آیا می دانید در بعضی عملیات رزمندگانی از تشنگی شهید می شدند

iran-iraq-war1

 

سالگرد آغاز جنگ ایران و عراق /دفاع مقدس

در صحنه های عملیاتی جنوب کشور  و خوزستان در تعدادی از عملیات ، برنامه پیش بینی شده  تحقق نمی یافت و تعداد مجروحان بیش از حد بود امکان انتقال همه آنها نبود  تعدادی با پای پیاده برای رسیدن به مقر اقدام می کردند و در بین راه شهید میشدند این عکس سخن می گوید.

آیا می دانید در بعضی عملیات رزمندگانی از تشنگی شهید می شدند.

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق – ثبت است بر جریده عالم دوام ما 

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

این داغ و که ما بر دل دیوانه نهادیم

چون می رود این کشتی سر گشته که آخر جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را مهر لب او بر در این خانه نهادیم…. 

 

علی فرمانده توپخانه نقشه را نشان داد و گفت: باید توپها به جلو منتقل شوند آتش دشمن شدید است و امکانات ما کم  باید آتش دشمن را متوقف کنیم  تا توپها به جلو منتقب نشوند امکان پاسخ  به موقع به دشمن نیست. ما باید توپها را به آنسوی هور العظیم منتقل کنیم تا فاصله ما کوتاه تر شود. 

در این که ما باید از هور عبور کنیم، شکی نیست. نمی گویم آسان است، نه! ولی باید بالاخره راهی پیدا کنیم تا ضریب موفقیت عملیات بالا برود. پیشنهادم این است که حداقل دو قبضه 105 را با خودمان ببریم.  با دیده بان های دقیقی که داریم، آتش دشمن را خاموش می کنیم 

به نظر فرمانده، ایده ی عملیاتی مناسب بود. فرماندهان دیگر هم موافق بودند. هوای اسفند، سردتر از چند روز گذشته بود.

نسیم، خنکای آب را تا ساحل می آورد. کنار آبراه، پر از قایق بود. نیروها برای هر قایقی که می رفت، دست تکان می دادند.

دیدارمان به  قیامت !

آب سرد هور، زیر سنگینی قایق ها شکافته می شد. ساعدی خودش را به علی رساند و خبرهای تازه را گفت:

دیده بان ها را فرستادیم تا قبل از بردن قبضه ها، ثبت موقعیت کنند.

علی دستی به شانه ی او زد و گفت:

بچه ها به کمک نیاز دارند 

حسن از راه رسید. صورتش از سرما گل انداخته بود.

هلیکوپتر ها آماده اند. چکار کنیم، علی آقا؟

علی نگاهی به ساعت مچی اش انداخت:

زود است. باید اول از حال و اوضاع دیده بان ها با خبر شویم  از دیدبانها خبری نشده  نگران هستم 

ساعدی به قطب نمایی که در دست علی بود، نگاه کرد:

مگر قرار است شما هم بروید؟ بله نگران بچه ها هستم  خودم می روم 

علی نفس عمیقی کشید و به آسمان نگاه کرد. هوا نمناک بود. ساعدی دوباره پرسید اما این بار، لحن و کلامش معنای دیگری داشت:

انصافا روی من حساب نکن. همین اندازه که بتوانم مهمات بچه ها را روی حساب کتاب برسانم و دست خالی شان نگذارم، خدا را شکر می کنم و از کرم راضی ام. اگر فکر کردی حالا عملیاتی شده و بپری بغل شهادت و سکان را بدهی به معاونت، نه! من نیستم علی آقا.

علی لبخند زد و او را در آغوش گرفت. شانه های ساعدی به تکان افتاد. مثل کودکی اشک می ریخت. علی بغض گلویش را فرو داد و صورت ساعدی را رو به خودش گفت:

خوش غیرت، تو که خودت هوایی! دیواری کوتاه تر از من پیدا نکردی که اول بسم الله یقه ام را گرفتی؟

دو ساعت بعد، وقتی هلیکوپتر ها آماده می شدند تا دو قبضه توپ کوچک را با خود ببرند، صباغ رسید. خبر بدی داشت و علی سایه های نگرانی را در صورت او دید.

خب، حرف بزن. با ناراحتی که مشکلی حل نمی شود.

