة للهجرة متزامنا مع اسم سوق الاحواز أو سوق الاهواز للمنطقة وجميع المؤرخون الاسلاميون عرب كانوا او اعاجم، كانوا يأتون باسم الاهواز أو سوق الأهوازلهذه الناحية الجغرافية مما يعني ان استعمال اسم خوزستان من قبل الفرس في وقتها

وقد كانت السلالة الصفوية التي حكمت ايران بين عامي 1502  1736 م هي التي اطلقت اسم عربستان على الأحواز لإول مرة وذلك من أجل تمييزها عن العراق الذي كان على الحدود الغربية الايرانية. الأسماء الذي يطلقها الفرس على بعض المناطق والدول مثل ” تاجيكستان” و”باكستان” و”هندوستان” و”ارمنستان” و”بلغارستان” و”مجارستان” و[ عربستان “المملكة العربية السعودية”] وغيرهما. ويؤكد المؤرخ الروسي الكبير “اي.ب. بتروشفسكي” في كتابه “تاريخ ايران في القرون الوسطى” والمترجم الى الفارسية باسم(تاريخ ايران در سده هاى ميانه) يقول ابن حوقل المؤرخ الكبير في كتابه المعروف(صورة الأرض) والذي ألفه في عام 367 ه ق،  يقول: (ان الأهواز مدينة معروفة….و ولاية كبيرة وواسعة حيث تعرف الولاية وكافة المدن المتعلقة بها بنفس الإسم..(1) هل يرى القارئ الوضوح في التاريخ حول اسم الإقليم والزيف المقصود الذي تريد السلطات تحميله باسم التاريخ؟! وهذا سند آخر يثبت الإسم نفسه ( الأحواز) للإقليم والمدينة معا وكاتبه من اصل فارسي وهو ابي القاسم عبيدالله بن عبيدالله.

يقول ابي القاسم ( بن خرداذبه) المتوفى في عام 300 للهجرة وفي كتابه المعروف (المسالك والممالك)..وتحت عنوان كور الأهواز يقول: انها تشمل سوق الأهواز ورامهرمز و ايذج وعسكر مكرم و تستر وجنديسابور و السوس وسرق وهي الدورق ونهر تيري ومناذر الكبرى ومناذر الصغرى. وان خراج الأهواز ثلاثون الف درهم.(2)

اما ابوعلي احمد بن عمر بن رسته، احد المؤرخين، عند ما يقسم الارض جغرالفيا في كتابه ً اعلاق النفسية ً يأتي بألاحواز قائلا: اسماء كور الأهواز ومدنها سوق الأهواز…رامهرمز، تستر، جنديسابور، السوس، دورق كورة سرق، المناذر الكبرى، المناذر الصغرى، عسكر مكرم، رستاق الزط، رستاق سنبيل، ايذج، الكلبانية، البنيان.

 اما المسافات بين كور الأهواز من عسكرمكرم الى سوق الأهواز 8 فراسخ،…..ومن عسكر مكرم الى ايذج 22 وفرسخا ومنها الى مدينة تستر 8 ومن تستر الى جنديسابور 8.(3)

كما جاء في كتاب (الخراج) لقدامة بن جعفر: ان الأهواز سبع كور..اولها موحد البصرة سوق الاهواز، ومما يلي المذار، كورة نهر تيري ثم كورة تستر وكورة السوس و كورة جنديسابور وكورة رامهرمز وكورة سوق العتيق…..وارتفاع هذه الكور على التقريب والمتوسط من الورق ثمانية عشر الف الف درهم..(4)

وحيث لا يسع هذا الكتيب نقل كافة الأسناد، لذا نكتفي بما جاء في هذا الخصوص ونوضح بعض النقاط: اولا ماجاء، يبين بوضوح استقلال اقليم الاحواز وارتبااطه بمركز الخلافة مباشرة مثله مثل كافة المناطق المنفصلة والمستقلة الأخرى.  ثانيا يبّين بوضوح ان اسم الأحواز هو اسم للمدينة وللإقليم معا وان حاول كثير من الكتاب ومعظمهم من اصل فارسي ان يستعملوا اسم الأهواز بدل الأحواز. ونوضح اسباب هذا الخطأ اللغوي الذي اصبح حجة أعداء الشعوب لنكران التاريخ بأكمله! وننقل بعض ما يوضحه علماء اللغة والمؤرخون  في هذا الخصوص.

يقول ً احمد على شاكرً، الشارح والمصحح الكبير لكتاب ( المعرب من الكتاب الأعجمي على حروف المعجم) للجواليقي(ابومنصور بن احمد بن محمد بن الخضر بن الحسن الجواليقي البغدادي 645-540 ه ق)، يقول:( ان الأهواز اصلها الأحواز وجمعها حوز من مصدر حاز الرجل الشيئ يحوزه. الفرس الذين لم ينطقون حرف الحاء( ح) غيروها واستعملوها بحرف الهاءً ه ً حيث اصبحت الأهواز.)..

  ويقول كاتب كتاب ًخوزستان در منابع ايرانشناسيً ومع كل ما يحمل هذا الكاتب من عنصرية فارسية حول احمد على شاكر وكتاب الجواليقي: ان أهم طبعة لهذا الكتاب والذي جاءت مستندة على نسخ خطية من عام 594 ه ق( أي في حياة المؤرخ- المترجم) و1095 ه ق..و1096 ه ق..هي الطبعة القاهرية التي جاء بها وشرحها وتحقق فيها أحمد محمد شاكر.(5) 

اما ياقوت الحموي المؤرخ الكبير فيقول: ان الأهواز جمع كلمة هوز واصله حوز، فلما كثر استعمال الفرس لهذه الكلمة غيرتها حتى اذهبت اصلها جملة لأنه ليس في كلام الفرس حاء مهملة واذا تكلموا بكلمة فيها حاء قلبوها الى هاء.(6)

ويقول ابراهيم خلف العبيدي،  كاتب كتاب الأحواز ارض عربية سليبة، يقول: كان العرب يطلقون اسم الأحواز- على هذا الاقليم، والأحواز جمع كلمة حوز، واصلها مصدر لفعل حاز بمعنى الحيازة والتمليك. وكان العرب يستعملون هذا اللفظ دلالة على تمليك الأرض دون سواها. ويشيرون بها الى الأرض التي أتخذها فرد بين حدودها فاستحقها دون منازع. كما كانوا يعدوها دلالة للتبعية الإدارية أو السياسية أو العشائرية بالنسبة للقبائل والحواضر والإمارات، فيقال حوز فلان..واحواز تميم واحواز البصرة.

المصادر:

1- ص24 و258 كتاب ًصورة الارضً المترجم للفارسية على يد جعفر شعار.

2- ًالمسالك والممالكً طبع ليدن مكتبة المثنى- بغداد

3-كتاب اعلاق النفسية طبع ليدن ابريل 1967 صفحة 96-97

4-ص 242  ضميمة المسالك والممالك طبع ليدن 1889

5- ص 11 (خوزستان درمنابع ايرانشناسي) لـ سيد محمد باقر النجفي.

6-ص 7 لكتاب الاحواز ارض عربية سليبة للدكتور ابراهيم خلف العبيدي

 

 

 

 

 

 

نویسنده : الخلیج الفارسی parssea .bahre ajam khaleej al farsi : ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۳

 نظرات (0)  لینک دائم

 

اکثر من ۳۰ معاهده عربيه و فيها اسم خليج الفارسی

در خصوص ترجمه اين کتاب به زبان انگليسی و عربی از هموطنان تقاضای ياری داريم

تصوير روی جلد و پشت جلد نقشه يکی از ۱۰ نقشه معروفی است که بطور همزمان دريای عرب را با نام دريای پارسpersian sea و خليج فارس را با نام خليج فارس ثبت کرده اند البته ما دريای پارس را سالها است که به دريای عرب تغيير داده ايم حالا مانده است از آن اقيانوس پارس يک خليج  در جنوب غربی ايران که ناسيونال فاشيستهای عرب به آنهم گير داده اند .

نویسنده : الخلیج الفارسی parssea .bahre ajam khaleej al farsi : ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۳
 نظرات (0)  لینک دائم

 

اکثر من ۱۰۰۰ مفردات عربيه من اصل فارسی

 اکثر من ۳۰اتفاقات السياسيه  و فيها کلمه خليج الفارسی  فی کتاب  علی محمد راشد

اکثر من ۱۰۰۰ مفردات عربيه من اصل فارسی و منهم : اصطرلاب و اصله استارياب واسترلب تعنی فحص النجوم  .  عدس .لوبيا توت .بادمجان.سراج.

زنا.زانی.سجيل .صباح =پگاه .جناح =گناه. شبان و شيبان و شعبان.تازج.برنامج.دستور. ديوان. وزير .  يم . جم . معجم . زم زم تعنی بارد بارد جداٌ. سکين .خنجر. عسکر لشکر. بهلوانی. عرش. مراب. مهرجان. کيک کعک. نهی. استيناف . ربانی .رهبان. زورق. سفينه. خور. ناوخذا. ناو. فولاد. خندق. قلعه. قلاع.کلات. برج بورگ. هاون. قنات.فيل. قابات.باغ.ياسمين. نرجس.شيرين. عروس – لاله- باقه- سراب. شاهين – شهی. سنوبر. سرو. عدس. بادنجان. سراويل. روزنامه( جدول زمنی) و……

.هندسه اندازه   و. ..

ومن أهم المباحث التي يستدعيها الحديث عن عربية القرآن المجيد، ولا يسع الباحث تجاوزها المسألة التي عرفت بمسألة “المعرّب والدخيل” في القرآن فمع أن “عربية القرآن” جملةً وتفصيلاً قضية مسلمة ومعلومة بالضرورة بحيث يمكن إلحاقها بالبديهيات الخارجة عن مجالات النظر العقلي وغيره، لكن جدلاً كبيراً قد دار في الدراسات القرآنية والمعارف اللسانَّية العربيَّة بين المتقدَّمين وبقي حّياً ينـزل من جيل لآخر حتى ولج ساحته الباحثون المتأخرون حول ما إذا كان في القرآن المجيد” ألفاظ دخيلة، أو مولدة أو معربَّة”!! وقد انقسم المتناولون لهذه المسألة إلى فريقين: فريق رفض رفضاً قاطعاً فكرة وجود أية كلمة معربَّة أو مولَّدة أو دخيلة في القرآن الكريم. وقد تصدر هذا الفريق ونطق باسمه، ومثّله أفضل تمثيل الإمام محمد بن إدريس الشافعي (ت 204ﻫ) وانضم إليه أبو عبيد القاسم بن سلام (ت 210ﻫ) والطبري (ت 310ﻫ) وغيرهم، وقد استند هذا الفريق إلى آيات الكتاب الكريم التي وصف بها نفسه “بالعربي.” وحملوها على معنى اللسان العربي، واعتبروا الوضوح والبيان والإفصاح التي وردت في المعنى الثاني لكلمة “عربّي” خاصية من خواص اللسان العربي. وقد نص هذا الفريق على أن جميع الألفاظ التي ظن البعض أنها دخيلة إما أن تكون ألفاظاً عربية اقتبستها اللغات الأخرى من العربية، لا العكس، وأما أن تكون قد توافقت فيها العربية مع غيرها من قبيل الاتفاق والمصادفة وهو أمر شائع في اللغات خاصة تلك التي تنتمي إلى أسرة واحدة مثل “أسرة اللغات السامية.” فإذا وجدت كلمة يمكن أن تجد لها في اللغات الأخرى جذراً أو أصلاً لا تجده في العربية فذلك يعني أن توافقاً قد حصل بين العربية وبين تلك اللغة.
أما الفريق الآخر فقد رأى أن هناك ألفاظاً معدودة استعملها القرآن الكريم وهي ذات أصول غير عربية، ولذلك عدت من الدخيل أو المولد، وأن قلتها لا تجعل وجودها معارضاً لدلالة النصوص التي دلت على”عربية لغة القرآن” وقد ألفت بعض الكتب من هؤلاء لتناول تلك الكلمات وبيان جذورها وأصولها غير العربية، منها “لغات القرآن” للفراء (ت 206ﻫ)، و”لغات القرآن” لابن قريب الأصمعي (ت 216ﻫ)، وبعض كتب أخرى ذكرها ابن النديم في الفهرست. ومع أن المسألة لم تكن مثارة أو متداولة بقوة قبل النصف الثاني من القرن الهجري الثاني -فيما نعلم- لكن هذا الفريق قد نسب لابن عباس أثراً لا تُعلَم صحته يفيد أن في القرآن أحرفاً كثيرة من لغات العجم. وقد روج السيوطي لهذا الأثر ونقله في الإتقان، وأفرد كتاباً سماه “المهذب فيما وقع في القرآن من المعرَّب” وضم فيه أقوال العلماء الذين تبنَّوا هذا الاتجاه. وكعادة علماء التراث في حرصهم على إحصاء ونقل الأقوال المختلفة في سائر القضايا الخلافية وفقاً لمنهج الرواية فقد بقيت هذه المسألة -كما أشرنا- تنتقل من جيل لآخر دون حسم حتى وصلتنا كما هي، لينقسم الباحثون المعاصرون حولها -أيضاً- كما انقسم السابقون فيتبنى أحمد محمد شاكر (ت 1958) مذهب الإمام الشافعي ومن إليه، وذلك في تعليقاته على رسالة الإمام الشافعي، وفي مقدمته لكتاب “المعرب” للجواليقي في حين تبنى الشيخ حمزة فتح الله (ت 1918) مذهب الفراء والأصمعي والسيوطي ومن إليهم فجمع ما سماه بالكلمات الأعجمية الواردة في القرآن، وقام بطبعها سنة 1902م بأمر نظارة المعارف العمومية المصرية وظهرت بعد ذلك دراسات عديدة.

جلال‌الدین سیوطی فی کتابه “ریشه‌یابی واژه‌ها در قرآن، 32 واژه‌ی به‌کار رفته در قرآن را پارسی می‌داند.

این 32 واژه دربرگیرنده‌ی واژه‌های زیر می‌باشد:

 

1- استبرق: دیبای حریر، دیباج (کهف/29)

2- سجیل: سنگ‌وگل (هود/24)

3- کورت: غروب، غروب کند (تکویر/1)

4- مقالید: کلیدها، مفاتیح (زمر/63)

5- اباریق: کوزه‌ها، ظروف سفالی دسته‌دار و با لوله برای آب یا شراب (واقعه/17،18)

6- بیَع: کلیساهای ترسایان (حج/41)

7- تنور: تنور (هود/42)

8- جهنم: چاهنم دوزخ (59 بار در قرآن به‌کار رفته)

9- دینار: پول زر (آل عمران/68)

10- سرادق: معرب سراپرده، دهلیز (کهف/28)

11- روم: نام کشور یا سرزمینی که رومیان بر آن حکومت می‌کردند (روم/1)

12- سجل: کتاب (انبیاء/104)

13- ن: انون، هرچه خواهی انجام ده (قلم/1)

14- مرجان: مروارید (رحمن/22)

15- رس: چاه (ق/11)

16- زنجبیل: گیاهی‌ست خوش‌بو (دهر/17)

17- سجین: دائم، ثابت، سخت و نام چاهی در جهنم (مطففین/7،8،9)

18- سَقَر: جهنم، دوزخ (مدثر/26،27)

19- سلسبیل: نرم، روان، میِ خوش‌گوار، آب گوارا و نام چشمه‌ای‌ست در بهشت (دهر/18)

20- ورده: گل، گل سرخ (رحمن/37)

21- سندس: ابریشم، زربفت، دیبا، حریر نازک و لطیف (دخان/53)

22- قرطاس: کاغذ (انعام/7)

23- اقفال: کلیدها، جمع قفل (محمد/26)

24- کافور: گیاهی خوش‌بو (دهر/5)

25- کنز: گنج (کهف/81)

26- مجوس: گبران (حج/81)

27- یاقوت: معرب یاکند نوعی سنگ قیمتی است. (رحمن/58)

28- مسک: مشک (مطففین/26)

29- هود: قوم هود (شعراء/124)

30- یهود: جهودان (بقره/107)

31- صلوات: کنشت و کنیسه (حج/41)

 

کلمات  عرب اخذ من فارسی

.

ابلق: ابلك

آفت: آگفت

افرنج: افرنگ

انجر: لنگر

بوتقه: بوته

تبزیج: بزك

ترجمان، مترجم: ترزبان

توث: توت

ثرب: چربی

ثرط: سریش

ثفل: تفاله

جاشریه: گاوشیر

جرخ: چرخ

جَرم: گرم

جزاف: گزاف

جزیه: گزیت

جص: گچ

سكر: شكر

سیاق: سایاگ

صَرم: چرم

عروس: اروس (ارزوس)

فردوس: پردیس، در انگلیسی paradise

قلعه: كلات

قند: كند

ناخذاة: ناخدا

نظر: نگر

هندسه: اندازه

هندم: اندام

و …

 

هم‌چنین بسیاری از واژه‌های‌ پارسی به سایاگِ تازی الفنجیده شد:

استاد: استادان => اساتید، اساتیذ

درویش: درویش‌ها => دراویش

ادامه بزودی………للمزيد من معلومات ارجع کتاب محمد علي امام شوشتري  معجم کلمات المعرب من الفارسيه  او فرهنگ واژه هاي فارسي در عربي

حامد قناد کلمات عربی موجود فی لغه و الادب الايرانی و معادلها بلغه الفارسی 

رد على كتـب

 1-  عُمْر أُمّـة الإسلام

2 –  ردّ السهام

3-  القـول المبـين

ردود و تعقيبات وآراء الأئمة و العلماء :

البيهقى و ابن حزم  و ابن كثير  و أبو بكر بن العربى  و السهيلى و ابن حجر  و  الألوسـى و الصنـعانى و  صدّيق حسـن خان  و محمد رشيـد رضا   و ناصر الدين  الألبانى و  صفوت نور الدين  و القرضاوى  وغيرهم ..

 

  أسامة القوصى               

تأليف / أبى عمرو شريف مراد

 

 

  (ص 70 ط2 أو 65 ط1  )  :

أول حروب المهدى غزو جزيرة العرب ثم غزو فارس ثم الروم ثم القسطنطينية ثم اليهود ثم نصارى الغرب  ( روما ) ثم الترك ، خوز و كرمان ( الصين وروسيا واليابان ) ، واستدل على  ذلكبقول النبى r : ” تغزون جزيرة العرب  فيفتحها الله ثم فارس فيفتحها الله ثم تغزون الروم فيفتحها الله ثم تغزون الدجال فيفتحه الله  “

و قوله r : ” لا تقوم الساعة حتى تقاتلوا خوزاً وكرمان من الأعاجم حمر الوجوه فطس الأنوف صغار الأعين كأن وجوههم المجان الطرقة  ” .

الـرد :

22 – إن كلام النبى r  يخبرنا بما سيقع فى المستقبل ، ولم يحدد لنا r زمناً معيناً لذلك ، والأقرب أن نقول :

تغزون جزيرة العرب : انتشار الإسلام فى الجزيرة على يد الصحابة ، و حروب الردة .

تغزون الروم          : معارك اليرموك وغيرها

تغزون فارس         : معارك القادسية وغيرها

قتال خوزاً وكرمان  : هو الفتح الإسلامى الأول لهذه البلاد .

ومن الجدير بالذكر هنا أن المؤلف ( أمين ) عند العلامة 61 وهى فتح بيت المقدس قد ذكر أن ذلك كان فى عهد عمر بن الخطاب . فما الفرق بين هذا و ذاك ؟!!

23 – ثم ما هى العلاقة بين اليابان  وبين خوز وكرمان ؟

فإن خوز هى : خوزستان ، من مشارق خراسان إلى مغارب الصين .

 قال الحافظ فى الفتح  6 / 703 🙁 خوز : من بلاد الأهواز وهى من عراق العجم ) .

 و قال ياقوت الحموى فى معجم البلدان  ( 2 / 404 ) ( خوز : هم أهل خوزستان و نواحى الأهواز بين فارس و البصرة و واسط و جبال اللور المجاورة لأصبهان  .  و الخوزيون : محلة بأصبهان ،  خوزستان : اسم لجميع بلاد الخوز  ) .

و أما كرمان  : فقال الحافظ فى الفتح ( 6 / 703 )  : ( بلدة مشهورة من بلاد العجم أيضاً بين خراسان  و بحر الهند ) .

و قال ياقوت الحموى (  4/ 454  )  ( كرمان : ناحية معمورة ذات بلاد و قرى و مدن واسعة بين فارس و مكران و سجستان و خراسان ، فشرقيها مكران و غربيها أرض فارس و شماليها مفازة خراسان و جنوبيها بحــر فارس .  و أمّا فَتْحُها فإن عمر بن الخطاب رضى الله عنه ولى عثمان بن العاص البحرين فعبر البحر إلى أرض فارس ففتحها و لقى مرزبان كرمان فى جزيرة بركاوان فقتله فوهى أمر كرمان .

   و كرمان أيضاً : مدينة بين غزنة و بلاد الهند .  )   انتهى من معجم البلدان باختصار .

وقد اهتم أمين أريحاني بموضوع علاقة الفينيقيين بالخليج وتشابك الدوحة العربية بالدوحة الفينيقية في كتابه (ملوك العرب) وقد جاء فيه: “قال بعض المؤرخين أن خليج العجم هو مهد الحضارة بل مهد الجنس البشري وان سكانه الأقدمين أي سكان الجزر فيه، هم أول من رفعوا شراعاً في البحار واقتحموا أخطار الأسفار فمارسوا الملاحة أتقنوا علمها وكانوا الصلة العامة بين الشرق والغرب. وقال آخرون أن الفينيقيين هم من هذه الديار العربية، فقد جاء في بعض كتابات المصريين القديمة ذكر البنط Pount وهو اسم الفينيقيين قبل أن يحلوا باود الشام… والظاهر انهم من أصل عربي فقد نقلت التقاليد القديمة انهم ظعنوا من الديار المجاورة لخليج فارس إلى سواحل البحر المتوسط. ويعتمد الريحاني في استنتاجه هذا على ما كشفت عنه الحفريات من آثار في منطقة الخليج الفارسی وما تواتر على ألسنة أئمة هذا العلم.”(2)

ملک الصالح ذوالقرنين فی القران هو الملک قورش او کوروش الکبير و ليس الاسکندر السفاح  القاتل و الجلاد شعوب المنطقه و شاذ الجنسی الذی يمارس الجنس مع الحيوانات و منها الحمار و الخيل .

نویسنده : الخلیج الفارسی parssea .bahre ajam khaleej al farsi : ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۳
 نظرات (0)  لینک دائم

 

زهور من کلمات المثقفی العرب فی توصيف الخليج الفارسی

http://www.geocities.com/persiangulf43/persiangulf

http://parssea.persianblog.ir

صلاح الساير فی جريده الانباء الکويتی  ۶/۱۰/۲۰۰۳ يدافع عن تسميه الاعلام الجغرافيا التراثی و التاريخی ((الخليج بالفارسی )و يدين الاسم المزيف و يدين بالشده هذه العمل الاستعماری الانجليزی و عميله اوون لتغيير اسم الخليج الفارسی

———————–

هل ستكون “الجزر الثلاث” “شط العرب 2″؟

ـ المبروك بن عبد العزيز

المؤسف أنّ العرب يواصلون تقديم الخدمات، عن قصد أو عن غير قصد، لقوى لا تريد الخير للمسلمين، فهم يستعملون كمطية لتنفيذ سياسات تلك القوى. و النتيجة عادة ما تكون كارثة عليهم قبل غيرهم. مثلا مع الإيرانيين هم يستفزون الشعب الإيراني و ليس الحكم الإيراني. 1- أول تلك الأخطاء إطلاق اسم العربي على الخليج الفارسي من جهة واحدة. فجميع كتب الأطلس و كتب التاريخ و الجغرافيا تتحدث عن اسم الخليج الفارسي. و نحن نعرف أن القبائل العربية انطلقت مع ظهور الإسلام من شرق وجنوب الجزيرة لتنشر الإسلام شرقا و غربا. بينما وصلت أطراف الإمبراطورية الفارسية قبل ذلك إلى حدود نهر النيل غربا. مسالة الاسم هي مسالة علمية تاريخية جغرافية لا يحق لنا تسييسها. و الغرب، لاعتماده للأسلوب العلمي، لم يغير إلى الآن اسم الخليج رغم انه يكتفي في بعض الأحيان بكلمة الخليج فقط. من حيث عدد السكان المطلين على الخليج يتفوق الإيرانيون على العرب و ربما يتبعهم الهنود و الباكستانيون لان الدول الخليجية ستصبح قريبا مثل الولايات المتحدة متعددة الأعراق، كما أن للعرب بحر يقع في جنوب الخليج هو بحر العرب. لقد حقق العرب انتصارا كلاميا فقط على الإيرانيين وهو ما يؤكد مقولة أن العرب ظاهرة صوتية ليس إلا. فلم لم يطلق جمال عبد الناصر اسم البحر العربي على البحر الأحمر أو البحر الأبيض المتوسط؟.. 2- فيما يخص الجزر الثلاثة يساوي الإماراتيون بين الاحتلال الإسرائيلي الواضح لفلسطين و بين خلاف حدودي حول جزر نائية تقع في عرض البحر بين دولتين مسلمتين، جعلت الظروف الدولية الخاصّة منها موقعا استراتيجيا مهما. فهل هناك شبه إلى هذا الحد بين الحالتين؟. هذه الجزر سيطرت عليها إيران في عهد الشاه قبل استقلال الإمارات عن الانكليز سنة 71 مما يعني أنّها تدخل في مسالة تصفية مخلفات الاستعمار و ما أكثر أسرار مثل هذه التصفيات. لكن كثرت المطالبة بها بعد انتصار الثورة الإيرانية سنة 79. بنفس سيناريو شط العرب المقتسم بين العراق و إيران و الذي اتفق بشأنه في اتفاقية الجزائر 75 غير أن صدام مزق الاتفاق معولا على الدعم الدولي، و متسببا في قتل مئات الآلاف من البشر. و للتذكير فقد ذكر وزير الخارجية العراقي السابق على صفحات جريدة ” الحياة” اللندنية أن ملك الأردن السابق حسين كان هو من أطلق أول قذيفة في اتجاه إيران معلنا تدشين الحرب العراقية الإيرانية أو حرب الوكالة للقضاء على الثورة الإسلامية. يخطئ من يعتقد أن الولايات المتحدة حريصة على تحرير الأراضي العربية بدءا بفلسطين و الجولان و جنوب لبنان وصولا إلى”ليلى المغربية و سبتة و مليلة و غيرها بل هي تشجع انفصال الجنوب السوداني مثلا. و الولايات المتحدة لم تطالب بتنازل إيران عن الجزر كما أنها لم تسمّي الخليج الفارسي بالخليج العربي لأنها تأمل في تغيير الأوضاع في إيران، التي تعتبرها حجر الزاوية في المنطقة، أكثر من تركيزها على دعم الإمارات و العرب في هذه القضية، لذلك هي تلتزم الصمت الحذر مع بض الدعم كبيع الإمارات طائرات ال اف 16. وهي تهدف بذلك أن تكثر من الضغوط و الأزمات في وجه إيران لقلب الأوضاع فيها. و يذكرنا دعم القمة العربية الأخيرة لموقف الإمارات في استعادة جزرها باستعمال القنوات السلمية بالدعم الفاشل و المتواصل الذي ناله العراق أثناء حربه مع إيران في الثمانينات من القمم العربية. إن أي حرب جديدة مع إيران، لا قدر الله، لن تخدم سوى إسرائيل و أعداء المسلمين، و سيكون المتضرّر كالعادة الطرف العربي الأضعف، و بإمكاننا تخيل الدمار التي ستحدثه مثل هذه الحرب بالدول الخليجية التي أنفقت المئات من المليارات على التنمية طول عقود. هذا بالطبع إذا لم تتدخل الولايات المتحدة لتسيطر على الجزر و ترابط فيها. إن إيران هي العمق الاستراتيجي للعرب من جهة الشرق. وهي دعم للحقوق العربية و الإسلامية. و يرجع جزء كبير من النمو التجاري و الازدهار الاقتصادي للإمارات إلى عوائد التجارة مع إيران التي تستفيد من الترانزيت الإماراتي خصوصا في ظل الحصار الأمريكي لها فيما يتعلق بالتكنولوجيا المتقدمة. الأفضل أن تبقى الجزر تحت سيطرة إيران خير من أن تستأجرها الولايات المتحدة لعشرات السنين لتنشئ فيها قواعد ترابط فيها قواتها، كقاعدة العيديد بقطر، مقابل حماية الأنظمة، فتكون مسمار جحا بالخليج، ليرتفع من جديد صوت القاعدة المطالب بانسحاب تلك القوات. ولا زلنا نعيش نتيجة مراهنة السعودية على الولايات المتحدة في التعامل مع إيران و القاعدة و طالبان. الحل هو التعاون الإقليمي و الاحترام المتبادل مع جميع شعوب المنطقة الأصليين و ليس السيريلانكيين أو الفيليبينيين و الأمريكيين المستوردين، فالفرس موجودون هناك منذ آلاف السنين. التقدم العلمي و التقني الإيراني سيخدم المسلمين و سيوفر لهم إمكانية التخلص من التبعية المكلفة للغرب. لكن يبدو أن شيوخ العرب الذين بقوا من أحباء الصقور و الحبارى و الجواري و المهاري و لاس فيقاس لم يفهموا الدروس و لم يقرؤوا التاريخ. إنهم لا ينظرون إلى ابعد من أنوفهم ربما لتركيزهم على تناول لحم طائر الحبارى التي تنشط الجنس دون العقل.

بلده الأحساء:و قد حدد ابن خلدون المنطقة بقوله ……شهر على بحر فارس بين البصرة وعمان شرقيها بحر فارس و..

كان اسم البحرين قديماً يشمل الساحل الشرقي للجزيرة العربية وما قاربها ، بما في ذلك جزيرة البحرين نفسها ، وكانت هجر مدينة من مدنه وجواثى كذلك ، وقد يطلق الناس الآن هجر ويعنون بها الأحساء حالياً. والأحساء كان في السابق يطلق على مواضع من البحرين ثم شمل أكثر البحرين ، واقتصر حديثاً على التسمية القديمة وشمل القرى والمدن المجاورة ، فصار يطلق على الهفوف والمبرز والقرى التابعة والمنطقة الزراعية المحيطة بها . وانحصر في العقود المتأخرة وقبلها بقليل إطلاق البحرين على جزء منه يسمى في السابق (أوال) أو جزيرة البحرين . وقد حدد ابن خلدون المنطقة بقوله : (( البحرين إقليم يسمى باسم مدينته ، ويقال هجر باسم مدينة أخرى منه كان حضرياً فخرّبَها القرامطة وبنوا الأحساء وصار حاضرة . هذا الإقليم مسافة شهر على بحر فارس بين البصرة وعمان شرقيها 
بحر فارس وغربيها متصل باليمامة  

بسم الله الرحمن الرحيم

مجمع البحرين

وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا{60فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَيْنِهِمَا نَسِيَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَبًا{61الكهف اختلف المفسرون القدما في تحديد المكان، فقيل إنه بحر فارس والروم، وقيل بل بحر الأردن أو القلزم، وقيل عند طنجة، وقيل في أفريقيا، وقيل هو بحر الأندلس..  و لاکن اکثر هم قالو هو ملتقی بحر فارس و طنجة هرمز.

 

الدرّ المنثور:[ أخرج عبد الرزاق وابن المنذر وابن أبي حاتم، عن قتادة في قوله: {مجمع البحرينقال: بحر فارس والروم، هما بحر المشرق والمغرب.وأخرج ابن أبي حاتم عن الربيع بن أنس مثله. وأخرج ابن المنذر وابن أبي حاتم، عن أبي بن كعب في قوله: {مجمع البحرينقال:أفريقية. وأخرج ابن أبي حاتم عن محمد بن كعب في قوله: {مجمع البحرينقال: طنجة. وأخرج ابن أبي حاتم عن السدي في قوله: {مجمع البحرينقال: الكر والرس، حيث يصبان في البحر]. الجامع لأحكام القرآن:[ وقال مجاهد قال ابن عطية: وهو ذراع يخرج من البحر المحيطمن شمال إلى جنوب في أرض فارس من وراء أذربيجان، فالركن الذي لاجتماع البحرين مما يلي بر الشام هو مجمع البحرين على هذا القول. وقيل: هما بحر الأردن وبحر القلزم. وقال بعض أهل العلم: هو بحر الأندلس من البحر المحيط؛ حكاه النقاش؛ وهذا مما يذكر كثيرا]. وقيلبلاد البحرين أو شط العرب،وقيل بلاد الشام. ظلال القرآن :[ وقيل هماالاحمر والمتوسط،ومجمعهما في منطقة البحيرات المرة وبحيرة التماسيح أو أنه مجمع خليجي العقبة والسويس في البحر الأحمر]، وفي فضائل مصر المحروسة، لابن الكندي،ص 23-24: [وبها (أي:مصر)مجمع البحرين، وهو البرزخ الذي ذكره تعالى (مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ ، بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا يَبْغِيَانِ )، وقال تعالى (وَجَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حَاجِزًا) وهمابحرا الفارس والروم، والحاجز بينهما مسيرة ليلة ما بين القلزم والفرما. وليس يتقاربان في بلد من البلدان تقاربهما بهذا الموضع، وبينهما في السفر مسيرة شهر]. وبرحلة ابن بطوطة: [ص 136: ومدينة البصرةإحدى أمهات العراق الشهيرة الذكر .. لما كانت مجمع البحرين :الأجاج والعذب .. ، وفي ص 499: وهكذا إلى أن وصلنا مدينة صين كَلان وهي مدينة صين الصين .. وهناك يصب نهر آب حياة في البحر يسمونه مجمع البحرين]. وقال الأمام الرازي ليس في اللفظ ما يدل على تعيين هذين البحرين فإن صح بالخبر الصحيح شيء فذلك وإلا فالأولى السكوت عنه (التفسير الكبير ج21 ص145).

والبحران لعلهما: البحر [ المتوسط] ونهر [النيل] ، فقد يُقصد بالبحرين النوع لا العدد. وربما اعترض البعض على جعل نهر النيل بحراً ، ولكنها حقيقة لا جدال فيها.[اللسان: ابن سيده: وكلُّ نهر عظيم بَحْرٌ. الزجاج: وكل نهر لا ينقطع ماؤُه، فهو بحر. قال الأَزهري: كل نهر لا ينقطع ماؤه مثل دِجْلَةَ والنِّيل وما أَشبههما من الأَنهار العذبة الكبار، فهو بَحْرٌ].

وَمَا يَسْتَوِي الْبَحْرَانِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائِغٌ شَرَابُهُ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَمِن كُلٍّ تَأْكُلُونَ لَحْمًا طَرِيًّا وَتَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَى الْفُلْكَ فِيهِ مَوَاخِرَ لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ {12فاطر

وَهُوَ الَّذِي مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَجَعَلَ بَيْنَهُمَا بَرْزَخًا وَحِجْرًا مَّحْجُورًا {53الفرقان

وَجَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حَاجِزًا أَإِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ {61النمل

مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ {19بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا يَبْغِيَانِ {20الرحمن

الآيات الكريمة تتحدث عن نوعين من البحار ،أحدهما نهر عذب فرات والآخر كما نعرفه ،بحر ملح أجاج.

والعبارة بالآية : [مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ] ، قد تكون مكان التقاء بحر النيل مع البحر الكبير (المتوسط)، أي بشكل عام سواحل دلتا مصر الشمالية على بحر الروم.

وتغدق علينا الآيات بهذه العبارة الرائعة :[ مَجْمَعَ بَيْنِهِمَا] ، مما يرجّح وجود أكثر من [مجمع] واحد ، فلم يقل القرآن : المجمع ، (وكأنه المجمع الوحيد للنهر مع البحر) ،ولكن : [مجمع].

والمجمع كلمة قد تعني مكان أو بقعة من الساحل ( يجتمع) بها النهر مع البحر،وحيث [يصب] عندها النهر في البحر.

ونهر النيل قرب القاهرة يتفرّق ويتوزّع إلى أنهر أو أبحر أصغر، و بعد مسافة ليست بالقصيرة تصب كل تلك الفروع في البحر الأكبر (المتوسط).

فلعل كل نقطة تجمّع (تلاقِ) بين تلك الفروع والبحر المتوسط هي [مجمع] (أي أن تلك الأنهر الصغيرة تشكّل [ مجامع] مع البحر المتوسط عند تلاقيها معه،وليس مجمعاً واحداً) .

فقد يكون ذلك معنى [مجمع بينهما]، أي [أحد] تلك المجامع. فمجامع بحري النيل والمتوسط ، قد تكون هي تلك [المصبّات] التي يصب عندها النهر في البحر.

وقد كانت عديدة في زمن موسى عليه السلام [الفرعون بزمن موسى يرجّح أن يكون رمسيس الثاني الذي حكم خلال الفترة : 1279 ـ 1213 ق.م ] .

وَنَادَى فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ قَالَ يَا قَوْمِ أَلَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَهَذِهِ الْأَنْهَارُ تَجْرِي مِن تَحْتِي أَفَلَا تُبْصِرُونَ {51الزخرف

وقيل كانت خمسة ،كما كتب هيرودتس (484 ـ 425 ق.م).

and small these are in comparison, for of the rivers which heaped up the soil in those regions none is worthy to be compared in volume with a single one of the mouths of theNile, which has five mouths. Moreover there are other rivers also, not in size at all equal to the Nile,..) .An Account of Egypt By Herodotus. (mouththe place where a river enters the sea.) The Concise Oxford Dictionary

ونقلاً عن كتاب رمسيس الثاني ،صفحة 10،تأليف كنت ا . كتشن،: [في ذلك الوقت (1300ق.م)، كان النيل يتفرع إلى عدة أفرع ، ولم يتبق من ذلك كله الآن سوى فرعين يصبان في البحر المتوسط ،هما فرعا رشيد غرباً ودمياط شرقاً،ولكن في 1300 ق.م كان للنيل ثلاثة أفرع رئيسية بخلاف قناتين على الأقل وكلها تصب في البحر المتوسط].

ونعلم أن موسى كان يعيش بمصر (ونشأ بها). إذن لعل موسى كان في مكان ما في الوجه البحري (الدلتا) على شط أحد تلك الأنهر (أفرع بحر النيل). ويحتمل أنه واصل المسير نحو الشمال حتى بلغ البحر المتوسط عند نقطة اجتماع (مصبّ) ذلك الفرع (أحد أفرع النيل) مع البحر، أي حيث يصبّ فيه. وأذن لعل موسى قد وجد العبد الصالح قرب ساحل البحر المتوسط (يحتمل جداً أن يكون المجمع شرقياً نحو فلسطين والشام).

فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءنَا لَقَدْ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَذَا نَصَبًا {62}الكهف

إذا افترضنا أن موسى بدأ مسيره في نفس اليوم ،وسار حتى وقت الغداء،و قد تجاوز المجمع (المصب). فقد يشير ذلك أن مكان موسى الذي انطلق منه كان في بقعة ما ،لا تبعد كثيراً عن الساحل (نقطة التقاء فرع النهر مع البحر).فيحتمل أن يكون موسى قد انطلق من نواحي عاصمة مصر آنذاك (بى رع مسّ: أقصى شمال شرق مصر) قاعدة مُلك الفرعون: رع مسّ سُ ، (رمسيس 2)، التي لا تبعد عن البحر سوى قدر مرحلة أو دونها.

ورحلة السفينة قد تكون نحو سواحل لبنان وفلسطين وربما نحو جزر وسواحل شرق المتوسط عموماً.

والآية الكريمة التالية ربما تشير لطبيعة الوضع القلق في تلك الفترة :

وَكَانَ وَرَاءهُم مَّلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْبًا {79الكهف

ومن كتاب (رمسيس الثاني ،فرعون المجد والانتصار،ترجمة د.أحمد زهير أمين): ص 66 [ .. من خلال نقش سجله (رمسيس 2) على نصب تذكاري: هاهو من أمكنه تشتيت المقاتلين البحريين ، وأصبحت الدلتا آمنة،وجاوزت شهرته البحر،والشرادنة الخبثاء الذين لم يعرف أحد من قبل كيف يتصدى لهم ،أتوا من البحر بكل جرأة على متن سفنهم البحرية من قلب البحر،لم يكن يقف في وجههم شيء من قبل،لكنه قهرهم بذراعه القوية (يقصد الجيش) وساقهم إلى مصر! .. رمسيس الثاني]. فقد اجتاحت سواحل شرق المتوسط آنذاك شعوب همجية من نحو اليونان وإيطاليه عُرفت تاريخياً باسم شعوب البحر، ظهرت غزواتها بوضوح بعد موت الفرعون رمسيس الثاني بفترة بسيطة (قيل أول ذكر لها بعهد ابنه مرنبتاح) واستمرت حوالي القرن حتى عهد رمسيس الثالث الذي صدها عن مصر بصعوبة بالغة.

 

حامد العولقی

وقال ياقوت في (معجم البلدان): النجف بالتحريك… وهو بظهر الكوفة كالمسناة تمنع مسيل الماء أن يعلو الكوفة ومقابرها، وبالقرب من هذا الموضع قبر أمير المؤمنين علي بن أبي طالب (رضي الله عنه) وقد ذكرته الشعراء في أشعارها.و وصف الخليج ب البحر الفارسی

=============
 وقال أبو الفداء فی تقويم البلدان ص 299 في وصف الحيرة: والحيرة مدينة جاهلية كثيرة الأنهار وهي عن الكوفة على نحو فرسخ.. والحيرة على موضع يقال له النجف زعم الأوائل أنبـحر فــارس كان يتصل به، وبينها اليوم مسافة بعيدة.

فإن خوز هى : خوزستان ، من مشارق خراسان إلى مغارب الصين .

 قال الحافظ فى الفتح  6 / 703 🙁 خوز : من بلاد الأهواز وهى من عراق العجم ) .

 و قال ياقوت الحموى فى معجم البلدان  ( 2 / 404 ) ( خوز : هم أهل خوزستان و نواحى الأهواز بين فارس و البصرة و واسط و جبال اللور المجاورة لأصبهان  .  و الخوزيون : محلة بأصبهان ، خوزستان : اسم لجميع بلاد الخوز  ) .

و أما كرمان  : فقال الحافظ فى الفتح ( 6 / 703 )  : ( بلدة مشهورة من بلاد العجم أيضاً بين خراسان و بحر الهند ) .

و قال ياقوت الحموى (  4/ 454  )  ( كرمان : ناحية معمورة ذات بلاد و قرى و مدن واسعة بين فارس و مكران و سجستان و خراسان ، فشرقيها مكران و غربيها أرض فارس و شماليها مفازة خراسان و جنوبيها بحر فارس .  و أمّا فَتْحُها فإن عمر بن الخطاب رضى الله عنه ولى عثمان بن العاص البحرين فعبر البحر إلى أرض فارس ففتحها و لقى مرزبان كرمان فى جزيرة بركاوان فقتله فوهى أمر كرمان .

   و كرمان أيضاً : مدينة بين غزنة و بلاد الهند .  )   انتهى من معجم البلدان باختصار ————————————–

ذكر الفتوح في ايام ابي بكر بعث العلاء بن الحضرمي الى البحرين فافتتح حصن جواثا واجلى المخارق بن النعمان عامل كسرى عنها وعن اراس وحاصر الخليج الفارسی وافتتحه ولم يزل يركض على الفرس راسبًا في البحر حتى مات وكتب ابوبكر الى خالد بن الوليد لما فرغ من اليمامة يامره بالمسير الى العراق فمر بالمذار ففض جنودها ومر بنهر المراة فصالحه جابان الفارسي وصار الى هرمزجرد فافتتحها واتي الحيرة فخرج اليه عبد المسيح بن صلوبا الغساني وكان اتي عليه اكثر من مائتي سنة فصالحه على الجزية وادى اليه ماية الف درهم وصالح اهل بلقاء على الفِ الف درهم وطيلسان وهذه النواحي التي كان ينظر فيها ويحوم حولها من اطار البادية وحافاتها وبعث ابوبكر ابا عبيدة بن الج

الخليج الفارسی

ان هذه تسميه مياه موجوده بين المملكه الفارسي و الجزيره العربيه منذ اكثر من 3000 سنه هذه العنوان الجغرافي او ما يعادلها كانت يستعملت في كل المكتوبات و خرايط الجغرافيه في كل العالم و لا كن بعد الحرب النفط الاستعمار البريتاني مع مصدق في ايران اقترح رودريك اوون في مقالاته و كتابه لزوم تسميه الخليج بالعربي بدلاً من الفارسي للاطلاع مؤيد ارجع الي کتاب اعلام الجغرافی خليج الفارسی اقدم من تاريخ هذه ذيلا نموذج واحد من اكثر من 300 كتب العربيه التراثي التي وصف البحر الفارسي البدء والتأريخ الجزء الرابع ( 32 من 57 ) البحار المعروفة العظام خمسة: احدها بحر الهند وفـــارس والصين والثاني بحر الروم وافريقية والثالث بحر اوقيانوس وهو بحر المغرب والرابع بحر بنطس والخامس بحر جرجان وفي رسالة ارسطاطاليس الى الاسكندر التي تسمى بيت الذهب ان بحر اوقيانوس بحر محيط بالارض كاكليل وينفجر منه خلجان وقد وصفوا طول هذه البحار وعرضها وجزائرها وسواحلها وما يخرج منها من الارجل والخلجان ويسمون بحر فارس الخليج الفارسي وطوله مائة وخمسين فرسخا وعرضه مائة وخمسون فرسخا

kemalhocaoglu

وبهذه الطريقة يتبع الإنجليز مع رئيس مسقط سياسة توسيع ملكه واستمالة قلوب الأهالي وأفكارهم ويدعونهم إلى الاتحاد تحقيقا للمصالح الإنجليزية. وظاهر سياستهم في عدن يتركز على المكان المذكور والميناء الذي فيه لكن الحقيقة هي استمالة أفكار الأهالي المقيمين حول عدن . أما سياستهم في البحرين فلكون الجزيرة تتوسط خليج بحر العجم( خليج فارس) وقربها من البصرة. وسياستهم تجاه ابن الرشيد تهدف إلى أن يتجول سواحهم في جزيرة العرب بكل حرية، حيث لا يأمن السواح على أرواحهم بسبب كره قبائل العربان لهؤلاء السواح . ومن المحتمل أن لهم أهداف أخرى. وفي هذه الحالة فإنه يجب ألا يغيب عن البال إمكانية إضرارهم بالدولة العلية حالا ومستقبلا.

وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاء كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ {30} الأنبياء
فالشعوب تتسمى بمواطنها والمواطن تتسمى بالأودية والأنهار والسواحل وأماكن الماء (كالعيون).
أم القرى مكة وبكّة قد بينا سابقاً أنها من الماء.فهي من نفس أصل :بكاء،بخاخ،وكذلك واديا بيش وبيشة.ونجد قبائل ومناطق: بكر بن وائل وبكيل وبجيلة وبقيق وخورفكان كلها لهجات في بكة.فبكر لهجة في بخار (ماء) ومثلها بُصرى (بكر)،والبصرة وعبقر والأبقور وبكيل.
أسماء تغلب وكلب من سواحل الخليج الفارسی او بالأحرى أنهار العراق خاصة نهر الفرات.فتغلب (تشرب) ككلمة (تخلب) والخلب هو الوحل (طين وماء)،وكلب (شرب) وكلاب (شراب) مثل القليب (البئر) وقربة الماء والجربة (كذلك الغرف والغرفة من الماء) والجريب والشرب والشراب،فالأصل لهجة في الماء [تأثر الأسبان بلسان أسيادهم العرب ،من بعدهم،فسموا بحر أمريكا الجنوبية بالبحر الكاريبي ،والكاريبي تحريف في الكاليبي (قبيلة كلب،تغلب،كلاب) والقاليبي (القليب البئر)والجاريبي (جربة ،قربة،شربة)].ونهر الكلب بين بيروت وصيدا.وكلاب ماء.وخلب سحاب لا مطر فيه.وماء مخلب.ويعرف الخليج بالإنجليزية gulf وهو لهجة في كلب/كلف.و(جلف) الأعجمية تقارب الكلمة العربية القديمة بلسان اليمن “كريف”،وهي حوض الماء،والكلمة الفصيحة غرفة ماء .والجلب سحاب لا مطر فيه،جلاّب عسل وماء ورد

والعجم (الفرس) قد لا يكونوا من عجمة اللسان ولكن من الماء (بلاد وراء البحر=بحر الفارسی ) فعرب الخليج أسموا أهل فارس (الذين يأتون من نحو اليمّ ) أو العجم.فالعجمي (الفارسي) لهجة في اليمّي (العمّي =العيماني=البحري).
لكن لماذا كثيراً ما يسبق اسم القبيلة البادئة ( بنو) ؟ السبب أن (بنو) لا تعني بنوة ولادة ولكن أداة تعريف قديمة مثل أل (آل).
حامد العولقی

مجدى عمر يواصل شهادته للاهرام العربى

 

‏ حتي بعد الثورة الإسلامية؟‏!‏
ما خدمهم بعد تلك الثورة أن هناك نزيفا يسمي الجزر الإماراتية الثلاث‏,‏ والتنازع مع الإمارات بشأنها‏,‏ ثم كيف ننسي أن الرئيس العراقي صدام حسين‏(‏ الله يسامحه‏)‏ حارب إيران‏,‏ واضطر العالم العربي أن يدعم العراق‏,‏ كل دولة حسب مقدرتها‏,‏ والإيرانيون لا يستطيعون نسيان هذا أبدا‏,‏ فصدام حسين نقض الاتفاق الذي وقعه بنفسه‏,‏ وليس أحدا غيره‏,‏ وهو اتفاق الجزائر الذي ينظم المرور في مجري شط العرب‏1975,‏ عندما كان نائبا للرئيس البكر‏,‏ وهذه الحرب التي شنها صدام خلفت خسائر ضخمة لدي إيران‏,‏ والتاريخ سيقول ما الذي دفع صدام إلي هذه الخطوة؟
لأنه لا توجد أية مناسبة ليقوم بالحرب‏,‏ ثم إنه له مطالب عجيبة في عربستان‏,‏ التي أصبحت إيرانية وأهلها إيرانيين‏,‏ حتي إن المرشح للرئاسة علي شمخاني من أصول عربية‏,‏ وأنت أثرت نقطة تجعلني أشك في دوافع صدام حسين في حربه ضد إيران؟ ولكنني أعود لأقول إن أمريكا وإسرائيل لم تحسما بعد موقف إيران وإلي أين تسير بين الجناحين فهما يتحسبان لإيران علي مصالحهما الاستراتيجية‏,‏ ولكن ليس لأن إيران سوف تنحاز للقضايا العربية‏,‏ لأنهما لن تسمحا لها بذلك‏,‏ لأنهما تنظران إلي دعم حزب الله في لبنان مع إيران‏,‏ المرتبط تاريخيا بها‏,‏ وفي الحقيقة أن أي ثورة تغلق الباب علي نفسها تموت‏,‏ وبالتالي إيران تدعم حزب الله من هذا المنطلق حتي يقول الناس إن إيران تحارب إسرائيل وغير ساكتة علي احتلال أرض إسلامية‏,‏ ولا يمكن لإيران كثورة إسلامية أن تغض الطرف عن القدس والمسجد الأقصي ولابد أن يكون لها موقف من هذا حتي تقنع الجماهير الإيرانية‏,‏ وإذا كانت إيران العربية غير معادية‏,‏ فهي ليست بصديقة‏.‏
أما العالم العربي كونه يضم إيران‏,‏ فهذه أمنية غالية لكنها صعبة التحقيق‏,‏ في جيلي علي الأقل‏,‏ لأن هناك في العالم العربي أثقالا من الماضي‏,‏ مضافا إليها أخطاء التاريخ الحديث‏,‏ مثلا هناك في العالم العربي يقال الخليج بينما جيلي في أيام الدراسة في خرائط وزارة التعليم الحكومية‏,‏ كان يقرأ في الأطالس الخليج الفارسي وفي وقت من الأوقات أطلقنا عليه الخليج العربي هذه رزالة لأن اسمه الخليج الفارسي‏,‏ وكون أن دولا عربية تطل عليه فليس معني ذلك أن أغير اسمه‏,‏ وحتي نخرج من هذا المطب نسميه الآن الخليج أي خليج؟ ومع أنها أخطاء تافهة إلا أنها مؤثرة‏,‏ مثل أيام الوحدة في‏1961-58,‏ مع سوريا طبعنا خرائط وفي داخلها لواء الإسكندرونة فأخفنا إيران وشككنا تركيا‏,‏ وكل هذا يصب في صالح نظرية الأمن الإسرائيلية‏.‏
حلف استراتيجي
‏*‏ كنت أشرت أنه في حرب‏1973,‏ كان هناك حلف سيقام بين مصر وإيران والسعودية؟
صحيح‏,‏ فبعد حرب أكتوبر‏1973,‏ بدت ملامح حلف استراتيجي بين ثلاثة زعماء‏,‏ أنور السادات‏,‏ وشاه إيران محمد رضا بهلوي والملك فيصل‏,‏ وكان الثلاثة علاقاتهم طيبة جدا‏,‏ ومن ينظر إلي الخريطة يري الدول الثلاث بأحجامها الكبيرة‏,‏ يتخيل الموارد التي تملكها‏,‏ ولو كان شكل هذا الحلف فعلا‏,‏ ما كان أحد يستطيع أن يضع قدمه في هذه المنطقة‏,‏ وكانت إسرائيل ستظل بحجمها علي الخريطة‏,‏ مجرد دولة صغيرة‏,‏ ليس أكثر‏.‏  هل يعني هذا رد غيبة السادات والشاه؟
بغض النظر عن الأشخاص‏,‏ أعني أن لدي فكرا إستراتيجيا‏,‏ ولا أتكلم في السياسة‏,‏ فإيران كانت ستصبح إضافة هائلة للعالم العربي في حالة حدث هذا الحلف‏.‏

نویسنده : الخلیج الفارسی parssea .bahre ajam khaleej al farsi : ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۳

 نظرات (0)  لینک دائم

 

آيات يعتقد مفسرون الكبار حول بحر لافارسی

في قرآن  فی القران الشريف آيات يعتقد مفسرون الكبار من اهل السنه و شيعه انها نزلت في شان بحر الفارس و منها
اذ قال موسي لفتاه لا ابرح حتي ابلغ مجمع البحرين او امضي حقباً… فاتخذ سبيله في بحر سربا كهف. 59 تا 61.
يعتقد المفسرون و مورخون الاسلامي الكبار و منهم الطبري ان البحر الفارس كانت من البصره حتي البحر في الحبشه.

مجمع البحرين

 

وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا{60فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَيْنِهِمَا نَسِيَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَبًا{61الكهف اختلف المفسرون القدما في تحديد المكان، فقيل إنه بحر فارس والروم، وقيل بل بحر الأردن أو القلزم، وقيل عند طنجة، وقيل في أفريقيا، وقيل هو بحر الأندلس..  و لاکن اکثر هم قالو هو ملتقی بحر فارس و طنجة هرمز.

 

الدرّ المنثور:[ أخرج عبد الرزاق وابن المنذر وابن أبي حاتم، عن قتادة في قوله: {مجمع البحرينقال: بحر فارس والروم، هما بحر المشرق والمغرب.وأخرج ابن أبي حاتم عن الربيع بن أنس مثله. وأخرج ابن المنذر وابن أبي حاتم، عن أبي بن كعب في قوله: {مجمع البحرينقال:أفريقية. وأخرج ابن أبي حاتم عن محمد بن كعب في قوله: {مجمع البحرينقال: طنجة. وأخرج ابن أبي حاتم عن السدي في قوله: {مجمع البحرينقال: الكر والرس، حيث يصبان في البحر]. الجامع لأحكام القرآن:[ وقال مجاهد قال ابن عطية: وهو ذراع يخرج من البحر المحيطمن شمال إلى جنوب في أرض فارس و بحر فارسی من وراء ….

 

بحر فارس فی انجيل و تورات هنا 
و اما الذين يبدلون الاسم بحر الفارس به الاسم المزيف التي ما كان موجود من قبل( الخليج ) هم الكاذبون و من اصحاب شركه بريتيش پتروليوم الذي اقترح هذه العنوان المذيف في حرب النفط عام 1952.
سوره نور آيه 12- لولاجاو عليه باربعه شهداء فاذلم ياتو بالشهداء فاولئك عتد الله هم الكاذبون .
(مومنون 89) بل اتيناهم بالحق و انهم لكاذبون.
في قرآن الشريف آيات يوكد مفسرون الكبار من اهل السنه انها نزلت في شان الناس في مملكت الفارس و منها
سوره اسراء 4 و 5 و ايه 82 تا 95 سوره كهف
و ان تتولوا يستبدل قوماًغيركم ثم لا يكونوا امثالكم. (37 س محمد)
فسوف ياتي الله بقوم يحبهم و يحبونه يجاهدون في سبيل الله … 53المائده
و احاديث كثيره
نقل من رسول الكريم في تكريم اهل مملكت الفارس و منها قول الرسول :
لوكان العلم لثريا لتناوله رجال من الفارس . سلمان منا اهل البيت.
( كتاب مسند ابن حنبل . جامع صغير سيوطي. سفينه البحار ماده الفرس. فارسنامه ابم بلخي. تاريخ نيشابور به نقل ار صحيح مسلم.)

فی اکثر من ۲۷ آيه  ذکرت بحر و الانهار و فی ۳۰ حديث و روايه من رسول الکريم و لايوجد اسم  الخليج العرب فی ای حديث او تفسير ولاکن يقولون بحر فارس فی احاديث متعدده

فصل فى البحار والأنهار

قال الله تعالى: {وهو الذى سخر لكم البحر لتأكلوا منه لحما طريا وتستخرجوا منه حلية تلبسونها وترى الفلك مواخر فيه ولتبتغوا من فضله ولعلكم تشكرون وألقى فى الأرض رواسى أن تميد بكم وأنهارًا وسبلا لعلكم تهدون وعلامات وبالنجم هم يهتدون أفمن يخلق كمن لا يخلق أفلا تذكرون وإن تعدوا نعمت الله لا تحصوها إن الله لغفور رحيم}، وقال تعالى:{وما يستوى البحران هذا عذب فرات سائغ شرابه وهذا ملح أجاج ومن كل تأكلون لحما طريا وتستخرجون حلية تلبسونها وترى الفلك فيه مواخر لتبتغوا من فضله ولعلكم تشكرون}، وقال تعالى: {وهو الذى مرج البحرين هذا أعذب فرات وهذا أملح أجاج وجعل بينهما برزخا وحجرا محجورا}، وقال تعالى: {مرج البحرين يلتقيان بينهما برزخ لا يبغيان}، فالمراد بالبحرين: البحر الملح المر و هو بحر الفارس ، وهو الأجاج، والبحر العذب، هو: هذه الأنهار السارحة بين أقطار الأمصار لمصالح العباد. قاله ابن جريج، وغير واحد من الأئمة.

وقال تعالى: {ومن آياته الجوار فى البحر كالأعلام إن يشأ يسكن الريح فيظللن رواكد على ظهره إن فى ذلك لآيات لكل صبار شكور أو يوبقهن بما كسبوا ويعفو عن كثير}، وقال تعالى: {ألم تر أن الفلك تجرى فى البحر بنعمة الله ليريكم من آياته إن فى ذلك لآيات لكل صبار شكور وإذا غشيهم موج كالظلل دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجاهم إلى البر فمنهم مقتصد وما يجحد بآياتنا إلا كل ختال كفور}، وقال تعالى: {إن فى خلق السماوات والأرض واختلاف الليل والنهار والفلك التى تجرى فى البحر بما ينفع الناس وما أنزل الله من السماء من ماء فأحيا به الأرض بعد موتها وبث فيها من كل دابة وتصريف الرياح والسحاب المسخر بين السماء والأرض لآيات لقوم يعقلون}، فامتن تعالى على عباده بما خلق لهم من البحار، والأنهار، فالبحر المحيط بسائر أرجاء الأرض، وما ينبت منه فى جوانبها، الجميع مالح الطعم مر، وفى هذا حكمة عظيمة لصحة الهواء، إذ لو كان حلوًا لأنتن الجو، وفسد الهواء بسبب ما يموت فيه من الحيوانات، فكان يؤدى إلى تفانى بنى آدم، ولكن اقتضت الحكمة البالغة أن يكون على هذه الصفة لهذه المصلحة، ولهذا لما سئل رسول الله صلى الله عليه وسلم عن البحر، قال: (هو الطهور ماؤه الحل ميتته).

وأما الأنهار: فماؤها حلو عذب فرات، سائغ شرابها، لمن أراد ذلك، وجعلها جارية سارحة، ينبعها تعالى فى أرض، ويسوقها إلى أخرى، رزقًا للعباد، ومنها كبار، ومنها صغار، بحسب الحاجة والمصلحة. وقد تكلم أصحاب علم الهيئة والتفسير على تعداد البحار والأنهار الكبار، وأصول منابعها، وإلى أين ينتهى سيرها، بكلام فيه حكم ودلالات على قدرة الخالق تعالى، وأنه فاعل بالاختيار والحكمة، وقوله تعالى: {والبحر المسجور} فيه قولان: أحدهما: أن المراد به البحر الذى تحت العرش، المذكور فى حديث الأوعال، وأنه فوق السماوات السبع بين أسفله وأعلاه كما بين سماء إلى سماء، وهو الذى ينزل منه المطر قبل البعث، فتحيا منه الأجساد من قبورها، وهذا القول هو اختيار الربيع بن أنس. والثانى: أن البحر اسم جنس، يعم سائر البحار التى فى الأرض، وهو قول الجمهور.

واختلفوا فى معنى المسجور، فقيل: المملوء، وقيل: يصير يوم القيامة نارًا تؤجج فيحيط بأهل الموقف، كما ذكرناه فى التفسير عن على، وابن عباس، وسعيد بن جبير، وابن مجاهد، وغيرهم. وقيل: المراد به الممنوع، المكفوف، المحروس عن أن يطغى فيغمر الأرض ومن عليها فيغرقوا. رواه الوالبى عن ابن عباس، وهو قول السدى وغيره.

ويؤيده الحديث الذى رواه الإمام أحمد: حدثنا يزيد، حدثنا العوام، حدثنى شيخ كان مرابطا بالساحل، قال: لقيت أبا صالح، مولى عمر بن الخطاب، فقال: حدثنا عمر بن الخطاب، عن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال:(ليس من ليلة إلا والبحر يشرف فيها ثلاث مرات، يستأذن الله عز وجل أن يتفصح عليهم، فيكفه الله عز وجل). ورواه إسحاق بن راهويه، عن يزيد بن هارون، عن العوام بن حوشب، حدثنى شيخ مرابط، قال: خرجت ليلة لمحرس، لم يخرج أحد من المحرس غيرى، فأتيت الميناء، فصعدت فجعل يخيل إلى أن البحر يشرف، يحاذى برءوس الجبال، فعل ذلك مرارًا وأنا مستيقظ فلقيت أبا صالح، فقال: حدثنا عمر بن الخطاب أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: (ما من ليلة إلا والبحر يشرف ثلاث مرات، يستأذن الله أن يتفصح عليهم، فيكفه الله عز وجل)، فى إسناده رجل مبهم، والله أعلم.

وهذا من نعمه تعالى على عباده، أن كف شر البحر عن أن يطغى عليهم، وسخره لهم، يحمل مراكبهم ليبلغوا عليها إلى الأقاليم النائية، بالتجارات وغيرها، وهداهم فيه بما خلقه فى السماء والأرض، من النجوم، والجبال، التى جعلها لهم علامات يهتدون بها فى سيرهم، وبما خلق لهم فيه من اللآلئ، والجواهر النفيسة العزيزة الحسنة الثمينة التى لا توجد إلا فيه، وبما خلق فيه من الدواب الغريبة، وأحلها لهم حتى ميتتها كما قال تعالى: {أحل لكم صيد البحر وطعامه} وقال النبى صلى الله عليه وسلم : (هو الطهور ماؤه الحل ميتته). وفى الحديث الآخر: (أحلت لنا ميتتان ودمان، السمك والجراد، والكبد والطحال). رواه أحمد وابن ماجه وفى إسناده نظر.

وقد قال الحافظ أبو بكر البزار فى مسنده: وجدت فى كتاب عن محمد بن معاوية البغدادى، حدثنا عبد الرحمن بن عبد الله بن عمر، عن سهيل بن أبى صالح، عن أبيه، عن أبى هريرة، رفعه، قال: (كلم الله هذا البحر الغربى، وكلم البحر الشرقى، فقال للغربى: إنى حامل فيك عبادًا من عبادى، فكيف أنت صانع بهم؟ قال: أغرقهم، قال: بأسك فى نواحيك، وحرمه الحلية والصيد، وكلم هذا البحر الشرقى، فقال: إنى حامل فيك عبادًا من عبادى، فما أنت صانع بهم؟ قال: أحملهم على يدى، وأكون لهم كالوالدة لولدها، فأثابه الحلية والصيد. ثم قال: لا تعلم أحدًا) ما رواه عن سهيل إلا عبد الرحمن بن عبد الله بن عمر، وهو منكر الحديث.

قال: وقد رواه سهيل، عن عبد الرحمن بن أبى عياش، عن عبد الله بن عمرو، موقوفًا، قلت: الموقوف على عبد الله بن عمرو بن العاص أشبه، فإنه قد كان وجد يوم اليرموك زاملتين مملوءتين كتبا من علوم أهل الكتاب، فكان يحدث منهما بأشياء كثيرة من الإسرائيليات، منها المعروف والمشهور والمنكور والمردود، فأما المعروف: فتفرد به عبد الرحمن بن عبد الله بن عمرو بن حفص بن عاصم بن عمر بن الخطاب أبو القاسم المدنى، قاضيها، قال فيه الإمام أحمد: ليس بشىء، وقد سمعته منه، ثم مزقت حديثه، كان كذابا، وأحاديثه مناكير. وكذا ضعفه ابن معين وأبو زرعة، وأبو حاتم، والجوزجانى، والبخارى، وأبو داود، والنسائى. وقال ابن عدى: عامة أحاديثه مناكير، وأفظعها حديث البحر.

قال علماء التفسير المتكلمون على العروض والأطوال، والبحار والأنهار، والجبال والمساحات، وما فى الأرض من المدن والخراب والعمارات، والأقاليم السبعة الحقيقية فى اصطلاحهم، والأقاليم المتعددة العرفية، وما فى البلدان والأقاليم من الخواص والنباتات، وما يوجد فى كل قطر من صنوف المعادن والتجارات، قالوا: الأرض مغمورة بالماء العظيم، إلا مقدار الربع منها، وهو تسعون درجة، والعناية الإلهية اقتضت انحسار الماء عن هذا القدر منها، لتعيش الحيوانات عليها، وتنبت الزرع والثمار منها، كما قال تعالى:{والأرض وضعها للأنام فيها فاكهة والنخل ذات الأكمام والحب ذو العصف والريحان فبأى آلاء ربكما تكذبان}.

قالوا: المعمور من هذا البادى منها قريب الثلثين منه، أو أكثر قليلاً، وهو خمس وتسعون درجة، قالوا: فالبحر المحيط الغربى، ويقال له: أوقيانوس، وهو الذى يتاخم بلاد المغرب، وفيه الجزائر الخالدات، وبينها وبين ساحله عشر درج، مسافة شهر تقريبًا، وهو بحر لا يمكن سلوكه ولا ركوبه لكثرة موجه واختلاف ما فيه من الرياح والأمواج، وليس فيه صيد، ولا يستخرج منه شىء، ولا يسافر فيه لمتجر ولا لغيره، وهو آخذ فى ناحية الجنوب، حتى يسامت الجبال القمر، ويقال: جبال القمر التى منها أصل منبع نيل مصر، ويتجاوز خط الاستواء، ثم يمتد شرقًا ويصير جنوبى الأرض، وفيه هناك جزائر الزابج، وعلى سواحله خراب كثير، ثم يمتد شرقًا وشمالاً حتى يتصل ببحر الصين والهند، ثم يمتد شرقا حتى يسامت نهاية الأرض الشرقية المكشوفة، وهناك بلاد الصين، ثم ينعطف فى شرق الصين إلى جهة الشمال حتى يجاوز بلاد الصين، ويسامت سد يأجوج ومأجوج، ثم ينعطف ويستدير على أراضى غير معلومة الأحوال، ثم يمتد مغربا فى شمال الأرض، ويسامت بلاد الروس، ويتجاوزها، ويعطف مغربا وجنوبا، ويستدير على الأرض ويعود إلى جهة الغرب، وينبثق من الغربى إلى متن الأرض الزقاق الذى ينتهى أقصاه إلى أطراف الشام من الغرب، ثم يأخذ فى بلاد الروم حتى يتصل بالقسطنطينية وغيرها من بلادهم.

وينبعث من المحيط الشرقى بحار أخر، فيها جزائر كثيرة، حتى إنه يقال: إن فى بحر الهند ألف جزيرة وسبعمائة جزيرة فيها مدن وعمارات، سوى الجزائر العاطلة ويقال لها: البحر الأخضر، فشرقيه بحر الصين، وغربيه بحر عمان ، وشماله بحر الهند و بحر الفارس، وجنوبيه غير معلوم.

وذكروا أن بين بحر الهند وبحر الصين جبالا فاصلة بينهما، وفيها فجاج يسلك المراكب بينها، يسيرها لهم الذى خلقها كما جعل مثلها فى البر أيضا، قال الله تعالى: {وجعلنا فى الأرض رواسى أن تميد بهم وجعلنا فيها فجاجًا سبلا لعلكم تهتدون}، وقد ذكر بطليموس، أحد ملوك الهند، فى كتابه المسمى: المجسطى، الذى عرب فى زمان المأمون، وهو أصل هذه العلوم: أن البحار المتفجرة من المحيط الغربى والشرقى والجنوبى والشمالى كثيرة جدا، فمنها ما هو واحد، ولكن يسمى بحسب البلاد المتاخمة له، فمن ذلك بحر القلزم، والقلزم قرية على ساحله، قريب من أيلة، وبحر فارس وبحر الخزرة وبحر ورنك وبحر الروم وبحر بنطش وبحر الأزرق، مدينة على ساحله، وهو بحر القرم أيضا، ويتضايق حتى يصب فى بحر الروم عند جنوبى القسطنطينية، وهو خليج القسطنطينية، ولهذا تسرع المراكب فى سيرها من القرم إلى بحر الروم، وتبطئ إذا جاءت من الإسكندرية إلى القزم لاستقبالها جريان الماء، وهذا من العجائب فى بحر الدنيا، فإن كل ماء جار فهو حلو إلا هذا، وكل بحر راكد فهو ملح أجاج، إلا ما يذكر عن بحر الخزر، وهو بحر جرجان وبحر طبرستان، أن فيه قطعة كبيرة ماء حلوًا فراتا، على ما أخبر به المسافرون عنه.

قال أهل الهيئة: وهو بحر مستدير الشكل إلى الطول ما هو. وقيل: إنه مثلث كالقلع، وليس هو متصلا بشىء من البحر المحيط بل منفرد وحده، وطوله ثمانمائة ميل، وعرضه ستمائة، وقيل: أكثر من ذلك، والله أعلم.

