جنگ دوازده رخ درسها و عبرتها

 

جغرافیای جنگ دوازده رخ

توران منطقه ای است که امروزه شامل شمال شرق پاکستان شرق افغانستان ، بخشی از ترکمنستان  قسمتی از غرب چین  قرقیزستان و ازبکستان و جنوب قزاقستان می شود. مرکزیت اصلی  ایران تحت رهبری کیخسرو  در استان فارس و اصفهان امروزی قرار داشته است. محل وقوع جنگ در دهستان زیبد گناباد واقع شده است و جنگ نهایی برای شکست همیشگی توران در منطقه جیحون و ویسه گرد.

خلاصه ماجرای جنگ دوازده رخ : این جنگ به دنبال اختلافات دیرینه ایران و توران و دو جنگ قبلی بروز کرد ایران و توران دو قدرت بزرگ و دو امپراتوری بزرگ بودند که حکام و پادشاهان آن با هم قوم و خویش بودند توران جغرافیایی انسانی ترکیک داشته اما حکام توران با پادشاهان ایران خویشاوند بودند و در رقابت بر سر کسب قلمرو و سرزمینهای اطراف بودند. هر دو نیز خود را مدیون الطاف حق تعالی و پروردگار جهان می دانستند. در دو جنگ قبلی خطاهای بزرگ غیر انسانی توسط نیروهای ایرانی و تورانی صورت گرفته بود که کیخسرو بسیار ناراحت بود و از اینکه تندروی های و خشونت هایی صورت گرفته ناراحت بود بنا بر این وقتی خبر آمادگی رزمی لشکر توران را شنید به گودرز دستور داد که به هیچ وجه به کسی ظلم و تعدی نکند و تا می تواند با مذاکره و گفتگو خواسته های ایران را بر آورده کند و جلو جنگ را بگیرد. خواسته کیخسرو تحویل جنایتکاران تورانی بود که مسبب کشته شدن سیاوش و عامل خونریزی بودند. پیران تورانی و گودرز ایرانی هر دو ایرانی نژاد بودند و از عواقب جنگ واهمه داشتند علی رغم این جنگ در منطقه زیبد گناباد روی داد ولی با تدبیر دو طرف قرار شد بجای جنگ همه علیه همه فقط ۱۲ نفر پهلوانان مشهور دو طرف با هم بجنگند و هر طرف که پهلوانان بیشتری کشته داد شکست خورده حساب شده و به خواستهای طرف پیروز تن در دهند و به سایر افراد آسیب نرسانند. در پایان جنگ امپراتور بزرگ کیخسرو شاه جهان و پادشاه جم جاه ایران  توبه کرد و از قدرت کناره گیری کرد و تن خود را شست و ترک دنیا کرد و ناپدیدشد.

۱۲ رخ از ایران ۱۲ پهلوان از توران که با جنگ تن به تن سرنوشت جنگ را نهایی کردند.

از ایران ——————- از توران

فَریبُرز کاوس  با   کلباد ویسه  از توران

گیو گودرز ==  گروی زره

گُرازه  ==  سیامک تورانی

فروهَل ==    زنگله

رُهام گودَرز =  بارمان

بیژن گیو = رویین پسر پیران

هَجیر دلاور (هژیر)  =  سپَهرَم

زَنگه شاوَران=  اَخواشت تورانی

گُرگین ملاد   =  اندریمان

بَرته دلاور =  کُهرَم تورانی

گُستهم  =  لَهاک و فرشیدورد.

گودرز = پیران ویسه

جنگ ۱۲ رخ سراسر  پند و درس و تجربه و درس  سیاست و حکومت  و دیپلماسی  است. قانون و حقوق جنگ و مقررات و نظم جنگی و سلسله مراتب فرماندهی به بهترین گونه در این جنگ وجود دارد  سخن ‏از راههای مسالمت آمیز و حسن نیت و گفتگو و هشدار نسبت به عواقب جنگ و درخواست میانچیگری و مساعی جمیله برای عدم ورود به جنگ و اتمام اختلافات به شیوه وساطت . اما به هر حال لشکر دشمن شرایط پادشاه ایران کیخسرو را برای تحویل قاتلان و جانیان  نمی پذیرد و به دنبال جنگ است.  جنگ دوازده رخ  ‏که در شاهنامه با ۵۰۳۶ مصراع و یا ۲۵۱۸  بیت شرح داده شده است از معدود داستانهای ‏اسطوره ای جهان است که مکان های جغرافیایی آن تقریبا مشخص است.‏

‏ در  اشعار فردوسی حداقل   ۱۱ بار نام زیبَد و  ۱۲ بار نام کنابد (گناباد) که محل رویداد جنگ ‏هستند بکار رفته است. ‏

‏ زیبَد در مصرع های شماره :  ‏‏۲۹۵ -۳۱۰ – ۵۳۸- ۵۴۵ -۱۵۰۴- ۱۸۳۹-  ۲۷۳۳- ۳۲۲۲- ۴۱۵۲- ۴۱۵۲- ۴۱۸۵- ۵۰۳  زیبَد ‏بکار رفته ‏

‏۲۹۵ : چو گودرز نزدیک زیبَد رسید

سران را ز لشکر همی برگزید

بگویی به پیران که من با سپاه

‏۳۱۰   به زیبد رسیدم بفرمان شاه

چو دانست گودرز کآمد سپاه

‏۵۳۸ بزد کووس و آمد ز زیبد براه

‏۵۴۵  ز زیبَد همی تاگنابد سپاه

در و دشت ازیشان کبود و سیاه

بکوه گنابد کنی کارزار

‏  ۱۵۰۴   اگر سوی زیبَد برآرای کار

‏ ۱۸۳۹ سپهدار ایران به زیبَد رسید

از اندیشه کردن دلش بردمید

‏  ۲۷۳۳  به زیبَد یکی جایگه ساختند

سپه را دران کوه بنشاختند

یکی سوی کوه گنابد برفت

‏ ۳۲۲۲   یکی سوی زیبَد خرامید تفت

ز کوه کنابد همان دیده‌بان

بدید آن شگفتی و آمد دوان

که اندر زمان از لب دیده‌بان

‏۴۱۵۲  بگوش آمد از کوه زیبَد فغان

‏ ۴۱۸۵  وزان سوی زیبَد یکی تیره‌گرد

پدید آمد و دشت شد لاژورد

‏۵۰۳  به زیبد ببد شاه یک هفته نیز

درم داد و دینار و هر گونه چیز

اولین فستیوال ۱۲ رخ در مجموعه قلعه زیبد برگزار شد.

و در مصرع های شماره  : ۵۰۱-۵۳۱- ۵۴۵- ۱۱۰۹- ۱۵۰۳- ۱۵۱۱ – ۱۶۴۰ – ۱۸۲۷- ۱۸۶۰ – ‏‏۲۷۲۷- ۳۲۲۱ – ۴۱۶۹  گنابد بکار رفته . بلخ و جیحون و  سایر شهرها هم  به همین تناسب  مثلا ‏بلخ ۵ بار  نام برده شده است.

جنوب گناباد محل جنگ دوازده رخ

وجه تسمیه حقیقی گناباد چیست؟ آیا گناباد “گیو” آباد بوده است؟ آیا ارتباطی بین حفر کاریز قنات گناباد و جنگ دوازده رخ وجود دارد؟  از منابع معتبر مکتوب متوجه می شویم که گناباد به صورتهای مختلف نوشته شده  است  آیا تلفظ های آن متفاوت بوده یا در نوشتار مختلف نوشته شده است ؟ در بعضی منابع مکتوب دوره اسلامی : گون آباد.گوناباد، کنابد، جنابذ،  ینابد، کبابد . جن آباد. کن آباد آمده است و اینکه آیا مفرد است یا مرکب از کن + آباد و یا از گون+آباد و یا گیو + آباد بوده است و در وجه تسمیهٔ یا اتمولوژی واژه گناباد، در بین اهل لغت اختلاف است بیشتر بنظر می رسد اصل آن گیو آباد بوده چون گیو پسر گودرز فرمانده ارشد ارتش  ایران در جنگ دوازده رخ  و در  دو جنگ دیگر یعنی جنگ فرود پسر سیاوش و جنگ پشن  در منطقه گناباد بوده است از طرفی نوشته اند که  کیخسرو  پادشاه ایران که برای جشن پیروزی ۱۲ رخ در این منطقه حضور داشته است. دستور کندن کاریز را داده است و اینجا را آباد کرده است در منابع مکتوب آمده است که قلعه گناباد را گیو  پسر گودرز ساخته است.امروزه اثری از دو قلعه گنابادوجود ندارد.  بنظر می رسد  اسم اولیه آن گیو آباد بوده و در سده های بعد بر حسب اشتباه نگارشی و  یا سهولت تلفظ و یا بی اطلاعی از ریشه  اصلی  نام آنرا گون آباد نوشته اند و در دوره اسلامی و در ۵ قرن اولیه که” گ ” در نگارش فارسی وجود نداشته آنرا بر حسب سلیقه جغرافی نویسان هر کدام آنرا به شکلی متفاوت معرب  و مکتوب نموده اند مانند کنابد و ینابد و ینابذ  و جنابذ. گیو آباد  وجه تسمیه ای است که اشاره به داستان اسطورهای تاریخ تاسیس شهرستان گناباد دارد  که خصوصا شاهنامه و حمدالله مستوفی آنرا تایید می کند زیرا گیو پسر گودرز  مستشار بزرگ سپاه چهارم ایران در دو  و یا سه دوره از جنگهای ایران و توران در گناباد بوده است و او  در حین جنگ با لشکر  تورانی افراسیاب یا بعد از  ان تاریخ اقدام به ساخت این شهرستان می نماید. شاهنامه در جنگ ۱۲ رخ  چندین بار از رفت و آمد و پیام بردن گیو از فرمانده  سپاه ایران گودرز بسوی پیران از زیبد و گناباد نام می برد  حدود ۲۰ بار نام گنابد و زیبد در  حماسه جنگ ۱۲ رخ  در شاهنامه بکار رفته است زیرا سپاه ایران  برای مشاوره و  فرصت مناسب و استحکام مواضع   در زیبد متوقف و مستقر می شود و از آنجا سفرایی را به جیحون   و شهر ویسه گرد نزد افراسیاب می فرستند برای صلح : «بیامد چو پیش کنابد رسید بدان دامن کوه لشکرکشید»

برخی از پژوهشگران معتقد هستند اگر ابتدای پیدایش گناباد را توسط گیو بدانیم قدمت آن (حداقل) به ۸ قرن قبل از میلاد میرسد. «زیرا کتیبه و آثار باستانی کشف شده تأیید کنندهٔ این مطلب است، طبق اشعار فردوسی، گناباد میدان جنگ لشکر چهارم ایران به رهبری  گیو و گودرز با پیران ویسه و یاران او بوده که  به نام رزم  دوازده رخ معروف است.