به جای او حیسن حرف زد. خبر داشت که چه اتفاقی افتاده:

عراقی ها به دیده بان ها حمله کردند. چند نفر شهید شدند و بقیه را هم اسیر کردند.

ساعدی حمایلش را به پشت انداخت و گفت:

من می روم جزیره، چند نفر دیده بان هم با خود می برم.

علی در حالی که به فکر فرو رفته بود، دستش را بالا آورد و روی سینه او گذاشت.

اجازه نداری.

ساعدی با تعجب نگاه کرد. علی به جای دیگری خیره شده بود. حسین از او کسب تکلیف کرد:

عملیات شروع شده. بچه ها آتش حمایت می خواهند، چکار کنیم علی آقا؟

علی خم شد و قطب نما را برداشت. مشغول جمع کردن کالک عملیات بود که ساعدی رفت و رو به روی او ایستاد:

پس می دانستی رفتنی هستی؟

نگاه علی مهربان شد. مهربان تر از همه ی روزها و شب هایی که ساعدی به یاد داشت.

به من مهمات برسان. خدا حافظ.

در حالی که می رفتند، رو به حسن کرد و گفت:

هاشم و دلاوری و چهار پنج نفر از بچه ها را خبر کن. خیلی سریع. بجنب، حسن.

ساعدی ایستاده بود و به رفتن علی نگاه می کرد. صدای هلیکوپتر ها از دور به گوش می رسید. ناگهان علی ایستاد. لحظه ای به عقب برگشت. ساعدی را دید هر چه قدرت داشت، در پاها جمع کرد و به طرف او دوید. حالا عزیزترین دوستش را در آغوش گرفت:

حلالم کن.

حالا این علی بود که اشک هایش سینه ی ساعدی را خیس می کرد. هر دو برای لحظاتی سر در آغوش هم گریه کردند.

اگر برگشتم که باز هم خاک پای بچه هایم. اگر نه دیدارمان به قیامت.

ساعدی بی آن که حرف بزند، فقط نگاه کرد. علی آهسته پا پس کشید و راه افتاد. وقتی دور شد، صدای ساعدی را شنید:

شفاعتم کن.

علی سر تکان داد و رفت. حسن با نیروهای دیده بان کنار هلیکوپتر بود. دو قبضه توپ، قلاب شده و آماده بودند. خلبان، با سوار شدن آن ها، دور موتور را بالا برد. ملخک ها چرخیدند و دو هلیکوپتر از جا کنده شدند و علی خم شد و از پشت شیشه، به آسمان نگاه نگاه کرد:

الهی به امید تو.persian gulf map

هلیکوپتر ها در فاصله ی نزدیک به هم، در حرکت بودند. علی نقشه را باز کرد و به آن چشم دوخت. خلبان، سطح ارتفاع پروازش را پایین آورد. علی از جا بلند شد و به طرفش رفت. کمک خلبان، از روی نقشه ای که رو به رویش بود، نقطه ای را نشان داد. بعد رو به علی گفت:

همین جا؟

علی سر تکان داد. هلیکوپتر پایین تر رفت و عاقبت در میان حصاری از درخت های سوخته و نیم سوخته، در ارتفاعی معین ایستاد. توپ ها به سرعت از قلاب باز شدند. صدای رگبار گلوله و انفجارهای پی در پی از هر طرف شنیده می شد. هلیکوپتر ها، این بار به زمین نشستند تا نیروها پیاده شوند. علی به اطرافش نگاه کرد.

حسن گفت:

هیچ قایقی این اطراف نیست؟

چند نیروی رزمنده برای استقرار توپ ها به کمک آمدند. خمپاره های دشمن، در فاصله های نزدیک به آن ها منفجر شدند.

هاشم، بیسیم را روشن کرد و در تماس بود. علی اسلحه اش را روی شانه انداخت و به حسن نگاه کرد.

می رویم جایی که دیده بان های قبلی بودند.

هنوز مسافتی دور نشده بودند که با صدای انفجار خمپاره، مجبور شدند به زمین دراز بکشند. وقتی دود و خاک فرو نشست، همدیگر را دیدند.

