Archive for: مهر ۱۳۹۲

آرش کمانگیر آری آری زندگی زیباست

آرش کمانگیر نام یکی از اسطوره‌های کهن ایرانی و همچنین نام شخصیت اصلی این استوره‌ است. آرش، امیرزاده‌ای از اهالی طبرستان و از سپاهیان منوچهر بود که پس از پایان جنگ ایران و توران به عنوان کماندار ایرانی جهت مشخص شدن مرز ایران و توران برگزیده شد و از بالای کوه “اییریو خشوتا” از چهارمین کشور روی زمین در زادگاه فریدون رفت و با تمام نیرو تیری به طرف کوه “خوانونت” در خاور رها کرد.

در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی، در جنگی با توران، افراسیاب سپاهیان ایران را در مازندران محاصره می‌کند. سرانجام منوچهر پیشنهاد صلح می‌دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرند و برای قبول این صلح و تحقیر ایرانیان پیشنهاد می کنند که یکی از پهلوانان ایرانی بر فراز البرز تیری بیندازد و محل فرو افتادن آن تیر، مرز ایران و توران در نظر گرفته شود.

در ایران کسی جرات این کار را به خود نمی‌دهد. آرش که پیک لشکر ایران بود پیامی را به لشکر توران می‌برد. پادشاه توران برای تحقیر بیشتر ایرانیان خود آرش را انتخاب می‌کند و آرش به اجبار مسئولیت این کار را می‌پذیرد. در لشکر ایران همه به آرش خرده می‌گیرند که چرا این مسئولیت را پذیرفتی و تو باعث ننگ ایران خواهی شد.

آرش به فراز دماوند می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند.zibad

پس از این تیراندازی آرش از خستگی می‌میرد. آرش هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و روانش در تیر دمیده می‌شود. تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جیحون یا آمودریا بر درخت گردویی فرود می‌آید. و آنجا مرز ایران و توران می‌شود.

مطابق با برخی روایت‌ها اسفندارمذ تیر و کمانی را به آرش داده بود و گفته بود که این تیر خیلی دور می‌رود ولی هر کسی که از آن استفاده کند، خواهد مرد. با این وجود آرش برای فداکاری حاضر شد که از آن تیر و کمان استفاده کند.

بسیاری آرش را از نمونه‌های بی‌همتا در اسطوره های جهان دانسته‌اند[نیازمند منبع]؛ وی نماد جانفشانی در راه میهن است.

 

آرش در شاهنامه.

ferdousiTus

شرح داستان آرش کمانگیر در شاهنامه نیامده است اما شاهنامه از آرش کمانگیر نام برده است و در شاهنامه به داستان آرش اشاره شده‌است. مثلاً در قسمت پادشاهی شیرویه:

چو آرش که بردی به فرسنگ تیر چو پیروزگر قارن شیرگیر

بزرگان که از تخم آرش بدند سبکبار و جنگی و چابک بدند

که سامیش گرزست و تیر آرشی ………

دو فرزند او هم گرفتار شد برو تخمهٔ آرشی خوار شد

جوان بی‌هنر سخت ناخوش بود اگر چند فرزند آرش بود

من از تخمهٔ نامور آرشم

اسطوره آرش کمانگیر از داستان‌هایی است که در اوستا آمده و در شاهنامه از آرش درچند شعر با افتخار نام برده شده ولی مشروح داستان یا اسطوره آرش در شاهنامه بیان نشده است.

در کتاب‌های پهلوی و نیز در کتاب‌های تاریخ دوران اسلامی به آن اشاراتی شده‌است. ابوریحان بیرونی، در کتاب خود به نام «آثارالباقیه» به هنگام توصیف «جشن تیرگان»، داستان آرش را بازگو می‌کند و ریشه این جشن را از روز حماسه آفرینی آرش می‌داند. در اوستا آرش را اَرِخشه خوانده‌اند و معنایش را نیز کسانی معناهایی کرده‌اند: از آن دسته «تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و «خداوند تیر شتابان». برخی معتقدند که منظور از آرش، حاکم پارتی گرگان بوده که به زور تیر و کمان دشمن را از مرز ایران دور کرده‌است

نام پهلوانی کماندار از لشکر منوچهر. منوچهر در آخر دوره حکمرانی خویش از جنگ با فرمانروای توران، افراسیاب، ناگزیر گردید. نخست غلبه افراسیاب را بود و منوچهر به مازندران پناهید لکن سپس بر آن نهادند که دلاوری ایرانی تیری گشاد دهد و بدانجای که تیر فرود آید مرز ایران و توران باشد، آرش نام پهلوان ایرانی از قله دماوند تیری بیفکند که از بامداد تا نیمروز برفت و بکنار جیحون فرود آمد و جیحون حدّ شناخته شد. در اوستا بهترین تیرانداز را «اِرِخ ِش َ» نامیده و گمان می‌رود که مراد همان آرش است . طبری این کماندار را «آرش شاتین » می‌نامد و نولدکه حدس می‌زند این کلمه تصحیف جمله اوستائی «خَشووی ایشو» باشدچه معنی آن «خداوند تیر شتابنده » است که صفت یا لقب آرش بوده‌است. و بروایت دیگر رب النوع زمین (اسفندارمذ) تیر و کمانی به آرش داد و گفت این تیر دورپرتاب است لکن هرکه آن را بیفکند بجای بمیرد. و آرش با این آگاهی تن بمرگ درداد و تیر اسفندارمذ را برای سعه و بسط مرز ایران بدان صورت که گفتیم بیفکند و درحال بمرد. (از تاریخ ایران باستان حسن پیرنیا):

چون کار بقفل و بند تقدیر افتد از جیب خرد کلید تدبیر افتد

آرش گهرم ولی چو برگردد بخت در معرکه پیکان و پر از تیر افتد

(خسروی)

از آن خوانند آرش را کمانگیر که از آمل بمرو انداخت یک تیر

ترا زیبد نه آرش را سواری که صدفرسنگ بگذشتی ز ساری

(ویس و رامین)

و افراسیاب تاختن‌ها آورد و منوچهر چند بار زال را پذیره فرستاد تا ایشان را از جیحون زانسوتر کرده، پس یک راه افراسیاب با سپاهی بی اندازه بیامد و چند سال منوچهر را حصار داد اندر طبرستان و سام و زال غائب بودند و در آخرصلح افتاد به تیر انداختن آرش و از قلعه آمل با عقبه مزدوران برسید و آن مرز [ را ] توران خوانده‌اند. (مجمل التواریخ ) .