برخی از مؤلفین  دوره اسلامی به گناباد «جن آباد نیز گفته اند یعنی جن آباد کرده، ” و در توجیه آن بعضی گفته اند(چون ساخت قنوات گناباد با چنان عظمتی «از عهده بشر خارج است.» اما  «استنباط صاحب بحیره  صحیح نیست، زیرا کلمه جن عربی است و زبان عربی قبل از اسلام درایران نفوذ نداشته و لغت جن در زبان فارسی نبوده و لذا جنابد معرب  شده از  گناباد است و جن آبا غلط تلفظی یا اشتباه تعریب است.  اطلاع بیشتر :

جغرافیای تاریخی گناباد سید حسین مجتبوی

+ آموزگار، اسماعیل: تاریخ مختصر خراسان، بینا، مشهد ۱۳۵۲، ص ۱۰۳ ۵۵- نقاش استرآبادی، هاشم بیک میرمحمد هاشم بن جلال الدین: بحیره، ص۶۱۴،

– فردوسی، ابو القاسم شاهنامه، جنگ دوازده رخ  ص ۸۸۷  و ابیات متعدد با شرح دکتر محمد عجم

– سعیدیان، عبدالحسین: سرزمین  و مردم  ایران، چاپ چهارم، انتشارات علم و زندگی، تهران، ص ۹۵۰.

–  استرآبادی، هاشم بیک میر محمد هاشم بن جلال الدین:کتاب بحیره، ص۶۱۴

– لباف خانیکی، رجبعلی: قنات گناباد نمود عینی یک اسطوره، کتاب پاژ، شماره ۸، ۱۳۷۲، ص ۱۰.  .

–  جنگ دوازده رخ  از نگاه شاهنامه و تاریخ شفاهی: محمد عجم

 

 

 

 

 

 

 

 

داستان دوازده رخ در  دوره افراسیاب و کیخسرو

 

بعد از اینکه افراسیاب فرار کرد به بلخ رسید و با ناراحتی به کاخ رفت و با اطرافیانش از جمله پیران و گرسیوز و قراخان و شیده و کرسیون و هومان و گلباد و فرشیدورد و رویین مشورت کرد و گفت : حتی در دوره  منوچهر دست ایران به توران باز نشد اما حالا تا ورودی خانه من هم می آیند . باید فرستادگانم را نزد چینیها و دیگر کشورها ببرم و بخواهم تا جمع شوند و آماده جنگ شویم . همه اطرافیان نظر افراسیاب را تایید کردند پس ترکان فرستادگان خود را نزد شاه فغفور و ختن و دیگر نامداران فرستادند و لشکری جمع کردند سپس افراسیاب پنجاه هزار تن از لشکر را به شیده سپرد و به او گفت تا راه خوارزم را پیش گیرد.  پنجاه هزار تن را به پیران سپرد تا به ایران رود .

از سوی دیگر به کیخسرو امپراتور ایران خبر رسید که لشکری از مهاجمان توران بسوی ایران می آید . شاه گفت : من از موبدان شنیده ام که روزی ترکان ایران را تسخیر می کنند پس خسرو از روم و هند و تازیان لشکری فراهم آورد و از آن لشکر سی هزارتن را به رستم سپرد و گفت که به سیستان و هند و غزنین رود و تعدادی را از لشکر جدا کند و به فرامرز بسپارد تا به سوی کشمیر و کابل برود . الانان و غرچه را به لهراسپ داد تا گروهی از لشکر جدا کرده و ترکان را از آنجا بیرون کند و به اشکش نیز گفت که با سی هزار تن از لشکر به خوارزم رود و با شیده بجنگد.

سپاه چهارم رابه گودرز داد و گفت که با گرگین و زنگه و گستهم و شیدوش و فرهاد و خراد و گیو و گرازه و رهام به سوی مرز توران برود و اگرکسی قصد جنگ با تو را نداشت کاری به او نداشته باش و کارهای اشتباه طوس را تکرار مکن . جهاندیده ای را نزد پیران بفرست تا به او پند دهد و او را با خوبی به راه آورد . وقتی گودرز به زیبَد گناباد رسید پسر دانای خود گیو را فراخواند و سخنان کیخسرو پادشاه را به او گوشزد کرد و گفت : لشکری را برایت مهیا نمودم با آنها به جیحون نزد پیران برو و بگو که از طرف من و به فرمان پادشاه آمده ای بگو همه تورانیان رو به بدی آوردند و تمام کینه ها را بوجود آوردند چه در زمان فریدون که با نامردی ایرج را کشتند و چه در زمان ما که سیاوش را مظلومانه کشتند . تو ای پیران فقط در میان ترکان خود را خوشنام جلوه داده ای ولی من می دانم که تو دلت با مهر همراه نیست اما کیخسرو بزرگ  گفت که با تو بدرفتاری نکنم زیرا تو با سیاوش بد نکردی اما من می دانم که گناه تو این است که هیچ یک از شاهان را از خود نیازرده ای به خاطر دورویی و مکاری که داری شاه تمام کارهای بد تو را خوب می بیند. پس پند مرا بشنو که اگر بپذیری تو و خویشانت در امان هستید وگرنه به کسی رحم نمی کنیم .

اول اینکه کسی را که تخم کینه را بوجود آورد و باعث ریخته شدن خون سیاوش شد را نزد ما بفرست تا ما او را نزد شاه بفرستیم و بدان که ما نام همه آنها را داریم .

دوم اینکه هرچه گنج نزد توست از اسب و گوهر و دینار و دیبا و تاج و شمشیر و خوود و خفتان و خنجر به ما بده تا نزد کیخسرو بفرستیم .

سوم اینکه پسرت و دو برادرت را به عنوان گروگان نزد ما بفرست تا ما از تو مطمئن باشیم که قصد جنگ نداری و بعد از این یک راه را باید انتخاب کنی یا با دودمانت نزد خسرو بیایید و بدانید که او شما فرزندانت را گرامی میدارد و یا اگر از شاه توران می ترسی و نمی خواهی به ایران بیایی به چاچ برو و اگر هم می خواهی نزد افراسیاب بروی برو ولی دیگر به جنگ ما نیا. ولی اگر قصد جنگ داری مطمئن باش که پشیمان می شوی .

گیوسخنان پدر را شنید و به بلخ رفت و از آنجا به ویسه گرد رسید و فرستاده ای نزد پیران فرستاد. پیران آمد و دو هفته ای از او پذیرایی کرد . از آنسو افراسیاب را خبر کردندکه گودرز با سپاه آمده است . افراسیاب نیز سی هزار شمشیرزن نزد پیران فرستاد و پیام داد که جنگ کند . پس پیران به گیو گفت : برو و به گودرز بگو از چهار سو سپاه آمده است تا تخت و تاج ایران را بگیرد و بدان من نمی توانم هیچ شرطی را از تو بپذیرم و به فرمان افراسیاب شاه برای جنگ و حمله به ایران آماده ام

گیو عصبانی به نزد پدر بازگشت و گفت که پیران نظرش به جنگ و شبیخون است و شرایط صلح  را نمی پذیرد.

گودرز گفت : میدانستم که او حیله گر است و پادشاه ایران بی جهت به او مهر می ورزد.  گودرز فهمید که سپاه ترکان هم نزدیک شده اند لشکرش را از دره کوهستان به دشت برد. صدهزارتن سوار مجهز در لشکر توران بودند. شب که شد آتش افروختند. سپیده دم گودرز جای هریک را در لشکر تعیین کرد . در طرف راست سپاه کوه و در طرف چپ آب روان بود . در لشکر ابتدا پیاده ها و سپس سواره ها بودند و پشت آنها پیلان جنگی قرار داشت و درفش کیانی در وسط سپاه بود . گودرز راست سپاه را به فریبرز داد و پس پشت را به هجیر و بنه و گرازه و زواره سپرد و چپ سپاه را به رهام داد و گستهم و گژدهم هم به یاریش پرداختند .پشت لشکر را به گیو دادو ده هزار سپاهی نظیر گرگین و زنگه به او داد .دیده بانی نیز بر سر کوه قرار داد تا از چند و چون کار ترکان باخبر شود و خودش نیز همراه فرهاد و شیدوش در مرکز بود .

سپهدار توران از آمادگی سپاه ایران برآشفت پس سی هزار شمشیرزن انتخاب کرد و به هومان سپرد . چپ رزمگاه را با سی هزار سپاهی به اندریمان و ارجاسپ و برجاسپ سپرد و درطرف راست لهاک و فرشیدورد را با سی هزار سپاهی قرار داد . در پشت سپاه زنگوله گرد و گلباد و سپهرم را قرار داد . رویین را با ده هزار سوار فرستاد تا پنهان شوند و کمین کنند و دیده بانی نیز بر سر کوه قرار داد.

 

دو لشکر در برابر هم قرار گرفتند اما حرکتی نمی کردند . گودرز فکر می کرد اگر اینجا را رها کنم دشمن به دنبال ما می آید و از طرفی پیران مراقب بود که گودرز حمله کند تا جواب گوید. سه روز گذشت و روز چهارم بیژن نزد گیو آمد و گفت : چرا جنگ را آغاز نمی کنید ؟ سواران در انتظارند . گودرز پس از کشته شدن پسرانش از جنگ می ترسد و محتاط شده است اما ای پدر من از تو تعجب می کنم که لشکریان همه به تو چشم دوخته اند اگر تو هم می ترسی هزار سوار دلیر به من بده تا کار را تمام کنم . گیو خندید و به پسرش آفرین گفت و خدا را به خاطر چنین پسری ستایش کرد و به بیژن گفت : ای پسرم از کار نیایت ایراد نگیر که او کارآزموده است و می داند چکار کند. بیژن پذیرفت .