دو نفر از دیه بان های قبلی، قرار بود در ضلع شرقی جزیره مستقر شوند. در واقع، بهترین نقطه ای که تحرکات دشمن را می شود، دید. من و ابراهیم می رویم آن جا. ناصر هم با دلاوری بروند ضلع غربی…

به دنبال ناصر، سر چرخاند. خبری از او نبود. به اطراف نگاه کرد.

ناصر، ناصر.

جلوتر، در آبراهی خشک، ناصر به زمین افتاده بود و ناله می کرد. علی به اطرافش دوید:

چی شده، ناصر؟

ناصر دوباره ناله کرد:

ترکش خوردم.

خون شلوارش را خیس کرده بود. حسن دوان دوان رسید و کوله پشتی اش را از پشت پایین آورد.

قوی باش، رزمنده. الان یک باند پیچی برایت ردیف می کنم که بماند یادگاری! شکر خدا فقط یک ترکش طلایی است.

حسن پای ناصر را باند پیچی کرد. علی با نگرانی به اطرافش نگاه کرد. احساس خوبی نداشت. دلاوری رفت زیر بغل ناصر.

دوباره راه افتادند. حسن لحظه ای ایستاد و گوش تیز کرد:

خبری از نیروهای خودی نیست.

با شلیک های پی در پی دراز کشیدند. ناگهان صدای فریاد ناصر همه جا پیچید:

عراقی!

هر کدام به کنار رفتند تا در پناه پستی و بلندی زمین، سنگر بگیرند. علی گفت:

ما را دیدند، می خواهند دورمان بزنند.

با گفتن این حرف، شروع به شلیک کرد. صدای افتادن چیزی آمد. علی عجم نیم خیز شد و فریاد کشید:

نارنجک!

با صدای انفجار، همه جا در نظرش تیره شد. دشتش را روی سرش گذاشت. داغی خون را احساس کرد. اسلحه اش را رو به جایی که عراقی ها را دیده بود گرفت و شلیک کرد. حسن سینه خیز به طرفش آمد.

زخمی شدی. خون ریزی ات شدید است.

بعد باقیمانده باند را به سر او بست. علی نگاهش کرد. نفسش خسته بود….

گفت  از این جا بروید، خیلی زود. بچه ها را نجات بدهید من می مانم  فعلا توان حرکت ندارم 

اشک توی چشم های حسن جمع شد:

ما بدون شما نمی رویم.

علی در حالی که حرف می زد، نقشه را از زیر پیراهنش بیرون آورد. قطب نما را به زمین گذاشت و پر زور، چنگ به خاک انداخت.

برو، بچه ها را هم با خودت ببر. منهم خودم را می رسانم. زخم من عمیق نیست. فقط یک کمی موج گرفتگی دارم. برو حسن، به خاطر خدا برو.

حسن با چشم های خیس روی زمین خزید و دور شد و تاریکی از راه رسیده بود.

صدای پای عراقی ها لحظه به لحظه نزدیک تر می شد. تمام یادهای گذشته، پیش چشم علی زنده شدند. افسر عراقی با گام های لرزان جلو آمد و فریاد کشید:

 ایرانی، ایرانی…

علی به ابرهای متراکم آسمان نگاه کرد و لبخند زد. پشت ابرها پر از ستاره بود.iran-iraq-war1

 

 

سردار شهید علی عجم فرمانده توپخانه (لشکر5نصر)