آرش در ادبیات معاصر

شعر سیاوش کسرایی با نام آرش کمانگیر که در کتاب فارسی پنجم دبستان قبل از انقلاب اسلامی هم منتشر شده بود.

آرش كمانگیر

برف می بارد…
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه های دودی
یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه ای روشن…
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش …*****

قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز

گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن
كار كردن كار كردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشك و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تكان گهواره رنگین كمان را
در كنار بان ددین
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
كنده ای در كوره افسرده جان افكند
چشم هایش در سیاهی های كومه جست و جو می كرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می كرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افكنده روی كوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود

persian gulf 1war
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
كس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملك
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر

zibad
همچو باروهای دل بشكسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه كینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ كس دستی به سوی كس نمی آورد
هیچ كس در روی دیگر كس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر اندیشند
نازك اندیشانشان بی شرم
كه مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را كه می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می كرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می كرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیكی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوی پولادین و كو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می كرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می كرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام كرد آغاز
پیش روی لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشكر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یكدیگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش

یکی از زرّین‌ترین برگ‌های فتوحاتِ نادرشاه اَفشار
چنین آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر تركش آزمون تلختان را
اینك آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و كار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از كین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیكار
در این كار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداری كمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند كوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیكان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر كرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر كرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
كه با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پاك بین سوگند
كه آرش جان خود در تیر خواهد كرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افكند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
كه تن بی عیب و جان پاك است
نه نیرنگی به كار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و یك دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می آید
به هر گام هراس افكن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال كركسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به كوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم كه ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم كه نیكی و بدی را گاه پیكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیك امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می آیم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی كه دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم كند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز كن تا جان شود سیراب
چو پا در كام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سركش خاموش
كه پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
كه بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
كه سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می كوبید
كه ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی كه در كوه و كمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال كوه ها لغزید كم كم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افكند آرش سوی شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن

1288قمری عمله طرب مطرب
مادران غمگین كنار در
مردها در راه
سرود بی كلامی با غمی جانكاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
كدامین نغمه می ریزد
كدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را كه سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را كه آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سكوتی ریشخند آمیز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش

آرش1
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشك پی در پی فرود آمد
بست یك دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
كودكان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های كوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جویانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیكر آرش
با كمان و تركشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر كرد آرش
تیر آرش را سوارانی كه می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند

Map_of_the_Periplus_of_the_Erythraean_Sea
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاكشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر كوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی كه می بینید
وندرون دره های برف آلودی كه می دانید
رهگذرهایی كه شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل كهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای كوه آرش می دهد پاسخ
می كندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون كلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری كاروانی با صدای زنگ
كودكان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم كنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

شنبه 23 اسفند 1337

bahreFars

 

  • نقالی همراه با آهنگ از شعر آرش کمانگیر.آری آری زندگی زیبا است [۴]

آیا می دانید در بعضی عملیات رزمندگانی از تشنگی شهید می شدند

iran-iraq-war1

 

سالگرد آغاز جنگ ایران و عراق /دفاع مقدس

در صحنه های عملیاتی جنوب کشور  و خوزستان در تعدادی از عملیات ، برنامه پیش بینی شده  تحقق نمی یافت و تعداد مجروحان بیش از حد بود امکان انتقال همه آنها نبود  تعدادی با پای پیاده برای رسیدن به مقر اقدام می کردند و در بین راه شهید میشدند این عکس سخن می گوید.

آیا می دانید در بعضی عملیات رزمندگانی از تشنگی شهید می شدند.

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق – ثبت است بر جریده عالم دوام ما 

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

این داغ و که ما بر دل دیوانه نهادیم

چون می رود این کشتی سر گشته که آخر جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را مهر لب او بر در این خانه نهادیم…. 

 

علی فرمانده توپخانه نقشه را نشان داد و گفت: باید توپها به جلو منتقل شوند آتش دشمن شدید است و امکانات ما کم  باید آتش دشمن را متوقف کنیم  تا توپها به جلو منتقب نشوند امکان پاسخ  به موقع به دشمن نیست. ما باید توپها را به آنسوی هور العظیم منتقل کنیم تا فاصله ما کوتاه تر شود. 

در این که ما باید از هور عبور کنیم، شکی نیست. نمی گویم آسان است، نه! ولی باید بالاخره راهی پیدا کنیم تا ضریب موفقیت عملیات بالا برود. پیشنهادم این است که حداقل دو قبضه 105 را با خودمان ببریم.  با دیده بان های دقیقی که داریم، آتش دشمن را خاموش می کنیم 

به نظر فرمانده، ایده ی عملیاتی مناسب بود. فرماندهان دیگر هم موافق بودند. هوای اسفند، سردتر از چند روز گذشته بود.

نسیم، خنکای آب را تا ساحل می آورد. کنار آبراه، پر از قایق بود. نیروها برای هر قایقی که می رفت، دست تکان می دادند.

دیدارمان به  قیامت !

آب سرد هور، زیر سنگینی قایق ها شکافته می شد. ساعدی خودش را به علی رساند و خبرهای تازه را گفت:

دیده بان ها را فرستادیم تا قبل از بردن قبضه ها، ثبت موقعیت کنند.

علی دستی به شانه ی او زد و گفت:

بچه ها به کمک نیاز دارند 

حسن از راه رسید. صورتش از سرما گل انداخته بود.

هلیکوپتر ها آماده اند. چکار کنیم، علی آقا؟

علی نگاهی به ساعت مچی اش انداخت:

زود است. باید اول از حال و اوضاع دیده بان ها با خبر شویم  از دیدبانها خبری نشده  نگران هستم 

ساعدی به قطب نمایی که در دست علی بود، نگاه کرد:

مگر قرار است شما هم بروید؟ بله نگران بچه ها هستم  خودم می روم 

علی نفس عمیقی کشید و به آسمان نگاه کرد. هوا نمناک بود. ساعدی دوباره پرسید اما این بار، لحن و کلامش معنای دیگری داشت:

انصافا روی من حساب نکن. همین اندازه که بتوانم مهمات بچه ها را روی حساب کتاب برسانم و دست خالی شان نگذارم، خدا را شکر می کنم و از کرم راضی ام. اگر فکر کردی حالا عملیاتی شده و بپری بغل شهادت و سکان را بدهی به معاونت، نه! من نیستم علی آقا.