ومن ذلك البحر الذى يخرج منه المد والجزر عند بحر الفارس و البصرة، وفى بلاد المغرب نظيره أيضًا، يتزايد الماء من أول الشهر، ولا يزال فى زيادة إلى تمام الليلة الرابعة عشر منه، وهو المد ثم يشرع فى النقص، وهو الجزر إلى آخر الشهر، وقد ذكروا تحديد هذه البحار ومبتداها ومنتهاها، وذكروا ما فى الأرض من البحيرات المجتمعة من الأنهار، وغيرها من السيول، وهى البطائح.

وذكروا ما فى الأرض من الأنهار المشهورة الكبار، وذكروا ابتداءها وانتهاءها، ولسنا بصدد بسط ذلك والتطويل فيه، وإنما نتكلم على ما يتعلق بالأنهار الوارد ذكرها فى الحديث وقد قال الله تعالى: {الله الذى خلق السماوات والأرض وأنزل من السماء ماء فأخرج به من الثمرات رزقا لكم وسخر لكم الفلك لتجرى فى البحر بأمره وسخر لكم الأنهار وسخر لكم الشمس والقمر دائبين وسخر لكم الليل والنهار وآتاكم من كل ما سألتموه وإن تعدوا نعمة الله لا تحصوها إن الإنسان لظلوم كفار}.

ففى الصحيحين من طريق قتادة، عن أنس بن مالك، عن مالك بن صعصعة، أن رسول الله صلى الله عليه وسلم لما ذكر سدرة المنتهى، قال: (فإذا يخرج من أصلها نهران باطنان، ونهران ظاهران، فأما الباطنان ففى الجنة، وأما الظاهران فالنيل والفرات). وفى لفظ فى البخارى وعنصرهما أى مادتهما أو شكلهما وعلى صفتهما ونعتهما وليس فى الدنيا مما فى الجنة إلا سماوية. وفى صحيح مسلم: من حديث عبيد الله بن عمر، عن خبيب بن عبد الرحمن، عن حفص بن عاصم، عن أبى هريرة، أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: (سيحان وجيحان والفرات والنيل، كل من أنهار الجنة).

وقال الإمام أحمد: حدثنا ابن نمير ويزيد، أنبأنا محمد بن عمرو، عن أبى سلمة، عن أبى هريرة، قال رسول الله صلى الله عليه وسلم : (فجرت أربعة أنهار من الجنة: الفرات والنيل وسيحان وجيحان)، وهذا إسناد صحيح على شرط مسلم. وكأن المراد، والله أعلم، من هذا أن هذه الأنهار تشبه أنهار الجنة فى صفائها وعذوبتها وجريانها، ومن جنس تلك فى هذه الصفات ونحوها كما قال فى الحديث الآخر الذى رواه الترمذى وصححه من طريق سعيد بن عامر، عن محمد بن عمرو، عن أبى سلمة، عن أبى هريرة، أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: (العجوة من الجنة، وفيها شفاء من السم). أى تشبه ثمر الجنة، لا أنها مجتناة من الجنة، فإن الحس يشهد بخلاف ذلك، فتعين أن المراد غيره. وكذا قوله صلى الله عليه وسلم :(الحمى من فيح جهنم، فأبردوها بالماء)، وكذا قوله: (إذا اشتد الحمى فأبردوها بالماء، فإن شدة الحر من فيح جهنم). وهكذا هذه الأنهار أصل منبعها مشاهد من الأرض.

أما النيل: وهو النهر الذى ليس فى أنهار الدنيا له نظير فى خفته ولطافته وبعد مسراه فيما بين مبتداه إلى منتهاه، فمبتداه من الجبال القمر أى البيض، ومنهم من يقول: جبال القمر بالإضافة إلى الكواكب، وهى فى غربى الأرض وراء خط الإستواء إلى الجانب الجنوبى، ويقال: أنها حمر، ينبع من بينها عيون، ثم يجتمع من عشر مسيلات متباعدة، ثم يجتمع كل خمسة منها فى بحر، ثم يخرج منها أنهار ستة، ثم يجتمع كلها فى بحيرة أخرى، ثم يخرج منها نهر واحد هو النيل، فيمر على بلاد السودان، الحبشة، ثم على النوبة ومدينتها العظمى دمقلة، ثم على أسوان، ثم يفد على ديار مصر، وقد تحمل إليها من بلاد الحبشة زيادات أمطارها، واجترف من ترابها، وهى محتاجة إليهما معا، لأن مطرها قليل لا يكفى زروعها وأشجارها، وتربتها رمال لا تنبت شيئا، حتى يجىء النيل بزيادته وطينه فينبت فيه ما يحتاجون إليه، وهى من أحق الأراضى بدخولها فى قوله تعالى: {أولم يروا أنا نسوق الماء إلى الأرض الجرز فنخرج به زرعا تأكل منه أنعامهم وأنفسهم أفلا يبصرون}.

ثم يجاوز النيل مصر قليلا، فيفترق شطرين عند قرية على شاطئه يقال لها: شطنوف، فيمر الغربى على رشيد ويصب فى البحر المالح، وأما الشرقى: فتفترق أيضا عند جوجر فرقتين تمر الغربية منهما على دمياط من غربيها، ويصب فى البحر، والشرقية منهما تمر على أشمون طناح، فيصب هناك فى بحيرة شرقى دمياط، يقال لها: بحيرة تنيس وبحيرة دمياط، وهذا بعد عظيم فيما بين مبتداه إلى منتهاه، ولهذا كان ألطف المياه.

قال ابن سينا: له خصوصيات دون مياه سائر الأرض، فمنها أنه أبعدها مسافة من مجراه إلى أقصاه، ومنها أنه يجرى على صخور ورمال، ليس فيه خز ولا طحلب ولا أوحال، ومنها أنه لا يخضر فيه حجر ولا حصاة، وما ذاك إلا لصحة مزاجه، وحلاوته، ولطافته، ومنها أن زيادته فى أيام نقصان سائر الأنهار، ونقصانه فى أيام زيادتها وكثرتها. وأما ما يذكره بعضهم: من أن أصل منبع النيل من مكان مرتفع اطلع عليه بعض الناس فرأى هناك هولا عظيمًا وجوارى حسانًا وأشياء غريبةً، وأن الذى اطلع على ذلك لا يمكنه الكلام بعد هذا، فهو من خرافات المؤرخين وهذيانات الأفاكين.

وقد قال عبد الله بن لهيعة، عن قيس بن الحجاج، عمن حدثه، قال: لما فتح عمرو بن عاص مصر أتى أهلها إليه حين دخل شهر بؤنة من أشهر العجم القبطية، فقالوا: يا أيها الأمير، إن لنيلنا هذا سنة لا يجرى إلا بها، فقال لهم: وما ذاك؟ قالوا: إذا كان لثنتى عشرة ليلة خلت من هذا الشهر عمدنا إلى جارية بكر بين أبويها، فأرضينا أبويها، وجعلنا عليها من الحلى والثياب أفضل ما يكون، ثم ألقيناها فى هذا النيل، فقال لهم عمرو: إن هذا لا يكون فى الإسلام، وإن الإسلام يهدم ما قبله، فأقاموا بؤنة والنيل لا يجرى لا قليلاً ولا كثيرًا. وفى رواية: فأقاموا بؤنة وأبيب ومسرى وهو لا يجرى حتى هموا بالجلاء، فكتب عمرو إلى عمر بن الخطاب بذلك، فكتب إليه عمر: إنك قد أصبت بالذى فعلت، وإنى قد بعثت إليك بطاقة داخل كتابى هذا فألقها فى النيل، فلما قدم كتابه، أخذ عمرو البطاقة ففتحها، فإذا فيها: من عبد الله عمر أمير المؤمنين، إلى نيل مصر، أما بعد: فإن كنت تجرى من قبلك فلا تجر، وإن كان الله الواحد القهار هو الذى يجريك فنسأل الله أن يجريك، فألقى عمرو البطاقة فى النيل، فأصبح يوم السبت وقد أجرى الله النيل ستة عشر ذراعًا فى ليلة واحدة، وقطع الله تلك السنة عن أهل مصر إلى اليوم.

وأما الفرات: فأصلها من شمالى أرض الروم، فتمر إلى قرب ملطيه، ثم تمر على شميشاط، ثم على البيرة قبليها، ثم تشرق إلى بالس وقلعة جعبر، ثم الرقة، ثم إلى الرحبة شماليها، ثم إلى عانة، ثم إلى هيت، ثم إلى الكوفة، ثم تخرج إلى فضاء العراق ويصب فى بطائح كبار، أى بحيرات وترد إليها ويخرج منها أنهار كبار معروفة  حتی يصل بحر فارس.

وأما سيحان، ويقال له سيحون أيضًا: فأوله من بلاد الروم، ويجرى من الشمال والغرب إلى الجنوب والشرق، وهو غربى مجرى جيحان، ودونه فى القدر، وهو ببلاد الأرض التى تعرف اليوم ببلاد سيس، وقد كانت فى أول الدولة الإسلامية فى أيدى المسلمين، فلما تغلب الفاطميون على الديار المصرية وملكوا الشام وأعمالها عجزوا عن صونها عن الأعداء، فتغلب نقفور الأرمنى على هذه البلاد، أعنى بلاد سيس، فى حدود الثلاثمائة وإلى يومنا هذا، والله المسئول عودها إلينا بحوله وقوته، ثم يجتمع سيحان وجيحان عند أذنة، فيصيران نهرًا واحدًا، ثم يصبان فى بحر الروم بين أياس وطرسوس.

وأما جيحان، ويقال له جيحون أيضًا: وتسميه العامة جاهان: وأصله فى بلاد الروم ويسير فى بلاد سيس من الشمال إلى الجنوب، وهو يقارب الفرات فى القدر ثم يجتمع هو وسيحان عند أذنة فيصيران نهرًا واحدًا ثم يصبان فى البحر عند إياس وطرسوس، والله أعلم.

نقشه های خليج فارس در الباب عربی

نویسنده : الخلیج الفارسی parssea .bahre ajam khaleej al farsi : ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۳
 نظرات (0)  لینک دائم

 

عن الهلال الشيعي

أحمدالربعي

هناك مخاوف وشكوك في أوساط عديدة في بلاد الشام ومصر والمغرب العربي ، من الشيعة في العراق ودول الخليج. وهذه المخاوف تبدو مبررة ، لعدم فهم الظاهرة الشيعية على حقيقتها، فهناك اعتقاد أن الشيعة هم امتداد لإيران ، وهناك من يعتقد أنه إذا أمطرت السماء في طهران رفع شيعة المنطقة قبعاتهم.
شيعة العراق مثلا ، وهم غالبية الشيعة في الخليج (الفارسی)، لم يتصرفوا يوما واحدا باعتبارهم إيرانيين. بل كمواطنين عراقيين. وشيعة دول الخليج لم يتصرفوا كإيرانيين ، حتى في تلك اللحظات العصيبة التي تم فيها تحويل الحرب العراقية إلى حرب طائفية ، من خلال أطروحات متشنجة في طهران حول تصدير الثورة ، وأطروحات عنصرية لنظام صدام ضد «الفرس المجوس»..!
هناك خلط بين انتماء بعض الشيعة إلى مرجعيات في إيران من الناحية الشرعية ، وبين ولاء هؤلاء لإيران ، والفرق كبير ، فهناك باكستانيون وهنود ولبنانيون، يتبعون مرجعيات في إيران دون أن يكونوا إيرانيين.
كل المخاوف من هلال شيعي في المنطقة لا أساس له من الصحة، وإذا كان الحديث حول العراق ، فإن المجتمع العراقي في تاريخه الحديث لم يشهد مظاهر طائفية ، ولا عنفا أو اقتتالا طائفيا بين السنة والشيعة. وكذلك الحال في دول الخليج.
ليت بعض الأشقاء العرب يرحمون العراق ودول الخليج من الأطروحات الطائفية ، مرة بالحديث عن الشيعة وكأنهم جالية أو أقلية وليسوا مواطنين ، ومرة أخرى بالنفخ في الخطر الشيعي المزعوم ، وفي كلا الحالتين ، هناك سوء فهم للواقع ، يستحق أن نأخذه بكثير من الرفق وعدم التسرع.

تسمیة «الخلیج الفارسی» لیس لاحد حق لتغییر تسمیته

تسمیة «الخلیج الفارسی» لیس لاحد حق لتغییر تسمیته  

کتب أحمد الصراف :
تسمیة «الخلیج الفارسی» لیس لاحد حق لتغییر تسمیته
تقول الطبیبة والشاعرة سیلفا شحیبر: اسمی کان الخلیج الفارسی قبل الــ«بی.بی سی». ربما کنت بحرا أو محیطا قبل الـ«بی بی سی»
سبق أن صرح سفیرنا فی طهران، مجدی الظفیری، «القبس» ٢٠١٠/2/19)، ان الاسم المسجل فی الخرائط هو الفارسی ولا یمکن تغییره، وأن التغییر الحالی حدث فی فترة سیاسیة فی ظل الصراع القومی الذی شهدته المنطقة آنذاک وأن الظروف تغیرت الآن!
لعلم الکثیرین بأن ما ذکره لیس بعیدا کثیرا عن الحقیقة.
لقد سبق أن تطرقت لهذا الموضوع أکثر من مرة، ولا نعتقد بوجود عاقل لا یعرف أن تسمیة «الفارسی» أکثر صحة ودقة وهی الغالبة عالمیا، ومن الأهمیة بمکان التأکید على أن إعطاء أنفسنا الحق فی تغییر التسمیات التاریخیة وقت نشاء، ولأی سبب نراه، هو إقرار منا بحق الغیر فی القیام بالأمر ذاته. فلا نستطیع مثلا الإصرار على حقنا فی تغییر تسمیة الخلیج، ونرفض فی الوقت نفسه مطالب إیران بتبعیة الجزر الثلاث لها، أو أن تقوم إیران بتغییر اسم بحر العرب إلى بحر فارس مثلا،فالحق أحق بأن یتبع، فلکی تکون مطالباتنا وقضایانا المصیریة، عادلة فیجب أن تکون تصرفاتنا عادلة ومتسقة معها.
١٨/٣/٢٠١٠
أحمد الصراف

محمد عجم
http://parssea.persianblog.ir

 

 

حروب رأس الخيمة مفتاح لاستيلاء بريطانيا على الخليج الفارسي(1819ـ 1809)

حروب رأس الخيمة مفتاح لاستيلاء بريطانيا

على الخليج الفارسي(1819ـ 1809)

“إننا (البريطانيين) دون استثناء أكبر القراصنة وأعظم الناهبين الذين يعيشون في الأرض في عصرنا هذا، فإننا أفضل من أهل العالم بأسرهم، إذ إننا عرابيد منافقون فضلا عن كوننا ناهبين ولصوصا، نقوم بالنهب فنصوّره كأنه لصالح العالمين.”

الملخص
إن ازدياد سطوة بريطانيا على الخليج الفارسي في الفترة بين أخريات القرن التاسع عشر وأوائل القرن العشرين، استدعى إلى ضرورة إقصاء خصوم هذا البلد في المنطقة ـ سياسيا وتجاريا ـ من الساحة، ولمّا كانت القواسم في تلك الفترة قد قامت بتوسيع أسطولها البحريّ في مضيق هرمز وأصبحت خصماً مهمّاً لبريطانيا، فبحرية بريطانيا حاولت مرّات عديدة لتدمير رأس الخيمة ـ أىْ القاعدة الرئيسة للقواسم كان بين أتون الحروب المشتعلة هجمتان لهما أهمية أكبر، شُنّتا في العامين 1809 و1819 و ترجع أهمية هذا الموضوع إلى أن معاهدة 1820 التي وُقِّعت بعد هجمة 1819، كان لها دور جادّ في موقع إيران في الخليج الفارسي، كما و لها أثرها في تشكيل الإمارات حاليا. نسعى في هذه المقالة إلى أن ندرس مسار اشتباكات بريطانيا مع القواسم في مضيق هرمز بين الفترة من سنة 1800 إلى 1820، في ضوء الحربين الهامّتين 1809و1819، وندرس من خلالها مدى أهمية هاتين الحربين وما للاتفاقية اللاحقة بهما من الأثر في مصير سكّان سواحل الخليج الفارسي.
الكلمات الدليلة: الخليج الفارسي، بريطانيا، القواسم، رأس الخيمة، حروب1809و 1820.
المقدمة:
إن سقوط سلطتين سياسيتين و اقتصاديتين في القرن 18 أيْ هولندا و فرنسا، جعل الجوّ إيجابياً لبريطانيا كيْ تبسط سياستها الاستعمارية على وجه المنطقة الخليجية. هذه الحالة إلى جانب الانحلال السياسي والاقتصادي المتزايد الذي تعانيه إيران والعثمانية في بداية القرن التاسع عشر، وفّرت ظروفا مؤاتية لحصول بريطانيا على أهدافها. كانت ميناء رأس الخيمة من الموانئ الساحلية للخليج الفارسي التي تعدّ طوال التاريخ جزءاً من عمان الساحلي و الطريق الرئيسة لنفوذ إيران في عمان.
عقب الإطاحة بالسلسة الصفوية وإثارة فتن الأفغان وبعد ما تبوّأ الحكمَ نادرشاه أفشار مما أدّى إلى ضعف الموقع التجاري لبندرعباس وكذلك انتقال مركزية إيران التجارية إلى الضفف الشمالية أىْ بوشهر، ظهرت قبيلة القواسم في ساحة تجارة الخليج الفارسي بما استخدمت قسماً من الأسطول البحريّ الإيرانيّ الواقع في رأس الخيمة. إن إطلال السلسلة القجرية على الملك جعل إيران تلتفت إلى المناطق الشمالية، كما أن بريطانيا بما اطلع عليه من التحديات التي تواجهها الهند في مستقبلها، فقد عملت على أن يتحكم على المحاور الأصلية النافذة إلى الهند، منها الكابل، وقندهار، ومضيق هرمز. تبعاً لقطع أيدي هولندا و فرنسا من الخليج الفارسي قد صُفِّيَ الجوّ للتوسع الاستعماري لبريطانيا في مياه جنوبيّ إيران.
كان الهدف الأساس لبريطانيا في هذه القضية هو الذي كان يجول في ذهن “سِرجان ملكم” من قبلُ، مما كان “لورد كرزن” ـ نائب الملك في الهند(1905ـ1899)ـ فيما بعدُ يطلبه على ثقة من ممثّله السياسي في الخليج الفارسي، أىْ أن يحوّل هذا البحر إلى بحيرة بريطانية بحتة. في أوائل القرن 19 كان كلتا الدولتين الإيرانية والعثمانية تصارعان القضايا الداخليةَ والفتنَ الحدودية، وبلورةُ السلطات الأوروبية الجديدة في المنطقة قد زادت الطين بلّةً لهما، ومهّدت الطريق لظهور سلطة بريطانيا السياسية والعسكرية.
غير أن هذه الفرصة كانت لا تزال قرينةَ حواجز، تمثلت إحداها في قوّات القواسم التي ظهرت في أوائل القرن التاسع عشر برأس الخيمة، فالواقع أن ضعف الأسطول البحري الإيرانيّ قد دفع بعض الشيوخ إلى توفير أسطول تجاري ينافس بريطانيا وغيرَها من السلطات المحلية، ويساعدهم على أن يحصلوا ـ إلى جانب سائر المراكز التجارية الهامة في الخليج الفارسي كبوشهر، والبصرة، وبندرعباس و بندرلنكة، والبحرين و ما إلى ذلك ـ على قسم من التجارة البحرية أيضاً.
بين هؤلاء الشيوخ كلهم كان شيخ رأس الخيمة قد حاز موقعاً خاصاً، والشيخ سلطان بن صقر زعيم فرقة كبيرة من العرب اسمها القواسم ـ والتي ذُكِرت في الوثائق البريطانية بعنوان “قراصنة القواسم” جعل منطقة واسعة من نواحي جنوب شرقي الخليج الفارسي جزءاً من منطقة عمل أسطولهم البحري، وكانت بِنيتهم التجارية تقوى يوما بعد يوم، حتى أصبحت مصالحهم تعارض مصالح بريطانيا. قامت القواسم بتأزيم الموقف الخليجي في سواحل بندرعباس لتقوية موقعها في مضيق هرمز ورأب صدع طاقتهم الناجم عن انسحاب إيران من قوة الخليج الفارسي، كما وكانت بعض الأحيان تحاول في إقامة العلاقات الودّية مع بعض الحكام المحليين منهم ملا علي شاه لتقوية نفوذهم والنيل من المصالح التجارية للدول الأوروبية.
إن القواسم إلى جانب عملها على تقوية بنيتها التجارية، قامت بالتصدي للسفن الأوروبية الراسية في الخليج الفارسي، مما جعل بريطانيا تهتف بشعار دعم أمن البحار وترى القضاء عليهم لزاماً عليها بذريعة أن سكان رأس الخيمة مساهمون في جريمة القراصنة ، واستغلّت الفرصة المؤاتية توسيعاً لنفوذها وتواجدها في الخليج الفارسي.

بدء اشتباكات بريطانيا مع القواسم
إن أول تقرير من سلسلة التقارير المتعلقة بالاشتباكات بين قوى القواسم وبريطانيا التي استمرت حتى سنة 1820م/1235هـ ، يعود تاريخه إلى الكانون الثاني من سنة 1778م. وفقاً لتقرير أرسله العمال البريطانيون إلى الهند أخذت ستة سفن حربية لسكّان رأس الخيمة سفينةً تجارية لخلطة في الهند الشرقي بعد مطاردة حامية وتشابكٍ استغرق ثلاثة أيام، وحملتها إلى رأس الخيمة. كانت هذه السفينة تحمل بضائع إلى البصرة مع رسالة رسمية من مدراء الخلطة الهندية إليها. أما التقرير الآخر فيتعلق بعام 1779، من أن 8 سفن للقواسم هجمت على سفينة تجارية أخرى لخلطة تسمّى بـ”ساكسس” ، حاملة شحنة من بضائع تجارية إلى بومباي، إلا أن هذه السفينة نجحت بعد مدة شجار بالهروب. كان هناك سفينتان هوجمتا أيضا في الزمان نفسه أحدهما “اسيستنس” والأخرى “باسين”. أما أهمّ هذه الأحداث فيتعلق بسفينة “واي بر” التابعة لبحرية بومباي. مُنيت العرب في هذه الواقعة بخسارة أكثر مما أصاب بريطانيا. قُتل في هذه الوقعة 32 من 65 نسمة من طواقم السفينة بينهم اللواء البحري كارودرس ، حسب تقرير ممثل خلطة الهند الشرقي في بوشهر . إن البريطانيين ـ حسب ما قال شيخ رأس الخيمة ـ بدؤوا بإطلاق النار على القواسم للحيلولة دون إرساء سفنها والقواسم إنما اتخذت موقفا دفاعياً إزاءهم.
إثرَ هذا الحادث اُعطِيَتْ ضرورة الرد على بحرية رأس الخيمة صفةً رسمية، اعتبر المستر مانستي موضوع الهجمة على السفن الآنف ذكرها تهديداً موجّها إلى مصالح بريطانيا، بيد أن عدم إمكان المكافحة المباشرة للقواسم قد بعث البريطانيين على الدخول في المفاوضات.
ذهب مانستي إلى شيخ رأس الخيمة، وأعلن الشيخ ـ بعد استماع شكوى مانستي ـ عن أن الربّان البريطاني هو الذي أطلق النار لأول مرة على القواسم وأن هذا الشجار وقع بين الشيخ صالح والربّان البريطاني ولا غير، وبما أنّ الشيخ صالح خرج من اتحاد القواسم ولجأ إلى السواحل الإيرانية فلا تمتّ هذه القضية إلى رأس الخيمة بصلة . كما أن الشيخ ذكر من ناحية أخرى أن عداء الشيخ صالح يتوجّه ـ أكثر ما يتوجه ـ إلى السفن العمانية، وإنما كان هدفه مواجهة تجّار مسقط الذين يشاؤون الخليج الفارسي منحصراً في أيديهم.

علاقات رأس الخيمة و بريطانيا من 1800 إلى اتفاقية 1806
في سنة 1804م/ 1219هـ جاء في تقرير أنّ سفينة “فلاي” تعرض لهجمة من قبل قواسم رأس الخيمة، ولم يأت في هذا التقرير أيّ ذكر من التدخل المباشر لرأس الخيمة في ثبور السفينتين وقتل طواقمهما ، وكذلك في سنة 1805م/ 1220هـ استُهْدِفت سفينتان “شانون” و”تريمر”. /
في نفس العام إذا عرّض نقيب المدرّعة البريطانية للهجمة عدداً من زوارق العرب فقد سوّأت عليه السلطات العليا، وحسب نقل بوكينغهام الصحفيّ:” كيف سُوِّغَ له أن يعرّض للعرب العُزل في هذه البحار؟” وإن كان مردّ هذا القول إلى زمن تورّطت بريطانيا في مشاكل عديدة بالنسبة لسياستها الاستعمارية ولم تكن ـ والحال هذه ـ في صدد خلق عدوّ جديد لها.
إن أهمّ الوقائع في هذا العام هجوم شُنَّ على سفينة “مورينغتون” وأظهر لمسؤولي بريطانيا خطر رأس الخيمة. كما أن سفينة “كويين” قد تعرضت في الوقت نفسه لهجمة أخرى. في سنة 1806م/ 1221هـ بعث سلطان الهند شخصاً اسمه “استون” إلى مسقط ليتحدث مع الإمام هناك حول كيفية مواجهة رأس الخيمة و مساعدة مسقط على زجر قوات القواسم منها. ذهب في نفس الوقت ممثلٌ من رأس الخيمة إلى مسقط فجرت مفاوضات بين استون و ممثل رأس الخيمة حيث قد أدّت إلى اتفاق آخر. وصف مايلز هذا الاتفاق بأنه أول معاهدة وقعت بين الجانبين، على أنّ استون بصحبة السلطان سعيد داهم مواقف القواسم في بندرعباس و قشم، غير أن استون الذي كان يعتبر القواسم في هذا الزمان تحت ولاية إيران حسب تجربة اكتسبها في عدة سنوات أمضى في عمان، حاول الحيلولةَ دون استفزاز إيران، فتمّ التوقيع على معاهدة السلام بين الجانبين، كما أن السلطات البريطانية العليا أحاطه علماً بعدم التدخل في شؤون إيران الداخلية.
إن بريطانيا أعطى القواسمَ امتيازات دبلوماسية في هذه المعاهدة المتضمنة ستة بنود التي تمّ توقيعها بين استون و عبدالله بن كروش ـ ممثل رأس الخيمةـ . قبلت القواسم أن تستردّ سفينة تريمر و ضمّن رأس الخيمة أمن السفن البريطانية.
من أهمّ فحوى هذه المعاهدة ما يلي:
وفق البند 1، خضعت القواسم بأن تحترم اللواء البريطاني أينما كان، حسب البند 2و 6 يجب على القواسم أن تستردّ السفينتين تريمر و شانون، و قبالة هذا يُسمح لها الإبحار في موانئ الهند.
إن إحراز امتياز التجارة عند السواحل الهندية من قبل رأس الخيمة يوحي بقدرة أسطولهم البحري في ذلك العهد، كما ويشير من ناحية أخرى إلى وجود لون من المنافسة التجارية بين الجانبين. يسمح للقواسم وفق البند5 أن تخرق المعاهدة لالتزامها بأصل الجهاد، شرط أن تخبر الجانب الآخر قبل هذا الأمر بثلاثة أشهر. على هذا الصعيد التزمت القواسم بألاّ تخرق المعاهدة إلا عن اضطرار. وقّع السلطان الهندي هو الآخر على هذه المعاهدة في 29 من نيسان 1806.

خلال سنتين لاحقتين 1807م/1222هـ و1808م/ 1223هـ بعثت بريطانيا أسطولا متألفاً من السفينة الحربية “فكس” مضافا إلى ثماني سفن أخرى إلى الخليج الفارسي، فخمدت التشابكات لمدة. على أن معاهدة 1806م / 1221هـ قد فقدت اعتبارها من عام 1808م. ذكر “كلي” أن القواسم قامت باختطاف هذه السفينة بعد فشل هذه المعاهدة، كما وقد وسّعت منذ بداية سنة 1808 حملاتها إلى السواحل الهندية حتى بلغ توغلّها إلى بومباي.
تعرض في سنة 1808م/ 1223هـ سفينتان اسمهما “لايولي” و “فيوري” للهجمة. وقعت أكبر العمليات في 23 من آذار سنة1808م، والتي فيها هاجمت 55 زورقاً من رأس الخيمة مرافقةً إياها عدّة سفن سفينةً تجارية مسمّاة بـ “مينروا” . أيضا قد هجم القواسم على سفينة “سيلف” . كُلِّفَ النقيب كربت عقب هذه الواقعة بمطاردة القواسم، فذكر في التقارير التي أرسل إلى المركز أنه طارد القواسم حتى قضى على سفنها الثلاث، بينما يذكر بوكينغهام أن هذه العملية باءت بالفشل. يقول “ميلز” ان سفينة “سيلف” أخذتها القواسم وألحقتها إلى أسطولهم، وهذا هو الشاهد على تشتت أقوالهم. فهذا أتاح للعمّال البريطانيين في الهند فرصة ملائمة لينالوا بغيتهم و يحصلوا على أغراضهم. يعلن المفاوضات المكثفة التي جرت في الهند حول هذا الموضوع أن عمّال بريطانيا يطالبون بأسرهم القضاء على الأسطول التجاريّ المنافس لهم أيْ رأس الخيمة وتوسيع تدخلهم و نفوذهم في الخليج الفارسي، على أنهم ليسوا بذاهلين عن أن القوات العسكرية الهندية إنما للحفاظ على المنطقة تلك، ولايمكن استخدامها في مكان آخر.

کلنا سنعمل؛ حتى یمتد الوطن العربى من المحیط الأطلسى إلى الخلیج الفارسى.

 

خطاب الرئیس جمال عبد الناصر فى عید الثورة الرابع من الإسکندریة ” خطاب تأمیم قناة السویس”

کلنا سنعمل؛ حتى یمتد الوطن العربى من المحیط الأطلسى إلى الخلیج الفارسى.ند که خلیج فارس را «خلیج العربی» .[۱]

در چند مقاله از جمله در مقاله معروفی که در کتاب درسی ادبیات مصر چاپ شده(المغنی ص 61 ) نام خلیج فارس را بکار برده[۱] همچنین در تلگرافی حاوی شادباش‌های آغاز سال نو هجری است، از واژهٔ خلیج فارس نام برده‌است. این تلگراف به ابراهیم العریض از مقامات ارشد نظامی بحرین ارسال شده بود.[۲] [۳]

وی همچنین در سخنرانی‌هایش، به دفعات زیاد از خلیج فارس نام برده است.[۴]

یها المواطنون:

نحتفل الیوم باستقبال العید الخامس للثورة.. باستقبال السنة الخامسة للثورة، بعد أن قضینا أربع سنوات نکافح ونجاهد ونقاتل؛ للتخلص من آثار الماضى البغیض.. للتخلص من آثار الماضى الطویل.. للتخلص من آثار الاستعمار الذى استبد بنا قروناً طویلة، وللتخلص من آثار الاستبداد الذى تحکم فینا، وللتخلص من آثار الاستغلال الأجنبى والاستغلال الداخلى.

إننا الیوم – أیها المواطنون – ونحن نستقبل العام الخامس للثورة نستقبله أشد عزماً، وأمضى قوة، وأشد إیماناً.

نعم – أیها المواطنون – لقد اتحدنا وثرنا وکافحنا وقاتلنا وجاهدنا وانتصرنا. والیوم ونحن نتجه إلى المستقبل.. الیوم – أیها المواطنون – ونحن نتجه إلى المستقبل، بعد سنوات أربع من الثورة، نتجه بقوة وعزم وإیمان، نعتمد على الله وعلى أنفسنا، نعتمد على الله وعلى عزیمتنا، نعتمد على الله وعلى قوتنا؛ من أجل تحقیق الأهداف التى قامت من أجلها هذه الثورة. من أجل تحقیق هذه الأهداف التى جاهد من أجلها الآباء والتى کافح من أجلها الأجداد، نتجه إلى المستقبل ونحن نشعر أننا سننتصر – بعون الله – انتصارات متتالیة.. انتصارات متتابعة؛ من أجل تثبیت مبادئ العزة، ومن أجل تثبیت مبادئ الحریة، ومن أجل تثبیت مبادئ الکرامة، ومن أجل إقامة دولة مستقلة استقلالاً حقیقیاً، لا استقلالاً زائفاً.. استقلالاً سیاسیاً، واستقلالاً اقتصادیاً.

أیها المواطنون:

حینما نتجه إلى المستقبل نشعر أن معارکنا لم تنته، فلیس من السهل.. لیس من السهل أبداً.. مش سهل أبداً ان احنا نبنى نفسنا فى وسط الأطماع.. الأطماع الدولیة المتنافرة، والاستغلال الدولى، والمؤامرات الدولیة.. مش سهل أبداً ان احنا نبنى نفسنا.. نبنى وطنا، ونحقق استقلالنا السیاسى، ونحقق استقلالنا الاقتصادى. قدامنا – أیها الإخوة – معارک طویلة سنکافح فیها.. قدامنا معارک طویلة لنعیش أحرار، لنعیش کرماء، لنعیش أعزاء.

النهارده وجدنا الفرصة ووضعنا أساس العزة، ووضعنا أساس الحریة، ووضعنا أساس الکرامة. سنتجه – أیها الإخوة – دائماً إلى المستقبل؛ لنثبت هذه العزة، ولنثبت هذه الحریة، ولنثبت هذه الکرامة.

النهارده وضعنا مبادئ من أجلنا.. من أجل مصر، ووضعنا مبادئ بنادى بها فى السیاسة العالمیة وفى السیاسة الدولیة؛ من أجل حریة الإنسان، ومن أجل رفاهیة الإنسان.. لازم نجد الفرصة لننشر هذه المبادئ.

سنتجه قدماً إلى الأمام، نؤید الحریة ونؤید التحریر، نقاوم الاستعمار وأعوان الاستعمار. أمامنا – أیها الإخوة – معارک طویلة.. مستمرة؛ من أجل تحقیق المبادئ اللى آمنا بها، واللى آمن بها کل فرد من أبناء هذا الوطن.

هذه المعارک لم تنته ولن تنتهى، ویجب أن نکون دائماً على حذر.. نکون دائماً على حذر وعلى حیطة من ألاعیب المستغلین والمستعمرین وأعوان المستعمرین.

حاول الاستعمار بکل وسیلة من الوسائل أن یضعضع قومیتنا، وأن یضعف عروبتنا، وأن یفرق بیننا؛ فخلق إسرائیل صنیعة الاستعمار.

فى الأیام اللى فاتت استشهد اتنین من أخلص أبناء مصر لمصر.. اتنین أنکروا ذاتهم، وکانوا یکافحوا ویجاهدوا فى سبیل تحقیق غرض أسمى.. فى سبیل تحقیق غرض کبیر؛ فى سبیل تحقیق المبادئ، وفى سبیل تحقیق المثل العلیا؛ من أجلکم.. من أجل مصر ومن أجل العرب. کان کل واحد فیهم بیؤمن بقومیته، وبیؤمن بعروبته، وبیؤمن بمصریته، وکان یعتبر انه یستطیع أن یقدم روحه ودمه فداء لهذا الإیمان، وفداء لهذه المبادئ.

من أیام قلیلة ماضیة استشهد اتنین من أعز الناس لنا – بل من أخلص الناس لنا – استشهد مصطفى حافظ – قائد جیش فلسطین – وهو یؤدى واجبه من أجلکم، ومن أجل العروبة، ومن أجل القومیة العربیة.. مصطفى حافظ اللى آلى على نفسه أن یدرب جیش فلسطین، وأن یبعث جیش فلسطین، وأن یبعث اسم فلسطین، فهل سها عنه أعوان الاستعمار؟ هل سهت عنه إسرائیل صنیعة الاستعمار؟ هل سها عنه الاستعمار؟ أبداً.. إنهم کانوا یجدون فى مصطفى حافظ.. کانوا یجدون فیه تهدیداً مباشراً لهم، وتهدیداً مباشراً لأطماعهم، وتهدیداً مباشراً ضد المؤامرات التى کانوا یحیکونها ضدکم، وضد قومیتکم، وضد عروبتکم، وضد العالم العربى؛ فاغتیل مصطفى حافظ بأخس أنواع الغدر، وأخس أنواع الخداع. اغتیل مصطفى حافظ، ولکنهم هل یعتقدون انهم بقتل مصطفى حافظ أو بالتخلص من مصطفى حافظ، لن یجدون من یحل محل مصطفى حافظ؟ إنهم سیجدون فى مصر وبین ربوع مصر جمیع المصریین، کل واحد منهم یحمل هذه المبادئ ویؤمن بهذه المبادئ، ویؤمن بهذه المثل العلیا.

أما صلاح مصطفى.. صلاح مصطفى أخوکم.. أخى الذى قام معى فى ٢٣ یولیو، قام یجاهد من أجل مصر وهو یؤمن بالمبادئ والمثل العلیا. صلاح مصطفى قام وهو یؤمن بکم.. یؤمن بحریتکم، ویؤمن بعزتکم، ویؤمن بکرامتکم یوم ٢٣ یولیو، ولکنه آثر أن یکافح ویجاهد فى صمت وفى سکون.. ماکانش حد فیکم أبداً یعرف مین هو صلاح مصطفى، إیه اللى عمله صلاح مصطفى، إیه دور صلاح مصطفى فى ثورة ٢٣ یولیو. آثر صلاح مصطفى أن یکافح ویجاهد وهو یؤمن أنه قد وهب نفسه ووهب روحه ودمه فى سبیلکم.. فى سبیل مصریتکم، وفى سبیل مبادئکم، وفى سبیل مثلکم، کان یؤمن أنه قد وهب روحه ووهب نفسه ووهب دمه فى سبیل القومیة العربیة وفى سبیل الوطن العربى.

فإذا کانوا.. إذا کانوا اغتالوا صلاح مصطفى وقتلوا صلاح مصطفى بأبشع أسالیب الغدر وبأبشع أسالیب الخیانة، إذا کانوا اغتالوا صلاح مصطفى بهذه الوسائل التى کانوا یتبعونها قبل سنة ۴٨، فأنا أشعر ان العصابات التى تحولت إلى دولة تتحول الیوم – مرة أخرى – إلى عصابات.

هذا یبشر بالخیر أیها المواطنون.. إن إسرائیل الیوم ابتدت تتبع أسالیب العصابات التى کانت تتبعها قبل ۴٨، إن یوم النصر لقریب. إذا کانوا یعتقدون انهم بقتلهم فرد – صلاح مصطفى – والتخلص منه، لن یجدوا فى مصر أمثال هذا الفرد؛ فإنهم واهمون. إذا کانوا یعتقدون أنهم بهذه الأسالیب الغادرة یستطیعون أن یبثوا الرعب فى نفوسنا أو فى نفوس الأمة العربیة؛ فإنهم واهمون. کلنا.. کلنا نعمل من أجل هذه المبادئ العلیا، کلنا نعمل من أجل هذه المثل، کلنا نعمل من أجل قومیتنا، کلنا نعمل من أجل عروبتنا، کلنا نعمل لنحمى أنفسنا من الاستعمار وأعوان الاستعمار وإسرائیل صنیعة الاستعمار، کلنا سنجاهد.. کلنا سنکافح.. کلنا سنفدى أوطاننا بأرواحنا وبدمائنا.

هذه – أیها المواطنون – هى المعرکة التى نسیر فیها.. هذه – أیها المواطنون – هى المعرکة التى نخوضها الآن؛ معرکة ضد الاستعمار.. معرکة ضد أسالیب الاستعمار.. معرکة ضد وسائل الاستعمار.. معرکة ضد إسرائیل صنیعة الاستعمار، التى خلقها الاستعمار لیقضى على قومیتنا کما قضى على فلسطین. قضوا على فلسطین، وسندوا إسرائیل بالعصابات وقووا إسرائیل؛ حتى یقضوا علینا ویحولونا إلى دولة من اللاجئین، وشجعوا إسرائیل؛ حتى تعلن على الملأ أن أرضها المقدسة تمتد من النیل إلى الفرات. نحن نشعر بهذا الخطر، کلنا سندافع عن قومیتنا، کلنا سندافع عن عروبتنا، کلنا سنعمل؛ حتى یمتد الوطن العربى من المحیط الأطلسى إلى الخلیج الفارسى.

أیها المواطنون:

إن القومیة العربیة تتقدم.. إن القومیة العربیة تنتصر.. إن القومیة العربیة تسیر إلى الأمام، وهى تعرف طریقها، وهى تعرف سبیلها.. إن القومیة العربیة تشعر من هم أعداؤها ومن هم أصدقاؤها.. إن القومیة العربیة تعلم أن وجودها فى اتحادها، وأن قوتها فى قومیتها.

وأنا الیوم – أیها المواطنون – أتجه إلى إخوان لکم فى سوریا.. سوریا العزیزة.. سوریا الشقیقة، وقد قرروا.. قرروا وأعلنوا أن یتحدوا معکم اتحاداً حراً سلیماً عزیزاً کریماً؛ لندعم سویاً مبادئ الحریة، ولندعم سویاً مبادئ العزة، ولندعم سویاً مبادئ الکرامة، ولنرسى سویاً القومیة العربیة، ولنرسى سویاً الوحدة العربیة.

إننى الیوم أقول لإخوانکم فى سوریا باسمکم: إننا نرحب بکم أیها الإخوة؛ فقد قلتم فى دستورکم: إنکم جزء من الأمة العربیة، وقلنا فى دستورنا: إننا جزء من الأمة العربیة، وسنسیر معاً – أیها الإخوة – متحدین.. ید واحدة.. قلب واحد.. رجل واحد؛ لنرسى مبادئ العزة الحقیقیة، ولنرسى مبادئ الکرامة الحقیقیة، ولنقیم بین ربوع الوطن العربى وبین ربوع الأمة العربیة استقلالاً سیاسیاً حقیقیاً، واستقلالاً اقتصادیاً حقیقیاً. (تصفیق).

أیها المواطنون:

منذ أن أعلنت مصر سیاستها الحرة المستقلة، وبدأ العالم ینظر إلى مصر ویعمل لها حساب.. بقوا یعملوا لنا حساب.. اللى کانوا زمان ما بیعبروناش وما بیحسبوش حسابنا، بقوا النهارده یعملوا لنا حساب، بدءوا یعملوا للعرب حساب، وللقومیة العربیة حساب. کنا زمان نتلطع على مکاتبهم؛ مکاتب المندوب السامى والسفیر البریطانى، النهارده بعد تحقیق حریتنا السیاسیة وبعد إعلان مبادئنا، وبعد تکاتفنا وإقامة جبهة وطنیة متحدة من جمیع أبناء هذا الشعب ضد الاستعمار، وضد الطغیان، وضد التحکم، وضد السیطرة، وضد الاستغلال، وضد التدخل الأجنبى؛ بیعملوا لنا حساب، وبیعرفوا ان احنا دولة لها قیمتها، تستطیع أن تفعل ما ترید.

النهارده قیمة مصر فى المجال الدولى کبرت، وقیمة العرب – الأمة العربیة – فى المجال الدولى کبرت وعظمت، وعلى هذا الأساس – أیها الإخوة – تم مؤتمر بریونى.. تم مؤتمر بریونى وسافرت لاجتمع بالرئیس “تیتو” – رئیس جمهوریة یوغوسلافیا – والرئیس “نهرو” – رئیس وزراء الهند – الاتنین اللى أعلنوا سیاسة عدم الانحیاز؛ السیاسة الحرة المستقلة. وزرت وأنا رایح إلى بریونى یوغوسلافیا، والتقیت بالشعب الیوغوسلافى، ووجدت ولمست صداقة الشعب الیوغوسلافى للشعب المصرى، وتقدیر الشعب الیوغوسلافى للشعب المصرى. واتجهت إلى بریونى وابتدأنا نبحث الوسائل ونتبادل الرأى فى المشاکل العالمیة وفى مشاکلنا، وانتهى مؤتمر بریونى بانتصار کبیر للسیاسة التى تتبعها مصر؛ اللى هى سیاسة عدم الانحیاز.. انتصار کبیر للقضایا العربیة، وأعلنت فى المجالات الدولیة.

مؤتمر بریونى قرر انه یتبع مبادئ باندونج العشرة، وقال فى القرار اللى صدر: إن رؤساء الحکومات التلاتة؛ یوغوسلافیا والهند ومصر، استعرضوا التطورات الدولیة، وأدى تشابه نظرتهم للمسائل الدولیة إلى التعاون الوثیق بینهم، کما لاحظوا – باغتباط – أن السیاسات التى تتبعها دولهم قد ساهمت إلى حد ما فى تخفیف التوتر الدولى، وفى إنماء العلاقات بین الأمم على أساس المساواة.

وبعدین أصدر المؤتمر قرار: إن مؤتمر باندونج – الذى عقد فى العام الماضى – قد أقر مبادئ معینة یجب اتخاذها أساس للعلاقات الدولیة، ویؤکد رؤساء الدول الثلاثة من جدید هذه المبادئ العشرة، التى لاقت دائماً التأیید من جانبهم، وهم یدرکون أن النزاع والتوتر الدولى قد أدیا إلى ما یسود العالم من مخاوف فى الحاضر والمستقبل، وطالما ظلت هذه المخاوف تسیطر على العالم فإنه لا یمکن إرساء السلام على قواعد ثابتة.

مبادئ باندونج العشرة – اللى قررت فى العام الماضى – بتقول: من الطبیعى أن یکون لجمیع الأمم الحق فى أن تختار بحریة نظمها السیاسیة والاقتصادیة وطریقة حیاتها؛ وفقاً لأغراض ومبادئ ومیثاق الأمم المتحدة، وبالتحرر من الشک والخوف، وبالثقة وحسن النیة المتبادلین، یجب على الأمم أن تمارس التسامح، وأن تعیش معاً فى سلام.. یجب على الأمم أن تعیش جیراناً صالحین، یعملون لتمکین التعاون الصادق على الأسس الآتیة:.. دى الأسس اللى وضعها مؤتمر باندونج للعلاقات بین الدول:-

أولاً: احترام حقوق الإنسان الأساسیة وأغراض ومبادئ میثاق الأمم المتحدة.

ثانیاً: احترام سیادة جمیع الأمم وسلامة أراضیها.

ثالثاً: الاعتراف بالمساواة بین جمیع الأجناس، وبین جمیع الأمم کبیرها وصغیرها.

بعدین.. الامتناع عن أى تدخل فى الشئون الداخلیة لبلد آخر.

وبعدین.. احترام حق کل أمة فى الدفاع عن نفسها انفرادیاً أو جماعیاً.

ثم الامتناع عن استخدام التنظیمات الدفاعیة الجماعیة لخدمة المصالح الذاتیة لأیة دولة من الدول الکبرى.. کالأحلاف اللى بیعملوها وبیدخلوا فیها تحت اسم الدفاع علشان تخدم مصالحهم.

وبعدین.. امتناع أى بلد عن الضغط على غیره من البلاد.

بعدین.. تجنب الأعمال أو التهدیدات العدوانیة أو استخدام العنف ضد السلامة الإقلیمیة، أو الاستقلال السیاسى لأى بلد من البلاد.

وبعدین.. تسویة جمیع المنازعات الدولیة بالوسائل السلمیة.

وبعدین.. تنمیة المصالح المشترکة والتعاون المتبادل.

وبعدین.. احترام العدالة والالتزامات الدولیة.

هفت مورد از سخنرانی های ناصر و الخلیج الفارسی او را در اینجا گوش کنید:[۲]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده : mohammad ajam : ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱

Comments نظرات (1)  لینک دائم

 

الخلیج /عربی ام فارسی . بحر العرب /عربی؟ ام هندی اوباکستانی

هل یدعى الخلیج العربی أم الخلیج الفارسی؟ 307 آلاف شخص سبق أن صوّتوا على شبکة الإنترنت لصالح التسمیة الثانیة. لکن حرب الکلمات هذه أکبر من أن تنحصر رقعتها بالشبکة العنکبوتیة.

موقع الإنترنت الذی نظّم عملیة التصویت قبل بضعة أسابیع سجّل حتّى الآن أکثر من 434 ألف صوت. غیر أن النتیجة لا تزال حتّى الساعة وبفارق کبیر لصالح الخلیج الفارسی (أکثر من 307 آلاف صوت مقابل حوالی 127 ألف صوت للخلیج العربی).

  هذا الجدل الاصطلاحی لیس حدیث العهد. فی یونیو 2004، أثارت صحیفة ناشونال جیوغرافیک غضب الإیرانیین عندما أوردت، فی طبعتها الثامنة من أطلس العالم، اسم “الخلیج العربی” بین قوسین وبأحرف صغیرة تحت اسم “الخلیج الفارسی”. فقامت السلطات الإیرانیة بمنع المجلة وصحافییها من دخول البلاد.

 وفی یونیو 2006، دفعت مجلة “ذی إکونومیست” بدورها ثمن هذا الجدل لأنها اکتفت باستعمال کلمة “الخلیج” بدون أن تُقرنها بأی صفة.

 من جهة أخرى، لم یقف العرب مکتوفی الأیدی. ففی ینایر 2010، أقدم الاتحاد الریاضی للتضامن الإسلامی، ومقره الریاض، على إلغاء بطولة ألعاب القوى التی کانت ستستضیفها إیران فی أبریل لأن المیدالیات التی کان سیوزعها الإیرانیون تحمل عبارة “الخلیج الفارسی”.

 وقد سارعت السلطات الإیرانیة فی الردّ على هذا الإلغاء فأعلنت فی فبرایر الماضی أنها ستمنع کل شرکة طیران أجنبیة لا تستعمل عبارة “الخلیج الفارسی” من دخول مجالها الجوّی.

 وبدایة مایو، أغلق الإیرانیون الجناح المصری فی معرض طهران الدولی للکتاب بعد مصادرة أحد الکتب التى ذکرت اسم “الخلیج العربی”.

 وقد بلغت الأزمة ذروتها عندما وصف الأمین العام لمجلس التعاون الخلیجی فی 10 مایو الإصرار على تسمیة هذا الخلیج بالخلیج الفارسی “بالضحک على التاریخ” لأن “الوجود العربی على الساحل الشرقی للخلیج العربی مستمر ومثبت تاریخیًا منذ أکثر من ثلاثة آلاف عام بینما الوجود الفارسی هناک مستحدث ولا یعود لأکثر من الدولة الصفویة (1501 – 1736)”.

 المیدالیة التی أدّت إلى إلغاء بطولة ألعاب القوى فی إیران. عبارة “الخلیج الفارسی” مدوّرة بالأحمر. الصورة منشورة هنا.المساهمون رضا أمعتزعبد الخالق الجنبی

 “بالنسبة إلى الإیرانیین، تغییر اسم هذا الخلیج جریمة بحق الأمة”

 رضا أمانی نسب رجل أعمال إیرانی یعیش فی طهران.

 لطالما سمّی هذا الخلیج باسم الخلیج الفارسی. لذا لا أفهم لماذا یصرّ العرب على تسمیته بالخلیج العربی. هل تتصوّرون أن یقرّر الباکستانیون الیوم تغییر اسم المحیط الهندی لأنهم لم یعودوا جزءًا من الهند؟

الإیرانیون مستاؤون جدًا من هذه القضیة. بالنسبة إلیهم تغییر اسم هذا الخلیج جریمة بحق الأمة. یعتقدون أن هذا النقاش ما کان لیحصل لو کانت الحکومة الإیرانیة أقوى على الصعید الدولی. برأیهم العرب یستفیدون الیوم من هذا الضعف لتحدی نظام أحمدی نجاد، بمؤازرة غربیة، والانتقام للجزر الثلاث التی تطالب بها الإمارات [توضیح أسرة التحریر: ویعنی جزر طنب الکبرى وطنب الصغرى وجزیرة أبو موسى وهی جمیعها موضع نزاع بین إیران والإمارات العربیة المتّحدة]”.سخریة إیرانیة. صورة نشرها على موقع فایسوبک دختار إیرانی.

 رضا أ”لماذا على الدول العربیة العدیدة الموجودة على ضفاف هذا الخلیج التنازل عن هذه التسمیة کرمى لدولة واحدة؟”معتزّ خریج إدارة أعمال أردنی یعیش فی إربد شمال الأردن. وهو عضو فی مجموعة على موقع فایسبوک تؤید تسمیة الخلیج بالخلیج العربی.

منذ طفولتنا ونحن نعرف هذا الخلیج باسم “الخلیج العربی”. هکذا تعلمناه فی المدارس، وفی کتب الجغرافیا وهکذا یجب أن یبقى. ما من سبب لتغییر اسمه.

معتز”من وجهة نظر تاریخیة، عرف هذا الخلیج منذ عهد إسکندر المقدونی باسم الخلیج الفارسی”

 عبد الخالق الجنبی، باحث فی التاریخ من السعودیة.

من وجهة نظر علمیة وتاریخیة، عرف هذا الخلیج منذ عهد إسکندر المقدونی باسم الخلیج الفارسی [کما عرف بتسمیات أخرى على مرّ العصور: بحر الکدان، وبحر الإله، وبحر الجنوب، وبحر البصرة]. هذه التسمیة أتتنا عبر أعمال تاریخیة مکتوبة. وحتى المؤرخون العرب کابن خلدون وابن الأثیر کانوا یعتمدون هذه التسمیة التی وردت أیضًا فی المعاهدات التی وقّعها حکام الخلیج مع السلطات البریطانیة المسیطرة على المنطقة بدایة القرن العشرین.

لم تتبدّل الأمور إلاّ بعد وصول عبد الناصر إلى الحکم وتنامی شعور القومیة العربیة. فراح العرب یطلقون على هذا الخلیج اسم “الخلیج العربی”، ولو أنه فی بدایة عهد عبد الناصر شاع شعار یقول “نحن أمة واحدة من المحیط الأطلسی إلى الخلیج الفارسی”.صحیح أن الجدل یحتدم الیوم حول تسمیة هذا الخلیج. لکننی أتحدّث من موقعی کباحث فی التاریخ. والبحث التاریخی لا یهتم بالشعارات القومیة. أمّا ما یحکى عن أن الرومان أطلقوا على هذا الخلیج اسم “الخلیج العربی” فهو عار عن الصحة.

وحده المؤرخ الإغریقی سطرابون، فی القرن الأوّل میلادی، أطلق اسم “البحر العربی” على تجمّع مائی لکنه بتسمیته هذه کان یعنی ما یعرف الیوم باسم “البحر الأحمر”.

 خارطة للعالم تعود إلى سنة 1565 وتورد اسم “الخلیج الفارسی”. صورة منشورة على موقع persiangulfonline.

 عبد الخالق الجنبی

 التعلیقات

 البحر العرب اکبر من الخلیج الفارسی و لا یطل علی شواطها ای بلد عربی هل یجب تغییرها علی بحر مکران مثلا او بحر باکستان او هنوستان؟

سموه کما تشاءون الخلیج العربی او الخلیج الفارسی او حتی خلیج البترول او خلیج اللؤلؤ سابقا او خلیج القواعد الامریکیه الحاضره

 فکلها اسماء لا تعبر الا عن حاله وقتیه لما کان او یکون علیه الخلیج فقد اطلق الایرانیون علیه اسم الخلیج الفارسی معللین بذلک وقوع دولتهم علی الشاطئ الشرقی له وکذلک اطلق علیه العرب الخلیج العربی لان شواطئه الغربیه تتبع الدول العربیه بدءا من العراق شمالا وحتی سلطنه عمان جنوبا وبعد ذلک ؟ هل اختلاف الاسم سوف یؤثر علی کینتوته ووظیفته وواقعه الجغرافی ؟ هل اسم هذا الخلیج نابع من الدل التی تطل علیه ام العکس هو الصحیح ای ان تغییر اسمه سوف یؤثر علی هویه ایران او الدول العربیه ؟

 اخشی ان یدخل الصراع بین الفریقین الایرانی المسلم والعربی المسلم الی صراع مذهبی فی المستقبل فقد تطلق علیه ایران الخلیج الشیعی والعرب یطلقون علیه الخلیج السنی دعونا من کل ما تم طرحه فی هذا الموضوع من احصاءات لا اعتقد انها جوهریه وانما شکلیه لن تقدم ولا تؤخر فهذا الخلیج فی النهایه وبلا ای جدال الخلیج الوحید الذی یعتبر خلیجا اسلامیا دولیا فی المقام الاول

 وانا کعربی مصری مسلم لا یعنینی صراع الاسماء بقدر ما یعنینی ما هو التعاون الذی یمکننا ان ننشئ بین العرب والایرانیین ذوو الدیانه الواحده ؟

 هذا هو السؤال الحقیقی ولا دعونا نلهث حول شکلیات لن تقدم ولا تؤخر وعلینا ان نلقی بها خلف ظهورنا وان لا نلتفت علیها اطلاقا

 مالفرق فی اسم الخلیج خلی العرب یسمونه العربی وخلی الایرانیین یسمونه الفارسی والکل له رایء

  نشرها … فی …

بعد أن کتبت تعلیقی ،قمت بزیارة الموقع الذی طرع استقصاء الرأی..لقد صدمت فعلا من تعلیقات بعض الایرانیین و من العبارات و الکلمات البذیئة التی استخدموها..ان ذلک یبرز للعیان و بکل وضوح الطریقة التی ینظرون بها الینا و للعالم..و الاهانات الموجهة الى العرب فی تلک التعلیقات تنسف من الجذور کل ادعاءات الامبراطوریة الفارسیة انها مع غزة و الضفة و القدس …أنا لا ادعو الى الکراهیة..لکن الى الحذر..و کل الحذر..

 لا عربی و لا فارسی..الخلیج الاسلامی..کل الدول الواقعة علیه تدین بالاسلام…أفترض ذلک..من یرفض یکشف أوراقه..و عند الامتحان یکرم المرء أو یهان..اللهم الا اذا کان هناک من بنیّته تغییر دینه..أم ترى سیکون هناک من یقول:الخلیج الاسلامی الشیعی أم السنّی؟؟و عندها سأقول للجمیع ما تروحو بألفین داهیة..ان شاء الله بینشف و ما بیبقاش خلیج یتسمى..مع الاعتذار من الأخوة المصریین..

 أذکر التاریخ کله لا جزء منه ثم قل أنک باحث تاریخی!!!

The ÷Iran  designated April 30 as the “national day of Persian Gulf“, since the date coincides with the anniversary of Shah Abbas‘ successful military campaign against the Portuguese navy in the Persian Gulf, driving the Portuguese colonial forces out of the Strait of Hormuz in the Capture of Ormuz (1622). The decision was taken by the High Council of Cultural Revolution, presided over by the former President , the council mentioned the campaign launched recently by certain Arab states to re-name Persian Gulf as the drive behind the decision.In 1514 the Portuguese captured Hormuz and built a fort. For more than a century the island remained Portuguese, but they were routed and forced to withdraw after 100 years by the Iranian forces. Portuguese then loose all their colonial lands in east Africa and forced back to Mozambique. .[2][3]

commemorating the “the national day of Persian Gulf”.[4] [1]

parssea &persian gulf

File:Map16.jpg

Book documents on the persian gulf’s name
File:Sinus persi-vatican.JPG

Sinus persi-vatican

  1. ^ IRIBry 2009.

[[3]]

[4] و documentary on the name Persian gulf . [5] گیری[6]

نویسنده : mohammad ajam : ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٠

Comments نظرات (4)  لینک دائم

 

الخلیج الفارسی فی کتب الرحاله الغربیه

گذرنامه نویسان = سفرنامه نویسان که بحر فارس و خلیج فارس را یاد کرده اند.

الرحالیون الذی وصف الخلیج الفارسی و شبه جزیرة العربیة

او الرحاله وعالم الاثار هاینریش شلیمان

ولد فی ینایر 1822 فی بلدة صغیرة فی مکلنبورغ ،.

هاینریش شلیمان عالمة الاثار الالمانیة

هاینریش شلیمان ولدت فی 1822 فی ألمانیا ،

وله عدة رحلات وحج الى مکة

هاینریش شلیمان یولیوس

قائمة إسمیة مرتبة بالحروف للمستشرقین المترجم لهم فی کتاب الأعلام لخیر الدین الزرکلی

آوغست فردیناند میرن August Ferdinand – Mehren

آوغست فیشر August Fischer

آوغست مولر August Muller

أبراهام فیلم جوینبول A. W. T. Juynboll

إتین دینیه Etienne Dinet

إتین مارک کاترمیر Etienne – Marc Quatremere

إجناس کولد صهر Ignaz Goldziher

المستشرق بلاشیر R. Blachere

المستشرق النمسوی فون کریمر Von Kremer

أدریان بارتیلمی Adrian Barthelmy

أدم متز Adam Mez

إدورد پوکوک: Edward Pococke

إدورد جلازر: Edward Glaser مستشرق ألمانی

إدورد غرنفیل براون Edward Granvill Brown مستشرق إنکلیزی

إدورد هنری پالمر Edward Henry Palmer مستشرق إنکلیزی

إدورد ولیم لین Edward William Lane من کبار ال الانکلیز

أدولف فارمند: Adolf Wahrmund مستشرق ألمانی

أرثر ج. أربری Arthur J. Arberrv مستشرق بریطانی

أرثر ستانلی تریتون.: Triton, A. S مستشرق بریطانی

أرمان بییر کوسان دی برسفال Armand Pierre Caussin de Perceval مستشرق فرنسی

أرند جان فنسنک Arend Jan Wensinck مستشرق هولندی

إغناطیوس جولیانوفتش کراتشقوفسکی: I. J. Kratchkovsky مستشرق روسی

إغناطیوس (والایطالیون یلفظونها إینیاتسیو) جویدی Ignazio Guidi مستشرق إیطالی

ألبرتوس شولتنز: Albertus Schultens مستشرق هولندی حاول إرجاع الکلمات العبریة إلى أصول عربیة لیمکن شرح مشکلات التوراة.

الفرد أکتاف بل Alfred Octave Bel مستشرق فرنسی

الفرد فن کریمر Alfred Von Kremer مستشرق نمسوی

ألویس سپرنجر Aloys Sprenger ابن کرستوفر Christopher سپرنجر: مستشرق نمسوی

إمیلیو لافونتی ألکنترا Lafuentey Alcantara Emilio مستشرق إسبانی

أنتونی آشلی بیفان Antony Ashley Bevan

أنخل کونثالث بلنثیا Don Angel: Gonzalez Palencia مستشرق من علماء الاسبان

أنطوان إیزاک سلفستر دی ساسی *: Antoine _ lsaac Silvestre de Sacy مستشرق فرنسی

إلیاس جون ویلکنسون جیب: E. J. W. Gibb مستشرق اسکتلندی

أوجانیو غریفینی Eujenio Griffini مستشرق إیطالی

أویجن متفخ Eugen Mittwoch مستشرق ألمانی

اوکتاف هوداس Octave Houdas مستشرق فرنسی

إینو لیتمان: Enno Litmann مستشرق ألمانی

بارتیلمی هربلو: Barthelemy Herbelot مستشرق فرنسی

پاول کراوس: Paul Kraus مستشرق ألمانی، من أصل تشیکوسلوفاکی

برنارد دورن: Bernherdt Dorn مستشرق روسی

برنهارت موریتس: مستشرق ألمانی

بلاشیر. ریجیس، ل. Blachere. R. L

پول کزنوفا: Paul Casanova مستشرق فرنسی، جزائری المولد

بیار ضودج Dr. Bayard Dodge مستشرق أمیرکی

بیبرشتاین کازیمرسکی B. Kazimirski مستشرق بولونی

بیتر دی یونغ: Pieter de Yong مستشرق هولندی

ییتریوهانس فت Pietr Johannes Veth مستشرق هولندی

تشارلز ادمز Charles Adams مستشرق أمیرکی

تشارلس جیمس لیال، السیر: Sir Charles James Lyall مستشرق إنکلیزی

تشیلستینو سکیابارلی Celestino: Schiaparelli مستشرق إیطالی

توماس فان إربینیوس Thomas Van Erpenius أو: Erpen مستشرق هولندی

توماس ووکر آرنلد Thomas Walker: Arnold مستشرق انکلیزی

تیودور – فیلم جان، جوینبول: Theodore – Wilhelm Jean Juynboll مستشرق هولندی

تیودور نولدکه: Theodor Noldeke من أکابر ال الالمان

جان همبرت: Jean Humbert مستشرق سویسری

جاک أوغست شربونو Jacques: Auguste Cherbonneau مستشرق فرنسی

جاکب جورج کریستیان أدلر: J. G. Adler مستشرق دانمرکی

جان أرتورکی: Jean Arthorki مستشرق فرنسی

جان جاک شولتنز: J. J. schultens مستشرق هولندی

جان جوزیف (یوحنا یوسف) مارسیل: Jean – Joseph Marcel مستشرق فرنسی

جان سوفاجیه: Jean Sauvaget مستشرق فرنسی بحاثة

جبرییل فیران: Gabriel Ferrand مستشرق فرنسی

جبرییل لفانک: Gabriel Levenq مستشرق فرنسی، من الرهبان

جرترود مرغریت لوثیان بل: Gertrude Margaret, Lowthian Bell مستشرقة إنکلیزیة

جستاف لیبرشت فلوجل Gustaf: Leberecht Flugel مستشرق ألمانی

جستون مسبیرو Gaston Maspero مستشرق فرنسی

جوتهولد فیل: Gotthold Wail مستشرق ألمانی

جوتهلف برک شتریزر Gotthelf Bergstrasser مستشرق ألمانی

جودفروا دیمومبین – Gaudefroy Demombynes مستشرق فرنسی

جورج دلفان Georges Delphin مستشرق فرنسی

جورج سارطون: Georges Sarton مستشرق بلجیکی، من کبار العلماء

جورج سیل: George Sale مستشرق إنکلیزی

جورجیو لیفی دلافیدا; G. Levi Della Vida من کبار ال الایطالیین

جوری آوغست فالین Georg August: Wallin مستشرق فنلندی

جوزبی غبریالی: Giuseppe Gabrieli مستشرق إیطالی

جوزیف توسان رینو Reinaud Joseph – Toussaint مستشرق فرنسی

جوزیف دیرنبور Joseph Derenbourg مستشرق فرنسی

جوزیف شارل ماردروس Joseph Charles Mardrus طبیب فرنسی مستشرق

جوزیف هالیفی: Joseph Halevy مستشرق فرنسی

جون سلدن: John Selden مستشرق إنکلیزی

جیؤرج فیلهلم فریتاخ Georg: Wikhelm Freytag مستشرق ألمانی

جیؤرج کمپفمیر Georg kampfmeyer مستشرق ألمانی

جیؤرج یاکب (جورج یقعوب): Georg Jakob مستشرق ألمانی

جیراردو دا کریمونا Gerardo da Cremona مستشرق، من علماء الایطالیین

جیمس هنری بریستد James Henry Breasted مستشرق أمیرکی

جیمس هیوارث دون – J. Heiworth: Dunne مستشرق بریطانی

خلیان ربیرة طرغوه Julian Ribera y Tarrago مستشرق إسبانی

دافید صمویل مرجلیوث David Samuel Margoliuth من کبار ال

دافید هاینرش مولر: D. H. Muller مستشرق نمسوی

دانکن بلاک ماکدانلد Duncan Black: Macdonald مستشرق أمیرکی

رودلف برونو: RudolfE. Brunnow مستشرق أمیرکی

ریتشرد فرنسس بورتن Richard Francis: Burton مستشرق انکلیزی رحالة

رینولد ألین نیکلسن Reynold Allen: Nicholson مستشرق إنجلیزی

رینیه باسیه: Rene Basset مستشرق فرنسی

سالومون (سلیمان) منک Salomon: Munk مستشرق ألمانی المولد، یهودی

سباستیان رونزفال الیسوعی Sebastien Ronzevalle مستشرق من الرهبان

ستانسلاس جویار: Stanislas Guyard مستشرق فرنسی

سیمون أکلی: Simon Ockley مستشرق إنکلیزی، قسیس

شارل فرنسوا دفریمری Charles Francois Defremery مستشرق فرنسی

عبد الله کولیام بک Kwelem الملقب بعبدالله الانجلیزی: مستشرق بریطانی أسلم سنة 1887

غرانجریه دی لا غرانج Grangeret: de la Grange مستشرق فرنسی

غستاف دوگا Gustave Dugat مستشرق فرنسی

فرانتزفون دومبای Feanz von Domday مستشرق نمسوی

فرانتس بوهل (بول): Frantz Buhl مستشرق دانمرکی

فرانتس فبکه: Frantz Woepcke مستشرق ألمانی

فرانسوا بورغاد: Francois Bourgade مستشرق فرنسی. من المبشرین الیسوعیین

فرنسس جوزف شتینجاس Francis: Joseph Steingass مستشرق ألمانی الاصل

فرنسسکو کودیرا زیدین Franciscus Godera Zaydin مستشرق إسبانی، من کبارهم

فریتس کرنکو: Freitz Krenkow مستشرق ألمانی

فریدریش دیتریشی: Friedrich Dietrici مستشرق ألمانی

فریدریش شولتش: Friedrich Schultes مستشرق سویسری

فریدریش مکس (أو مکسیملیان) مولر: Friedrich Max Muller مستشرق ألمانی

فکتور رومانوفتش، المعروف بالبارون فون روزن: Victor Romanoviche Rosen مستشرق روسی

فکتور شوفان: Victor Ghauvin مستشرق بلجیکی

فلهلم آلفرت: Wihelm Ahlwardt مستشرق ألمانی

فلهلم سپیتا: Wilhelm Spitta مستشرق ألمانی

کارستن نیبور: Carsten Niebuhr مستشرق رحالة. دنمرکی الاصل، ألمانی المولد والمنشأ

کارل إدورد سخاو Karl Edward: Sachau مستشرق المانی

کارل بروکلمن Carl Brocklmann مستشرق ألمانی

کارل فلرس: Karl Vollers مستشرق ألمانی

کارل فلهلم سترستین Karl Vilhelm: Zettersteen مستشرق سویدی

کارل یوهن تور نبرج Karl Johan: Torberg أعلم مستشرقی السوید فی عصره

کارلو ألفونسو نلینو Garlo Alfonso Nallino الایطالی: مستشرق، من کبارهم

کارلو کونتی روسینی) Carlo conti (Rossini مستشرق إیطالی

کارلو لندبرج: Garlo Landberg مستشرق سویدی

کارلیل هنری هیس مکارتنای: Carlyle H. H. Macartney مستشرق إنجلیزی

کازیمیر أدریان باربییه دی مینار: Casimir Adrien Barbier de Meynard مستشرق فرنسی

کرستیان سنوک هرخرونیه Christian: Snouck Hurgronje مستشرق هولندی

کرستیان فریدریش سیبولد Christian: Fridrich Seybold مستشرق ألمانی

کریزویل.: Creswell. K. A مستشرق بریطانی

کلیمان هوارت: Clement Huart باحث مستشرق فرنسی

کنن إدورد Canon Edward ابن ولیم جون سل: Son of William John Sell مستشرق إنجلیزی

کیانجوس، دون پاسکوال: Gayangos, Don Pasc y Arce مستشرق إسبانی

لوی (لویس) جاک برنییه: Louis Jacques Bresnier مستشرق فرنسی

لوی (لویس) بییر أوجین أمیلی سیدیو: Louis Pierre, Eugene, Amelie Sedillot مستشرق فرنسی

لوی (لویس) ماشویل Louis Machuel مستشرق فرنسی

لویس ماسنیون: Louis Massignon مستشرق فرنسی

ماثیو لومسدن Matthew Lumsden ابن جون لومسدن: مستشرق إنجلیزی

مارتن تیودو هوتسما artin Theodor: Houtsma مستشرق هولندی

مارتن هارتمن: Martin Hartmann مستشرق ألمانی

مارسیل دوفیک: Marcel Decic مستشرق فرنسی

ماک جوکان دی سلان Baron: Mac – Guckin de Slane مستشرق فرنسی

ماکس فان برشم: Max Avn Berchem مستشرق سویسری

ماکس میرهوف: Max Meyerhof مستشرق طبیب المانی

ماکسیمیلیان (أو ماکسیمیلیانوس) هابخت: Maximilian Hadicht مستشرق ألمانی

مرکس (مارکس) جوزیف مولر: Marcus Joseph Muller مستشرق ألمانى

مکسیملیان بتنر: Maximilian Bittner مستشرق نمسوى

مکسیمیلیانو أغوسطین الأرکون صانطون Maximiliano Agustin, Alarcon Santon مستشرق إسبانى

میخیل یوهنا دى خویه Michiel: Johanna de Goge مستشرق هولندی

میکیله أمارى: Michele Amari مستشرق إیطالى

هارفی پورتر، الدکتور Dr Harvey Porter مستشرق أمیرکی

هاری سانت جون فلبی، أو الحاج عبد الله فلبی: مستشرق بریطانی

هاینریش سوتیر Heinrich, Suter مستشرق سویسری

هاینریخ فلیشر Heinrich Fleischer مستشرق ألمانی

هاینریش توربکه Heinrich Thorbecke مستشرق ألمانی

هرتفیک درنبور: Hartwig Derenbourg مستشرق فرنسی موسوی

هرمان ألمکویست. Hermann Nap Almquist مستشرق سویدی

هلموت ریتر Halmot, Raiter مستشرق ألمانی

هنری سوفیر: Henri Sauaire مستشرق فرنسی

هنری فردریک آمدروز Henry: Frederick Amedroz مستشرق إنجلیزی

هنری فرینند فستنفلد H. F. Wustenfeld مستشرق ألمانی

هنری کسلز کای: H. Cassels KAY مستشرق، بلجیکی المولد، إنجلیزی الاقامة

هنری لامنس الیسوعی: H. Lammens مستشرق، بلجیکی المولد، فرنسی الجنسیة

هنرک آرنت هماکر Henrik Arent: Hamaker مستشرق هولندی

هنریک البرت شولتنز Henrik: Albert Schultens مستشرق هولندی

هنریک صموئیل نیبرغ: H. S. Nyberg مستشرق سویدی

ورنر کاسکل: Werner Caskel مستشرق ألمانی

ولیم بدول: William Bedwell مستشرق إنجلیزی

ولیم جونز: Sir William Jones مستشرق بریطانی

ولیم رایت: W. Wright مستشرق إنکلیزی

ولیم کیورتن: William Cureton مستشرق إنجلیزی

ولیم مویر: Sir William Muir مستشرق بریطانی

ولیم ناسو ابن السیر هارکورت لیس: William Nassau Lees مستشرق آیرلندی

ولیم هوک William Hook, Morley ابن جورج مورلی: مستشرق إنجلیزی

یاکب بارت: Jacob Barth مستشرق ألمانی

یاکب یولیوس (یعقوب جولیوس) Jacob Golius مستشرق هولندی

ینس لاسن رازموسن I. Lassen: Rasmussen مستشرق دانیمرکی

یوحنا بلو الیسوعی: J. B. Belot مستشرق، من الرهبان الفرنسیین

یوسف حامر (أو جوزیف همر) پرجشتال Joseph Freiherr Von Hammer: Purgstall مستشرق نمسوی

یوسف شخت: Joseph Schakhet مستشرق هولاندی

یولیوس وله وسن: J. Wellhausen مستشرق ألمانی

یوهن جوتفرید لودفیک کوزجارتن Johann Gottfried Ludwig Kosegarten مستشرق ألمانی

یوهن جوتفرید فتسشتاین Johann: Gottfried Wetzstein مستشرق ألمانی

یوهن لودفیک برکهارت Johann Ludwig Burckhart مستشرق سویسری رحالة

یوهن یاکب (یوحنا یعقوب) رایسکه: Johann Jacob Reiske مستشرق ألمانی

یوهنس پتروس منسنج Johannes Petrus: Marie Mensing مستشرق هولندی

اقتفاء تراثنا الشعبی فی کتب الرحالة الغربیین

داوتی ینقل عن بدوی وصف (الغولة) ویشهد مصرع شیخ الساحرات فی خیبر عام 1876م

http://www.alriyadh.com/2006/11/20/img/191004.jpg

رسم الغولة کما خطها له البدوی ونقلها داوتی

سعود المطیری

تشارلز داوتی رحالة انجلیزی جاء عام 1876م ومکث عدة سنوات جال من خلالها أجزاء من الجزیرة العربیة، وفی عدة مناطق تحت اسم مستعار (خلیل)، لکنه خلافا للرحالة الآخرین لم یتظاهر بالإسلام فکان یعلن انه انجلیزی نصرانی مما تسبب له بالکثیر من المتاعب.

