وقتی ترا ميان دريا، بی پناه می بينم

دستی ميان دشنه و ديوار است
دستی ميان دشنه و دل نيست
از پله ها
فرود می آيم
اينک بدون پا
ليلای من هميشه پشت پنجره می خوابد
و خوب می داند
که من ـ سپيده دمان ـ
بدون دست می آيم
و يارای گشودن پنجره با من نيست
… ALKHALEEJ_ALFARSI_1952
شنهای ساحل فارس 
رنگ نمی بازند
اين گونهٴ من است
که رنگ دشت سوخته دارد
وقتی ترا
ميان دريا، بی پناه می بينم
دستی ميان دشنه و دل نيست
دستی ميان دشنه و ديوار است
… images (2)
خوابيده ای؟ ـ نه ـ بيداري
آيا تو آفتاب را، 
به شهر خواهی برد
تا کوچه های خفته در ميانهٴ باران
و حرفهای نمور فاصله ها را
مشتعل کني
تا دو سمت رود بدانند
که آتش
هميشه نمی خوابد به زير خاکستر
… 
در زير ريزش رگبار تيغ برهنه
ـ تو دامنه می خواهی ـ می دانم
تا از کناره بيايي
و پنجره ها را
رو به صبح بگشايي
… 

1288قمری عمله طرب مطرب
من با سياهی دو چشم سياه تو
خواهم نوشت
بر هر کرانهٴ اين باغ
دستی هميشه منتظر دست ديگر است
چشمی هميشه هست که نمی خوابد

Comments are closed.