علی لبخند زد و او را در آغوش گرفت. شانه های ساعدی به تکان افتاد. مثل کودکی اشک می ریخت. علی بغض گلویش را فرو داد و صورت ساعدی را رو به خودش گفت:

خوش غیرت، تو که خودت هوایی! دیواری کوتاه تر از من پیدا نکردی که اول بسم الله یقه ام را گرفتی؟

دو ساعت بعد، وقتی هلیکوپتر ها آماده می شدند تا دو قبضه توپ کوچک را با خود ببرند، صباغ رسید. خبر بدی داشت و علی سایه های نگرانی را در صورت او دید.

خب، حرف بزن. با ناراحتی که مشکلی حل نمی شود.

به جای او حیسن حرف زد. خبر داشت که چه اتفاقی افتاده:

عراقی ها به دیده بان ها حمله کردند. چند نفر شهید شدند و بقیه را هم اسیر کردند.

ساعدی حمایلش را به پشت انداخت و گفت:

من می روم جزیره، چند نفر دیده بان هم با خود می برم.

علی در حالی که به فکر فرو رفته بود، دستش را بالا آورد و روی سینه او گذاشت.

اجازه نداری.

ساعدی با تعجب نگاه کرد. علی به جای دیگری خیره شده بود. حسین از او کسب تکلیف کرد:

عملیات شروع شده. بچه ها آتش حمایت می خواهند، چکار کنیم علی آقا؟

علی خم شد و قطب نما را برداشت. مشغول جمع کردن کالک عملیات بود که ساعدی رفت و رو به روی او ایستاد:

پس می دانستی رفتنی هستی؟

نگاه علی مهربان شد. مهربان تر از همه ی روزها و شب هایی که ساعدی به یاد داشت.

به من مهمات برسان. خدا حافظ.

در حالی که می رفتند، رو به حسن کرد و گفت:

هاشم و دلاوری و چهار پنج نفر از بچه ها را خبر کن. خیلی سریع. بجنب، حسن.

ساعدی ایستاده بود و به رفتن علی نگاه می کرد. صدای هلیکوپتر ها از دور به گوش می رسید. ناگهان علی ایستاد. لحظه ای به عقب برگشت. ساعدی را دید هر چه قدرت داشت، در پاها جمع کرد و به طرف او دوید. حالا عزیزترین دوستش را در آغوش گرفت:

حلالم کن.

حالا این علی بود که اشک هایش سینه ی ساعدی را خیس می کرد. هر دو برای لحظاتی سر در آغوش هم گریه کردند.

اگر برگشتم که باز هم خاک پای بچه هایم. اگر نه دیدارمان به قیامت.

ساعدی بی آن که حرف بزند، فقط نگاه کرد. علی آهسته پا پس کشید و راه افتاد. وقتی دور شد، صدای ساعدی را شنید:

شفاعتم کن.

علی سر تکان داد و رفت. حسن با نیروهای دیده بان کنار هلیکوپتر بود. دو قبضه توپ، قلاب شده و آماده بودند. خلبان، با سوار شدن آن ها، دور موتور را بالا برد. ملخک ها چرخیدند و دو هلیکوپتر از جا کنده شدند و علی خم شد و از پشت شیشه، به آسمان نگاه نگاه کرد:

الهی به امید تو.persian gulf map

هلیکوپتر ها در فاصله ی نزدیک به هم، در حرکت بودند. علی نقشه را باز کرد و به آن چشم دوخت. خلبان، سطح ارتفاع پروازش را پایین آورد. علی از جا بلند شد و به طرفش رفت. کمک خلبان، از روی نقشه ای که رو به رویش بود، نقطه ای را نشان داد. بعد رو به علی گفت:

همین جا؟

علی سر تکان داد. هلیکوپتر پایین تر رفت و عاقبت در میان حصاری از درخت های سوخته و نیم سوخته، در ارتفاعی معین ایستاد. توپ ها به سرعت از قلاب باز شدند. صدای رگبار گلوله و انفجارهای پی در پی از هر طرف شنیده می شد. هلیکوپتر ها، این بار به زمین نشستند تا نیروها پیاده شوند. علی به اطرافش نگاه کرد.

حسن گفت:

هیچ قایقی این اطراف نیست؟

چند نیروی رزمنده برای استقرار توپ ها به کمک آمدند. خمپاره های دشمن، در فاصله های نزدیک به آن ها منفجر شدند.

هاشم، بیسیم را روشن کرد و در تماس بود. علی اسلحه اش را روی شانه انداخت و به حسن نگاه کرد.

می رویم جایی که دیده بان های قبلی بودند.

هنوز مسافتی دور نشده بودند که با صدای انفجار خمپاره، مجبور شدند به زمین دراز بکشند. وقتی دود و خاک فرو نشست، همدیگر را دیدند.

دو نفر از دیه بان های قبلی، قرار بود در ضلع شرقی جزیره مستقر شوند. در واقع، بهترین نقطه ای که تحرکات دشمن را می شود، دید. من و ابراهیم می رویم آن جا. ناصر هم با دلاوری بروند ضلع غربی…

به دنبال ناصر، سر چرخاند. خبری از او نبود. به اطراف نگاه کرد.

ناصر، ناصر.

جلوتر، در آبراهی خشک، ناصر به زمین افتاده بود و ناله می کرد. علی به اطرافش دوید:

چی شده، ناصر؟

ناصر دوباره ناله کرد:

ترکش خوردم.

خون شلوارش را خیس کرده بود. حسن دوان دوان رسید و کوله پشتی اش را از پشت پایین آورد.

قوی باش، رزمنده. الان یک باند پیچی برایت ردیف می کنم که بماند یادگاری! شکر خدا فقط یک ترکش طلایی است.

حسن پای ناصر را باند پیچی کرد. علی با نگرانی به اطرافش نگاه کرد. احساس خوبی نداشت. دلاوری رفت زیر بغل ناصر.

دوباره راه افتادند. حسن لحظه ای ایستاد و گوش تیز کرد:

خبری از نیروهای خودی نیست.

با شلیک های پی در پی دراز کشیدند. ناگهان صدای فریاد ناصر همه جا پیچید:

عراقی!

هر کدام به کنار رفتند تا در پناه پستی و بلندی زمین، سنگر بگیرند. علی گفت:

ما را دیدند، می خواهند دورمان بزنند.

با گفتن این حرف، شروع به شلیک کرد. صدای افتادن چیزی آمد. علی عجم نیم خیز شد و فریاد کشید:

نارنجک!

با صدای انفجار، همه جا در نظرش تیره شد. دشتش را روی سرش گذاشت. داغی خون را احساس کرد. اسلحه اش را رو به جایی که عراقی ها را دیده بود گرفت و شلیک کرد. حسن سینه خیز به طرفش آمد.