آنچه در ذیل می خوانید بر اساس خاطرات سردار شهید حسین عجم  که از کلاس اول ابتدایی با شهید علی عجم همکلاس بوده است نقل می شود شهید حسین عجم در اسفند سال 1363 از ناحیه هر دوپا مجروح و دربیمارستان شرکت نفت تهران بستری بود من برای کمک به ایشان و بردن ایشان با قطاربه مشهد روز 26 اسفنداز بیمارستان وی را کمک کردم با هم به راه آهن رفتیم بلیط گیرمان نیامد ولی قطارهای صندلی چوبی وجود داشت که معمولا بلیط دار و بدون بلیط می توانستندسوارشوند، ناچار همان قطار را سوار شدیم شرایط سختی بود باید تا مشهد در داخل راهرو می ایستادیم در آن زمان تسهیلات رزمندگان(بلیط و سهمیه) یا وجود نداشت یا ما بی اطلاع بودیم تا آنجا که یادم هست خود شهید نیز علاقه ای نداشت که به فردی روبزنیم تا بلیط گیرمان بیاید وی نمی توانست رو پا بایستد و من کمکش می کردم قطار راه افتاد ولی می دانم با کمی معطلی یک صندلی برای ایشان پیدا شد و من ایستاده در راه رو بودم در نهایت برای هر دوی ما صندلی پیدا شد یادم نیست کسی داوطلبانه  به ما جا داد یا رئیس قطار فقط می دانم خیلی نگران بودم که صندلی برای نشستن ایشان گیرمان نیاید و پایش که جراحی شده بودبیشتر آسیب ببیند ولی نگرانی ما زود برطرف شد. در کنار هم نشستیم او اصلا نخوابید ونگران جبهه و همرزمانش بود دعا می کرد زود پایش خوب شود تا فورا به جبهه برگردد. من او را تا خانه شان در روستای زیبد همراهی کردم و به اتفاق به خانه شان رفتیم پدر و مادرش چقدر از دیدن ما خوشحال شدند. او خاطرات خودش را از همکلاسی و همرزم اش علی عجم برایم شرح داد که در زیر بخشی از آن را نقل به مضمون می خوانید:

من و شهید علی عجم(1338 ) از کلاس اول ابتدایی هم کلاس بودیم او نیزدرخانواده ای متدین وزحمتکش(درروستای زیبداز توابع شهرستان گناباد) به دنیاآمدوازهمان کودکی به کاروتلاش و علم آموزی علاقه وافرداشت من و ایشان درتمام دوران تحصیلات از ابتدایی تا دیپلم درکارهای کشاورزی وخانه همکاری داشتیم و سه ماه تابستان برای کمک به مخارج خانواده به همراه برادر بزرگترمان به تهران می رفتیم و در کوره های محمود آباد کار می کردیم ما در کار کردن نیز مانند درس نمونه بودیم تقریبا روزی 14 ساعت کار می کردیم دوره راهنمایی ودبیرستان را درگناباد گذراندیم ودرکنار تحصیل به کار نیز ادامه می دادیم  تنها به کتابهای درسی اکتفا نمی کردیم وعلی رغم تنگدستی مالی کتاب های مذهبی- سیاسی واجتماعی مورد علاقه خود رامی خریدیم وبا دقت مطالعه می کردیم شهید علی عجم عضو فعال کتابخانه بود و بعد از پیروزی انقلاب دویست جلد کتابهای سیاسی و مذهبی خودرا به کتابخانه زیبد اهدا کرد او و هر روز بخشی از وقت خود را در کتابخانه می گذراندوبسیاری از کتب غیر درسی رادرآنجا مطالعه می کرد در سالهای 1355 و56 درجلسات مخفی که از سوی چند تن از جوانان انقلابی ومذهبی شهر برگزار می شد شرکت می کرد.عده ای ازافراد ساده انگار، مغرض و یامتحجر آنها را متهم به پیروی دین جدیدی می کردند.وی دراولین راهپیمایی که درآبان ماه 1357 که در گناباد برگزار شد شرکت فعال داشت و از آن تاریخ به بعد در همه ی راهپمایی ضد سلطنتی حضور فعال داشت و برای شرکت در راهپیمایی های مهم مانند تاسوعا و عاشورابه مشهد و تهران سفر می کرد.با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی عازم خدمت سربازی شدو درمدت سربازی نیزاز تحصیلات غافل نبود وچند دوره آموزشی را طی نمود وی قصد داشت دردانشگاه به تحصیل ادامه دهدولی باتوجه به شروع جنگ تحمیلی واولویت دفاع از کشور اسلامی جذب سپاه پاسداران شد وتقریبا تمام مدت کوتاه عضویت در سپاه پاسدران را در جبهه های نبرد گذراند تا اینکه در حمله خیبر11/12/62 که سمت فرماندهی توپخانه لشکر نصررا بر عهده داشت در جبهه حور الهویزه مجروح، اسیر و سپس همراه  گروهی دیگر از اسرا در منطقه الغرنه به طور دسته جمعی به شهادت می رسنداو یک دوست صمیمی بنام نقره داشت که در همان عملیات شهید شده بود.