قدم وصفا دقیقا للعادات والمعتقدات وتحدث عن الخرافة التی تشبعت بها مجتمعات الجزیرة واستمع فی إحدى محطاته لبدوی استوقفه لیصف له الغولة ویرسمها له على التراب، والغولة تلک هی خرافة مستوحاة من الغول أحد شخصیات الملحمة الإغریقیة المسماة (الالیاذه) والتی ألفها الشاعر هومر عام 850قبل المیلاد تقریبا وفیها قابل أولیوس الغول العملاق وحید العین وسط جبهته وقد نقلها داوتی من الرسمه التی خطها البدوی بعصاه على الأرض ووصفها بقوله:

لها مثل السیکلوب العملاق فی الأساطیر الیونانیة عین فی جبهتها ولها فکان طویلان کمنقار الطیر ینتهی کل واحد منهما بناب حاد کبیر وعنق طویل وذراعین مثل جناحی طائر صغیر نبت ریشه منذ عهد قریب ینتهیان بأصابع غیر منفصلة عن بعضهما، أما جسمها فهو ضخم کالجمل ولکنه بشکل جسم نعامة ولها قدم على هیئة حافر حمار وآخر بشکل مخلب نعامة وهی کما یعتقدون تغوی المسافر بأن تنادیه باسمه وبصوت یعتقد انه صوت أمه او أخته. وقد أخبرنی بدوی یدعى دولان انه رأى الغولة.. هذا الوحش الذی یشبه الجان رآه میتا على الأرض عندما کان فی غزوة لتخوم .

کان هذا البدوی المسکین معروفا فی مدائن صالح بتألیف القصص الخرافیة ولم یصدق الأغا المسئول عن القلعة حدیثه، ولکنه أی الأغا قال رغم ذلک أقسم له أشخاص کثیرون بدینهم انهم رأوا السعلوة کما یعرف خمسة عشر رجلا قبیلیا رأوها مرة، وأضاف الأغا ان غزوة عظیمة مکونة من ثمانین فارسا من إحدى القبائل عندما ترجلوا فی إحدى الأمسیات وعندما لم یؤثر بها بارودهم أخذوا أحزمتهم التی تحمل هذا البارود وضربوا هذه المرأة الوحش ضربا موجعا واستمروا یفعلون ذلک اللیل کله دون جدوى.

وفی خیبر صادف رجلا تحت تأثیر الغولة انه دخیل الله وهو رجل عرف بضرب ساحرات القریة.. کان هذا الرجل المسکین عندما تحرکه قوى غیبیة فی حالات معینة یتجول عبر طرقات القریة لیلا وهو یصیح بأعلى صوته داعیا للإسلام. وعندما خرج من منزله ذات لیلة رأى الرجل الذی تهمس القریة بأنه شیخ الساحرات على بعد مسافة قصیرة منه. فجرى خلفه وقفز فوق ظهره وصاح فی أذنیه وهو یضربه على رأسه قل یا ملعون لا اله الا الله وجرى شیخ الساحرات الى ان سقط مغمیا علیه، ولکن دخیل الله انتزع منه الشهادة قبل أن یترکه…

الأثنین 29 شوال 1427هـ – 20 نوفمبر 2006م – العدد جریدة الریاض

——————————————————————————–

 3730-08-09, 03:59 AM

رحلة الرحالة الألمانی الشهیر کارستن نیبور من بومبای إلى مسقط و أبوشهر عام 1765

رحلة الرحالة الألمانی الشهیر کارستن نیبور من بومبای إلى مسقط و أبوشهر عام 1765

http://www.600kb.com/upjpg/Xh789285.jpg (http://www.600kb.com/)

کارستن نیبور بملابسه العادیة

ترجمة وإعداد : د . عدنان جواد الطعمة

http://www.600kb.com/upjpg/CUV89284.jpg (http://www.600kb.com/)

مخطط تأسیس مدینة مسقط کما رسمه الرحالة کارستن نیبور

نحاول هذه المرة ترجمة رحلة کارستن نیبور من بومبای إلى مسقط عام 1765 بصورة موضوعیة قدر إمکاننا ، لکی یطلع القارئ العربی الکریم و خصوصا الإخوة العمانیون الإطلاع على مضمون هذه الرحلة من الناحیة التأریخیة و الجغرافیة و التجاریة و الفلکیة و غیرها ، آملین أن تتم مراجعتها و دعمها بالتسمیات التاریخیة القدیمة وتحقیقها لفائدة الطلبة و الطالبات من الناحیة الجغرافیة و التأریخیة . حاولنا منذ أکثر من أسبوع الحصول على أهم المراجع التاریخیة و الجغرافیة لمقارنة تسمیات الرحالة الألمانی کارستن نیبور مع التسمیات العربیة الأصیلة .

و للفائدة العامة و الإطلاع على حیاة الرحالة کارستین نیبور و على الأمر الملکی الذی ألزم أفراد البعثة العلمیة باحترام الإسلام و المسلمین و الناس و عدم مس مشاعرهم وجرحها .

نسأل الله أن یوفقنا لإتمام ترجمة بقیة الرحلات التی قام بها کارستن نیبور إلى مدن و دول الشرق الأوسط .

قمنا بترجمة الجزء الخاص برحلته من بومبای إلى مسقط و حتى یوم مغادرته مسقط فی الیوم الثامن عشر من شهر ینایر / کانون الثانی عام 1766 متجها إلى میناء أبوشهر ( بوشهر ) . قمنا بترجمة الصفحات التالیة من نصوص الرحلة إبتداءا من صفحة 80 إلى 89 من کتابه :

وصف الرحلة إلى المنطقة العربیة و البلدان المجاورة ، الملجلد الثانی ، طبع فی کوبنهاغن عام 1778 .

( C. Niebuhr : Reisebeschreibung nach Arabien und andern umliegenden Ländern, Zweyter Band, Kopenhagen, Gedruckt in der Hofbuchdruckereyn bey Nicolaus Möller, 1778, S. 80 – 89 ) )

د . عدنان جواد الطعمة

ألمانیا فی 24 / 1 / 2008

http://www.600kb.com/upjpg/bRc89285.jpg (http://www.600kb.com/)

کارستن نیبور بملابس ترکیة

وللإطلاع على الأوامر الملکیة الصادرة عن الملک فریدریک الخامس الموجهة إلى أعضاء البعثة ، إلیکم نصا من مقالة الأستاذ ستیغ راسموسن :

الرحلة العربیة 1761-1767

Author: Stig T. Rasmussen

نص من مقال ستی. ت. راسموسن حول ( رحلات فی بلاد فارس والجزیرة العربیة فی القرن الثامن عشر و التاسع عشر- تتبع الإستکشافات العلمیة للعالم الإسلامی”، نشر فی الرحلة العربیة: الروابط الدانمارکیة بالعالم الإسلامی عبر ألف عام. موسکورد،1996.

شروط واستعدادات الرحلة

تضاعفت خلال القرن السابع عشر والجزء الأکبر من القرن الثامن عشر معرفة أوربا بشأن البلدان والثقافات النائیة، وذلک نتیجة لجهود البلدان التی تعتمد فی تجارتها على الملاحة من أجل إیجاد طرق ومراکز تجاریة جدیدة، کما بدا واضحا فی الفصل الذی کتبه کل من Adam Olearius و Frederik Ludvig Norden. ذلک جلا واضحا أیضا فی وصف العدید من الرحلات التی نشرت من قبل الإنکلیز، الهولندیین، والفرنسیین. خلال القرن الثامن عشر زادت الحاجة إلى المعرفة النظریة أکثر من المعرفة النفعیة الجاهزة للعالم. الانتقائیة العشوائیة والمشاهدات الشخصیة الملونة أدت أیضا إلى البحث العقلانی والوصف المنظم.

فی منتصف القرن الثامن عشر تمتع الملک فریدیریک الخامس Frederik V ووزیره بسمعة وسط أوربا بأنهم رعاة فن. وکان هذا فی البال عندما اقترح البروفسور Johann David Michaëlis فی Goettingen، ألمانیا على Johann Hartwig Ernst von Bernstorff فی Tydske Kancelli ) ما یطلق علیه وزارة الخارجیة أنذاک) ، إن على الملک أن یرسل ببعثة استکشافیة إلى البلدان المجهولة، ما کان یزعم فی التاریخ القدیم بالعربیة السعیدة.

لقد عزز Michaëlisطلبه بالنظر إلى المقترح وفق ما جاء فی الإنجیل بهذا الخصوص: ” طبیعة هذه البلدان مازالت غنیة بإمکانیاتها و والتی نجهلها نحن”: هذه القصة تعود إلى عهد قدیم جدا، اللهجة فیها تختلف عن العربیة الغربیة التی نعرفها. هذا کان أهم الأدوات حتى الآن التی مکنتنا من فهم العبریة. أیة إضاءة لا نتوقعها تُلقى على الإنجیل، أهم کتب العهد القدیم، والتی علمتنا اللهجة الشرقیة للجزیرة العربیة کما عرفنا الغربیة.

الإقتراح الأصلی کان بإرسال رجل إلى الیمن من ترانکابار فی الهند، ولکن خلال أربعة أعوام تطورت الفکرة إلى رحلة استکشافیة علمیة متکونة من خمسة رجال جذبوا اهتمام کل عالم العلم الأوربی. بدأت الأسئلة التی کان یجب الإجابة علیها بالتدفق، کذلک المقترحات للمشاهدات التی یجب أن تُتخذ. Michëlisهیأ قائمة بالأسئلة العلمیة التی کان یأمل أن یجاب علیها خلال الرحلة، وتم نشرها فی Fragen an eine Gesellschaft gelehrter Maenner , die auf Befehl Ihro Majestaet des Koeniges von Daenmark nach Arabien reisen, Frankfurt a. M.1762. هذا الوصف شمل سلسلة طویلة من الأسئلة المختلفة بما یخص التاریخ، التاریخ الطبیعی، وفقه اللغة ( وزود بکتالوج جمیل یضم ما لم یکن معروفا أنذاک.(

الأعضاء المشارکون فی الرحلة

شارک فی الرحلة ستة أعضاء

العالم السویدی فی العلوم الطبیعیة Peter Forsk تلمیذ Carl von Linné : أحد الأهداف الرئیسیة• لبحوث بیتر فورسکول کان إیجاد إثباتات مدعمة لسلسة من النقاط التی جاء بها لینیه.

عالم اللغة Frederik Christian von Haven والذی کانت مهمته شراء مخطوطات شرقیة للمکتبة الملکیة• فی کوبنهاجن، ونسخ الکتابات التی یعثر علیها فی طریقه، وتسجیل مشاهدات حول استخدامات اللغة العربیة- الهدف الرئیسی فیها إلقاء الضوء على بعض الجوانب الغامضة فی الکتاب المقدس.

الخرائطی Carsten Niebuhr الذی کانت مهمته هی المشاهدة وأخذ القیاسات لغرض رسم الخرائط للمناطق• الجغرافیة المکتشفة وغیر المکتشفة.

الطبیب Christian Carl Kramer الذی کانت لدیه العدید من المهمات الطبیة الملقاة على عاتقه،• سواء العلمیة أو على المستوى التطبیق العملی- بین العرب أیضا.

الفنان والرسام Georg Wilhelm Baurenfeind الذی کانت مهمته رسم ما یجده الآخرین، بالأخص بحوث• بیتر فورسکول حول النباتات والحیوانات من التی یسهل ضیاعها.

وأخیرا اشترک معهم الجندی السویدی من سلاح الفرسان المدعو Berggren لضبط النظام.•

الأوامر الملکیة

فی کوبنهاجن عمل جملة من البروفیسوریة فی الجامعة مخطط بالأمر الملکی الذی یقضی الملک فریدریک الخامس بموجبه إرسال البعثة فی 15/12/ 1760.

” بأمرنا نحن، فریدریک الخامس، بنعمة الله ملک الدانمارک، النرویج، الوَندیّین، القوطیین، دوق سلسفی وهولستین، مارن العظمى و دیتماریکسن، نبیل أولدنبورج و دیلمینهورست الخ. أراد أرحم الراحمین بأمرنا وعهدتنا أن یسافر العبید الأذلاء ( هنا تذکر أسماء المشارکین فی الرحلة) إلى العربیة السعیدة، لیقوموا بما یلی:

کل المسافرین من ذکروا أعلاه یتوجهون إلى العربیة السعیدة ویبقوا مجتمعین معا، أمام أرحم راحمینا أن یضعوا الهدف نصب أعینهم بجمع أکبر کمیة ممکنة من الاکتشافات العلمیة.

الفقرة 43 التی یضمها الأمر الملکی هناک تفاصیل تعلیمات واجبات الرحلة.•

الفقرات 2-9 ثبت مسار الرحلة، التنظیم (کتقلید جدید فالمشارکون متساوون بالحقوق)، وضع التقاریر• کان على شکل یومیات.

الفقرة 10 إشارة واضحة حول کیفیة تعامل المشارکون مع الدین الإسلامی:•

” على کل المشارکین أن یظهروا أدبا ولطفا شدیدین اتجاه السکان العرب. علیهم ألا یبدو أی اعتراض لدینهم. علاوة على ذلک ألا یعطوا انطباع وإن کان غیر مباشر حول ازدرائهم للدین. علیهم الإحجام عن کل ما یثیر بغیضة السکان العرب. ومن الضروری أیضا من خلال مهمتهم أن یحرصوا قدر الإمکان على عدم إثارة الشبهات، أو إثارة شک المحمدیین الجاهلین حول تصور تجسسهم، أو بحثهم عن کنوز، أو ممارسة السحر والشعوذة أو إیذائهم للبلد. یجب علیهم ألا یثیروا حفیظة وغیرة وانتقام العرب عبر طرح النموذج اللیبرالی الأوربی بالتعامل مع المرأة أو الإتیان بما یشابه ذلک. وکما هو الهدف أیضا من التعلیمات تذکیرهم بالالتزام الأخلاقی وعدم توجیه الاهتمام لأی شکل من أشکال الحب الذی فی غیر محله للأشخاص المتزوجین أو غیر المتزوجین الذی من الممکن أن یدعو إلى إثارة الرغبة الشرقیة بالانتقام. یجب علیهم حتى فی أقصى حالات التعرض للمضایقة الشدیدة أو الشتیمة وأن کانوا فی حمایة السلطات المدنیة عدم الدفاع عن أنفسهم باللجوء إلى العراک. التجربة فی هذه البلدان التی یحکمها ” الدین الإسلامی” تبین مدى خطورة هذه الأمور حیث إهانة المسلم یثأر لها بقتل المتعدی. إزاء ذلک الذی من الممکن أن یؤدی إلى تعرض المسافرین الآخرین إلى المضایقة لا نحذر بجدیة فقط، بل نمنع هذه الأفعال الطائشة منعا باتا. هذا الذی یخالف التعلیمات ویجلب لنفسه المتاعب، نترکه لقدره ولا نجبر الآخرین من المسافرین من المجموعة حمایته حتى لا یعرضوا حیاتهم للخطر.

الفقرات 11 و 12 تتناول اقتناء المخطوطات ونسخ النقوش فی سیناء ، الفقرة 13 یحتم على المشارکین• البقاء معا، الفقرة 14 یؤکد على المشارکین فی الرحلة الاستکشافیة واجب بذل الجهود من أجل البحث عن إجابة للأسئلة الموضوعة والمرسلة لاحقا من قبل J. D.Michaëlis والعلماء الآخرین، وفی الفقرة 15 تأکید على ضرورة إرسال کل المواد التی یتم العثور علیها بالحال إلى البلاط الملکی. الإجابة وقبل أن ترسل إلى أیة جهة فی أوربا یجب أن تنسخ فی کوبنهاجن.

الفقرات 16-22 تحدید أطر البحوث العلمیة والتی تحتوی على الأساس الذی یبدو إنه کان أول خطة• علمیة عرفت للبحث البیولوجی البحری ( وضعت من قبل البروفسور ( C. G. Kratzenstein من کوبنهاجن.

الفقرات 23-26 تصف واجبات الطبیب فی بحوثه وتطبیقاته الطبیة: والأخیرة تطبق على العرب البارزین• و المشارکین فی الرحلة على السواء.

الفقرات 27-34 یثبّت واجبات الریاضیین بما یخص الموقع الجغرافی ووضع الخرائط، بالإضافة إلى• الجو وأحوال السکان ( هنا حالة تعدد الزوجات واحتمالیة علاقة ذلک باللا توازن إحصائیا بین الجنسین).

الفقرات 35-42 تصف المشاریع اللغویة التاریخیة بینما تتناول الفقرة الخاتمة 43 عمل الرسام،• بالأساس دعم عمل عالم التاریخ الطبیعی برسم الحیوانات والنباتات التی لا یمکن نقلها فی رحلة العودة، ومن ثم مساعدة الآخرین. وأخیرا مناشدة العلماء فی الرحلة بمساعدة الرسام فی عمله والاتفاق معه والتحلی بالصبر.

مجریات الرحلة الاستکشافیة

انطلقت الرحلة فی الرابع من کانون الثانی عام 1761. خط مسار الرحلة کان عبر القسطنطینیة والإسکندریة إلى القاهرة والمواصلة على طول ساحل البحر الأحمر حتى الیمن حیث أقاموا هناک من شهر کانون الأول 1762 إلى أواخر شهر آب 1763. فی الیمن توفی اثنان من المشارکین von Haven, Forskål بسبب الإصابة بالملاریا على ما یبدو.

الأربعة الآخرون أبحروا إلى بومبای، وبعدها توفی اثنان آخران هما Baurenfeind , Berggren خلال الرحلة. وفی بومبای توفی الخامس Kramer وحیث الوحید الحی الذی بقی هو Carsten Niebuhr. أکمل رحلته إلى عمان وإیران ومن ثم عبر العراق و سوریة إلى فلسطین مرورا بقبرص. من ثم من القدس إلى القسطنطینیة وإلى أوربا الشرقیة ومن ثم کوبنهاجن التی وصلها فی العشرین من شهر تشرین الثانی عام 1767.

منحى الرحلة کان تراجیدیا. ولکن الرحلة رغم ذلک نجحت فی حصولها على مجامیع تعد ذات أهمیة. المجامیع تضم نباتات، حیوانات، مشاهدات، خرائط، رسومات ومخطوطات شرقیة.

جزء کبیر من المجامیع هذه ما یزال موجود لحد الآن، وموجود فی المتحف النباتی ( معشبة فورسکول- وتضم حوالی 1800 عینة)، فی متحف الحیوانات ( 99 سمکة فی معشبة الأسماک کما أطلق علیها (لأن فورسکول حنط الأسماک بدون أحشاءها، بجانب واحد فقط من جلدها وضغطها کالأعشاب عندما تجفف)، فی المتحف الوطنی ( فی قسم الأنتیک، الإثنوغرافیا، العملات ومجموعة المیدالیات) وفی المکتبة الملکیة ( قسم الدراسات الشرقیة والیهودیة).

الیومیات ووصف الرحلة

من جملة ما جاء فی المرسوم وفق الفقرة 8 بأن على المشترکین کتابة یومیاتهم وفورسکول، فون هاون ونیبور نفذوا هذا الواجب، ولهذا فلنا معرفة جیدة من خلال ذلک بهم وبشکل أفضل بنیبور الذی أتیحت له الفرصة لأنه الوحید الذی بقی من الطاقم بأن بعید کتابة مادته.

بیتر فورسکول P.Forskål

کانت هناک خطة لطبع یومیات فورسکول فی السبعینات من القرن الثامن عشر ولکن ذلک لم یحصل قبل عام 1950. الکتاب صغیر ولکن مصور ( فی الإسکندریة):

” إلى جانب هذه الرحلات التاریخیة کان جانب البحث النباتی هو الأفضل، لقد شاهدت الأزهار الخالدة بنفس ازدهارها ونشاطها لذات النوع والشکل کما لو کانت من قبل ثلاث أو أربعة آلاف سنة مضت.

النبات فی هذا البلد یدعو عالم الطبیعة للقیام بالکثیر من المهام، بالرغم من إن عدد النباتات لیس کبیر کما هو علیه فی مناطق اوربا.

الیوم الذی وصلت فیه إلى الاسکندریة قمت بزیارة إلى أقرب الحدائق. حتى وإن لم یکن لدی الاهتمام أو أیة رغبة خاصة فی إلقاء نظرة على هذا العالم وأزهاره، لاستطاعت هذه الطبیعة الغیر عادیة بالرغم من هذا أن تثیر اهتمام أی شخص غریب، مهما کان غیر متأثر. جدران الحدائق کانت عالیة وبالرغم من ذلک علت أشجار النخیل فوقها وبانت کأنها غابة کثیفة. من أول لحظة دخلت فیها کنت مأخوذا لمرأى هذه الأشجار التی خلقتها الطبیعة کأجمل صفوف أعمدة، ولکی لا یخلو الخیال من قاعدة لتلک الأعمدة اعتاد الناس أن یسوروا هذه الأشجار بحائط منخفض لیدعّمها. تزرع الأشجار فی صفوف بالطول والعرض: 8 ألین ( ألین یساوی قدمین) بین کل ثلاث نخلات.

من صفات فورسکول البارزة هو إصراره ومثابرته المتمیزة وهی المیزة الإیجابیة التی کانت خلف جهوده العلمیة فی ظل الظروف الصعبة التی مر بها، ولکن بالطبع تؤدی هذه الصفة فی شخصه إلى نتائج سلبیة بما یخص الآخرین. ولم یکن من قبیل الصدفة أن أطلق لینیه على نبتة الـ ” القراّص” بـ” pertenacissime adhaerens” والتی تعنی المثابر الصامد.

فون هاون F.C. von Haven

یومیات فون هاون محفوظة فی المکتبة الملکیة، قسم المخطوطات. یتکون من مطویتین کبیرتین. فی أحدهما یوجد الوصف الفعلی للرحلة، وفی الثانی مقاطع من وثائق ذات علاقة ومراجع استخدمت بالرحلة: کتالوج بالمخطوطات التی وضعها، مخططات للمخطوطات والکثیر من قوائم بالمفردات العربیة الدانمارکیة، وخصوصا العربیة الإیطالیة ( قضى فون هاون قبل الرحلة وعلى نفقة الملک سنتین فی روما یدرس عند العرب الموارنة). هذه الیومیات لم تطبع نهائیا بالرغم مما تزخر به من وصوفات حیة یدخل فیها فون هاون کبطل رئیسی. لقد کان -کما کان الأرستقراطیین علیه فی تلک الفترة – مغرور ومکتف بنفسه إلى حد الحمق.

کارستن نیبور C. Niebuhr

نیبور لعب دور الوسیط لهذه المجموعة، ووظیفته هذه لم تکن سهلة بأی شکل من الأشکال بسبب إن کل من فورسکول و فون هاون طمحوا بدون نجاح بالحصول على منصب قائد الرحلة. وبالذات لهذا السبب لم یتم تعیین أحد لمنصب قائد، و نصب نیبور أمین صندوق الرحلة.

فی مقدمتهBeschreibung von Arabien “وصف الجزیرة العربیة ” بسط نیبور أفکاره بشأن الأسباب التی أدت إلى حدوث أخطاء فی تلک الرحلة:

” أعتقد بأننا کنا السبب فی الأمراض التی أصابتنا، بینما کان من السهل على الآخرین وقایة أنفسهم منها. تجمعنا کان من الکبر الذی حال دون تهیؤنا للمعیشة إلى جانب السکان المحلیین. لأشهر عدیدة لم نتمکن من الحصول على أی مشروب کحولی کنا معتادین على تناوله، وبالرغم من هذا تناولنا کمیات کبیرة من اللحوم الأمر الذی یعتبر غیر صحیا فی البلدان الحارة. بعد الأیام الحارة کان هواء اللیالی البارد مریح لنا الأمر الذی کان یولد إحساسا بالترف.

کان یجب علینا أیضا أن ننتبه للفرق فی درجات الحرارة بین المناطق الجبلیة والسهول المنخفضة. کنا على عجلة من أمرنا فی الرحلة بحیث لم یتاح لنا التعرف على دواخل المدن.

لم تکن معرفتنا کافیة بالبلدان وسکانها مما سبب لنا متاعب وطرق وعرة مع السکان. ونحن مرارا ولربما بلا حق اعتقدنا بأن لدینا الحق بالشکوى من غیر أن نتذکر باننا حتى سفرنا داخل أوربا لم یکن یخلو من متاعب. لقد کنت أنا بنفسی مریضا جدا، عندما کان مرافقیی ما یزالوا على قید الحیاة، لأننی تمنیت کما تمنوا هم، أن أعیش کما لو کنت فی أوربا. ولکن ومنذ ذلک الوقت عشت فقط بین الشرقیین، تعلمت طریقتهم فی مواصلة الحیاة فی تلک البلدان. تباعا سافرت إلى بلاد فارس قادما من البصرة وبرا إلى کوبنهاجن بدون تعرضی ولو لمرة واحدة لوعکة صحیة أو تعرضی لمشاکل کثیرة مع السکان.

أبعاد ونتائج الرحلة

کان للعدید من اکتشافات هذه الرحلة صدى حیث:

مساهمات نیبور فی مجال رسم الخرائط، والتی من ضمنها صار من الممکن مثلا بالنسبة للسفن الأوربیة أن تبحر عبر البحر المیت وحتى السویس. نسخ مخطوطات الکتابة المسماریة والتی کانت الأساس فی فک أسرارها فی عام 1802، ونشر اثنین من أهم الأعمال الإستشراقیة فی القرن الثامن عشر.

مساهمات فورسکول فی مجال علم الحیوان والتی شملت عمله الرائد فی حقل بیولوجیا البحریات ودراسة الطیور المهاجرة. أیضا فی مجال علم النبات والذی بالإضافة إلى جمعه لمایقارب الـ 1800 نمودج من النباتات فی معشبة لازالت موجودة لیومنا هذا، کان أیضا من الأوائل فی علم بیولوجیا النبات وجغرافیا النبات. من المؤسف إن ملاحظاته و وشروحاته التی ترکها قد جمعت وحضرت للنشر من قبل عالم نباتی کان أقل کفاءة. وهکذا لم تعطى أعمال فورسکول الأصلیة وغنى أفکاره فی مجال علم النبات قیمتها الفعلیة وکان یجب الانتظار لکی یعاد العمل مجددا فی الکثیر من اکتشافاته من قبل الأجیال التی جاءت بعده.

رسومات بورینفایند Baurenfeind أعطت تجسید صادق للنباتات والحیوانات التی لم تکن معروفة حتى ذلک الوقت. نشرت بمجلد فورسکول المصور مرافقة لشروحاته حول الحیوانات والنباتات. رسوماته لقندیل البحر من أجمل الرسومات من نوعها. وصوّر فی أعمال نیبور مختلف جوانب وأشکال الحیاة فی مصر والیمن.

مکتسبات فون هاون شکلت الجوهر الجدید لمجامیع المکتبة الملکیة من مخطوطات الشرق الأدنى، إذ لم یکن بحوزة المکتبة قبل ذاک الوقت إلا هدایا متفرقة ومقتنیات.

المرسوم الملکی یعکس النظرة العلمیة الأساسیة للفترة التنویریة. القناعات کانت بأن العالم یمکن تنظیمه ووصفه بشکل مفروغ منه فی عمل شامل- مشروع العصر المرکزی وصف بالتأکید بالموسوعة العظمى. نتائج الرحلة الاستکشافیة تعزى إلى التطبیق الناجح للمبدأ العقلانی فی حقیقة البحث المنهجی. المشاهدات ذات الدقة الریاضیة، الجمع والمعالجة المنظمة، الأولویة المعطاة للمعلومات المستحصلة بطریقة مباشرة والتمحیص الدقیق للمعلومات المستحصلة بطریقة غیر مباشرة وبنفس الوقت نظرة انسانیة، بدون تحامل، وانفتاح اتجاه کل ما هو جدید، یکملها الاحترام للطرق الأخرى بالتفکیر. وهکذا تتمیز الفترة التنویریة بشکل أساسی عن القرن السابع عشر، بأنها أرست القاعدة الموضوعیة للعلم المعاصر.

القرن التاسع عشر

الإقرار بأن الطبیعة غیر جامدة وإنما مرت بمراحل تطور. القرن التاسع عشر کان قرن التطور وبناء الإمبراطوریات. الاعتقاد بأن العالم الغیر أوربی أقل تطور حضاریا استغل لمصلحة أوربا فی طور توسعها. درس الإسلام من قبل المستعمرین لغرض استخدامه فی السیطرة على المستعمرات. زمن الرحلات الطویلة قد ولى، فقد تم إرساء المصالح الأوربیة فی الخارج. وفی ذلک الوقت کان کبار موظفی المستعمرات تلک والدبلوماسیین

( القنصلیة الدانمارکیة فی تونس 1820-1833) هم الذین یجلبون المخطوطات والمواد الأخرى ذات القیمة.

من المبادرات الدانمارکیة المبکرة هی الرحلات الفردیة لعالم اللغة راسموس راسکس – رحلة الهند الکبرى 1816-1823 والتی أعطت نتائج ذات أهمیة. علم اللغة تطور من وصف للمفردات والقواعد إلى إثبات أصل اللغات وعلاقتها ببعضها وتقدیم لتاریخ تطور اللغات على أساس البحوث المقارنة، خصوصا اللغات الهندوأوربیة.

بما یخص الشرق الأدنى فقد اتسم النصف الثانی من القرن التاسع عشر بجلب طبعات نصوص جادة لکلاسیکیی العالم الإسلامی کأساس لمواصلة العمل العلمی عن طریق فهم أقرب أصولنا فی العالم الإسلامی بمنظور ثقافی کونی) .ُ

http://www.600kb.com/upjpg/waO89285.jpg (http://www.600kb.com/)

مخطط لمدینة مسقط کما رسمه کارستن نیبور

رحلة الرحالة الألمانی الشهیر کارستن نیبور من بومبای إلى مسقط و أبوشهر عام 1765

وإلیکم ترجمة نص الرحلة :

تأخر موعد سفری من بومبای إلى الثامن من دیسمبر / کانون الأول عام 1765 ، لأنی ذهبت على ظهر سفینة حربیة التابعة للأسطول الهندی بهدف القیام بهذه الرحلة إلى مسقط و الخلیج الفارسی . إن ریاح هذه المنطقة ثابتة و مستقرة بحیث یستطیع الربان أو الملاح أن یعرف نوع الریاح و سرعتها فی أوقات محددة من السنة التی ستجابهه تحت خطوط الطول و العرض قبل إبحاره . و فی أشهر معینة یستطیع الربان أو الملاح أن یبحر باستقامة و بالضبط من بومبای إلى مسقط و حتى إلى البصرة دون أن یشغل الشراع العلوی ، إلا أنه فی مناطق أخرى یجب علیه أن یبحر بعیدا نحو الجنوب إلى أن یمر على الخط و من ثم یبحر نحو الغرب إلى أن تأتی الریاح التی بواسطتها یتجه إلى السواحل العربیة و یستطیع الوصول إلى الخلیج الفارسی .

لم یکن هذا الوقت من فصل السنة الأفضل ولا هو الأسوء للقیام بهذه الرحلة . کان ربان سفینتنا یتوقع هبوب ریاح شمالیة ، وکان یتفادى لهذا السبب قدر الإمکان منذ بدایة الرحلة الإبحار ( السیر ) بعیدا نحو الغرب ، لأن الریاح الشمالیة ستکون فیما بعد ضده أی تقابله . و طالما أننا لم نبتعد أکثر من درجتین أو ثلاثة عن الساحل الهندی ، کنا نشاهد غالبا أفاعی مائیة صغیرة التی ذکرتها فی مجلدی الأول صفحة 452 .

یجب على المرء أن یدخل مرارا إلى الخلیج الفارسی . و فی مساء الثانی عشر من دیسمبر / کانون الأول کان سطح ماء البحر یسطع و یشع ضیاءا بقوة لدرجة لم أشاهد مثله . وکان سطح البحر هنا على بعد مسافة نصف میل ألمانی یبدو مغطى بلهب عریض فی حین کان یرى المرء فی مناطق أخرى فقط شرارات أو ومضات لامعة صغیرة ، عندما یضرب الماء .

( و نفس الصورة هذه شاهدها النقیب سارس فی سنة 1612 م تحت ارتفاع القطب ثمانی درجات و 12 دقیقة ، حیث وجد بعد ذلک أن هذا الضوء المرعب سببه نوع من السمک الأسود . راجع : الرحلة العامة ، المجلد الأول صفحة 777 ) .

وقد صرحت أو ذکرت معتقدا أن ضیاء سطح ماء البحر سببه رئة البحر ( نوع من الأسماک ) و منها رأیت فی الأیام التالیة کمیات کبیرة منها ، عندما کان البحر هادئا و تحتها أسماک کبیرة جدا لم اشهد مثلها فی أی مکان . و من المحتمل أن یرى المرء هنا حیوانات بحریة أخرى تضیئ فی اللیل . رایت فی بومبای فی اللیل غالبا ضیاءا فسفوریا فی الشوارع و فی کومة القمامة ( المزبلة ) إعتبرتها بادئ الأمر بدایات تعفن الخشب أو دیدان مضیئة مشعة ، و لکن اتضح لی بأن أحشاء نوع من السمک النخامی ( المخاطی ) الذی یأکله هنا عامة الفقراء .

لقد أولیت إنتباهی کل المساء إلى النجوم المتوهجة البارقة ( الساطعة ، المضیئة ، المشعة ) أثناء الرحلة إلى مسقط والتی طلب ذلک منا الفارس میشائیلیس فی سؤاله الثامن و الثمانین أن نکتب تقریرا مفصلا عن مراقبتنا للنجوم ، لأن بعض السائحین أراد أن یتأکد عما إذا کانت النجوم الثابتة فی بعض مناطق الشرق لا تضیئ ( تشع أو تتلألأ ) کما عندنا فی أوروبا .

کان أفق السماء فی الخامس عشر من دیسمبر / کانون الأول صافیا جدا ، حیث شاهدنا فی هذا المساء المشتری و کوکب الشعری الیمانیة أو العبو ( سهیل ) عند ظهورهما فوق الأفق ، لکن الشعری الیمانیة إلا بعد ارتفاع درجتین و النجوم الصغیرة إلا بعد أن ترتفع إلى عشر درجات . و النجوم من الحجم الأول الکبیر تضیئ ( تتلألأ ) عند ارتفاع قدره 25 درجة و هی أیضا أشد قوة من تلک التی عندنا فی لیالی الصیف .

شاهدنا فی الیومین الحادی و العشرین و الثانی و العشرین و بدهشة اسرابا ( مجموعات ) کبیرة من الخنازیر البحریة ( أرانب هندیة ) التی تسابقت معنا فی السیر و التی سبقتنا لمسافة بعیدة على الرغم من أن سفینتنا کانت تبحر بسرعة ثلاثة أرباع میل ألمانی فی الساعة .

وکانت تقفز ثمانیة إلى عشرة خنازیر من الماء إلى الأعلى فوق بعضها (وفوق سطح ماء البحر ) دون أن تحید عن مسارها المستقیم أو ترجع إلى الوراء .

و فی هذا الیوم الأخیر راینا راس کلها ، رؤوس جبال مطلة على ساحل عمان أحد الأقالیم العربیة . أعتبر الرحالة الإنجلیزی هذه الجبال تابعة للمنطقة العربیة السعیدة . إقتربنا فی الیوم الثالث من مسقط . و هنا کانت الریاح هادئة ، أما تیار ماء البحر على هذا الساحل فإنه کان شدیدا قویا ، الأمر الذی أدى إلى إعادتنا إلى الوراء فی لیلة واحدة ستة أمیال ألمانیة .

وکانت الریاح فی الأیام التالیة ضدنا دائما ، و أصبح تیار ماء البحر أشد قوة ، بحیث أننا بذلنا کل جهودنا من أجل ألا تقترب سفینتنا الشراعیة من الساحل .

أن ساحل عمان قائم أی عمودی غیر منحدر و خطیر ، وکان الماء جدا عمیقا ، لأن المرء بالقرب من الساحل ( البر ) إذا استعمل مقیاس العمق و طوله خمسین خیطا ( قدما ) فإنه لم یصل إلى قاع البحر .

و فی الیوم الثامن و العشرین کنا بالقرب من راس کلها . و من هذا الیوم ابحرنا إلى عرض البحر ، و بذلک ابتعدنا عن الخطر الذی قد یفشل رحلتنا .

و اضطررنا حتى الیوم الثانی من شهر ینایر / کانون الثانی 1765 أن نستمر و نواجه إن کانت الریاح هادئة أم کانت ضدنا و تیار ماء البحر.

و کنا نواجه الأمطار و تیار ماء البحر . ولما کانت الملابس الشتائیة تنقصنی ( کانت ملابسی التی اشتریتها فی بومبای أوروبیة ) و لهذا السبب اصبحت حساسا جدا ضد الجو البارد . و فی عصر الیوم المذکور أعلاه کانت الریاح جیدة و بواسطتها و صلنا أخیرا فی الیوم الثالث من ینایر / کانون الثانی میناء مسقط .

http://www.600kb.com/upjpg/UJC87431.jpg (http://www.600kb.com/)

کارستن نیبور

و فی صباح الیوم الرابع دخلت المیناء عدة قوارب وسفن صغیرة هندیة مختلفة و فق تعلیمات وعادات البلد للتعبیر عن وصولها و فرحها بعد قطع مسافة الرحلة من خلال القرع على الطبول و العزف على آلات موسیقیة . و أحد هؤلاء رمى مرساته بالقرب من باخرتنا ( سفینتنا ) .

و لدهشتی وجدت شخصین فرنسیین فقیرین اللذین بعد فقدان مستعمرتهم الفرنسیة جنوب الهند ، سارا فی کل الهند ، و هما الآن جندیان عند أحد اصحاب السفن التی لم یکن سطحها مغطى .

وکثیر من الناس الطیبین من هذه الأمة أصبحوا فقراءا نتیجة الحروب و مشردین و هم بأمس الحاجة إلى کسب خبزهم و معیشتهم بمعاناة عند المسلمین و المجوس .

تعود ملکیة مسقط إلى أحد الأمراء المستقلین الذی یحکم فی رستاق و الذی یطلق على نفسه إمام عمان ( راجع : کتابی وصف المنطقة العربیة ، صفحة 295 ) .

.

و مواطنو هذه المحافظة مسلمون ، وهم یعتبرون القرآن کتابهم الشرعی المقدس . و هم ینتمون إلى طائفة تدعى عبادی أو بیازی التی کانت بالنسبة للمؤرخین العرب معروفة ، لکن السواح الأوروبیین لم یلاحظوهم ، حسب اعتقادی .

یطلق کل من السنة و الشیعة على هذه الطائفة بالخوارج ، وهذا الإسم هو شتمة مکروه فی عمان مثلإ سم الرافضة الفرس ، و یشبه إسم الزندیق عند الألمان .

ذکر ابو الفرج الخوارج ، و أنا لا أشک بذلک ، بأن هؤلاء خوارج الذین ذکرهم سالس فی کتابه :

( Sales: Preliminary discourse, p. 173 and History of theOttoman Empireby Rycaut, p. 227 and

Pesockii Specimen historia arabum, p. 26. 269 )

و مبادؤهم التی و صفتها فی کتابی ، صفحة 21 و التی تتفق مع ما ذکره الآخرون عن الخوارج بأنهم لم یعترفوا بایة فضیلة للذین جاؤوا بعد النبی محمد و علی من العرب الآخرین من العوائل العربیة القدیمة . ولم أعرف أحدا من المسلمین أقل ابهة و عیشة بسیطة معتدلة مثل البیازی . هم لا یدخنون السجائر و لا یشربون القهوة و کذلک لا یشربون المشروبات . ان لباس الشریف و الوجیه منهم لا یختلف عن لباس الفقیر منهم . و هم یرتدون العقال فوق الراس و یحملون سیفا ثمینا أو سکینة ( خنجرا ) على الجانب .

فلم یسمحوا لأنفسهم بالتأثیر بمعاناتهم و عواطفهم الشدیدة ، و هم مؤدبون تجاه الغرباء أی یحترمون الأجانب ، و یسمحون لهم العیش فی مدینة مسقط وفق قانونهم الخاص و بکل هدوء وحریة تامة .

و بالعکس فی الیمن ، فإن الیمنیین یجبرون الوثنیین ( البوذیین ) على دفن جثث موتاهم دون حرقها . لقد أجبر الیهود فی البلدان الإسلامیة على ارتداء ملابسهم الأصلیة الممیزة و التی تختلف عن ملابس الآخرین ، فی حین سمح لهم هنا أن یرتدوا الملابس العربیة . فإذا أراد بوذی أو یهودی أو مسیحی أن یتزوج مسلمة فی البلدان السنیة فعلیه إما أن یعتنق الإسلام أو یدفع ضریبة ( جزیة ) مالیة کبیرة على الأقل ، بینما عند البیازی فی مدینة مسقط ، فإن الحکومة لم تهتم بذلک . وأن یتجه الغریب إلى قوم النساء و هم معروفون بأن یترکوا النساء للمسلمین لقاء نقود . تعیش مجموعة کبیرة من النساء الفاسقات فی منزل خاص خارج المدینة .

( توجد فی الهند راقصات أیضا مثل ما موجودة فی مصر و فی قسطنطینة . فمن یدفع لهن أجرا یبدأن بالرقص و الغناء . ان الراقصات الوثنیات لا یتزوجن ابدا . و بناتهن یتعلمن المهنة من أمهاتهن ، وأولادهن یصبحون جنودا بصفة عامة . و فی إحدى اللیالی طلبنا ، أنا و شخصان بریطانیان بمسقط من أحد الهنود أن یجلب لنا الراقصات اللواتی بدأن بالرقص و الغناء ، لکنی وجدت أن رقصهن و غناءهن لم یکن أفضل من الراقصات فی مصر .

و فی اللیلة التالیة طلبنا بجلب ثلاثة شبان هنود ، کان أحدهم یعزف على ألآلة الموسیقیة فیولین التی رسمتها فی اللوحة 16 E و الآخر یقرع على صحون معدنیة و الثالث یقرع على الطبلة المربوطة بجسمه . غنى و رقص الثلاثة ، و قد نظرت إلى هؤلاء الشباب بمتعة و إعجاب . لکنی لم افهم من أغانیهم الهندیة کلمة واحدة ، إلا أنی فهمت کل شیئ تقریبا من خلال قسمات و ملامح وجوههم و الإیقاعات الموسیقیة . وقد غنى الثلاثة على الأغلب عن الحب و الأفعال البطولیة , وفی إحدى الأغنیات تصوروا البرتغالیین فی حالتهم الحالیة . وهؤلاء البرتغالیون لیسوا أبطالا کما کانوا فی القرن الماضی عندما احتلوا الهند . فلم یبق لدیهم مما امتلکوه فی هذه المنطقة من العالم إلا القلیل ، إلا أنهم أظهروا من خلال أحادیثهم و أغانیهم و من کل تصرفاتهم بأن البرتغالیین لا زالوا یفتخرون کالسابق ، کما عبر الهنود عن ذلک ، بحیث لم یحدث بصورة أفضل عند المسرحیین الهزلیین الأوروبیین .

فبدلا من الراقصات کن یرقصن فی مکان واحد و یحرکن أجسامهن ، کان الراقصون الثلاثة یقفزون و یتحرکون بکل الإتجاهات . و بصورة عامة غنى المطربون الثلاثة و عزفوا الموسیقى وفق الإیقاعات المنتظمة . کانت کل ألحانهم تشبه الألحان العربیة و الفارسیة و الترکیة ، ربع أو نصف إیقاع کما سمعتها . وهم یغنون ضمن إمکانیاتهم أی إمکانیة من إمکانیتین ، فإذا غنى عدة مطربین فی نفس الوقت ، فإن المرء یستمع إلى أن الجمیع یؤدون نفس اللحن و الإیقاع ، و لیس کما یغنی صوتا ثخینا عمیقا ثابتا مثل الباس Bass

و مما تجدر الإشارة إلیه أن الشرطة هنا ممتازة جدا ، بحیث لا یسمح لأحد القیام بسرقة ، ونادر حدوثها . و یستطیع المرء أن یرى سیارات و عربات التجار موجودة فی الشارع طوال الأسابیع . فلا یسمح لأحد أن یسیر فی اللیل فی الشارع بدون مصباح ( سراج ) ، لکی لا تهرب البضائع . و بسبب الضریبة أو التسعیرة الجمرکیة فإن الحکومة لن تسمح لأی قارب أن یصل إلى البر بعد غروب الشمس ، و حتى التنقل من سفینة إلى أخرى .

للإمام فی هذه المدینة والی أو حاکم و وکیل أو مدیر لدائرة الجمارک ، حیث یخضع جمیع التجار و الأجانب ( الغرباء ) إلى تعلیماته و تعلیمات القاضی .

إن عدد نفوس الوثنیین أو الهنود ، سواء أکانوا تجارا أم عمالا أم خدمة المقیمین هنا یبلغ حولی 1200 شخصا . یعیش هنا عدد قلیل من الیهود ، ولا یعیش أوروبی واحد . کانت عندی توصیتان خطیتان حصلت علیهما من بومبای ، إحداهما موجهة إلى وکیل هذه المدینة و الأخرى إلى دلال ( سمسار ) البریطانیین الوثنی ، حیث رحبا بی أجمل ترحیب . لم أقم بزیارة الوکیل إلا نادرا ، لأنی لم أرغب فی الإجابة و التحدث عن شؤونی و أعمالی هنا و خاصة عن سبب قیامی بالسیر و المشی بکثرة خارج المدینة ، و هذا الشیئ لم یعتاد علیه الوکیل من الأوروبیین الذین جاؤوا إلى هنا سابقا .

و السبب الآخر هو تعرفی على زوجین عربیین و شیخ الیهود الذین کانوا کلهم یعرفون البلاد جیدا . و بواسطتهم حصلت على معلومات و أخبار جغرافیة مختلفة عن عمان ، التی سیجدها المرء فی کتابی و صف المنطقة العربیة .

أود هنا التحدث عن موقع مدینة مسقط التی رسمت مخطط تاسیسها فی اللوحة XV .

مدینة مسقط ، مدینة محصنة منیعة من الناحیتین الطبیعیة و الفنیة . تقوم على جانبی المیناء صخور مرتفعة صلبة بحیث أنها تحمی السفن الراسیة فی المیناء من کل الریاح ، بحیث یمکن لربان السفینة أن یرمی مرساته بکل سهولة . کما توجد بطاریات و قلاع فیها مدافع قویة مثبتة . فمن القلاع أخص بالذکر قلعتین ، قلعة میرانی و قلعة الجلیالی العجیبتین ، لأنهما واسعتان و ملتصقتان بالمدینة على صخور قائمة . إن البطاریة و الأبراج الثلاثة صغیرة . و المدینة کلها محاطة بسور ( جدار ) ضعیف ، و له ثمانیة ابراج أو أغلبها بطاریات و مدافع . الجانب الشمال الغربی هو الأضعف لأن 4 یوجد هنا فی سور المدینة شبابیک من الخشب . و قد أزاحت میاه الأمطار الشدیدة أثناء موسم الأمطار الصخور من الجبال المحیطة لکی تجد مجرى لجریان المیاه . ولأن المواطنین هناء بسطاء لا یهتمون بالجاه و الراحة مثل غیرهم المسلمین ، لذا فإن بیوتهم سیئة على الأغلب إضافة إلى الجامعین ( المسجدین ) الصغیرین المظلمین ، لیس لأحدهما مئذنة ( منارة ) . إن أفضل المبانی ( البنایات ) الموجودة فی هذه المدینة هو مبنى الکنیسة البرتغالیة الذی أصبح مسکنا للوالی .

و المبنى الثانی هو مخزن کبیر للبضائع . توجد أراضی شاسعة خارج المدینة و فیها بعض الحدائق ( البساتین ) التی تضفى نخیلها و اشجارها فی موسم الصیف الحار ظلالها الوارفة الباردة المنعشة ، بحیث یشعر المرء ببرودة و لطافة الهواء . أما الفن فلا یمکن للمرء أن یذکره و یتحدث عنه .

إن البیوت خارج سور المدینة و التی یطلق علیها المرء بضواحی مدینة مسقط ، هی جزء مثل باقی البیوت داخل المدینة ، إلا أنها أسوء بکثیر ، وهی عبارة عن أکواخ مکسوة ( مغطاة ) بالحصیر ( الحصران ) . کلها ثابتة من الطبیعة . و الأرض الواسعة محاطة بصخور قائمة جرداء ، لها ثلاثة مخارج ضیقة یمکن الدفاع عنها بسهولة . یؤدی المخرج الخامس إلى سدوف و المخرج السادس الآخر یؤدی إلى کالبو و المخرج الثالث ( 7 ) یؤدی إلى مطرح Mattrach . و الموضعان الأولان هما قریتان سیئتان و الثالثة هی عبارة عن مدینة سیئة فیها قلعة واحدة ، و کلها تقع على البحر .

تقع مسقط أیضا فی نهایة الخلیج ، بین صخور قائمة على سلسلة من الجبال أو أنها شبه جزیرة . إن إرتفاع قطبها تبعا لمشاهداتی و مراقبتی یبلغ

23 درجة و 37 . و بعدها عن بومبای تبعا لملاحظات ربان کابتن السفینة البریطانیة 12 درجة نحو الغرب . کما لوحظ هنا فی یوم الهلال أو البدر الکامل أن منسوب الماء فی الساعة الحادیة عشر یصل إلى الأعلى و أن المد یرتفع 12 إلى 14 قدما إلى الأعلى . وأن میل أو إنحراف الأبرة المغناطیسیة یکون بین أربع و خمس درجات نحو الغرب . توجد عند قدم أحد الجبال ( 8 ) بئر ( عین ) التی تزود مدینة مسقط بالماء النقی البارد فی فصل الجفاف . یقوم ثور و بکل صعوبة ( کما فی B 15 من کتابی وصف المنطقة العربیة عن إنسان ) یحمل و یسحب الماء فی قربة من الجلد إلى الأعلى و یسکبها فی خزان للماء ، و من خلال الأنابیب یوصل الماء إلى المیناء . و حتى أصحاب القوارب باستطاعتهم أخذ المیاه و بکل سهولة . یبدو أن توصیل الماء بهذه الطریقة هو من صنع البرتغالیین (9 ) یسیل الماء من خلال أنبوبین ، کان لهما صنبوران حنفیة کما نتوقع لقفلهما .

أما الآن فیتم قفلهما بواسطة الجلود التی یتم فکها عدة مرات ، عنما یرید المرء أخذ الماء . و فی کلتی القلعتین ، الأولى و الثانیة ، توجد خزانات کبیرة للماء ، و التی تملأ دائما . اراد بعض السواح الآخرین التأکید على أن الأمطار لا تهطل مرة واحدة بالسنة على مدینة مسقط :

( راجع : Voyage d Ovingron Tom, II., p. 127

إن وصف هذه الرحلة جید . وهذا دلیل على أن الرحالة لا یمکنه الحصول على أخبار و معلومات یعتمد علیها . راجع أیضا الکسندر هاملتون

Alexander Hamilton الذی قال بأن العرب فی مسقط لم یستطیعوا سحب ورفع الأسماک . و قد رأى بنفسه أن أحد صیادی الأسماک کان واقفا منادیا تعال تعال تعال لغرض سحب الأسماک من البحر بکمیات کبیرة إلى الأعلى . وقد رأیت هنا فی هذا المیناء أسماکا کثیرة لم أشاهد قبلها فی أی مکان من العالم ، و لم اسمع بأن الأسماک تأتی إلى الساحل ( الضفة ) عندما ینادیها شخص عربی . جلس صیادو الأسماک على أخشاب صغیرة لیخدموا أنفسهم و کذلک صیادی الأسماک فی الخلیج العربی .

( راجع کتابی : وصف المنطقة العربیة ، صفحة 215 ) . وهم یصطادون الأسماک إما بالشبکة أو بواسطة الصنارات ( الشص ) و لکن مع حبوب أو بذور نباتیة مخدرة تخدر السماک ) .

و فی أثناء إقامتی فی هذه المدینة کانت الأمطار تهطل بغزارة یومیا من الیوم الثانی عشر إلى الیوم السابع عشر من ینایر / کانون الثانی . وکان الجو عندنا ملبدا بالغیوم الکثیفة ، حیث اردت مغادرته لولا انتظاری من أجل مراقبة وقیاس إرتفاع القطب ، ومن أجل ذلک بقیت لیلة الحادی عشر/ الثانی عشر من ینایر .

و فی أشهر الصیف ، خاصة عندما تصل الشمس رأس السمت ، و تشع اشعة الشمس الساقطة على الصخور القائمة ، فإن الحرارة فی هذه المدینة ستکون مرتفعة ، لکنها أفضل من مناطق أخرى فی هذا العالم . تبدو الجبال على ساحل عمان قائمة و غیر خصبة أی جرداء ، وعلى العکس من ذلک فإن الودیان أفضل و خصبة .

یجد المرء فی مسقط الفائض من کل أنواع الفواکه الجمیلة ، واللحم هنا بکمیات و بصورة جیدة ، والبحر یقدم فائضا من الأسماک .

ومن المنتوجات الزراعیة التی تصدر من عمان هی التمور المفضلة . فمن هنا تملأ و تشحن السفن إلى موانئ مختلفة من الخلیج العربی باتجاه الهند و المناطق الأخرى . تعتبر مسقط أیضا من أکبر المخازن للبضائع المستوردة من الخلیج الفارسی إلى حضرموت والیمن و الحجاز والهند ، أو من هنا تشحن البضائع إلى الخلیج الفارسی .

وهکذا تحدث أریانوس و غیره من الکتاب الیونانیین عن موسکا Mosca میناء فی هذه المنطقة ، وأعتقد أنه یقصد مسقط . لیس لأن الأسماء متقاربة فحسب ، بل لأن الساحل مکون من صخور متینة قائمة صلبة ، و أن الماء بقربها عمیق ، ولا یمکن للمرء أن یقول غیر ذلک ، بأن میناء مسقط کان منذ آلاف السنین جیدا و قویا ولا زال حتى الآن فی هذا العصر کذلک .

لم یذکر ابو الفداء و کذلک نصر الدین فی جداوله و قوائمه ولا عند أولغ بیک إسم مدینة مسقط .

سوحار ( سوهار ، سحر ) کانت من أهم المدن التجاریة فی عمان . و ربما کانت حکومة مسقط فی ذلک العصر بسبب طبیعتها ، منشغلة بعدم استطاعة مواطنیها بمزاولة التجارة مع البلدان الخارجیة . ولهذا السبب کان إسم مسقط بالنسبة للکتاب المذکورین أعلاه غیر معروف .

وحسب إعتقادی لم یسافر أحد الأوروبیین إلى داخل أراضی مسقط .

تستحق محافظة (ولایة ) مسقط من ناحیة وصف أراضیها الجغرافیة و طبیعتها إلى زیارة دقیقة . وحسب ما سمعت هنا عن مسقط ، بأن المرء یسافر إلى منطقة الإمام التی یتوفر فیها الأمن الکبیر أکثر من الیمن .

( راجع : Ovingron Tom, II. p. 136

Hamilton: Account of theEast Indies, T.I. p. 58

تحدث العرب ضد إدوارد سایج Eduars Saij الذی قال أن باخرته أصیبت بکسور عند ساحلهم ( ساحل عمان ) ، و هذا یدعم ما ذکرته أنا أعلاه ) .

لم تسمح حالتی الصحیة و ظروف أخرى أن أواصل هذه الرحلة . تقابل المرء هنا فرص کثیرة للسفر إلى الخلیج الفارسی ، سفن صغیرة التی یسمیها العرب طراد أو تراتکی ( رسمت بناءها فی المجلد الأول صفحة 285 ) .

لم أنصح أحدا بأن یسافر ( یبحر ) بها ، لأن الجو فی هذا الفصل ملبد بالغیوم و متقلب وکذلک لم یکن المرء متأکدا عن عدم وجود سراق و قراصنة أثناء الإبحار . ولا یخشى المرء على ظهر سفینة أوروبیة .

عاد الکابتن ( الربان ) برایس Price الذی سافرت معه من بومبای إلى مسقط . لذا فإنی خططت مسبقا لرحلتی إلى الخلیج الفارسی على ظهر سفینة بریطانیة التی کانت تنتظرنا فی بومبای . وصلت السفینة إلى هنا بتاریخ 12 ینایر / کانون الثانی . ولما کنت اخشى بألا تتاح لی مثل هذه الفرصة من اجل الإبحار إلى الخلیج الفارسی ، و لهذا السبب ترکت للآخرین الرحلة إلى داخل عمان الذین سیفدون إلیها من بعدی والذین سیجابهون وقتا وحاولات جویة افضل مما علیه الآن . غادرت مسقط فی یوم الثامن عشر من ینایر / کانون الثانی متوجها إلى بوشهر ( أبوشهر ) .

ألمانیا فی 28 آب 2009

——————————————————————————–

 3730-08-09, 04:16 AM

بقلم رحالة المانی عام 1939 میلادیة:

تاجر ألمانی بعدن وسلطان لحج ومنطقتی الحوشبی ومسیمرة فی مذکرات رحالة ألمانی , للاشتراک فی هذا الصخب العجاج .

ینظر البریطانیون من عسکریین ومدنیین إلى جزیرة عدن , على أنها القاعة الخارجیة المؤدیة إلى الجحیم . أما أنا فقد کنت أنظر إلیها دائما على أنها الفردوس . وعندما کنت أؤوب إلى عدن , بعد رحلات على الإبل , تستغرق شهورا طویلة , وتستنفد الکثیر من الجهود التی لا تحتمل , کنت أرى فیها عصارة المدینة , وأجد فیها تلک ( اللطائف ) الصغیرة من الحیاة العصریة التی یألفها کل من یعیش معها , ولا یکترث بها , ولکنه إذا ما افتقدها , شعر بما لها من أهمیة قصوى , وکنت ألقى دائما فیها المسکن المریح فی ضیافة الهر ( م ) وهو من کبار رجال الأعمال الألمان وقد جال هذا الرجل أنحاء العالم وکان فی الماضی یعمل فی تجارة الفراء فی أصقاع ألاسکا النائیة , ثم انتقل منها لیعیش حیاة التبطّل فترة من الوقت , وعاد بعد عثرات وکبوات عدة , فأوجد لنفسه تجارة جدیدة ومربحة فی مجالات النشاط فی عدن . وقد رافقته مرة واحدة فقط إلى مقر عمله . فرأیت ألوف من جلود الماعز , وقد علقت فی کوخ خفیض من الصفیح تنتظر من یبتاعها من أهل الساحل العربی . ویتطلب مثل هذا العمل خبرة فنیة لا یملکها إلا الهر ( م ) نفسه . ویستغرق العمل عدة ساعات کل یوم . ولم یکن فی وسعی أن أحتمل الرائحة الکریهة أکثر من خمس دقائق . وکان علی أیضا أن أشکر السید ( م ) على الجهود الکبیرة التی بذلها لاستعادة بعض أشرطة الصور التی فقدتها فی حضرموت وقد استطاع استرجاعها وإرسالها إلی فی ألمانیا بعد بضعة أشهر من عودتی إلى الوطن .

وکان بیته مجهزا بکل المعدات التی تعتبر ضروریة فی المناطق الاستوائیة , کما کان یضم عددا من الخدم , وبینهم طباخ ممتاز فی مهنته وفنه , ووصیف , وعددا من الکلاب والقطط , وقردین , وتقدم القطط أمثولة کلاسیکیة رائعة , لما تعنیه الحیاة البیتیة حقا , وکنت أرى أحد هذه القطط , یأتی کل یوم من حوض صغیر للأزهار أقیم فی زاویة من زوایا المنزل . وفی ذات صباح , سمعت صرخات خافتة وتبینت أن أحد القطط قد وضعت ستة موالید جدیدة تحت سریری فی اللیل , أما القردان فکان اسم أولهما ماکس والثانی موریتز , وکان الجیران یتضایقون کل الضیق من حیلها وألاعیبها . وفی ذات یوم قاما بزیارة مصرف النقد کان الصراف المسکین قد قضى وقتا طویلا فی حسابها , وسرعان ما جلس موریتز فوق رأس الصراف . وکان هذا آخر ما قاما به من أعمال , إذ أجبر صاحبهما على التخلص منهما .

وقمنا بعد ظهر ذات یوم , بعد أن کانت حدة حرارة النهار قد خفتت , برحلة إلى البر المقابل لعدن , وبزیارة إلى سلطان لحج , وکانت سیارة مضیفی من طراز سیتروان , قدیمة مضى عهدها , وغدت خربة , بعد أن فقدت الکثیر من أجزائها وقطعها . ومع ذلک فقد سارت بنا سیرا مرضیا , وسرعان ما غرقت عجلاتها فی أرض رملیة رخوة , ولکن عددا من البدو سارعوا لمساعدتنا , وهم یغنون ویهتفون , وأخذوا یدفعون العجلة التی طمر نصفها فی الرمل إلى أرض صلبة . وقد تکرر هذا الحادث عدة مرات .

وبعد أن اجتزنا الشیخ عثمان , وهی أول المدن الواقعة فی البر , وفیها الکثیر من الملاّحات المنتجة والمهمة , التی تشرف على إدارتها شرکة إیطالیة , وصلنا إلى مرکز الشرطة وحاجز للطریق , وهما معزولان تماما فی منتصف المنطقة الخالیة المکشوفة . التی لا طرق لها . وکان علینا أن نبرز الوثائق الرسمیة والأذونات التی نحملها . ولا یسمح الإنکلیز لأی إنسان باجتیاز هذه المنطقة, دون إذن من حاکم عدن, إذ أنهم لا یعتبرون أنفسهم مسئولین عن سلامة الأوربیین وراء هذا الحاجز.

وظللنا نرتحل عبر الصحراء ساعات طویلة , ولم نکن نرى شیئا , سوى الرمال الشاحبة الجرداء , وقد انتشرت فیها بعض الأشواک والنباتات الصحراویة الجافة , ومرت فیها ودیان صخریة خالیة من الماء , وانتثر فیها بیت أو بیتان من الشعر , هنا وهناک یقیم فیها البدو , ولیس ثمة فی هذا المکان طائر یغرد , أو نأمة لإنسان , تبدد هذا الصمت المطبق , وکان أکثر ما نراه قافلة من الجمال , تمضی فی طریق صامتة , تدوس الرمال , وتسوقها بعض الحمیر .

وفجأة ارتفع أمامنا فی الأفق منظر رائع , وکأن مسة سحریة قد أصابته , فبعثته إلى الحیاة , أنها قصور ذات أبراج , تشرق بیضاء لامعة , کالمرمر وقد ارتفعت سوقها المدورة وشرفاتها الرقیقة . وکان الشیء المدهش , أن جمیع هذه المناظر بدت عائمة فی الهواء , وکأنها مرسومة على نقطة انحدار السماء الزرقاء نحو الأفق , وقد ضمت أرق الألوان وأکثرها وداعة . وعندما اقتربنا ,أخذنا نبصر الخطوط العریضة للمدینة ببیوتها السمراء المربعة , وقد تشابکت مع بعضها , وثبتت أقدامها فی الأرض , وتبینا سبب ما أصابنا من خداع النظر من بعید , فالبیوت کلها مؤلف من أکثر من طبقة واحدة , وجمیع طبقاتها العلیا مصبوغة باللون الأبیض أما الطبقات السفلیة فلونها من لون التراب , وهذا الذی جعلها تبدو لنا من بعید وکأنها معلقة فی الفضاء . وتغیر منظر الأرض أیضا بصورة مفاجئة , وأخذ الوادی الجاف الذی کنا نسیر بجواره منذ مدة طویلة , یبدو فیه الماء شیئا فشیئا الآن , وتسیل هذه المیاه نحو الحقول التی تنتشر الخضرة فیها عبر عدد من القنوات والمجاری . وکانت هامات أشجار النخیل (الطرابیش المصنوعة من السعف) , بأبناء البلدة , یعودون إلى بیوتهم من أعمالهم عند مغیب الشمس . ورأیت أطفالا سمر من العرب تعرت صدورهم , یسوقون أمامهم الأبقار إلى زرائبها , وحیّانا هؤلاء الغلمان تحیة ودیة , بینما نظرت إلینا النسوة وکن یرتدین أوشحة زرقاء , نظرات فیها الکثیر من الخفر والحیاء . ورأینا أمامنا بوابة واسعة من الطین سرعان ما ابتلعتنا , فقد وصلنا إلى لحج .

ولیس فی وسع إنسان أن یزعم أن عظمة سلطان لحج , السید عبدالکریم , یتمتع بسلطان خال من المتاعب على الرغم من حمایة الإمبراطوریة البریطانیة , إذ أنه على النقیض من ذلک , یعیش فی جو من القلق و المتاعب .

کنت قبل عام عندما قمت بزیارته زیارة قصیرة , فلقد کان ذلک الیوم عیدا إسلامیا دعیت لحضوره …

کان هذا فی الزیارة الأولى , وکان السلطان فی أوج سطوته وعنفوانه , أما الیوم وفی هذه الزیارة الحالیة , کانت سحابة قاتمة سوداء تجلل بیته وأسرته . ومع ذلک فقد استقبلنی الحاکم , الذی کان قد ابیض شعره , بما عهدته فیه فی المرة الماضیة من لطف , فی قاعة القصر الکبرى , التی یستقبل فیها عادة مستشاریه ورجال حاشیته , قبل أن ینسحب فی المساء إلى قصر الحریم . ورأیت فی عینیه علائم الحزن والجهد , وسرعان ما سمعت بالحادث المؤلم , الذی کان فی الحق , سببا کافیا لما یشعر به من انحطاط فی قواه . وکانت الشیخوخة قد جعلت أعباء الحکم منهکة له ولقواه . فأراد أن یتنازل عن العرش , وأن یسلّم مقالید الحکم لولده لیضمن خلافته له إبان حیاته . فالتقالید فی البلاد العربیة لا تحتم انتقال العرش بالوراثة , وتنص هذه التقالید على اختیار الحاکم من أکبر أفراد أسرته کفایة وجدارة , وقد أفادت بعض العشائر النبیلة القویة من هذا التقلید , وأسمت مرشحا لها لخلافة السلطان رجلا من شیوخها , لقی الکثیر من التأیید لدى الأهل . وهکذا ظهر فریقان , وأخذت الخلافات تشتد حدة یوم بعد یوم , إلى أن وصلت إلى حد إطلاق النار والقتال , فی اجتماع کان الأمیر فضل نجل السلطان یشهده , فأصیب بجراح ثخینة , وأدت إصابته برصاصة فی رأسه إلى فقدان أحد عینیه , وسرعان ما نقل إلى عدن حیث قام الأطباء البریطانیون على العنایة به وتعهده بالعلاج والرعایة . ولما کان شفاؤه الکامل غیر متوقع أبدا , فقد أصبح بصورة اتوماتکیة آلیة , محروما من ولایة عرش لحج .