زخمی شدی. خون ریزی ات شدید است.

بعد باقیمانده باند را به سر او بست. علی نگاهش کرد. نفسش خسته بود….

گفت  از این جا بروید، خیلی زود. بچه ها را نجات بدهید من می مانم  فعلا توان حرکت ندارم 

اشک توی چشم های حسن جمع شد:

ما بدون شما نمی رویم.

علی در حالی که حرف می زد، نقشه را از زیر پیراهنش بیرون آورد. قطب نما را به زمین گذاشت و پر زور، چنگ به خاک انداخت.

برو، بچه ها را هم با خودت ببر. منهم خودم را می رسانم. زخم من عمیق نیست. فقط یک کمی موج گرفتگی دارم. برو حسن، به خاطر خدا برو.

حسن با چشم های خیس روی زمین خزید و دور شد و تاریکی از راه رسیده بود.

صدای پای عراقی ها لحظه به لحظه نزدیک تر می شد. تمام یادهای گذشته، پیش چشم علی زنده شدند. افسر عراقی با گام های لرزان جلو آمد و فریاد کشید:

 ایرانی، ایرانی…

علی به ابرهای متراکم آسمان نگاه کرد و لبخند زد. پشت ابرها پر از ستاره بود.iran-iraq-war1

 

 

سردار شهید علی عجم فرمانده توپخانه (لشکر5نصر)

آنچه در ذیل می خوانید بر اساس خاطرات سردار شهید حسین عجم  که از کلاس اول ابتدایی با شهید علی عجم همکلاس بوده است نقل می شود شهید حسین عجم در اسفند سال 1363 از ناحیه هر دوپا مجروح و دربیمارستان شرکت نفت تهران بستری بود من برای کمک به ایشان و بردن ایشان با قطاربه مشهد روز 26 اسفنداز بیمارستان وی را کمک کردم با هم به راه آهن رفتیم بلیط گیرمان نیامد ولی قطارهای صندلی چوبی وجود داشت که معمولا بلیط دار و بدون بلیط می توانستندسوارشوند، ناچار همان قطار را سوار شدیم شرایط سختی بود باید تا مشهد در داخل راهرو می ایستادیم در آن زمان تسهیلات رزمندگان(بلیط و سهمیه) یا وجود نداشت یا ما بی اطلاع بودیم تا آنجا که یادم هست خود شهید نیز علاقه ای نداشت که به فردی روبزنیم تا بلیط گیرمان بیاید وی نمی توانست رو پا بایستد و من کمکش می کردم قطار راه افتاد ولی می دانم با کمی معطلی یک صندلی برای ایشان پیدا شد و من ایستاده در راه رو بودم در نهایت برای هر دوی ما صندلی پیدا شد یادم نیست کسی داوطلبانه  به ما جا داد یا رئیس قطار فقط می دانم خیلی نگران بودم که صندلی برای نشستن ایشان گیرمان نیاید و پایش که جراحی شده بودبیشتر آسیب ببیند ولی نگرانی ما زود برطرف شد. در کنار هم نشستیم او اصلا نخوابید ونگران جبهه و همرزمانش بود دعا می کرد زود پایش خوب شود تا فورا به جبهه برگردد. من او را تا خانه شان در روستای زیبد همراهی کردم و به اتفاق به خانه شان رفتیم پدر و مادرش چقدر از دیدن ما خوشحال شدند. او خاطرات خودش را از همکلاسی و همرزم اش علی عجم برایم شرح داد که در زیر بخشی از آن را نقل به مضمون می خوانید:

من و شهید علی عجم(1338 ) از کلاس اول ابتدایی هم کلاس بودیم او نیزدرخانواده ای متدین وزحمتکش(درروستای زیبداز توابع شهرستان گناباد) به دنیاآمدوازهمان کودکی به کاروتلاش و علم آموزی علاقه وافرداشت من و ایشان درتمام دوران تحصیلات از ابتدایی تا دیپلم درکارهای کشاورزی وخانه همکاری داشتیم و سه ماه تابستان برای کمک به مخارج خانواده به همراه برادر بزرگترمان به تهران می رفتیم و در کوره های محمود آباد کار می کردیم ما در کار کردن نیز مانند درس نمونه بودیم تقریبا روزی 14 ساعت کار می کردیم دوره راهنمایی ودبیرستان را درگناباد گذراندیم ودرکنار تحصیل به کار نیز ادامه می دادیم  تنها به کتابهای درسی اکتفا نمی کردیم وعلی رغم تنگدستی مالی کتاب های مذهبی- سیاسی واجتماعی مورد علاقه خود رامی خریدیم وبا دقت مطالعه می کردیم شهید علی عجم عضو فعال کتابخانه بود و بعد از پیروزی انقلاب دویست جلد کتابهای سیاسی و مذهبی خودرا به کتابخانه زیبد اهدا کرد او و هر روز بخشی از وقت خود را در کتابخانه می گذراندوبسیاری از کتب غیر درسی رادرآنجا مطالعه می کرد در سالهای 1355 و56 درجلسات مخفی که از سوی چند تن از جوانان انقلابی ومذهبی شهر برگزار می شد شرکت می کرد.عده ای ازافراد ساده انگار، مغرض و یامتحجر آنها را متهم به پیروی دین جدیدی می کردند.وی دراولین راهپیمایی که درآبان ماه 1357 که در گناباد برگزار شد شرکت فعال داشت و از آن تاریخ به بعد در همه ی راهپمایی ضد سلطنتی حضور فعال داشت و برای شرکت در راهپیمایی های مهم مانند تاسوعا و عاشورابه مشهد و تهران سفر می کرد.با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی عازم خدمت سربازی شدو درمدت سربازی نیزاز تحصیلات غافل نبود وچند دوره آموزشی را طی نمود وی قصد داشت دردانشگاه به تحصیل ادامه دهدولی باتوجه به شروع جنگ تحمیلی واولویت دفاع از کشور اسلامی جذب سپاه پاسداران شد وتقریبا تمام مدت کوتاه عضویت در سپاه پاسدران را در جبهه های نبرد گذراند تا اینکه در حمله خیبر11/12/62 که سمت فرماندهی توپخانه لشکر نصررا بر عهده داشت در جبهه حور الهویزه مجروح، اسیر و سپس همراه  گروهی دیگر از اسرا در منطقه الغرنه به طور دسته جمعی به شهادت می رسنداو یک دوست صمیمی بنام نقره داشت که در همان عملیات شهید شده بود.