از آنسو هومان به نزد برادرش پیران رفت و گفت : سواران همه منتظرند. چه فکری در سر داری ؟ چرا درنگ می کنی ؟ اگر نمی خواهی جلو بروی مرا با چندتن از جنگاوران بفرست که بیش از این صبر کردن ننگ است. وقتی پیران این سخنان را شنید گفت : عجله مکن و بدان این شخصی که به جنگ ما آمده از بزرگان و سران کیخسرو است و در میان پهلوانان شاه کسی در جاه و مقام و بزرگی  به پای گودرز نمی رسد چه در مردانگی و چه در فرزانگی همتا ندارد. او به خاطر مرگ پسرانش که ما کشته ایم از ما دلی پر کینه دارد. آخر اینکه لشکرش را میان دو کوه جمع کرده و از هیچ سویی به او راه نیست باید سعی کرد تا از آنجا بیرون بیایند شاید خسته شوند و در جنگ پیشدستی کنندآنوقت ما آنها را تیرباران می کنیم .اما تو پشتیبان لشکر و سالار سپاه ما هستی و به شهرت و مقام بلند احتیاج نداری که در جنگ بخواهی پیشدستی کنی و ایرانیان هم شخص بی نام و نشانی را نزدت می فرستند و این برای تو ننگ خواهد بود و تازه اگر تو کشته شوی لشکر مایوس می شود و ترس بر آنها غلبه می کند. اما هومان نپذیرفت و به سمت لشکرگاه خود رفت و سپس به عزم نبرد با مترجمی به سوی لشکر ایران شتافت وقتی پیران فهمید عصبانی شد. پرچمدار سپاه ایران به سوی مترجم رفت و پرسید چه شده ؟ این شخص کیست و چه کار دارد ؟ مترجم گفت او هومان ویسه نژاد است و برای طلبیدن جنگجو نزد شما آمده است. سپاهیان ایران گفتند ما از سوی گودرز دستور جنگ نداریم اگر میل داری نزد پهلوانان سپاه ما برو.هومان به سمت رهام رفت و بانک برآورد و جنگ طلبید. رُهام پاسخ داد:

ای پهلوان نامدار ترکان ما تو را خردمند می پنداشتیم هرکس که شروع به جنگ کند راه بازگشتی ندارد. ما همه آماده نبرد هستیم ولی چون سالار ما فرمان جنگ  نداده کسی نمی جنگد اگر قصد جنگ داری بسوی گودرز سالار برو و از او بخواه تا فرمان جنگ دهد. هومان گفت : بیهوده بهانه میار تو به جای نیزه بهتر است که دوک دستت بگیری(شغل زنان). این را گفت و عصبانی به سمت قلب لشکر رفت تا نزد فریبرز رسید و گفت : ای بد نشان هرچه داشتی از دست دادی و نزد ایرانیان آمدی تو سالار بودی و حالا زیردست شده ای. تو برادر سیاوش هستی و از سپاه بالاتری و تویی که باید به خونخواهی سیاوش با من بجنگی اگر نمی خواهی زواره یا گرازه یا یکی از نامداران لشکر را به سوی من بفرست. فریبرز گفت که همیشه پیروزی با انسان نیست اگر من هرچه داشتم از دست دادم و حالا زیر دستم مهم نیست در عوض فرمانده سپاه ما گودرز کشواد است که پدر در پدر سالار شاه بوده اند و تو بدان که فرمان جنگ با اوست و اگر فرمان دهد درمانی بر دل من خواهد بود. هومان به سمت گودرز رفت و گفت :من صحبتهای گیو فرستاده تو را شنیدم و بعد از پاسخ منفی پیران به او سخنان تو را که گفتی اگر در جنگ چشم من به پیران بیفتد دمار از روزگارش درمی آورم را نیز شنیدم. تو لشکر آراستی و حالا در پس کوه پنهان شدی ؟ گودز پاسخ داد :هرچه کردم فرمان شاه بود تو هم بهتر است جنگ ما را نخواهی و بی جهت دلیری نکنی زیرا برای شیری مثل من جنگ با روباهی چون تو ننگ است. هومان غرید که تو با من نمی جنگی چون می ترسی. یک نفر از میان سپاهیانت برگزین تا با من بجنگد. گودرز صلاح دید که فعلا احتیاط پیشه کند پس به هومان گفت برو و بیش از این گزافه مگو

هومان مغرورانه گفت : در سپاه ایران یک شیرمرد پیدا نمی شود که هماورد من باشد ؟ بزرگان سپاه ایران رنجیدند و به گودرز گفتند که یکی از ما را بفرست تا جواب دندان شکنی به او بدهیم اما گودرز نپذیرفت. هومان خندید و به سمت سربازان رفت و چهارتن از آنان را از اسب به زمین زد و کشت. سربازان دیگر فرار کردند و راه او را بازگذاشتند. ترکها وقتی این صحنه را دیدند شاد شدند و روحیه گرفتند و گودرز از ناراحتی به خود می پیچید. خبر این موضوع به بیژن رسید و آشفته نزد پدر آمد و گفت : گودرز عقلش را از دست داده و ترس در او رخنه کرده است. ای پدر زره سیاوش را به من بده که کسی بهتر از من شایسته نبرد با او نیست. گیو پاسخ داد : ای پسر عاقل باش و گوش کن و درباره گودرز بد مگو زیرا او کاردان و داناست. بیژن گفت : خودم نزد گودرز می روم و از او می خواهم که مرا به جنگ هومان بفرستد پس اسبش را برگرداند و به سوی گودرز شتافت و به او گفت : ای پهلوان جهاندار شاه. من از کار تو متعجبم اگر شما به گیو دستور دهید زره سیاوش را به من دهد به جنگ او روانه می شوم . گودرز شاد شد و گفت : تو در همه جنگها دلیر و بی باک بوده ای اما نگاه کن آیا توانایی هماوردی هومان را داری ؟ او اهریمنی بدسرشت است. تو بمان تا هژیر با تجربه را نزد او بفرستم . بیژن گفت :ای پهلوان مگر تو مرا در رزم با فرود ندیدی ؟ و یا در جنگ با پشن ؟ اگر من کمتر از دیگران باشم زندگانی برایم بی ارزش است . اگر مرا به جنگ هومان نفرستی پیش شاه از تو گله می کنم . گودرز خندید و خوشحال پذیرفت و برایش دعا کرد و گفت : اگر پیروز شوی پشت پیران شکسته می شود و تو ارج و قرب زیادی نزد من می یابی .

 

گودرز به گیو گفت که او را آماده نبرد کن . گیو ناراضی بود و گفت : ای پدر این را از من مخواه نمی خواهم او را از دست بدهم . گودرز گفت : ای پسر هرچند بیژن جوان است اما باعقل است و از پس کار برمی آید . پادشاه ما را به کینخواهی سیاوش فرستاد. تونباید جلوی او را بگیری. ما نباید دل بیژن را بشکنیم که اگر او کاهلی پیشه کند پست و تیره بخت می شود . گیو باز هم دو دل بود و گفت : اگر بیژن میل به جنگ دارد خودش زره دارد لزومی به زره سیاوش نیست . بیژن ناراحت شد و گفت : مهم نیست اگر زره سیاوش هم نباشد می توانم بجنگم پس به سوی آوردگاه رفت . وقتی او رفت گیو ناراحت شد و به زاری نزد خدا پرداخت و برایش دعا کرد و با خود گفت : بی جهت او را آزردم و زره سیاوش را به او ندادم اگر گزندی به او رسد دیگر آن زره به چه دردم می خورد ؟ پس به سرعت نزد بیژن رفت و گفت : حالا دیگر سر از فرمان من می کشی ؟ بیژن گفت : پدر هومان از روی و آهن نیست و فیل جنگی یا اهریمن هم نیست او یک مرد جنگی است و من هم جنگجو هستم . گیو از اسب پیاده شد و زره سیاوش را به او داد و گفت : اگر دلت هوای جنگ دارد سوار اسب من شو و سلاح مرا بگیر . بیژن نیز چنین کرد و به نزد هومان رفت و گفت : اگر قصد جنگ داری بیا که بیژن به جنگ تو آمد. وقتی هومان سخنان او را شنید خندید و گفت :مگر از جانت سیر شده ای بلایی بر سرت می آورم که گیو به آه و ناله بیفتد اما الان شب است بگذار تا سحر هوا روشن شود . پس هر دو به سمت لشکرگاه خود رفتند . وقتی سپیده سر زد هومان زره به تن نمود و با مترجمش به آوردگاه رفت . بیژن نیز خشمناک همراه مترجمش به آنجا رسید و شروع به جنگ نمودند و پیمان بستند که هرکدام برنده شد با مترجمها کاری نداشته باشند . پس از مدتی که سوار بر اسب با هم می جنگیدند و هیچکدام بر دیگری برتری نیافت هردو پیاده شدند و اسبها را به مترجمها دادند و با هم کشتی گرفتند زمان زیادی گذشت و هر دو خسته بر سر آب رفتند و آبی نوشیدند . بیژن شروع به راز و نیاز با خدا کرد که ای خدا تو از نهان و آشکار من باخبری اگر مرا به حق می بینی مگذار شکست بخورم . پس دوباره جنگ آغاز شد و با اینکه زور هومان از بیژن بیشتر بود اما اگر بخت با انسان نباشد هنر بیفایده است .بیژن او را گرفت و از جا بلند کرد و برزمین کوفت و با خنجر سر از تنش جدا نمود .وقتی بیژن به جسد او نگاه کرد شگفت زده شد و به سوی خدا روکرد و گفت : من در این کار هنری نداشتم و لطف تو بود که شامل حال من شد و من به کینخواهی سیاوش و هفتاد برادر پدرم سرش را بریدم .