وأصیب نفوذ السلطان بضربة قاصمة أخرى , من ناحیة ثانیة , فسخاء الحاکم أو کرمه , هو الفضیلة الرئیسة وفقا لتقالید العرب وتفکیرهم . والأمیر الذی لا یقوم بتوزیع الأموال بسخاء وبذخ , فی شکل عروض من الأبهة والعظمة , أو صدقات وهبات یقدمها إلى الکبراء ,یفتقر إلى أهم مقوّمات المنصب . وکان هذا لسوء الحظ هو الوضع الذی وجد سلطان لحج نفسه فیه الآن . فإمام الیمن الذی غدا حاکما مطلقا بعد زوال الإمبراطوریة العثمانیة , أخذ یطالب بالمناطق الساحلیة الواقعة تحت الحمایة البریطانیة على أساس أن هذه المناطق کانت دائما جزءا من الیمن منذ أقدم عصور التاریخ , وأنها تبعا لذلک یجب أن تضم إلى مملکته , ولما کان إمام الیمن , من الحکمة بحیث لا یخوض المعرکة مباشرة ضد القوة الطاغیة ( أی إنکلترا) , فقد رأى أن المعرکة یجب أن تخاض مع تابعها أی مع سلطان لحج . فأصدر أمره , بوقف جمیع القوافل عن المرور فی سلطنة لحج . وبدأت تجارة الیمن تنتقل منذ ذلک الحین بطریق البحر من عدن إلى الحدیدة مباشرة . وکانت لحج تستوفی رسوما على البضائع التی تنقل بطریق التجارة العابرة ( الترانزیت ) فی أراضیها . وکانت هذه الرسوم , تأتی لها بدخل طیب , إذ کانت صادرات الیمن من الجلود وحدها تربو على المائة ألف جنیه فی العام الواحد . وقد فقد سلطان لحج بسبب هذا الإجراء المعادی الذی قامت به حکومة الیمن المورد الرئیسی لدخله , وکانت مساعدات بریطانیة المالیة من الضآلة , بحیث لا تستطیع أن تفی بالوجبات المترتبة علیه بوصفه سلطانا للمنطقة طبقا لعادات البلاد وتقالیدها . وحللنا فی ضیافة السلطان فی أحد بیوته الکثیرة , وکان قد خصصه لإقامة رجلین ألمانیین , هما الأوروبیان الوحیدان اللذان یعیشان فی لحج , وکان هذان المواطنان قد اضطرا إلى الخروج من ألمانیا طلبا للعیش فی الخارج , کغیرهما من الألمان الذین انتشروا فی مشارق الأرض ومغاربها . وکانا قد جاءا من الحبشة قبل ثلاث سنوات , وأفاد منهما السلطان فی بلاطه , فهما یقومان بکل عمل تقریبا , من الأعمال الفنیة , إذ یدیران مضخات المیاه , ویتولیان إصلاح سیارات السلطان وأجهزة الحاکی فی قصره , وقد أقاما له محطة تولید کهر بائیة . وکان السلطان یقدر لهما خدماتها کل تقدیر , ولکنه لم یعد قادرا على أن یدفع لهما رواتب کافیة , بسبب الضائقة المالیة التی یعانیها . وقد أضطر الرجلان بعد وصولنا إلى حزم متاعهما , ومغادرة البلاد سعیا وراء الرزق , إلى حیث تنقلهما أقدامهما , وقد سمعت فیما بعد أنهما قد ذهبا إلى الهند .

وتمکننا قبیل غروب الیوم التالی , من إعداد سیارتنا , فسارعنا إلى مغادرة لحج . ولم نکن قد ابلغنا السلطان برغبتنا فی مواصلة الرحیل إلى داخل البلاد , إذ کان مجرد الحصول على ترخیص بذلک , سیؤدی إلى مفاوضات لا نهایة لها , تدور على النحو العربی المألوف . وکان مثل هذا الترخیص , یقضی بإیفاد حرس لمرافقتنا وهذا ما کنا نحاول الابتعاد عنه , لما قد یؤدی إلیه من عرقلة لمشروعنا .

ومضینا فی سیارتنا عبر الوادی الخصیب إلی یسیل فیه نهر طیبان والغنی بما فیه من أشجار الموز والمانجا . ولکن الصحراء تبدأ مباشرة وراء أطراف هذه البساتین , ولیست هذه الصحراء , بالشیء المیت کما یبدو , ولکنها وجود خطر ینبض بالحیاة , فالرمال وهی عنصرها المتحرک والتی تهتز من أقل هزة من الریح , دائمة الحرکة , والتنقل تنقلا مریبا مشئوما , ساعیة إلى دفن کل ما یقف فی طریقها . وهکذا فإن ممار الجهد الإنسانی تظل مهددة دائما بالدمار , ولا یستطیع الناس إلا عن طریق الکد المستمر والذی لا ینتهی , من اقتناص لقمة العیش اللازمة لوجودهم من قبضة الطبیعة التی لا ترحم . ولا ریب فی أن حدیث الناس المألوف عن کسل أهل المناطق الاستوائیة , یبرهن فی هذه البلاد , على أنه مجرد خرافة لیس إلا .

ووصلنا عند المساء إلى قریة کبیرة تسکنها قبیلة (الحوشبی ) . وکان منظر الأکواخ الxxxxة المبنیة من الطین یوحی بانطباع سیء , ولکن جدرانها السمراء کانت مزخرفة باللون الأبیض , وقد رسمت علیها صور غریبة کما کانت الجوانب المتلویّة ذات الرؤوس المدببة التی لا حد لها ولا حصر , التی تحیط بأبواب الأکواخ , ترمز إلى تصامیم غیر مألوفة فی حاضرنا , وقد تعود بأصولها إلى أیام ملوک سبأ . وقد یکون هناک ما یؤید هذه النظریة إذ أن أفراد قبیلة( الحوشبی ) قد احتفظوا بعدد من العادات والتقالید التی کانت سائدة فی عصور ما قبل التاریخ . فبالإضافة مثلا إلى القبور الإسلامیة المألوفة , هناک على مقربة من قرى هذه القبیلة , أهرامات طویلة مدببة الرؤوس , ومنفصلة عن بعضها البعض . ولیست هذه الأماکن إلا مثوى شیوخ القبیلة والشخصیات التی یتمتع أصاحبها باحترام خاص , لأنهم کانوا قادرین على شفاء المرضى , وکانوا تبعا لعرف القرون الوسطى من السحرة الذین یتمتعون بقوى غیبیة . وعلى مقربة من القبور الحقیقة , تقوم مجموعات من الحجارة الناعمة , ویأتی سکان هذه القرى , فی أیام معینة من السنة , فی جماعات فی اللیل , ویدهنون هذه الحجارة بالزیت , وهو تقلید معروف منذ أقدم عهود الوثنیین .

وما کدنا نصل إلى القریة , حتى أحاط جمیع سکان القریة بسیارتنا . وقد رحبوا بنا ترحیبا ودیا , وعرضوا علینا أحد منازلهم لنحل فیه , ولکننا آثرنا قضاء اللیل فی العراء , تحت قبة السماء , ویبدو أن سلوکنا قد أساء إلى الأرواح التی تخیّم على المکان , فبعثت إلینا جیوشا کاملة من البعوض , من ذباب الرمل , عقابا لنا على سلوکنا . وقد حالت هجماتها بیننا وبین النوم , وإذا ما تجاهلنا ذلک , کانت اللیلة رائعة . وکانت النجوم المتلألة , تلقی ضوءا أزرق خافتا , وکان المخروط الطویل , لأحد اهرامات المدافن , یقف على طرف الصحراء الصامتة , وقد أحاطت به حالة سحریة . وضاع الزمن فی هذا الخواء الذی لا نهایة له , وأخذت أفکر فی التشابه القائم بین الدیانات البدائیة , التی آمن بها الجنس البشری , إیمانا سطحیا لا عمق فیه . وأذکر أننی قرأت فی التوراة حدیث دهن الحجارة بالزیت , وهذا لیس بالمستغرب , فالعرب والإسرائیلیون ینتمون إلى نفس الجنس السامی , ولکن هذه العقیدة القدیمة توجد أیضا عند الهندوکیین فی الهند . وکانت الإدارة الإنکلیزیة تجد صعوبة کبیرة , فی حمایة الحجارة البیضاء التی توضع کعلامات فارقة للطرق من الدهانات بالزیت , وکان الهندوکیون کثیرا ما یأخذون هذه الحجارة فی اللیل بصورة خفیة , وینقلونها إلى المعابد والأماکن المقدسة حیث یقیمونها هناک , لیدهنوها بالزیت فی بعض الاحتفالات الدینیة . ومن المحتمل أن یکون الزیت , قد استخدمت بدیلا عن الدم الذی کان یراق فی السابق فی مثل هذه الاحتفالات . ولکن هذه الروایة لیست موثوقة تماما . إذ لا تزال الأضاحی معروفة حتى الیوم فی الإسلام فی بعض المناسبات الهامة , بینما یمنع الدهان بالزیت منعا باتا , على اعتبار أنه من عادات الوثنیة . فعندما یمد خط حدیدی مثلا , تراق بعض دماء الأنعام فوق الخط الحدیدی , وذلک کضمان لحمایة العنایة الإلهیة للخط .

وکانت التماثیل الحجریة هی الطقس الأساسی , فی جمیع الدیانات القدیمة فی کل مکان . ولم تکن هذه الأشکال الحجریة تستخدم فی إقامة المذابح حیث تقدم القرابین , وإنما تستخدم فی تمثیل الألوهیة أیضا . وکان مجرد نحت رأس , بصورة لا فن فیها , یعتبر کافیا , ثم ما لبثت هذه العادات أن تطورت إلى نحت تماثیل کاملة , توضع إلى جانبها حجارة ثانیة تستخدم لتقدیم القرابین , والمدهش فی هذا الأمر أن سیر التطور هذا یمکن أن یعثر علیه عند عدد من الشعوب , التی عاشت متفرقة ولم یقم بینها أی ارتباط أو اتصال . وکلنا یعرف أن هذه الطقوس التی جاءت من ضباب التاریخ الغابر , قد انتقلت إلى الیونان , واتخذت عندهم شکل ذلک الکمال فی إقامة تماثیل الآلهة , التی تعرض دائما وإلى جانبها المذابح الحجریة .

ولننتقل خطوة أخرى , کان الوثنیون العرب یحترمون الأشجار على أنها مقر أربابهم , وکانوا یقیمون احتفالهم تحتها , ویعلقون أسلحتهم على أغصانها , وما زالت بعض هذه الأشجار المقدسة التی تغطی فروعها بمختلف النذور المربوطة إلیها , قائمة فی جوار الکثیر من المدن والقرى . وتحاط هذه الأشجار عادة بأسیجة من الحجارة , تحیط بباحة مقدسة , وکان الوثنیون العرب , یعرفون هذه الأماکن المقدسة ویؤمونها لتقدیم النذور , وهی عادات ظلت متبعة حتى بعد مجیء النصرانیة والإسلام . ونحن نعرف کذلک , أن بعض شعوب الشمال , کالألمان مثلا , کانت تقدس الأشجار أیضا , على أنها مثاوی الآلهة , وأن هذه الأشجار کانت تحاط بباحات مقدسة , یقیمون فیها احتفالاتهم الدینیة .

وبدأنا الحرکة من جدید فی الیوم التالی . ووصلنا إلى المنطقة الجبلیة , التی ترتفع بصورة عمودیة , من السهل الساحلی المنبسط . وأخذت سیارتنا تزمجر , وهی تصعد وادیا تغطیه فتات الصخور المتفرقة . ولم تکن هناک طرق معبدة , أو غیر معبدة . وأخذت المنحدرات تزداد حدة شیئا فشیئا , والجبال تسمق بصورة تدریجیة . وأخیرا توقفت سیارتنا ( السیتروان ) عن السیر . وکان علینا أن ندفعها دفعا حتى نصل بها إلى قریة ( مسیمیر) القریبة . وهنا توقفت نهائیا عن السیر . ورأینا أمامنا سلاسل جبلیة ترتفع إلى علو یتراوح بین ستة آلاف وتسعة آلاف قدم . وهی تقوم بمثابة الستار الحاجز , الذی یفصل بین مملکة الإمام وبین العالم الخارجی , ویحول دون أی اختراق لها من هذه الناحیة . أما مسیمیر هذه , فمن الإمارات الصغیرة جدا , التی تتبع لسیادة سلطان لحج , وقبل أن نمر بها مرور الکرام , قمنا بزیارة اضطراریة للأمیر الذی یحمل أیضا لقب السلطان . وکان من الصعب العثور على قصره , إذ أن هذا القصر لا یختلف کثیرا عن أکواخ الطین التی یقیم فیه رعایاه , ولکن السلطان یتمیز عن رعایاه بشیئین . أولهما المدفع القدیم الذی یقف أمام منزله , وثانیهما الحذاء الجلدی الذی یضعه فی قدمیه , ویبدو أنه کان أکثر زهوا بحذائه منه بمدفعه .

وفور عودتنا إلى عدن , کانت السفینة التی طال انتظارها , قد جاءت من المکلا , ولکنها لم تکن تحمل أی رد على الطلب الرسمی , المتعلق بالسماح لی بدخولها , وکان من المقدر أن أظل فی عدن إلى أبد الآبدین , لو لم تسمح لی الحکومة البریطانیة بالرحیل إلى المکلا , موعزة لی بالحصول على الترخیص اللازم بدخولها عند وصولی إلیها . وهکذا عندما آبت السفینة من رحلتها المعتادة إلى الحدیدة بعد نحو من أسبوعین , صعدت إلیها متجها إلى حضرموت دون سابق إعداد .

من کتاب الیمن من الباب الخلفی للرحالة الألمانی ……….

——————————————————————————–

 3731-08-09, 05:48

شبه الجزیرة العربیة فی کتابات الرحالة الغربیین

http://www.kapl.org.sa/files/book–14.jpg

شبه الجزیرة العربیة فی کتابات الرحالة الغربیین فی مائة عام (1770م1870م) الجزء الأول الرحلات إلى الحجاز وعسیر ونجد.

صدر بمناسبة مرور مائة عام على تأسیس المملکة.

تألیف: البرخت زیمه

ترجمة: د. غازی عبد الرحیم شنیک

133ص

یستعرض الکتاب ما کتبه الرحالة الألمان وغیرهم عن شبه الجزیرة العربیة فی القرنین السابع والثامن عشر المیلادیین، وما ذکروه من أوصاف للأماکن الجغرافیة والحوادث التاریخیة، ویخصص المؤلف حیزاً کبیراً للعرض الخاص بجغرافیة وتاریخ وسط وشمال شبه الجزیرة العربیة. وقد سار الکاتب على منهج تتبع خط سیر هؤلاء الرحالة فی الأجزاء المختلفة من الجزیرة العربیة، مع التعلیق على أهم ما دوّنوه عن جغرافیة البلاد التی زاروها وأحوالها الاجتماعیة، وما یسودها من عادات وتقالید.

——————————————————————————–

ابن جبیر (614هـ \ 1217م)

جغرافیا

فی کتابه (رحلة ابن جبیر) التی احتوت ثلاث رحلات تکلم عن البلاد التی زارها وأقام فیها فی طریقة إلى الحج وهی مصر والحجاز والشام والعراق وصقلیة وتعد رحلته من أهم مؤلفات العرب فی الرحلات.

——————————————————————————–

وثیقة عثمانیة تحدد طرق قوافل الحج المارة بالعارض وتشید بوقفات أمرائها تجاه ضیوف الرحمن

أشارت إلى جد الأسرة السعودیة وشیخ الدرعیة قبل 435 عاما * أوامر سلطانیة تتضمن تقدیم دعم لأمراء البلدان النجدیة لضمان سلامة الحجاج وحمایة القوافل * أقدم نص عن نسب آل سعود وقصة قدوم الجد الأعلى مانع المریدی إلى الریاض من القطیف

http://www.aawsat.com/2008/11/28/images/ksa-local1.496661.jpgقافلة حجاج خارج مکة بهوادجها لنقل الحجاج فی صورة التقطها فیلبی عام 1931 («الشرق الأوسط»)http://www.aawsat.com/2008/11/28/images/ksa-local2.496661.jpgوثیقة مؤرخة قبل 62 عاماً اثناء تولی الامیر سلطان بن عبد العزیز إمارة الریاض تشیر الى تتابع قوافل الحجیج ومرورها بالمنطقةhttp://www.aawsat.com/2008/11/28/images/ksa-local3.496661.jpgالنبذة المخطوطة فی نسب أسرة آل سعود ویرد فیها اشارة الى جد الاسرة الامیر ابراهیم بن موسى أمیر الدرعیة واقدم نبذة مخطوطة لنسب اسرة آل سعود من المردة من وائل (کتبت قبل عام 1218هـ)http://www.aawsat.com/2008/11/28/images/ksa-local4.496661.jpgرسمة عثمانیة لمکة المکرمة اثناء صدور الوثیقةhttp://www.aawsat.com/2008/11/28/images/ksa-local5.496661.jpgصورة لأطلال الطریف بالدرعیة التقطها فیلبی قبل 93 عاما («الشرق الأوسط»)

الریاض: بدر الخریف

أدت ظروف سیاسیة واقتصادیة وأمنیة داخل الجزیرة العربیة منذ قرون الى اضطراب الأمن وشیوع الخوف، ومع هذه الظروف نشأت صراعات محلیة وقامت فی بعض أرجاء المنطقة کیانات إقلیمیة ضعیفة لم تتمکن من تحقیق الوحدة السیاسیة والسیطرة على مجریات الأحداث بالصورة المأمولة.

ویعد وسط الجزیرة العربیة أو ما یعرف ببلاد نجد منطقة مهمة ورئیسیة فی طریق القوافل القادمة من والى شرق الجزیرة العربیة وصولا الى غربها وبالتحدید الأماکن المقدسة.

وقد تعرضت هذه القوافل على مدى قرون الى مخاطر بسبب عملیات السلب والهجمات لقطاع الطرق وهو ما أدى الى انقطاع القوافل من المرور بنجد والتوجه الى البلاد المقدسة، بل ان کثیرا من التجار غیروا محطاتهم، لتبقى قوافل الحجاج تتعرض لمخاطر السلب من الکیانات المحلیة الضعیفة ومن الأسر التی تسیطر على البلدان وطرق القوافل، ذلک ان الحج رکن من أرکان الإسلام الخمسة لا یمکن ترکه تحت أیة ظروف ومخاطر لا یثنی طالبه عنه أی هاجس مؤرق.

ولم تتوفر فی المصادر التاریخیة معلومات عن واقع حال المنطقة فی حقبة تاریخیة من القرن العاشر الهجری حول الحجاج العابرین إلى منطقة العارض من نجد باستثناء إشارات عابرة حول جهود دول قامت فی الجزیرة العربیة لحمایة القوافل التابعة لها والسالکة منها إلى کثیر من العواصم الإسلامیة ومنها مکة المکرمة.

ونجح الباحث راشد بن محمد بن عساکر من کشف غموض بعض ما خفی من تاریخ وسط الجزیرة خلال حقبة زمنیة لم تسلط فیها الأضواء على أوضاعها بشکل عام وأوضاع بعض قوافل الحج وأحداثها المختصة بالبلاد النجدیة بشکل خاص، وذلک بتحقیقه وثیقة عثمانیة مؤرخة عام 1573م بیّن فیها الدور الذی قامت به الدولة العثمانیة فی الحفاظ على سلامة الحجاج العابرین الى منطقة العارض من نجد خلال تمرکزهم فی بلاد الأحساء التی منها استطاعت مد نفوذها الى داخل نجد، کما أوضحت حرص أمراء البلاد النجدیة على الالتزام بالأوامر الصادرة عن السلطان العثمانی بصفته ممثلا للخلافة الاسلامیة بمرافقتهم وحمایتهم للقوافل العابرة لبلدانهم الى ان تصل للأماکن المقدسة وربما استمر ذلک خلال سنوات متعددة. وقدمت الوثیقة اشارات الى اسماء بعض الأمراء من بلدان العارض فی تلک الحقبة لا توجد فی المصادر المحلیة المتوافرة، منها اشارة الوثیقة العثمانیة الى امارة ابراهیم بن موسى بن ربیعة وتحدد مدتها التی لا توجد فی المصادر المحلیة، إضافة إلى إشارات إلى آل عطا أمراء ملهم وغیرهم.

واختار الباحث العساکر عنوانا لهذه الدراسة «قوافل الحج المارة بالعارض» من خلال وثیقة عثمانیة أشارت إلى جد الأسرة السعودیة وشیخ الدرعیة سنة 981هـ (1573م).

بدأت الدراسة بمقدمة عن الأوضاع الاقلیمیة والسیاسیة للبلاد النجدیة قبل القرن العاشر الهجری، حیث اوضحت ان طبیعة الظروف النجدیة اتسمت قبل القرن العاشر الهجری بضعف الکیانات الاقلیمیة ونشوء الصراعات المحلیة، وسوء الاحوال الاقتصادیة التی انعکست على انعدام الوحدة السیاسیة التی کان من المؤمل ان تکون ذات سیطرة شمولیة على مجریات الأحداث بکافة صورها وتنوع اهدافها واختلاف اشکالها.

ثم تحدث الباحث عن معنى القوافل مشددا على انه ابتداء السفر والرجوع منه أی الذهاب والایاب، موضحا بأن القافلة تتکون من اعداد کبیرة، خاصة فی موسم الحج، فیکون هناک المسؤولون لتولی المهمات المختلفة، سواء فی اعدادها وتشکیلها لتکون جاهزة للانطلاق وأخذ الاستعدادات المطلوبة لذلک، مثل التزود بالمراکب کالابل والخیل وتوفیر الماء والطعام والمواد الضروریة کالخیام والأمتعة المختلفة، ویکون أمیر القافلة مرافقا لهذه الحملة أو من ینیبه مع وجود المساعدین له، والحاشیة وتوفر رجال الحراسة الجنود والأدلاء الذین یعرفون الطرق والأماکن، ثم یلتحق حجاج البلد بهذه القافلة بعد اتفاقهم على مکان الاجتماع وتحدیده، وقد یلتحق بهذه القافلة الحجاج من خارج مناطقهم، وقد سارت القوافل العابرة من خارج الجزیرة العربیة وفق تنظیمات معینة، وأهم هذه القوافل ما قدم من مصر والشام والعراق.

وفی کتابه «الحقیقة والمجاز فی الرحلة من بلاد الشام ومصر والحجاز»، یشیر عبد الغنی النابلسی فی رحلة إلى مکة بکثرة القوافل القادمة إلیها من کل مکان فیقول: «وهی تتبع خلقا کثیرا، خصوصا أیام الحج، فإنه یرد الیها قوافل عظیمة من مصر والشام وحلب وبغداد والبصرة والحسا ونجد والیمن ومن بحر الهند والحبشة والشحر وحضرموت وعربان جزیرة العرب».

العقیلات والقوافل الأمیریة

* وقسّم العساکر القوافل الى قسمین: القوافل ذات الصبغة التجاریة، والقوافل ذات الصبغة الرسمیة أو الأمیریة، حیث شکلت الأولى عنصرا مهما فی تأدیة دورها الاقتصادی بین البلاد النجدیة وغیرها من المناطق، خاصة شرق الجزیرة العربیة وغربها، إذ تعامل النجدیون مع العراقیین وأهل الشام ومصر، حیث یجلبون ما تشتهر به بلادهم لیعودوا بما تحتاج الیه منطقتهم من منتجات هذه البلاد، ولعل من أهم القوافل التجاریة التی تعاملت بهذه الطریقة، إضافة الى التحاق المسافرین عبرها للانتقال من بلد الى آخر ومن ضمنها الأماکن المقدسة قوافل (العقیلات) التی تعددت أغراضها التجاریة، ویعود أقدم ذکر لهذه القافلة الى القرن السابع الهجری، حیث اشار ابن المقرب العیونی المتوفى عام 630هـ الیهم فی احدى قصائده بقوله:

أقول لرکب من عقیل لقیتهم وأعناقها للقریتین تمال

* أما ثانی أنواع القوافل وهی القوافل الرئیسیة أو الأمیریة، فهی المراکب التی یقودها الأمراء والحکام أو من ینوبهم من القادة للوصول الى الأماکن المقدسة، وتتوافر فیها العناصر الضروریة والمستلزمات الکاملة لما تحتاج الیه فی سیرها وبلوغ غایتها کوجود الجنود والأطباء والادلاء والخدم وتوافر الدواب والماء، وهی اکبر حجما واوسع تشکیلا وأضبط أمنا من القوافل الأخرى، حیث یلتحق بها أعداد کبیرة تصل الى الآلاف، وقد یتکفل الأمیر أو من ینیبه بتوصیل بعض الحجاج غیر القادرین ویسعون الى توفیر المراکب الضروریة لهم، اضافة الى تقدیم الطعام والشراب وصولا الى الأماکن المقدسة طلبا للأجر والثواب، کما یسعى بعض الحجاج للدخول فی هذه القافلة بسبب وجود الحمایة الأمنیة، وتوفیر الطعام وما علیهم سوى امتلاک الراحلة التی تقلهم، وتلتحق بعض القوافل التجاریة الأخرى مع القافلة وترافقها للاستفادة منها فی الجانب الأمنی أملا فی بیع بضاعتها وتنشیط وشراء ما تحتاج الیه سواء للقافلة او عند ورودها الأماکن العابرة لها وصولا الى مکة، ویلتحق بهذه القوافل طبقات المجتمع کافة من علماء وأمراء واعیان وتجار وصناع وغیرهم، وقد تقام حلقات التدریس والتعلیم بفضل وجود مرافقین من طلاب العلم أو القضاة مع هذه الحملات التی یقودها الأمراء.

وأورد الباحث نماذج مختلفة من رحلات إلى الأماکن المقدسة سجلها رحالة ومؤرخون، منها رحلة ابن بطوطة من الریاض إلى مکة وخروجه مع أمیر حجر الیمامة (الریاض) طفیل بن غانم، ورحلة الشیخ اجود بن زامل مع جمع عظیم یقال انهم یزیدون على 30 ألفا، ورحلة السلطان الجدید للأحساء راشد بن مغامس عام 933هـ، حیث قاد قافلة للحج بعد اسقاط دولة بنی جبر، اضافة الى رحلة الشیخ مبارک بن راشد المسعفی عام 940هـ، وقد وصف بأنه سلطان الشرق، کما أورد الباحث حوادث متفرقة تتعلق بالحجاج القادمین من الشرق والغرب والجنوب.

وتناول ابن عساکر طریق الحج من الیمامة الى مکة وهو الطریق الأکثر شهرة بسبب ورود القوافل على کثیر من القرى وموارد المیاه من خلال کتاب (بلاد العرب) لمؤلفه لغده الاصفهانی، حیث تتجه القوافل المغادرة من الیمامة عبر هذا الطریق لأداء فریضة الحج أو الاتجاه الى الحجاز مرورا ببعض المدن أو المناهل او بعض العلامات الدالة علیه المشهورة بطریق المنار منها: الراحة، الاحیسی، قرقرى، الورکة، أهوى، أصیمر، العفافة، وعکاش، والمروت، السحامة، مویهة جراد، الهلباء، جزالاء، الخنفس، العوسجة، عکاش، العیصان، الدثینة، قبا، حرة بنی سلیم، مران، بیسان، اوطاس، غور تهامة، ذات عرق، نخلة، بستان ابن عامر.

إشادة بشیوخ نجد

* وتضمنت الوثیقة أمرا موجهًا الى أمیر أمراء الأحساء مع ذکر لعدد من البلدان وأسماء وشخصیات ومنهم ابراهیم بن موسى أمیر الدرعیة الذی منه تتفرع کثیر من الأسر التی تمت بالصلة الى الأسرة الحاکمة الیوم (آل سعود).

وجاء فی الوثیقة المترجمة أمر موجه لأمیر أمراء الحسا (الأحساء): «إن أمیر أمراء الأحساء السابق عثمان، سبق ان کتب خطابا ذکر فیه ان شیوخ ولایة نجد وهم: شیخ قلعة التی تسمى دلیم (الدلم) عیسى بن عثمان، وشیخ قلعة التی تسمى دراغیة (الدرعیة) ابراهیم بن موسى، وشیخ قلعة التی تسمى سلمیة (السلمیة) حسین أبن أبو اللویطة، وشیخ قلعة التی تسمى ملیح (ملهم) أحمد بن عطاف (عطا) طلبوا منه الاستمالة ونتج عن ذلک ان وصل الحجاج ذوو الابتهاج فی العام الماضی الى الدیار المقدسة بأمن وأمان.. وکان الحجاج راضین عنهم شاکرین لهم، ثم ذکر ان مرور الحجاج المذکورین ـ أی الشیوخ المشار الیهم بعالیه ـ ومرافقتهم ایاهم انفع وأولى وبناء على عرضه ذلک فقد أمرت: انک اذا رأیت ان الشیوخ المذکورین اذا رافقوا الحجاج الى مکة المکرمة، فلتعط لهم الاستمالة الحسنة کما کان. فلترسلهم معهم حتى یقوموا بمرافقة حجاج المسلمین ولیکونوا حذرین ولا یمروا بالأماکن الممنوعة، بل یتوجهون معهم من الأماکن المعتادة حتى یعود الحجاج بأمن وأمان، ولتدارک الأمر على وجه حسن ولا تفوت دقیقة واحدة فی الاهتمام بهم». حرر فی 28 رجب 981هـ.

وفیما یتعلق بصیاغة الوثیقة ذکر الباحث ابن عساکر انها کتبت بالخط الهمایونی، حیث انه یختص بالنظر فی الأمور السیاسیة والاداریة والعسکریة والمالیة التی تهم الدولة، کما ان دفاتر المهمة المکتوبة بهذا الخط هی الأوامر الصادرة عن هذا الدیوان الهمایونی الذی یختص بمختلف أمور الدولة.

تضمنت هذه الوثیقة أسماء بعض البلدان والأمراء لبعض المناطق فی بلدان العارض من نجد إلا انها لا تخلو من الاخطاء سواء فی کتابة اسماء البلدان او الأمراء، فمثلا: بلدة الدلم سمیت فی الوثیقة: (الدلیم)، وبلدة الدرعیة سمیت فی الوثیقة: (دراغیة)، وبلدة السلمیة سمیت فی الوثیقة: (سلمیة) بدون أل التعریف.

أما الأمراء فقد وردت أسماء بعضهم مصحفة، حیث سمی أحمد بن عطا فی الوثیقة: (أحمد بن عطاف). وربما ان اسم أمیر السلمیة ورد مصحفا هل هو اللویطة أم اللوبطة وکلاهما مجهول.

ومن خلال دراسة الوثیقة ومحتواها فقد اتضح ان الدولة العثمانیة فی عهد السلطان سلیم الثانی (930 – 982هـ) سارت متبعة التنظیمات الاداریة والتشریعیة نفسها التی سنها والده السلطان سلیمان خان الأول (900 هـ ـ 974هـ) الذی حکم مدة (46 سنة) وعمل على بسط نفوذ الدولة وتوسیع رقعتها واعلاء شأنها.

تنظیمات لحمایة الحجاج

* وأخذت البلاد النجدیة (بخاصة منطقة العارض) منحى مختلفا بدخول العثمانیین بلاد الأحساء وسیطرتهم المباشرة علیها سنة 957هـ، وما ترتب علیه من تنظیمات اداریة وتشریعیة سنها العثمانیون لهذه المنطقة، حیث کانت عادة العثمانیین عندما یبسطون سیطرتهم على قطر من الاقطار، فإنهم یحمون القرى ثم یقسمونها الى مقاطعات.

وحرصا من دولة الخلافة العثمانیة واهتماما منها بأمور الحج، بصفتها حامیة بلاد الحرمین الشریفین، فقد وجهت رسالة الى أمیر مقاطعة الأحساء باتخاذ الترتیبات اللازمة والکفیلة بحمایة قوافل الحجاج الاحسائیة العابرة الى هذه البلدان النجدیة باتجاه مکة المکرمة.

وقد أمر فیها الخلیفة أمیر الأحساء بأن علیه اتباع ما قام به سلفه السابق أمیر الأحساء سنة 980هـ عندما کاتبه الخلیفة بعض أمراء البلدان وارسال الرسائل الیهم لیقوموا بمرافقة الحجاج وحمایتهم وصولا الى الدیار المقدسة وقدم لهم نظیر ذلک الاستمالة اللازمة، وتعنی الاستمالة: الدعم المادی والمعنوی لهم.

وهذه الترتیبات التی قام بها الأمیر السابق ینبغی ان یسیر علیها الامیر الحالی، حیث أوضح الأمر السلطانی عدة أمور ینبغی التزامها فی هذا العام (981هـ) منها: ارسال رسائل ـ الاستمالة ـ الى أمراء الدلم والدرعیة والسلمیة وملهم وابعاد الضرر عن الحجاج المسلمین وضمان سلامة طریق الحج والسعی لحفظه وأمنه واعادة الحجاج بعد انتهاء الحج الى بلدانهم سالمین، والتوجه نحو الأماکن المعتادة وعدم المرور بالأماکن الممنوعة لطریق الحج، ولتجنب ما قد یحدث من اشکالات مع العنایة بالحجاج قدر الامکان وان یضعوا نصب أعینهم هذه التعلیمات للاهتمام بهم.

وخلت هذه الوثیقة من ذکر بعض الأمراء أو أماکن البلدان الواقعة على طریق الحج للقوافل القادمة من الأحساء کالریاض حاضرة نجد وملتقى القوافل، الا انه یمکن تعلیل ذلک بأن الریاض مدینة مأمونة فی هذا الجانب وان امراءها قادرون على حمایة القوافل المارة بهذه المدینة نظرا لثقلها ومرکزها، بینما تلک الطرق الأخرى لهذه البلدان (الدلم، الدرعیة، السلمیة، ملهم) فإنها اکثر عرضة لقطاع الطرق، ولهذا اهتمت الولایة بمخاطبتهم واستمالتهم وتشجیعهم عن طریق الأموال والهدایا، کما انه لا یستبعد ان تتم مخاطبة أمراء وحکام (مقرن أو معکال) التی عرفت فیما بعد بالریاض، وکذلک بلد العیینة وتوجیه الرسائل الیهم او الى غیرهم من الأمراء والقادة لبعض البلدان النجدیة.

وذکرت الوثیقة بلدانا ستة، وهی الاحساء، نجد، والدلم، والسلمیة، والدرعیة، وملهم، حیث أوضحت بأن الأحساء تقع فی الجهة الشرقیة من شبه الجزیرة العربیة، وهی مدینة أول من بناها وحصنها وجعلها قصبة هجر أبو طاهر القرمطی سنة 317هـ، وهی قاعدة الهفوف، کانت الأحساء من منازل قبیلة عبد القیس بن ربیعة بن نزار. اتخذها العیونیون ـ المنسوبون الى بنی ربیعة بن نزار ـ عاصمة لهم فی القرن الخامس الهجری 468هـ، الى قبیل منتصف القرن السابع الهجری (636هـ). وفی القرن العاشر (957هـ) استولى علیها العثمانیون وسیطروا علیها فعلیا واتخذوها قاعدة لهم ومن هذه المنطقة امتد نفوذ العثمانیین الى البلاد النجدیة على حقب مختلفة.

أما نجد فهی من الأقالیم المهمة فی شبه الجزیرة العربیة وتقع فی وسطها. والنجد فی اللغة ما ارتفع من الأرض، وحدود نجد التقریبیة تشمل الأرض التی یحدها جبل شمر من الشمال والهضاب الحجازیة شرق سلسلة جبال الحجاز وعسیر من الغرب والربع الخالی من الجنوب الفاصلة نجد والأحساء من الشرق، ووسط نجد سلسلة جبال العارض التی یخترقها وادی حنیفة وتقوم علیها کثیر من المدن والقرى وسکانها قدیما من قبیلة بنی حنیفة.

أما الدلم فهی بلدة قدیمة تقع جنوب الریاض بقرابة الثمانین کیلا، وإلیها ترجع جمیع بلدان الخرج، ومن ذلک یتبین أن هذا الاسم من خلال هذه الوثیقة یرجع إلى ما قبل القرن العاشر الهجری کأقدم نص لهذا وإن ورد الاسم مختلفا قلیلا باسم (دلیم).

وکانت هذه المدینة مرکزا لتجمع قوافل الحجیج وما زال هناک مکان یعرف بسوق الحاج وآثاره باقیة، وکانت القوافل تنطلق منه مرورا بحوطة بنی تمیم ثم نعام والحریق ثم إلى بلاد العرض ثم مکة. ومن أقدم أخبارها فی المصادر المحلیة عندما قتلت سطوة الدلم فی 1095هـ، ومن أقدم علمائها الشیخ القاضی علی بن محمد بن بسام، له وثیقة محررة سنة 1088هـ.

وعدت الوثیقة السلمیة وهی بلدة قدیمة جنوب الریاض بقرابة 75 کیلا تقریبا من بلدان الخرج المشهورة وتقع على وادی حنیفة المتجه إلى وادی السهباء.

وقد أشار إلیها الإدریسی بأنها: (قریة عامرة قد أحدقت بها حدائق النخیل وفیها تمور حسنة الألوان شهیة المأکل..)، کما أبان المسافة بینها وبین البصرة وحجر الیمامة وغیرها. تقع بالقرب منها مدینة الخضرمة قاعدة الیمامة قدیما وارتبطت بإحدى العیون المشهورة التی تفیض من الدلم وهی عین فرزان.

وحصلت لهذه المدینة حوادث منها فی سنة 989هـ، عندما سار الشریف حسن بن أبی نمی إلى نجد حین یذکر العصامی أنه: (فتح مدنا وحصونا تعرف بالبدیع والخرج والسلمیة (والیمامة) ومواضع فی شوامخ الجبال. وتزید على ما سبق ثم عین من رؤسائه من ضبطها على أمور التزامها وشرطها..).

کما أوقع بهذه البلدة الشریف محسن بن حسین عام 1036.

وعرفت هذه المدینة ازدهار حرکة البیع والشراء والاکتیال وورود الأشراف إلیها. وکانت بلاد الخرج وما حولها قدیما من مساکن آل مزید (المزایدة) من بنی حنیفة إلى ما بعد القرن الثامن الهجری.

وذکرت الوثیقة العثمانیة أن الدرعیة موضع قدیم یقع فی الشمال الغربی من الریاض على بعد 25 کیلا على ضفة وادی حنیفة، أصبحت الیوم ملتصقة بالریاض، عرفت قدیماً بمسمى: الضیّق وغبیراء. تحوی الدرعیة على محلات متعددة أشهرها الملیبید وغصیبة، منحها ابن درع أمیر حجر الیمامة ـ الریاض ـ (عبد المحسن بن سعید الدرعی)، لابن عمه المسمى مانع المریدی فی سنة 850هـ، فنزلوها واستوطنوها واتسعت عمارتها، خاصة فی زمن موسى بن ربیعة بن مانع ثم ابنه إبراهیم.

وسمیت الدرعیة نسبة إلى قبیلة الدروع من بنی حنیفة، إما نسبة إلیها ابتداء وإما منقولة من قریة فی القطیف تسمى الدرعیة، انتقل منها مانع المریدی، قامت فی أحضان هذه البلدة الدولة السعودیة الأولى على ید الإمامین محمد بن سعود ومحمد بن عبد الوهاب سنة 1157هـ، إلى أن قام الأتراک بتدمیرها عام 1233هـ، ثم اتخذ الإمام ترکی بن عبد الله الریاض عاصمة للدولة بدلا من الدرعیة فی عام 1240هـ. وأشار حاجی خلیفة (ت 1068هـ)، إلى موضع الدرعیة وأنها تقع ضمن طریق الأحساء المؤدی إلى مکة المکرمة.

أما ملهم، فهی بلدة قدیمة تقع شمال الریاض بـ80 کیلا، استقرت فیها إحدى قبائل بنی یشکر من بکر بن وائل. وآل یزید من بنی حنیفة.. وأشار إلیها ابن فضل العمری فی کتابه «مسالک الأبصار» فی القرن الثامن الهجری بأنها من مساکن قبیلة آل یزید من بنی حنیفة. اشتهرت ووصفت بکثرة النخیل. وقعت فیها عدة حروب ومعارک، ووردت فی الشعر القدیم، وأشار ابن لعبون (ت بعد 1257هـ) إلى سکان هذه البلدة بقوله: (وأما بنو وائل ساکنی ملهم، فالظاهر أنها لم تخل منهم جیلاً بعد جیل، وقد جاورهم فیها غیرهم وآخر من ذکر من رؤسائها وساکنیها آل عطا المنسوبون إلى وائل.. وعامر السمین ویفتخرون بأنهم من بنی عبد الحمید بن مدرک).

وقد وقع بهذه البلدة (ملهم)، قحط ووباء حتى إنه جلا کثیر من أهلها إلى العیینة وینزلها بعض الحجاج القادمین من الأحساء للتزود بالمؤن والحاجات کما حدث لبعض حجاج الأحساء، کما ذکرها کاتب جلبی وأنها تبعد ست مراحل عن الأحساء ویوجد بها قصب السکر والتمر والعنب والخوخ. وأشار أیوب صبری إلى أنها من ضمن طریق القوافل التی یسلکها الحاج فی طریقه إلى مکة المکرمة والقادم لها من منطقة الأحساء.

وطرحت الوثیقة أسماء وشخصیات عدة منهم عثمان بک (أمیر أمراء إیالة الحسا)، وهو عثمان باشا، تولى إیالة الحسا خلال الفترة ( 1572 ـ 1573م)، وأول إشارة تصل إلیها عن وجود عثمان فی إیالة الحسا هی بأوائل دیسمبر 1572م، کان والده أزدمرد أحد قادة الممالیک فی مصر، وبعد سقوط دولتهم عمل فی السلک العسکری العثمانی، حیث تولى إمارة الیمن، ثم وجه إلى الساحل الغربی جنوب البحر الأحمر، حیث أسس إیالة حبش، وبعد وفاته خلفه ابنه عثمان الذی کان مصاحبا له فی تنقلاته تلک وکان أحد قادته العسکریین، ثم عین المذکور أمیرا على إیالة الیمن، ومن ثم تم توجیهه إلى إیالة الحسا فی سنة 1572م، خلفا لعلی باشا. ثم نقل إلى إیالة البصرة فی 6 یونیو 1573م، وقد تأخرت مباشرة عثمان باشا لعمله فی إیالة البصرة، وکلف بالبقاء فی إیالة الحسا ریثما تستقر الأوضاع فی الخلیج العربی، إثر ازدیاد النشاط العدائی البرتغالی فی شمال الخلیج العربی فی تلک الأثناء، واستمر عمله فی إیالة الحسا حتى 22 نوفمبر 1573م (على حسب هذه الوثیقة)، وکان تنقل عثمان باشا فی عدد من الإیالات العثمانیة، وتولی قیادة القوات العثمانیة الرئیسة على الجبهة الإیرانیة، أن أهلته للترقی إلى منصب الصدارة العظمى وهی أعلى المناصب العثمانیة الإداریة والعسکریة فی تلک الحقبة، ویعدّ عثمان باشا بالنسبة للتاریخ العثمانی العام من أبرز الکوادر التی ظهرت فی المشرق العربی فی تلک الحقبة.

أما حسین بن أبی اللوبطة (اللویطة).. (أمیر السلمیة) الذی ذکرته الوثیقة العثمانیة فلم یقف الباحث على ترجمة له من المصادر، ولا یدری إن کان هذا الاسم (اللویطة) لقبا أم اسما!. موضحا بالقول «ولعل المعنى العامی لهذه الکلمة اللوبطة: هو الذی لا یعطی الشیء على ظاهره» (أی لا یمسک ولا یعطی)، فی حین أشارت الوثیقة إلى أحمد بن عطا (ملهم)، وآل عطا أسرة تنسب إلى قبیلة بنی حنیفة من وائل وحکمت بلدة ملهم منذ أزمنة قدیمة وجودهم ممتد فی المناطق الملاصقة لها کعقرباء والعیینة، حیث یوضح الهمدانی (ت 334هـ) فی تعداده للقرى التی نزلها بنو حنیفة إلى آل عطاء فقال: (وتلعه ابن عطاء وهی لبنی عامر بن حنیفة)، برز منهم الفارس المشهور محمد بن عطاء أمیر عقرباء، حیث ذکره الحربی فی مناسکه بعد ذکره لعقرباء فقال عنها: «إنها لقوم من ربیعة یقال لهم بنو عامر ـ من بنی حنیفة ـ وصاحبها محمد بن عطا فارس مذکور).

وترد أقدم الإشارات لذکر هذه الأسرة وتحدید مکانها ضمن المصادر المحلیة عند إشارة ابن لعبون (ت بعد 1257هـ)، إلیهم فی نسخته المخطوطة فی الحدیث عن قبائل وائل بن ربیعة وبعض أنسابهم المشهورة فقال: (وأما بنو وائل ساکنی ملهم فالظاهر أنها لم تخل منهم جیلا بعد جیل وقد جاورهم فیها غیرهم وآخر من ذکر من رؤسائها وساکنیها آل عطا المنسوبون إلى وائل وعامر السمین ویفتخرون بأنهم من بنی عبد الحمید من مدرک کما قال عامر السمین (من شعراء ملهم):

أنا من بنی عبد الحمید بن مدرک أهل الضرب فی الهامات والنسب العالی.

وکان أجداد المعامرة من ساکنی ملهم..).

* ثم یذکر ابن لعبون أن المعامرة (آل معمر) ینتسبون إلى وائل فی بعض الروایات، ویظهر أن آل معمر حاولوا بعد ازدیاد نفوذهم منافسة أمراء آل عطاء إلا أنهم لم یتمکنوا من ذلک حتى خروجهم وشرائهم العیینة والجبیلة من آل یزید من بنی حنیفة.

ولا یزال هناک روایات وأمثال یتداولها سکان هذه المدینة وغیرها حول قوة ونفوذ آل عطا فی القرون الماضیة. بل ربما وصفهم ببعض الأعمال السیئة.. فیقال: (ابن عطا ما على خزیه غطا).

ویشدد الباحث على أنه لم یقف حسب ما اطلع علیه فی أسر نجد ـ الیوم ـ على من یحمل هذا الاسم.

وورد فی الوثیقة العثمانیة ذکر لإبراهیم بن موسى (أمیر الدرعیة)، (ت بعد 981هـ) وهو إبراهیم بن موسى بن ربیعة بن مانع المریدی الدرعی الحنفی، أمیر الدرعیة. تولى بعد وفاة والده الحکم. وأمکن من خلال الاطلاع على هذه الوثیقة تحدید الحقبة التقریبیة التی کان حاکما فیها إلى سنة 981هـ.

کان والده من أشهر من تولى الحکم فی حقبة القرن العاشر واستطاع القضاء على کثیر من المنافسین.

أنجب إبراهیم عددا من الأبناء المشاهیر الذین استقلوا بحکم بعض البلدان بعد وفاته. ومن إبراهیم هذا تتفرع کثیر من الأسر التی تمت بالصلة إلى الأسرة الحاکمة الیوم ـ آل سعود ـ ولإبراهیم أربعة أبناء مشهورون: عبد الرحمن، عبد الله، سیف، مرخان.

فأما عبد الرحمن فاستوطن ضرما ونواحیها وذریته آل عبد الرحمن المعروفون بالشیوخ. وأما عبد الله فمن ذریته الوطیب. وأما سیف فمن ذریته آل یحیى أهل أبی الکباش. وأما مرخان فخلّف عدة أولاد منهم مقرن وربیعة، فأما مقرن فهو الذی من ذریته آل مقرن الیوم وخلّف عدة أولاد منهم محمد وعبد الله جد آل ناصر وعیاف ومرخان. فأما محمد فخلّف سعود ومقرن وسعود خلّف محمد ومحمد خلّف عبد العزیز وعبد الله، ومن ذریة عبد الله هذا تداولت الإمارة والحکم فی أبنائه وأحفاده، منهم موحد الجزیرة العربیة الإمام: عبد العزیز بن عبد الرحمن بن فیصل بن ترکی بن عبد الله بن محمد بن سعود بن محمد بن مقرن بن مرخان بن إبراهیم بن موسى (ت 1373هـ).

أقدم نص عن نسب آل سعود

* ویشیر أقدم من کتب عن نسب هذه الأسرة، حیث قام بتألیفها فی عصر الإمام عبد العزیز بن محمد بن سعود (ت 1218هـ)، ثم نقل بعض ما جاء فی هذه النبذة کثیر من المؤرخین، لکنهم نقلوها ناقصة.

وها هو نصها کاملا، بعد ذکر نسب ربیعة بن نزار التی منها بنو حنیفة التی ینتسب إلیها أسرة آل سعود فقال:

(الحمد لله وحده والصلاة والسلام على من لا نبی بعده وآله وصحبه وسلم کما ینبغی، مما نفصل من نسب ربیعة بن نزار أولاده أسد وضبیعة ومن ضبیعة عنزة ومن تفرع منهم ومن أسد بنو عبد القیس بن أفصى ابن دعمی بن جدیلة ابن أسد بن ربیعة وهم أهل هجر والبحرین ومنهم بنو وائل بن قاسط بن أفصى ابن دعمی بن جدیلة ابن أسد وولده لوائل بکر وتغلب وعنز فأما بکر فأعقب العدد الکثیر فمن ذریته بنو شیبان بن ذهل بن ثعلبة بن عکابة بن صعب بن علی بن بکر بن وائل ومن شیبان بنو الدوس ابن شیبان أهل ضرما من وادی حنیفة ومنهم المزائدة ورزی أبی العباس المشهورون بالجود والکرم مثل معن بن زایدة ومزید بن مزید وخالد بن یزید وغیرهم ومن بکر بنو حنیفة ابن لجیم بن صعب بن علی بن بکر بن وائل أهل حجر من وادی الیمامة ومنهم بنو غبر وبنو قران وبنو یشکر بن بکر بن وائل أهل ملهم وبنو قیس ابن ثعلبة وبنو عجل ابن لجیم قبیلة ابی دلف وزیر المأمون وأما ثعلب فتفرع منهم قبایل منهم الأرقم مشاهیرهم عمرو بن کلثوم وکلیب اخوة مهلهل الزیر، وکذلک بنو عنز بن وائل وکل من ذکر فی ربیعة من نزار ومنازلهم البحرین وهجر والقطیف وحجر الیمامة وما والاها وقد تشرفت هذه القبیلة الذین منهم إمام الوقت عبد العزیز بن محمد بن سعود بن محمد بن مقرن بن محمد بن مرخان بن إبراهیم بن موسى بن ربیعة بن مانع المریدی الوایلی الربیعی وبه تشرفت قبیلته على الإطلاق کما قال الشاعر:

* وأما أمور الملک أضحى مدارها ـ علیکما دارت على تهلب الرحى

* ونذکر ما بلغنا من أخبار أجداده على سبیل الاختصار کان جده الأعلى مانع المریدی مسکنه بلدة الدروع من نواحی القطیف، ثم انه تراسل هو والأمیر عبدالمحسن بن سعید الدرعی الحنفی رئیس دروع حجر الیمامة ـ الریاض ـ بنی عم دروع القطیف لما بینه وبینهم من المراحمة الویلیة، لأن الدروع من بنی وائل فاستخرجه من القطیف وأتاه فی حجر فأعطاه ابن درع أرض الملیبد وغصیبة من نواحی ملکه فاستقر فیها هو وبنوه وکان ما فوق الملیبد وغصیبة ومنها إلى دون الجبیلة لآل یزید ومن تحت الجبیلة إلى الأبکین إلى موضع حریملاء منها لحسن بن طوق جد آل معمر وولد لمانع ربیعة وصار له شهرة واتسع ملکه وحارب آل یزید وبعد هذا ظهر ولده موسى وصار أشهر من أبیه واستولى على الملک فی حیاة أبیه واحتال على قتله وجرح جروحا کثیرة وتزبن ربیعة حمد بن حسن بن طوق وزبنه وأکرمه لأجل معروف سالف له علیه ثم ان موسى صطا بالمردة وجمیع الموالفة على آل یزید فی النعمیة والوصیل وصبحهم وذبح منه فی صباحه ثمانین رجلا وتشتتوا ولا استقام لهم بعدها حال وتولى بعده ابنه إبراهیم بن موسى وصار لإبراهیم عدة أولاد منهم عبد الرحمن الذی ترجل ونزل ضرما وملکها ونواحیها هو وذریته المعروفون بالشیوخ منهم عبد الله وله ذریة منهم الوطیب وغیره من المردة ومنهم سیف جد آل أبو یحیى أهل أبا الکباش ومنهم محمد بن مقرن وربیعة وهم أجلهم مقرن صار له عدة أولاد أجلهم محمد أبو سعود وعیاف، وغالب آل مقرن الیوم من ذریة محمد ومن أولاده عبد الله وهو جد آل ناصر ومن أولاده مرخان الذی قتله ابن عمه وطبان بن ربیعة ومنهم عیاف، فعیاف ومرخان انقضت ذریتهما فأما ربیعة أخو مقرن فأعقب وطبان وهو جد آل وطبان المعروفین الموجودین هذا الذی یقال الیوم.

والحاصل أن أصلهم من القطیف من موضع منهم یقال له الدرعیة وهو اسم الموضع الذی نزلوا من هذا الوادی بالدرعیة وهو سمی بالأصل بالضیّق وغبیرا.

وأوردت الوثیقة ذکرًا لأمیر الدلم عیسى بن عثمان: وآل عثمان هم رؤساء الخرج قدیما من قبیلة بنی عائذ. ومنهم آل زامل الذین تداولوا الإمارة إلى عام 1199هـ.

ومن أقدم أخبار هذه الأسرة فی المصادر المحیة وردت فی حوادث عام 1094هـ، حیث (قتلت سطوة الدلم وذلک أن رئیسها زامل سطا على عشیرته وقتل منهم خلقا کثیرا).

وفی حوادث عام 1099هـ، وقوع مناخ (حرب) بین محمد بن غریر آل حمید رئیس الحساء وبین آل عثمان رؤساء الخرج.

وهناک أسرة أخرى حملت مسمى آل عیسى ینسبون إلى بنی خالد من رؤساء الخرج فی بلد الضبیعة، أشهرهم محمد بن عیسى الذی تزوج ابنته الشاعر النسابة جبر بن سیار (ت 1085هـ). وربما کان لأحد رجالات هذه الأسرة اتصال بالدولة العثمانیة أو زیارة لمقر الخلافة الإسلامیة فی إسطنبول. حیث ینقل محمد السباهی (ت 997هـ) فی کتابه «أوضح المسالک إلى معرفة البلدان والممالک» عن أحد أفراد هذه الأسرة معلومات تتعلق بهذه المنطقة کالیمامة والخرج.. وذلک قبل سنة 980هـ. یقول السباهی: عند التعریف بمنطقة الیمامة الواقعة فی الخرج ما نصه: (وأخبرنی من رآها فی زماننا هذا أن بها إناسا وقلیل نخل.. وأخبرنی حدیثه بن عیسى وهو ممن أقام بالیمامة عدة سنین قال: الیمامة لها واد یسمى الخرج وهو أسفل الوادی وبقرب الیمامة عین ماء متسعة وماؤها یسرح والأحساء والقطیف شرق الیمامة على نحو أربع مراحل

رحلات الغربیین إلى الحجاز ( 4- 4)

عبدالله ابراهیم العسکر

معظم الرحالة الغربیین الذین جابوا مناطق الجزیرة العربیة وخاصة بلاد الحجاز عمدوا إلى إخفاء شخصیاتهم الحقیقیة، وتنکروا خلف أسماء عربیة، واظهروا مهناً لا یعرفونها أصلاً، نستثنی من أولئک نفراً قلیلاً، یأتی على رأسهم البریطانی تشارلز مونتاج داوتی Charles Montage Doughty وهو لیس فقط یعلن عن اسمه الحقیقی فی معظم الأحیان، بل فوق هذا لم یأت للجزیرة لحساب دولة أو رئیس دولة، لقد کان داوتی من المغامرین وحسب، کان رجلاً متدیناً، وإن قلت مأخوذا بقصص العهد القدیم لدرجة الذوبان فیها، فلن أتجاوز الحقیقة.

جاء إلى الجزیرة العربیة یرید تحقیق اهدافه غیر المعلنة، وهی أهداف لا تخرج عن رغبته فی تلمس القصص الواردة فی العهد القدیم، ومعرفتها على الطبیعة، یرید ان یعرف مثلا الأماکن التی ذکرت فی التوراة مثل مدائن صالح، ومعرفة السکان الذین یقطنون تلک الأماکن. لهذا انضم الى قافلة الحجاج الشامیة وتسمى باسم خلیل، وهذا لا یعنی إخفاءه اسمه الحقیقی، ولکنه من ضرورات السفر فی البلاد العربیة، وعندما وصلت القافلة إلى مدائن صالح تخلف داوتی، لأن قائد القافلة کان على علم بدیانة داوتی وشخصیته الحقیقیة، ولهذا رفض مواصلة داوتی السفر إلى المدینة المنورة ثم مکة المکرمة، وصل داوتی مدائن صالح نهایة شهر نوفمبر عام 1293هـ – 1876م، وبقی فیها مدة ینتظر عودة القافلة. فقام بدراسة المنطقة واستنساخ معظم الکتابات والنقوش.

لقد أخذ داوتی یجوب الجزیرة من شمالها مرورا بوسطها ثم منتهیاً بغربها الشمالی، وکتابه الموسوم (الصحراء العربیة Deserta Arabian من أکثر الکتب نفعا، ومن أکثرها نقلا للقصص والحکایات التی سمعها، والمعلومات التی أوردها عن شعب الجزیرة معلومات قیمة، وخاصة عن الدولة السعودیة الثانیة، وهو من أصدق الرحالة الذین وصفوا طبیعة العلاقة بین القبائل العربیة فی زمن الرحلة.

ولأن داوتی جیولوجی فقد أثر علیه هذا التخصص، لذا فانه لم یجد ما یقوله عن جغرافیة الجزیرة، ولکنه کان مأخوذا بطبیعة البداوة، ومحباً للبدو، فوصفهم أدق ما یکون الوصف، فی کل مناحی حیاتهم العامة والشخصیة، ربما لم یصادف أحد من التعاسة، وشظف العیش، وقساوة الرحلة کما صادفها داوتی، وهو یقول:(لقد عشت فی الجزیرة العربیة یوما سعیدا واحدا فقط، اما بقیة الأیام فکانت کلها سیئة بسبب تعصب الناس).

کانت رحلة الانجلیزی جون کین Gohn Fryer Keane رحلة ذات عبق روحی، ولا غرو فی ذلک، فهو ابن قسیس، وتربى منذ شبابه لدى المسلمین، وقد ساعدته تسع سنوات قضاها عاملا فی البحریة الهندیة على التعرف الکافی على الدین الاسلامی، ومن ثم جاءت الفرصة عندما ابحرت سفینته الى الحجاز، فرافق امیرا هندیا وقضى عدة اسابیع فی مکة المکرمة، التی وصلها عام 1294هـ/ 1877م.

أحب جو کین مکة المکرمة لدرجة حسب نفسه من أهلها، وقال إن سحنته الاوروبیة لم تثر اهتمام الناس أو فضولهم، ذلک أن الحجیج من کل صوب ولون، وشبّه جمع الناس المختلفین بشخصیات متحف مدام توسو، ووصف کین منظر طلاب المدرسة وهم یجلدون على أقدامهم، وقال ان کل مجموعة تضم خمسة تلامیذ یتلقون هذا العقاب دفعة واحدة، ووقع له موقف طریف هذا ملخصه: یقول کین إنه یحب مکة المکرمة، ومعجب بالاسلام، ولکن أهل مکة لا یستحقون الحب، فأغلبهم شحاذون، یطلبون البخشیش بسبب أو بغیره، وحدث ان مر یوما وهو مرتدٍ الملابس العربیة الفضفاضة، ویعتمر العمامة ان تقدم له صبی وصاح بدون سبب: (انظروا إلى هذا النصرانی) فما کان من أحد المتسولین الا ان تقدم له وطلب الإفصاح عن هویته، فأخذه کین ورماه ارضا، ثم تکاثر الناس علیه، فاضطر أن یختطف طفلاً ویجعله واقیاً له من الحجارة التی ترمى علیه، وأسرع إلى مرکز الشرطة، حیث شرح لهم قصته، وادعى الاسلام، فتلقى الحمایة اللازمة.

لم تکن تلک الحادثة هی آخر معاناة کین، فقد حدث له فی الطریق إلى المدینة المنورة قصة کادت تودی بحیاته، لما رأى معالم المدینة المنورة تذکر مدینة القسطنطینیة، لکنه مثل بیرتون، لم یعجبه طراز ولا ألوان المسجد النبوی، وقال عنهما إنهما بهرجة لا تنم عن ذوق سلیم، کتب کین مذکراته وذکریاته فی کتاب یتسم بالذوق الأدبی الرفیع أحیاناً والوضیع أخرى.

لیس من الرحالة الغربیین الذین أقاموا بالحجاز أو بمکة من یدعی معرفتهما مثل ما یعرفهما الرحالة الهولندی کریستان هورخرونیة Snouk Horgronje فقد قضى فیهما أکثر من سنة، عام 1303هـ – 1885م. هورخرونیة من المتخصصین فی اللغات السامیة، وأطروحته للدکتوراة عن اصول الحج، ومن عجائب طرقه للحصول على المعلومات هی الارتباط بزیجة فی البلد الذی یقیم فیه، لهذا تزوج فی مکة المکرمة امرأة من جاوة، وعن طریقها استطاع معرفة معلومات عن المجتمع وعاداته، لا یمکن الوصول الى معرفتها بدون تلک الزیجة، مثل وصف الزواج فی مکة، ووصف العروس، بل أخذ صورة شمسیة لها، ولیس من المستبعد ان زواجه من سیدة جاویة هو لمعرفة المزید عن الجالیة الجاویة فی الحجاز، ولمعرفة ارتباطهم باندونیسیا التی خضعت للاستعمار الهولندی فی ذلک الوقت، اهتم هورخرونیة بدراسة العادات فی الحجاز، خاصة ظاهرة الزار، ونظرا للتنافس الغربی، فقد قام القنصل الفرنسی فی جدة بتسریب سر وجوده فی مکة المکرمة، لذا سارع هورخرونیة الى ترکها.

ألف هورخرونیةکتاب (صفحات من تاریخ مکة المکرمة) وهو کتاب عظیم الشأن، ویعد بحق مصدراً لمجمل حالة مکة المکرمة فی القرن الثالث عشر الهجری – القرن التاسع عشر المیلادی، خاصة ما یتعلق بالنواحی الإثنوغرافیة، ولا نعدو الحقیقة عندما نقول انه لم یؤلَّف کتاب عن مکة المکرمة یصف ماهی علیه فی القرن الثالث عشر الهجری مثل کتاب هورخرونیةولا نظن ان ای باحث فی تاریخ مکة المکرمة الحدیث یستطیع أن یتجاوزه.

وتُعد زیارة المصور الفرنسی المحترف جرفی کورتلمون Gervais Courtellmont إلى مکة المکرمة اول زیارة من نوعها، شجعه علیها اصدقاؤه الجزائریون، لکی یتعرف أکثر على سلوک المسلمین وعاداتهم.

وصل کورتلمون مکة المکرمة عام 1321هـ – 1894م من الجزائر، أخذ صاحبنا عدة صور لمکة المکرمة والبیت الحرام بلغ عددها 34صورة. ووصف مکة وسکانها، وقال ان الاسلام دین عظیم وبسیط، ولکنه لا یملک الجرأة الکافیة لاعتناقه، وقال إنه سمع حکایة منتشرة بین السکان مفادها أن من یدفن فی مکة المکرمة أو المدینة المنورة یذهب إلى الجنة.

أما الحاج عبدالله ولیامسون Williamson فهم بحق مسلم، وحج حجته الأولى عام 1313هـ/ 1895م، ولیامسون بریطانی مغامر هرب فی مقتبل عمره إلى کالیفورنیا، ثم انضم الى جماعة المتمردین فی الفلبین، وبینما کان یعمل شرطیا فی عدن، اعتنق الاسلام، ذهب بعد ذلک إلى العراق حیث قضى معظم سنوات عمره، ووظف خبرته لصالح شرکة النفط البریطانیة، کتب رستانتون هوب قصة حیاة ولیامسون فی کتاب عنوانه: (الهارب إلى الله) وهی قصة من أجمل قصص المغامرة، وقد ظهر للکتاب ترجمة عربیة اطلعتُ علیها.

وفی عام 1316هــ / 1898م قدم الحجاز الضابط فی الجیش الروسی النقیب عبدالعزیز دافلیتشین، وکانت رحلة دافلیتشین بأمر من قیصر روسیا آنذاک نیقولای الثانی، وکان الهدف من الرحلة معرفة امکانیة تدخل روسیا فی قضایا الجزیرة والخلیج العربی کتب دافلیتشین تقریرا مطولا على الآلة الکاتبة، مع ختمه بکلمة (سری)، احتوى التقریر کثیراً من الموضوعات تشمل الحیاة السیاسیة والاجتماعیة والاقتصادیة فی الحجاز، وعن الحج ودوره السیاسی، وعن العلاقة بین السلطات الحجازیة والحجاج من الرعیة الروسیة، وأهم ما فی التقریر ما أوصى به دافلیتشین حکومته من استبعاد المخاوف القائمة والأوهام السائدة بصدد الحج ودوره السیاسی، وأوصى أیضا بتسهیل سبل الحج للحجاج الروس، وقال دافلیتشین إن الحج ظاهرة دینیة وحسب، ولیس له أیة أهمیة سیاسیة للتقریب بین المسلمین الذین ینتمون إلى شعوب مختلفة، واقترح تقلیل الرسوم على جواز السفر لمکة المکرمة.

وفی عام 1326هـ – 1908م زار مکة المکرمة الضابط الانجلیزی آرثر وافل Arthur Wavell شارک الملازم أول وافل فی حرب البویر بجنوب افریقیا، وبعد توقف الحرب اتخذ لنفسه مهنة، وهی زراعة السیزال فی کینیا، وکان معظم العمال الذین یعملون عنده من المسلمین، وکانت سنة 1906م سنة تبدلت فیها شخصیة الملازم اول وافل، فقد وجد فی الحیاة الزراعیة متنفساً لکثیر من همومه، وکان اختلاطه بالمسلمین دافعا قویا لیتعرف على بلادهم وشعائرهم، لذا بدأ فی تعلم اللغة السواحلیة، لم تمض أربع سنوات، الا ویقرر أن یزور مکة، لا بقصد التحول للاسلام، بل من أجل أن یکتسب لقب حاج، ذلک انه یرغب فی التعرف على طبائع العرب، ویتطلع القیام برحلات استکشافیة داخل جزیرة العرب، وکان یعتقد ان لقب حاج یؤهله لتلک المهمة.

اصطحب معه أحد أصدقائه الکینیین الى مکة المکرمة، وکانت نقطة البدایة من دمشق، حیث اشترى تذکرة قطار منها إلى المدینة المنورة بسعر ثلاث جنیهات استرلینیة ونصف، أمضى وافل ورفیقه ثلاثة أسابیع فی المدینة المنورة، وکانت، کما یقول، خالیة من الحوادث، ماعدا اطلاق الرصاص على الحامیة الترکیة من بعض الناقمین من البدو، وفی مکة استأجر بیتاً بسعر سبعة جنیهات استرلینیة فی الشهر، وذکر فی کتابه ان الاوروبی الراغب فی زیارة الأماکن المقدسة فی الحجاز، علیه أن یأتی متنکراً وملماً ببعض المعلومات عن الاسلام، وأن یتصرف تصرفاً مقبولاً، وهذا کفیل بتأمین سلامته.

وفی (حدیث الاربعاء) مابعد القادم او ما بعده سنضیف حلقة أخرى تسنى لنا تسجیلها مؤخراً، وتعد بمثابة ختام هذه الحلقات عن رحلات الغربیین إلى الحجاز، على أننی رأیت أن أسبقها بحدیث عن مؤتمر دراسات الشرق الأوسط فی ماینز الذی شارکت فیه بناء على طلبات أخوة یحسنون الظن بی، والله أعلم.

——————————————————————————–

 رحلات الغربیین إلى الحجاز (3-4)

عبدالله ابراهیم العسکر

وتکمن أهمیة رحلة تامیزیة کون صاحبها سجل بشکل متسق وشمولی أحداث حملة محمد علی على الحجاز وعسیر، وتحدث عن قضایا داخلیة کثیرة. منها على سبیل المثال: وصف مدینة الطائف، التی قال عنها إنها مدینة محزنة

ومن أشهر الرحالة الخبیر الفرنسی موریس تامیزیة Maurice Tamisier الذی وصل الحجاز عام 1250هـ/1834م، وهو جاء مع الحملة المصریة کأمین سر ومساعد للطبیب شیرفو. وکان تامیزیة یتصف بالذکاء ودقة الملاحظة، وقد کتب عن رحلته هذه کتاباً عنوانه: (رحلة إلى بلاد العرب Voyage en Arabie).

وتکمن أهمیة رحلة تامیزیة کون صاحبها سجل بشکل متسق وشمولی أحداث حملة محمد علی على الحجاز وعسیر، وتحدث عن قضایا داخلیة کثیرة. منها على سبیل المثال: وصف مدینة الطائف، التی قال عنها إنها مدینة محزنة بسبب الدمار الذی أصابها، وذلک بسبب انتشار وباء الطاعون فیها، وهو داء قضى على عدد کبیر من السکان، وکان تامیزیة یکن إعجاباً شدیداً للرقعة الخضراء التی تُغطی معظم نواحی الطائف. وفی کتابه حدیث شیق عن بیشة وأبی عریش، ثم حدیث طویل وممتع عن عسیر وتاریخها وصراعها مع محمد علی. وقد عرّب الزمیل الدکتور محمد آل زلفة کتاب تامیزیة عن نص إنجلیزی مترجم، ونشرهما فی جزأین: الأول تحت عنوان (رحلة فی بلاد العرب: الحملة المصریة على عسیر 1249هـ/1934م) الریاض 1414هـ . والثانی تحت عنوان: (رحلة فی بلاد العرب: الحجاز) الریاض 1421هـ .

ومن أغرب الشخصیات الغربیة الذین زاروا مکة المکرمة شخصیة الفرنسی لیون روش Leon Roches، الذی قضى ردحاً من الزمن مستشاراً للأمیر الجزائری عبدالقادر، ثم تظاهر بالإسلام، وقرر مغادرة الجزائر بعد قصة حب فاشلة، وبعد نشوب معرکة بین الجزائریین والجیش الفرنسی، لا یستطیع معها حمل السلاح ضد مواطنیه. وصل لیون روش مکة المکرمة فی نهایة عام 1257هـ/1841م فی زی حاج مسلم، وتسمى باسم عمر بن عبدالله، ثم زار المدینة المنورة، وأعجب بالمسجد النبوی وفوانیسه، والکتابات المذهبة على الجدران. ثم عاد إلى مکة المکرمة، وبقی فیها أسبوعین، غادرها بعد ذلک إلى الطائف لمقابلة الشریف، الذی أکرم مثواه على أساس أنه عمیل سیاسی لفرنسا لا أکثر، وبحلول موسم الحج ذهب إلى مکة المکرمة. وکانت تراوده فکرة التحول إلى الاسلام، لکنه بقی على دینه حتى وفاته.