                   خصوصیات اخلاقی و اعتقادی

وی فردی بسیار بی تکلف،  بی ادعا وخاکی بودوقتی از وی سوال می شد در جبهه چه سمتی دارد می گفت یک رزمنده ساده بسیجی هستم حتی نزدیکترین بستگان وی نیزنمی دانستند وی مسئولیت فرماندهی دارد ازتشریفات و تجملات بی زاربود واز چابلوسی و ریاکاری نفرت داشت.در اعتقادات دینی راسخ بود وحرفی را که بدان اعتقاد نداشت هرگز به زبان نمی آورد بیشتر از آنکه حرف می زد عمل می کردو می گفت دوصد گفته چون نیم کردارنیست.  خدمت به ضعفا را عبادت می دانست به زیر دستان با احترام رفتار می کرد وکمک به مستمندان را وظیفه دینی خود می دانست بسیار نوعدوست با عاطفه و حساس بودایجاد امنیت،عدالت اجتماعی و مبارزه با فسادرا از وظایف اصلی دولت می دانست. در عین بی باکی وشجاعت اوحتی نسبت به دشمنان هم ترحم داشت ویک بار که یکی ازافراد بسیج قصد داشتند اسیری را به قتل به رسانند با آنها شدت برخورد نمودو مانع از این کار شد وی در مدت کوتاهی در کردستان بود در مسیر جاده ای خودهمیشه روستائیان بویژه زنان و کودکان را سوار ماشین می کرد و در نزدیکترین مسیر پیاده می کرد این کار مورد اعتراض راننده واقع می شد ولی او می گفت تنها چند دقیقه از وقت ما ممکن است هدر برود ولی در عوض به هم وطن خود کمک رسانده ایم  وی در سال 1362 به عنوان فرمانده توپخانه از کمبود مهمات شدیدا رنج می برد و از اینکه به در خواستهای مکررش برای تامین مهمات پاسخ مثبتی داده نمی شدناراحت بود و چند بار گفته بودبا این نیروهای مخلص واز جان گذشته ای که ما داریم اگر یک دهم مهمات عراقی ها را می داشتیم به متجاوزین و ابر قدرت ها درسی می دادیم که در تاریخ بی نظیر باشد. از مشخصه های بازار اخلاقی وی روحیه ایثار گری وبی توجهی به منافع شخصی بود و خستگی ناپذیری ،پرکار- مسولیت پذیر- دارای وجدان کاری و بنیش عمیق سیاسی بود به نظر او منافع شخصی واختلافات جزیی نباید وحدت ویکپارچگی مردم راتضعیف نماید وهمه باید منافع مصالح وعزت کشور اسلامی را در صدر همه ی اهداف وآرزوهای خود قرار دهند وی عقیده داشت که آمریکا وعواملش جنگ رابر ایران تحمیل کردندتا نگذارند ایرانی آباد،اسلامی، سعادتمند ومتعالی ساخته شود زیرا در این صورت ایران الگوی سایر کشورهای اسلامی می شود و منافع ابر قدرتها به خطر می افتد

به نظر او جنگ زود یا دیر تمام می شود ودوران مهم سازندگی وآبادانی همراه با عدالت که مهم ترین رسالت انقلاب است شروع می شود او به برا درانش توصیه می کرد که با علاقه و ایمان درس بخوانند زیرا کشور به نیرو های متخصص ومتعهد وایثار گر برای سازندگی نیاز دارد وتوصیه می کرد که اگر به مقامات علمی واجتماعی رسیدند مغرور نشوند وخدمت به محرومین را فراموش ننمایندوی باور داشت که اگرجوانان ومردم روحیه و ایمان آن دوره را حفظ کنند میهن اسلامی الگوی همه ی کشور های اسلامی خواهد شد.

ملاحظه: حسین عجم  که معاون سردارشهید کاوه بود  در واقع خصوصیات اخلاقی و رفتار یکسانی با شهید علی عجم داشت نیز دو سال بعد شهید شد آرامگاه این شهید در کنار آرامگاه 27 شهید دیگر از جمله سرداران شهیدعلی عجم – حسین قائینی و محمد عجم  در گلزار شهدای زیبدقرار دارد روحشان شاد و راهشان پر رهروباد.به نقل از روزنامه جمهوری اسلامی 1389

 

 

یک جام شیر بال دار باستانی به ایران بازگشت.

آمریکا یک جام شیردال باستانی را که متعلق به قرن ۷ پیش از میلاد، آغاز عصر مادها، بوده به ایران بازگرداند.

یک مقام وزارت امور خارجه ایالات متحده  گفت بازگرداندن این اثر باستانی اقدامی برای نشان دادن حسن نیت آمریکا نسبت به ایران بوده استمادها و پارسها

این جام در سال ۲۰۰۳ از یک قاچاقچی آثار باستانی و عتیقه‌جات گرفته شده بود و آمریکا می‌گوید از آنجا که به میراث فرهنگی و همچنین به مردم ایران احترام می‌گذارد، آن را به ایران بازگردانده است

تصور می‌شود که این جام را از غاری در شمال غرب ایران ربوده بوده‌اند.

شیردال یا همان موجودی افسانه‌ای است که ترکیبی از تن شیر و سر عقاب است. شیردال‌ها را دارای قدرت شفابخش و همچنین پاسبانی از گنجینه‌ها می‌دانسته‌اند. طرح این موجود افسانه‌ای در بسیاری از مجسمه‌ها و بناهای باستانی ایران به کار رفته‌ است.

بازگرداندن این شیء باستانی همزمان با سفر هیات بلندپایه ایرانی به نیویورک صورت گرفته است. در این سفر وزرای خارجه ایران و ایالات متحده پس از سال‌ها برای اولین بار با یکدیگر دیدار دوجانبه داشتند.