 

زمانه سراسر فریبست و بس

نباشد به سختیت فریادرس

جهان را نمایش چو کردار نیست

بدو دل سپردن سزاوار نیست

وقتی اینچنین شد مترجمان به سوی بیژن رفتند و به ستایش او پرداختند . وقتی بیژن به رزمگاه نگریست دید که نزدیک سپاه توران است و اگر آنها بفهمند به جنگ او خواهند آمد پس زره سیاوش را درآورد و زره هومان را پوشید. مترجم همراه هومان از بیژن می ترسید اما بیژن گفت: مترس که پیمان همان است که قبلا با هومان بستم و با تو کاری ندارم. وقتی دیده بانان ترک درفش و سنان هومان را دیدند شاد شدند و پیک پیروزی به سوی پیران فرستادند اما وقتی مترجم به سپاه رسید همگی فهمیدند که هومان مرده است . وقتی بیژن به مرز سپاه ایران رسید لباس هومان درآورد و به سوی ایرانیان رفت. سپاه یکسره شادی شد و گیو به سوی فرزند شتافت و او را به آغوش کشید و خدا را ستایش کرد . بیژن لباسش پر از خون و خودش خاکی بود و سر هومان را همراه آورده بود که به نزد گودرز برد . گودرز بسیار شاد شد و از خداوند سپاسگذاری کرد و به بیژن صله و انعام فراوان داد .

از آنسو پیران خشمگین و ناراحت به نستیهن پیغام داد که بیا و در گرفتن انتقام خون برادر درنگ مکن و ده هزار سوار با خود ببر و به ایرانیان شبیخون بزن و نستیهن نیز چنین کرد. وقتی خبر به گودرز رسید به بیژن گفت : این گردان مرا ببر و با آنها بجنگ. بدینسان دو گروه در برابر هم قرار گرفتند .وقتی بیژن به نستیهن رسید تیری به او زد و عمودی بر سرش کوفت و بدینسان او را کشت. بعد از این واقعه ایرانیان دلیر شدند و جنگ شدیدی درگرفت که آسمان و زمین سیاه شد. وقتی خبر کشته شدن برادر به پیران رسید آه و فغان سر داد و نالان می گفت : بعد از مرگ برادرانم دیگر چه کنم ؟ هنگام شب جنگ متوقف شد. گودرز با خود اندیشید حتما پیران از افراسیاب کمک می طلبد بهتر است من هم از خسرو کمک بخواهم پس نامه ای برای شاه نوشت و او را از ماجرا آگاه نمود و خواست که خسرو به کمکش بیاید و او را از حال رستم و لهراسپ و اشکش باخبر سازد سپس نامه را به هجیر داد تا به شاه برساند. هجیر نیز بدون درنگ و آرام و خواب شب و روز در راه بود تا به پادشاه رسید و نامه را به او داد. پس از خواندن نامه شاه شاد شد وهدایای زیادی به او داد. سحرگاه خسرو به راز و نیاز با خدا پرداخت و از افراسیاب نالید و از خداوندیزدان مدد جست سپس خسرو نویسنده را خواست تا پاسخ نامه گودرز را بدهد . در ابتدا به ستایش  پروردگارحق پرداخت و سپس درباره پیران گفت : که من از ابتدا میدانستم که پیران با ما راه نمی آید ولی به خاطر کردار خوب او نخواستم از ابتدا با او بجنگیم . سپس از شجاعت و جنگاوری بیژن تعریف و تمجید نمود و بعد گفت که پیران به ما حمله نمی کند و منتظر کمک از افراسیاب است . از طرفی او به این خاطر در لب رود لشکر کشیده است که اگر از جایش بجنبد دشمن از هر طرف به سوی او می آید و جنگاورانی چون لهراسپ و اشکش و رستم نابودش می کنند . در ضمن بدان که رستم هند و کشمیر را تسخیر کرده است و اشکش به خوارزم رفته و شیده را شکست داده و به گرگانج رونهاده است . لهراسپ هم به الانان و غز رسید و آنجا را آماده کرده است اگر افراسیاب از جیحون بگذرد گردنکشان ما راه را بر او می گیرند . حال به توس خواهم گفت که دهستان و گرگان را بگیرد و من در پی توس با پیل جنگی به یاری سپاه می آیم .تو نیز از جنگ پیران روی متاب که او هومان را از دست داده و دیگر کسی را ندارد اگر خواست با نامداران بجنگد بپذیر و اگر خود پیران قصد جنگ با تو را کرد رو متاب که تو بر او پیروز می شوی در پایان شاه نامه را مهر کرد و هجیر را با نامه روانه نمود. بعد از رفتن هجیر شاه با خویش اندیشید که اگر افراسیاب حمله کند و سپاه را نابود سازد چه ؟ بهتر است من هم فورا بروم . همان لحظه نوذران را صدا کرد و فرمود که لشکر را آماده کند و به سوی خوارزم نزد اشکش و سپس به نزد توس رفت و از آنجا با صدهزارتن از سران برگزیده به نزد گودرز رونهاد . هجیر هم نامه شاه را به گودرز داد و گودرز از نامه شاه شادمان شد و آن را برای سپاهیانش هم خواند و همه بر شهریار و خرد او آفرین گفتند . از آنسو به پیران خبررسید که سپاه ایران خیلی به خودش رسیده و هراسناک شد پس نامه ای برای گودرز نوشت و در ابتدا شکر و سپاس خدا را به جا آورد و گفت : اگر تو که گودرز هستی راه کینه توزی پیش گرفته ای پس به کامت رسیدی و خویشان من را به خاک و خون انداختی . آیا از خدا نمی ترسی و نمی بینی چند سوار از ایران و توران تباه شدند دیگر بس است به خاطر یک مرده نباید سر برید .اینقدر تخم کینه مکار . پس از مرگ بر کسی که نام زشت از او بماند نفرین می کنند .اگر بار دیگر دو سپاه با هم بجنگند دیگر کسی از دو سپاه باقی نمی ماند و معلوم نیست که آخر کار پیروز میدان کیست . اگر می خواهی صبرکن تا نامه ای به افراسیاب بنویسم و بخواهم که زمینها را ببخشد و دست از کینه بکشیم و نیمروز را به رستم و الانان و غز را به لهراسپ سپاریم و از مرز تا کوه قاف را بدون گزافه به کیخسرو شاه جهان می سپاریم و سپاهیان خود را باز می خوانیم و تو هم نزد خسرو نامه بنویس و صحبتهای مرا به او بگو و هرچه مال و خواسته خواست بگو تا برایش بفرستم . دیگر زمان تور و سلم گذشته . گمان مبر این سخنان را از روی ترس گفتم فقط به خاطر جلوگیری از خونریزی است وگرنه اگر قصد جنگ داری از گردان ایران برگزین و من هم از توران برمی گزینم تا با هم بجنگیم و بیهوده بیگناهان را به کشتن ندهیم . اگر شما بر ما پیروز شدید سپاه ما را نیازارید و بگذارید به توران بازگردد و اگر ما بر شما پیروز شدیم به سپاه شما کاری نداریم و می گذاریم به ایران برگردند. اما اگر میخواهی که همه سپاهیان با هم بجنگند باز هم حرفی نیست اما جزای کارت را از این خونریزی در آن جهان خواهی دید. پس نامه را بست و به پسرش رویین داد تا نزد گودرز ببرد .

وقتی رویین به نزد گودرز رسید گودرز او را در بر گرفت و احوال پدرش را پرسید سپس دبیر آمد و نامه را خواند. گودرز به رویین گفت : مهمان ما باش تا پاسخ نامه را بدهم . سراپرده ای برای او ساختند و همه چیز برایش مهیا نمودند .

گودرز به فکر فرو رفت تا چه پاسخی را برای پیران آماده کند. یک هفته طول کشید تا نامه را نوشت.ابتدا سپاس حق تعالی را به جا آورد و بعد گفت : سخنان تو را خواندم اما متعجب شدم زیرا دلت با زبانت همراه نیست تو سخنان زیبایی نوشته ای اما با رفتارت نمی خواند . تو می گویی دلت با جنگ نیست و بیخود نباید خون بریزیم در حالیکه من گیو را پیش تو فرستادم اما تو نپذیرفتی . از اول بدی از سلم و تور به ایرج رسید اگر آنها بد کردند بد هم دیدند و خوی بدشان به افراسیاب رسید که دیدی چه بلایی بر سر سیاوش آورد . تو میگویی من پیرمرد چرا کمر به خون ریختن بسته ام . بدان ای جهاندیده مکار که خداوند به این سبب به من عمر دراز داده تا دمار از توران برآورم اگر من از جنگ با تو دست بشویم خداوند از من خواهد پرسید که زور و مردانگی و سالاری و گنج و فرزانگی به تو دادم چرا به کینخواهی سیاوش کمر نبستی و انتقام خون هفتاد پسرت را نگرفتی ؟ تو می گویی به خاطر یک نفر نباید زنده ها را کشت اما این شما بودید که ما را بسیار آزردید و آزار دادید . بدان که شاه به من فرمان دادتا انتقام خون سیاوش را بگیرم اگر امیدی به خسرو داری رویین را نزد او بفرست تا خود جوابت را بدهد . تو گفته ای همه شهرهایی را که می خواهیم به ما می دهی پس بدان که از باختر تا خزر از آن لهراسپ شد و از نیمروز تا سند را رستم تسخیر کرد . دهستان و خوارزم را اشکش گرفته است و شیده را شکست داد . در این سو هم من و تو در جنگ هستیم من با تو پیمانی نمی بندم چون به تو اعتماد ندارم تو به پیمانت وفادار نیستی . در نهایت گفتی که از بزرگان لشکر تنی چند برگزینیم تا با هم بجنگند اما ما اینگونه نمی خواهیم . ابتدا دو لشکر با هم می جنگند تا پیروز مشخص شود و اگر نشد آنوقت نامداران با هم می جنگند. اگر سپاهت آماده نیست و در جنگ مجروح و پراکنده شده اند صبر می کنم تا مهیا شوی اما بدان اگر صد سال هم بگذرد ما انتقام خود را از شما می گیریم . سپس گودرز نامه را به رویین داد و او را با خلعت و اسپان تازنده و گریزپای  و شمشیر با نیام زرین و زر فراوان روانه کرد .