وفی جبل عرفات تعرف علیه بعض الجزائریون فصاحوا: (النصرانی.. النصرانی) وشعر أن نهایته قد اقتربت، وإذا ببعض الجنود یقبضون علیه، ویقیدونه، ثم یضعونه على ظهر جمل، وعرف أخیراً أن أولئک الجنود، هم من حرس الشریف، الذی بعثهم لتخلیصه، ووضعه فی أول سفینة ترسوا فی میناء جدة. کتب روش مذکراته بعنوان: (اثنان وثلاثون عاماً فی الإسلام) وصدرت فی جزأین، ویهمنا الجزء الثانی الذی خصصه للحدیث عن مهمته فی الحجاز، وفی ادعى روش أنه ثالث نصرانی یدخل مکة المکرمة بعد الأسبانی دومینجو بادیا لبلیخ Domingo Badia Y Lebich المعروف باسم علی بک العباسی سنة 1222هـ/1807م، والإنجلیزی جون لویس بورکهارت Gohann Ludwig Burckhart 1229هـ/1814م.

ویأتی إلى الحجاز ملازم فی الجیش الهندی ولکنه من إیرلندا هو ریتشارد بیرتون Richard Burton عام 1270هـ/1853م متنکراً فی صورة حاج من الهند. کانت رحلة بیرتون إلى الدیار المقدسة مدعومة من قبل الجمعیة الجغرافیة البریطانیة، لغرض تقدیم تقریر عن أحوال الحجاز والمنطقة الواقعة بینه وبین مسقط من کافة الوجوه. وکان الحجاز آنذاک یقع تحت سیطرة الدولة العثمانیة. وکانت بریطانیا ترغب فی معرفة المزید عن الأماکن المقدسة لتستخدمها فی صراعها السیاسی والاقتصادی مع الدول العثمانیة. ولکن لسوء الحظ أو لحسنه، فإن التقاریر التی کتبها بیرتون، وشکلت کتاباً کبیراً، لم تکن ذات نفع کبیر لحکومة بریطانیا، لأنها تقاریر مشوشة وغیر دقیقة من الناحیة السیاسیة.

ومع هذا فقد ربحت أدبیات الرحلة الأوروبیة سفراً جمیلاً ونفعاً کبیراً. فقد استطاع بیرتون أن یکتشف بحیرة تنجانیقا. وترجم ألف لیلة ولیلة إلى الإنجلیزیة، بل ترجم ثلاثین کتاباً من العربیة والفارسیة، ذلک أنه یتقن خمسة وعشرین لغة. وکان بیرتون متیماً بالشرق، وکان یرى أن تقوم الدول الأوروبیة بنقل نظم وتراث الشرق. وکان یعتقد أن استیراد الشرق لنظم غربیة أمر مضحک، وهو تنبأ أن جهود الدولة العثمانیة فی الإصلاح بإصدار مجموعات قوانین وتنظیمات مستوحاة من الغرب، وهی المعروفة (بخط کلخانة) أنها لن تؤتی ثمارها المرجوة.

وصف بیرتون المدینة المنورة، وعادات السکان، والحرم النبوی، وکان یستعین بآیات من القرآن الکریم، والحدیث الشریف. ثم عرج على مکة ووصفها، ووصف مناسک الحج، وکان فی وصفه لتلک المناسک یصدر عن احترام للإسلام وعن تدین. وقد ذکر بیرتون الدعوة السلفیة وقال إن رجالها یتطلعون إلى أوروبا للتحالف معهم من أجل السیطرة على الحجاز. ولا نعلم مصدره فی هذه المعلومة، ولکنه یتمتع ببعد نظر، ولهذا فقد صحت توقعاته، فقد تحالف أشراف الحجاز فیما بعد مع بریطانیا ضد الدولة العثمانیة. نقل زمیلی الدکتور عبدالرحمن الشیخ رحلة بیرتون الممتعة إلى العربیة بعنوان (رحلة بیرتون إلى مصر والحجاز) ونشرتها الهیئة المصریة العامة للکتاب بالقاهرة ضمن سلسلة الألف کتاب الثانی عام 1994م فی ثلاثة أجزاء.

وفی عام 1271هـ/1854م، وصل إلى الحجاز شارل دیدییه Charles Didierوأقام فی جدة مدة، ثم غادرها إلى الطائف لمقابلة الشریف عبدالمطلب بن غالب الذی کان یقضی إجازته فی قصره بالطائف. جاء دیدییه مبعوثاً سریاً من الحکومة الفرنسیة لمعرفة مدى صلابة الوجود العثمانی فی الحجاز، لذلک نراه یجتمع ویلتقی بأکبر رجلات الحکومة فی الحجاز، وبالتجار وبعض المبعوثین الأوروبیین، وخاصة القنصل البریطانی. کانت حصیلة الرحلة کتاباً کبیراً عنونه صاحبه (إقامة فی رحاب شریف مکة) وفی الکتاب وصفاً جغرافیاً وبشریاً لکل من جدة والطائف، وحدیثاً عن الجغرافیة الاجتماعیة لهما. وفی الکتاب أیضا حدیث عن الحیاة الاقتصادیة فی الطائف. وملاحظات عن السکان. وقام الصدیق الدکتور محمد خیر البقاعی بترجمة الرحلة بعنوان (رحلة إلى الحجاز فی النصف الثانی من القرن التاسع عشر المیلادی) ونشرتها دار الفیصل الثقافیة بالریاض عام 1422هـ/2002م.

وفی عام 1277هـ/1860م زار مکة المکرمة البارون مالتزن Baron H. von Maltzan، وکان فی ریعان شبابه بصحبة حاج جزائری مدمن على تعاطی الحشیش، واتفق مالتزن معه أن یستخدم جوازه للدخول إلى مکة المکرمة مقابل کمیة من الحشیش. وهذا ما حدث، واستطاع مالتزن الوصول إلى مکة بجواز مرور مزیف، وبقی صاحب الجواز الأصلی فی جدة لا یدری من أمره شیئاً، وکان یعتقد أنه أدى فریضة الحج.

سکن مالتزن فی فندق صغیر فی جدة، وهی مدینة لم یرتح لها، وکانت لیلته فی الفندق مزعجة، إذ جاور غرفة ملیئة بالدراویش، الذین قضوا لیلتهم فی صراخ. لم تترک مکة المکرمة لدى مالتزن أی انطباع إیجابی، وکان یشعر بعدم الراحة النفسیة، وهو اعتبر الشعائر الإسلامیة طقوساً مملة، ذات طابع جنونی. وشبّه المسجد الحرام بقلعة الشیاطین. وقد صاحب الحجیج فی مُعظم مناسکهم ، وبعد الانصراف من عرفات لم یکمل مالتزن بقیة النسک. لأنه سمع رجلین من الجزائر یتحدثان عنه، وعرفا أنه على دین النصرانیة، لذا فضل مالتزن الهروب إلى جدة، حیث ینتظره صاحب الجواز، وأعاد له جوازه وعلیه رسم الدخول إلى مکة المکرمة.

جاء إلى مکة المکرمة الطبیب البریطانی هیرمان بکنیل Herman Bicknell فی عام 1279هـ/1862م، کان بکنیل یعمل جراحاً فی مستشفى سانت بارثولومیو بلندن. وکان یؤمن أنه من صالح الحکومة البریطانیة أن یلم الشعب البریطانی بالمعلومات الموثقة والواسعة عن الدین الإسلامی والمسلمین. ولن تأتی تلک المعرفة إلا عن طریق المشارکة فی أکبر موسم یجمع المسلمین، وهو موسم الحج.

لهذا تطوع الدکتور بکنیل بالقیام بالرحلة إلى مکة المکرمة، وتنکر فی صورة بریطانی مسلم، لذا لم یضطر لتغییر ملابسه. أنهى الدکتور بکنیل مناسک الحج، وأقام بمکة المکرمة، وقال إن المسجد الحرام یشبه القصر الملکی فی باریس. ولم یذهب مع الحجاج الذین رافقهم إلى المدینة المنورة، بحجة أنه لا یستطیع مقاومة موجة الحر. وبعد عودته نشر مقالاً مطولاً عن الإسلام والمسلمین فی جریدة التایمز عنوانه (الحج إلى مکة)، ووقعه باسمه الإسلامی المستعار: (الحاج محمد عبدالواحد) وتاریخ المقال هو 1862/8/25م.

http://www.alriyadh.com/css/img/article-icon-send-2.gif

رحلات الغربیین إلى الحجاز ( 2- 4)

عبدالله ابراهیم العسکر

یحتوی کتاب أوغست رالی A.Ralli الموسوم: (المسیحیون فی مکة (Christains at Mecca على عرض شیق لانطباعات رحالة أوروبیین زاروا هذه المدینة المقدسة بدءاً من سنة 909هـ/1503م وانتهاء بسنة 1312هـ/1894م. ومثله کتاب البرخت زیمة الموسوم (شبه الجزیرة العربیة فی کتابات الرحالة الغربیین فی مئة عام: ( 1770- 1870م) الذی یحوی مختصراً لبعض الرحالة الذین زاروا الحجاز، وکتبوا عن مدنه. ومما ذکره المؤلف إشارة مقتضبة عن زیارة الکابتن فیلشتیدت مدینة جدة عام 1247هـ/1831م.

وفیما یلی عرض سریع لأهم الرحلات إلى الحجاز مرتبة حسب تاریخ وقوعها:

لا نستطیع أن نقرر على وجه الدقة تاریخ بدایة وصول الرحالة الغربیین إلى بلاد الحجاز، وهناک على کل حال احتمال أن بعض البحارة الأوروبیین، وعلى وجه الخصوص البرتغالیین، قد وصلوا إلى ساحل البحار التی تحیط بالجزیرة العربیة. هناک إشارات مقتضبة فی أدبیات الرحلات الغربیة إلى ان القبطان والرحالة کابوت john Cabot، الذی یقال إنه زار مکة المکرمة بین سنتی 881- 896هـ/ 1476- 1490م، وربما طاف سواحل البحر الأحمر الشرقیة، ویُنسب إلیه اعتقاده أن جزیرة العرب غیر معروفة، لذا أطلق علیها اسم (الأرض الجدیدة (Newfoundland وأعلن عن ضمها لممتلکات الملک هنری السابع. وکذلک البحار البرتغالی جریجوری کوادرا Gregeory da Quadra الذی صحب حجاج زبید بالیمن إلى مکة المکرمة فی حوالی عام 906هـ/1500م وفی المدینة المنورة أصابت جریجوری لوثة مشوبة بعاطفة دینیة، فأخذ یصیح بأعلى صوته شاتماً النبی صلى الله علیه وسلم.

ویُعد فی طلیعة الرحّالة الغربیین الذین زاروا الحجاز الرّحالة الایطالی لودفیکو دی فارثیما Ludvico di Varthema ( 861- 932هـ/ 1456- 1517م) الذی تسمى بالحاج یونس ورافق قافلة من حجاج الشام فی سنة 909هـ/1503م، ومکث فی مکة المکرمة عدة أسابیع ووصفها. وقال انها تضم 6000أسرة، وتحدث عن شح المیاه فیها، وشبه المسجد الحرام بالکولیزیوم Colloseum فی روما، ووصف مناسک الحج والتطهر بماء زمزم، وتحدث عن المدینة المنورة وجدة، ووصف الحیاة المعیشیة فیهما، وأورد حکایات طریفة. وقدر عدد أسر جدة بخمس مئة أسرة. ونشر عن رحلته کتابه (إیتیناریو (Itinario باللغة الایطالیة عام 1510م ولقی کتابه بعد نشره رواجاً کبیراً، وتُرجم إلى عدة لغات أوروبیة. ونقل الدکتور عبدالرحمن الشیخ رحلة فاثیما، ونشرتها الهیئة المصریة العامة للکتاب ضمن سلسلة الألف کتاب عام 1994م.

ومن الأخبار غیر الموثقة عن مکة المکرمة، ما کتبه فنسنت لو بلان Vincent Le Blanc، وهو فرنسی من مدینة مرسیلیا، فی کتابه الموسوم (مسح عام للعالم). والکتاب عبارة عن رحلات وصفیه یدعی صاحبها أنه زار مُعظم العالم المعروف فی زمنه. ویقول إنه شاهد الثیران تسحب الماء من بئر زمزم داخل المسجد الحرام.

وفی عام 1012هـ/1604م زار أول رحالة ألمانی الحجاز وهو جون وایلد Johann Wild. وقد کان ممن أسر ثم بیع فی سوق النخاسة فی استانبول إلى تاجر من مصر، فأخذه التاجر معه إلى القاهرة حیث بیع للمرة الثانیة لتاجر من فارس، الذی أخذه معه لتأدیة الحج. یقول جون وایلد: إن الحجاج الذین رافقهم عانوا فی الطریق معاناة کبیرة، ومات منهم عدد عظیم، ونفق من الجمال أعداد لا تحصى. وصف وایلد مناسک الحج من دخول الحجاج مکة المکرمة حتى زیارتهم للمدینة المنورة. وهو قدّر عدد حجاج مصر، وسوریة والیمن بأربعین ألف حاج.

وفی عام 1643م زار مکة المکرمة ماثیو دی کاسترو Matheo de Castro وهو مطران کاثولیکی من أصول هندیة. وبقی سبب رحلته، وکیفیة وصوله إلى مکة المکرمة. وتقریره الذی کتبه أسراراً لم یعرفها أحد حتى یومنا هذا.

وفی سنة 1097هـ/1685م وصل إلى الحجاز جورج بیتس George Pitts، وهو بریطانی الأصل. وکان فی بدایة رحلته من أوروبا تعرض للأسر فی البحر الأبیض المتوسط، وبیع لأحد المواطنین فی الجزائر. وقد انتقل بیتس من سید إلى آخر، فصحبه سیده الأخیر إلى مکة المکرمة. وصف بیتس المسلمین ولباسهم وتدینهم کما شاهدهم فی مکة المکرمة وفی عرفات. وزار بیتس مع سیده المدینة المنورة. وقد دون ذکریاته عن بلاد الحجاز فی کتاب بعد أربعین سنة من وقوع الرحلة.

ولعل العالم الدنمارکی کرستین نیبور Carsten Neibuhr الذی وصل إلى جدة فی نهایة سنة 1176هـ/1762م مع فریق علمی کلفه أمبراطور الدانمارک فردریک الخامس بدراسة الحیاة الاقتصادیة والاجتماعیة والبیئیة والجغرافیة للحجاز. أقول لعل نیبور من أشهر الرحالة الجادین، وتُعتبر کتاباته عن بلاد الحجاز رائدة فی مجال الاستکشافات العلمیة. وکان نیبور دقیقاً فی ملحوظاته کما هو الشأن فی کل کتاباته. سجل نیبور معلومات کثیرة من مدوناته ومدونات زملائه فی الفریق العلمی. جاءت مکتشفاتهم وملحوظاتهم عن جزیرة العرب فی مجلدین کبیرین. ونیبور أول من نقل خبر الدعوة السلفیة إلى أوروبا، وهو أول من سماها بالوهابیة. وقد قال عن الشیخ محمد بن عبدالوهاب أخباراً لا تصح، مثل قوله إن الشیخ محمد سافر إلى فارس لطلب العلم،. مکث نیبور فی جدة ستة أشهر على أمل أن یزور مکة المکرمة ووسط الجزیرة العربیة. هو وصف الخلیج الفارسی مع جزئیات من السواحل و جزایر و عنده خرایط دقیقه جدا.

وفی ظنی أن رحلة دومینجو بادیا لبلیخ Domingo Badia Y Leyblich من أجمل الرحلات وأمتعها. جاء لبلیخ إلى الحجاز متظاهراً بالإسلام، وسمى نفسه علی بک العباسی، وادعى أنه من سلالة بنی العباس. یرجع أصل لبلیخ إلى مدینة بلنسیة الاسبانیة. ولاشک انه کان یعمل لصالح نابلیون أمبراطور فرنسا. وصل لبلیخ مکة المکرمة عام 1222هـ/1807م. کانت کتابات لبلیخ مفعمة بالحیویة. وهو أول من نقل للغرب فکرة منظمة وصحیحة عن مناسک الحج، وعن مکة المکرمة، بل هو أول من حدد موقع مکة المکرمة تحدیداً دقیقاً مستعیناً بأجهزة رصد فلکیة. کما أنه الأوروبی الوحید الذی تمکن من دخول جوف الکعبة، حیث شارک شریف مکة المکرمة الشریف غالب فی غسل الکعبة.

یغلب على تقاریره عن الحجاز النزعة الروحیة. ومن المهم الإشارة إلى أن لبلیخ کان شاهد عیان على تقدّم القوات السعودیة إلى مکة المکرمة. وتسنى له مشاهدة الجیش السعودی وقائده الإمام سعود بن عبدالعزیز ( 1218- 1229هـ/ 1803- 1814م)، فوصفه ووصف حجاج نجد، ولاحظ حماسهم الدینی، وبساطتهم، وقدّر عددهم بخمسة وأربعین ألفاً، وکان مأخوذاً بحسن أجسامهم، وعیونهم وأنوفهم المستقیمة. ولأن لبلیخ یعمل لصالح فرنسا فقد دست له المخابرات البریطانیة السم فمات سنة 1233هـ/1818م. وقد سمعت من أحد طلابی فی الدراسات العلیا أن رحلة لبلیخ تم نقلها إلى العربیة وطُبعت فی سوریة هذا العام.

وفی عام 1224هـ/1809م زار مکة المکرمة أولریخ جاسبر سیتزن Ulrich Jasper Ceetzen، وهو من احدى الامارات الألمانیة التی کانت تابعة لقیصر روسیا، ومن المتخصصین فی اللغویات، وهو موسوعی الثقافة. کانت رحلته بدعم من قیصر روسیا. وکان یهدف من زیارة مکة أن یحمل لقب حاج، لیستفید منه فی مهماته القادمة فی آسیا وافریقیا لصالح المخابرات الروسیة. وقد تمکن سیتزن من الحصول على اللقب، بعد مشاق عسیرة، منها خضوعه لامتحان فی المسائل الدینیة. وهکذا بعد انقضاء موسم الحج، غادر سیتزن الحجاز إلى الیمن.

زار الرحالة السویسری جون لویس بورکهارت Gohann Ludwing Burckhart مکة المکرمة والمدینة المنورة والطائف وجدة وینبع، وتجول فیها فترة من الزمن تبلغ عشرة أشهر، من منتصف سنة 1230هـ/ 1814م إلى الربع الأول من سنة 1231هـ/1815م، وسجل کل ما شاهده، وکل ما عنّ له عن تلک البلاد وأهلها، وأنماط حیاتهم الاجتماعیة والاقتصادیة والسیاسیة والثقافیة. لبورکهارت أربعة کتب هی: (1) رحلات فی بلاد الشام (2) رحلات فی بلاد النوبة (3) ملاحظات على البدو الوهابیین (4) رحلات فی شبه الجزیرة العربیة. عرّب الزمیل الدکتور عبدالله العثیمین الکتاب الثالث. أما الکتاب الرابع فنقله إلى العربیة الدکتوران: عبدالعزیز الهلابی وعبدالرحمن الشیخ.

وصل بورکهارت جدة تحت اسم مستعار هو ابراهیم بن عبدالله الشامی ضمن قافلة من الحجاج النوبیین. یقول الکولونیل لیک Leake عن بورکهارت ومؤلفاته: (لقد قدم بورکهارت للجمعیة الافریقیة فی لندن أدق المعلومات عن الحجاز، خاصة عن مکة والمدینة، على نحو لم یصل أبداً إلى أوروبا قبل ذلک. لقد مکنته معرفته باللغة العربیة وعادات المسلمین من الظهور بشخصیة مسلم بنجاح کبیر. لقد أقام فی مکة طیلة موسم الحج وقام بأداء مناسک الحج دون أن یثیر أدنى شک حول حقیقة شخصیته).. قابل بورکهارت محمد علی باشا فی الطائف، حیث کانت الجیوش المصریة تحارب، فی جبهات عدة، جیوش الدولة السعودیة الأولى. ودوّن بورکهارت بشکل دقیق ملحوظاته عن الدعوة السلفیة وأتباعها. قدّر بورکهارت الواقفین فی صعید عرفات بسبعین ألف حاج، یتکلمون أکثر من أربعین لغة.

زار جدة المغامر الألمانی إدوارد رابیل Edward Ruppel عام 1247هـ/1831م، وهو یُعد من المستکشفین العظام الذین قدموا للعلم التاریخی الشیء الکثیر، وذلک من خلال استکشافه للآثار فی مصر وبلاد النوبة، والشام، والساحل الشرقی للبحر الأحمر، وسیناء وأثیوبیا، وکوردفان. وبعد عودته من رحلاته المتعددة، أمضى بقیة حیاته فی مدینة فرانکفورت، وعکف على نشر مذکراته وأبحاثه التاریخیة والآثاریة والنباتیة والحیوانیة.

یُعد توماس کیث Thomas Kieth أحد المغامرین والمرتزقة الذین شارکوا الحملة المصریة العثمانیة معارکها فی الحجاز. وکان توماس کیث یشغل رتبة ضابط فی الفرقة الاسکتلندیة، وهو من بقایا حملة نابلیون على مصر. وکان توماس کیث خبیراً فی ادارة المعارک، ویتصف بالذکاء وحسن التدبیر، لهذا عینه طوسون باشا عام 1231هـ/1815م والیاً على المدینة المنورة، عندما غادرها على رأس الجیش إلى نجد. وبهذا التعیین یکون توماس کیث أول أجنبی غیر مسلم یتولى إمارة المدینة. ویُقال أن کیث خلّف بعد وفاته مذکرات عن الحجاز، ولا یعرف أحد عنها شیئاً، وما وصلنا عنها قلیل، ومنها یتضح مدى الشک فی معلوماته.

وفی حدیث أو حدیثین فی قابل أیامنا نستکمل ما توفر لدینا عن رحلات الغربیین إلى الحجاز. وکنت قصرت هذا الحدیث على حلقتین، ولکن إلحاح الزملاء وراء التوسع فیه. والله أعلم. Maurice Tamisier. Reise in den Hochländern Arabiens

hrsg. u. aus dem Französischen übers. v. Uwe Pfullmann, 2008, Hardcover, 282 S., zahlr. Abb.,

ISBN 978-3-89626-768-9, 39,80 EUR

السفر فی مرتفعات العربیة السعودیة

Tamisier ، موریس

Tamisier, Maurice: Reise in den Hochländern Arabiens. Berlin 2008 (http://www.trafoberlin.de/pdf-Neu/Maurice%20Tamisier%20Arabien.pdf) (PDF

http://www.trafoberlin.de/Buchumschlaege/3-929161-72-9.jpg

تشارلز داوتی م. Charles M. Doughty

فی صحراء السعودیة In Arabiens Wüsten

تشارلز داوتی (1843-1926) سافر فی 70s من القرن الماضی ، لا تزال مجهولة Seinerzeit مناطق وسط شبه الجزیرة العربیة. تسجیلاته ظهر تحت عنوان “الترحال فی صحاری العرب. نشرت فی عام 1931 Herausgegeben und eingeleitet von Uwe Pfullmann

Hardcover, 396 Seiten, illustriert, 20,35 €

ISBN 3-929161-72-9

تشارلز داوتی م.

فی صحراء السعودیة

تحریره وعرضه أوفه Pfullmann

غلاف فنی ، 396 صفحة ، صور ، 20.35 €

ردمک 3-929161-72-9

ویکتشف المسیحیة فی الشرق الأوسط

تشارلز داوتی (1843-1926) سافر فی 70s من القرن الماضی ، لا تزال مجهولة Seinerzeit مناطق وسط شبه الجزیرة العربیة. تسجیلاته ظهر تحت عنوان “الترحال فی صحاری العرب. نشرت فی عام 1931 ، ومضغوط الإخراج ( “الممر من صحاری العرب”) وهی متاحة الآن باللغة الألمانیة. لأول مرة فی هذا البلد هو الحساب حیا على مغامرة مثیرة ورجل واحد Expeidition الجیولوجی والشاعر البریطانی من منطقة الشرق الأوسط یجب أن تقرأ فی الترجمة. Daughtys الکتاب لیس فقط یعتبر العمل الهام المتمثل فی الأدب الانکلیزی السفر. کما أن لدیها أنباء عن العالم وخسر بالتالی ممتازة کتاب تاریخ.

باسل تلاحظ والرسومات ظهرت بعد عشر سنوات من عودته الى بریطانیا فی مجلدین تحت عنوان “الترحال فی صحاری العرب.” سبعین عاما بعد وفاة ، الأولى أنها تأتی فی الترجمة الألمانیة.

فی عام 1876 قد حددت جیولوجی والشاعر البریطانی خارج عن رحلته إلى المجهول لمعظم المناطق جزء من وسط الجزیرة العربیة. وعادة ما یسافر وحده ، وانضم الى قوافل من حین لآخر. ثم انه کان یتعرض لتهدیدات مشترکة ، وکان للسرقة ، ونجا من محاولة اغتیال.

باعتباره أجنبیا ، لکنه کان المحترم لمعرفته الطبیة ، مرارا وتکرارا انه کان ضیفا مرحبا به فی خیام البدو. تولى مذکرات بدقة ، ورسم المناظر الطبیعیة والناس ، یخلق مصدرا فریدا للدراسات الشرقیة.

معظم الاستکشافات فی ذلک الوقت کانت حسنة التنظیم والتخطیط. للمسافرین ، وغالبا ما الأوروبیین ، الذین کانوا موضوع — دول زار الکائن. باسل اندلعت مع هذا الموقف. انه سمح لنفسه فی الحالة ، وسلم نفسه لهم. کان قلیلا ، وتمقت التقلید کمسلم. وقال انه حضر بصفته عضوا فی قافلة من الحجاج إلى مکة المکرمة ، والتی تم القضاء علیها فی دمشق ، سورة الحجر ، مقبرة نبطیة فی شمال الحجاز. وهکذا أصبح أول أوروبی تطأ قدماه هذا المکان على الإطلاق.

ویظهر فی الصورة محل القاعدة ، مجلس الشوری الاسلامی ، وأول الذی اختطه داوتی النصب. ذهب سیرا على الأقدام فی الصحراء الداخلیة ، العربیة السعودیة ، وسقط بین اللصوص ، وأخیرا فقد لجأوا الى القنصلیة البریطانیة فی جدة. حول عدن وبومبای ، وعاد فی دیسمبر 1878 عاد الى انکلترا.

له الإثنولوجیة والجغرافیة والجیولوجیة الملاحظات ثبت أن قیمة للغایة للعلم. وبالتالی کان من الممکن ، على سبیل المثال ، لتصمیم مع هذه المعلومات ، لأول السطحیة والجیولوجیا من شبه الجزیرة العربیة.

1888 ، سجلاته جاء فی مجلدین تحت عنوان 1ravels “صحاری فی العربیة السعودیة” بکل معنى الکلمة والعمل راجح. الغالبیة العظمى من الصفحات المطبوعة 1،150 داوتی قد جلبت فی بومبای وفی Alassio فی ایطالیا على الورق. یرتبط به من هدف ثان ، وصفها فی الجملة أنه یرید التخلص من اللغة الانکلیزیة للخروج من المأزق فی التی کانت قد انخفضت ، مع الملکة الیزابیث. باسل محاولة ملحوظا الى “اصلاح” فی اللغة الحالیة من فشل الى الوراء. ومع ذلک ، وجدت فی مخطوطة قدیمة ، وذلک جزئیا الأنجلوسکسونیة ، وجزئیا altviktorianischen النمط ، تتخللها الآلاف من اللهجات العربیة ، تحدیا کبیرا لأی در مترجم.

وبعد سبعة عقود من داوتی الموت ، أدلى اوتو Brandstädter هذا الجهد الضخم والکلاسیکیة Dougthys العربیة السعودیة الرحلة ،

العمل الهام المتمثل فی الأدب الانکلیزی ، والسفر ، وترجم إلى اللغة الألمانیة.

أوفه Pfullmann کتب خاتمة ، فی تفسیر المفاهیم ، وقال انه تم شراؤها من النسخ من الکلمات العربیة ، وجعل الحد من الحذر.

Pfullmann ، وهو من العلماء المرموقین على المستوى الدولی من Gornsdorf ، أنها فتحت مصدرا هاما للدراسات الشرقیة فی البلدان الناطقة باللغة الألمانیة.

http://www.trafoberlin.de/Buchumschlaege/3-928-028-38-3.jpg

یومیات رحلة فی الداخلیة السعودیة کتبها Julius Euting

Tagebuch einer Reise in Inner-Arabien

herausgegeben und mit einem Vorwort versehen von Kerstin und Uwe Pfullmann.

161 Seiten, illustriert, 24,90 €, ISBN 3-928 028-38-3

Im Jahr 1882 griff Julius Euting, ein enger Freund Theodor Nöldekes, seinen in der Studienzeit gefassten Plan, Arabien zu erforschen, erneut auf.

یومیات رحلة فی الداخلیة السعودیة

تحریر وبمقدمة من کرستین واوفه Pfullmann.

161 صفحة ، صور ، 24.90 € ، ردمک 3-928 028-38-3

فی عام 1882 تناول استکشاف جولیوس Euting ، وهو صدیق مقرب من ثیودور nöldeke ، أخذ وقته فی دراسة الخطة العربیة السعودیة مرة أخرى. النقوش النبطیة سم یرى داوتی أکد له فی اتخاذ قرار بشأن هذه الرحلة المحفوفة بالمخاطر. Euting رافق الرحالة الفرنسی تشارلز هوبر الذی لبضع سنوات استکشاف العربیة السعودیة. بدایة من سبتمبر 1883 انطلقت الحملة صغیرة من دمشق فی اتجاه وسط شبه الجزیرة العربیة. فى اکتوبر وصلت Hajil ، عاصمة القائمة و 1921 شمر الامبراطوریة. فی مارس 1884 جاء Euting ، الآن وحدها ، وفقا لسورة الحجر ، وهی القوافل القدیم توقف عن الذهب وطریق البخور. یوم 5 ابریل یأتى Euting فی الأراضی الواقعة تحت المدینة الساحلیة الترکیة القاعدة الوجه. کان رفیق السفر هوبر ، وهو الألزاسی gebbürtiger ، اغتیل بضعة أشهر فی وقت لاحق ، بالقرب من جدة.

Euting الخبرات وله الإثنولوجیة وتقدیم الملاحظات الجغرافی الحقیقی ، ولیس التغاضی عن صور من الحیاة الیومیة للسکان البدو واحة وسط شبه الجزیرة العربیة. له العدید من الرسوم الجمیلة والألوان المائیة یعطی القارئ المناظر الطبیعیة التی لا تزال لم تفقد سحر المجهول. المجلد الأول من Euting “یومیات رحلة فی الداخلیة السعودیة” قد أفرج عنه فی عام 1896 وکانت قد خصصت لملک السوید الملک اوسکار الثانی ، المجلد 2 من یومیات رحلة فی الداخلیة السعودیة “کان هناک الطهر Eutiner بعد الموت ، وکان من إنو یتمان صدرت. کلا المجلدین نشرته بریل (لیدن). 1929 نشرت الطبعة الثانیة

http://www.trafoberlin.de/Buchumschlaege/401-2.jpg

Georg Augustus Wallin. Reisen durch Arabien (1845–1848)Herausgegeben und übersetzt von Uwe

Pfullmann

erstmalige Übersetzung aus dem Englischen, [= Edition Morgenland; Band 1], trafo verlag 2005, 185 S., zahlr. Abb., Hardcover, ISBN (10) 3-89626-401-2, ISBN (13) 978-3-89626-401-5, 27,80 EUR

Zum Inhalt

Zu den Rezensionen

جورج أوغسطس والین. السفر العربیة السعودیة (1845-1848) وترجم من قبل المصحح أوفه Pfullmann

الترجمة من الإنجلیزیة الأولی ، [= الشرق طبعة ، المجلد 1] ، دار نشر ترافو 2005 ، 185 S. ، zahlr. الرسوم التوضیحیة ، وغلاف فنی ، ردمک (10) 3-89626-401-2 ، ردمک (13) 978-3-89626-401-5 ، 27.80 یورو

Zum Inhalt

Georg Augustus Wallin wurde im Jahr 1811 geboren. Er war bereits in seiner Jugend davon überzeugt, dass seine Berufung die Erforschung der arabischen Halbinsel sei. Er schrieb eine Doktorarbeit in Latein über die “Hauptunterschiede zwischen klassischem und modernen Arabisch” und erhielt dann ein Stipendium für eine vergleichende Studie der arabischen Dia-lekte. Er war entschlossen, sich als Arzt und Impf-Mediziner auszugeben und verbrachte dann weitere sechs Monate, um diese Fertigkeiten zu erlernen. Im Januar 1844 kam er in Kairo an, wo er ein Jahr blieb, um Kalligraphie und Theologie zu studieren. Er spielte auch die arabische Flöte und erlernte den Koran zu rezitieren. Wallin nahm an Theologie-Kursen an der al-Azhar teil, wo Léon Roches vier Jahre zuvor

http://www.trafoberlin.de/Buchumschlaege/402-8.jpg

Richard Francis Burton

DasLandMidian (1876/1877)

Herausgegeben und übersetzt von Uwe Pfullmann

Übersetzung aus dem Englischen, [= Edition Morgenland; Band 2], 318 S., zahlr., teils farb. Abb., Hardcover, ISBN 978-3-3-89626-402-2, 36,80 EUR

Zum Inhalt

Zu den Besprechungen

ریتشارد فرانسیس بیرتون

أرض مدیان (1876/1877)

وترجم من قبل أوفه Pfullmann

الترجمة من الإنجلیزیة ، [= الشرق طبعة ، المجلد 2] ، 318 ص ، وبعض الرسوم التوضیحیة الملونة ، وغلاف فنی ، ردمک 978-3-3-89626-402-2 ، 36.80 یورو

وهذا مما یجعلنی اواصل البحث والکتابه

زارها قبل 115 عامًا رحالة فرنسی یرسم مکة المکرمة.. بالکلمات

http://www.almarefh.org/styles/dciwww/images/arroww2.gifالعدد 165 / زارها قبل 115 عامًا رحالة فرنسی یرسم مکة المکرمة.. بالکلمات

http://www.almarefh.org/newsm/490.jpg

بقلم :.بدر الخریف :

اکتسبت رحلة الرحالة الأوروبی جرفیه کورتلمون إلى الأماکن المقدسة فی مکة المکرمة والمدینة المنورة قبل أکثر من 115 عامًا أهمیة خاصة رغم أن هناک رحلات کثیرة ومماثلة قام بها رحالة أوروبیون إلى المدینتین المقدستین, وحققوا رغباتهم فی دخول حرمی مکة المکرمة والمدینة المنورة، لکن رحلة کورتلمون تمیزت باختلاف نص رحلته عن معظم نصوص الرحالة الأجانب الذین کتبوا عن الجزیرة العربیة. کما أن أهمیة هذه الرحلة جاءت کون صاحبها فنانًا تصویریًا، سعى إلى الارتقاء بالصور المکتوبة إلى مستوى الصور التی تلتقطها الکامیرا، مرکزًا فی الجزئیات والتفاصیل الصغیرة، مازجًا الواقع بالخیال، مضیفًا إلى کتابته ألوانًا متعددة، لیکون نصه المکتوب أشبهَ بنسخة أخرى من الصور التی التقطها بالعدسة.

وتعد رحلة الرحالة الفرنسی کورتلمون المعروف بـ«الحاج عبدالله بن البشیر» إلى الأماکن المقدسة قبل أکثر من قرن من الوثائق التاریخیة لمرحلة زمنیة وإحدى المحطات الزمنیة المهمة فی تاریخ السعودیة. وقدمت مؤسسة التراث بالریاض ترجمة لنص الرحلة، ملمحة إلى أن کاتبه یجری سباقًا بین القلم والکامیرا لنقل الحرکات والسکنات، الظلال، والألوان. إلا أن الفرق بین صور القلم وما التقطته الکامیرا یتجلى الآن فی تحول صور الکامیرا إلى أشکال هندسیة فقدت القدرة على الحرکة بمجرد إغلاقها، أما صورة القلم فلا تزال تنعم بالحیویة بعد أن جف المداد، فالمشهد نفسه یتکرر فی الحرم یومیًا بل زاد حرکة وحیویة. واتسم نصه بهذا الأسلوب، ولم یقتصر على وصف الکعبة المشرفة، وإنما صاحبه فی کل مراحل الرحلة، فوصف السفینة، وتلاطم الأمواج، والبدو، وما شاهده فی مدینة جدة، وینسحب ذلک على حالته النفسیة بعد کل مرحلة من مراحل رحلته التی لم تخل من صعوبة. ورأى الناشر أنه لو بحثنا عن الأسباب الحقیقیة للرحلة لوجدناها واضحة، ولما احتجنا إلى أدلة، فقد سافر من أجل جمع معلومات عن الظروف التی یعیش فیها الحجاج المغاربة القادمون من مناطق السیطرة الفرنسیة، ودراسة الأثر الروحی الذی یحدثه الحج فی نفوس الحجاج بعد عودتهم إلى بلدانهم. بدأت رحلة کورتلمون إلى الأماکن المقدسة بعد أن تعرف على رجل جزائری اسمه الحاج آکلی، واصطحبه فی الرحلة من الجزائر إلى جدة وذلک عام 1894م عبر سفینة أبحرت لمدة عشرة أیام، منها ثلاثة أیام من السویس إلى جدة، حیث ذکر الرحالة أنه بعد ثلاثة أیام من مغادرتنا السویس. ها نحن أولاً على مرمى البصر من مدینة جدة. انتظرنا طویلاً وصول أحد المرشدین، إذ یصعب على السفینة «کلوکوز» أن تزحف إلى مسافة أکثر نحو الساحل. وأخیرًا جاء المرشد فصعد إلى جسر السفینة. أنه رجل یرتدی بذلة طویلة، وعلى رأسه عمامة متواضعة. لون عینیه أسود داکن، کما لو أنهما محترقتان، یحدق فی الأفق دون أن یرمش، ویعطی أوامره المتعلقة بإجراءات الوصول باللغة الإنجلیزیة.. رسونا على مسافة عدة أمیال من البر، أکثر من المسافة المعتادة لأن ربان سفینتنا شدید الاحتیاط. فهو لا یرید الزیادة فی عدد السفن التی غرقت على الساحل الممتلئ بحطامها. إذ نرى هنا سفینة بخاریة مشطورة إلى نصفین، وهناک یظهر لنا على سطح الماء شراع وبجانبه قمة مدخنة، وبموازاة ضفة البحر تنتشر علامات صخور متموجة تبرز فی مستوى سطح المیاه تدل على وجود أرصفة مرجانیة، مما یشکل تهدیدًا دائمًا للسفن.. یتمتع الربابنة العرب فی البحر الأحمر بکفاءة عالیة، لکن.. «قدر الله لا یعلم به إلا هو، کما یقول لنا أصحاب القوارب التی تنقلنا إلى البر، وهم مجربون حقیقیون للسفن، یتکلمون وهم یفغرون أفواههم بالضحک حتى تنکشف أطراف أسنانهم الحادة.

هکذا ترى یا أخی هذه السفینة الغارقة هنا. فقد کانت سفینة بخاریة جمیلة قدمت من موغادور (الصویرة حالیًا) من طنجة. کانت محملة بالحجاج المغاربة: إلا أن الربان الإنجلیزی. لعنة الله على جنسه! کان قاسیًا ولا إنسانیًا مع إخواننا خلال رحلة العبور کلها.. وهکذا، وبمجرد أن أصبحت الأرض المقدسة على مرمى البصر. دفعه الله غصبًا عنه نحو الساحل، وذلک على الرغم من کفاءته العالیة. لقد نجا جمیع الرکاب لأن ربک عادل، لکن السفینة ضاعت عن آخرها. إن الله على کل شیء قدیر، وکان فی ذلک نعمة غیر متوقعة لنا، لأننا حصلنا على مکسب جید من إنقاذ ما تبقى من حمولتها..».

هبت عاصفة کبیرة بینما کان قاربنا یتلوى بین الصخور المرجانیة، وهو سنبوک (زورق صغیر) عتیق، ترنح أحیانًا بشکل خفیف مثیرًا هلع الشیخین البدویین اللذین لیس لدیهما خبرة فی رکوب البحر: بعد ذلک کان یجب إنزال الشراع والقیام بآخر تحریک للقارب بالمجداف من أجل دفع القارب الغارق إلى منتصفه بین الرمال والوحل لأن الجزر کان کبیرًا، ثم بدأ ازدحام النزول على الطریقة المشرقیة: صیاح وصراخ وتدافع بین الناس، تأشیرة الجوازات والمعاناة من إجراءات الجمرک والصحة.. إلخ. لکن الحاج آکلی یعرف جیدًا کیف یخرج من هذه الدوامة، وبینما کان یقوم بالإجراءات، بقیت فی إحدى الزوایا أقوم بحراسة أغراضنا، فأثرت انتباه أفراد الشرطة الأتراک الذین اقتادونی دون أی سبب إلى المرکز. إنها بدایة سیئة، فأنا لا أعرف اللغة الترکیة، وعربیتی الجزائریة لا یفهمها أحد، وجواز سفری عند الحاج، کل شیء أصبح یتعقد ویختلط، ومن حسن الحظ أن مرافقی وصل، فشرح لهم کل شیء، ثم قمت بدفع واجبات الصحة، ووضع التأشیرة على الجواز، بالإضافة إلى البقشیش طبعًا، وبذلک أصبحنا أحرارًا… إلا أننا تحت المراقبة.. إلى حدود السکن الذی اخترناه عند عبدالرحمن أفندی.. المترجم المعتمد لدى القنصلیة الفرنسیة، روقبنا عند أول خروج لنا، إذ کنا نسأل کما لو أن ذلک یتم بالمصادفة فی محلات التبضع حیث نشتری بعض الحاجات.. کانت اللیلة الأولى حزینة بل کئیبة، أحنى الحاج آکلی رأسه، لا یعرف الموقف الذی یجب اتخاذه ولا المشروع الذی سیقوم به، وبدا له هذا التوقیف الأول الذی تعرضت له نذیر شؤم. فأمرنی بقص شعری عند أقرب حلاق، وتغییر بذلتی، وظل یذهب ویجیء وهو فی حالة عصبیة یغیر مشروعه وأفکاره عشرات المرات فی الساعة.. وفی الیوم التالی وبعد لیلة من الهدوء والراحة هدأ روعه. فوافق على مرافقتی للقیام بجولة طویلة فی مدینة جدة.

جدة.. حیویة موحشة، المدینة مبنیة على ساحل البحر فی منبسط رملی منخفض ولا یوجد فیها أی تل أو منحدر، إنها شاطئ محترق ومجدب مرفؤها موحش ووضعها محزن. الإقامة فیها لا یمکن تحملها. ولا یمکن أن تخطر على البال، ینقض علیک لفیف من الناموس لیل نهار، والماء فاسد والحرارة ملیئة بالرطوبة ومرهقة، ولا یوجد فیها أی أثر للخضرة یمکن أن یبدد کآبة المنظر الحزین المحیط بها، توجد بعض الأشجار الشوکیة فی باب المدینة تغطی الأکواخ الفقیرة الموجودة فی قریة یسکنها السود، وهذا کل ما یوجد من النبات فی هذا البلد الجاف والمقفر. أما الشوارع والبازارات فمملوءة بالحیویة، لأن المدینة مرکز تجاری کبیر، والبیوت محکمة البناء، جدرانها من الحجر، مزینة بأجمل أنواع المشربیات، لکن لا شیء یمکنه أن یخفف من انطباع الموت والفراغ الذی یلح علیک بمجرد الوصول إلى هذه المدینة التی تنتمی إلى زمن آخر، أنها واحة من الصخور ضائعة على هذا الساحل العقیم المفزع.. خرجنا فی الصباح الباکر من باب مکة المکرمة، وبعدما قمنا بزیارة قصیرة لضریح أمنا حواء، قمنا بجولة حول الأسوار: إنها محاطة بسور قوی یحمیها من هجمات القبائل البدویة الموجودة على مشارفها، وخاصة فی وقت الانتفاضات، إلا أن هناک فتحات تنتشر هنا وهناک على طول السور المهترئ، وخاصة فی الجنوب الشرقی حیث توجد بعض الأحجار المنثورة على الأرض کأثر على المکان الذی کان یوجد فیه سور المدینة قدیمًا. أما الحاج آکلی الذی سبق له أن عاین ممارسة عصابات اللصوص فی الصحراء فیأسف بمرارة لهذا الإهمال من قبل الإدارة الترکیة الذی یمکن أن تندم علیه یومًا، لأنها فی رأیه هی المسؤولة عن هذا التهاون.

وبعد عدة أیام قضاها فی جدة، قرر الرحالة التوجه إلى مکة. وعن ذلک یقول کورتلمون: لم یکن أمامنا سوى وسیلتین للنقل، ویجب أن نختار إحداهما لقطع مسافة الـ87 کلم التی تفصل مکة المکرمة عن مدینة جدة، الجمال أو الحمیر، کنت أرغب فی امتطاء الجمل الذی أحب خطواته التی تشبه المهد ومشیته الاسترخائیة، الجمل هو المطیة الحقیقیة فی هذه الأماکن المقفرة والقاحلة، أنه الجمل المثیر للسخریة، والمعاند. وعلى الرغم من أن مواقفه غریبة إلا أن قلبه طیب، إنه الجمل الذی لا یتوقف عن الشکوى، سواء عند تحمیل الأغراض علیه أو عند إنزالها، فی الوقوف وفی البروک، لکنه یسیر دائمًا دون أکل أو شراب، إنه حیوان مناسب (أرسلته العنایة الإلهیة)، خلق للصحراء لمواجهة کآبة هذه البلدان العتیقة المیتة ولعزلتها التی لا نهایة لها. کان علینا أن نقضی یومین فی السفر، بینما کنا نستعجل الوصول، فالطریق غیر آمنة، لانها ملأى بالبدو النهابین. ولکون حمیر الحجاز مدربة على نقل المسافرین، وأصبحت لها سمعة جیدة فی هذا المجال، فإننا سنتمکن من قطع المسافة بین جدة ومکة المکرمة بمرحلة واحدة، بل الأحسن من ذلک هو أننا لن نضطر إلى تغییر رواحلنا ولذا قررنا استئجار الحمیر.

أصبح کل شیء جاهزًا للانطلاق، توضأت الوضوء الأکبر، ولبست ثوب الإحرام، وهو اللباس الوحید الذی یرتدیه الحاج، وینحصر فی قطعة من الثوب غیر مخیطة تلف على الخصر، ویفرض هذا اللباس الفطری بشکل صارم على کل مؤمن یتوجه أول مرة إلى مکة المکرمة، کما یجب أن یلبسه ساکن مکة المکرمة الذی یتغیب عنها أکثر من تسعة وثلاثین یومًا.

عاری الجذع على ظهر حمار، هأنذا على الطریق أمتطی حماری، عاری الجذع، حلیق الرأس، فی الساعة الثانیة ظهرًا، تحت وهج شمس محرقة، وأنا أعانی الخوف من ضربة شمس، فتذکرت، وآسفاه! النصائح الکبرى التی زودنی بها صدیقی القدیم الحاج عبدالرحمن، وهی النصائح التی لم یعد فی إمکانی أخذها فی الحسبان، وبما أننی أخبرت الحاج آکلی بکل ما یجول فی خاطری من تخوفات فقد أجابنی بخشونة: ألست بین یدی الله؟! فما الذی تخشاه؟

سرنا فی منبسط مرمل نحو 16 کم، ثم ارتفع الطریق بشکل غیر ملحوظ منزلقًا بین جبال الحجاز الجرداء التی تتابع خلجانها الشبیهة بالبراکین الخامدة کحبات سبحة طویلة.

لقد سوت حوافر القوافل، بمرورها على مر السنین، الصخور التی کانت تشکل عوائق على الطریق، فأصبحت الطریق مستویة تشبه تمامًا مجرى واد رملی جاف. ینزل الظلام فی هذه المنطقة بشکل مفاجئ تقریبًا، وفترة الغروب لا تستغرق وقتًا طویلاً، کما أن نور القمر الخافت لا یظهر إلا نحو الساعة الثانیة بعد منتصف اللیل. تلمع الکواکب فی سماء هذا البلد لمعانًا لا نظیر له، کما أن بریق النجوم الکثیرة یسطع فی عنان السماء، ناشرًا حولنا إضاءة خفیفة، ونورًا باهتًا وحزینًا، لا یسمح بتمییز الأشیاء الموحشة التی تحیط بنا.

کانت کتل من أنقاض مبعثرة، تبدو کأنها تغلق الطریق أمامنا، واقتربنا فإذا هی تبین عن تصدع ینزل فیه الطریق، اقتحمناه، فإذا هو مرة أخرى خلیج أسود، دائری وعمیق وخطیر.

لاح لنا من بعید مرکز ترکی معلق على ربوة یحجب خیاله المشؤوم رؤیة الأفق، یلمع فوقه نور أحمر، باهت ینبعث من فانوس، کأنه یرید أن یقول: إننا هنا، أی أن رجالاً مسلحین یوجدون هنا، وهم مستعدون لکل طارئ.

کنا نسیر وقلوبنا منقبضة، نتقاطع مع القوافل دون أن نتوقف، ومع صفوف من الجمال التی تسیر فوق طبقة الرمال السمیکة دون أن تحدث صوتًا، تسوقها أشباح سوداء لا تتبادل مع الآخرین أی تحیة ولا کلمة سلام، خلافًا للأعراف العربیة، یمر خیالهم بمحاذاتک، ثم تبتعد بسرعة واضعًا یدًا تلقائیًا على الزناد، دائم الاستعداد لخوض معرکة أو للتعامل مع أی مکیدة.

نحن الآن فی قریة (حدة)، فی منتصف الطریق، أنزلنا أغراضنا عن ظهور الحمیر، صلینا جماعة، ثم قدم لنا الأکل المکون من بیض قلی بزبدة الضأن، تناولناه بصمت مع سواقی الحمیر الذین کانوا یتوقفون کل مرة عن تناول هذه الوجبة الضعیفة للذهاب إلى تقدیم العلف إلى حمیرهم فی حفنات صغیرة بأیدیهم.. کما یذهبون لمراقبة حرکات وجوه جیراننا فی هذه الاستراحة.

هذه الوجوه تزعج سواقی حمیرنا، ولعلهم وجدوا فیهم شیئًا مریبًا، لأنهم کانوا یحملون أغراضهم على الحمیر بشکل مفاجئ، وبدل أن نأخذ قسطًا من الراحة بعض الساعات فی قریة حدة کما هو متفق علیه، ها نحن أولاً نمتطی الحمیر ونسرع الخطى فی اللیل، وبینما کنا نجتاز کثبانًا کبیرة من الرمال إذا القمر یعن فی السماء، کان نوره باهتًا جدًا، لا یبدو منه إلا الربع (هلال)، ولا یکاد یلمع أکثر من لمعان النجوم، إلا أنه یضیء الأشیاء التی ترتسم إلى جانب الأخیلة الطویلة والغریبة بشکل واضح. ومرة أخرى وجدنا أنفسنا من جدید فی المنخفضات الدائریة، وهی حفر سوداء بعیدة القرار، فأخذتنی سنة من النوم، وبدأت فی الحلم.

إننی أعی تمامًا أننی أعیش فی أحلک اللحظات فی حیاتی، ماذا سأکون غدًا؟ ما المصیر الذی ینتظرنی؟ عند الفجر سأدخل الحرم الشریف المهیب، ترى هل سأخرج منه؟.. وقد استعرضت حیاتی کلها فی رؤى سریعة.. تختلط فی ذهنی ذکریات تافهة من طفولتی بأحلام حب أیام الشباب الأولى، ثم جاءت الأسفار، والرکض الأحمق فی البلدان التی جبتها، غرناطة، قصر الحمراء، طلیطلة وأسوارها القدیمة، وغروب الشمس فی أشبیلیة على برج الذهب، ومالقا.. وطنجة، ولمعان القمر فی تلمسان ورکض الخیالة فی جنوب الجزائر، ثم دمشق، وبورصا وإسطنبول والقدس والقاهرة وأثینا. ومجاری المیاه الباردة فی ضواحی باریس وأودیة فرنسا وحدائقها ووردها، ثم الذکریات الأکثر إیلامًا، أنها ذکریات عائلتی، ووالدتی الغالیة التی لا أشک فی أنها تدعو لی کل مساء وهی تفکر فیّ، وأیضًا ذکریات فرنسا: الأصدقاء الذین ودعونی بحزن کبیر ظنًا منهم أننی ضعت.

أسمع أصوات أجراس الحمیر تدندن لیلاً وهی غیر آبهة بها کجلاجل خفیفة، وقلبی یمتلئ أملاً وأنا أرى طریق العودة وفرحة أعزائی وهم یرتمون فی أحضانی بعد هذه المعاناة القاسیة، نسیر ثم نسیر دون توقف، على وقع الرواحل نسیر نحو الهدف الغامض، نحو المجهول.

توقفنا للاسترخاء فی مکان ما أجهل اسمه، وقد کنت فی حلمی، ولم أفکر فی السؤال عنه، ودون أن ینبس أحد ببنت شفة، تلفع رفاقی بثیابهم الصوفیة، وخلدوا إلى النوم على الأرض التی ارتموا فوقها على شکل کتل.. کنت شبه عار، أرتعش فوق الحصیر، لا أجرؤ على الکلام أو الحراک، تارکًا رفیقی المنهک بالتعب یأخذ قسطًا من الراحة، کما أننی لا أرغب فی إثارة انتباه أحد، ارتعشت طویلاً شارد الذهن تحت برد الشرق القارس فی وقت الشروق، برد قارس على الأقل بالنسبة إلیّ، اذ لا یقینی منه أی شیء، وأخیرًا استیقظنا من النوم، وبعد أداء الصلاة امتطینا الدواب.

طیور آمنة

دخلنا حدود الأرض المقدسة فجرًا، ویوجد عمودان من الأسمنت إشارة إلى حدود الحرم یشبهان باب مزرعة، یبتعد بعضهما عن بعض أمتارًا قلیلة، وهی کما قیل لی نقطة بدایة تحریم الصید، إذ بمجرد أن یتجاوز المرء هذه النقطة یحرم علیه قتل أی حیوان بری أو طائر، وفعلاً، فقد شاهدنا مع بدایة النهار أسرابًا کثیرة من الحجل، وأماکن کثیرة یقیم فیها طائر خطاف الصحراء، وهی ترکض أمامنا، دون أن تکلف نفسها عناء الهروب، کما هی عادتها عند مرور البشر أمامها لأنهم أصبحوا لا یمثلون فی نظرها أی خطر، ثم جاء دور أسراب الحمام البری التی تحوم حولنا مکونة سحبًا حقیقیة، کانت تنتقل من حولنا بأعداد کبیرة، وتتوقف تقریبًا تحت أرجل رواحلنا بألفة شدیدة، کما کانت توجد بعض فراخ الترغلة المتخلفة على الطریق وکأنها تنتظر من یدوسها، فانتفضت رعبًا خشیة ارتکاب جریمة قتل من هذا النوع عن غیر عمد. إن أفراخ الحمام تحظى باحترام کبیر من قبل سکان مکة المکرمة، وقتل أحد هذه الطیور المتجمعة داخل الحرم الشریف محرم، ویتوافر الکثیر من الذرة والسمسم لإطعامها. تجاوزنا أحد منعطفات الطریق، فوجدنا أنفسنا فی المدینة المقدسة، لا شیء کان یدل على اقترابنا منها، فهی تختفی بین جبلین یقترب بعضهما من بعض، ولا نعلم بدخول المدینة إلا بعد دخول شوارعها الأولى، لا توجد نظرة شاملة تمکننا من مشاهدتها کاملة، فالشوارع تتابع، وکلها متشابهة تستمر هکذا إلى الحرم الشریف الذی یمکن القول إنه یتوارى فی مکان ما أسفل المدینة، تختفی عن النظر بشکل غامض، کما تختفی البیضة فی قاع العش.

دخلنا فناء الحرم الشریف بعد ترحیب مطوفنا عبدالرحمن بوشناق بقدومنا، وهو المسجد الکبیر والوحید فی مکة المکرمة (توجد مساجد کثیرة ولکن المؤلف لم یعرف منها إلا الحرم) ها هی الکعبة المشرفة تقف شامخة أمامنا بإجلال، محاطة بستارها الأسود المزخرف، والکعبة المشرفة، خلافا لما هو شائع، لیست هی قبر الرسول صلى الله علیه وسلم (الموجود فی المدینة)، أنها بیت الله بالنسبة إلى جمیع المسلمین، سرة الدنیا.

وعند وصولی بادر المطوف بالقول: «أخی، لا تعتقد أنک تعبد هذا الحجر أو هذا القماش أو الذهب الذی یحیط بها، أنت هنا فی مرکز الأرض، تتجه نحوها جمیع الصلوات فی العالم الإسلامی، تتجمع کلها فی هذا المکان لترفع مباشرة إلى السماء، أنت هنا أقرب إلى الله، هذا کل شیء».. کانت الساعة تقترب من السادسة، وهناک بصیص نور وردی یضفی على جمیع الأشیاء مسحة الصباح الندیة، فجلسنا فی ساحة الحرم الشریف ینتابنا شعور من الإجلال والحب. وبعد برهة من التأمل شرعنا فی أداء أولى الصلوات. وشربت بلذةٍ من ماء زمزم الذی کنت أستزید منه، بینما لا یمکن للمسیحی، فی نظرهم، أن یبتلع جرعة واحدة دون أن تنسد حنجرته، بل إنه سیختنق بهذا الماء بدل أن یشربه، بالإضافة إلى أن الرجل السیئ النیة سیجد فیه طعمًا کریهًا. وأضاف واصفًا صلاة المغرب بالحرم: عشرون ألف مؤمن یتراصون فی صفوف منتظمة، یقفون فی ثبات وسکون بسم الله، فعم الحرم الشریف صمت مطبق، وامتلأت القلوب بالإیمان فی صمت، الله أکبر فیردد الجمیع بصوت واحد، وبصوت خافت: الله أکبر! إلا أن عدد المصلین کبیر جدًا، لدرجة أن تردید الأصوات، وإن بصوت خافت، یجعلها تتجمع فی صوت هائل مفعم بالإیمان، محدثًا جلجلة تستمر مدة طویلة مع انحناء المصلین للرکوع.

تستمر الصلاة، ومعها تستمر جباه المصلین فی ملامسة الأرض مرتین، عبادة لله تعالى وخضوعًا له، ثم تتوالى الرکعات فی حرکات هادئة مملوءة بالإجلال، فتزیدهم وقارًا، وهکذا إلى أن تنتهی الفریضة بالسلام.

تنتهی الصلاة، إلا أن المصلین یستمرون فی الجلوس فی صمت، یتأملون، وهم یمررون بین أصابعهم حبات السبحات المصنوعة فی أغلبها من مادة العاج. وفی وسط لمعان شعاع الذهب المتوهج المنتشر فی کل الجهات، یتوالى بروز بصیص لون وردی ذی دفء لا نهائی، محیطًا کل شیء بشعاع دافئ، ثم یتحول هذا البصیص إلى لون ضارب إلى البنفسجی فإلى لون الحدید الرمادی، ثم یجیء اللیل لیلقی بظلاله على الحرم الشریف شیئًا فشیئًا، ناشرًا ثوبه الأدکن لإخفاء کل هذه الأشیاء الروحیة. وبعد أن یصبح الظلام أکثر کثافة، یعود الناس بلباسهم الأبیض إلى الطواف بصمت، یتحرکون کالظلال فوق البلاط المصقول حول الکعبة المشرفة التی یتماهى ستارها الأسود بسرعة فی ظلال اللیل. ها هی ذی المصابیح الکثیرة تتلألأ فی الحرم الشریف، تنیر اللیل بشراراتها اللامعة. مکسرة جمال المکان. فیشرع الناس فی التحاور بینهم، ویزداد التحرک نحو الانصراف وکثرة الذهاب والمجیء إلى أن ینسحب الجمیع.

یجب العودة إلى السکن والصعود فوق سطح البیت لأداء صلاة العشاء والاستعداد للمبیت. حینئذ سیکون لدی الوقت للعودة إلى أحلامی التی قطعت عنی، فی هدوء مطلق، وفی لیل صاف وهادئ وتحت سماء تتلألأ بالنجوم.

شقق من دون سقوف

تتوافر جمیع بیوت مکة المکرمة على سطوح محاطة بأسوار منخفضة مبنیة من اللبن المصفوف على شکل مربعات منسقة بینها فراغات، وهذا الوضع یسمح بمرور الهواء بحریة دون أن یکشف الجار بیت جاره. ولا شک أن المکیین یصعدون کل مساء إلى السطوح لیناموا فیها خلال عدة أشهر من السنة، والسطح هو شقة حقیقیة من دون سقوف، وعند الحاجة توضع حواجز صغیرة للفصل بین الأسر، وفصل الحریم أو العبید. وإذا کان البیت کبیرًا، فإن السطح یقسم إلى طبقات، فیصبح على شکل مدرج لجعله أکثر ملاءمة وسترًا. والسطح هو المکان الأکثر متعة فی البیت، ینام فیه الناس على الحصیر، واللیالی فیه هادئة، ولا یحتاج فیه المرء إلى غطاء، کما یحتفظ بملابس النهار، وغالبًا ما یکون اللباس هو القندورة (الثوب) المصنوعة من کتان الموسلین المستورد من طرابزون (میناء ترکی على البحر الأسود)، أو القفطان المصنوع من القماش أو من القطن المستورد من الهند.

أصبح لی بسرعة عدد من الأصدقاء فی المدینة، أولهم عبدالواحد، وهو من أصل مغربی، یشتغل فی دباغة الجلود فی حی المشرفة، متزوج بهندیة، وأب لثلاثة أطفال، وهو یکن لی صداقة حمیمة، فهو الذی یرافقنی فی جولاتی الطویلة خلال المدینة، کما قادنی إلى مِنَى بعدما تعذر ذلک على الحاج آکلی الذی منعه مرضه من مغادرة البیت، وبفضله تعرفت على جزئیات المدینة وضواحیها، وبرفقته استطعت التقاط بعض الصور بعدستی المکبرة المدسوسة فی سجادة الصلاة التی کنت أتأبطها کما یفعل جمیع الناس تقریبًا فی مکة المکرمة.

صعدنا معًا ذات صباح إلى جبل أبی قبیس، وهو جبل وعر یشرف على المدینة، وتوجد فی قمته قبة صغیرة أنیقة. قلیلون هم الحجاج الذین یذهبون إلى هناک من أجل الاستغفار، او التعبیر عن أمنیاتهم، أما أنا فکنت آمل التقاط صورة بانورامیة للمدینة المقدسة من هذه النقطة التی تشرف علیها. کانت تلک المرة الأولى التی أحمل فیها عدستی المکبرة. وکان الخطر مضاعفًا فی هذا الیوم، من جهة تسلق الجبل الوعر وعدم التوجه إلى الصلاة فی القبة. وفی هذا خطر إثارة انتباه حراس الضریح الذین یترصدون دائمًا ما یحمله إلیهم الزوار. من جهة أخرى لکی نؤدی الصلاة فی هذا المسجد کان یجب تسریح السجاد الذی أخفی فیه عدستی المکبرة التی لم یکن بوسعنا إخفاؤها فی مکان آخر بالنظر إلى البذلة الخفیفة التی کنت ألبسها وهی قفطان طویل لیس له جیوب.

تساءلت: أأخفیها فی الحزام؟ لم یکن بإمکانی التفکیر فیه. إذن من المستحیل التوجه إلى قمة جبل أبی قبیس لزیارته أو القیام بأی عبادة.. تسلقنا الجانب الوعر من الجبل بهدوء دون أن نلتفت وراءنا. وکأننا شخصان مؤمنان لا یشغل بالهما شیء عن الورع والتقوى، وبعد وصولنا إلى أسفل البنایة جلسنا أرضًا کما لو أننا نلتقط أنفاسنا، ما أروع المشهد المدینة کلها تنبسط تحت أقدامنا، وکان الجو صحوًا لدرجة یمکن معها أن یرى بوضوح تام أی جسم مهما کان صغیرًا فی الحرم الشریف الذی کان یوجد فیه بعض المصلین. وکالعادة، فقد کان هناک أناس بلباسهم الأبیض یطوفون بالکعبة المشرفة ذات اللون الأسود.

أعترف انی لم استمر طویلاً فی هذا التأمل، إذ انتقلت بسرعة إلى العمل، أخذت آلة التصویر لالتقاط صور بانورامیة، فالتقطت المشهد الأول، فالثانی، فالثالث فالرابع فالخامس على التوالی.. التقطت هذه المشاهد کلها وأنا واقع تحت تأثیر خاص، کما لو أنی فرغت لتوی من إنجاز شیء خارق، بقیت جالسًا فترة على الأرض، ثم قمت، فقلت لعبدالواحد لنذهب، ودون أن ننبس ببنت شفة. غادرنا هذه المناطق الخطیرة. لقد نجونا… لکن ألم یشعر الحراس بوصولنا، أم تراهم کانوا فی الجهة الأخرى عند بوابة الدخول؟ أنه لغز، ومهما یکن الأمر فإن أحدًا لم یشاهدنا، ولم یبق لنا سوى النزول بسرعة.

أعتقدت أنه کان یجب علیّ کسر وتیرة الصمت وتقدیم شرح لمرشدی.. وفی أول منعرج من ممر النزول قلت له: «أرأیت یا عبدالواحد، أن نظری سیئ لا یسمح لی بالرؤیة بعیدًا، وبمساعدة هذه الآلة الصغیرة أصلحت بصری فإحدى عینیَّ تبصر بعیدًا والأخرى تبصر قریبًا، وبهذه الآلة أستطیع الرؤیة بشکل أفضل».

– لکن عبدالواحد أجابنی قائلاً: إنه یعرف ذلک، فهذه الآلات تلتقط صور البلدان. لقد رأیت آلات تشبهها سابقًا فی طنجة.

– فأجبته هل أذنبت یا أخی؟ وفی هذه الحالة سأقوم بتحطیمها فورًا.

ـ فرد علیّ: لا یا أخی، ما دمت لا تصور الوجوه، الأمر سیان، خذ حذرک کثیرًا کی لا یراک أحد، سیتهمونک بالتجسس السیاسی، وستقتل بلا شفقة ولا رحمة.. وقد حدث هذا کثیرًا فی موسم الحج. أحسست فعلاً بحجم تهوری وحماقة مشروعی الذی أنوی فیه جمع الوثائق الضروریة لتألیف کتاب مدعم بالصور عن مکة المکرمة. مسکین هذا الحاج آکلی الذی یجهل تقنیة التصویر، ظنًا منه أن الأمر ینحصر فقط فی التقاط بعض الکلیشیهات بشکل سری فی بعض الأحیاء المعزولة، أو تصویر نوافذ بیوت بعض الأصدقاء، أو بعض الأسطح، وهذا سیکون کافیًا فی نظره.

لقد سمح لی بحمل آلة التصویر (13 x 18) وبعض الألواح التی أخفیناها بعنایة فی أغراضنا، بین الکتب العربیة التی یسمح حجمها باخفاء علب الألواح، بالإضافة إلى الغرفة المظلمة، لکن الاقتراب من باب الشریف الأکبر الذی یحرسه رجال الأمن الأتراک بعنایة، أو حتى الوقوف فی الشوارع والأسواق والبازارات. أو من بیت الباشا، بکامیرا التصویر مهما کانت درجة إخفائها سیکون حماقة ما بعدها حماقة، وسیکون أسلوبًا مکشوفًا یلقی من خلاله المرء بنفسه إلى التهلکة. لهذا فقد کانت عدسة التکبیر الصغیرة الحجم الوحیدة التی سمحت لی بالتقاط بعض الصور للمدینة المقدسة التی تدعم هذا الکتاب، دون أن أتعرض لعقاب، وتعود بی الذاکرة إلى أیام استعدادی للسفر فی باریس، إذ یمکن القول إنی کنت محظوظًا جدًا باتباعی النصائح الثمینة التی قدمها لی ذلک الصدیق عندما قال لی: «اصطحب معک عدسة التکبیر على سبیل الاحتیاط». کم سخرت حینها من اقتراحه وما أزال أرى نفسی مستمرًا فی غروری الأحمق، ویمکننی أن أقول الآن إنه لو لم یکن هذا الصدیق قد أخذنی من ذراعی وتوجه بی إلى شارع الأوبرا، عند السید ریتشار العزیز الموجود فی المعرض العام للصور، ولو لم یکن السید ریتشار أجبرنی على حمل عدسة التکبیر لندمت الآن کثیرًا على رجوعی بخفی حنین.

ینعرج الممر الذی نسلکه فی النزول إلى أحد المنحدرات لیشرف مرة أخرى على المدینة.

لقد هدأ روعی، وأصبح لدی الوقت کی أتمعن فی کل شیء، إذ تبددت کل مخاوفی. کنا معًا مجرد شخصین مسالمین عائدین من جولة من قبة جبل أبی قبیس.. کانت صورة المدینة بأکملها تظهر لی بوضوح تام، وکنت أعی أهمیتها، الأسطح تتدرج تحت أقدامنا وعلى هیئة شقق عاریة تعلو جمیع البیوت متخذة شکل مدرجٍ. وتعد الصور البانورامیة التی تتضمنها اللوحات الخمس التی حملتها من هذه المرحلة الخطیرة، الأولى فی نوعها التی تغطی المشهد العام للمدینة، وهی الصور الأکثر تعبیرًا من أی وصف، کما أنها تسمح بتقدیم فکرة دقیقة عن أهمیة المدینة الروحیة للمسلمین.

أعتقد أن عدد سکان مکة المکرمة یبلغ نحو 100 ألف نسمة، أغلبهم من الهنود الذین تبلغ نسبتهم نحو 75 فی المائة. وکما أسلفت القول، فإن المدینة تقع بین جبلین، فی شعب ضیق وطویل یمتد من الشمال الشرقی إلى الجنوب الغربی، ویخترقها شارع رئیس یمتد على طولها، تتخلله بعض المنعطفات، وتلتقی عنده بعض الأزقة المجاورة له، أغلبها یتقاطع معه بشکل منحرف.

جبت الشوارعَ والبازاراتِ بکل أمان، وغالبًا ما کان یرافقنی عبدالواحد، وأحیانًا أکون برفقة الدرویش الجزائری أو أحمد بوشناق، لذلک فقد کان علیَّ أن اتبادل بعض عبارات التحیة والمجاملة، وشرب عدد لا یحصى من کؤوس الشای التی کانت تقدم لنا حیثما ذهبنا فی جمیع المناسبات، عند الأصدقاء، وعند الباعة حیث کنت أتسوق وفی کل مکان.