مادها و پارسها

وقتی ترا ميان دريا، بی پناه می بينم

دستی ميان دشنه و ديوار است
دستی ميان دشنه و دل نيست
از پله ها
فرود می آيم
اينک بدون پا
ليلای من هميشه پشت پنجره می خوابد
و خوب می داند
که من ـ سپيده دمان ـ
بدون دست می آيم
و يارای گشودن پنجره با من نيست
… ALKHALEEJ_ALFARSI_1952
شنهای ساحل فارس 
رنگ نمی بازند
اين گونهٴ من است
که رنگ دشت سوخته دارد
وقتی ترا
ميان دريا، بی پناه می بينم
دستی ميان دشنه و دل نيست
دستی ميان دشنه و ديوار است
… images (2)
خوابيده ای؟ ـ نه ـ بيداري
آيا تو آفتاب را، 
به شهر خواهی برد
تا کوچه های خفته در ميانهٴ باران
و حرفهای نمور فاصله ها را
مشتعل کني
تا دو سمت رود بدانند
که آتش
هميشه نمی خوابد به زير خاکستر
… 
در زير ريزش رگبار تيغ برهنه
ـ تو دامنه می خواهی ـ می دانم
تا از کناره بيايي
و پنجره ها را
رو به صبح بگشايي
… 

1288قمری عمله طرب مطرب
من با سياهی دو چشم سياه تو
خواهم نوشت
بر هر کرانهٴ اين باغ
دستی هميشه منتظر دست ديگر است
چشمی هميشه هست که نمی خوابد

سه گروه دشمنان زبان پارسی

Ghand-Farsi

پس از فروپاشی  ارتش ساسانی، مهمترین جنگ‌افزار ایرانیان، زبان و فرهنگشان بود و تازیان می‌کوشیدند این دو را نیز از چنگ ایرانیان بیرون کنند. اما ایرانیان توانستند بر خلاف بسیاری از ملت‌های دربندِ تازیان، همچنان زبان و فرهنگ خویش را پاس بدارند؛ و هرگاه حکومت‌های محلی به دست ایرانیان افتاد، مانند صفاریان و سامانیان و زیاریان، در گسترش و توانمندسازی زبان فارسی کوشیدند و آثار فراوانی بدان پدید آوردند.
بزرگترین نمونه و شاهکار زبان فارسی هم به دست توانای فرزانۀ توس آفریده شد که، “هر که رای و هُوش و دین دارد، پیوسته بر او آفرین خوانَد”.
خلیفه‌های تازی در دمشق و بغداد، همچنان به این دشمنی با زبان ایرانیان ادامه می‌دادند و دست‌نشاندگان و چاپلوسان آنان، زبان دیوان خود را به تازی برمی‌گرداندند و در گسترش آن می‌کوشیدند. با تمام سختی‌ها و دشمنی‌ها، زبان فارسی توانست چندان ببالد و گسترش یابد که بار دیگر در گسترۀ پهناوری جای خویش را باز کرد.
پس از برافتادن خلافت تازیان، زبان فارسی آزادتر شد و در گسترۀ باز هم بزرگتری رشد و نمو کرد، به طوری که دربار گورکانیان هند و قصر سلطان‌های عثمانی، از مراکز گسترش زبان فارسی و فرهنگ ایرانی بود. و اما، دولت بریتانیا پس از دست یافتن بر هندوستان و دریافتن نفوذ و اهمیت زبان فارسی در غرب آسیا، آن را مانعی برای کار خود دید و مبارزه با آن را آغاز کرد و زبان انگلیسی را جایگزین آن نمود.

indian palace
به گمان، امروزه زبان فارسی از چندین سو در فشار است و هر یک از این کسان نیز، انگیزۀ خود را دارند:
۱- جالب آنکه دشمنی عربان با زبان فارسی همچنان در زمان ما نیز ادامه یافته است و پس از 14 سده، هنوز هم طرفداران عربستان سعودی با تبلیغ‌های خود در تاجیکستان، به ایرانیانِ تاجیک می‌گوید که، “زبان فارسی را رها کنید، نام‌های ایرانی را از خود بردارید  بجای خدانگهدار بگویید الله حافظ و نوروز را فراموش کنید!”.
2- در همین ایران خودمان نیز، آقا طهرانی یک روحانی متبری دربارۀ فردوسی و شاهنامه، آورده است: “مرد خاسرِ زیان‌‌بُردۀ تهیدست‌ که‌ در برابر لغت‌ و زبان‌ عرب،‌ سی سال‌ عمر خود را به‌ عشق‌ دینارهای‌ سلطان‌ محمود غزنوی‌ به‌ باد داده‌ و شاهنامۀ افسانه‌ای‌ را گرد آورده‌ است”.  صدا و سیما نیز سیل واژگان و ترکیب‌های بیگانه (انگلیسی و عربی) را وارد زبان فارسی می‌کند و در برخی از برنامه‌ها، ولنگاری زبانی و بی‌توجهی به زبان فارسی بسیار زننده است.IMG_0881
3- دشمنی با زبان فارسی تنها به عربستان سعودی محدود نمی‌شود. در کشور افغانستان نیز قوم حاکم پشتون (به تحریک بریتانیا) با ایجاد «وزارت کالچر» و «پشتو تولَنَه (فرهنگستان پشتو)»، می‌خواهد زبان فارسی را کنار بگذارد و زبان قبیله‌ای و گوالش‌نیافتۀ پَشتو – اگرچه ایرانی است -، را به شهروندان خود تحمیل کند.
4- گروه دیگری از دشمنان امروزی زبان فارسی، گروه‌های تجزیه‌طلبند. اینان که به خوبی به نقش زبان فارسی در اتحاد و یکپارچگی مردم ایران – از هر قوم و مذهبی – پی برده‌اند؛ نوک پیکان حملۀ خود را متوجه زبان فارسی کرده‌اند. به بهانۀ آموزش زبان مادری(!)، می‌خواهند زبان فارسی را نابود یا محدود کنند و به جای آن، زبان‌ها و گویش‌هایی را بگذارند که نه تجربۀ نوشتاری و ادبی دارند، و نه آنکه هیچگاه خط و گنجینه‌ای نوشتاری به آن زبان و گویش وجود داشته است.
5- آوردگاه تازۀ دشمنان زبان فارسی، شبکه‌های ماهواره‌ای است. در بیشتر این شبکه‌ها، با آنکه ادعا می‌کنند برای ایرانیان برنامه پخش می‌کنند؛ اما نوشته‌ها و نام بسیاری از برنامه‌ها به خط و زبان انگلیسی است. حتا در ترانه‌های مبتذل و پیش‌پاافتاده‌ای که، هم خواننده ایرانی است و هم سراینده و نوازنده و هم بیننده و شنونده، نام و مشخصات ترانه به خط و زبان انگلیسی نوشته می‌شود. برخی از این شبکه‌ها (مانند فارسی وان)، آشکارا در خدمت دشمنان ایران و فرهنگ و زبان ایرانی هستند. گذشته از اینکه در زبان انگلیسی، کاربرد واژۀ «فارسی» اشتباه است و باید به جای آن Persian گفت؛ این‌ها حتا عددها را نیز به انگلیسی می‌گویند، از جمله «وان – one»! مگر عدد «یک» در زبان فارسی وجود ندارد؟ این شبکه‌های مبتذل از کیفیت بسیار پایینی برخوردارند و ترجمه‌هایشان نیز به درد خودشان می‌خورد، و پُر است از واژه‌های انگلیسی. گویا این‌ها توان خرید یک فرهنگ دوزبانۀ انگلیسی به فارسی را نیز ندارند. حتا فرهنگ جیبی نیز می‌تواند بسیاری از مشکلات آن‌ها را حل کند. اما امروزه با سرافکندگی بسیار، باید گفت، سخن گفتن «شترگاوپلنگی!» و بیسوادانۀ لس‌آنجلسی‌ها، از راه این شبکه‌های دَرِپیتی، در میان مردم ایران پخش می‌شود و هواخواه هم بسیار دارد.
6- شگفت‌انگیزتر آنکه، برخی از دشمنان زبان فارسی، امروزه خود ایرانی‌اند. در میان این گروه، کسانی هستند که گمان می‌کنند واژه‌های انگلیسی «ترجمه‌ناپذیر»اند. امروزه در قهوه‌فروشی‌ها – یا به اصطلاح کافی‌شاپ‌ها -، وقتی فهرست نوشیدنی‌ها را به دست شما می‌دهند، دهانتان باز می‌ماند که این چیزها چیست؟ یک «اسکوپ» بستنی یعنی چه؟ «میلک شیک بنانا» یا «فراپۀ استرابری» چه نوع نوشیدنی است؟ بسیاری از کارگران این مغازه‌ها، جوانان روستایی یا شهری کم‌سوادی هستند که خودشان هم معنای این نام‌ها را نمی‌دانند و صاحبان مغازه نیز برای «کلاس!» این نام‌های مسخره را انتخاب می‌کنند تا بتوانند کالای خود را گرانتر به مردم ناآگاه بیندازند.
در رستوران‌ها، به جای «خرچنگ دریایی»، دیگر «لابستر» سِرو می‌شود. در «فست‌فود»ها، «چیکن برست» و «استریپس» مرغ فروخته می‌شود. پیتزا را به جای تنور در «آون» می‌پزند. به جای کباب هم، دیگر «باربکیو» می‌فروشند. «آرتیست‌ها» به دنبال «اسپانسر» می‌گردند، تا «شو» بگذارند. آدم احساس می‌کند در پاکستان یا بنگلادش راه می‌رود که این همه واژه‌های انگلیسی در میان مردم رایج شده است.