وقتی پیران نامه را خواند نگران شد اما شکیبایی پیشه کرد و اندیشید که حال که گودرز با ما راه نمی آید و می خواهد انتقام بگیرد چرا من انتقام خون برادرانم را نگیرم؟ پس شروع به تجهیز سپاه خود نمود و نامه ای به افراسیاب نوشت که من سپاه را به کوه کنابد رساندم و راه را برایرانیان بستم . ایرانیان نیز سپاه خود را در کوه زیبد محصور کردند و هیچکدام به جنگ ما نیامدند و بالاخره هومان برای نبرد با بیژن رفت.نمیدانم چه بلایی بر سرش آمد که به دست او کشته شد و بعد از او نستیهن نیز با گرز بیژن هلاک شد و آن روز تا شب جنگیدیم و نهصدتن از نامداران ما کشته شدند و اکنون شنیده ام که کیخسرو با سپاه به این سو می آید پس لازم است که شما نیز به اینجا بیایید و به ما کمک کنید . پس پیکی به سوی افراسیاب فرستاد وقتی افراسیاب نامه را خواند ناراحت شد ولی باز هم راضی بود که پیران با آنهمه کشته که داده پابرجا مانده است پس نامه ای برایش نوشت و ضمن تشویق و تمجید او گفت : کیخسرو از من چیزی به ارث نبرده و نباید او را نبیره من خواند . تو نباید خودت را مسئول بدانی این خواست خدا بود و در مورد سپاه نیز خود را ناراحت مکن و به خاطر برادرانت بیش از این غصه مخور که انتقام آنها را خواهی گرفت . در مورد آمدن کیخسرو نیز نگران مباش . من نیز در صدد هستم که به آنجا بیایم و وقتی آمدم دیگر نه اثری از گودرز می گذارم و نه خسرو و نه توس و سر کیخسرو را از تن جدا می کنم . اکنون سی هزار لشکر نزد تو می فرستم و تو نباید دست از جنگ بکشی . فرستاده پیغام افراسیاب را برای پیران برد .پیران دلش بسیار پر درد بود و لشکر افراسیاب را بسیار کمتر از لشکر ایرانیان یافت با خود اندیشید که چرا باید بین نیا و نبیره جنگ دربگیرد . نمیدانم پایان این جنگ چه می شود پس به رازونیاز با خدا پرداخت که ای خداوند دادگر اگر افراسیاب با نامداران توران کشته شوند ما چه کنیم ؟ اگر خسرو تمام کشورها را بگیرد بهتر آن است که من زودتر بمیرم .

کرا گردش روز با کام نیست

و را مرگ با زندگانی یکیست

روز بعد وقتی خورشید سرزد دو سپاه آماده در برابر هم قرار گرفتند و جنگ سختی درگرفت از بس در زمین کشته ها افتاده بودند جای راه رفتن نبود . دو سالار فکر کردند که به این ترتیب تا شب کسی باقی نمی ماند . پیران به لهاک و فرشیدورد گفت هرچند نفر که دارید سه گروه کنید پشت سپاه را به گروهی که بیدارتر و قوی تر است بسپارید و شما از دو طرف راه را بر دشمن ببندید . به لهاک گفت تا لشکرش را سوی کوه ببرد و به فرشیدورد گفت تا سوی آب برود . جنگ همچنان ادامه داشت و پیکی آمد و خبر از آرایش جدید دشمن به گودرز داد . گودرز فکر کرد چه کسی پشت او را حفظ می کند .پسرش هجیر در پشت سرش بود . به او گفت تا نزد گیو برود و بگوید که لشکر را به سوی کوه و رود بفرست و همچنین جای خود را در پشت سپاه به پهلوانان دیگری بده و جلوتر برو . هجیر رفت و به گیو پیام پدر را داد پس گیو سپاه را به فرهاد سپرد . دویست تن از سران دلاور را به زنگه شاوران سپرد و دویست تن دیگر را به گرگین داد تا از دو سو حمله برند و پشت سپاهشان را بشکنند . به بیژن گفت که الان زمان کینه و گاه کارزار است به سوی قلب سپاه برو و او را بکش که اگر چنین کنی پشت سپاه افراسیاب شکسته می شود . بیژن نیز چنین نمود .

 

جنگ به مراحل سختی رسیده بود و گرازه و گستهم و هجیر و بیژن همگی به سوی قلب سپاه می رفتند و کسی جلو دارشان نبود . پیران به همراه دیگر سران سپاه در حال جنگ بود بعد از مدتی اطرافیانش پراکنده شدند و وقتی گیو پیران را دید عنان را به سوی او کشید . چهارتن از بزرگان را که در اطرافش بودند با نیزه بر زمین انداخت . پیران شروع به تیرباران او نمود و گیو سپر بر سر آورد .وقتی گیو خواست که به سوی او جلوتر برود اسبش دیگر تکان نخورد و هرچه کرد بیفایده بود . پیران به سوی گیو آمد تا او را مجروح کند اما گیو فورا کلاهخود پیران را با نیزه زد اما گزندی به پیران نرسید . پسر گیو نزد او رفت و گفت : من از شاه شنیدم که پیران در نبردهای زیادی شرکت می کند و از مرگ در امان است و بالاخره بدست گودرز کشته می شود پس بی جهت خودت را خسته مکن چون عمر او هنوز به سر نرسیده است . در این زمان لشکر ایران به گیو رسید وقتی پیران چنین دید به سوی لشکر خود بازگشت و به سپاهیان گفت : هیچکدام شما را ندیدم که در جلوی سپاه به جنگ بپردازد و همه در پشت قرارگرفتید . نامداران سپاه همگی رو به جلو نهادند و لهاک و فرشیدورد به سمت گیو رفتند . لهاک نیزه بر کمربند گیو زد و زره او را پاره کرد اما پای گیو همچنان در رکاب بود . گیو نیزه ای بر اسب او زد و او از اسب به زمین افتاد و پیاده شد .فرشیدورد از دور سر رسید و تیغی زد و سرنیزه او را برید پس گیو عمود برکشید و بر دستش کوبید طوریکه خنجر از دستش رها شد و ضربه دیگر را بر گردنش زد . لهاک که چنین دید سوار بر اسبی شد و شروع به پرتاب گرز به سوی او شد اما چون گیو بر اسب پلنگ واری سوار بود گزندی به او نرسید . گیو از یارانش نیزه طلبید و به راست سپاه رفت و گرازه هم به دنبال فرشیدورد رونهاد اما فرشیدورد نیزه ای بر کمر او زد و زره او پاره شد . بیژن به پشتیبانی گرازه آمد و بر سر فرشیدورد کوفت طوریکه عالم در برابرش تیره شد . گستهم نیز به دنبال بیژن به سپاهیان توران نزدیک می شد . اندریمان از سپاه توران به سوی گستهم آمد و خواست عمودی به او بزند که گستهم جلوی او را گرفت و هجیر از پشت گستهم آمد و اندریمان را تیرباران کرد و اسبش را کشت . اندریمان پیاده شد و سپر بر سرگرفت . ترکان دورش را گرفتند و به پشت سپاه بردند . این جنگ تا شب ادامه داشت . دو سپاه قرار گذاشتند که تا صبح دست از جنگ بکشند . سپاهیان بسیار خسته بودند . صبح گودرز به بزرگان سپاه گفت : من در جهان شگفتیهای بسیاری دیده ام از بیدادگریهای ضحاک تا زمان فریدون و بدخوییهای افراسیاب و کشتن سیاوش و کشته شدن پسرانم در جنگهای مختلف . چاره این جنگ در این است که سران سپاه ما و آنها یک به یک به جنگ تن به تن بپردازند اگر آنها نپذیرفتند همگی دوباره یورش می بریم . بدینسان گودرز چپ لشکرش را که رهام قرار داشت به فرهاد سپرد و طرف راست که فریبرز قرار داشت به کتماره قارنان سپرد وشیدوش را در پشت سپاه و گستهم را در جلوی سپاه قرار داد و به سپاهیان گفت : نباید از جایتان حرکت کنید تا وقتیکه گستهم دستور دهد سپس به گستهم گفت : مراقب باش زره از تن درنیاور و دیده بان را همچنان برسر کوه قرار بده اگر شبی از توران به شما تاختند تو باید با آنها بجنگی . اگر خبر مرگ ما رسید سه روز صبر کن بی شک تا روز چهارم شاه خود میرسد . گستهم با ناراحتی اطاعت کرد .

 

پیران نیز وقتی لشکر خسته و ناامید خود را دید به بزرگانش گفت که گودرز تصمیم به جنگ تن به تن گرفته است و من هم پذیرفتم اگر کسی سر از رای من بپیچد سر از تنش جدا می کنم.بزرگان همگی پذیرفتند و گفتند چرا مخالفت کنیم چاره دیگری نیست . پس پیران سپاه را به لهاک و فرشیدورد سپرد و گفت : دیده بان بگذارید اگر خبر مرگ ما را شنیدید شما به توران بازگردید و آنها نیز با ناراحتی پذیرفتند . وقتی پیران گودرز را دید گفت: ای پهلوان چه سودی روح سیاوش از این کشتار برد ؟ سپاه دو کشور تباه شد . بیا با هم می جنگیم و هرکدام کشته شدیم به سپاهیان یکدیگر کاری نداریم . گودرز گفت :من از جنگ با تو رویگردان نیستم بیا تا سپاهیانمان را نامزد جنگ با هم کنیم تا نوبت به ما برسد . پس چنین کردند : گیو با گروی – فریبرز با گلباد – رهام با بارمان – گرازه با سیامک – گرگین با اندریمان – بیژن با رویین – اخواست با زنگه شاوران – برته با کهرم – فروهل با زنگله – هجیر با سپهرم – گودرز با پیران .

 

– جنگ فریبرز با گلباد = فریبرز از لشکر بیرون تاخت و به سوی گلباد رفت و با تیغ به گردنش زد و تا کمرگاه او را دو نیمه کرد بعد پیاده شد و گلباد را بر اسب بست و خروش شادی برآورد.

 

– رزم گیو با گروی زره = آن دو با نیزه به هم آویختند و هر دو به خاک و خون کشیده شدند . بعد از کمان و تیر خدنگ استفاده کردند . گیو خواست گروی را زنده به نزد خسرو ببرد . وقتی گیو به نزدیک گروی آمد او کمان از دستش افتاد پس دست به تیغ برد اما گیو امانش ندادو با گرز بر سرش زد که خونین شد پس او را بر پشت اسب نهاد و دستش را بست و او را به سوی یاران خود برد .

 

– نبرد گرازه با سیامک = آنها با عمود به جان هم افتادند و بر سر هم می کوفتند بعد پیاده شدند و کشتی گرفتند . گرازه همچون شیر او را به زیر آورد و چنان سخت بر زمین زد که استخوانهایش شکست و جان داد . پس گرازه او را بر اسب بست و شادان به سوی یاران خود بازگشت .