تنتظم المهن فی أحیاء، کما هو الأمر فی جمیع المدن العربیة، وکان کل یوم یمثل بالنسبة إلیّ استکشافًا جدیدًا. ذهبنا فی أحد الأیام إلى أحد باعة القماش، فتمکنا بعد أخذ ورد، وبعد مفاوضات طویلة، ونقاشات أطول، من شراء حزام وعمامة وقفطان وقطعة من القماش، وذهبنا فی الیوم التالی، إلى سوق العطور، لأشتری قلیلاً من البخور لصدیقنا الحمیم فی الجزائر عبدالرحمن، وشیئا من زیت خشب الصندل والمسک لأصدقاء آخرین. وذهبنا فی یوم آخر إلى الحی الذی تباع فیه صفائح الماء من أجل التزود بماء زمزم، ویوجد بهذا الحی عدد کبیر من الحرفیین یصنعون من دون توقف أوعیة من القصدیر، من جمیع الأشکال والأحجام، معدة خصیصًا لتعبَّأ بماء زمزم، وتراهم یفصلون ویلحمون ثم یملؤون ویبیعون بأنفسهم فی محلاتهم التجاریة الصغیرة، وهذه الأشیاء الصغیرة الغالیة یأخذها کل واحد منا عند عودته إلى بلده، إذا عدنا إلیه بصحة جیدة، بعون الله، وهی العبارة التی تتردد على مسامعنا فی کل لحظة. أما شراء الأشیاء المصوغة، مثل خواتم الذهب أو الفضة فتتطلب التحلی بالصبر، وتمثل الصیاغات المکیة مؤسسة حقیقیة، یسیرها ویدیرها، کما تسیر المؤسسات الحکومیة أحد الشیوخ (شیخ الصاغة)، وهو أحد حرفیی المهنة نفسها، إنهم صناع مهرة، یصنعون تحفًا جمیلة بطریقة متقنة ومتأنیة، مثل سلاسل من الذهب والفضة، کما یصنعون عددًا کبیرًا من الخناجر التی یطلق علیها هناک اسم «الجنبیة»، ویتمنطق بها جمیع أعراب الجزیرة العربیة، وتوضع أغلب هذه الخناجر فی أغمدة فضیة مذهبة على شکل (کم)، وهی غالبًا ما تمثل کل ثروة البدوی الذی یتاجر بهذه البضاعة، إذ إن الأعراب یبیعون أو یشترون هذه الأسلحة التی تمثل کل توفیرهم، ویتصرفون فیه حسب السنوات التی تکون تارة خصبة وتارة سیئة، ولا یمکن أن تتم أی عملیة بیع للمصوغات دون قرار من شیخ الصاغة.

یشرع المشتری أولاً فی مناقشة التاجر فی سعر الدرهم (نحو ثلاثة غرامات) التی تعد الوحدة الأساسیة فی میزان هذه الصفقات التجاریة، ثم یتوجه المشتری إلى شیخ الصاغة الذی یوجد أحیانًا فی الطرف الآخر من المدینة، وذلک حسب المکان الذی یشرع فیه بالمعاملة، وهو ما حصل معی فعلاً. فقد وضعت عینی على سلسلة جمیلة من الفضة الذهبیة کانت موضوعة على رفوف أحد تجار المقتنیات القدیمة والرخیصة السعر التی یوجد سوقها فی أحد الشوارع المجاورة لقصر الشریف الأکبر. کانت الساعة نحو العاشرة صباحًا، وهو وقت افتتاح السوق، وقد نصحنی عبدالواحد بالرجوع فی غضون النهار للحصول على سعر جید.

قدم لی أحمد بوشناق مصحفًا جمیلاً جدیدًا لکننی لم ألمسه إلا بعد التوضؤ، حتى لا أدنسه بیدیَّ غیر الطاهرتین، فأخذت هذا المصحف إلى الشیخ محمد عابد، وهو من کبار مفتیی المالکیة، الذی کان هو الآخر یحبنی کثیرًا، فقدم لی سیلاً من المواعظ، ودروسًا مهمة فی الأخلاق. قام الحاج آکلی بترجمتها لی. علق الشیخ محمد عابد المصحف فی خیط الحریر المربوط فی مفتاح بیته لیرى من خلال ترجحه فی یده، إن کانت بشائر الخیر تتوقع لنا عودة سعیدة إلى بلدنا، وبعد أن تمتم بعدد من الأدعیة السریة، بینما کان المصحف معلقًا فی الفضاء، استدار المصحف جهة الشرق، وفی ذلک علامة على حسن الطالع. کان هؤلاء المشایخ یؤمنون بالسحر والسحرة والجن، وخرافاتهم الساذجة مطبوعة بفلسفة صبیانیة، إلا أنها أخلاقیة ومهدئة، لا یمکن أن تصدر مثل تلک الخرافات عن مفتیی المالکیة.

لم یصادف وجودی فی مکة المکرمة موسم الحج السنوی، وأهنئ نفسی بذلک، لأننی تمکنت بفضل فراغ المکان من أن أتمعن على مهل، ودون ازدحام فی کل ما یتعلق بالأکل والمبیت، وهی الانشغالات التی ترهق الزائر الأجنبی فی وقت امتلاء المدینة بالحشود الغفیرة من الحجاج.

کان خطر اتهامی بالجاسوسیة کبیرًا، إلا أننی کنت اتخذ من وجودی فی مکة المکرمة خارج وقت الحج حجة لمصلحتی، إذ أکرر على مسامع من یسألنی: لو کانت نیتی سیئة، کان بإمکانی أن استغل وقت الحج للتستر وسط الجموع، فأضیع بین الأجانب من کل الأجناس ومن جمیع البلدان، ومع ذلک فقد نبهنی الشیخ محمد عابد، صدیقی المفتی المالکی على أننی یجب أن أهنئ نفسی على مناخ التسامح الکبیر الذی أصبح معمولاً به الیوم مع الأجانب الراغبین فی الإقامة فی المدینة خارج موسم الحج، ثم أردف قائلاً: فی السابق کان الأمر مختلفًا تمامًا، فمنذ ما یقرب من ثمانی سنوات کان المسؤولون یفرغون المدینة مباشرة بعد انتهاء موسم الحج. بعد ثلاثة أیام من العودة من عرفات یشرع المنادون فی شوارع المدینة المقدسة قائلین: «هیا.. أیها الحجاج لقد حان وقت الرجوع إلى أوطانکم غدًا ستنطلق قوافل مصر وسوریة. کما أن السفن راسیة فی میناء جدة، فی انتظار من یرغب فی السفر إلى بلده، وقریبًا ستبحر وبإذن الله ستصلون إلى بلدانکم سالمین غانمین مشمولین بالبرکة».

ویواصل الرحالة بوصف بیوت مکة بقوله: بیوت مکة جیدة البناء، شأنها شأن بیوت مدینة جدة، فهی مبنیة من الأحجار والبلاط ومدعمة بأعمدة من الخشب مغروسة فی جدرانها وتتألف من دورین أو ثلاثة إلى خمسة أدوار، وجمیعها مزینة بالمشربیات المصنوعة من خشب الهند، وغالبًا ما یکون محکم الصنعة.

یجنح المعماری أحیانًا إلى إعطاء واجهة البنایة أشکالاً طریفة، لا تخلو من جمالیة حقیقیة. أما البیوت من الداخل فمرتبة بعنایة، خصوصًا ما یتعلق منها بوسائل الراحة. وأما الأدوار العلویة فأکثر إتقانًا، لأنها المکان الوحید الذی یمکن التعرض فیه لبعض هبات الریح الذی یعز فی هذا البلد، لکن ألطف ما فی البیوت العربیة، دون شک هی سطوحها التی لا تستخدم مع الأسف إلا فی اللیل.

روح تضامن ونظافة جماعیة

یسهر السکان أنفسهم على تنظیف الشوارع التی تشبه إلى حد کبیر شوارع دمشق، أو شوارع القاهرة القدیمة. ویجد المرء نفسه مضطرًا إلى أن یحیی روح التضامن الکبیرة السائدة بینهم، إذ إن أشغال التنظیف الشاقة تجری کما یقال طوعیًا، لأن السکان لا یدفعون فی مکة المکرمة ضرائب عادیة ولا ضرائب أرباح، ولا یدفعون أی مساهمة من أی نوع کان، ونتیجة لذلک فلا یبدو أن هناک نظامًا للنظافة، باستثناء جمع القاذورات التی تحمل على ظهور الحمیر.

قمت بجولات طویلة على طریق عسیر التی تسیر باتجاه الجنوب الغربی للمدینة. وعند خروجی من الحرم الشریف، اجتزت قریة کبیرة یسکنها الزنوج، أنها قریة غریبة مَنْ یصدق أنها مبنیة من القصدیر الأبیض الذی تصنع منه صفائح البترول؟! لا شک أن کمیة کبیرة من هذه المادة قد استهلکت فی بناء مدینة الزنوج بأکملها من مخلفات هذه الأوعیة. وتساءلت عن سبب ترک السکان الفوانیس مشتعلة طوال اللیل، سواء فی الشوارع أو فی المساجد أو حتى فی الشقق الخاصة، فلم أجد جوابًا شافیًا؟

——————————————————————————–

 3705-09-09, 02:29 AM

لودوفیکو

Lodovico de

او اسمه

, Ludovico de

وصلوا إلى مکة المکرمة فی عام 1503م

including additional engravings. JF

http://1.bp.blogspot.com/_fQ-LCZ-KVSM/SdKqGFgUG4I/AAAAAAAAAS0/H9qdXa9Hg8E/s320/Item6.jpg 6. Lodovico de Varthema, Die ritterliche vnnd lobwirdige Reyss, des gestrengen vnd vber all ander weit erfarne Ritter, vnnd Landtfahrer, Herrn Ludovico Vartomans von Bolonia, sagend von den Landen Egypto, Syria, von beiden Arabia, Persia, India, vnd Ethiopia, Frankfurt-au-Main, 1548.

A native ofBologna,Italy, Ludovico de Varthema leftVenicein 1500 and, disguised as a Muslim merchant, traveled extensively in the eastern Mediterranean, the Red Sea, the Persian Gulf, andSouth India. Varthema then entered the service of the Portuguese, and was named Knight of the Order of Christ by Viceroy Dom Francisco de Almeida. The Bolognese traveler-adventurer returned to Europe via the Cape Route and Lisbon and, once back in Italy decided to put down on paper his experiences in Asia, although his claim to direct knowledge of regions east of Cape Comorin are doubtful. The Itinerario was written in 1509 and published inRomethe following year. Varthema’s work was well known by sixteenth-century Portuguese and became a very popular book throughoutEurope, as successive translations in Latin, Spanish, Flemish, English, French, and German attest. This edition, printed in Frankfurt-au-Main in 1548, was the seventh German edition to be published since 1515. JF http://2.bp.blogspot.com/_fQ-LCZ-KVSM/SdKrKrrDC7I/AAAAAAAAAS8/utJs1cPiXVM/s320/Item7.jpg

Full text of “The influence of animism on Islam : an account of … (http://www.archive.org/stream/animismonislam00zwemuoft/animismonislam00zwemuoft_djvu.txt)

——————————————————————————–

 3705-09-09, 02:46 AM

http://www.travellersinegypt.org/img/images/Ludovico-de-Varthema.jpg

أول الأوروبیة المعروفة لدخول مکة المکرمة کان اسمه الایطالی لودوفیکو دی Varthema ، معاصر من فاسکو دا غاما ولیوناردو دا فینشی. ولا یعرف شیء عن حیاته المبکرة والتعلیم إلا أنه ولد حوالى 1465 ، وکما فی مقدمة کتابه الرحلات یوحی ، یمتلک الفضول وحب المغامرة النمطیة للرجل عصر النهضة. “عدم وجود أی میل (مع العلم نفسی أن یکون التفاهم نحیلة جدا) للتوصل إلى رغبتی فی الدراسة ، أو عن طریق التخمین ، وأنا مصمم ، شخصیا ، ورأیت بعینی ، أن تسعى للتأکد من الحالات من الأماکن ، وصفات للشعوب ، وفی تنوع الحیوانات ، وأنواع من الفاکهة والأشجار الحاملة للانبعاث الروائح من مصر وسوریا والسعودیة وصحاری فیلیکس [وهذا هو ، شمال وجنوب السعودیة) ، وبلاد فارس ، والهند ، وإثیوبیا ،

——————————————————————————–

 3705-09-09, 03:04 AM

Joseph Pitts was an English sailor. Unlike De Varthema, Pitts had no interest in “odoriferous trees” or anything else. He was a prisoner of war and all he wanted was to go home.

At 17 Pitts had been captured by Barbary pirates, then the scourge of theMediterranean, and as, a prisoner of war became the property of an Algerian soldier, who treated him well and set him up in business. In time Pitts became a Muslim and in 1680 accompanied his master toMecca. He was not as enthusiastic about the physical appearance of the city as De Varthema—he describes the buildings as “ordinary” and the inhabitants as “poor”—but gives a similar account of the Ka’bah, and the ceremonies of the Pilgrimage. He also describes the trade in precious stones, Chinese porcelain, and musk that madeMeccaone of the great emporiums of the time.

FromMecca, Pitts went on toMedina, still in the company of his master, and visited the mosque and tomb of Muhammad. On the way he met an Irishman who, like Pitts, had been captured at an early age by pirates. Raised as a Muslim, he had been recaptured by Christian pirates and enslaved, but eventually escaped. He was making the Pilgrimage in order to thank God for delivering him out of “hell on earth” (meaning Europe) and bringing him into “heaven on earth,” viz. Mecca.

جوزیف بیتس کان بحار اللغة الإنجلیزیة. على عکس دی Varthema ، بیتس لیست لها مصلحة فی “ذو رائحة الأشجار” أو أی شیء آخر. کان أسیر حرب ، وکان کل ما یریده من العودة إلى دیارهم.

فی 17 بیتس قد استولت علیها القراصنة البربر ، ثم ویلات على البحر الأبیض المتوسط ، والنحو ، أی أسیر حرب أصبحت ملکا لأحد الجنود الجزائریین ، الذین عاملوه بشکل جید ووضع له حتى فی مجال الأعمال التجاریة. بیتس فی وقت أصبح مسلما فی عام 1680 ورافق سیده إلى مکة المکرمة. کما انه لم یکن متحمسا لالمظهر المادی للمدینة ودی Varthema – یصف المبانی بأنها “عادیة” وسکان “فقیرا” ، لکنه یعطی وصفا مماثلا من الکعبة ، ومراسم الحج. وهو یصف أیضا فی تجارة الأحجار الکریمة ، والخزف الصینی ، والمسک التی جعلت من مکة المکرمة واحدة من المتاجر الکبیرة فی ذلک الوقت.

من مکة المکرمة ، بیتس ذهب إلى المدینة المنورة ، ، وزار مسجد وقبر محمد. على الطریق التقى الایرلندی الذی ، مثل بیتس ، قد اعتقل فی سن مبکرة من قبل قراصنة. نشأ کمسلم ، کان قد استعاد من قبل قراصنة المسیحیة واستعبادهم ، ولکن فی نهایة المطاف من الهرب. کان اداء فریضة الحج من أجل أن أشکر الله لتقدیم له للخروج من “الجحیم على الأرض” (أی أوروبا) ، وجلب معه الى “الجنة على الارض” ، بمعنى. مکة المکرمة.

بیتس فی نهایة المطاف فر من خاطفیه أخیه المسلم ولکن مثل kajji الایرلندی کان قد التقى ، ربما أنه یتمنى لو بقیت مع الإسلام.

——————————————————————————–

 3705-09-09, 05:21 AM

Thomas Abercrombie

توماس أبیکرومبى

وُلِدَ المصور (http://ar.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B5%D9%88%D8%B1) والکاتب (http://ar.wikipedia.org/wiki/%D9%83%D8%A7%D8%AA%D8%A8) الصحفی الشهیر توماس أبیرکرومبی فی عام 1930م (http://ar.wikipedia.org/wiki/1930)، فی مدینة (http://ar.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AF%D9%8A%D9%86%D8%A9) ستیل ووتر بولایة مینیسوتا الأمریکیة. وفی عام 1965م أثناءَ زیارته للملکة العربیة السعودیة اعتنق الإسلام، وسمَّى نفسه عمر، وحجَّ أربع مرات فی حیاته.

قام توماس فی أواخر حیاته بتدریس علم الجغرافیا (http://ar.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D9%8A%D8%A7) فی جامعة (http://ar.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D8%A9) واشنطن (http://ar.wikipedia.org/wiki/%D9%88%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%B7%D9%86_(%D8%AA%D9%88 %D8%B6%D9%8A%D8%AD))، وتُوفِّی عام 2006 (http://ar.wikipedia.org/wiki/2006) على إِثْر إجرائه عملیة قلب (http://ar.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D9%84%D8%A8) مفتوح.

کان توماس أو عمر یتقن خمس لغات (http://ar.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D8%BA%D8%A9)، وقد سافر إلى أکثر من 80 بلدًا، وکان أول (http://ar.wikipedia.org/wiki/%D8%A3%D9%88%D9%84) صحفی یسافر إلى القطب الجنوبی (http://ar.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D8%B7%D8%A8_%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8%D9%8A) . کان عمر واسع الاطِّلاع، غزیر الثقافة (http://ar.wikipedia.org/wiki/%D8%AB%D9%82%D8%A7%D9%81%D8%A9)، واقترب من الإسلام (http://ar.wikipedia.org/wiki/%D8%A5%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85) أوَّلَ مرةٍ فی حیاته عندما اتجه إلى منطقة الشرق الأوسط فی رحلة عمل؛ فوقع فی أسر القرآن من أوِّل مرَّة سمعه باللغة العربیة. انبهر توماس بسحر الشرق (http://ar.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%B1%D9%82)، فنجده یقول:

إنَّ الشرق الأوسط (http://ar.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%84%D8%B4%D8%B1%D9%82_%D8%A7%D9%84%D8%A3% D9%88%D8%B3%D8%B7) هو مکان شائق جدًّا لأسباب عِدَّة، لیس أقلها أهمیة أنَّ الحضارة والأدیان بدأت هناک”.

کما تبیَّن له کذب ما ینقله التلفزیون الغربی من صورة سلبیة عن الإسلام والمسلمین.

استضاف غالیری المفتاحة بمدینة أبها معرضا فوتوغرافیا بعنوان”الشرق الأوسط بعیون أمریکیة ” تضمن المعرض لقطات فوتوغرافیة تسرد حکایات من ذاکراة الأمکنة التی زارها ابرکرومبی خلال أسفاره حول العالم ، وتسجل مواقف ویومیات وتجارب إنسانیة تستعید زمن مضى وبقیت ذکریاته آثارا تروى للأجیال بحنین وشغف.

الکامیرا تنشد الموضوعیة فی صیاغة وثائق فوتوغرافیة مع مراعاة تفاصیل المشهد والترکیز على مضامین إنسانیة والاهتمام أیضا بالتعلیق المرافق للصورة لاقتناص مشاهد بصریة استثنائیة ، تقترب أکثر من الطبیعة نفسها حتى تستطیع ترکیب خرائط الجغرافیا فی إطارها التاریخی المناسب.

ظاهر الصورة ینجح کثیرا فی التعبیر عن عمق المشهد الحضاری ، وهذا ما یسعى إلیه ابرکرومبی لتوصیل رسالته المعرفیة ، فالمعرفة بالنسبة إلیه تساعد على قبول الآخر والحوار معه ، وتمنع الصدام أو سوء الفهم الحاصل بسبب الجهل وغیاب الحقیقة .

تجد فی کتیب المعرض مقاطع من سیرته الذاتیة حیث التحق توماس ابرکرومبی بالعمل فی مجلة ناشونال جیوجرافیک فی عام 1956م وتقاعد فی عام 1994م بعد أعوام حافلة من العمل قادته إلى السفر إلى کل القارات أثمرت عن کتابة 43مقالة للمجلة وعمل خلال تلک السنوات ککاتب ومصور فی جمیع أرجاء العالم بما فی ذلک أول رحلة تصویر لصحافی إلى القطب الجنوبی وتتضمن أهم إسهاماته 16مقالة کتبها عن العالم الإسلامی وأسهمت هذه المقالات فی التعریف بعادات وشعوب وحضارات وأماکن ذلک العالم.

وبحلول منتصف الستینات من القرن الماضی کان یقضی وقتاً کبیراً فی الشرق الأوسط ، کان جلیاً أنه عثر على البیئة الملائمة لعمله ، لقد أتقن اللغة العربیة وقرأ القرآن وحمل اسماً عربیاً هو عمر فی رحلاته وأرسل رسالة إلى رئیس التحریر میلغی جروسفینور فی ابریل 1956م من مکة کتب قائلاً: تحیاتی وأفضل تمنیاتی من أقدس مدینة للإسلام لقد تشرفت بمشاهدة وتغطیة الحدث بالصورة والمشارکة فی واحدة من أکثر التجارب إثارة لدى البشر وهو الحج السنوی إلى مکة وعرفات لقد کانت تجربة شخصیة لا تنسى ودون شک کانت تلک قمة تغطیتنا للمملکة العربیة السعودیة.

أستطاع ابرکرومبی بناء جسور لتعزیز التفاهم یبن العالم الإسلامی والغرب ، وقبل وفاته فی عام 2006م ، کان یعمل على کتابة مذکراته عن رحلاته وکتب عن زیارة أخیرة قام بها للشرق الأوسط “لقد تغیر کثیرا منذ بدایة رحلتنا فی هذا المیدان ، تلک الابتسامات التی جذبت اهتمامنا لم تعد موجودة ، لقد اختفت بسبب السیاحة وکوارث الحروب ، ولهذا أحاول فی عملی تسجیل علاقة التاریخ مع الجغرافیا وکما یقال دوما : الماضی هو بلد آخر.

——————————————————————————–

 3705-09-09, 05:23 AM

توماس أبیرکرومبی

عمر

وُلِدَ المصور والکاتب الصحفی الشهیر توماس أبیرکرومبی فی عام 1930م، فی مدینة ستیل ووتر بولایة مینیسوتا الأمریکیة. وفی عام 1965م أثناءَ زیارته للملکة العربیة السعودیة اعتنق الإسلام، وسمَّى نفسه عمر، وحجَّ أربع مرات فی حیاته.

قام توماس فی أواخر حیاته بتدریس علم الجغرافیا فی جامعة واشنطن، وتُوفِّی عام 2006م على إِثْر إجرائه عملیة قلب مفتوح.

قصة إسلامه

کان توماس أو عمر یتقن خمس لغات، وقد سافر إلى أکثر من 80 بلدًا، وکان أول صحفی یسافر إلى القطب الجنوبی.

کما کان عمر واسع الاطِّلاع، غزیر الثقافة، واقترب من الإسلام أوَّلَ مرةٍ فی حیاته عندما اتجه إلى منطقة الشرق الأوسط فی رحلة عمل؛ فوقع فی أسر القرآن من أوِّل مرَّة سمعه باللغة العربیة.

وقد انبهر توماس بسحر الشرق، فنجده یقول:

“إنَّ الشرق الأوسط هو مکان شائق جدًّا لأسباب عِدَّة، لیس أقلها أهمیة أنَّ الحضارة والأدیان بدأت هناک”.

کما تبیَّن له کذب ما ینقله التلفزیون الغربی من صورة سلبیة عن الإسلام والمسلمین.

توماس أبیرکرومبی

عمر

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/tr/4/44/Thomas_J._Abercrombie.jpg

http://www.tdwl.net/vb/images/statusicon/user_offline.gif http://www.tdwl.net/vb/images/buttons/report.gif (http://www.tdwl.net/vb/report.php?p=4628235)

——————————————————————————–

 3705-09-09, 05:34 AM

للمصور المسلم الأمریکی توماس ابرکرومبی

معرض الشرق الأوسط بعیون أمریکیة ومراحل تاریخیة تحکیها الصور

http://www.alriyadh.com/2007/03/01/img/292203.jpg

حجاج یستقلون الحافلة مکة 1965م

متابعة – علی الحضان: عدسة – محمد السعید:

یحظى معرض الشرق الأوسط بعیون أمریکیة للمصور الأمریکی المسلم توماس ابرکرومبی المقام بالمتحف الوطنی بمرکز الملک عبدالعزیز التاریخی بالریاض باهتمام کبیر من خلال حضور عدد من المهتمین والنقاد حیث یمتد المعرض من 6- 26صفر 1428ه على فترتین صباحیة ومسائیة وقد التحق توماس ابرکرومبی بالعمل فی مجلة ناشونال جیوجرافیک فی عام 1956م وتقاعد فی عام 1994م بعد أعوام حافلة من العمل قادته إلى السفر إلى کل القارات أثمرت عن کتابة 43مقالة للمجلة وعمل خلال تلک السنوات ککاتب ومصور فی جمیع أرجاء العالم بما فی ذلک أول رحلة تصویر لصحافی إلى القطب الجنوبی وتتضمن أهم اسهاماته فی 16مقالة کتبها عن العالم الإسلامی وأسهمت هذه المقالات للتعرف على التاریخ المجید والمعقد وغیر المألوف بصورة کبیرة وجغرافیة ذلک العالم وولد توماس فی مینیسوتا لعائلة من مهندسین مدنیین وقام بتجمیع أول کامیرا له بعد دراسة کامیرا أصغرها شقیه الأکبر سناً إلى المنزل.

وبحلول منتصف الستینات من القرن الماضی کان یقضی وقتاً کبیراً فی الشرق الأوسط وکان جلیاً أنه عثر على البیئة الملائمة لعمله اتقن اللغة العربیة وقرأ القرآن وحمل اسماً عربیاً هو عمر فی رحلاته ولم یکن حسب علم أی شخص متدنیاً وتوقع قلیل من الأشخاص الأخبار التی أشارت إلى وصول رسالة إلى رئیس التحریر میلغی جروسفینور فی ابریل 1956م ومن مکة کتب قائلاً: تحیاتی وأفضل تمنیاتی من أقدس مدینة للإسلام لقد تشرفت بمشاهدة وتغطیة الحدث بالصورة والمشارکة فی واحدة من أکثر التجارب إثارة لدى البشر وهو الحج السنوی إلى مکة وعرفات لقد کانت تجربة شخصیة لا تنسى ودون شک کانت تلک قمة تغطیتنا للمملکة العربیة السعودیة.

وتوفی توماس ابرکرومبی المسلم الأمریکی عام 2006م وکان یعمل على کتابة مذکراته عن رحلاته التی کانت ترافقه فیها زوجته لین.

وقام توماس بتصویر (50) لوحة بواقع (10) لوحات عن المملکة العربیة السعودیة یعود تاریخها إلى 1965م و(5) لوحات للهند بتاریخ 1977م و(5) لوحات لإیران بتاریخ 1960م و(5) لوحات لأفغانستان.

بتاریخ 1967م و(3) لوحات للبنان بتاریخ 1957م والتی تعتبر هی أقدم تلک الصور و(3) لوحات لمصر بتاریخ 1976م و(3) لوحات للیمن بتاریخ 1963م ولوحة واحدة للأردن بتاریخ 1984م ولوحة واحدة عن القدس 1979م و(4) لوحات للجزائر بتاریخ 1970م ولوحتان للالاسکا بتاریخ 1969م ولوحتان للقطب الجنوبی بتاریخ 1957م ولوحة واحدة لسویسرا بتاریخ 1968مخ ولوحة واحدة لفنزویلا بتاریخ 1962م ولوحة واحدة للیابان بتاریخ 1969م.

وقد شهد المعرض حضوراً کبیراً من الزوار خلال أیام افتتاحه.

وقالت السیدة دالین حرم المصور توماس المسلم الأمریکی ل “الریاض” ان المعرض سیکون دائماً ویعتبر من الممتلکات الدائمة للمتحف کما انه سینتقل لمحافظة جدة خلال فترة الصیف القادم وسیتنقل بین عدة مدن بالمملکة للتعریف به.

وأشارت دالین إلى ان الصور التی تم عرضها تحکى مراحل تاریخیة معینة بالزمن ومن المؤکد ان یحضر الزوار لمشاهدت تلک الصور سواء من المواطنین أو المقیمین وأبدت دالین سعادتها باستضافة المملکة للمعرض وتشریف وزیر الثقافة والإعلام والسفیر الأمریکی بافتتاحه وابرازه بالشکل الممیز مشیرة إلى ان المملکة تحظى بأکثر الصور التاریخیة التی تعود إلى عام 1965م.

——————————————————————————–

 3705-09-09, 07:47

رحلة مغامرة إلى سوریة وفلسطین 1860″ – جوزیف دالتون هوکر

http://www.lebanonissues.com/ar/wp-content/uploads/2009/03/hooker-book-232×300.jpg (http://www.lebanonissues.com/ar/wp-content/uploads/2009/03/hooker-book.jpg)

إن شرکة “کتب” ومرکزها بیروت، المتخصصة فی طباعة وبیع ونشر الکتب النادرة، المتوفرة وغیر المتوفرة فی السوق، تعمل حالیاً على نشر کتاب “رحلة مغامرة إلى سوریة وفلسطین 1860″ لجوزیف دالتون هوکر.

هذا الکتاب یمثل رحلة قام بها هوکر فی عام 1860 من إیطالیا إلى الأراضی المقدسة. إنّ الطبعة الأصلیة التی یقوم علیها هذا الکتاب مدونة بخط الید ومن المرجح أن تکون قد کتبت خلال الرحلة.

مما لا شک فیه أنّ هذه الرحلة هی أول بحثٍ علمی یقام حول غابة الأرز الخاصة بجبل لبنان، برغم أن الأبحاث بدأت تنکب على الحیاة النباتیة فی سوریة منذ عام 1575 مع الباحث الألمانی لیونارد راوولف إلا أن رحلة هوکر کانت بمثابة علامة فارقة فی تطور الأبحاث حول النباتات السوریة. کما أنّ الخرائط الدقیقة التی رسمها الکابتن مانسل عن الأرز، والرسوم واللوحات المائیة الجمیلة التی رسمها هوکر وهانبیری إلى جانب الکم الهائل من البیانات والخلاصات التی توصل إلیها هوکر أثناء رحلته تجعل من هذا البحث معلماً فی فهم تاریخ إحدى أقدم الأشجار المعروفة فی سوریة وفی وضع نظریات هامة حول الانتشار الجغرافی للنباتات السوریة.

جوزیف دالتون هوکر (1817-1911) هو عالم نبات وجغرافیا بیولوجیة ورحالة. بین عامی1839 و1843 انضم إلى بعثة الکابتن جایمس کلارک روس الأنتارتیکیة إلى القطب المغناطیسی الجنوبی بعد أنّ عُیّن جراحاً مساعداً على متن سفینة أتش أم أس إیریبوس.

حصل هوکر على موقع عالم نبات فی المسح الجیولوجی البریطانی عام 1846. کان صدیقاً لتشارلز داروین، صاحب “أصل الأجناس”، الذی اعترف بفضل هوکر علیه وبمعارفه الشاسعة وحکمه المتوازن.

ومن بین رحلات هوکر نسجّل رحلته إلى سوریة (1860) والمغرب (1871) والولایات المتحدة الأمیرکیة (1877) التی أثمرت کلها معلومات علمیة لا تُقدّر بثمن.

یُنشر هذا العمل للمرة الأولى وهو یرتکز على یومیاته التی دوّنها خلال زیارته سوریة.

This entry was posted on

——————————————————————————–

 3706-09-09, 06:26 AM

Muhammad Sadiq Bey (1832-1902

“محمد صادق باشا”

محمد الصادق بای

(محمد) صادق بک

الرحلات الحجازیة

تألیف: محمد صادق باشا (http://www.neelwafurat.com/locate.aspx?mode=1&search=author1&entry=محمد صادق باشا)

http://www.neelwafurat.com/images/lb/abookstore/covers/normal/84/84482.gifسعر السوق: 15.00$

سعرنا: 14.25$

التوفیر: 0.75$ (5%)

<LI style=”TEXT-INDENT: 10pt”>النوع: غلاف عادی، 24×17، 440 صفحة الطبعة: 1 مجلدات: 1<LI style=”TEXT-INDENT: 10pt”>الناشر: بدر للنشر والتوزیع تاریخ النشر: 01/01/1999نظرة فی محتویات الکتاب:

http://www.neelwafurat.com/images/lb/abookstore/contents/84/84482_1.gif (http://www.neelwafurat.com/bookcontents.aspx?id=lb84482&pnum=1&section=contents&search=books)

النیل والفرات:

هذا الکتاب على مؤلفات محمد صادق باشا، والتی تتضمن روایته لرحلات الحج مرافقا للمحمل المصری وهی المؤلفات التی تصف الرحلة الحجازیة والتی نشرت تحت العناوین التالیة حسب أولویة النشر:

نبذة فی استکشاف طریق الأرض الحجازیة من الوجه وینبع البحر إلى المدینة النبویة وبیان خریطتها العسکریة لحضرة محمد صادق بک فائمقام أرکان حرب، مطبعة عموم أرکان الحرب بدیوان الجهادیة، 1294هـ، القاهرة.

مشعل المحمل: مطبعة وادی النیل، القاهرة، (1298هـ) 1881م، وهو عبارة عن رسالة فی سیر الحاج المصری براً من یوم خروجه من مصر إلى یوم عودته مذکوراً بها کیفیة أداء الفریضة، وقد ئیله بخریطة تظهر سیر المحمل من القاهرة إلى مکة وإلى المدینة ثم القاهرة مع بیان البلدان والمحطات والمحلات الشهیرة بالطریق، وهی فی مجملها عبارة عن تسجیل لرحلته الثانیة التی قام بها عام 127هـ الموافق لسنة 1880م إلى مکة المکرمة والمدینة المنورة برفقة المحمل المصری. کوکب الحج: فی سفر المحمل براً وسیره براً (وهو ذیل لمشعل المحمل فی سفر الحج براً، بولاق، القاهرة 3،13هـ. سجل فیه تفاصیل رحلة الحج الثالثة إلى مکة المکرمة والمدینة المنورة. دلیل الحج للوارد إلى مکة والمدینة من کل فج: بولاق، القاهرة، عام 1896م.

أقدم وادق صور وخرائط المدینتین المقدستین تحت قبة مکتبة الملک عبد العزیز

مکة وجدة وینبع شهدت مخططات طبعها رحالة غربیون بطریقة الحفر قبل ظهور الصور الفوتوغرافیة * التقطت بعدسات مصورین عرب وأجانب على مدى 150 عاما خلال رحلاتهم للدیار المقدسة

http://www.aawsat.com/2008/02/22/images/ksa-local1.459549.jpgمنظر لمکة المکرمة والحرم الشریف.. صورة التقطها محمد صادق بک عام 1880http://www.aawsat.com/2008/02/22/images/ksa-local2.459549.jpgمنظر عام للمدینة المنورة ویبدو فیها الحرم النبوی.. صورة التقطها محمد صادق بک عام 1880http://www.aawsat.com/2008/02/22/images/ksa-local3.459549.jpgمقبرة المعلاة فی مکة المکرمة بعدسة میرزا عام 1890http://www.aawsat.com/2008/02/22/images/ksa-local4.459549.jpgباب اجیاد فی مکة.. صورة التقطها محمد حلمی عام 1947http://www.aawsat.com/2008/02/22/images/ksa-local5.459549.jpgاحد الاسواق الخارجیة ویبدو فیها صورة الحرم المکی.. صورة التقطها محمد حلمی عام 1947http://www.aawsat.com/2008/02/22/images/ksa-local6.459549.jpgالروضة الشریفة داخل المسجد النبوی.. صورة بعدسة محمد حلمی قبل 6 عقودhttp://www.aawsat.com/2008/02/22/images/ksa-local7.459549.jpgمسجد قباء فی المدینة المنورة من صور میرزا التی التقطت قبل 118عاماًhttp://www.aawsat.com/2008/02/22/images/ksa-local8.459549.jpgباب العباس فی الحرم المکی.. صورة لمحمد حلمی قبل 61 عاما

الریاض: بدر الخریف

تعد الصور الفوتوغرافیة القدیمة مصدرا علمیا مهما من مصادر کتابة التاریخ، حیث توفر مادة لدراسة تاریخ الأمم والدول والتغییرات التی حدثت خلال السنوات التی أعقبت التقاط هذه الصور.

وقد اکتسبت اللقطات الفوتوغرافیة الأولى لمکة المکرمة والمدینة المنورة، أهمیة کبیرة کونها التاریخ المرئی الوحید المتبقی لحقب وتقالید ومواقع شهدت حالات من التغییر الجذری، حیث أصبحت هذه الصور الوثیقة الوحیدة الشاهدة على التطور الذی طال المدینتین والأماکن المقدسة، خصوصاً فی العهد السعودی.

وحظیت المدینتان المقدستان مکة المکرمة والمدینة المنورة، باهتمام المصورین عرب وأجانب، فعلى مدى عقود وقبل اکتشاف التصویر الشمسی والفوتوغرافی، کانت المدینتان محط أنظار الرحالة الأوروبیین الذین تجولوا فی الجزیرة العربیة التی کانت معظم مناطقها فی النصف الثانی من القرن التاسع عشر شبه مجهولة بالنسبة للمصورین الأجانب، باستثناء بعض الصور لمدن جدة وعدن ومسقط، التی التقطها على ما یبدو مصورون کانوا فی طریقهم إلى الهند.

ولم تظهر أیة صورة شمسیة لمناطق شبه الجزیرة العربیة قبل عام 1861، علما أن اکتشاف التصویر الشمسی تم الإعلان عنه فی عام 1830.

ویذکر مؤرخو التصویر بأن الرحالة الأوروبیین الذین تجولوا فی شبه الجزیرة العربیة من أمثال دومینغو بادیا لیبیلیش والمعروف باسم «علی بک»، وجون لویس بورکهادرت وغیرهما، نشروا مخططات طبعت بطریقة الحفر لمدن جدة وینبع ومکة المکرمة وغیرها من المدن. وکانت تسبق عملیة نشر تلک المخططات مرحلة یقوم فیها رسامون محترفون وحفارون بوضع اللمسات الفنیة التی یرونها مناسبة على هذه المخططات. وفی أکثر الأحیان کانت هذه الرسوم تختلف عن الرسم الانطباعی الأصلی الذی نقلت عنه. لکن على النقیض من ذلک، فإن الصور الفوتوغرافیة فی مجملها کانت عبارة عن سجل بصری دقیق لما سجلته عدسة المصور فی لحظة معینة من الزمن.

ونجحت مکتبة الملک عبد العزیز العامة بالریاض فی اقتناء مجموعة من الصور النادرة لکل من مکة المکرمة والمدینة المنورة بعدسات مصورین عرب وغربیین أثناء رحلاتهم للحرمین والدیار المقدسة.

ورأى فیصل بن عبد الرحمن بن معمر، المشرف العام على المکتبة، أن اقتناء هذه الصور وتضمینها فی کتاب، یؤکدان النهج الحضاری للمکتبة التی تحظى بدعم ورعایة خادم الحرمین الشریفین الملک عبد الله بن عبد العزیز، لتکون مرکزا للحیاة الثقافیة والفکریة والاجتماعیة وملتقى لتواصل الثقافات والحوارات الإنسانیة من خلال ما تقتنیه من مصادر معلوماتیة متنوعة فی مجالات المعرفة المختلفة والحرص التام على جمع الإنتاج الفکری والعربی والأجنبی وتوثیقه بجمیع أشکاله، خاصة التراث العربی والإسلامی، ویأتی على رأس ذلک مجموعة الصور النادرة والقدیمة لمکة المکرمة والمدینة المنورة والعالم العربی.

ولفت إلى أن مکة المکرمة والمدینة المنورة کانتا محل عنایة واهتمام الرسامین والفنانین التشکیلیین على مر التاریخ، سواء عن طریق الوصف أو الرسم الیدوی.. حتى دخول عهد التصویر الفوتوغرافی، حیث ظهرت أول مجموعة من الصور عام 1880، ثم توالى المصورون المختلفون فی نقل الصورة الحقیقیة لمظاهر هذه العنایة التی شهدها المسجد الحرام والمسجد النبوی الشریف، مشیرا إلى أن المدینتین الطاهرتین منذ فجر الإسلام حظیتا برعایة المسلمین على مر العصور، سیما فی العصر الحدیث، حیث قدمت السعودیة ـ قلب العالم الإسلامی ـ عنایتها ودعمها الکبیرین وتمثل ذلک فی توسعة المسجد الحرام بمکة المکرمة والمسجد النبوی الشریف بالمدینة المنورة.

مصری یلتقط أول صورة للمدینتین المقدستین

* یعود الفضل فی التقاط الصور الشمسیة الأولى لمکة المکرمة والمدینة المنورة والأماکن الدینیة المجاورة للمدینتین، إلى المصری اللواء محمد صادق باشا (1822 ـ 1902).

وتلقى محمد صادق علومه الأولى فی القاهرة، ثم التحق بالمدرسة الحربیة، وتم انتدابه للسفر إلى فرنسا لمتابعة دراسته العسکریة ضمن أفراد بعثة الجیش الرابعة التی اختارها الکولونیل الفرنسی الملتحق بجیش محمد علی باشا، جان ساف (1788 ـ 1862)، والمعروف باسم سلیمان باشا. ضمت البعثة أربعة أفراد، منهم اثنان من أبناء محمد علی باشا، هما عبد الحلیم وحسین. واثنان من أبناء إبراهیم باشا، وهما (الخدیوی) إسماعیل والأمیر أحمد.

والمؤکد أن محمد صادق قد أتقن فن التصویر الفوتوغرافی فی فرنسا، کذلک فن رسم الخرائط، وتخرج برتبة مهندس فی معهد البولیتکنیک. وبعد عودته إلى مصر عیّن من قِبل سعید باشا، مدرسا للرسم فی المدرسة الحربیة فی القاهرة، التی کان یدیرها المثقف المصری المعروف رفاعة الطهطاوی.

وقام محمد صادق خلال الفترة الممتدة ما بین 1861 ـ 1881، بثلاث رحلات حج إلى مکة المکرمة والمدینة المنورة، وقد سجل مشاهداته وانطباعاته خلال الرحلات الثلاث بشکل دقیق ونشرها على ما یبدو بنسخ محدودة جدا فی القاهرة.

وللأسف لم تکن النصوص التی نشرها متوفرة فی أیة مکتبة عربیة أو أجنبیة عامة إلى وقت قصیر. فعلى سبیل المثال، افتقرت المکتبة الوطنیة فی القاهرة، ومکتبة وزارة الحربیة المصریة، إلى مؤلفات محمد صادق، والمعلومات الوحیدة التی توفرت عنه کانت عبارة عن ثلاثة مقالات باللغة الفرنسیة نشرها فی مجلة الجمعیة الخدیویة الجغرافیة فی القاهرة ما بین 1880 و1881.

وفی عام 1997، تم اقتناء کامل ما کتبه اللواء محمد صادق وما التقطه من صور فوتوغرافیة لمکة المکرمة والمدینة المنورة، وما رسمه من خرائط على درجة کبیرة من الدقة والندرة، من قِبل مکتبة الملک عبد العزیز العامة فی الریاض. فی تلک السنة ضمت المکتبة إلى مجموعتها القیمة المکتبة الخاصة للمستشرق الأمیرکی جورج رنتز. وکانت هذه المکتبة تحوی کافة کتابات محمد صادق المنشورة عن رحلاته الحجازیة، وهی: «نبذة فی استکشاف طریق الأرض الحجازیة من الوجه وینبع البحر إلى المدینة النبویة، وبیان خریطتها العسکریة» ـ القاهرة 1877، «مشعل المحمل» ـ القاهرة 1880، «کوکب الحج فی سفر المحمل بحرا وسیره برا» ـ القاهرة 1884، و«دلیل الحج للوارد إلى مکة والمدینة من کل فج» ـ القاهرة 1895.

ولا شک أن المعلومات التی نشرها محمد صادق فی کتبه والخرائط التی رسمها والصور الفوتوغرافیة التی التقطها أثناء رحلاته إلى الحجاز، کانت ذات أهداف عسکریة بالدرجة الأولى، ویبدو ذلک بوضوح من خلال ترکیزه على مواقع الجبال والأودیة، وتحدیده لمسافات وأماکن نصب خیام الجند، وإعداد العساکر، وأماکن وجود آبار المیاه، وغیر ذلک. کما أن عنوان کتابه الأول کان واضحا من حیث استهدافاته العسکریة بتضمینه عبارة «بیان خریطتها العسکریة».

والمعروف تاریخیا أن شبه الجزیرة العربیة وسوریة کانتا فی طلیعة الأهداف العسکریة لمحمد علی باشا، لذلک استعان الخدیوی بضباط أوروبیین وقلدوهم مواقع قیادیة فی الجیش المصری أثناء حملاتهم العسکریة فی سوریة وشبه الجزیرة العربیة. وکانت المعلومات الجغرافیة والخرائط العسکریة التی رسمها الضباط الأوروبیون لمناطق الحجاز ونجد أثناء حملات الجیش المصری فی العقد الثانی من القرن التاسع عشر، غیر دقیقة. والمثال على ذلک، الخریطة التی رسمها الایطالی جیوفانی فیناتی، الملقب بـ «الحاج احمد»، لذلک تم تکلیف محمد صادق بإنجاز الخرائط العلمیة الدقیقة لمنطقة الحجاز.

قام محمد صادق برحلته الأولى إلى الحجاز سنة 1861، بمعیة الوالی محمد سعید باشا، ویذکر صادق أن القصد من الرحلة هو «ذکر الاستکشافات العسکریة، وتشخیص الأماکن والمناخات، وتعیین الطرق والمحطات».

أنجز صادق خلال هذه المرحلة خرائط تفصیلیة من الوجه إلى المدینة المنورة، کذلک خریطة للحرم الشریف. کما التقط أول صورة فوتوغرافیة للمدینة المنورة، ویصف صادق کیفیة التقاط الصورة الأولى بقوله: «..وأخذت رسم المدینة المنورة بواسطة الآلة الشعاعیة المسماة بالفوتوغرافیة مع قبة المقام الشریف جاعلاً نقطة منظر المدینة من فوق الطوبخانة حسبما استنسبته لکی یحوز جزءا من المناخة أیضا. وأما منظر القبة الشریفة فقد أخذته من داخل الحرم بالآلة المذکورة أیضا. وما سبقنی أحد لأخذ هذه الرسومات بهذه الآلة أصلا».

تحدث صادق عن الصعوبات التی واجهها خلال عملیة التصویر، معتبرا أن تفاوت درجات الحرارة کان یؤثر سلبا فی نوعیة التصویر، قائلا «کانت الحرارة داخل الخیمة 28 درجة من الترمومتر الثمانینی (توازی 35 درجة مئویة)، وفی الصباح بلغت الحرارة درجة الصفر داخل الخیمة، فی حین خارج الخیمة أربع تحت الصفر، وقارب الماء أن یتجمد».

عاد محمد صادق مرة ثانیة إلى الحجاز سبتمبر (أیلول) 1880، بوصفه أمینا للصرة فی قافلة المحمل المصری التی کان یقودها اللواء عاکف باشا، والتی ضمت ولی عهد مصر سعید باشا، برفقة عدد من باشاوات مصر، إضافة إلى حاشیة ضخمة من الحراس المزودین بثلاثة مدافع، ومساعدین صحیین وطباخین وسقائین وفراشین وثلاثمائة جمل محمل بمیاه النیل والأطعمة التی تکفی حوالی مائتی شخص، ووصف صادق فی کتابه «مشعل المحمل»، الذی ضمته انطباعاته طرق الحج ومناسکه، کما وصف وصفاً جغرافیاً دقیقاً مکة المکرمة والمدینة المنورة وسرد تاریخ قافلتی المحمل الشامی والمصری. أما بالنسبة لنشاطه الفوتوغرافی فیقول إنه «استطاع التقاط العدید من الصور الشمسیة فی مکة المکرمة والمدینة المنورة ومنى والبقیع، من بینها صور للأبنیة من الداخل ولبعض الشخصیات».

أشار صادق إلى مقبرة مکة (المعلاة)، وقال إنه «رسم منظر المقبرة بالفوطوغرافیا». کما تیسر له التقاط صور للمسجد المکی والکعبة، على رغم کثرة الازدحام ویقول: «تیسر لی أخذ خریطة الحرم السطحیة بالضبط والتفصیل، وأخذت أیضا رسم المدینة المنورة بالفوطوغرافیا مع قبة المقام الشریف والخمس منارات. وقد أخذت منظر القبة الشریفة من داخل الحرم، وأخذت صورة سعادة شیخ الحرم وبعض أغوات الحجرة الشریفة وما سبقنی أحد لأخذ هذه الرسومات بالفوطوغرافیا أصلا»، وتابع یقول: «وقد تیسر لی رسم مسطح الحرم بالبیان وأخذ رسم منظره من جملة جهات مع ما حوله من البیوت بواسطة الفوطوغرافیا».

وهناک احتمال کبیر فی أن تکون صورة المدینة التی نشرت فی کتاب دیفید جورج هوغارت بعنوان «اختراق الجزیرة العربیة»، والتی یقول هوغارت إن ملتقطها هو «ضابط ترکی صورها حوالی سنة 1880..»، من تصویر الضابط علی بک نفسه.

میدالیة ذهبیة إیطالیة بسبب صور مکة والمدینة

* حصل محمد صادق على میدالیة ذهبیة فی معرض البندقیة الفوتوغرافی سنة 1881، نتیجة لجودة ودقة إنتاجه الفوتوغرافی لمکة والمدینة، اللتین ظهرت صورهما لأول مرة فی أوروبا. وقد قام محمد صادق برحلة حج ثالثة وأخیرة فی سبتمبر سنة 1884، برفقة المحمل المصری، نشر تفاصیلها فی کتابه الثالث بعنوان «کوکب الحج فی سفر المحمل بحرا وسیره برا».

لم یشر صادق فی هذا الکتاب إلى أیة نشاطات تصویریة، لکنه وصف بشکل مفصل الاحتفالات بوصول المحمل إلى جدة، کما وصف لقاءاته مع أمیر مکة، وشیخ الحرم المکی، وانتقال المحمل المصری والشامی إلى منى وعرفات، وتحدث عن عادات وتقالید أهل مکة والطائف وتصرفات البدو وأعداد القوات العثمانیة فی الحجاز ومواضیع أخرى.

وفی سنة 1895، قام محمد صادق بجمع خلاصة رحلاته الحجازیة الثلاث فی کتاب واحد بعنوان «دلیل الحج للوارد إلى مکة والمدینة من کل فج»، تضمن فی ما تضمن إعادة التأکید على حقیقة کونه أول مَن التقط صورا فوتوغرافیة فی المدینة ومکة ومنى والبقیع.

تعتبر الصور التی التقطها محمد صادق لمکة والمدینة من أندر وبالتأکید أول صور فوتوغرافیة للمدینتین. وقد استعملت هذه الصور فی العدید من الکتب المنشورة فی أواخر القرن التاسع عشر ومطلع القرن العشرین، التی یتحدث کتّابها عن المدینة ومکة. وذکر محمد لبیب البتنونی، فی کتابه «الرحلة الحجازیة»، انه استعمل فی کتابه الصور التی التقطها محمد صادق لدقتها، ووضع للحرمین الشریفین رسما نظریا معتمدا على الأبعاد التی وضعها لهما محمد صادق. کما استعمل صبحی صالح فی کتابه «الحج إلى مکة والمدینة»، الصادر بالفرنسیة فی القاهرة سنة 1894، الصور التی التقطها محمد صادق. کذلک المصور الهولندی کریستیان سنوک هیروغرونیه، فی کتابه «صور من مکة».

ومُنح محمد صادق أیضا النشان المجیدی من الصنف الثالث، تقدیرا لأعماله التصویریة والجغرافیة.

وهنا یجب الإشارة إلى مسألة یجری تداولها وتکرارها من قِبل مؤرخین مستشرقین ممعنین فی عدائهم للإسلام وعنصریتهم یلجأون فی طروحاتهم إلى تزویر الحقائق واختلاق الأوهام بهدف تثبیت نظریة خاطئة أصلا، هذه النظریة تدعی أن التصویر محرم فی الإسلام، حیث إن أحدهم ادّعى أن محمد صادق «اضطر إلى إخفاء آلة التصویر فی مکة، بسبب التزمت الدینی». لکن هذا الادعاء لم نجد له أثرا فی جمیع کتابات محمد صادق. وعلى العکس من ذلک، فإن محمد صادق المواطن المصری کلف من قِبل حکومته فی رسم خرائط جغرافیة للحجاز وتصویر الحرمین الشریفین وانجازاته فی هذین المجالین وفی مرحلة متقدمة جدا من تاریخ التصویر الفوتوغرافی فی المنطقة العربیة دحض واضح لأمثال هذه الادعاءات العنصریة.

هولندی فی احتفالات مکة

* کان المستشرق الهولندی کریستیان سنوک هیروغرونیه (1857 ـ 1936)، من ابرز الذین وثّقوا مکة بالصورة بعد محمد صادق. تلقى هیروغرونیه علومه فی جامعتی ستراسبورغ ولیدن منذ عام 1874، وحصل على شهادة الدکتوراه من جامعة لیدن سنة 1880، التی حملت عنوان «احتفالات مکة»، وشغل منصب أستاذ الدراسات العربیة فی جامعة لیدن، حیث کان یقوم بتدریس الموظفین والدیبلوماسیین العاملین فی مستعمرات هولندا فی الهند الشرقیة.

کانت الحکومة الهولندیة ابتداء من عام 1870، قد بدأت بالترکیز على جمع المعلومات عن منطقة الحجاز، وبالتحدید مکة المکرمة وجدة، کونهما بوابة رئیسیة لاستقبال آلاف الحجاج المسلمین الإندونیسیین، لذلک أُرسل هیروغرونیه فی أغسطس (آب) من عام 1884، إلى جدة، وبدأ بدراسة اللهجة المحلیة تمهیدا لذهابه إلى مکة، وبالفعل غادر هیروغرونیه جدة فی الواحد والعشرین من فبرایر (شباط) 1885، برفقة مسلم من جاوة، ووصل مکة مساء الیوم التالی، أمضى هیروغرونیه ما یقارب ستة أشهر فی مکة، اعتنق خلالها الإسلام، وأطلق على نفسه اسم «عبد الغفار»، وتزوج فتاة من جاوة، وبواسطتها اطلع على معلومات کثیرة حول الحج ومناسکه، وعادات المسلمین، والحیاة الاجتماعیة فی المدینة. وخلال إقامته، التقط صورا لمکة وللحجاج القادمین إلیها من مختلف أرجاء العالم الإسلامی.

لم یستطع هیروغرونیه زیارة المدینة المنورة، فقد ظهرت خلال إقامته فی مکة مقالة فی مجلة Le Temps الباریسیة لنائب القنصل الفرنسی فی جدة، یشیر فیها إلى أن الهدف الحقیقی من إقامة هیروغرونیه فی مکة هو التوسط لمصلحة الألمان بهدف تأمین الحصول على «حجر تیماء»، الذی عُثر علیه خلال التنقیبات الأثریة، والذی نشأت بسببه فی ذلک الحین منافسة قویة بین الأوروبیین بهدف الاستیلاء علیه. وتمت ترجمة المقال إلى الترکیة والعربیة، الذی تسبب فی نقل هیروغرونیه من قِبل العسکریین الأتراک إلى جدة، حیث عاد إلى هولندا، وقام بنشر عدة أبحاث عن الحج ومناسکه، کما نشر مجلدین مصورین، الأول بعنوان «أطلس مکة المصور» (لیدن 1888)، والثانی «صور من مکة» (لیدن 1889). ویظهر بوضوح من خلال مؤلفات هیروغرونیه، أن فن التصویر الشمسی لم یکن مجهولا فی مکة المکرمة. فهو یذکر انه التقى رجلا من الأشراف کثیر الأسفار احضر معه صورا ومعدات تصویریة من جزر الهند الشرقیة.

ولم تکن الصور التی ظهرت فی مجلدی «أطلس مکة المصور»، و«صور من مکة»، من تصویر هیروغرونیه، فهو یؤکد انه استعمل صوراً قدمها له هدیة محمد صادق، الذی یصفه بأنه «ضابط مصری ومهندس شدید الدقة وقام لسنوات طویلة بمرافقة الحجاج المصریین والمحمل بصفة رسمیة».

کما یفصح هیروغرونیه عن هویة مصور آخر أسهم بدرجة کبیرة فی التقاط العدید من الصور فی مکة المکرمة، التی استعملها أیضا هیروغرونیه فی المجلدین المصورین، یقول: «إن جل الصور التی نشرها کان التقطها طبیب من مکة المکرمة»، والأرجح أن هیروغرونیه یعنی بذلک الشخص نفسه عندما یصف.. طبیبا شدید الحماسة علیما بصناعة الساعات وتصلیح البنادق وتقطیر الزیوت العطریة وطلی الحلی بالذهب والفضة وعمل الأبواق وصنع القوالب.. ویذکر هیروغرونیه انه بعد الانتهاء من طباعة کتابة المصور الأول، تلقى من «طبیب مکة»، الذی یدّعی هیروغرونیه انه کان قد علّمه التصویر، رسالة تحوی صوراً فی غایة الأهمیة التقطها خلال موسم الحج، اضطرته لإصدار مجلد مصور آخر هو بمثابة ملحق للمجلد الأول، وذلک سنة 1889. ویختتم هیروغرونیه کلامه عن «طبیب مکة»، بالقول إنه غیر ملم بالنواحی العلمیة، لکنه سیستحق الثناء لو انه وافق على أن یعمل من حین إلى آخر کما یطلب منه، حیث لا تکون الصور التی أرسلها لتوه آخر تجربة له فی هذا الفن.

لم یحدد هیروغرونیه هویة «طبیب مکة»، لکن من المعروف أن هناک العدید من الصور لمکة المکرمة تحمل أوصافا وشروحا باللغة العربیة مع عبارة «فوتوغرافیت السید عبد الغفار. طبیب مکة»، وهنا یکمن التشابه فی الأسماء بین عبد الغفار الهولندی، وعبد الغفار طبیب مکة، الذی کشف محمد صادق عن هویته الهندیة عندما ذکر فی کتابه «دلیل الحج» عن لقائه بالمصور عبد الغفار قائلا: «توجهت إلى منزل أحد الأطباء المسمى عبد الغفار أفندی الطبیب، لان الأطباء قلیلون بمکة والمشهورین منهم من الهنود. وهذا یشتغل بالطب والفوطوغرافیا، وحضر معی إلى مصر وتعلم صناعة الأسنان من الدکتور فولر الشهیر، وأکثر شهرته بمکة المکرمة استخراج الروائح العطریة، کما استحوذ على إذن من الشریف بأن یکون من جملة المطوفین».

ولمع مصور هندی آخر هو أ. هـ. میرزا، أحد ابرز الذین التقطوا صورا لمکة المکرمة والمدینة المنورة فی أواخر القرن التاسع عشر ومطلع القرن العشرین. وکان میرزا صاحب استدیو للتصویر فی شاندی شوق فی دلهی، وقام بإنتاج صور زینها بشروح وأحادیث باللغة الأوردیة، وذلک فی ألبومات فی غایة الأناقة. والواضح من خلال النصوص التی رافقت الصور، بأن میرزا کان یستهدف بالدرجة الأولى تسویق صورة للحجاج المسلمین الهنود. ویذکر الرحالة البریطانی وایفیل فی کتابه «الحج الحدیث إلى مکة»، الذی ضمنه صورا التقطها میرزا، أنه اشترى الصور من مکتبة تقع فی الشارع الرئیسی المؤدی إلى الحرم.

400 صورة فی بدایة قرن التطور للمدینتین المقدستین

* رافق الانتشار التجاری السریع لآلات التصویر فی أواخر القرن التاسع عشر، زیادة فی عدد المصورین. ولم یعد هذا الفن حکرا على المصورین المحترفین، بل انتشر بشکل واسع، خصوصا بین قوافل الحجاج المسلمین، سواء من مصر وسوریة أو من مصر والهند والأقطار الأخرى. وتعتبر الصور التی التقطها اللواء إبراهیم رفعت باشا فی مطلع القرن العشرین، من أقل النماذج التی أنتجت فی تلک الحقبة.

تمیزت الصور التی التقطها اللواء رفعت فی الحجاز، والتی نشرها فی مجلدی «مرآة الحرمین»، بنوعیة ممتازة. وکان رفعت قد قام برحلته الأولى إلى الحجاز فی عام 1901، ویذکر انه کان یتمنى لو انه اصطحب معه مصورا فوتوغرافیا کی یسجل بدقة وأمانة موکب الحجاج، وفور عودته إلى مصر انکب على دراسة فن التصویر، وعندما تم اختیاره فی عام 1903، لمنصب أمیر الحج المصری، قرر أن یحمل معه فی رحلته آلة تصویر بهدف التقاط صور لکل ما یراه مناسبا فی طریقه، حیث یسهل على کل قارئ لکتبه فهم النص والاطلاع بالعین المجردة على صور مکة المکرمة والمدینة المنورة. وتلت رحلة الحج هذه رحلتان مماثلتان فی عامی 1904 و1908، وخلال رحلته الأخیرة حمل إبراهیم رفعت آلتی تصویر، الأولى تلتقط صورا بمقاس 18×12سم، والاخرى بمقاس 12×9سم.

نشر إبراهیم رفعت ما یقارب الأربعمائة صورة فی کتابه المؤلف من مجلدین، وحملت الصور المنشورة فی الکتاب عبارة «جمیع حقوق الطبع والنشر محفوظة للواء إبراهیم رفعت باشا»، وذلک باللغتین العربیة والانجلیزیة، الأمر الذی یؤکد أن المصور قام باستعمال هذه الصور ضمن إطارات تجاریة فی تلک الفترة. ویذکر اللواء رفعت أن معظم الصور المنشورة فی «مرآة الحرمین»، کان قد التقطها بنفسه، ویشیر إلى أن ناظر التکیة المصریة فی مکة المکرمة احمد أفندی صابر، قام بالتقاط صور أخرى نشرت إلى جانب صوره. وکان قد رافق اللواء رفعت فی رحلة الحج الأخیرة سنة 1908، صدیقه المصور محمد علی سعودی، الذی قام أیضا بالتقاط صور عدیدة خلال تلک الرحلة. وألقى إبراهیم رفعت الضوء على نشاطات مصور آخر هو خلیل القازانی، الذی قام بتصویر مسجد عروة فی المدینة المنورة، ونشرت هذه الصورة إلى جانب صور أخرى من أعماله فی کتاب «مرآة الحرمین».

مصورون عسکریون عثمانیون * والى جانب المصورین الأوائل، نشط مصورون عسکریون عثمانیون فی منطقة الحجاز قبل الحرب العالمیة الأولى، أمثال المصور العسکری علی بک، الذی ذکر محمد صادق انه التقاه فی مکة المکرمة، کذلک اللواء محمد علی الناشط فی سنجق المدینة المنورة. والمصور سلیمان زهدی الذی أنتج صورا فی مطلع الثمانینات من القرن التاسع عشر. وشهد النصف الأول من القرن العشرین تدفق العدید من المصورین والمهندسین إلى معظم أرجاء شبه الجزیرة العربیة، وبدأت بالتدرج الصور الفوتوغرافیة بالظهور لقرى ومدن نائیة بعیدة عن عدسات المصورین. ولعل أعمال المهندس المصری محمد حلمی الذی جاء إلى مکة المکرمة فی بعثة هندسیة مصریة، جاءت بناء على طلب من الملک عبد العزیز ـ طیب الله ثراه ـ لإعداد دراسة هندسیة شاملة عن الحرمین الشریفین ومعرفة ما یحتاجانه من مشاریع تطویر وهی تعد نموذجا للاهتمام المتزاید بالأماکن المقدسة وبتفاصیلها الهندسیة والمعماریة.

http://m1.emea.2mdn.net/viewad/817-grey.gif (http://ad.ae.doubleclick.net/click;h=v8/38a0/0/0/%2a/c;44306;0-

کتاب «الرحلة الحجازیة» للمؤلف محمد لبیب البتانونی الصادر سنة 1901 میلادی یصف ویصوّر رحلة الحج لــ «ولی النعم الحاج عباس حلمیhttp://www.maktoobblog.com/userFiles/h/a/hamzaolayan/images/1229852462.jpg باشا الثانی خدیو مصر» سنة 1910 میلادیة للدیار المقدسة، وفیه وصف وصور لتلک الرحلة، والکتاب طبع فی مطبعة مدرسة والدة عباس الاول وهو متداول على احد المواقع الالکترونیة.

والکتاب یحتوی على الوصف والمعلومات التاریخیة والتعلیقات والمشاهدات فی زمن الحج سنة 1327 هجریة المکتوبة بأسلوب جزل جمیل یجعله ممیزا عن الکتب الاخرى التی تناولت الموضوع نفسه، وقد استعان المؤلف ببعض الخرائط التی قام بإعدادها اللواء محمد صادق باشا، کذلک بعض الصور الفوتوغرافیة التی قام بالتقاطها اللواء ابراهیم رفعت باشا، وهما من الرواد الاوائل فی تصویر الحرمین فی النصف الثانی من القرن التاسع عشر وبدایة القرن العشرین.

الکثیر 117 : # — Sa’oudi ، محمد علی أفندی ، ومصور عن مناسک الحج. , Autograph manuscript travel diaries, lecture notes, photographs and books relating to his pilgrimages to Makkah and Madinah in 1904 and 1907-1908. ، یوقع مخطوطة یومیات السفر ، ومذکرات المحاضرات والصور والکتب المتعلقة زیاراته لمکة المکرمة والمدینة المنورة فی عام 1904 و 1907-1908.

The Shi’ite Pilgrimage toMecca, 1885-1886: The Safarnameh of Mirza Mohammad Hosayn Farahani by Mirzá Mohammed Hosayn Faháráni (http://search.barnesandnoble.com/booksearch/results.asp?ATH=Mirz%E1+ http://images.barnesandnoble.com/images/1170000/1170403.gif

الحج إلى مکة المکرمة الشیعة ، 1885-1886 : وSafarnameh للمیرزا محمد Hosayn فرحانی میرزا محمد

by Muhammad ‘Ali Effendi Sa’oudi

who accompanied General Ibrahim Rif’at Pasha

Muhammad Sadiq Bey

Description: MANUSCRIPT TRAVEL DIARIES 1904 pilgrimage and travels

والامیرة : نواب اسکندر بیغوم ؛ الحج الى مکة ، سیوبهان لامبرت ، انظروا داخل هذا الکتاب. والامیرة الحج والعمرة : نواب اسکندر…

In 1870

بر اساس یافته های جدید ذوالقرنین همان کوورش است.

253243_372354739536373_997565491_n

تمبر کوروش در امارات متحده عربی/ ام القوین

بر اساس یافته های جدید ذوالقرنین همان کوورش است.

ذوالقرنین یکی از شخصیت‌های قرآن و کتاب مقدس است. بر اساس قرآن، ذوالقرنین، سه لشکرکشی مهم داشت نخست به باختر، سپس به خاور، و سرانجام منطقه‌ای که در آن یک تنگه کوهستانی وجود داشت، او انسان یکتا پرست و مهربانی بود واز طریق دادگری منحرف نمی‌شد و به همین جهت مشمول لطف خدا بود، او یار نیکوکاران و دشمن ستمگران و ظالمان بود و به مال و ثروت دنیا علاقه‌ای نداشت، او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز، او سازنده سدی بود، که در آن به جای آجر و سنگ از آهن و مس استفاده شده‌است و هدف او از ساختن این سد کمک به گروهی مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یاجوج و ماجوج بوده‌است. تا  یک قرن گذشته کمتر مفسر اسلامی  ذوالقرنین را کوروش دانسته است. اما یافته های جدید نگرش تازه ای را بر روی مفسران قران باز کرده است.

وجه تسمیه و ریشه نام ذو القرنین

ریشه‌شناسی این نام اهمیت زیادی دارد” قرن” Corn بن اصلی ذو القرنین است. کرن در زبان فارسی بصورت قور(قورکله)- قور پشت – قعر – قورچ (قوچ=گوسپند نر با شاخهای بزرگ) و… به معنی شاخ و برآمدگی است اما در زبانهای اروپایی بیشتر به معنی تاج بکار می‌رود.

(توضیح اینکه در زبانهای فارسی کهن به قارچ ، قورپایهGor Paye  می گفتند. و قور پایه یا گور پایه  به رعد و برق گفته می شده و معنی آذرخش بوده است. گر Gor به معنی آتش و آذر است  همین گر در عربی به حر و حرارت تبدیل شده است.  از طرفی قارچ حالتی مقعر و تاج گونه دارد شاید بعدها نام کرن و قرن از همین ریشه گرفته شده باشد.  اگر نام کوروش را گوروش بدانیم  Gor + ash  گور به معنی  آتش و درخشش و آذرخش  است و آش یا وش معنی تابان و درخشان می دهد. آش در سانسکریت به معنی درخشان و پر فروغ می دهد. به همین دلیل بعضی زبانشناسان آرش را کوتاه شده آذرخش می دانند و نام کوروش را هم به خورشید منتسب می کنند. به دو دلیل یکی پسوند ” وش” و دوم پیش وند کور زیرا  کور را تغییر یافته خور یا همان خورشید می دانند بنا به نوشتهٔ پلوتارک، نام کوروش در زبان پارسی باستان به معنای «خورشید» بوده‌است. به هر حال همه این احتمالات دور از حقیقت نیست. و بگونه ای با زبانشناسی و اتمولوژی سازگاری دارد. )

اما در زبان عربی(ذو) یعنی صاحب یا دارنده و قرن(Corn) دو معنی دارد معنی اصلی آن شاخ است و مفهوم  تاج را هم در استعاره می دهد اما  معنی آن  شاخ  است و قرنین واژه‌ای است معرب قرنین یعنی دو شاخ که عربی شده از عبری “קרנים”(قرنیم) است. ذو قرنین بر روی هم یعنی تاج دوشاخ دار.

دو شاخ علاوه بر معنی ظاهری معنی و مفهوم گسترده تری داشته‌است و عبارتی بوده‌است برای بیان قدرت و در عهد قدیم برای موجودی بکار می‌رفته‌است که کره زمین بر روی دو شاخ آن قرار داشته‌است. حتی در فارسی هنوز ضرب المثلی هست که می گوید دو شاخ او را شکستم  یا شاخ او را بشکن  که منظور این است قدرت  و توانایی و ابهت او را تحقیر کن و خوار شمار.

بعضی معتقدند  نامگذاری به دارنده دو شاخ  بخاطر آنست که او به شرق و غرب عالم رسید (دارنده شرق و غرب بود) که عرب آن را تعبیر قرنی الشمس (دوشاخ آفتاب) میکند.

*ذوالقرنین در قرآن

داستان ذوالقرنین در قرآن در سوره کهف به این شرح آمده‌است:

و از تو در باره ذو القرنین می‌پرسند. بگو: برای شما از او چیزی می‌خوانم. (۸۳) ما او را در زمین مکانت دادیم و راه رسیدن به هر چیزی را به او نشان دادیم. (۸۴) او نیز راه را پی گرفت. (۸۵) تا به غروبگاه خورشید رسید. دید که در چشمه‌ای گِل‌آلود و سیاه غروب می‌کند و در آنجا مردمی یافت. گفتیم: ای ذو القرنین، می‌خواهی عقوبتشان کن و می‌خواهی با آنها به نیکی رفتار کن. (۸۶) گفت: اما هر کس که ستم کند ما عقوبتش خواهیم کرد. آن گاه او را نزد پروردگارش می‌برند تا او نیز به سختی عذابش کند. (۸۷) و اما هر کس که ایمان آورد و کارهای شایسته کند، اجری نیکو دارد. و در باره او فرمانهای آسان خواهیم راند. (۸۸) باز هم راه را پی گرفت. (۸۹) تا به مکان برآمدن آفتاب رسید. دید بر قومی طلوع می‌کند که غیر از پرتو آن برایشان هیچ پوششی قرار نداده‌ایم. (۹۰) چنین بود. و ما بر احوال او احاطه داریم. (۹۱) باز هم راه را پی گرفت. (۹۲) تا به میان دو کوه رسید. در پس آن دو کوه مردمی را دید که گویی هیچ سخنی را نمی‌فهمند. (۹۳) گفتند: ای ذو القرنین، یأجوج و مأجوج در زمین فساد می‌کنند. می‌خواهی خراجی بر خود مقرر کنیم تا تو میان ما و آنها سدی برآوری؟ (۹۴) گفت: آنچه پروردگار من مرا بدان توانایی داده‌است بهتر است. مرا به نیروی خویش مدد کنید، تا میان شما و آنها سدی برآورم. (۹۵) برای من تکه‌های آهن بیاورید. چون میان آن دو کوه انباشته شد، گفت: بدمید. تا آن آهن را بگداخت. و گفت: مس گداخته بیاورید تا بر آن ریزم. (۹۶) نه توانستند از آن بالا روند و نه در آن سوراخ کنند. (۹۷) گفت: این رحمتی بود از جانب پروردگار من و چون وعده پروردگار من در رسد، آن را زیر و زبر کند و وعده پروردگار من راست است.