                   خصوصیات اخلاقی و اعتقادی

وی فردی بسیار بی تکلف،  بی ادعا وخاکی بودوقتی از وی سوال می شد در جبهه چه سمتی دارد می گفت یک رزمنده ساده بسیجی هستم حتی نزدیکترین بستگان وی نیزنمی دانستند وی مسئولیت فرماندهی دارد ازتشریفات و تجملات بی زاربود واز چابلوسی و ریاکاری نفرت داشت.در اعتقادات دینی راسخ بود وحرفی را که بدان اعتقاد نداشت هرگز به زبان نمی آورد بیشتر از آنکه حرف می زد عمل می کردو می گفت دوصد گفته چون نیم کردارنیست.  خدمت به ضعفا را عبادت می دانست به زیر دستان با احترام رفتار می کرد وکمک به مستمندان را وظیفه دینی خود می دانست بسیار نوعدوست با عاطفه و حساس بودایجاد امنیت،عدالت اجتماعی و مبارزه با فسادرا از وظایف اصلی دولت می دانست. در عین بی باکی وشجاعت اوحتی نسبت به دشمنان هم ترحم داشت ویک بار که یکی ازافراد بسیج قصد داشتند اسیری را به قتل به رسانند با آنها شدت برخورد نمودو مانع از این کار شد وی در مدت کوتاهی در کردستان بود در مسیر جاده ای خودهمیشه روستائیان بویژه زنان و کودکان را سوار ماشین می کرد و در نزدیکترین مسیر پیاده می کرد این کار مورد اعتراض راننده واقع می شد ولی او می گفت تنها چند دقیقه از وقت ما ممکن است هدر برود ولی در عوض به هم وطن خود کمک رسانده ایم  وی در سال 1362 به عنوان فرمانده توپخانه از کمبود مهمات شدیدا رنج می برد و از اینکه به در خواستهای مکررش برای تامین مهمات پاسخ مثبتی داده نمی شدناراحت بود و چند بار گفته بودبا این نیروهای مخلص واز جان گذشته ای که ما داریم اگر یک دهم مهمات عراقی ها را می داشتیم به متجاوزین و ابر قدرت ها درسی می دادیم که در تاریخ بی نظیر باشد. از مشخصه های بازار اخلاقی وی روحیه ایثار گری وبی توجهی به منافع شخصی بود و خستگی ناپذیری ،پرکار- مسولیت پذیر- دارای وجدان کاری و بنیش عمیق سیاسی بود به نظر او منافع شخصی واختلافات جزیی نباید وحدت ویکپارچگی مردم راتضعیف نماید وهمه باید منافع مصالح وعزت کشور اسلامی را در صدر همه ی اهداف وآرزوهای خود قرار دهند وی عقیده داشت که آمریکا وعواملش جنگ رابر ایران تحمیل کردندتا نگذارند ایرانی آباد،اسلامی، سعادتمند ومتعالی ساخته شود زیرا در این صورت ایران الگوی سایر کشورهای اسلامی می شود و منافع ابر قدرتها به خطر می افتد

به نظر او جنگ زود یا دیر تمام می شود ودوران مهم سازندگی وآبادانی همراه با عدالت که مهم ترین رسالت انقلاب است شروع می شود او به برا درانش توصیه می کرد که با علاقه و ایمان درس بخوانند زیرا کشور به نیرو های متخصص ومتعهد وایثار گر برای سازندگی نیاز دارد وتوصیه می کرد که اگر به مقامات علمی واجتماعی رسیدند مغرور نشوند وخدمت به محرومین را فراموش ننمایندوی باور داشت که اگرجوانان ومردم روحیه و ایمان آن دوره را حفظ کنند میهن اسلامی الگوی همه ی کشور های اسلامی خواهد شد.

ملاحظه: حسین عجم  که معاون سردارشهید کاوه بود  در واقع خصوصیات اخلاقی و رفتار یکسانی با شهید علی عجم داشت نیز دو سال بعد شهید شد آرامگاه این شهید در کنار آرامگاه 27 شهید دیگر از جمله سرداران شهیدعلی عجم – حسین قائینی و محمد عجم  در گلزار شهدای زیبدقرار دارد روحشان شاد و راهشان پر رهروباد.به نقل از روزنامه جمهوری اسلامی 1389

 

 

Comments are closed.