Shimla In5Jul2013  (43)
در همین راستا، در و دیوار شهرهایمان و تابلوهای فروشگاه‌ها نیز پر شده است از واژگان انگلیسی، و حتا نام مغازه‌ها هم تنها به خط انگلیسی نوشته می‌شود؛ حال آنکه در کشور ما چندان مسافر و گردشگر خارجی رفت‌وآمد ندارد و نیازی به این همه نوشته‌های چشم‌آزار خارجی نیست. دیگر بگذریم از این که زمان‌نمای چراغ‌های راهنمایی نیز به خط انگلیسی هستند، و گویا برای مسئولان اصلا مهم نیست که در شهر ما عددها به خط لاتین باشند. برخی دیگر هم، چنان دچار خودکم‌بینی شده‌اند که خیال می‌کنند صِرف دانستن دست و پا شکستۀ زبان انگلیسی، نشانۀ پیشرفت و سواد است، و مشکل خود را زبان فارسی می‌دانند. برخی پدر و مادران، کودکان بیچارۀ خود را – که هنوز زبان مادری‌شان را به خوبی نیاموخته‌اند و نمی‌توانند خط فارسی را بخوانند -، به آموزشگاه‌‌های فشرده و نافشردۀ آموزش زبان انگلیسی می‌فرستند. تازه افتخار هم می‌کنند که فرزندشان به جای آب پرتقال، «اورنج جویس» می‌خواهد.
7- برخی از ایرانیان، امروزه هیچ تعصب و غیرتی به زبان خویش ندارند. ازین رو، وقتی به خارج می‌روند، تلاش هم نمی‌کنند که فرزندانشان در دیار بیگانه زبان فارسی بیاموزند، یا از آن پاسداری کنند. حتا خوشحال هم می‌شوند که با فرزندان خود به زبان بیگانه سخن بگویند. اگرچه باید از اسپانیایی‌زبانان یا چینی‌زبانان آمریکا بیاموزند که در خانه‌هاشان، سخن گفتن جز به زبان مادری ممنوع است. گروه دیگری نیز با آنکه در اینترنت امکان نوشتار به خط و زبان فارسی هست، و گیرنده و فرستنده هر دو ایرانی‌اند، اما به خط و زبان بیگانه با هم نامه‌نگاری می‌کنند.
شوربختانه در برابر این همه یورش و دشمنی، امروزه سرباز پرتوانی به نام «ایرانیِ فرهیخته و میهن‌دوست» کمتر هست تا از زبان فارسی دفاع کند، و فرهنگستان زبان فارسی نیز بسیار کُند و ناتوان کار می‌کند. پس تنها می‌توان به برخی دلسوزان امیدوار بود و به توانایی زبان کهن فارسی که ققنوس‌وار در همۀ تاریخِ خود، پایدار بوده و پایدار هم خواهد ماند.
http://shahrbaraz.blogspot.com

 

کپی کاری و سرقت ادبی از ابتدای تاریخ مرسوم بوده است. شهریار هم با شعر کپی شده مشهور شد.

در زمانهای کهن بسیاری از نویسندگان قدرتمند و ثروتمند  نسخه های قدیمی  نویسندگان گمنام را که معمولا یک یا دو نسخه بیشتر نبوده اند تنسیخ یا  رونویسی و کپی می کرده اند و گاهی مطالبی را هم بر آن می افزوده و آنرا بنام خود ثبت می کرده اند  این شیوه کار در کارهای بسیاری از نویسندگان قدیمی وجود داشته بعضی از نسخه برداری ها امروزه قابل اثبات هستند اما عموم آنها امکان راست نمایی ندارند. مثلا کتابهای تاریخی و جغرافیا یا مسالک و ممالک ها  مطالب تکراری دارند که همگی از نسخه های قدیمی تر کپی شده اند.  حتی این موضوع در کتابهای ابو علی سینا نیز  صادق است. چه بسا کتابهایی که بنام ابوعلی سینا می شناسیم ولی ممکن است اصلا به او ربطی نداشته باشد. 

و اما 

جنجال ادبی: شعر علی ای همای رحمت شهریار کپی از شعری قدیمی‌تر!