*ذوالقرنین در احادیث اسلامی

در برخی احادیث اسلامی ذوالقرنین پیامبر و پادشاه خاور و باختر معرفی شده‌است. در کتاب نصایح چنین آمده‌است:

الله هیچ پیغمبری را پادشاهی نداد به جز پنج تن(بعد از حضرت نوح): ذوالقرنین(به احتمال)، داود، سلیمان =از پیامبری بد شد ، ابراهیم ، یوسف و محمد (رهبر و پیشوا) ؛ ذوالقرنین بر خاور و باختر حکومت کرد.

عمار سابطی روايت كرده كه گفت خدمت حضرت صادق (ع) عرض كردم مقام و منزلت ائمه ما چیست؟ فرمودند: مانند مقام و مرتبه ذوالقرنین و یوشع (از پیامبران بنی اسرائیل و جانشین حضرت موسی) و آصف مصاحب سليمان – كه دلالت بر علو مقام ذوالقرنين دارد.

همچنین در احادیث اسلامی از مسجد ذوالقرنین نیز یاد شده‌است. مسجد و ساختمان بزرگی که درازای آن ۴۰۰ ذراع بوده، که در ساختمان آن از تخته‌های چوب و مس و الواح مسین استفاده شده‌است. درازای هر تخته چوب ۲۲۴ ذراع و فاصله دو دیوار ۲۰۰ ذراع و بلندی دیوارها ۲۲ ذراع گفته شده‌است. و مجلسی به نقل از ثعلبی محل ساخت سد ذوالقرنین را “پایان خاوری سرزمین ترک‏” خوانده‌است.

در کتاب دانیال، دانیال نبی در رویا چنین می‌بیند:

دیدم که ناگاه قوچی نزد نهر ایستاده بود که دو شاخ داشت و شاخهایش بلند بود ویکی از دیگری بلندتر و بلندترین آنها آخربرآمد. و قوچ را دیدم که به سمت باختر و شمال و جنوب شاخ می‌زد و هیچ وحشی با او مقاومت نتوانست کرد و کسی نبود که از دستش رهایی دهد و برحسب رای خود عمل نموده، بزرگ می‌شد.

در متن عبری واژه “קרנים”(قرنیم) به معنی “دوشاخ” استفاده شده‌است.

در ادامه در کتاب دانیال می‌خوانیم: جبرئیل بر او آشکار گشت و خوابش را چنین تعبیر نمود: قوچ صاحب دو شاخ که دیدی پادشاهان ماد و پارس است. در ترجمه عربی کتاب مقدس نام ذوالقرنین در همین فراز آمده‌است:

ترجمه ون دایک:أَمَّا الْکَبْشُ الَّذِی رَأَیْتَهُ ذَا الْقَرْنَیْنِ فَهُوَ مُلُوکُ مَادِی وَفَارِسَ.

ترجمه فارسی قدیم:اما آن قوچ صاحب دو شاخ که آن را دیدی پادشاهان مادیان و فارسیان می‌باشد.

یهـود از بشـارت رؤیای دانیال چنین دریافتند که دوران اسارت آنها با قیام یکی از پادشـاهـان ماد و فارس، و پیروز شـدنش بر شـاهـان بابل، پایان می‌گیرد، و از چنگال بابلیان آزاد خواهند شد. چیزی نگذشـت که کوروش در صحنه حکومت ایران ظاهر شد و کشور ماد و فارس را یکی ساخت، و سلطنتی بزرگ از آن دو پدید آورد، و هـمانگونه که رویای دانیال گفته بود که آن قوچ شاخهایش را به باختر و شرق و جنوب می‌زند کوروش کبیر نیز در هر سه جهت فتوحات بزرگی انجام داد. یهود را آزاد ساخت و اجازه بازگشت به فلسطین به آنها داد.

در کتاب اشعیا نبی باب ۴۴ شماره ۲۸ چنین می‌خوانیم: آنگاه در خصوص کوروش می‌فرماید که شبان من اوست و تمامی مشیتم را به اتمام رسانده به بیت المقدس خواهد گفت که بنا کرده خواهی شد. این جمله نیز قابل توجه‌است که در بعضی از تعبیرات کتاب مقدس، از کوروش تعبیر به عقاب خاور، و مرد تدبیر که از مکان دور خوانده خواهد شد آمده‌است. (کتاب اشعیا نبی باب ۴۶ شماره ۱۱)

*مشخصات ذوالقرنین

ذوالقرنین دارای مشخصاتی بود، از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:

او شخصی با تاج یا کلاهی با دو شاخ است.

خداوند اسباب پیروزی‌ها را در اختیار او قرار داد.

او سه لشکرکشی مهم داشت: نخست به باختر، سپس به خاور و سرانجام به منطقه‌ای که در آنجا یک تنگه کوهستانی وجود داشته، و در هر یک از این سفرها با اقوامی برخورد کرد.

خداوند او را قدرتمند کرده بود و اختیار جان و مال انسانها و عذاب و پاداش به آنها را به او داده بود.

او انسان یکتا پرست و مهربانی بود، و از طریق دادگری منحرف نمی‌شد، و به همین جهت مشمول لطف خاص پروردگار بود.

او یار نیکوکاران و دشمن ظالمان و ستمگران بود، و به مال و ثروت دنیا علاقه‌ای نداشت.

او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز.

او سازنده سدی است که در آن از آهن و مس استفاده شد (و اگر مصالح دیگر در ساختمان آن نیز به کار رفته باشد تحت الشـعاع این فلزات بود) و هـدف او از ساختن این سد کمک به گروهـی مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یاجوج و ماجوج بوده‌است.

او از کسانی بوده که خداوند خیر دنیا وآخرت رابه او عطا کرد. خیر دنیادرسلطنت و قدرت واختیاری که به او عطا شده بود و خیر آخرت، برای اینکه او به گسترش داد و اقامه حق و به صلح و بخشش و رفق و کرامت نفس و گستردن خیر و دفع شر درآدمیان عمل می‌کرد.

چنین بر می‌آید که او به وحی و یا الهام و یا بدست پیغمبری از پیغمبران تایید می‌شد، و به او کمک می‌کرد.

*سد ذوالقرنین

تاریخدانان و تفسیرگران در این باره دیدگاه‌های متفاوتی در تطبیق داستان دارند:

به بعضی از مورخین نسبت می‌دهند که گفته‌اند: سد یادشده در قرآن همان دیوار چین است.

عده دیگری می گویند این سد در محلی بین دریای خزر و دریای سیاه واقع شده است و جایی است که سلسله کوه‌های قفقاز مثل یک دیوار طبیعی راه بین جنوب و شمال را قطع می‌کند و فقط یک راه در تنگه میان این سلسله کوه‌ها وجود دارد، این راه را امروز به نام تنگه داریال می‌خوانند و در ناحیه ولادی کیوکز و تفلیس واقع شده است. هم اکنون نیز بقایای دیوار آهنی در این نواحی هست و مسلما باید همان سد کوروش باشد. در سد ذوالقرنین گفته می‌شود که آهن زیاد به کار رفته و بین دو کوه نیز ساخته شده است، معبر داریال بین دو کوه بلند واقع شده و این سد نیز که آهن زیادی در آن دیده می‌شود در همین دره وجود دارد. از کتب ارمنی بهتر می‌توان شهادت گرفت زیرا بیشتر به وقایع از نزدیک آشنا بوده‌اند. این سد را در کتب ارمنی از زمان قدیم به «بهاک گورایی» خوانده‌اند و «کابان گورایی» هم می گویند معنی هر دو کلمه یکی است و همان معنی «دربند کوروش» یا «گذرگاه کوروش» می‌دهد. زیرا کور قسمتی از نام کوروش است آیا تنها همین شهادت واقعی که الساعه هم وجود دارد نمی‌تواند کفایت کند که سد مزبور را کوروش بنا کرده است؟ از منابع گرجستان نیز همین شهادت را می‌توان یافت در زبان گرجستان از قدیم این دروازه را به نام «دروازه آهنین» میانه خوانده‌اند و ترک‌ها آن را به دامر کپو (قاپو) ترجمه کرده‌اند و امروز هم به همین نام مشهور است. یکی از سیاحان یهودی مشهور موسوم به یوسف که در قرن اول میلادی می زیسته است از این سد نام می‌برد، پس از او «پروکوپیوس» مورخ در قرن ششم میلادی آن را دیده است و سپس یکی از همراهان سردار رومی «بلی سارس» نیز وقتی به این نقطه حمله برد (پانصد و بیست وهشت میلادی) این سد را به چشم دیده است.

از رود کوروش «کُر» هم قبلا نام بردیم، یکی از رودهایی که از جبال قفقاز سرچشمه می‌گیرد به نام «کُر» خوانده می‌شود. در کتب ارمنی و حتی یادداشت‌های آنتونی جان کینسن که در سال ۱۵۵۷ میلادی به ایران آمد، این رود، رود سائرس(= کوروش) خوانده می‌شود.

 

*گمانه زنیها در مورد کیستی ذوالقرنین

در قدیم نظرات متفاوتی بیان شده  از جمله  اسکندر مقدونی –  فریدون – جمشید-  یکی از ملوک یمن و … ذکر کرده‌اند.

اما برخی از مفسران و تاریخ‌دانان  قرنهای اخیر معتقدند  که مشخصاتی که از این فرد در قران و تاریخ‌ها و داستان‌ها آمده‌است با منش تاریخی کوروش بزرگ همسویی دارد.

*تطابق ذوالقرنین با کوروش کبیر

مورخینی که ادعا دارند ذوالقرنین همان کوروش کبیر است دلایل عمده زیر را مطرح می‌کنند:

اشاره به ذوالقرنین در عهد عتیق

سؤال کنندگان درباره ذوالقرنین از پیامبر طبق روایاتی که در شان نزول آیات آمده یهود بوده‌اند، و یا قریش به تحریک یهود. و به این داستان پیش از اسلام و در کتاب یهودیان اشاره شده و تعبیر آن پادشاه ماد و فارس ذکر شده‌است. به قسمت داستان ذوالقرنین در عهد عتیق توجه کنید.

در قرن نوزدهم میلادی در نزدیکی استخر در کنار نهر مرغاب مجسمه ای از کوروش کشف شد که تقریبا به قامت یک انسان است، و کوروش را در صورتی نشان می‌دهد که دو بال همانند بال عقاب از دو جانبش گشوده شد، و تاجی به سر دارد که دو شاخ همانند شاخ‌های قوچ در آن دیده می‌شود. از تطبیق مندرجـات کتاب مقدس با مشـخصات این مجـسمه این احتمال در نظر این مورخین کاملا قوت گرفت که نامیدن کوروش به ذو القرنین (صاحب دو شاخ) از چه ریشه‌ای مایه می‌گرفت، و همچنین چرا مجسمه سنگی کوروش دارای بالهـایی هـمچون بال عقاب است، و به این ترتیب بر گروهی از دانشمندان مسلم شد که شخصیت تاریخی ذو القرنین از این طریق کاملا آشکار شده‌است.

دادگری کوروش

سنگ نوشته‌های نقش رستم، منشور حقوق بشر کوروش بزرگ، و مورخین دوران باستان شخصیت و صفاتی از کوروش بیان می‌کنند که با ذوالقرنین قرآن کاملا تطابق و سازگاری دارد.

*مفسران و تاریخ‌دانانی که به تطابق ذوالقرنین با کوروش کبیر گواهی داده‌اند

مولانا ابوالکلام آزاد، مفسر بزرگ قرآن و وزیر فرهنگ هند در زمان گاندی در تفسیر مجمع‌البیان

ترجمه تفسیر سوره کهف از باستانی پاریزی

علامه طباطبایی در تفسیر المیزان

آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی و ده نفر از مفسران بزرگ قرآن در تفسیر نمونه (مانند قرائتی، امامی، آشتیانی، حسنی، شجاعی، عبدالهی و محمدی)

آیت‌الله میر محمد کریم علوی در تفسیر کشف الحقایق (با ترجمه عبدالمجید صادق نوبری)

حجت‌الاسلام سید نورالدین ابطحی در کتاب ایرانیان در قرآن و روایات

علی شریعتی در کتاب بازشناسی هویت ایرانی اسلامی

صدر بلاغی در قصص قرآن

جلال رفیع در کتاب بهشت شداد

دکتر فاروق صفی زاده در کتاب از کورش هخامنشی تا محمد خاتمی

منوچهر خدایار در کتاب کورش در ادیان آسیای غربی

قاسم آذینی فر در کتاب کورش پیام آور بزرگ

فریدون بدره‌ای در کتاب کورش در قرآن و عهد عتیق

محمد کاظم توانگر زمین در کتاب ذوالقرنین و کورش

آیت‌الله سید محمد فقیه استاد اخلاق، حافظ کل قرآن و نماینده مجلس خبرگان دوم

استاد محیط طباطبایی

حجه‌الاسلام شهید هاشمی نژاد

سر احمدخان بنیان‌گذار دانشگاه اسلامی علیگر هند.

سلطان حسین تابنده گنابادی در کتاب سه داستان عرفانی از قرآن

دکتر عبد المنعم النمر

صابر صالح زغلول

الشیخ الشعراوى

*دیدگاه علمای دینی عرب معاصر

معمولا علمای دینی عرب زبان بدلیل مخالفت با یهودیان علاقه کمی از خود نشان داده‌اند تاکوروش را همان ذوالقرنین بدانند اما دکتر دکتر عبد المنعم النمر بالاترین مقام دینی (وزیر اوقاف و امور دینی مصر) و بزرگترین چهره اسلام شناس معاصر در مصر که مقاله تحقیقاتی وی راجع به کورش ذو القرنین در ماهنامه مشهور جهان عرب بنام مجله العرب شماره ۱۸۴ قبل از فوت ایشان منتشر گردید مورد توجه و بازتاب علمای ازهر واقع شد مقاله او در جهان عرب بازتاب و پذیرش قابل توجهی یافت. او پس از بیان دلایل ابوکلام آزاد و دلایل مفسرین قبلی نتیجه می‌گیرد که ابوالکلام آزاد استدلالهای منطقی ارایه کرده‌است. بعد از مقاله عبدالمنعم النمر مقاله‌های دیگری نیز از سوی اسلام شناسان عرب در تایید ابوکلام آزاد منتشر شده‌است. دکتر عبدالمنعم همچنین یک نظریه جدید را که ادعا نموده‌است ذو القرنین همان فرعون توت آخن می‌باشد را نیز رد کرده و آنرا مستند ندانسته‌است: که مورد توجه جهان عرب قرار گرفت. بعد از عبد المنعم النمر مهمترین شخصیت علمی و مذهبی جهان عرب صابر صالح زغلول در سال 2011 کتاب بسیار مفصل 327 صفحه ای نوشته که دار الکتاب العربی للنشر و التوزیع – القاهرة آنرا توزیع کرده است. تحت عنوان :”مؤسس الدولة الفارسیة وأبو إیران؛ حیاته و فتوحاته وهل هو ذوالقرنین” پایه گذار دولت پارس و پدر ایران- زندگی و پیروزی هایش وپایان کار آیا او ذو القرنین است؟” متفکر بزرگ جهان عرب نظرات مختلف راجع به ذوالقرنین را بیان نموده و از جمله به نگر و دیدگاه – ابوالکلام آزاد و عبد المنعم النمر و الشیخ الشعراوى می پردازد و نتیجه می گیرد که دیدگاه ابوکلام آزاد به واقعیت نزدیک تر است.نکته مهم اینکه تا کنون نظر شیخ الشعراوی در مورد ذو القرنین بودن کوروس از دید عرب ها مخفی نگه داشته شده است.

نوشته: دکتر عجم  این نوشته  ابتدا سال  1385 در وب لاگ دریای فارس و در ویکی پدیا منتشر گردید.

 

سفرنامه ناصر خسرو (متن آسان شده )

 

سفرنامه ناصر خسرو (ساده و روان نویسی شده )

سفر نامه زیر در سال 1392  توسط دکتر محمد عجم بصورت زیر ساده نویسی شده است:

  • تمام تاریخ ها بصورت حرف و جمله عربی نوشته شده بود که به اعداد رقمی برگردانده شد.
  • نوشتن تاریخ ها با عدد(مانند 348 ق) برای اولین بار در قرن هفتم هجری رایج شده و احتمالا اولین بار توسط ابوریحان بیرونی به تقلید از عدد هندی بکار گرفته  شده است  و بنا بر این در زمان ناصر خسرو عدد نویسی و همچنین نقطه و ویرگول، و خط فاصله – و علامت سوال؟ هنوز رایج نشده بود. هرجا چنین علایمی هست مربوط به مصحح (آسان نویس و ساده گردان) است.
  • بعضی واژگان عربی که ناصر خسرو زیاد بکار برده و بنوعی می خواسته تسلط خودش به زبان عربی را به رخ بکشددر داخل () به فارسی برگردانده شده است.
  • بعصی واژگان ناروشن در ()توضیح داده شده است.
  • بعضی واژگان عربی در معنی اصلی بکار نرفته است در () آمده است.

پنجم مارس سال 1046 ميلادي ، ناصرخسرو قبادياني نويسنده، شاعر، فيلسوف و گردشگر پارسی سفر 19000 هزار كيلومتري 7 ساله خود درجهان اسلام را آغاز كرد كه محصول آن كتاب ارزشمند «سفرنامه» بوده است. وي اين سفر تاريخي خود را از شهر مرو (خراسان بزرگتر) آغاز كرد كه 23 اكتبر 1052 ميلادي پايان يافت. سفر ناصرخسرو ششم مارس آغاز شده بود. ناصرخسرو كه در سال 1004 ميلادي در قباديان بلخ خراسان به دنيا آمده بود در سال 1088 در بدخشان درگذشت، بنابراين نزديك به 85 سال عمر كرد. ناصرخسرو كه درجواني علوم و ادبيات عصر خودرا فراگرفته و سفري هم به سند و پنجاب كرده بود تا 42 سالگي عمدتا كار ديواني (دولتي) انجام مي‌داد. وي در جريان سفر خود، در مصر كه حكومت آن را فاطميون شيعه به دست داشتند به اسماعيليه پيوست و در بازگشت به وطن و اقامت در خراسان بزرگتر، به تبليغ طريقه اسماعيليه پرداخت كه حكام سني وقت او را تحت فشار و ارعاب قرار دادند كه از دست آنان به يك آبادي در دامنه كوه‌هاي بدخشان پناه برد، سالها در آنجا زندگي كرد، اشعارش را جمع آوري و كتابهايش را تنظيم و در همانجا درگذشت. در پي عزيمت ناصرخسرو به بدخشان، هوادارانش هم به آنجا رفتند و كار تبليغ ادامه يافت. وي اشعار بسيار سروده كه گفته شده است يازده هزار بيت از آنها باقي مانده است. علاوه بر سفرنامه، تاليفات معروف ديگر او عبارتند از: سعادت نامه، وجه دين و ديوان اشعار. كتاب «گشايش و رهايش» ناصر خسرو تحت عنوان «نالج و ليبريشن» به زبان انگليسي ترجمه شده است. ناصرخسرو در اشعارش كه در «روشنايي نامه، يا شش فصل» موجود است برادري، زندگاني برادروار و فلسفه اي را كه اخوان الصفاء مروّج آن بودند تشويق كرده است. به باور مورخان روس، شيعه اسماعيليه در بدخشان تاجيكستان نتيجه كوشش و آموزش هاي ناصرخسرو بوده است. سفرنامه ناصرخسرو اطلاعات جامعي درباره تاريخ، جغرافيا و وضعيت زندگاني مردم، جمعيت، طرز حكومت و بناهاي تاريخي و… مناطق مورد ديدار به دست مي‌دهد و يك كتاب مرجع بشمار مي‌آيد. وي در سفر طولاني خود پس از عبور از حاشيه درياي مازندران، از بين النهرين، سوريه، حجاز، مصر و نقاط متعدد ديگر ديدن كرده بود.

ناصر خسرو قبادياني، حكيم ناصر بن خسرو بن حارث القبادياني بلخي مروزي، نامدار به حجت، قباديان از نواحي بلخ 394 ـ يمگان بدخشان481 ق. شاعر و نويسنده، متكلم و فيلسوف، جهانگرد و مبلغ اسماعيليه گويا از خانواده محتشمي كه به كارهاي دولتي و شغل ديواني مي پرداختند، برآمد و در بلخ داراي ثروت و املاكي بوده است. از كودكي به فراگيري دانش ها و فنون و ادبيات پرداخت و قرآن را از بر كرد و كمابيش در همه  دانش هاي متداول عقلي و نقلي، مانند رياضيات و طب و موسيقي و نجوم و فلسفه و كلام و حكمت متألهين استادي يافت. در جواني به دربار شاهان و اميران راه يافت و به گفته خودش “بارگاه ملوك عجم و سلاطين را چون سلطان محمود غزنوي (389 ـ 421) و پسرش مسعود (421 ـ432) » ديده است. در كارهاي ديواني و متصرف «در اموال و اعمال سلطاني» بود و عنوان «اديب» و «منشي فاضل» داشت و با پادشاهان وقت و وزراي برجسته هم مجلس و هم پياله بود.

در آغاز در بلخ در خدمت غزنويان به سر مي برد ولي پس از افتادن آن شهر به دست سلجوقيان (432) به خدمت آنان درآمد و به مرو، مقر حكومت ابوسليمان چغري بيگ بن داود بن مكائيل بن سلجوق (451) رفت و در درگاه او نيز مقامي در خور يافت. در دوره خدمتش نزد غزنويان يا سلجوقيان به هند و سند و تركستان سفر كرد (شايد به قصد آشنايي با ملل و اديان و مذاهب گوناگون.

از جواني شعر مي سرود و همچون بيشتر شاعران زمان به باده نوشي و عشق ورزي و گفتن اشعار مدح و غزل و هزل مي گذرانيد و شاعر و دبير ملازم دربار بود. رفته رفته از اين نوع زندگي سرخورد و در پي يافتن حقيقت برآمد ولي پاسخ هايي كه به پرسش هاي بي شمار وي درباره راز خلقت و حكمت شرايع در ظاهر تنزيل و طريقه ظاهريان داده مي شود.

وي را قانع و مجاب نساخت. در 437 كه در جوزجانان از توابع بلخ بود يك ماه پيوسته شراب مي خورد تا آنكه شبي در خواب ديد كه يكي وي را گفت: «چند خواهي خوردن از اين شراب كه خرد از مردم زايل كند اگر بهوش باشي بهتر، من جواب گفتم كه حكما جز اين چيزي نتوانستند ساخت كه اندوه دنيا كم كند، جواب داد كه بيخودي و بيهوشي راحتي نباشد، حكيم نتوان گفت كسي را كه مردم را به بيهوشي رهنمون باشد، بلكه چيزي بايد طلبيد كه خرد و هوش را به افزايد. گفتم كه من اين را از كجا آرم؟ گفت جوينده يابنده باشد و پس سوي قبله اشارت كرد و ديگر سخن نگفت.

پس از اين خواب، ناصر خسرو دستخوش تحول روحي شديدي شد و ترك شراب گفت و نخست به مرو رفت و از شغل ديواني كناره گرفت و آنگاه رهسپار سفر حج شد (23 شعبان 437) و از راه نيشابور و سمنان و ري و قزوين به آذربايجان رفت و در تبريز، قطران شاعر را ديد و از آنجا از راه مرند و خوي و وان و اخلاط و بتليس و ميافارقين و آمد و حران به سرزمين شامات رسيد و در هنگامي كه هنوز ابوالعلاي معري (363 ـ 449) زنده بود، وارد شهر معره النعمان شد.

از معره النعمان به طرابلس و صيدا و فلسطين رفت و در 5 رمضان 438 به بيت المقدس رسيد و از آنجا رهسپار مكه شد و پس از گزاردن حج به بيت المقدس بازگشت (5 محرم 439). آنگاه از راه خشكي به طينه و از آنجا با كشتي به تونس و از تونس به مصر رفت. در مصر سه سال به سر برد و به مذهب اسماعيلي گرويد و به خدمت خليفه فاطمي المستنصربالله ابوتميم معد بن علي (427 ـ487) رسيد.

ناصر خسرو از درجات هفتگانه اسماعيليان، درجات مستجيب، مأذون وداعي را پيمود و به درجه حجتي رسيد و از سوي امام فاطمي اداره قسمت خراسان (يا «جزيره خراسان» در تقسيمات اسماعيليان) بدو واگذار شد. هنگام اقامت در مصر دوبار ديگر به مكه سفر كرد و حج گزارد (339، 440). در 441 مصر را ترك گفت و پس از رفتن به مكه و گزاردن حج (442) از راه طائف و تهامه و يمن و لحساء و بصره و ارجان و اصفهان و نايين و تون و قاين و سرخس در 26 جمادي الاخري 444 ق به بلخ بازگشت. در بازگشت به وطن به ترويج مذهب اسماعيلي و دعوت به سوي خليفه فاطمي و مباحثه با علماي اهل سنت پرداخت. اما ديري نگذشت كه بر اثر دشمني و مخالفت متعصبان و علماي اهل سنت و حكام سلجوقي ناگزير به ترك بلخ شد (پيش از 453) و به نيشابور و مازندران و سرانجام به يمگان در ناحيه بدخشان كه شهري استوار در ميان كوه ها بود پناه برد و ظاهراً تا آخر عمر در آنجا بوده و به اداره كار دعوت اسماعيلي در خراسان سرگرم بوده است. پس از مرگ پيكرش را در يمگان به خاك سپردند و مزار وي در شمار زيارتگاه هاي معروف اسماعيليان درآمد. سال مرگ وي را برخي منابع با اختلاف 458، 471 و جز آن نيز گفته اند.

اقامت طولاني ناصر خسرو در يمنگان كه برابر برخي منابع بيش از 25 سال به درازا كشيد تأثير فراواني در ارتقاي فكري مردم بدخشان و انتشار مذهب اسماعيلي در ميان آنان داشته است و هنوز هم در آن ناحيه مذهب اسماعيلي هواداران بسيار دارد و اسماعيليان آنجا ناصر خسرو را «پير ناصر خسرو» يا «شاه ناصر خسرو» مي گويند. ناصر خسرو بي گمان از شاعران بسيار توانا و سخن آور پارسي به ويژه در قصيده سرايي است. از ويژگي هاي شعر او شكوه در بيان، انسجام و آهنگ محكم جمله ها و روشني عبارت ها است.

در شعر ناصر خسرو مشخصات سبك خراساني به وضوح ديده مي شود. اشتراك او در شيوه بيان با رودكي، فرخي، عنصري، كسايي و فردوسي بسيار است. اما شيوه او زهد و مناقب است، نه مدح و غزل و از اين رو به مديحه گوياني همچون عنصري مي تازد و غزلگويان و شاد خواران را نكوهش مي كند و آنها را به خودداري از وصف شمشاد و لاله و زلفك عنبري  فرا مي خواند. جهاني كه در منظره او پديدار مي شود، جهان خاصي است كه فرسنگ ها با جهان فرخي و منوچهري و عنصري فاصله دارد.

همان اندازه كه فردوسي به گذشته دلبسته است، ناصر خسرو به انديشه هاي مذهبي و اخلاقي (اسماعيليه) سرگرم است و سخن را داراي پايگاهي والا مي شمرد كه نبايد آن را بيهوده صرف كرد. شعر ناصرخسرو در واقع شعري خردمندانه است كه احساسات و عواطف در آن زير نفوذ خرد و قوانين اخلاقي ويژه قرار دارد: «سخن حجت بشنو كه همي ماند ـ نرم و با قيمت و نيكو چو خزاد كن * سخن حكمتي و خوب چنين بايد ـ صعب و بايسته و در تافته چو آهن.» وي از جواني به دانش و فلسفه عشق مي ورزيد و در نوشته و اشعار او اصلاحات نجوم، رياضيات، جبر و مقابله، فلسفه و دين هاي گوناگون جا به جا آمده است.

با همه اينها، نبايد پنداشت كه انديشه هاي بلند و جلوه هاي تعقل و حكمت در شعر او چنان است كه مجال ورود به صور خيال(رویاپردازی) شاعرانه نمي دهد. در واقع در شعر او عنصر خيال در نقطه اوج قرار دارد، و در  اشعارش تفكر و عاطفه در كنار عناصر خيال(پندار) همواره در حركت است.

او همچنين به علت تعمق در مسايل ديني و توجه بسيار به قرآن، از مجازها و تشبيهات خاص قرآن در شعر خود كمابيش بهره برده است. وقتي ناصر خسرو طبيعت را وصف مي كند، انديشه كامكاري از آن را ندارد و به نتيجه هايي كه منوچهري و فرخي و خيام به دست آورده اند اعتنايي نمي كند، بلكه بي درنگ ضدي در برابر زيبايي هاي آن مي گذارد و نتيجه مي گيرد كه بايد رخت سفر بر بست و به جمع آوري توشه و زاد راه پرداخت. جهان ناصر خسرو جهاني است زاينده و ميرنده و همين سبب اندوه بي پايان او است.

او از واژگان پارسی کهن استفاده برده با اين همه، ناصر خسرو در جاي جاي شعرهايش از تركيب ها و واژگان عربي بيش از آنچه رواج داشته، بهره جسته است تا بهتر راه را بر ورود مباحث حكمي و انديشه هاي فلسفي اش در شعر هموار سازد. از ناصر خسرو كتاب هايي به نثر در شرح عقايد اسماعيليه به جا مانده كه همه آنها همچون اشعارش فصيح و استوار است

از آثارش:

ـ ديوان در 11047 بيت شامل قصايد و مقطعات و ابيات متفرقه. ديوان ناصر خسرو پر است از عقايد ديني، اخلاق انتقاد از شاهان و اميران ترك و شاعران مديحه سرا، شكايت از مردم عامي و عالمان و فقيهان خراساني و اعتراض به دستگاه خلفاي عباسي و نيز وصف طبيعت، ستايش پيامبر و علي (ع) و خاندان او، پند و اندرز و سخنان حكيمانه. اين ديوان تاكنون بارها و از جمله به كوشش سيد نصرالله تقوي و مقدمه سيد حسن تقي زاده و با همكاري مجتبي مينوي و علي اكبر دهخدا در 1304 ـ 1306 ش در تهران و به كوشش مجتبي مينوي و مهدي محقق در 1353 ش در تهران به چاپ رسيده است؛

ـ جامع الحكمتين؛

ـ زاد المسافرين؛

ـ وجه دين؛

ـ سفرنامه؛  كتابي از ناصر خسرو قبادياني (394ـ481 ق) در شرح مسافرت هفت ساله وي ( از 437ـتا 444) به آسياي صغير و شامات و مصر و عربستان. اين اثر كه به نثري بسيار خلاصه ،ساده و بي آلايش و روان و دل انگيز نوشته شده ظاهراً نخستين كتاب ناصر خسرو به نثر است كه پس از پايان سفر از يادداشت هاي روزانه خود تنظيم كرده است. برخي قراين حكايت از آن دارند كه اين سفرنامه خلاصه اي از يك متن اصلي است كه اينك در دست نيست. گویا ناصر خسرو وقایع سفر خود را بسیار مفصل نوشته و از روی آن نوشته ها سفرنامه اش را بصورت خلاصه و چکیده نگارش کرده است. چنانكه در زندگينامه ناصر خسرو آمده است وي در پي خوابي كه در جوزجانان ديد، آهنگ سفر حج كرد (6 جمادي الاخري 437) و نخست از راه شبرغان، ده بارياب، سمنگان، طالقان و مرورود به مرو بازگشت و از كار ديواني كناره گرفت و در 23 شعبان همان سال سفرش را به همراه برادر كهترش و يك غلام هندي آغاز كرد و از قسمت هاي شمالي و غربي ايران به شهرهاي ارمنستان، آسياي صغير، حلب، طرابلس، شام، فلسطين، مصر ـ كه نزديك سه سال در آنجا ماند ـ قيروان (تونس)، نوبه، سودان و عربستان رفت و در اين مدت چهار بار حج گزارد و در حج آخر از راه طائف و يمن و لحسا به بصره رسيد (443) و سپس از ارجان به اصفهان شتافت (444) و در جمادي الاخر همان سال به بلخ بازگشت.

**********       سفرنامه   ************

سفرنامه که دستاورد سفر 7 ساله است و حاوي اطلاعات دقيق و گرانبهاي جغرافيايي و تاريخي و بيان عادات و آداب مردم ممالك و نواحي گوناگون است. ناصر خسرو در تنظيم و نگارش سفرنامه رعايت صداقت، امانت و بي طرفي را كرده و همچون مهندسي دقيق و معماري كار ديده و با تجربه و دانشمندي آگاه به دانش اقتصاد و جامعه شناسي در اوضاع و احوال شهرها و مساحت ها و مسافت ها و نحوه ساختمان ها و بناهاي تاريخي و اوضاع جغرافيايي و شهرسازي و شيوه گذاردن زندگي مردم و ميزان محصول و تجارت و اقتصاد سخت دقيق شده و نكته هاي باريك را از نظر دور نداشته است.

مطلب همه جا با جمله هاي كوتاه و دلنشين و توصيف هاي كامل بيان شده است. سفرنامه سرشار از واژه هاي زيباي فارسي است كه بيشتر آنها تا به امروز رواج دارند. شيوه نثر اين كتاب، تركيبي است از نثر دوره غزنوي و نثرهاي دوره هاي بعد و آن را بايد از سرمشق هاي گرانبهاي ساده نويسي و ايجاز شمرد.

ناصر خسرو بیشتر از 5 سال از هفت سال سفر خود را در سرزمین های عرب گذرانده است و توصیف او از سرزمین و مردم عرب بهترین و قدیمی ترین توصیف جغرافیایی و گزارش خبری میدانی و مشاهداتی است. سفرنامه‌ی دربردارنده‌ی یادداشت‌های مشاهدات میدانی و گاه روزانه‌ی سفر هفت ساله‌ی او از ۴۳۷ تا ۴۴۴ ق. به ایران، آسیای صغیر، شامات، عربستان و مصر است. وی همه‌ی دیده‌های خود از اوضاع و احوال شهرها و دستاوردهای سفرش را جمع آوری و سپس در این کتاب به اختصارآورده است. سفرنامه‌ی ناصرخسرو از نظر تاریخی، جغرافیایی، جامعه‌شناختی و زبان‌شناختی اهمیت فراوان دارد. خود او گوید:

برخاستم از جای و سفر پیش گرفتم * نه از خانه ام یاد آمد و نه از گلشن و منظر.

از سنگ بسی ساخته ام بستر و بالین * وز ابر بسی ساخته‌ام خیمه و چادر .

گاهی به زمینی که در او آب چو مرمر * گاهی به جهانی که در او خاک چو اخگر .

گه دریا گه بالا گه رفتن بی راه * گه کوه و گهی ریگ و گهی جوی

گهی جو ینده و پورسنده همی رفتم از این شهر بدان شهر * جوینده همی گشتم از این بحر بدان بحر.

سفرنامه ناصرخسرو ، به جهت دربرداشتن اطلاعاتي چون آداب و رسوم و سنت هاي و مذاهب ملت ها، رخدادهاي تاريخي، باورهاي سياستمداران و روابط سياسي و اقتصادي دولت ها؛ در ميان انواع ادبي، جايگاهي ممتاز دارد. از سوي ديگر كيفيت بالاي وصف، ميزان دقت و اسلوب داستاني ساده و روان در برخي سفرنامه ها موجب شده است تا اين گونه نوشته ها به عنوان يك فن ادبي مستقل با عنوان ادبيات سفرنامه اي، مطرح و جزئي از ادبيات داستاني به شمار رود.سفرنامه هاي ناصرخسرو (قرن 5ه) و ابن بطوطه (قرن 8ه)، از جمله بهترين اين گونه آثار در ادبيات قديم فارسي و عربي محسوب مي شوند. در سفرنامه ناصرخسرو مسائل جغرافيايي و توصيف ظاهري شهرها و مكان هاي ويژه بيش از ديگر امور، برجستگي دارد. نثر آن نيز ساده و روان است و با رعايت كوتاه نويسي، به توصيف امور جزيي نيز پرداخته است.سفرنامه ابن بطوطه نيز آيينه اي از آداب و آيين ها، وضعيت اقتصادي، اجتماعي و سياسي سرزمين هاي گوناگون، به ويژه سرزمين هاي اسلامي است. توصيفات وي نيز در قالب نثر روان و محاوره گونه، بيان شده است. بهره گيري از اصطلاحات مختلف اداري، بازرگاني، كشاورزي و… نيز از خصوصيات سبك وي محسوب مي شود. اين ويژگي ها، سفرنامه هاي ناصرخسرو و ابن بطوطه را در زمره بهترين سفرنامه هاي ادبيات فارسي و عربي جاي داده است.

سفرنامه به زبان هاي مختلف برگردانيده شده است از جمله به فرانسوي (شارل شفر، پاريس 1881 م)، روسي (برتلس، لنينگراد 1933 م)، اردو (محمد ثروت الله، 1937م؛ سپس به كوشش خواجه الطاف حسين حالي با مقدمه اي بسيار مفصل از او در سرگذشت ناصر خسرو در 1882 م در دهلي،  عبدالرزاق كاني پور؛ دهلي 1941 م)، به عربي (يحيي الخشناب، 1945م)، به تركي (عبدالوهاب طرزي، استانبول 1950م)، انگليسي (تاكسون ويلر، نيويورك 1985م) و آلماني (فون ملزر، اتريش 1993.

به كوشش محمود غني زاده سلماسي در 1341 ق در برلين و به كوشش محمد دبير سياقي در 1335 ش در تهران به چاپ رسيده است.

 

ـ

  1. ـ گشايش و رهايش؛
  2. ـ خوان اخوان؛
  3. ـ روشنايي نامه؛
  4. ـ سعادتنامه؛
  5. اختيار الامام و اختيار الايمان؛
  6. ـ بستان العقول؛
  7. ـ دليل المتحيرين؛
  8. ـ عجايب الصنعه؛
  9. ـ عجايب الحساب و غرايب الحساب؛
  10. ـ كتاب اندر رد مذهب محمد زكريا؛
  11. ـ لسان العالم؛
  12. ـ مصباح؛
  13. ـ مفتاح * مفتح الرساله؛

ـ رساله در جواب 99 سوال فلسفي كه همراه ديوان او در 1304 ـ 1306 ش به چاپ رسيده است. همچنين به ناصر خسرو كتاب هاي فراواني منسوب است كه در صحت انتساب همه آنها بدو بايد به ديده ترديد نگريست. از جمله اين كتاب ها عبارتند از

1ـ آفاق نامه* آفاق و انفس ؛

2ـ ارشاد السالكين؛

3ـ اكسير اعظم؛

4ـ الف نامه؛

5ـ ترجيح بند ؛

6ـ تفسير قرآن؛

7ـ چراغنامه (چاپ كراچي 1958م)؛

8ـ خلق نيكو خلق بد؛

9ـ دستور اعظم؛

10ـ رساله الندامه في زاد القيامه* سوانح عمري؛

11ـ رساله در تسخير كواكب (چاپ بمبئي)؛

12ـ رساله روحيه (چاپ كراچي 1958 م)؛

13ـ شش فصل * روشنايي نامه مثنور؛

14ـ عالم صغير و عالم كبير؛

15ـ قانون اعظم؛

16ـ كتاب در علم يونان؛

17ـ كلام پير؛

18ـ كنز الحقايق؛

19ـ مستوفي في الفقه؛

20ـ نور نامه؛

21ـ هفت گناه.

 

بخش ها یا گفتارهای  سفرنامه

  1. زندگی در مرو
  2. خواب ناصر خسرو
  3. عزم نیشابور و کسوف
  4. زیارت شیخ بایزید بسطامی و طلب اهل علم
  5. ری، کوه دماوند و نوشادر
  6. – قزوین، رییس علوی آن و صنعت کفشگری در قزوین
  7. – بقال خرزویل
  8. – شاه‌رود، سپیدرود و دریای آبسکون
  9. – شمیران در ولایت دیلم
  10. – از شمیران تا تبریز
  11. – قطران تبریزی
  12. – مرند، هسودان، خوی، برکری، وان، اخلاط و بطیس
  13. – ارزن، میافارقین(Silvan) دیاربکر ترکیه ، نصریه
  14. – آمد
  15. – حران
  16. – قرول و مرد عرب شصت ساله
  17. – سروج، فرات، منبج، حلب
  18. – جند قنسرین، سرمین، معمره النعمان و استوانه سنگینش
  19. ۰ – ابوالعلاء معری
  20. – کویمات، حما، آب عاصی
  21. – عرقه، طرابلس و مردمان شیعه‌اش
  22. – طرابرزن، جبیل و بیروت
  23. – صیدا
  24. – صور
  25. – عکه، عین‌البقر
  26. – زیارت قبور انبیای بنی اسرائیل
  27. – شهر طبریه
  28. – حیفا
  29. ۰ – قیساریه، کفرسایا، کفرسلام
  30. – رمله (فلسطین)
  31. – بیت المقدس
  32. – مسجد قدس و جوانب آن
  33. – بیت اللحم
  34. – سفر به حجاز
  35. – بازگشت به بیت المقدس
  36. – رمله، عسقلان، طینه، تنیس
  37. – قاهره
  38. – صفت شهر مصر و ولایتش
  39. – اسکندریه و مناره آن
  40. – قیروان، سلجماسه و اندلس
  41. – دریای قلزم
  42. – جنوب مصر
  43. – صفت شهر قاهره
  44. – صفت فتح خلیج
  45. – صفت شهر مصر، پوست پلنگی گاوها، مرغ خانگی بزرگ حبشیها، خرهای ابلق
  46. – آسایش در مصر
  47. – صفت خوان سلطان و قیاس با بارگاه سلاطین عجم سلطان محمود و غزنوی و پسرش مسعود
  48. – سیر سلطان مصر
  49. – بیرون شدن از مصر و صفت مدینة النبی
  50. – مکه
  51. – بازگشت به مصر
  52. – بازگشت به خانه، اسیوط، خشخاش و افیون
  53. – اخمیم، اسوان و نوبه
  54. – ضیقه
  55. – عیذاب
  56. – جده
  57. – صفت شهر مکه شرفها الله تعالی
  58. – صفت زمین عرب و یمن
  59. ۰ – صفت مسجد الحرام و بیت کعبه
  60. – صفت کعبه
  61. – صفت اندرون کعبه
  62. – صفت گشودن در کعبه شرفهاالله تعالی
  63. – عمره جعرانه
  64. – پس از حج چهارم
  65. – لحسا و طائف
  66. – پس از طائف
  67. – اعراب بدوی و خوراک ایشان
  68. – فلج و مردم فقیر جنگ‌طلبش
  69. – نقاشی ناصرخسرو و حیرت اعراب بدوی
  70. – به سوی بصره
  71. – یمامه و مردمان زیدی مذهبش
  72. – لحسا
  73. – بوسعیدیان شهر لحسا
  74. – تا کسی دعوی بوسعیدی نکند
  75. – حجرالاسود مغناطیس مردمان است!
  76. – خوراک مردمان لحسا
  77. – حدود لحسا (إحصاء- احساء)
  78. – نزدیک من بدویان با اهل إحسا نزدیک باشند به بی‌دینی
  79. – بصره
  80. – امیران پارسی بصره
  81. – گرمابه‌بان ما را به گرمابه راه نداد
  82. – مشاهد امیرالمؤمنین علی(ع) در بصره
  83. – ادامه حکایت گرمابه و گرمابه‌بان
  84. – صفت مد و جزر بصره و جوی های آن
  85. – شهر ابله
  86. -صفت اعمال بصره
  87. – پس از بصره
  88. – آبادان
  89. – پس از آبادان
  90. – مهروبان
  91. – ارجان
  92. – لردگان و لنجان
  93. – اصفهان
  94. – از اصفهان تا طبس
  95. – طبس
  96. – تون
  97. – قاین
  98. – سرخس، مروالرود، باریاب و سنگلان – بلخ

 

 

چنين گويد ابومعين الدين ناصر خسرو القبادينی المروزی تاب الله عنه که من مردی دبيرپيشه بودم و از جمله متصرفان در اموال و اعمال سلطانی ، و به کارهای ديوانی مشغول بودم و مدتی در آن شغل مباشرت نموده در ميان اقران شهرتی يافته بودم .در ربيع الآخبر سال سبع و سی و چهارصد که اميرخراسان ابوسليمان جعفری بيک داودبن مکاييل بن سلجوق بود از مرو برفتم که هر حاجت که در آن روز خواهند باری تعالی و تقدس روا کند.به گوشه ای رفتم و دو رکعت نماز بکردم و حاجت خواستم تا خدای تعالی و تبارک مرا توانگری دهد .

چون به نزديک ياران و اصحاب آمدم يکی از ايشان شعری پارسی می خواند . مرا شعری برخوان .هنوز بدو نداده بودم که او همان شعر بعينه(همانند آن) آغاز کرد .آن حال به فال نيک گرفتم و با خود گفتم خدای تبارک و تعالی حاجت مرا روا کرد .

پس از آن جا به جوزجانان شدم وقرب يک ماه ببودم و شراب پيوسته خوردمی.  پيغمبر صلی الله عليه و آله و سلم می فرمايد که قولوا الحق و لو علی انفسکم .

************ تغییر و تحول درونی و آغاز سفر*************

شبی در خواب ديدم که يکی مرا گفت چند خواهی خوردن از اين شراب که خرد از مردم زايل کند ، اگر به هوش باشی بهتر . من جواب گفتم که حکما(دانشمندان) جز اين چيزی نتوانستند ساخت که اندوه دنيا کم کند .جواب داد که بيخودی و بيهوشی راحتی نباشد، حکيم نتوان گفت کسی را که مردم را بيهوشی رهنمون باشد ، بلکه چيزی بايد طلبيد که خرد و هوش را به افزايد. گفتم که من اين را از کجا آرم . گفت جوينده يابنده باشد ، و پس سوی قبله اشارت کرد و ديگر سخن نگفت. چون از خواب بيدار شدم، آن حال تمام بر يادم بود برمن کار کرد و با خود گفتم که از خواب دوشين(دیشب) بيدار شدم بايد که از خواب چهل ساله نيز بيدار گردم . انديشيدم که تا همه افعال و اعمال خود بدل(تغییر) نکنم فرح(آرامش) نيابم .

روز پنجشنبه ششم جمادی الاخر سال 437 ق نيمه دی ماه پارسيان سال بر چهارصد و ده يزدگردی سر و تن بشستم و به مسجد جامع شدم و نماز بکردم و ياری خواستم از باری تعالی به گذاردن آنچه بر من واجب است و دست بازداشتن از منهيات(نهی شده ها) و ناشايست چنان که حق سبحانه و تعالی فرموده است.

******** شبرگان تا سرخس  1

پس از آن جا به شبورغان رفتم . شب به ديه بارياب بودم و از آن جا به راه سنگلان و طالقان به مروالرود شدم .

پس به مرو رفتم و از آن شغل که به عهده من بود معاف(عفو -کناره گیری) خواستم و گفتم که مرا عزم سفر قبله(مکه) است .پس حسابی که بود جواب گفتم و از دنيايی آنچه بود ترک کردم الا اندک ضروری .

و بيست و سيوم شعبان به عزم نيشابور بيرون آمدم و از مرو به سرخس شدم که سی فرسنگ باشد و از آن جا به نيشابور چهل فرسنگ است .

*****نیشابور2  ***

روز شنبه يازدهم شوال در نيشابور شدم .

چهارشنبه آخر اين ماه کسوف بود و حاکم زمان طغرل بيک محمد بود برادر جعفری بيک . و مدرسه ای فرموده بود به نزديک بازار سراجان و آن را عمارت(بنا -ساخت) می کردند . و او به ولايت گيری به اصفهان رفته بود بار اول و دوم ذی القعده از نيشابور بيرون رفتم در صحبت خواجه موفق که خواجه سلطان بود .

**** دامغان 3

به راه کوان به قومس(کومیشان) دامغان رسيديم و زيارت شيخ بايزيد بسطامی بکردم قدس الله روحه .

روز آدينه روز هشتم ذی القعده از آن جا مدتی مقام کردم و طلب اهل علم کردم . مردی نشان دادند که او را استاد علی نسائی می گفتند . نزديک وی شدم  مردی جوان بود سخن به فارسی همی گفت به زبان اهل ديلم و موی گشوده جمعی پيش وی حاضر . گروهی اقليدس خواندند و گروهی طب وگروهی حساب . در اثنای سخن می گفت که بر استاد ابوعلی سينا رحمه الله عليه چنين خواندم و از وی چنين شنيدم . همانا غرض وی آن بود تا من بدانم که او شاگرد ابوعلی سيناست . چون با ايشان در بحث شدم او گفت من چيزی سپاهانه دانم و هوس دارم که چيزی بخوانم . عجب داشتم و بيرو ن آمدم گفتم چون چيزی نمی داند چه به ديگری آموزد .

و از بلخ تا به ری سه صد و پنجاه فرسنگ حساب کردم . و گويند از ری تا ساوه سی فرسنگ است و از ساوه به همدان سی فرسنگ و از ری به سپاهان پنجاه فرسنگ و به آمل سی فرسنگ .

و ميان ری و آمل کوه دماوند است مانند گنبدی که آن را لواسان گويند و گويند بر سر چاهی است که نوشادر از آن جا حاصل می شود و گويند که کبريت نيز . مردم پوست گاو ببرند و پر نوشادر کنند و از سر کوه بغلطانند که به راه نتوان فرود آوردن .

****قزوین 4

پنجم محرم سال 438  ق دهم مرداد ماه سال خمس عشر و اربعمائه(415) از تاريخ فرس(فارس) به جانب قزوين روانه شدم و به ديه قوهه رسيدم . قحط بود و آن جا يک من نان جو به دو درهم می دادند . از آن جا برفتم ، نهم محرم به قزوين رسيدم . باغستان بسيار داشت بی ديوار و خار و هيچ چيز که مانع شود در رفتن راه نبود .و قزوين را شهری نيکو ديدم باروی حصين(بلند و محکم) و کنگره بر آن نهاده و بازارها خوب الا آنکه آب در وی اندک بود در کاريز به زيرزمين . و رئيس آن شهر مردی علوی بود و از همه صناع ها(صنعتگران) که در آن شهر بود کفشگر بيش تر بود . دوازدهم محرم سال 438  ق از قزوين برفتم به راه بيل و قبان که روستاق قزوين است . و از آن جابه ديهی که خرزويل خوانند . من و برادرم وغلامک هندو که با ما بود زادی اندک داشتيم . برادرم به ديه رفت تا چيزی از بقال بخرد ، يکی گفت که چه می خواهی بقال منم . گفتم هرچه باشد ما را شايد که غريبيم و برگذر(در حال عبور) . گفت هيچ چيز ندارم!

بعد از آن هر کجا کسی از اين نوع سخن گفتی ، گفتمی بقال خرزويل است .

5 ***دريای آبسکون(خزر)

چون از آن جا برفتم نشيبی قوی(سرازیری تند) بود چون سه فرسنگ برفتم ديهی از حساب(جزو) طارم بود برزالحير می گفتند . گرمسير و درختان بسيار از انار و انجير بود و بيش تر خودروی بود . و از آن جا برفتم رودی بود که آن را شاه رود می گفتند . بر کنار ديهی بود که خندان می گفتند و باج می ستاندند از جهت امير اميران و او از ملوک ديلميان بود و چون آن رود از اين ديه بگذرد به رودی ديگر پيوندد که آن را سپيد رود گويند و چون هردو رود به هم پيوندند به دره ای فرود رود که مشرق است از کوه گيلان و آن آب به گيلان می گذرد و به دريای آبسکون(خزر) رود و گويند که هزار و چهارصد رودخانه در دريای آبسکون ريزد، و گفتند يکهزار و دويست فرسنگ دور است ، و در ميان دريا جزاير است و مردم بسيار و من اين حکايت را از مردم شنيدم.

6    ولايت طارم***

اکنون با سر حکايت و کار خود شوم ، از خندان تاشميران سه فرسنگ بيابانکی است همه سنگلاخ و آن قصه ولايت طارم است و به کنار شهر قلعه ای بلند بنيادش برسنگ خاره نهاده است سه ديوار در گرد او کشيده و کاريزی به ميان قلعه قلعه فرو بريده تا کنار رودخانه که از آن جا آب بر آورند و به قلعه برند و هزار مرد از مهتر زادگان ولايت در آن قلعه هستند تا کسی بيراهی و سرکشی نتواند کرد و گفتند آن امير را قلعه های بسيار در ولايت ديلم باشد و عدل و ايمنی تمام باشد چنان که در ولايت او کسی نتواند که از کسی چيزی بستاند و مردمان که در ولايت وی به مسجد آدينه روند همه کفش ها را بيرون مسجد بگذارند و هيچ کس آن کسان را نبرد و اين امير نام خود را بر کاغذ چنين نويسد که مرزبان الديلم خيل جيلان ابوصالح مولی اميرالمومنين و نامش جستان ابراهيم است . در شميران مردی نيک ديدم از دربند بود نامش ابوالفضل خليفه بن علی الفلسوف . مردی اهل بود و با ما کرامت ها کرد و کرم ها نمود و با هم بحث ها کرديم و دوستی افتاد ميان ما . مرا گفت چه عزم داری. گفتم سفر قبله را نيت کرده ام ، گفت حاجت من آنست که به وقت مراجعت گذر بر اينجا کنی تا تو را باز ببينم . بيست و ششم محرم از شميران می رفتم چهاردهم صفر را به شهر سراب رسيدم و شانزدهم صفر از شهر سراب برفتم و از سعيدآباد گذشتم .

شهر تبريز*************7

بيستم صفر سال 438 به شهر تبريز رسيدم و آن پنجم شهريور ماه قديم بود و آن شهر قصبه(شهر) آذربايجان است شهری آبادان . طول و عرضش به گام پيمودم هريک هزار و چهارصد بود و پادشاه ولايت آذربايجان را چنين ذکرمی کردند در خطبه الامير الاجل سيف الدوله و شرف المله ابومنصور و هسودان بن محمد مولی اميرالمومنين . مرا حکايت کردند که بدين شهر زلزله افتاد شب پنجشنبه هفدهم ربيع الاول سال 434 و در ايام مسترقه(پنج روزی که بر ماه دوازدهم از سال شمسی می افزایند) بود پس از نماز خفتن بعضی از شهر خراب شده بود و بعضی ديگر را آسيبی نرسيده بود و گفتند چهل هزار آدمی هلاک شده بودند .

در تبريز قطران نام شاعری را ديدم شعری نيک می گفت اما زبان فارسی نيکو نمی دانست . پيش من آمد ديوان منحيک و ديوان دقيق بياورد و پيش من بخواند و هر معنی که او مشکل بود از من پرسيد با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند .

مرند*******8

چهاردهم ربيع الاول از تبريز روانه شديم به راه مرند و با لشکری از آن امير و هسودان تا خوی بشديم و از آن جا با رسولی برفتم تا برکری و از خوی تا برکری سی فرسنگ است و در روز دوازدهم جمادی الاول آن جا رسيديم

وان(شهری در ترکیه امروزی)

و از آن جا به “وان وسطان” رسيديم در بازار آن جا گوشت خوک همچنان که گوشت گوسفند می فروختند و زنان و مردان ايشان بر دکان ها نشسته شراب می خوردند بی تحاشی(بدون حاشیه بدون مشکل) و از آن جا به شهر” اخلاط” رسيدم هيژدهم( 18) جمادی الاول و اين شهر سرحد مسلمانان و ارمنيان است و از برکری تا اينجا نوزده فرسنگ است و آن جا اميری بود او را نصرالدوله گفتندی عمرش زيادت از صد سال بود پسران بسيار داشت هر يکی را ولايتی داده بود و در اين شهر اخلاط به سه زبان سخن گويند تازی و پارسی و ارمنی و ظن من آن بود که اخلاط(مخلوط) بدين سبب نام آن شهر نهاده اند و معامله به پول باشد و رطل(واحدپول) ايشان سيصد درم باشد .

بيستم جمادی الاول از آن جا برفتم و به رباطی رسيدم برف و سرمايی عظيم بود و در صحرايی در پيش شهر مقداری راه چوبی به زمين فرو برده بودند تا مردم روز برف و د مه (در مه) بر هنجار آن چوب می روند . از آن جا به شهر بطليس رسيدم به دره ای در نهاده بود. آن جا عسل خريديم صد من به يک دينار برآمده بود به آن حساب که به ما بفروختند و گفتند در اين شهر کس باشد که او را در يک سال سيصد چهارصد خيک(مشک یا ظرف تولید شده از پوست گاو) عسل حاصل شود . و از آن جا برفتيم قلعه ای ديديم که آن را “قف انظر”  می گفتند . يعنی به ايست بنگر . از آن جا بگذشتم ، به جايی رسيدم که آن جا مسجدی بود می گفتند که اويس قرنی قدس الله روحه ساخته است . و در آن حد  مردم را ديدم که در کوه می گرديدند و چوبی چون درخت سرو می بريدند . پرسيدم که از اين چه می کنيد گفتند اين چوب را يک سر در آتش می کنيم و از ديگر سر آن قطران بيرون می آيد همه در چاه جمع می کنيم و از آن چاه در ظروف می کنيم و به اطراف می بريم . و اين ولايت ها که بعد از “اخلاط” ذکر کرده شد و اينجا مختصر کرديم از حساب ميافارقين(نزدیک دیاربکر) باشد .

9 شهر ارزن***

از آن جا به شهر ارزن شديم شهری آبادان و نيکو بود با آب روان وبساتين(بوستان ها) و اشجار (درخت ها ) و بازارهای نيک و در آن جا به ميارفاتين از اين راه که ما آمديم پانصد و پنجاه و دو فرسنگ بود و روز آدينه بيست و ششم جمادی الاول سال 438 ق و در اين وقت برگ درخت ها هنوز سبز بود . پاره ای عظيم بود ا ز سنگ سفيد برشده هر سنگی مقدار پانصد من .

و به هر پنجاه گزی برجی عظيم ساخته هم از اين سنگ سفيد که گفته شد . و سرباره همه کنگره ها بر نهاده چنان که گويی امروز استاد دست ازش باز داشته است . و اين شهر را يک در است از سوی مغرب و درگاهی عظيم برکشيده است به طارقی سنگين و دری آهنين بی چوب بر آن جا ترکيب کرده . و مسجد آدينه ای دارد که اگر صفت آن کرده شود به تطويل(طولانی) انجامد . هرچند صاحب کتاب شرحی هرچه تمام تر نوشته است و گفته که متوضای(وضو خانه) که در آن مسجد ساخته اند چهل حجره در پيش است و دو جوی آب بزرگ می گردد در همه خانه ها يکی ظاهر استعمال را و ديگر تحت الارض پنهان که ثقل(سنگین بزرگ) می برد و چاه ها پاک می گرداند .

و بيرون ازاين شهرستان در ربض کاروانسراها و بازارهاست و گرمابه ها و مسجد جامع ديگری است که روز آدينه آن جا هم نماز (جمعه) کنند . و از سوی شمال سوری ديگر است که آن را محدثه گويند هم شهری است با بازار و مسجد جامع و حمامات(گرمابه ها) همه ترتيبی ، و سلطان ولايت را خطبه چنين کنند:

الامير الاعظم عزالاسلام سعدالدين نصرالدوله و شرف الملة ابونصر احمد”  مردی صدساله و گفتند که هست . و رطل (ظرف پیمانه. واحدسنجش)  آن جا چهارصد و هشتاد درم سنگ باشد . اين امير شهری ساخته است برچهارفرسنگ ميافارقين و آن را نصريه نام کرده اند .

10 ***آمد

و از آمد تا ميافارقين نه فرسنگ است .ششم روز از دی ماه قديم به شهر آمد رسيديم . بنياد شهر بر سنگی يک لخت نهاده . وطول شهر به مساحت دو هزار گام باشد و عرض هم چندين . و گرد او سوری کشيده است از سنگ سياه که خشت ها بريده است از صد منی تا يک هزار منی و بيش تر اين سنگ ها چنان به يکديگر پيوسته است که هيچ گل و گچ در ميان آن نيست . بالای ديوار بيست ارش ارتفاع دارد و پهنای ديوار ده ارش . به هر صد گز برجی ساخته که نيمه دايره آن هشتاد گز باشد و کنگره او هم از اين سنگ .

و از اندرون شهر در بسيار جای نردبان های سنگين بسته است که بر سر باور تواند شد . و بر سر هر برجی جنگ گاهی ساخته . و چهار دروازه بر اين شهرستان است همه آهن بی چوب هر يکی روی به جهتی از عالم .شرقی را باب(دروازه) الدجله گويند غربی را باب الروم .شمالی را باب الارمن و جنوبی را باب التل.

و بيرون اين سوُر(دیواربلند) سور ديگر است هم از اين سنگ بالای آن ده گز.و همه ی سرهای ديوار کنگره و از اندرون کنگره ممری ساخته چنان که با سلاح تمام مرد بگذرد و بايستد وجنگ کند به آسانی .و اين سور بيرون را نيز دروازه های آهنين برنشانده اند مخالف دروازه های اندرونی چنان که چون از دروازه های سوُر اول در روند مبلغی(مقداری) در فصيل(دیوار کوتاه) ببايد رفت تا به دروازه ی سوُر دوم رسند و فراخی فصيل(پهنای دیوار کوتاه) پانزده گز باشد . و اندر ميان شهر چشمه ای است که از سنگ خاره بيرون می آيد مقدار پنج آسيا گرد , آبی به غايت خوش و هيچ کس نداند که از کجا می آيد .و در آن شهر اشجار و بساتين است که از آن آب ساخته اند .

و امير وحاکم آن شهر پسر آن نصر الدوله است که ذکر رفت .و من فراوان شهر ها و قلعه ها ديدم در اطراف عالم در بلاد عرب و عجم(فارس) و هند و ترک مثل شهر” آمد” هيچ جا نديدم که بر روی زمين چنان باشد و نه نيز از کسی شنيدم که گفت چنان جای ديگر ديده ام . و مسجد جامع هم از اين سنگ سياه است چنان که از آن راست و محکم تر نتواند ديد . و درميان جامع دويست و اند ستون سنگين برداشته اند هر ستونی يکپارچه سنگ و بر ستون ها طاق زده است همه از سنگ و بر سر طاق ها باز ستون ها زده است کوتاه تر از آن .و صفی ديگر طاق زده بر سر آن طاق های بزرگ .و همه بام های اين مسجد به خر پشته پوشيده همه تجارت ونقارب و منقوش و مدهون(روغنکاری و نقاشی) کرده است. و اندر ساحت(محوطه وسط) مسجد سنگی بزرگ نهاده است و حوضی سنگين مدور عظيم بزرگ بر سر آن نهاده است و ارتفاعش قامت مردی و دور دائره آن دو گز و نايژه ای برنجين از ميان حوض بر آمده که آبی صافی به فواره از آن بيرون می آيد چنان که مدخل و مخرج آن آب پيدا نيست .و متوضای(وضوخانه) عظيم بزرگ و چنان نيکو ساخته است که به از آن نباشد الا که سنگ آمد که عمارت کرده اند همه سياه است و از آن ميافارقين سپيد و نزديک مسجد کليسايی است عظيم به تکلف هم از سنگ ساخته و زمين کليسيا مرخم کرده به نقش ها .و درين کليسيا بر طارم آن که جای عبادت ترسايان(مسیحیان) است دری آهنين مشبک(سوراخ سوراخ) ديدم که هيچ جای آن دری نديده بودم .و از شهر” آمد” تا حران دو راه است يکی را هيچ آبادانی نيست و آن چهل فرسنگ است .و بر راهی ديگر آبادانی و ديه های بسيار است و بيش تراهل آن نصاری باشد و آن شصت فرسنگ باشد .ما با کاروان به راه آبادانی شديم .صحرايی به غايت هموار بود الا آن که چندان سنگ بود که ستور البته هيچ گام بی سنگ ننهادی .روز آدينه بيست و پنجم جمادی الآخر سال 438 به حران رسيديم دوم آذرماه قديم هوای آن جا در آن وقت چنان بود که هوای خراسان در نوروز. از آن جا برفتيم به شهری رسيديم که قرول نام آن بود .جوانمردی ما را به خانه خود مهمان کرد .چون در خانه ی وی در آمديم عربی بدوی در آمد نزديک من آمد شصت ساله بوده باشد و گفت قران به من بياموز. قل اعوذ برب الناس او را تلقين می کردم(یاد می دادم)  و او با من می خواند چون من گفتم من الجنه و الناس گفت ارايت الناس نيز بگويم من گفتم که آن سوره بيش از اين نيست .پس گفت آن سوره نقاله الحطب کدام است و نمی دانست که اندر سوره تبت حماله الحلب گفته است نه نقاله الحطب و آن شب چندان که با وی بازگفتم سوره قل اعوذ برب ياد نتوانست گرفتن ,مردی عرب شصت ساله !.

11شام روم شرقی(سوریه)******

شنبه دوم رجب 438 به سروج آمديم و دوم از فرات بگذشتيم و به منبج رسيديم .و آن نخستين شهری است از شهرهای شام ,اول بهمن ماه قديم بود و هوای آن جا عظيم خوش بود .هيچ عمارت از بيرون شهر نبود و از آن جا به شهر حلب رفتم .از ميافارقين تا حلب صد فرسنگ باشد .حلب(آلپو) را شهر نيکو ديدم باره ای عظيم دارد ارتفاعش بيست و پنج ارش قياس کردم و قلعه ای عظيم همه بر سنگ نهاده به قياس چند بلخ باشد همه آبادان و بناها بر سر هم نهاده .و آن شهر باجگاه(گمرک) است ميان بلاد شام و روم و ديار بکر و مصر و عراق .و از اين همه بلاد تجار و بازرگانان آن جا روند .چهار دروازه دارد باب اليهود , با ب الله , با ب الجنان , باب انطاکيه(شهر رومی باستانی امروزه در ترکیه قرار دارد) و سنگ بازار آن جا رطل ظاهری چهار صد و هشتاد درم باشد و از آن جا چون سوی جنوب روند بيست فرسنگ حما باشد و بعد از آن حمص و تا دمشق پنجاه فرسنگ باشد از حلب و از حلب تا انطاکيه دوازده فرسنگ باشد و به شهر طرابلس همين قدر و گويند تا قسطنطنيه(استانبول) دويست فرسنگ باشد . يازدهم رجب از شهر حلب بيرون آمديم به سه فرسنگ ديهی بود جند قنسرين(شهر باستانی در منطقه حلب سوریه) می گفتند. و ديگر روز چون شش فرسنگ شديم به شهر سرمين رسيديم بارو نداشت .شش فرسنگ ديگر شديم معره النعمان بود باره ای سنگين داشت شهری آبادان و بر در شهر اسطوانه ای سنگين ديدم چيزی در آن نوشته بود به خطی ديگر از تازی(غیر از عربی) . از يکی پرسيدم که اين چه چيز است گفت طلسم کژدمی است که هرگز عقرب در اين شهر نباشد و نيايد و اگر از بيرون آورند و رها کنند بگريزد و در شهر نيايد .

بالای آن ستون ده ارش(آرنج تا نوک انگشت بزرگ) قياس کردم , و بازارهای او بسيار معمور(آّباد) ديدم و مسجد آدينه شهر بر بلندی نهاده است در ميان شهر که از هر جانب که خواهند به مسجد در شوند سيزده درجه بر بالا بايد شد و کشاورزی ايشان همه گندم است و بسيار است و درخت انجير و زيتون و پسته و بادام و انگور فراوان است .

ابوالعلاء معری*******12

و آب شهر از باران و چاه باشد در آن مردی بود که ابوالعلاء معری می گفتند نابينا بود و رئیس شهر او بود .

نعمتی بسيار داشت و بندگان و کارگران فراوان و خود همه شهر او را چون بندگان بودند و خود طريق زهد پيش گرفته بود گليمی پوشيده و در خانه نشسته بود . نيم من نان جوين را تبه کرده که جز آن هيچ نخورد و من اين معنی شنيدم که در سرای باز نهاده است و نواب و ملازمان او کار شهر می سازند مگر به کليات که رجوعی به او کنند و وی نعمت خويش از هيچ کس دريغ ندارد و خود صائم الليل(روزه دار ) باشد و به هيچ شغل دنيا مشغول نشود , و اين مرد در شعر وادب به درجه ای است که افاضل شام و مغرب و عراق مقرند که در اين عصر کسی به پايه ی او نبوده است و نيست , و کتابی ساخته است آن را الفصول و الغايات نام نهاده و سخن ها آورده است مرموز و مثل ها به الفاظ فصيح و عجيب که مردم بر آن واقف نمی شوند مگر بر بعضی اندک و آن کسی نيز که بر وی خواند ,چنان او را تهمت کردند که تو اين کتاب را به معارضه ی قرآن کرده ای .و پيوسته زيادت از دويست کس از اطراف آمده باشند و پيش او ادب و شعر خوانند و شنيدم که او را زيادت ازصد هزار بيت شعر باشد , کسی از وی پرسيد که ايزد تبارک و تعالی اين همه مال ومنال تو را داده است چه سبب است که مردم را می دهی و خويشتن نمی خوری .جواب داد که مرا بيش از اين نيست که می خورم و چون من آن جا رسيدم اين مرد هنوز در حيات بود

شهر حما******13

پانزدهم رجب 438 از آن جا به کويمات شديم.و از آن جا به شهر حما شديم شهری خوش آبادان بر لب آب غاصی و اين آب را از آن سبب عاصی گويند که به جانب روم می رود .يعنی چون از بلاد اسلام به بلاد کفر می رود عاصی است و بر آب دولاب های(دوُل آب) بسيار ساخته اند .پس از آن جا راه دو می شود يکی به جانب ساحل و آن غربی شام است و يکی جنوبی به دمشق می رود .ما به را ه ساحل رفتيم .در کوه چشمه ای ديدم که گفتند هر سال چون نيمه شعبان بگذرد آب جاری شود از آن جا و سه روز روان باشد و بعد از سه روز يک قطره نيايد تا سال ديگر .مردم بسيار آن جا به زيارت روند و تقرب جويند و به خداوند سبحانه و تعالی و عمارت و حوض ها ساخته اند آن جا چون از آن جا گذشتيم به صحرايی رسيديم که همه نرگس بود شکفته چنان که تمامت آن صحرا سپيد می نمود از بسياری نرگس ها .