 

– رزم فروهل با زنگله = فروهل چون از دور او را دید کمان را کشید و زنگله را تیرباران کرد بعد خدنگی به رانش زد و او از اسب بر زمین افتاد و فروهل فورا سر از تنش برید و به سوی یارانش شتافت .

 

– نبرد رهام با بارمان = کمان و تیر خدنگ برگرفتند و سپس دست به نیزه و شمشیر بردند . رهام نیزه ای به ران او زد که او از اسب به زمین افتاد بعد به پشتش هم نیزه دیگری زد و او را روی زین انداخت و به سوی دوستانش برد .

 

– جنگ بیژن با رویین = آن دو با کمان به مبارزه پرداختند و سپس بیژن با گرز به سر رویین کوبید و او جان داد و بیژن سرازتنش جدا کرد و به سوی یاران رفت .

 

– نبرد هجیر با سپهرم = هجیر پسر گودرز و سپهرم از خویشان افراسیاب بود . آنها با شمشیر به جان هم افتادند و هجیر به نزدیک سپهرم آمد و تیغ بر سر او زد و او از اسب به زمین افتاد و مرد پس هجیر او را بست و به سوی دوستان رفت .

 

– رزم گرگین با اندریمان = ابتدا با نیزه و سپس با کمان با هم جنگیدند . گرگین ناگهان تیری بر سرش زد که سرش را با خود دوخت و تیر دیگری به پهلویش نشست پس گرگین سر از تنش جدا کرد و به سوی یاران رفت .

 

– جنگ برته با کهرم = آنها با تیغ هندی می جنگیدند . برته ناگهان تیغی بر سر کهرم زد که تا سینه او را شکافت پس او را بر پشت اسب بست و به سوی دوستان برگشت .

 

– نبرد زنگه شاوران با اخواست = هر دو با عمود به جنگ پرداختند . جنگ آنها خیلی طول کشید و اسبان دیگر نای حرکت نداشتند و خورشید نیز پایین آمده بود پس قرار گذاشتند تا کمی استراحت کنند و دوباره جنگ را از سر بگیرند . بعد از استراحت دوباره شروع کردند و بالاخره زنگه نیزه ای بر کمرگاه اخواست زد و او از اسب به زمین افتاد پس او را بر پشت زین نهاد و به سوی یارانش رفت.

 

– رزم گودرز و پیران = نه ساعت از روز گذشته بود و دیگر از بزرگان ترک کسی باقی نمانده بود پس نوبت جنگ گودرز و پیران رسید و آنها شروع به تیرباران هم کردند . بعد گودرز تیری به برگستوان پیران زد که دریده شد و پیران از اسب به زمین افتاد ولی دوباره برخاست اما میدانست که دیگر عمرش به سر رسیده پس گریخت و به سوی کوه رفت .گودرز پریشان و غمگین گفت : ای پهلوان نامدار چرا فرار می کنی ؟ تو پشت افراسیاب هستی اگر پشیمان شده ای بیا تا من تو را زنده نزد شاه ببرم . او حتما تو را می بخشد اما پیران نپذیرفت و گفت : سرانجام همه مرگ است و من تن به این خفت نمیدهم .گودرز در کوه به دنبال پیران بود . پیران او را دید و تیری به دستش زد و او مجروح شد . گودرز نیز تیری به پیران زد که زرهش را پاره کرد و به جگرش خورد و مرد .

چنین است خود گردش روزگار

نگیرد همی پند آموزگار

 

گودرز به سوی لشکرش بازگشت و سپاهیان همگی از او استقبال کردند . او به رهام گفت تا برود و جسد پیران را با احترام بیاورد . پس از آن همگی به سوی لشکرگاه رفتند و گستهم از آنها استقبال کرد . ناگهان دیده بان خبرآورد که سپاه شاه در راه است و تا یکروز دیگر به ما میرسد . از آنسو ترکان از کشته شدن سران خود ناراحت و پریشان بودند و از طرفی خبر ورود شاه ایران با سپاهی گران به آنها رسید . لهاک و فرشیدورد به سپاهیان گفتند سه راه داریم یا باید نزد ایرانیان بروید و امان بخواهید یا به توران برگردید و یا جنگ پیشه کنید . لشکریان پاسخ دادند که اکنون دیگر زنهار طلبیدن از خسرو ننگ و عار نیست چون ما توان جنگ با او را نداریم و اگر هم برگردیم ممکن است گودرز به دنبال ما بیاید و ما از دست او در امان نیستیم پس به نزد ایرانیان میرویم و امان میخواهیم . لهاک و فرشیدورد با ده تن از سرداران ترک به سوی توران راه افتادند اما در راه نگهبان ایرانی راه را بر آنان می بستند بنابراین ده سوار همراهشان کشته شدند و فقط لهاک و فرشیدورد ماندند . وقتی خبر به گودرز رسید رو به سپاهیان کرد و گفت : چه کسی میرود تا جلوی فرار آنها را بگیرد ؟ همه خسته بودند و کسی پاسخی نداد جز گستهم که گفت : تو به جنگ رفتی و مرا اینجا گذاشتی حالا نوبت من است که برای کسب افتخار بجنگم . بعد از رفتن گستهم بیژن باخبر شد و نزد گودرز رفت و گفت : نباید او را تنها می فرستادی . او از پس آن دو تن برنمی آید ممکن است او را به کشتن دهی . گودرز دوباره از سپاهیان پرسید چه کسی حاضر است به دنبال گستهم برود ؟ اما کسی پاسخ نداد . بیژن گفت : جز من کسی نمی رود . اما گودرز گفت : تو خسته ای نرو و بیش از این پدرت را آزار نده اما بیژن زیر بار نرفت و گفت: من باید بروم و او را نجات دهم و اگر نگذاری بروم سرم را می برم . به ناچار گودرز قبول کرد و بیژن به راه افتاد وقتی خبر به گیو رسید شتابان به دنبال بیژن رفت و راه را بر او بست و گفت : چرا اینقدر آزارم میدهی ؟ کجا میروی ؟ بس است .آیا از جنگ خسته نمی شوی ؟ من غیر از تو فرزندی ندارم . چرا مرا غمگین می کنی ؟ بیژن پاسخ داد : آیا جنگ لادن را به خاطر نداری که گستهم به خاطر من چه فداکاریها کرد ؟ من حتما باید بروم . گیو گفت : اگر قصد رفتن داری من هم با تو می آیم . اما بیژن گفت : سزاوار نیست که سه ایرانی به دنبال دو ترک فراری بروند تو باید برگردی بالاخره گیو با اکراه پذیرفت .

لهاک و فرشیدورد مدتی رفتند تا به بیشه ای با آب روان رسیدند . شکاری زدند و آبی نوشیدند . لهاک خوابید و فرشیدورد به نگهبانی پرداخت . مدتی بعد گستهم به آن بیشه رسید. اسب لهاک خروشید و هردو به دشت آمدند و از دور گستهم را دیدند فکر کردند او نمی تواند در برابرشان کاری کند . گستهم نزدیک شد و نعره زد و با فرشیدورد جنگید و تیغی بر سرش زد که او جان داد . وقتی لهاک مرگ برادرش را دید جهان پیش چشمش تار شد و به سوی گستهم تیر انداخت و هر دو با هم آنقدر جنگیدند که خسته شدند سپس با شمشیر به جنگ هم پرداختند به ناگاه گستهم تیغی به گردنش زد و لهاک نیز جان داد . سپس گستهم به چشمه سار رفت و کمی آب نوشید اما آنقدر زخم برداشته بود که نمی توانست حرکت کند و به خود می پیچید . صبح بیژن رسید و او را یافت و ناراحت و گریان شد اما گستهم گفت:زاری مکن . آیا می توانی قبل از مرگم مرا نزد شاه ببری تا بار دیگر او را ببینم ؟ دیگر اینکه جسد آن دو ترک را بردار تا با خود ببریم و به شاه نشان دهیم . بیژن پذیرفت و با درد و غم فراوان او را نزد شاه برد . از طرفی نه ساعت از روز گذشته بود که خسرو به نزد گودرز رسید و گودرز به استقبالش رفت و کشتگان دشمن را نشان داد و گیو هم گروی زره را آورد . خسرو خدا را شکر کرد اما وقتی جسد پیران را دید گریست چون از او نیکی دیده بود . فرمود تا با مشک و کافور و عبیر و گلاب تنش را بشویند و دیبای رومی بر او بپوشانند و دخمه ای بسازند و او را با عظمت در آنجا گذارند سپس دستور داد تا گروی زره را سر ببرند . بعد از آن همه را مورد تشویق قرار داد و به همه صله و انعام فراوان داد و فرمانروایی اصفهان را به گودرز سپرد . از آن سو ترکانی که از سپاه پیران مانده بودند به امان خواهی نزد شاه آمدند و از او بخشایش خواستند و شاه نیز آنها را بخشید و آنها به سپاه ایران پیوستند . خبر رسید که بیژن و گستهم رسیدند . بیژن به پایبوس خسرو رفت و ماجرای گستهم و نبرد او را تعریف کرد پس شاه خواست تا گستهم را نزد وی آورند . گستهم گریان شاه را نگریست شاه دریغش آمد که چنین پهلوان نامداری را از دست بدهد . پزشکانی از هند و روم و چین و توران و ایران که در دربارش بود را به بالین احضار کرد و خود نیز به دعا برای او پرداخت و بالاخره پس از چند روز گستهم شفا یافت .

در قسمت بعد این داستان فردوسی ابتدا به ستایش خداوند می پردازد و سپس مدح سلطان محمود غزنوی را گفته و تقاضای صله می کند و سپس به ادامه داستان کیخسرو و افراسیاب می پردازد .