 جواد محقق، شاعر و پژوهشگر ادبی، درباره واکنش‌ها به اظهار تردید او نسبت به سراینده شعر «علی ای همای رحمت» که بسیاری آن را متعلق به شهریار می‌دانند، گفت: چند روز قبل در حوزه هنری جلسه‌ای برای بزرگداشت استاد شهریار برگزار شد و من این مسئله را آنجا مطرح کردم، البته نه به عنوان طرح قضیه، بلکه از حیث طرح یک پژوهش ادبی و به دوستانی هم که از حرف‌های من رنجیده بودند، گفتم باید اجازه بدهند کار پژوهشی آن انجام شود، با باد کردن در رگ‌های گردن، این مسئله حل نمی‌شود!

وی افزود: همین مسئله انعکاس پیدا کرد و در آنجا هم عده‌ای آمدند و از تعصب‌ورزی‌های معمول به خرج دادند و از تبریز هم چند خبرنگار و بعضی از استادان دانشگاه به من زنگ زدند و جویای این مسئله شدند. خلاصه در این چند روز من دائماً درگیر تلفن‌ها و صحبت‌ها بوده‌ام.

 محقق اضافه کرد: قرار بر این است که کار جدی‌تری در این زمینه انجام شود و چنانچه این کار انجام شد، خود به خود معلوم می‌شود چه کسی شبهه‌افکنی می‌کند؟ چون من به این دوستان تبریزی قول داده‌ام فعلاً صحبتی نکنم تا آن کار پژوهشی انجام شود و مستندات قضیه دربیاید، فعلاً سکوت می‌کنم تا ان‌شاءالله کار کمی سر و سامان بگیرد. آنها هم در پژوهشگاهی در تبریز دارند کارهایی می‌کنند و من هم قول داده‌ام فعلاً بیشتر از این حرفی نزنم.

این پژوهشگر گفت: می‌گویند کارشناسان با این حرف‌‌های من مخالفت کرده‌اند. آنها اگر «کورشناس» هم بودند باید می‌پرسیدند ماخذ این شعر کجاست؟ وقتی دیوان طرف چاپ شده، می‌خواهیم بگوییم چه؟ می‌خواهیم بگوییم چاپ نشده؟! خُب این شعر (علی ای همای رحمت) قبلاً در دیوان شاعر دیگری چاپ شده است.

 وی افزود: البته این چیزی از بزرگی شهریار کم نمی‌کند. او که در شاعری، ناتوان نبوده است، شهریار شاعر بزرگی است و شعرهای خوبی هم دارد و حتی در حوزه شعر مذهبی هم شعرهای خوبی دارد و به عنوان مثال شعر «شب علی» او کمتر از این شعر نیست.

محقق که از ادامه گفتگو اجتناب می‌ورزید، نام شاعری را هم که او معتقد است شعر «علی ای همای رحمت» در دیوان او چاپ شده، ذکر نکرد و بار دیگر تاکید کرد: فعلاً اجازه بدهید این هیاهوها بخوابد، آن وقت درباره این موضوع بیشتر حرف می‌زنم. من به دوستان پژوهشگر تبریزی هم قول داده‌ام که فعلاً در این زمینه صحبتی نکنم تا کارهای تحقیقی‌شان را انجام دهند. آنها گفته‌اند مستنداتی در این باره هست و من هم منتظرم مستندات آنها را ببینم.

 جواد محقق روز 25 شهریور در مراسم گرامیداشت روز ملی شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد محمد حسین شهریار و رونمایی از کتاب «سلام بر حیدربابا» در حوزه هنری گفته بود: با وجود احترام فراوانی که برای شهریار قائلم در سال 60 یا 61 و در زمان حیات ایشان این موضوع را مطرح کردم که شائبه‌هایی وجود دارد که این شعر سروده شهریار نباشد، ولی این مسئله شان ایشان را هم کاهش نمی‌دهد. به هر حال تحقیقات ادبی باید راه خودش را برود تا بتواند پرتوی بیشتری را در روی واقعیات بیفکند. البته من در این مورد مقاله‌ای هم نوشتم اما وقتی ماجرای خواب شهریار و دیدارش با مرحوم آیت الله مرعشی نجفی رخ داد از انتشار آن به احترام این رخداد صرفنظر کردم، اما معتقدم باید بالاخره روزی این مسئله مطرح شود.

 عباس خوش عمل: این شعر برای شاعر دوره ناصرالدین شاه است.

bk-parseh1

عباس خوش عمل، پژوهشگر ادبی که 25 سال پیش در مقاله‌ای مفصل در روزنامه اطلاعات اعلام کرده بود: شعر محمدحسین شهریار در وصف حضرت علی (ع) با اندکی تغییر در اصل متعلق به میرزا آقا مصطفی افتخار العلماء، شاعر دوره قاجار، متخلص به «صهبا» بوده است، بر این گفته خود پای فشرد.

عباس خوش‌عمل، شاعر و پژوهشگر ادبی که در زمینه تصحیح اشعار آئینی به تحقیق و پژوهش مشغول است و 25 سال قبل هم مقاله‌ای مفصل از او درباره شعر معروفی که در وصف حضرت علی (ع) سروده و گفته می‌شود، متعلق به شهریار است، در روزنامه اطلاعات چاپ شده است، بار دیگر بر مدعای خود در آن مقاله پژوهشی پافشاری کرد و در این باره به خبرنگار مهر گفت: شعری که گفته می‌شود شهریار در وصف حضرت علی (ع) سروده است، در اصل متعلق به میرزا آقا مصطفی افتخارالعلماء متخلّص به «صهبا» شاعر دوره ناصرالدین شاه بوده است.

 وی با بیان اینکه مطلع شعر، «علی ای سحاب رحمت تو چه آیت خدایی» است، افزود: مطلع شعری که شهریار سروده «علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را» است و در واقع شهریار تنها با جابجایی کلمه «همای» به جای «سحاب» و تغییر ردیف، شعر خود را در وصف امام اول شیعیان سروده است.

این پژوهشگر در عین حال تاکید کرد: صهبا شاعر عصر ناصری است و دست کم 50 تا 60 سال قبل از شهریار، این شعر را سروده است و اولین نفری هم که به این مسئله پی برده، من نبوده‌ام و کسان دیگری قبل از من به این موضوع اشاره کرده‌اند. اتفاقاً یادم هست که من در مقاله‌ام نظرات آنها را هم اساس کارم قرار داده بودم.

 خوش‌عمل تاکید کرد که کتاب این شاعر عهد قاجار بیش از 80 سال قبل چاپ شده و دسترسی به آن که شعر مذکور را هم دربردارد، دست کم در کتابخانه‌های بزرگ که نسخ خطی را نگهداری می‌کنند، امکانپذیر است.