از آن جا برفتيم به شهری رسيديم که آن را عرقه می گفتند .چون از عرق دو فرسنگ بگذشتيم به لب دريا رسيديم و برساحل دريا روی از سوی جنوب پنج فرسنگ برفتيم به شهر طرابلس رسيديم و از حلب تا طرابلس چهل فرسنگ بود بدين را ه که ما نرفتيم .روز شنبه پنجم شعبان آن جا رسيديم .حوالی شهر همه کشاورزی و بساتين(بوستان ها) و اشجار بود و نيشکر بسيار بود , و درختان نارنج و ترنج و موز و ليمو و خرما و شيره نيشکر در آن وقت می گرفتند .شهر طرابلس چنان ساخته اند که سه جانب او با آب درياست که چون آب دريا موج زند مبلغی بر باروی شهر بر رود چنان که يک جانب که با خشک دارد کنده ای عظيم کرده اند و در آهنين محکم بر آن نهاده اند . جانب شرقی بارو از سنگ تراشيده است و کنگره ها و مقاتلات همچنين . و اراده ها بر سر ديوار نهاده . خوف ايشان از طرف روم باشد که به کشتی ها قصد آن جا کنند . و مساحت شهر هزار ارش است در هزار ارش تيمه چهار و پنج طبقه و شش نيز هم هست و کوچه ها و بازهار ها نيکو پاکيزه که گويی هر يکی قصری است آراسته و هر طعام و ميوه و ماکول که در عجم (ایران) ديده بودم همه آن جا موجود بود بل به صد درجه بيش تر . و در ميان شهر مسجدی آدينه عظيم پاکيزه و نيکو آراسته و حصين ، و در ساحت مسجد قبه ای بزرگ ساخته و در زير قبه حوضی است از رخام و در ميانش فواره برنجين و در بازار مشرعه ای ساخته است که به پنج نايژه آب بسيار بيرون می آيد که مردم برمی گيرند و فاضل بر زمين می گذرد و به دريا می رود ، و گفتند که بيست هزار مرد در اين شهر است ، و سواد و روستاق های بسيار دارد ، و آن جا کاغذ نيکو سازند مثل کاغذ نيکو سازند مثل کاغذ سمرقندی بل بهتر ، و اين شهر تعلق به سلطان مصر داشت ، گفتند سبب آن که وقتی لشکری از کافر روم آمده بود و اين مسلمانان به آن لشکر جنگ کردند و آن لشکر را قهر کردند سلطان مصر خراج از آن شهر برداشت و هميشه لشکری از آن سلطان آن جا نشسته باشد و سالاری بر سر آن لشکر تا شهر را از دشمن نگاه دارند ، و باجگاهی است آن جا که کشتی های که از اطراف روم و فرنگ و اندلس و مغرب بيايد عشر به سلطان دهند ، و ارزاق لشکر از آن باشد ، و سلطان را آن جا کشتی ها باشد که به روم و سقيله و مغرب روند و تجارت کنند ، و مردم اين شهر همه شيعه باشند ، و شيعه به هر بلاد مساجد نيکو ساخته اند . در آن جا خانه ها ساخته بر مثال رباط ها اما کسی در آن جا مقام نمی کند و آن را مشهد خوانند و از بيرون شهر طرابلس هيچ خانه نيست مگر مشهد(آرامگاه) دو سه چنان که ذکر رفت . پس از اين شهر همچنان بر طرف دريا روی سوی جنوب . به يک فرسنگی حصاری ديدم که آن را قلمون می گفتند ، چشمه ای آب اندرون آن بود . از آن جا برفتم به شهر طرابرزن و از طرابلس تا آن جا پنج فرسنگ بود .

** شهر جبيل 14

نو از آن جا به شهر جبيل رسيديم و آن شهری است مثلث چنان که يک گوشه آن به درياست ، و گرد وی ديواری کشيده بسيار بلند و حصين ، و همه گرد شهر درختان خرما و ديگر درخت های گرمسيری . کودکی را ديدم گلی سرخ و يکی سپيد تازه در دست داشت و آن روز پنجم اسفندارمذ ماه قديم سال بر چهارصد و پانزده از تاريخ عجم . و از آن جا به شهر بيروت رسيديم .

طاقی سنگين ديدم چنان که راه به ميان آن طاق بيرون می رفت ، بالای آن طاق پنجاه گز تقديم کردم ، و از جوانب او تخته سنگ های سفيد برآورده چنان که هر سنگی از آن زيادت از هزار من بود ، و اين بنا را از خشت به مقداری بيست گز جهد در آغوش دو مرد گنجد ، و بر سر اين ستون ها طاق ها زده است به دو جانب همه از سنگ مهندم چنان که هيچ گچ و گل در اين ميان نيست ، و بعد از آن طاقی عظيم بر بالای آن طاق ها به ميانه راست ساخته اند به بالای پنجاه ارش ، و هر تخته سنگی را که در آن طاق بر نهاده است هر يکی را هشت ارش قياس کردم در طول و در عرض چهار ارش که هر يک از آن تخمينا هفت هزار من باشد فواطن همه سنگ ها را کنده کاری و نقاشی خوب کرده چنان که در چوب بدان نيکويی کم کنند ، و جز اين طاقی بنای ديگر نمانده است بدای حوالی . پرسيدم که اين چه جای است گفتند که شنيده ايم که اين در باغ فرعون بوده است و بس قديم است ، و همه صحرای آن ناحيت ستون های رخام است و سرستون ها و تن ستون ها همه رخام منقوش مدور و مربع و مسدس و مثمن(4 ظلعی – شش ظلعی و هشت ظلعی) و سنگ عظيم صلب که آهن بر آن کار نمی کند وبدان حوالی هيچ جای کوهی نه که گمان افتد که از آن جا بريده اند و سنگی ديگر همچو معجونی می نمود آن چنان که سنگ های ديگر مسخر آهن بود . و اندر نواحی شام پانصد هزار ستون يا سر ستون و تن بيش افتاده است که هيچ آفريده نداند که آن چه بوده است يا از کجا آورده اند .

*** شهر صيدا 15

پس از آن به شهر صيدا رسيديم هم بر لب دريا . نيشکر بسيار کشته بودند . و باره ای سنگين محکم دارد و سه دروازه و مسجد آدينه خوب با روحی تمام . همه مسجد حصيرهای منقش انداخته و بازاری نيکو آراسته چنان که چون آن بديدم گمان بردم که شهر را بياراستند قدوم سلطان را يا بشارتی رسيده است . چون پرسيدم گفتند رسم اين شهر هميشه چون باشد . و باغستان و اشجار آن چنان بود که گويی پادشاهی ساخته است به هوس ، و کوشکی در آن برآورده و بيش تر درخت ها پربار بود .

** شهر صور

چون از آن جا پنج فرسنگ بشديم به شهر صور رسيديم .شهری بود درکنار دريا سنجی بوده بود و آن جا آن شهر ساخته بود و چنان بود که باره شهرستان صد گز بيش بر زمين خشک نبود باقی اندر آب دريا بود و باره ای سنگين تراشيده و درزهای آن را به قير گرفته تا آب در نيايد ، و مساحت شهر هزار در هزار قياس کردم و نيمه پنج شش طبقه بر سر يک ديگر و فواره بسيار ساخته و بازارهای نيکو و نعمت فراوان . و اين شهر صور معروف است به مال و توانگری درميان شهر های ساحل شام ، و مردمانش بيش تر شيعه اند . و قاضی بود آن جا مردی سنی مذهب پسر ابوعقيل می گفتند مردی نيک و توانگر .و بر در شهر مشهدی راست کرده اند و آن جا بسيار فرش و طرح و قناديل و چراغدان های زرين و نقره گين نهاده ، و شهر بر بلندی است و آب شهر از کوه می آيد ، و بر در شهر طاق های سنگين ساخته اند و آب بر پشت آن طاق ها به شهر اندر آورده و در آن کوه دره ای است مقابل شهر که چون روی به مشرق بروند به هجده فرسنگ به شهر دمشق رسند .

*** شهرستان عکه 16

و چون ما از آن جا هفت فرسنگ برفتيم به شهرستان عکه رسيديم و آن جا مدينه عکا نويسند .شهر بر بلندی نهاده زمينی کج و باقی هموار و در همه ساحل که بلندی نباشد شهر نسازند از بيم غلبه آب دريا و خوف امواج که بر کرانه می زند . و مسجد آدينه در ميان شهر است و از همه شهر بلندتر است و اسطوانه ها همه رخام است . در دست راست قبله از بيرون قبر صالح پيغمبر عليه السلام . و ساحت مسجد بعضی فرش سنگ انداخته اند و بعضی ديگر سبزی کِشته ، و گنبد که آدم عليه السلام آن جا زراعت کرده بود و شهر را مساحت کردم درازی دو هزار ارش بود و پهنا پانصد ارش(250 متر) ، باره به غايت محکم و جانب غربی و جنوبی آن با درياست و بر جانب جنوب مينا(بندر) است ، و بيش تر شهر های ساحل را ميناست و آن چيزی است که جهت محافظت کشتی ها ساخته اند مانند اسطبل که پشت بر شهرستان دارد . و ديوارها بر لب آب دريا در آمده و درگاهی پنجاه گز بگذاشته بی ديوار الا آن که زنجيرها سست کنند تا به زير آب فرو روند و کشتی بر سر آن زنجير از آب بگذرد و باز زنجيرها بکشند تاکسی بيگانه قصد اين کشتی ها نتواند کرد .

و به دروازه شرقی بر دست چپ چشمه ای است که بيست وشش پايه فرو بايد شد تا به آب رسند و آن را عين البقر گويند و می گويند که آن چشمه را آدم عليه السلام پيدا کرده است و گاو خود را از آن جا آب داده و از آن سبب آن چشمه را عين البقر می گويند . و چون از اين شهرستان عکه سوی مشرق روند کوهی است که اندر آن مشاهد انبياست عليهم السلام پيدا کرده است و گاو خود را از آن جا آب داده و از آن سبب آن چشمه را عين البقر می گويند . و چون ازاين شهرستان عکه سوی مشرق روند کوهی است که اندر آن مشاهد انبياست عليهم السلام و اين موضع از راه برکنار است کسی را که به رمله رود .

مرا قصد افتادکه آن مزارهای متبرک را ببينم و برکات از حضرت ايزد تبارک و تعالی بجويم . مردمان عکه گفتند آن جا قومی مفسد در راه باشند که هر که را غريب بينند تعرض رسانند و اگر چيزی داشته باشد بستانند . من نفقه( وسایل) که داشتم در مسجد عکه نهادم و از شهر بيرون شدم از دروازه شرقی روز بيست و سيوم شعبان سال 438 اول روز زيارت قبر عک کردم که بای شهرستان او بوده است و او يکی از صالحان وبزرگان بوده و چون با من دليلی نبود که آن راه داند متحير می بودم ناگاه از فضل باری تبارک و تعالی همان روز مردی با من پيوست که او از آذربايجان بود و يک بار ديگر آن مزارت متبرکه را دريافته بود دوم کرت بدان عزيمت روی بدان جانب آورده بود .بدان موهبت شکر باری را تبارک و تعالی دو رکعت نماز بگذاردم و سجده شکر کردم که مرا توفيق می داد تا برعزمی که کرده بودم وفا می کردم

به ديهی رسيدم که آن را پروة می گفتند ، آن جا قبر عيش و شمعون عليها السلام را زيارت کردم و از آن جا به مغاک رسيدم که آن را دامون می گفتند ، آن جا نيز زيارت کردم که گفتند قبر ذوالکفل است عليه السلام و از آن جا به ديهی ديگر رسيدم که آن را اعبلين می گفتند و قبر هود عليه السلام آن جا بود زيارت آن دريافتم . اندرحظيره او درختی خرتوت بود و قبر عزيز النبی عليه السلام آن جا بود زيارت آن کردم و روی سوی جنوب برفتم به ديهی ديگر رسيدم که آن را حظيره می گفتند و بر جانب مغربی اين ديه دره ای بود و در آن دره چشمه آب بود پاکيزه که از سنگ ساخته و سقف سنگين در زده و دری کوچک بر آن جا نهاده چنان که مرد به دشواری در تواند رفتن و دو قبر نزديک يکديگر آن جا نهاده يکی از آن شعيب عليه السلام و ديگری از آن دخترش که زن موسی عليه السلام بود . مردم آن ديه آن مسجد و مزار را تعهد نيکو کنند از پاک داشتن و چراغ نهادن و غيره .و آن جا به ديهی شدم که آن را اربل می گفتند و بر جانب قبله آن ديه کوهی بود و اندر ميان آن کوه حظيره ای و اندر آن حظيره چهار گور نهاده بود از آن فرزندان يعقوب عليه السلام که برادران يوسف عليه السلام بودند ، و از آن جا برفتم تلی ديدم زير آن تل غاری بود که قبر مادر موسی عليه السلام در آن غار بود . زيارت آن جا دريافتم و از آن جا برفتم دره ای پيدا آمد به آخر آن دره دريايی به ديد(نظر) آمد کوچک و شهر طبريه بر کنار آن درياست .

طول آن دريا به قياس شش فرسنگ و عرض آن سه فرسنگ باشد و آب آن دريا خوش بامزه وشهر بر غربی درياست و همه آب های گرمابه های شهر و فضله آب ها بدان دريا می رود و مردم آن شهر و ولايت که برکنار آن درياست همه آب از اين دريا خورند ، و شنيدم که وقتی اميری بدين شهر آمده بود ، فرمود که راه آن پليدی ها و راه آب های چرکين که در آن جا بود بگشودند باز آب دريا خوش شد ، و اين شهر را ديوار ندارد و بناهای بسيار در ميان آب است و زمين دريا سنگ است و منظرها ساخته اند بر سر اسطوان های رخام که اسطوان ها در آب است ، و در آن دريا ماهی بسيار است ، و درميان شهر مسجد آدينه است و بر در مسجد چشمه ای است و بر سر آن چشمه گرمابه ای ساخته اند و آب چنان گرم است که تا به آب سرد نياميزند بر خود نتوان ريخت و گويند آن گرمابه سليمان بن داوود عليه السلام ساخته است و من در آن گرمابه رسيدم ، و اندر اين شهر طبريه مسجدی است که آن را مسجد ياسمن گويند با جانب غربی مسجدی پاکيزه در ميان مسجد دکانی بزرگ است و بر وی محراب ها ساخته و گرد بر گرد آن دکان درخت ياسمن نشانده که مسجد را به آن بازخوانند و رواقی است بر جانب مشرق قبر يوشع بن نون در آن جاست و در زير آن دکان قبر هفتاد پيغمبر است عليهم السلام که بنی اسراييل که بنی اسراييل ايشان را کشته اند ، و سوی جنوب شهر دريای لوط است و آن آب تلخ دارد يعنی دريای لوط بر کنار آن دريای لوط است اما هيچ اثری نمانده است .

از شخصی شنيدم که گفت در دريای تلخ که دريای لوط است چيزی می باشد مانند گاوی از کف دريا فراهم آمده سياه که صورت گو(گاو) دارد و به سنگ می ماند اما سخت نيست و مردم آن را برگيرند و پاره کنند و به شهرها و ولايت ها برند . هر پاره که از آن در زير درختی کنند . هرگز کرم در زير آن درخت نيفتد و در آن موضع بيخ (ریشه)درخت را زيان نرساند و بستان از کرم و حشرات زير زمين غمی نباشد و العهدة علی الراوی و گفت عطاران نيز بخرند و می گويند کرمی در داروها افتد و آن را نقره گويند دفع آن کند ، و در شهر طبريه حصير سازند که مصلی نمازی از آن است همان جا به پنج دينار مغربی بخرند ، و آن جا در جانب غربی کوهی است و بر آن کوهی است و بر آن کوه پاره ای سنگ خاره است به خط عبری بر آن جا نوشته اند که به وقت آن کتابت ثريا به سر حمل بود ، و کور ابی هريره آن جاست بيرون شهر در جانب قبله اما کسی آن جا به زيارت نتواند رفتن که مرمان آن جا شيعه باشند و چون کسی آن جا به زيارت رود کودکان غوغا و غلبه به سر آن کس برند و زحمت دهند و سنگ اندازند .

کفر کنه  حیفا ****** 17

از اين سبب من نتوانستم زيارت آن کردن ، چون از زيارت آن موضع بازگشتم به ديهی رسيدم که آن را کفر کنه می گفتند و جانب جنوب اين ديه پشته ای است و بر سر آن پشته صومعه ساخته اند نيکو و دری استوار بر آن جا نهاده و گور يونس النبی عليه السلام در آن جاست و بر در صومعه چاهی است و آبی خوش دارد ، چون آن زيارت دريافتم از آن جا با عکه آمدم و از آن جا تا عکه چهار فرسنگ بود و يک روز در عکه بوديم . بعد از آن از آن جا برفتيم و به ديهی رسيديم که آن را حيفا می گفتند و تا رسيدن بدين ديه در راه ريگ فراوان بود از آن که زرگران در عجم به کار دارند و ريگ مکی گويند ، و اين ديه حيفا بر لب درياست و آن جا نخلستان و اشجار بسيار دارند . آن جا کشتی سازان بودند و آن کشتی های دريای را آن جا جودی می گفتند . از آنجا جا به ديهی ديگر رفتيم به يک فرسنگی که آن را کنيسه می گفتند از آن جا راه از دريا بگرديد و به کوه در شد سوی مشرق و صحراها و سنگستان ها بود که وادی تماسيح(دره تمساح ها) می گفتند . چون فرنسگی دو برفتيم ديگر بار راه به کناردريا افتاد و آن جا استخوان حيوانات بحری بسيار ديديم که در ميان خاک و گل معجون شده بود و همچو سنگ شده از بس موج که بر آن کوفته بود .

قيساريه **** 18

و از آن جا به شهری رسيديم و آن را قيساريه خوانند و از عکه تا آن جا هفت فرسنگ بود شهری نيکو با آب روان و نخلستان و درختان نارنج و باروی حصين و دری آهنين و چشمه های آب روان در شهر مسجد آدينه ای نيکو چنان که چون در ساحت مسجد نشسته باشند تماشا و تفرج دريا کنند ، و خُمی رخامين آن جا بود که همچو سفال چينی آن را تنک کرده بودند چنان که صد من آب در آن گنجد ، روز شنبه سلخ(آخر) شعبان از آن جا برفتيم همه بر سر ريگ مکی برفتيم مقدار يک فرسنگ و ديگر باره درختان انجير و زيتون بسيار ديديم همه راه از کوه و صحرا ، چون چند فرسنگ برفتيم به شهری رسيديم که آن شهر را کفرسايا و کفر سلام می گفتند از اين شهر تا رمله سه فرسنگ بود و همه راه درختان بود چنان که ذکر کرده شد .

روز يکشنبه غُره(اول) رمضان به رمله رسيديم واز قيساريه تا رمله هشت فرسنگ بود و آن شهرستانی بزرگ است و باروی حصين(بلند و محکم) از سنگ و گچ دارد بلند و قوی و دروازهای آهنين برنهاده ، و از شهر تا لب دريا سه فرسنگ است ، و آب ايشان از باران باشد و اندر هر سرای حوض های بزرگ است که چون پر آب باشد هرکه خواهد گيرد و نيز دور مسجد آن جا را سيصد گام اندر دويست گام مساحت است ، بر پيش صفه نوشته بودند که پانزدهم محرم سال 425  اينجا زلزله ای بود قوی و بسيار عمارات خراب کرد اما کس را از مردم خللی نرسيد . در اين شهر رخام (سنگ.مرمر) بسيار است و بيش تر سراها و خان های مردم مرخم است به تکلف و نقش ترکيب کرده و رخام را به اره می برند که دندان ندارد و ريگ مکی در آن جا می کنند و اره می کشند بر طول عمودها نه برعرض چنانکه چوب از سنگلاخ الواح(لوح تخته) می سازند و انواع و الوان(رنگی) رخام ها آن جا ديدم از ملمع و سبز و سرخ و سياه و سفيد و همه لونی(رنگ) ، و آن جا نوعی زنجير است که به از آن هيچ جا نباشد و از آن جا به همه اطراف بلاد می برند ، و اين شهر رمله را به ولايت شام و مغرب فلسطين می گويند.  سيوم رمضان از رمله برفتيم به ديهی رسيديم که خاتون می گفتند ، و از آن جا به ديهی ديگر رفتيم که آن را قرية العنب می گفتند ، در راه سداب فراوان ديديم که خودروی بر کوه و صحرا رسته بود .

در اين ديه چشمه آب نيکو خوش ديديم که از سنگ بيرون می آمد و آن جا آخرها ساخته بودند و عمارت کرده  و از آن جا برفتيم روی بر بالا کرده تصور بود که بر کوهی می رويم که چون برديگر جانب فرو رويم شهر باشد چون مقداری بالا رفتيم صحرای عظيم در پيش آمد ، بعضی سنگلاخ و بعضی خاکناک .

بيت المقدس***19

بر سر کوه شهر بيت المقدس نهاده است و از طرابلس(درلبنان) که ساحل است تا بيت المقدس پنجاه و شش فرسنگ واز بلخ بيت المقدس هشتصد و هفتاد وشش فرسنگ است . خامس رمضان سال 438  در بيت المقدس شديم . يک سال شمسی بود که از خانه بيرون آمده بودم و مادام در سفر بوده که به هيچ جای مقامی و آسايشی تمام نيافته بوديم . بيت المقدس را اهل شام و آن طرف ها قدس گويند ، و از اهل آن ولايات کسی که به حج نتواند رفتن در همان موسم به قدس حاضر شود و به موقف بايستد و قربان عيد کند چنان که عادت است و سال باشد که زيادت از بيست هزار خلق در اوايل ماه ذی الحجه آن جا حاضر شوند و فرزندان برند و سنت(ختنه) کنند و از ديار روم و ديگر بقاع همه ترسايان و جهودان بسيار آن جا روند به زيارت کليسا و کنشت که آن جاست و کليسای بزرگ آن جا صفت(توصیف) کرده شود به جای خود .

سواد(اطراف) و رستاق بيت المقدس همه کوهستان همه کشاورزی و درخت زيتون و انجير و غيره تمامت بی آب است و نعمت های فراوان و ارزان باشد و کدخدايان باشند که هريک پنجاه هزارمن روغن زيتون در چاه ها و حوض ها پر کنند و از آن جا به اطراف عالم برند و گويند به زمين شام قحط نبوده است و از ثقات(آگاهان) شنيدم که پيغمبر را عليه السلام و الصلوة به خواب ديد يکی از بزرگان که گفتی يا پيغمبر خدا ما را در معيشت ياری کن . پيغمبر عليه السلام در جواب گفتی نان و زيت شام بر من .

اکنون صفت شهر بيت المقدس کنم .

بيت المقدس شهری است بر سر کوهی نهاده و آب نيست مگر از باران و به رستاق ها چشمه های آب است اما به شهر نيست چه شهر بر سنگ نهاده است و شهری است بزرگ که آن وقت که ديديم بيست هزار مرد دروی بودند و بازارهای نيکو و بناهای عالی و همه زمين شهر به تخته سنگ های فرش انداخته و هرکجا کوه بوده است و بلندی بريده اند و همواره کرده چنان که چون باران بارد همه زمين پاکيزه شسته ، در آن شهر صناع(فن آوران) بسيارند هر گروهی را رسته ای جدا باشد ، و جامع مشرقی است و باروی مشرقی شهر باروی جامع است چون از جامع بگذری صحرايی بزرگ است عظيم هموار و آن را ساهره گويند و گويند که دشت قيامت خواهد بود و حشر مردم آن جا خواهند کرد بدين سبب خلق بسيار از اطراف عالم بدانجا آمده اند و مقام ساخته تا در آن شهر وفات يابند و چون وعده حق سبحانه و تعالی در رسد به ميعادگاه حاضر باشند .خدايا در آن روز پناه بندگان تو باش و عفو تو آمين يا رب العالمين .

برکناره آن دشت مقبره ای است بزرگ وبسيار مواضع بزرگوار که مردم آن جا نماز کنند و دست به حاجات بردارند و ايزد سبحانه تعالی حاجات ايشان روا گرداند”

اللهم تقبل حاجاتنا و اغفر ذنوبنا سيئاتنا وارحمنا برحمتک يا ارحم الراحمين .

ميان جامع و اين دشت ساهره وادی ای است عظيم ژرف و در آن وادی(دره تنگه) که همچون خندق است بناهای بزرگ است بر نسق (روش)پيشينيان و گنبدی سنگين ديدم تراشيده و بر سر خانه ای نهاده که از آن عجب تر نباشد تا خود آن را چگونه از جای برداشته باشند و در افواه بود که آن خانه فرعون است و آن وادی جهنم . پرسيدم که اين لقب که بر اين موضع نهاده است ، گفتند به روزگار خالفت عمر خطاب رضی الله عنه بر آن دشت ساهره لشکرگاه بزد و چون بدان وادی نگريست گفت اين وادی جهنم است و مردم عوام چنين گويند هر کس که به سر آن وادی شود آواز دوزخيان شنود که صدا از آن جا برمی آيد . من آن جا شدم اما چيزی نشنيدم .

عين سلوان**** 20

و چون از شهر به سوی جنوب نيم فرسنگی بروند و به نشيبی فرو روند چشمه آب از سنگ بيرون می آيد آن را عين سلوان گويند . عمارات بسيار بر سر آن چشمه کرده اند و آب آن به ديهی می رود و آن جا عمارات بسيار کرده اند و بستان ها ساخته و گويند .

هر که بدان آب سر و تن بشويد رنج ها وبيماری های مزمن از و زائل شود و بر آن چشمه وقف ها بسيار کرده اند ، و بيت المقدس را بيمارستان نيک است و وقف بسيار دارد و خلق بسيار را دارو و شربت دهند و طبيبان باشند که از وقف مرسوم ستانند وو آن بيمارستان و مسجد آدينه برکنار وادی جهنم است ، و چون از سوی بيرون مسجد آن ديوار که با وادی است بنگرند صد ارش باشد به سنگ های عظيم آورده چنان که گل و گچ در ميان نيست و از اندرون مسجد همه سرديوارها راست است . و از برای سنگ صخره که آن جا بوده است مسجد هم آن جا بنا نهاده اند و اين سنگ صخره آن است که خدای عزوجل موسی عليه السلام را فرمود تا آن را قبله سازد و چون اين حکم بيامد و موسی آن را قبله کرد بسی نزيست و هم در آن زودی وفات کرد تا به روزگار سليمان عليه السلام که چون قبله صخره بود مسجد گرد صخره بساختند چنان که صخره در ميان مسجد بود و محراب خلق و تا عهد پيغمبر ما محمد مصطفی عليه الصلوة و السلام هم آن قبله می دانستند و نماز را روی بدان جانب کردند تا آن گاه که ايزد تبارک و تعالی فرمود که قبله خانه کعبه باشد و صفت آن به جای خود بيايد . می خواستم تا مساحت اين مسجد بکنم .گفتم اول هيات و وضع آن نيکو بدانم و ببينم بعد از آن مساحت کنم . مدت ها د رآن مسجد می گشتم و نظاره(نگر) می کردم پس در جانب شمالی که نزديک قبه يعقوب عليه السلام است بر طاقی نوشته ديدم در سنگ که طول اين مسجد هفتصد و چهار ارش است .

و عرض صد و پنجاه و پنج ارش به گز مَلِک و گز ملک آن است که به خراسان آن گز را شايگان(شاهانه) گويند و آن يک ارش و نيم باشد چيزکی کم تر . زمين مسجد فرش سنگ است و درزها به ارزير گرفته و مسجد شرقی شهر و بازار است که چون از بازار به مسجد روند روی به مشرق باشد درگاهی عظيم نيکو مقدا رسی گز ارتفاع در بيست گز عرض اندام داده برآورده اند و دو جناح باز بريده درگاه و روی جناح و ايوان درگاه منقش کرده همه به ميناهای ملون(رنگی) که در گچ نشانده بر نقشی که خواسته اند چنان که چشم از ديدن آن خيره ماند و کتابتی همچنين به نقش مينا بر آن درگاه ساخته اند و لقب سلطان مصر بر آن جا نوشته که چون آفتاب بر آن جا افتد شعاع آن چنان باشد که عقل در آن متحير شود و گنبدی بس بزرگ بر سر اين درگاه ساخته از سنگ منهدم و دو در تکلف ساخته روی درها به برنج دمشقی که گويی زر طلاست .

زر کوفته و نقش های بسيار در آن کرده هر يک پانزده گز بالا و هشت گز پهنا و اين در را باب عليه السلام گويند . چون از اين در در روند بر دست راست دو رواق است بزرگ هر يک بيست و نه ستون رخام دارد با سرستون ها ونعل های مرخم ملون ، درزها به ارزير گرفته . بر سر ستون ها طارق ها از سنگ زده بی گل و گچ بر سر هم نهاده چنان که هر طاقی چهار پنج سنگ بيش نباشد و اين رواق ها کشيده است تا نزديک مقصوره ، و چون از در در روند بر دست چپ که آن شمال است رواقی دراز کشيده است شصت و چهارطاق همه بر سر ستون های رخام ، و دری ديگر است هم بر اين ديوار که آن را باب السقر گويند ، و درازی مسجد از شمال به جنوب است تا چون مقصوره از آن باز بريده است ساحت مربع آمده که قبله در جنوب افتاده است ، و از جانب شمال دو در ديگر است در پهلوی يکديگر هر يک هفت گز عرض در دوازده گز ارتفاع و اين در را باب الاسباط گويند ، و چون ازين در بگذری هم بر پهنای مسجد که سوی مشرق می رود باز در گاهی عظيم بزرگ است و سه در پهلوی هم بر آن جاست همان مقدار که باب الاسباط است و همه را به آهن و برنج تکلفات کرده چنان که از آن نيکوتر کم باشد و اين در را باب الابواب گويند از آن سبب که مواضع ديگر درها جفت جفت است مگر اين سه در است و ميان آن دو درگاه که بر جانب شمال است .

در اين رواق که طاق های آن بر پيلپای(ستون عمودی) هاست قبه ای است و اين را به ستون های مرتفع برداشته و آن را به قنديل و مسرج ها(سراج= چراغ) بياراسته و آن را قبه يعقوب عليه السلام گويند و آن جای نماز او بوده است و بر پهنای مسجد رواقی است و بر آن ديوار دری است بيرون آن در دو دريوزه صوفيان است و آن جا جاهای نماز و محراب های نيکو ساخته و خلق از متصوفه هميشه آن جا مجاور باشند و نماز همان جا کنند الا روز آدينه به مسجد درآيند که آواز تکبير به ايشان برسد . و بر رکن شمالی مسجد رواقی نيکوست و قبه ای بزرگ نيکو و بر قبه نوشته است که هذا محراب زکريا النبی عليه السلام و گويند او اين جا نماز کردی پيوسته ، و بر ديوار شرقی در ميان جای مسجد درگاهی عظيم است به تکلف ساخته اند از سنگ منهدم که گويی از سنگ يکپاره تراشيده اند به بالای پنجاه گز و پهنای سی گز و نقاشی و نقاری کرده و ده در نيکو بر آن درگاه نهاده چنان که ميان هر دو در به يک پايه بيش نيست و بر درها تکلف بسيار کرده از آهن و برنج دمشق و حلقه ها و ميخ ها بر آن زده و گويند اين درگاه را سليمان بن داود عليه السلام ساخته است از بهر پدرش و چون به درگاه در روند روی سوی مشرق از آن دو در آنچه بر دست راست باب الرحمه گويند و ديگر را باب التوبه و گويند اين در است که ايزد سبحانه و تعالی توبه داود عليه السلام آن جا نپذيرفت و بر اين درگاه مسجدی است نغز وقتی چنان بوده که دهليزی و دهليز را مسجد ساخته اند و آن را به انواع فرش ها بياراسته و خدام آن جداگانه باشد و مردم بسيار آن جا روند و نماز کنند و تقرب جويند به خدای تبارک و تعالی بدان که آن جا توبه داود عليه السلام قبول افتاده همه خلق اميد دارند و از معصيت بازگردند و گويند داود عليه السلام پای از عتبه در اندرون نهاده بود که وحی آمد به بشارت که ايزد سبحانه و تعالی توبه او پذيرفت او همان جا مقام کرد و به طاعت مشغول شد و من که ناصرم در آن مقام نماز کردم و از خدای سبحانه و تعالی توفيق طاعت و تبرا از معصيت طلبيدم خدای سبحانه و تعالی همه بندگان را توفيق آنچه رضای او در آن است روزی کناد و از معصيت توبه دهاد به حق محمد و آله طاهرين.وبر ديوار شرقی چون به گوشه رسد که جنوبی است و قبله بر ضلع جنوبی است و پيش ديوار شمالی مسجدی است سرداب که به درجه های بسيار فرو بايد شدن و آن بيست گز در پانزده باشد و سقف سنگين بر ستون های رخام

و مهد (زادگاه)عيسی آن جا نهاده است و آن مهد سنگين است و بزرگ چنان که مردم در آن جا نماز کنند و من در آن جا نماز کردم و آن را در زمين سخت کرده اند چنان که نجنبيد و آن مهدی است که عيسی به طفوليت در آن جا بود و با مردم سخن می گفت و مهد در اين مسجد به جای محراب نهاده اند و محراب مريم عليها السلام در اين مسجد است بر جانب مشرق و محرابی ديگر از آن زکريا عليه السلام در اين جاست و آيات قرآن که در حق زکريا و مريم آمده است نيز بر آن محراب ها نوشته اند و گويند مولد عيسی عليه السلام در اين مسجد بوده . سنگی از اين ستون ها نشان دو انگشت دارد که گويی کسی به دو انگشت آن را گرفته است . گويند به وقت وضع حمل مريم آن دو ستون را به دو انگشت گرفته بود و اين مسجد معروف است به مهد عيسی عليه السلام و قنديل های بسيار برنجين و نقره گين آويخته چنان که همه شب ها سوزد . و چون از در اين مسجد بگذری هم بر ديوار شرقی چون به گوشه مسجد بزرگ رسند مسجدی ديگر است عظيم نيکو دوباره بزرگ تر از مسجد مهد عيسی و آن را مسجد الاقصی گويند . و آن است که خدای عزوجل مصطفی را صلی الله عليه و سلم شب معراج از مکه آن جا آورد و از آن جا به آسمان شد چنان که در قرآن آن را ياد کرده است سبحان الذی اسری بعبده ليلا من المسجدالحرام الی المسجدالاقصی الآيه و آن جا را عمارتی به تکلف کرده اند و فرش های پاکيزه افکنده و خادمان جداگانه ايستاده هميشه خدمت آن را کنند .

و چون به ديوار جنوبی بازگردی از آن گوشه مقدار دويست گز پوشش نيست و ساحت است و پوشش مسجد بزرگ که مقصوره د راوست بر ديوار جنوبی است و غربی . اين پوشش را چهارصد و بيست ارش طول است در صدو پنجاه ارش عرض ودويست و هشتاد ستون رخامی است وبر سر استوانه ها طاقی از سنگ درزده و همه ميآن دو ستون شش گز است همه فرش رخام ملون انداخته و درزها را به ارزير گرفته و مقصوره بر وسط ديوار جنوبی است بسيار بزرگ چنان که شانزده ستون در آن جاست . و قبه ای نيز عظيم بزرگ منقش به مينا چنان که صفت کرده آمد و در آن جا حصيرهايی مغربی انداخته و قنديل ها و مسرج ها جداجدا به سلسله ها آويخته است . و محرابی بزرگ ساخته اند همه منقش به مينا و دو جانب محراب دو عمود رخام است به رنگ عقيق سرخ ، و تمامت ازاره مقصوره رخام های ملون و بر دست راست محراب معاويه است ، و بر دست چپ محراب عمر است رضی الله عنه ، و سقف اين مسجد به چوب پوشيده است منقش و متکلف و بر ديوار مقصوره که با جانب ساحت است پانزده درگاه است ، د رهای به تکلف(بسختی) بر آن جا نهاده هر يک ده گز علو در شش گز عرض ، ده از آن جمله بر آن ديوار که چهارصد و بيست گز است ، و پنج بر آنکه صد و پنجاه گز است ، و از جمله آن درها يکی برنجی بيش از حدبه تکلف(هزینه) و نيکويی ساخته اند چنان که گويی زرين است به سيم سوخته نقش کرده و نام مامون خليفه بر آن جاست ، گويند مامون از بغداد فرستاده است و چون همه درها باز کنند اندرون مسجد چنان روشن شود که گويی ساحت بی سقف است اما وقتی که باد و باران باشد و درها باز نکنند روشنی از روزن ها باشد . و بر چهار جانب اين پوشش از آن شهری از شهرهای شام و عراق صندوق هاست و مجاوران نشسته چنان که اندر مسجد حرام است به مکه شرفه االله تعالی .

و ازبيرون پوشش بر ديوار بزرگ که ذکر رفت رواقی(راهرو سقف دار) است به چهل و دو طاق و همه ستون هاش از رخام ملون(رنگی) . و اين رواق با رواق مغربی پيوسته و در اندرون پوشش حوضی در زمين است که چون سر نهاده باشد زمين مستوری باشد جهت آب تا چون باران آيد در آن جا رود ، و بر ديوار جنوبی دری است و آن جا متواضع است و آب که اگر کسی محتاج وضو شود در آن جا رود وتجديد وضو کند چه اگر از مسجد بيرون شود به نماز نرسد و نماز فوت شود از بزرگی مسجد. و همه پشت بام ها به ارزير اندوده باشد ، و در زمين مسجد حوض ها و آبگيرها بسيار است در زمين بريده چه مسجد به يک بار بر سر سنگ است چنان که هر چند باران ببارد هيچ آب بدان فرود آيد ، و حوض های سنگين در زير ناودان ها نهاده سوراخی در زير آن که آب از آن سوراخ به مجری رود و به حوض رسد ملوث ناشده و آسيب به وی نرسيده .

و در سه فرسنگی شهر آبگيری ديدم عظيم که آب ها که از کوه فرود آيد در آن جا جمع شود و آن را راه ساختند که به جامع شهر رود ، و در همه شهر فراخی آب در جامع باشد ، اما در همه سراها حوض های آب باشد از آب باران که آن جا جز باران نيست و هرکس آب بام خود گيرد . و گرمابه هاو هر چه باشد همه آب باران باشد ، و اين حوض ها که در جامع است هرگز محتاج عمارت نباشد که سنگ خاره است ، و اگر شقی (شکاف) يا سوراخی بوده باشد چنان محکم کرده اند که هرگز خراب نشود ، و چنين گفته اند که اين را سليمان عليه السلام کرده است ، و سر حوض ها چنان است که چون تنوری و سرچاهی سنگين است برسر هر حوضی تا هيچ چيز در آن نيفتد ، و آب می دود چنان که هوا صافی شود و اثر نماند هنوز قطرات باران همی چکد . گفتم که شهر بيت المقدس بر سر کوهی است و زمين هموار نيست اما مسجد را زمين هموار و مستوی است ، و از بيرون مسجد به نسبت مواضع هر کجا نشيب(شیبدار گود) است ديوار مسجد بلند تر است از آن که پی بر زمين نشيب نهاده اند و هرکجا فراز است ديوار کوتاه تر است ، پس بدان موضع که شهر و محل ها درنشيب است مسجد را درهاست که همچنان که نقب باشد بريده اند و به ساحت مسجد بيرون آورده و از آن درها يکی را باب النبی عليه الصلوة و السلام گويند و اين در از جانب قبله يعنی جنوب است ، و اين را چنان ساخته اند که ده گز پهنا دارد و ارتفاع به نسبت درجات جايی پنج گز علو دارد يعنی سقف اين ممر(محل عبور) در جاها بيست گز علو(بالاتر) است ، و بر پشت آن پوشش مسجد است و آن ممر چنان محکم است که بنايی بدان عظمی بر پشت آن ساخته اند و در او هيچ اثر نکرده ، و در آن جا سنگ ها به کار برده اند که عقل قبول نکند که قوت بشری بدان رسد که آن سنگ را نقل و تحويل کند ، و می گويند آن عمارت سليمان بن داود عليه السلام کرده است ، و پيغمبر ما عليه الصلوات و السلام در شب معراج از آن رهگذر در مسجد آمد و اين باب بر جانب راه مکه است .

و به نزديک در بر ديوار به اندازه سپری بزرگ بر سنگ نقشی است ، گويند که حمزه بن عبدالمطلب عم رسول عليه السلام آن جا نشسته است سپری بر دوش بسته پشت بر آن ديوار نهاده و آن نقش سپر اوست . و بر اين در مسجد که اين ممر ساخته اند دری به دو مصراع بر آن جا نشانده ، ديوار مسجد از بيرون قريب پنجاه گز ارتفاع دارد و غرض از ساختن اين در آن بوده است تا مردم از آن محله را که اين ضلع مسجد با آن جاست به محله ديگر نبايد شد چون درخواهند رفت .

و بر در مسجد ازدست راست سنگی در ديوار است بالای آن پانزده ارش(از خمیدگی تا نوک انگشت دست) و چهار ارش عرض همچنين دراين مسجد از اين بزرگ تر هيچ سنگی نيست اما سنگ های چهار گز و پنج گز بسيار است که بر ديوار نهاده اند از زمين به سی و چهل گز بلندی . و د ر پهنای مسجد دری است مشرقی که آن را باب العين گويند که چون از اين در بيرون روند و به نشيبی فرو روند آن جا چشمه سلوان است . و دری ديگر است همچنين در زمين برده که آن را باب الحطة گويند ، و چنين گويند که اين در آن است که خدای عزوجل بنی اسراييل را بدين در فرمود در رفتن به مسجد قوله تعالی:” ادخلوالباب سجدا و قولوا حطة نغفرلکم خطاياکم و سنزيد المحسنين” و دری ديگر است و آن را باب السکينه گويند .و در دهليز آن مسجدی است با محراب های بسيار و در اولش بسته است که کسی در نتوان شد ، گويند تابوت سکينه که ايزد تبارک و تعالی در قرآن ياد کرده است آن جا نهاده است که فرشتگان برگرفتندی . و جمله درهای بيت المقدس زير و بالای نه در است که صفت کرده ام . صفت دکان که ميان ساحت(میدان) جامع است و سنگ صخره که پيش از ظهور اسلام آن قبله بوده است . بر ميان آن دکانی نهاده است و آن دکان از بهر آن کرده اند که صخره بلند بوده است و نتوانسته که آن را به پوشش درآورند . اين دکان اساس نهاده اند سيصد و سی ارش در سيصد ارش ارتفاع آن دوازده گز ، صحن آن هموار نيکو به سنگ رخام و ديوار هاش همچنين . درزهای آن به ارزير گرفته و چهارسوی آن به تخته سنگ های رخام همچون حظيره کرده و اين دکان چنان است که جز بدان راه ها که به جهت آن ساخته اند به هيچ جای ديگر بر آن جا نتوان شد . و چون بر دکان روند بر بام مسجد مشرف باشند .

و حوضی در ميان اين دکان در زير زمين ساخته اند که همه باران ها که بر آن جا به مجراها در اين حوض رود و آب اين حوض از همه آب ها که در اين مسجد است پاکيزه تر است . و چهار قبه در اين دکان است از همه بزرگ تر قبه صخره است که آن قبله بوده است .

****** صفت(ویژگی) قبه صخره :21

بنای مسجد چنان نهاده است که دکان به ميان ساحت آمده ، و قبه صخره به ميان دکان و صخره به ميان قبه . و اين خانه ای است مثمن(هشت ظلعی) راست چنان که هر ضلعی از اين هشتگانه سی و سه ارش است و چهار بر چهار جانب آن نهاده يعنی مشرقی و مغربی و شمالی و جنوبی و ميان هر دو در ضلعی است ، و همه ديوار به سنگ تراشيده کرده اند مقدار بيست ارش ، و صخره را به مقدار صد گز دور باشد و نه شکلی راست دارد يعنی مربع يا مدور بل سنگی نامناسب اندام است چنان که سنگ های کوهی ، و به چهار جانب صخره چهار ستون بنا کرده اند مربع به بالای ديوار خانه مذکور ، و ميا ن هر دوستون از چهارگانه جفتی اسطوانه رخام قايم کرده همه به بالای آن ستون ها ، و بر سر آن دوازده ستون استوانه بنياد گنبدی است که صخره در زير آن است و دور صد وبيست ارش باشد و ميان ديوار خانه و اين ستون ها و اسطوانه ها . يعنی آنچه مربع است و بنا کرده اند ستون می گويم و آنچه تراشيده و از يک پاره سنگ ساخته مدور آن را استوانه می گويم اکنون ميان اين ستون ها و ديوار خانه شش ستون ديگر بنا کرده است از سنگ های مهندم و ميان هر دو ستون سه عمود رخام ملون به قسمت راست نهاده چنان که در صف اول ميان دو ستون دو عمود بود اين جا ميان دو ستون سه عمود است ، و سر ستون ها را به چهار شاخ کرده که هر شاخی پايه طاقی است . و بر سر عمودی دو شاخ چنان که بر سر عمودی پايه دو طاق و بر سر ستونی پايه چار طاق افتاده است ، آن وقت اين گنبد عظيم بر سر اين دوازده ستون که به صخره نزديک است چنان است که از فرسنگی بنگری آن قبه چون سرکوهی پيدا باشد ، زيرا که از بن گنبد تا سر گنبد سی ارش باشد ، وبر سر بيست گز ديوار و ستون نهاده است که آن ديوار خانه است و خانه برکان نهاده استکه آن دوازده گز ارتفاع دارد ، پس از زمين ساحت مسجد تا سر گنبد شصت و دو گز باشد . و بام و سقف اين خانه به نجارت پوشيده سات ، و بر سر ستون ها و عمود ها و ديوار به صنعتی که مثل آن کم افتد .

و صخره مقدار بالای مردی از زمين برتر است ، و حظيره ای از رخام برگرد او کرده اند تا دست به وی نرسد ، صخره سنگی کبود رنگ است و هرگز کسی پای بر آن ننهاده است . و از آن سو که قبله است يک جای نشيبی دارد و چنان است که گويی بر آن جا کسی رفته است و پايش بدان سنگ فرو رفته است چنان که گويی گل نرم بوده که نشان انگشتان پای در آن چا بمانده است و هفت پی چنين برش است ، و چنان شنيدم که ابراهيم عليه السلام آن جا بوده است و اسحق عليه السلام کودک بوده است بر آن جا رفته و آن نشان پای اوست .و در آن خانه صخره هميشه مردم باشند از مجاوران و عابدان .

و خانه به فرش های نيکو بياراستند از ابريشم و غيره . و از ميان خانه بر سر صخره قنديلی نقره بر آويخته است به سلسله قنديل ها سلطان مصر ساخته است چنانچه حساب گرفتم يک هزار من نقره آلات در آن جا بود ، شمعی ديدم همان جا بس بزرگ چنان که هفت ارش درازی او بود سطبری سه شبر چون کافور زباجی و به عنبر سرشته بود و گفتند هر سال سلطان مصر بسيار شمع بدان جا فرستد و يکی از آن ها اين بزرگ باشد و نام سلطان به زر بر آن نوشته ، و آن جايی است که سوم خانه خدای سبحانه و تعالی است چه ميان علمای دين معروف است که هر نمازی که در بيت المقدس گذارند به بيست و پنج هزار نماز قبول افتد و آنچه به مدينه رسول عليه الصلوة و السلام کنند هر نمازی به پنجاه هزار نماز شمارند و آنچه به مکه معظمه شرفهاالله تعالی گذارند به صد هزار نماز قبول افتد ، خدای عزوجل همه بندگان خود را توفيق دريافت آن روزی کناد . گفتم که بام ها و پشت گنبد به ارزير اندوده اند و به چهار جانب خانه درهای بزرگ برنهاده است ، د و مصراع از چوب ساج ، و آن درها پيوسته باشد . و بعد از اين خانه قبه ای است که آن را قبه سلسله گويند ، و آن آن است که داود عليه السلام آن جا آويخته است که غير از خداوند حق را دست بدان نرسيدی و ظالم و غاصب را دست بدان نرسيدی و اين معنی نزديک علما مشهور است ، و آن قبه بر سر هشت عمود رخام است و شش ستون سنگين ، و همه جوانب قبه گشاده است الا جانب قبله که تا سربسته است و محرابی نيکو در آن جا ساخته .

و هم بر اين دکان قبه ای ديگر است بر چهار عمود رخام و آن را نيز جانب قبله بسته است ، محرابی نيکو بر آن ساخته آن را قبه جبرييل گويند ، و فرش در اين گنبد نيست بلکه زمينش خود سنگ است که هموار کرده اند ، گويند شب معراج براق را آن جا آورده اند تا پيغمبر عليه الصلوة و السلام گويند ، ميان اين قبه و قبه جبرييل بيست ارش باشد . اين قبه نيز بر چهار ستون رخام است و گويند شب معراج رسول عليه السلام و الصلوة اول به قبه صخره نماز کرد و دست بر صخره نهاد تا باز به جای خود شد و قرار گرفت و هنوز آن نيمه معلق است . و رسول صلی الله عليه و سلم از آن جا به آن قبه آمد که بدو منسوب است و بر براق نشست و تعظيم اين قبه از آن است . و در زير صخره غاری است بزرگ چنان که همشه شمع در آن جا افروخته باشد . و گويند چون صخره حرکت برخاستن کرد زيرش خالی شد و چون قرار گرفت همچنان بماند . صفت درجات راه دکان که بر ساحت جامع است : به شش موضع راه بر دکان است و هريکی را نامی است . از جانب قبله دو راهی است که به آن درجه ها بر روند که چون بر ميان جايی ضلع دکان بايستند يکی از آن درجاب بر دست راست باشد و ديگر بر دست چپ. آن را که بر دست راست بود مقام النبی عليه السلام گويند وآن را که بر دست چپ بود مقام غوری .

و مقام النبی از آن گويند که شب معراج پيغمبر عليه الصلوة و السلام بر آن درجات بر دکان رفته است و از آن جا در قبه صخره رفته . و را ه حجاز نيز بر آن جانب است .اکنون اين درجات راپهنای بيست ارش باشد ، همه درجه ها از سنگ تراشيده منهدم چنان که هر درجه به يک پاره يا دوپاره سنگ است مربع بريده و چنان ترتيب ساخته که اگر خواهند با ستور به آن جا بر توانند شد ، و بر سر درجات چهار ستون است از سنگ رخام سبز که به زمرد شبيه است الا بر آن که بر اين رخام ها نقطه بسيار است از هر رنگ . و بالای هر عمودی از اين ده ارش باشد و سطبری چندان که در آغوش دو مرد گنجد . و بر سر اين چهار عمود سه طاق زده است چنان که يکی مقابل در و دو بر دو جانب .

و پشت طاق ها راست کرده و اين شرفه و کنگره برنهاده چنان که مربعی می نمايد . و اين عمودها و طاق ها را همه به زر و مينا منقش کرده اند چنان که از آن خوب تر نباشد . و دارافزين دکان همه سنگ رخام سبز منقط است و چنان است که گويی بر مرغزار گل ها شکفته است . و مقام غوری چنان است که بر يک موضع سه درجه بسته است يکی محاذی دکان و دو بر جنب دکان چنان که از سه جای مردم بر روند و از اين جا نيز بر سه درجه همچنان عمودها نهاده است و طاق بر سر آن زده و شرفه نهاده و درجات هم بدان ترتيب که آن جا گفتم از سنگ تراشيده ، هر درجه دو يا سه پاره سنگ طولانی و بر پيش ايوان نوشته به زر و کتابه لطيف که امر به الامير ليث الدولة نوشتکين غوری . و گفتند اين ليث الدوله بنده سلطان مصر بوده و اين راه ها و درجات وی ساخته است . و جانب مغربی دکان هم دو جايگاه درجه ها بسته است و راه کرده همچنان به تکلف که شرح ديگر ها را گفتم . و بر جانب مشرقی هم راهی است همچنان به تکلف ساخته و عمودها زده و طاق ساخته و کنگره برنهاده آن را مقام شرقیی گويند .

و از جانب شمالی راهی است از همه عالی تر و بزرگ تر و همچنان عمودها و طاق ها ساخته و آن را مقامی شامی گويند . و تقدير کردم که بدين شش راه که ساخته اند صدهزار دينار خرج شده باشد ، و بر ساحت مسجد نه بر دکان جايی است چندان که مسجدی کوچک بر جانب شمالی که آن را چون حظيره ساخته اند از سنگ تراشيده و ديوار او به بالای مردی بيش باشد و آن را محراب داود گويند، و نزديک حظيره سنگی است به بالای مردی که سر وی چنان است که زيلوی کوچک تر از آن موضع افتد سنگ ناهموار ، و گويند اين کرسی سليمان بوده است ، و گفتند که سليمان عليه السلام بر آن جا نشستی بدان وقت که عمارت مسجد همی کردند ، اين معنی در جامع بيت المقدس ديده بودم و تصوير کرده و همان جا بر روزنامه که داشتم تعليق زده ، از نوادر به مسجد بيت المقدس درخت حور ديدم . پس از بيت المقدس زيارت ابراهيم خليل الرحمن عليه الصلوة و السلام عزم کردم . چهارشنبه غره ذی القعده سال ثمان و سی و اربعمائه . و از بيت المقدس تا آن جا که آن مشهد است شش فرسنگ است و راه سوی جنوب می رود . و بر راه ديه های بسيار است و زرع و قاغ بسيار است و درختان بی آب از انگور و انجير و زيتون و سماق خودروی نهايت ندارد .به دو فرسنگی شهر چهار ديه است و آن جا چشمه ای است و باغ و بساتين بسيار و آن را فراديس گويند خوشی و موضع را . و به يک فرسنگی شهر بيت المقدس ترسايان را جايی است که آن را عظيم بزرگ می دارند و هميشه قومی آن جا مجاور باشند و زايران بسيار رسند و آن را بيت اللحم گويند . و ترسايا ن آن جا قربان کنند و از روم آن جا بسيار آيند ، و من آنروز که از شهر بيامدم شب آن جا بودم . صفت خليل صلوات الله عليه .اهل شام و بيت المقدس اين مشهد را خليل گويند و نام ديه نگويند ، نام آن ديه مطلون است و بر اين مشهد وقف است با بسيار ديه های ديگر . و دبين ديه چشمه ای است که از سنگ بيرون می آيد آبکی اندک ، و راهی دور جوی بريده و آن را نزديک ديه بيرون آورده ، و از بيرون ديه حوضی ساخته اند سرپوشيده . آن آب را در آن حوض همی گيرند تا تلف نشود تا مردم ديه و زايران را کفاف باشد . مشهد بر کنار ديه است از سوی جنوب و آن جا جنوب مشرقی باشد . مشهد چهار ديواری است از سنگ تراشيده ساخته و بالای آن هشتاد ارش در پهنای چهل ارش ، ارتفاع ديوار بيست ارش ، سر ديوار دو ارش ثخانت دارد و محراب و مقصوره کرده است از پهنای اين عمارت و در مقصوره محراب های نيکو ساخته اند ، و دو گور در مقصوره نهاده است چنان که سرهای ايشان از سوی قبله است و هر دو گور به سنگ های تراشيده به بالای مردی برآورده اند آن که دست راست است قبر اسحق بن ابراهيم است و ديگر از آن زن اوست عليه السلام ، ميان هر دو گور مقدار ده ارش باشد ، و در اين مشهد زمين و ديوار را به فرش های قيمتی و حصيرهای مغربی آراسته چنان که از ديبا نيکوتر بود و مصلی نمازی حصير ديدم آن جا که گفتند امير الجيوش که بنده سلطان مصر است فرستاده است ، گفند آن مصلی در مصر به سی دينار زر مغربی خريده اند که اگر آن مقدار ديبای رومی بودی بدان بها نيرزيدی و مثل آن هيچ جايی نديدم .

چون از مقصوره بيرون روند به ميان ساحت مضد دو خانه است هر دو مقابل قبله ، آنچه بر دست راست است اندر آن قبر ابراهيم خليل صلوات الله عليه است و آن خانه ای بزرگ است ، و در اندرون آن خانه ای ديگر است که گرد او برنتواند گشت ، و چهار دريچه دارد که زايران گرد خانه می نگرند و از هر دريچه قبر را می بينند . و خانه را زمين و ديوار در فرش های ديبا گرفته است و گوری از سنگ برآورده به مقدار سه گز و قنديل ها و چراغدان ها نقره گين بسيار آويخته ، و آن خانه ديگر که بر دست چپ قبله است اندر آن گور ساره است که زن ابراهيم عليه السلام بود و ميان هر دو خانه رهگذری که در هر دو خانه در آن رهگذر است چون دهليزی و آن جا نيز قناديل و مسرجه های بسيار آويخته و چون از اين هر دو خانه بگذرند دو گورخانه ديگر است نزديک هم ، بر دست راست قبر يعقوب پيغمبر عليه السلام است و از دست چپ گورخانه زن يعقوب است . و بعد از آن خانه هاست که ضيافت خانه های ابراهيم صلوات الله عليه بوده است ، و دراين مشهد شش گور است . و از اين چار ديوار بيرون نشيبی است و از آن جا گور يوسف بن يعقوب عليه السلام است ، گنبدی نيکو ساخته اند و گوری سنگين کرده و بر آن جانب که صحراست ميان گنبد يوسف عليه السلام و اين مشهد مقبره ای عظيم کرده اند و از بسياری جاها مرده را بدان جا آورده اند و دفن کرده اند .

و بربام مقصوره که در مشهد است حجره ها ساخته اند مهمانان را که آن جا رسند و آن را اوقاف بسيار باشد از ديه ها و مستغلات در بيت المقدس و آن جا اغلب جو باشد و گندم اندک باشد و زيتون بسيار باشد ، مهمانان و مسافران و زايران را نان و زيتون دهند ، آن جا مدارها بسيار است که به استر و گاو همه روز آرد کنند ، و کنيزکان باشند که همه روز نان پزند و نان های ايشان هر يکی يک من باشد ، هر که آن جا رسد او را هر روز يک گرده نان و کاسه ای عدس به زيت پخته دهند و مويز(کشمش) نيز دهند و اين عادت از روزگار خليل الرحمن عليه السلام تا اين ساعت برقاعده مانده و روزی باشدکه پانصد کس آن جا برسند و همه را آن ضيافت مهيا باشد . گويند اول اين مشهد را در نساخته بودند و هيچ کس در نتوانستی رفتی الا از ايوان از بيرون زيارت کردندی .چون مهدی به ملک مصر بنشست فرمود تا آن را در بگشادند و آلت های بسيار بنهادند و فرش و طرح و عمارت بسيار کردند ، و در مشهد بر ميان ديوار شمالی است چنان که از زمين به چهار گز بالاست و از هر دو جانب درجات سنگين ساخته اند که به يک جانب بر روند و به ديگر جانب فرو روند و دری آهنين کوچک بر آن جا نشانده است . پس من از آن جا به بيت المقدس آمد م و از بيت المقدس پياده با جمعی که عزم سفر حجاز داشتند برفتم . دليل (راهنما)مردی جلد(زرنگ) و پياده رو نيکو بود او را ابوبکر همدانی می گفتند .

بسوی حجاز**** 22

به نيمه ذی القعده سال (438) از بيت المقدس برفتم سه روز را به جای رسيديم که آن را ارعز می گفتند و آن جا نيز آب روان و اشجار بود . به منزلی ديگر رسيديم که آن را وادی القری می گفتند ، به منزل ديگر رسيديم که از آن جا به ده روز به مکه رسيدم و آن سال قافله از هيچ طرف نيامد و طعام نمی يافت . پس که به سکة العطارين فرود آمدم برابر باب النبی عليه السلام روز دوشنبه به عرفات بوديم مردم پرخطر بودند از عرب . چون از عرفات بازگشتم دو روز به مکه بايستادم و به راه شام بازگشتم سوی بيت المقدس . پنجم محرم سال چهارصدو سی و نه هلاليه به قدس رسيديم .

شرح مکه و حج اين جا ذکر نکردم تا به حج آخرين به شرح بگويم .

ترسايان(مسیحیان) را به بيت المقدس کليسايی است که آن را بيعة القمامه گويند و آن راعظيم بزرگ دارند . و هر سال از روم خلق بسيار آن جا آيند به زيارت و ملک الروم نيز نهانی بيامد چنان که کس نداند . و به روزگاری که عزيز مصرالحاکم بامرالله بود قيصر روم آن جا آمده بود . حاکم از آن خبر داشت رکابداری از آن خود نزديک او فرستاد و نشان دادکه بدان حيلت و صورت مردی در جامع بيت المقدس نشسته است نزديک وی رو بگو که حاکم مرا نزديک تو فرستاده است و می گويد تا ظن نبری که من از تو خبر ندارم اما ايمن باش که به تو هيچ قصد نخواهم کرد . و هم حاکم فرمود تا آن کليسيا را غارت کردند و بکندند و خراب کردند ومدتی خراب بود . بعد از آن قيصر رسولان فرستاد و هدايا وخدمت های بسيار کرد ، و صلح طلبيد و شفاعت کرد تا اجازت عمارت کليسيا دادند و باز عمارت کردند ، و اين کليسيا جايی وسيع است چنان که هشت هزار آدمی را در آن جا باشد . همه به تکلف بسيار ساخته از رخام رنگين و نقاشی و تصوير .

و کليسيا را از اندرون به ديباهای رومی پيراسته و مصور کرده و بسيار زر طلا بر آن جا به کار برده و صورت عيسی عليه السلام چند جا ساخته که بر خری نشسته و صورت ديگر انبيا چون ابراهيم و اسماعيل و اسحق و يعقوب و فرزندان او عليهم السلام بر آن جا کرده و به روغن سندروس به دهن کرده و به اندازه هر صورتی آبگينه ای رفيق ساخته و بر روی صورت ها نهاده عظيم شفاف چنان که هيچ حجاب صورت نشده است و آن را جهت گرد و غبار کرده اند تا بر صورت ننشيند و هر روز آن آبگينه ها را خادمان پاک کنند . و جز اين چند موضع ديگر است همه به تکلف چنان که اگر شرح آن نوشته شود به تطويل انجامد .

در اين کليسيا موضعی است به دو قسم که بر صفت بهشت و دوزخ ساخته اند يک نيمه از آن وصف بهشتيان و بهشت است و يک نيمه از آن صورت دوزخيان و دوزخ و آنچه بدان ماند و آن جايی است که همانا در جهان چنان جای ديگر نباشد . و در اين کليسا بسا قسيسان(کشیشان) و راهبان نشسته باشند و انجيل خوانند و نماز بکنند و شب و روز به عبادت مشغول باشند . پس از بيت المقدس عزم کردم که در دريا نشينم و به مصر روم و باز از آن جا به مکه روم . باد معکوس بود به دريا متعذر بود رفتن .

 

عسقلان ****** 23

به راه خشک برفتم و به رمله بگذشتم . به شهری رسيديم که آن را عسقلان می گفتند و بازار و جامع نيکو ، و طاقی ديدم که آن جا بود کهنه ، گفتند مسجدی بوده است ، طاقی سنگين عظيم بزرگ چنان که اگر کسی خواستی خراب کند فراوان مالی خرج بايأ کرد تا آن خراب شود . و از آن جا برفتم در راه بسيار باديه ها و شهرها ديدم که شرح آن مطول می شود تخفيف کردم .به جايی رسيدم که آن را طينه می گفتند و آن بندر بود کشتی ها را . و از آن جا به تنيس می رفتند .

شهر تنيس

در کشتی نشستم تا تنيس و آن تنيس جزيره ای است و شهری نيکو و از خشکی دور است چنان که از بام های شهر ساحل نتوان ديد ، شهری انبوه و بازارهای نيکو و دو جامع در آن جاست . به قياس ده هزار دکان در آن جا باشد و صد دکان عطاری باشد . و ان جا در تابستان در بازارها کشگاب(کشک قرود) فروشند که شهری گرمسیر است و رنجوری بسيا باشد .

و آن جا قصب(حصیر) رنگين بافند از عمامه ها و قوايه ها و آنچه زنان پوشند . از اين قصب های رنگين هيچ جا مثل آن نبافند که در تنيس ، و آن چه سپيد باشد به دمياط بافتند ، و آن چه در کارخانه سلطانی بافند به کسی نفروشند و ندهند . شنيدم که ملک فارس بيست هزار دينار به تنيس فرستاده بود تا به جهت او يک دست جامه خاص بخرند و چند سال آن جا بودند و نتوانستند خريدن . و آن جا بافندگان معروفند که جامه خاص بافند ، شنيدم که کسی آن جا دستار سلطان مصر بافته بود آن را پانصد دينار زر مغربی فرمود و من آن دستار ديدم . گفتند چهار هزار دينار مغربی ارزد ، و بدين شهر تنيس بوقلمون بافند که در همه عالم جای ديگر نباشد . آن جامه ای زرين است که به هروقتی از روز به لونی ديگر نمايد و به مغرب و مشرق آن جامه از تنيس برند و شنيدم که سلطان روم کسی فرستاده بود و از سلطان مصر درخواسته بود که صد شهر از ملک وی بستاند و تنيس را به وی دهد .

سلطان قبول نکرد و او را از آن شهر مقصود قصب و بوقلمون بود . چون آب نيل زيادت شود ، آن وقت بدين جزطره و شهر حوض های عظيم ساخته اند به زير زمين فرود رود و آن را استوار کرده و ايشان آن را مصانع (انبار مخزن)خوانند ، و چون راه آب بگشايند آب دريا در حوض ها و مصانع رود و آب اين شهر از اين مصنع هاست که به وقت زياده شدن نيل پرکرده باشند و تاسال ديگر از آن آب برمی دارند و استعمال می کنند و هرکه را بيش باشد به ديگران می فروشند . و مصانع وقف نيز بسيار باشد که به غربا دهند . دو در اين شهر تنيس پنجاه هزار مرد باشد و مدام هزار شکتی در حوالی شهر بسته باشد از آن بازرگانان و نيز از آن سلطان بسيار باشد چه هرچه به کار آید همه بدين شهر بايد آورد که آن جا هيچ چيز نباشد و چون جزيره ای است تمامت معاملات به کشتی باشد . و آن لشکری تمام با سلاح مقيم باشد احتياط را تا از فرنگ و روم کس قصد آن نتوان کرد . و از ثقات شنودم که هر روز هزار دينار مغربی از آن جا به خزينه سلطان مصر برسد چنان که آن مقدار به روزی معين باشد . و محصل آن مال يک تن باشد که اهل شهر دو تسليم کنند در يک روز معين و وی به خزانه رساند که هيچ از آن منکسر نشود و از هيچ کس به عنف چيزی نستاند.

و قصب و بوقلمون که جهت سلطان بافند همه را بهای تمام دهند چنان که مردم به رغبت کار سلطان کنند نه چنان که در ديگر ولايت ها که از جانب ديوان و سلطان بر صناع سخت پردازند . و جامه عماری شترا و نمد زين اسپان بوقلمون بافند به جهت خاص سلطان . و ميوه و خواربار شهر از رستاق مصر برند . و آن جا آلات آهن سازندچون مقراض(کچک. قیچی) و کارد و غيره و مقراضی ديدم که از آن جا به مصر آورده بودند پنج دينار مغربی می خواستند چنان بد که چون مسمارش برمی کشيدند گشوده می شد و چون مسمار فرو می کرند در کار بود . و آن جا زنان را علتی می افتد به اوقات که چون مصروعی دو سه بار بانگ کنند وباز به هوش آيندو در خراسان شنيده بودم که جزيره ای است که زنان آن جا چون گربگان به فرياد می آيند و آن بر اين گونه است که ذکر رفت . و ازتنيس به قسطنطنيه کشتی به بيست روز رود .

و ما به جانب مصر(شهری در کنار نیل) روانه شديم و چون به نزديک دريا می رسد شاخ ها می شود و پراکنده در دريا می ريزد .

و آن شاخ آب را که ما در آن می رفتيم رومش می گفتند و همچنين کشتی از روی آب می آمد تا به شهری رسيديم که آن را صالحيه می گفتند و اين روستای پرنعمت و خواربار است و کشتی بسيار می سازند و هر زورق  را دويست خروار بار می کنند و به مصر می برند تا در دکان بقال می رود که اگر نه چنين بودی آزوقه آن شهر به پشت ستور نشايستی داشتن با آن مشغله که آن جاست . و ما بدين صالحيه از کشتی بيرون آمديم و آن شب نزديک شهر رفتيم .

**** توصیف ویژگی های شهر قاهره*** 24

روز يکشنبه هفتم صفر سال 439 که روز اورمزد بود از شهريورماه قديم در قاهره بوديم . صفت شهر مصر و ولايتش :

آب نيل ازميان جنوب و مغرب می آيد و به مصر می گذرد و به دريای روم می رود . آب نيل چون زيادت می شود دو بار چندان می شود که جيحون به ترمذ . و اين آب از ولايت نوبه(سودان جنوبی) می گذرد و به مصر می آيد و ولايت نوبه کوهستان است و چون به صحرا رسد ولايت مصر است و سرحدش که اول آن جا رسد اسوان می گويند . تا آن جا سيصد فرسنگ باشد . و بر لب آب همه شهر ها و ولايت هاست . و آن ولايت را صعيد الاعلی می گويند . و چون کشتی به شهر اسوان رسد از آن جا برنگذرد چه آب از درهای تنگ بيرون می آيد و تيز (تند) می رود . و از آن بالاتر سوی جنوب ولايت نوبه(جنوب سودان و ایتیوپی) است و پادشاه آن زمين ديگراست و مردم آن جا سياه پوست باشندو دين ايشان ترسای(مسیحی) باشد .

بازرگانان آن جا روند و مهره و شانه و پسد برند و از آن جا برده آورند .

و به مصر بدها يا نوبی باشد يا رومی . ديدم که از نوبه گندم و ارزن آورده بودند هر دوسیاه وبد . و گويند نتوانسته اند که منبع آب نيل(دریاچه اوگاندا ویکتوریا) را به حقيقت بدانند و شنیدم که سلطان مصر کس فرستاد تا يک ساله راه برکنار نيل رفته و تفحص کردند هيچ کس حقيقت آن ندانست الا آن که گفتند که از جنوب از کوهی می آيد که آن را جبل القمر گويند.

و چون آفتاب به سر سرطان رود آب نيل زيادت شدن گيرد از آن جا که به زمستان که قرار دارد بيست ارش بالا گيرد چنان که به تدريج روز به روز می افزايد .

به شهر مصر مقياس ها و نشان ها ساخته اند و عملی باشد به هزار دينار معيشت که حافظ آن باشد مکه چند می افزايد و از آن روز که زيادت شدن گيرد مناديان به شهر اندر فرستدکه ايزد سبحانه و تعالی امروز در نيل چندين زيادت گردانيد و هر روز چندين اسبع زیادت شدو چون يک گز تمام یم شود آن وقت بشارت می زنند و شادی می کنند تا هجده ارش برآيد و ان هجده ارش معهود است يعنی هر وقت که از اين کم تر بود نقصان گويند وصدقات دهند ونذرها کنندو اندوه و غم خورند چون اين مقدار بيش شود شادی ها کنند و خرمی ها نمايند و تاهجده گز بالا نرود خراج سلطان بر رعيت ننهند . و از نيل جوی ها بسيار بريده اند و به اطراف رانده و از آن جا جوی ها ی کوچک برگرفته اند يعنی از آن انها ر .

بر آن ديه ها و ولايت هاست. و دولاب ها(دول آب ظرف آب ساخته از چرم) ساخته اند چندان که حصر(محاسبه) و قياس آن دشوار باشد. همه ديه ها(روستا) و ولايت ها(استان ها) مصر بر سربلندی ها و تل ها باشد و به وقت زيادت نيل همه آن ولايت در زير آب باشد ديه ها از اين سبب بر بلندی ها ساخته اند که غرق نشود ، و از هر ديهی به ديهی ديگر به زورقی(قایق) روند . و از سر ولايت تا آخرش سکری(پیاده رو) ساخته اند از خاک که مردم از سر آن سکر روند يعنی از جنب نيل . و هر سال ده هزار دينار مغربی از خزانه سلطان به دست عاملی معتمد بفرستد تا آن عمارت تازه کنند . و مردم آن ولايت همه اشغال ضروری خود را ترتيب کرده باشند آن چهار ماه که زمين ايشان در زير آب باشد . و در