بپیوستم این نامه باستان

پسندیده از دفتر راستان

که تا روز پیری مرا بر دهد

بزرگی و دینار و افسر دهد

برین نامه بر عمرها بگذرد

همی خواند آنکس که دارد خرد

تو از شاه کیخسرو اندیشه گیر

کهن گشته کار جهان تازه گیر

که کین پدر باز جست از نیا

بشمشیر بر چاره کیمیا

نیا را بکشت و خود ایدر نماند

همان نیز منشور او برنخواند

چنینست رسم سرای سپنج

بدان کوش تا دور مانی ز رنج

 

بعد از پایان جنگ و شکست سپاه توران و کشته شدن بزرگانشان ‍‍‍‍، شاه به فکر تجهیز سپاهی بزرگ برای جنگ می افتد پس به دنبال لهراسپ و رستم و اشکش می فرستد و به پادشاهان قسمتهای مختلف کشور نامه می نویسد و از آنها برای مجهز کردن لشکر درخواست نیرو می کند . بزرگان هر قسمت با سپاه به سوی درگاه خسرو می آیند و لشکر انبوهی آماده می شود . شاه سی هزار شمشیرزن انتخاب میکند که با او در قلب سپاه باشند همچنین سه تن را در آن انجمن برگزید که همراه او با شند یعنی رستم و گودرز و توس .

در یک طرف توس ومنوشان و خوزان که بر پارس حکومت می کردند قرار داد و آنطرفتر آرش شاه خوریان و گوران شاه ، شاه کرمان و صباح ، شاه یمن و ایرج ، شاه کابل و شماخ ، شاه سوریه و قارن ، شاه خاور و هرکه از نژاد کیقباد بود در دست چپ قرار داد . از نژاد گودرز نیز بیژن و رهام و گرگین و میلاد پهلوانان ری و هرکه از نژاد زرسپ بود پس پشت شاه را داشتند . طرف راست را به رستم و هرکه از زابلستان بود سپرد و چپ را به گودرز و هجیر و فرهاد و بزرگانی از بردع و اردبیل سپرد .

سپاه گودرز نیز به این ترتیب آراسته شد که در جلوی قلب سپاهش پیلان جنگی قرار گرفتند و صندوقهایی در پشت پیلان قرار داد و هزاران تن از دلیران را در آنها نهاد و سی صد سوار را نگهبان هر فیل کرد . از بغداد تمام جنگاورانی که همراه زنگه شاوران بودند و سپاهیان کرخ با کمانهایشان در جلوی پیلان قرار داشتند و در جلوی نیزه داران نیز سپرداران را قرار داد و سواران جنگی در پس پشت آنها قرار داشتند و سی هزار سپاهی از خاور جمع کرد و به همراه سپاه شاه دهستان تخوارکه از فرزندان دشمه بود همه را به فریبرز سپرد. سواران نیزه دار را به زهیر سپرد تا چپ لشکرگاه قرار گیرند و سی هزار سپاهی از روم و بربر به طرف چپ شاه رفتند . لشکری از خراسان که منوچهر آرش رئیسشان بود و همچنین فیروز ، شاه غرچه از فرزندان گروخان را به دست منوچهر سپرد .

بزرگانی را که از کوه قاف آمدند و از فرزندان فریدون و جم بودند را به گیو سپرد و پشت سر او نیز آوه سمکنان را قرار داد ده هزار سپاهی در راست سپاهش قرار داد و ده هزار در چپ و برته نیز به یاری گیو آمد و زواره را پیشرو آنها کرد . قارن را سردسته سپاهی ده هزار نفری کرد و به گستهم نوذر گفت که همراه او باشد و مال و گنج و چهارپا به اندازه کافی در دسترس لشکریان قرار داد تا مزاحم مردم نشوند . از آنسو افراسیاب در بیکند بر تخت نشسته بود. بیکند همان شهر کندز است که فریدون آن را بنیان نهاد و در زمان افراسیاب نامش تغییر کرد . در همین موقع خبر شکست سپاه توران و کشته شدن پیران و سایر نامداران را به افراسیاب دادند که او بسیار ناراحت شد و از درد گریست و سوگند خورد از این پس نه بر تخت می نشینیم و نه تاج برسر می گذارم تا اینکه انتقام خون نامدارانم را بگیرم . در همین حال خبر لشکرآرایی کیخسرو را به او دادند و گفتند که او به جیحون نزدیک شده است . پس افراسیاب همه بزرگان را پیش خواند و برایشان سخنرانی کرد و آنها را به کینخواهی ترغیب نمود . سی هزار شمشیرزن و هرچه گله داشت برای لشکر در نظر گرفت و آنها را روانه کرد تا از جیحون بگذرند . قرار بر این شد که شاه لشکر را از جیحون بگذراند . نیمی از لشکر را به پسر بزرگش قراخان داد تا در بخارا بماند و پشتیبان پدر باشد .افراسیاب صدهزار شمشیرزن در قلب سپاه قرار داد و چپ سپاهش را با صدهزار سپاهی به پسرش پشنگ که پدر او را شیده می خواند سپرد. برادر کوچک او یعنی جهن را در پشت شیده قرار داد . در راست سپاه نبیره افراسیاب قرار گرفت . تاتارها و بلخیها و سواران خلخ زیر نظر پسر دیگر افراسیاب گو گردگیر قرار داد . دمورو جرجانس با سی هزار سپاهی به یاری جهن رفتند و سی هزار تن از جنگجویان نیز زیر نظر اغریرث پسر دیگر افراسیاب بودند . چهل هزار شمشیرزن نیز به گرسیوز سپرد و پشت سپاه را به او داد .

 

وقتی کیخسرو از صف آرایی و لشکرکشی سپاه دشمن باخبر شد سپاهی از جنگاوران برگزید و به یاری گستهم به بلخ فرستاد و سپاهی دیگر را به اشکش داد تا به سوی زم ببرد و از پشت به آنها حمله شود و سپس خود به دشت نبرد رفت وقتی که سپاهیان نیایش را دید که چقدر زیادند متعجب شد . اطراف سپاه را خندق کند و طلایه به هر طرف فرستاد تا از اطراف برایش خبر بیاورند . شبانه در خندق آب سرازیر کرد . هنگام صبح جنگ سختی آغاز شد که حتی طالع بینان هم قدرت پیش بینی آن را نداشتند . سه روز گذشت و روز چهارم پشنگ نزد پدر آمد و گفت : تاکنون هیچ شاهی به جنگ تو نیامده جز این نوه بی پدر تو . اگر سیاوش را نزد خود محترم نمی شمردی و از او نگهداری نمیکردی هیچ وقت چنین نمی شد .حال نیز اینطور کوتاه نیا اگر دستور بدهی به همراه سوارانی که با من هستند میروم و آنها را تباه می کنم اما افراسیاب گفت : عجول نباش که بسیاری از بزرگان ما بدست آنها کشته شده اند صبر کن ما باید تک تک با آنها بجنگیم . پشنگ گفت: پس مرا به عنوان اولین مبارز بفرست که من آرزوی جنگ کیخسرو را دارم . افراسیاب گفت : ای پسر بی تجربه شاه هیچگاه با تو نمی جنگد اگر او بخواهد بجنگد همنبردش من هستم . پسر گفت : ای مرد جهاندیده پنج پسر داری درست نیست تو بجنگی و ما نگاه کنیم. افراسیاب گفت : تو پیامی از من برای خسرو ببر و بگو : نبیره ای که با نیای خود بجنگد عاقبت خوبی ندارد . اگر من در مرگ سیاوش مقصر بودم پیران و لهاک و فرشیدورد چه گناهی داشتند ؟ با اینهمه اگر دست از جنگ بکشی و پیمان ببندی آنوقت از خونریزی بیهوده جلوگیری خواهدشد و جهن و پشنگ نیز مانند برادر همیشه در کنارت هستند . هر قسمتی را بخواهی به تو میدهم و از گنج و مال هم دریغ ندارم . اینها را نه از روی ترس بلکه برای جلوگیری از خونریزی گفتم . اما اگر همچنان قصد جنگ داری تو از لشکر بیرون بیا و من هم می آیم تا با هم بجنگیم اگر تو بردی سپاه و زمین من از آن توست و اگر من بردم سپاهت در امان هستند . اگر با من هم نمی جنگی با پسرم پشنگ بجنگ و اگر قصد جنگ نداری امشب صبرکن تا سپاهیان استراحت کنند . فردا جنگاورانی از دو سپاه انتخاب می کنیم تا با هم بجنگند . پشنگ پیغام پدر را نزد سپاه ایران برد .وقتی خبر آمدن او به خسرو رسید ، گفت : او دایی من است با او به احترام رفتار کنید و به قارن کاویان گفت : برو از طرف من پیام او را بشنو . قارن آمد و به او درود فرستاد و پیامش را شنید و برای خسرو نقل کرد . وقتی خسرو سخنان او را شنید خندید و گفت :افراسیاب از کارش پشیمان است و می خواهد مرا بفریبد پس من به جنگ او میروم .بزرگان سپاه گفتند :ای شاه نرو که اگر بلایی بر سرت بیاید سپاه ایران تباه می شود. بهتر است با او صلح کنیم و گنج و مال و شهرهایی را که می خواهیم از او بگیریم .اما رستم که کینه مرگ سیاوش را همچنان بر دل داشت با این نظر مخالف بود . شاه گفت: پس آن سوگندها که برای انتقام خون پدرم خوردید چه شد ؟ چه جوابی به کاووس میدهید ؟ آیا ندیدید تور با ایرج چه کرد و افراسیاب چه بلایی بر سر نوذر و سیاوش آورد ؟ بزرگان از سخنان خود پشیمان شدند و پوزش خواستند ولی گفتند درست نیست که تو با شیده بجنگی . شاه پاسخ داد : بدانید که افراسیاب سلیح جنگ او را جادو کرده است و سلاح شما بر او کارگر نیست و او هیچگاه با شما نمی جنگند . من با او می جنگم و کاری می کنم تا دل پدرش به حالش کباب شود همانطور که افراسیاب دل کاووس را سوزاند .بزرگان بر او آفرین گفتند .

 

شاه قارن را فرستاد تا پیامش را به او بدهد و پیام خسرو چنین بود : من از تو نه گنج میخواهم و نه زمین ، چون خودت میدانی که هرچه هست از آن ماست . پشنگ از من تقاضای جنگ می کند پس می پذیرم و سپیده هم آماده مبارزه با او هستم و اگر پیروز شوم تمام سپاهم را به جنگ شما روانه می کنم . قارن سخنان خسرو را به شیده گفت و شیده به نزد افراسیاب رفت .

 

افراسیاب ناراحت به پسرش گفت : از بامداد تا دو روز قصد جنگ مکن که من برایت می ترسم . اما پسر نپذیرفت و گفت : من فردا با خسرو می جنگم و او را می کشم . هنگام صبح پشنگ به نزد سپاه ایران رفت و خبر به خسرو بردند که شخصی چون اژدهای دژم آمده و می گوید که قصد جنگ با تو را دارد . خسرو خندید و زره پوشید . سپاهیان ناله سردادند : نرو . بگذار ما بجنگیم اما او نپذیرفت و گفت همه گوش به فرمان رهام باشید و همین جا بمانید.سپس خسرو سوار بر شبرنگ بهزاد به سوی شیده رفت . شیده گفت : اگر عقل داشتی قصد جنگ با دائیت را نمی کردی . خسرو پاسخ داد : من برای گرفتن انتقام خون پدرم اینجا هستم. سپس با نیزه های دراز به جان هم افتادند و بعد با عمود و شمشیر مبارزه کردند.پس از مدتی شیده فهمید که شاه نیرومند است پس فکر کرد اگر به او بگوید از اسب پیاده شود تا کشتی بگیرند شاه عارش می آید و نمی پذیرد و از چنگ او رها می شود .پس به خسرو پیشنهاد کشتی گرفتن داد . خسرو نیز پی به حیله او برد . رهام گفت : ای شاه نپذیر ، بگذار من به جایت کشتی بگیرم اما خسرو پیاده شد . از آنطرف مترجم به شیده گفت : تو چاره ای جز فرار نداری چون از پس او برنمی آیی . اما شیده نپذیرفت و گفت: اگر مرگ من بدست اوست با قضای الهی نمی توان جنگید . خسرو و شیده به هم آویختند وقتی شیده زور بازوی شاه را دید در فکر چاره افتاد . شاه نیز متوجه شد و او را بلند کرد و بر زمین زد و تیغ کشید و دلش را برید . سپس رو به رهام کرد و گفت: این مرد سبک سر دایی من بود حال برای او دخمه ای بسازید و سرش را با مشک و گلاب و تنش را با کافور ناب بشویید . وقتی افراسیاب خبر مرگ پسرش را شنید خروش برآورد و گریان شد و به سوگواری پرداخت .

 

روز بعد وقتی خورشید سر زد طبل جنگ را زدند . جهن با ده هزار شمشیرزن وارد جنگ شد و خسرو به قارن کاویان دستور داد با ده هزار سپاهی وارد جنگ شود و گستهم نوذر نیز به کمکش شتافت و حتی خسرو و افراسیاب هم وارد جنگ شدند .

 

بسیاری از تورانیان کشته شدند . هنگام شب پس از پیروزی سپاه قارن بر سپاه جهن ایرانیان به اردوگاه خود رفتند ولی جنگ همچنان ادامه داشت شبها خود را آماده میکردند و صبحها می جنگیدند . روزی شاه ایران به پشت سپاه در گوشه دنجی رفت و شروع به رازونیاز کرد و از خدا کمک خواست و دوباره به قلب سپاه بازگشت . جنگ سختی درگرفت و تورانیان از پشت پیلان تیراندازی میکردند . جهن با ده هزار سپاهی نیزه دار به چپ سپاه رفت .خسرو نیز به بزرگان لشکر گفت که با ده هزار سوار به چپ سپاه روند و به شماخ نیز گفت که با ده هزار سوار جنگاور تیغ برکشید و مبارزه کنید .

 

تورانیها با پیلها جلو می آمدند و از این نیز شاه با رستم از قلبگاه حرکت کرد . در یکطرفش توس و در دست راستش رستم به همراه برادرش زواره بود و در کنارشان گودرز و زرسپ و منوشان و بسیاری از بزرگان نیز بودند . دشت نبرد پر از خون شده بود . فرتوس به دست فریبرز هلاک شد و کهیلا نیز به دست منوچهر کشته شد وقتی خورشید غروب کرد شاه ترکان کمی هراسان شد . گرسیوز از پشت سپاه به چپ و راست مدد رساند و خود نیز به نزد شاه آمد و وقتی افراسیاب او را دید قوت قلب گرفت . هوا که تاریک شد گرسیوز به شاه گفت : بهتر است دست از جنگ بکشیم در غیر این صورت سپاهیان فرار می کنند و تنها می مانیم . اما افراسیاب نپذیرفت و جلو رفت و چندتن از بزرگان ایرانی را کشت اما وقتی چشمش به خسرو افتاد ، برگشت ولی به جای او استقیلا و ایلا و برزویلا به سوی خسرو هجوم بردند . خسرو نیز درنگ نکرد و با نیزه بر استقیلا زد و او را به زمین انداخت . ایلا نیزه ای به کمربند شاه زد ولی بیفایده بود و شاه تیغی برکشید و بر سنان او زد و به دو نیمش کرد و برزویلا که این صحنه را دید فرار کرد . در آوردگاه کسی نمانده بود و افراسیاب عصبانی بود . دو سپاه برگشتند و وقتی نیمی از شب گذشت افراسیاب به سپاهیان گفت : وقتی من از آب گذشتم شما نیز پشت سرم بیایید . به این ترتیب ترکان آنجا را خالی کردند .صبح ایرانیان بر شاه مژده دادند که دشمن فرار کرده است .

 

خسرو به رازونیاز با خدا مشغول شد سپس به سپاهیان گفت که تا وقتی دشمن زنده است آوارگی بهتر از دست از جنگ کشیدن است . شش روز اینجا می مانیم و روز هفتم به دنبال آنها میرویم . در این مدت کشتگان را شستند و دخمه هایی برایشان ساختند بعد خسرو دبیر را فرا خواند تا برای کاووس نامه بنویسد . ابتدا ستایش خدا را به جا آورد و سپس به تعریف ماجرای جنگ پرداخت و اجساد سیصدتن از نامداران ترک را نیز برای کاووس فرستاد. از آنسو افراسیاب به بخارا نزد قراخان رفت و با بزرگانش به مشورت پرداخت و آنها پیشنهاد دادند که از اینجا به چاچ و سپس گلزریون برویم تا به بهشت گنگ برسیم و آنجا جای خوبی است هم برای استراحت و هم برای جنگ کردن . افراسیاب پذیرفت و سپاه بدان سو حرکت کرد . وقتی به گنگ رسیدند مدتی آسودند و به تجهیز خود پرداختند .

 

خسرو نیز از جیحون گذشت و به مرز سغد رسید . او به هرجا قدم می نهاد با مردم به نیکی رفتار می کرد و مالهای زیادی به آنها می بخشید . خبر رسید که کاکله که از نژاد تور است با لشکری به افراسیاب پیوسته است . خسرو سپاهی را که از بردع و اردبیل بودند به فرماندهی گستهم به جلو روانه کرد و لشکر نیمروز را به همراه رستم آماده کرد تا به موقع بتوانند شبیخون بزنند . کیخسرو یک ماه در سغد بود و مردم سغد همه هواخواه او شده بودند و هرکس که راضی بود به سپاه او می پیوست و بدینسان سپاهی از سغد و کشانی نیز بوجود آمد . شاه به سپاهیانش دستور داده بود که هرکدام از ترکان که از جنگ پشیمان شدند کاری به آنها نداشته باشید . پس لشکریان شاه جلو میرفتند تا به گلزریون رسیدند . افراسیاب هم به چیدن سپاه خود پرداخت و در راست سپاه جهن و در قلب افراسیاب و در چپ کبرد قرار داشت و در پس پشت نیز گرسیوز بود . در لشکر ایران خسرو در قلب سپاه و در پس پشت گودرز و توس و منوشان و خوزان و گرگین و گستهم و هجیر و شیدوش بودند و فریبرز در راست سپاه و منوچهر در چپ سپاه بود و در پشت همه گیو قرار گرفته بود .

 

بالاخره جنگ شروع شد و آنقدر طول کشید که همه لشکریان خسته و مانده شدند ، خسرو دوباره به رازونیاز با حق پرداخت و از او مدد جست . در همان وقت باد سختی وزید و خاک بر چشم تورانیان ریخت . اگر کسی از تورانیان از جنگ می گریخت افراسیاب سر از تنش جدا می کرد .بالاخره شب شد و جنگ موقتا قطع گشت . هنگام شب پیکی از طرف گستهم آمد و گفت که ما شبانه به آنها شبیخون زدیم و آنها سراسیمه از خواب پریدند و به دفاع پرداختند .وقتی صبح شد جز قراخان و اندکی باقی نمانده بودند . در همین موقع پیکی نیز از نزد رستم آمد و خبر داد که آنها به پایتخت توران رسیده اند و این خبر همه را شاد کرد .خبر به افراسیاب هم رسید و او با مشاور خویش مشورت کرد و تصمیم گرفت به توران برود و نگذارد که پایتخت از چنگش رها شود پس به راه افتاد . از این سو خسرو ، رستم را از آمدن افراسیاب باخبر کرد . افراسیاب که فکر میکرد رستم از آمدن او بی اطلاع است ، میخواست در تاریکی به او شبیخون بزند اما دید سپاه رستم آماده نبرد است . پس با یکی از نزدیکان مشورت کرد و او به شاه گفت : اکنون ما از پس آنها برنمی آییم و در بهشت گنگ همه چیز برای شاه مهیاست بهتر است فعلا به آنجا رویم و به تجهیز خود بپردازیم ، افراسیاب پذیرفت و به آنجا رفت و در کاخ زیبای گنگ جا گرفت . سپس نامه ای برای فغفور چین نوشت و از او کمک خواست . از طرفی در اطراف گنگ عراده های جنگی به پا کرد و آماده رزم شد . کمانهای چرخ دار و سپرها و خفتانها و ترگها را آماده کرد . وقتی فکرش آسوده شد شروع به باده گساری و شب زنده داری کرد و هر روز گنجی را به باد میداد و به فکر فردایش نبود . دوهفته گذشت . هفته سوم کیخسرو به گنگ رسید و از دیدن چنین جای زیبایی متحیر شد و به رستم گفت : می بینی بعد از آن همه کارها و کشتارها در اینجا پنهان شده است . به هرحال پیروزی از جانب خداست . یک طرف آنجا کوه بود و طرف دیگر آب روان پس خسرو در دشت مقیم شد . در راست او رستم و در چپ فریبرز و توس بودند و گودرز هم به آنها پیوست وقتی خورشید سرزد خسرو نزد رستم رفت و گفت فکر می کنم سپاهیانی از نقاط دیگر به کمک او بیایند و از ترس او را یاری دهند پس باید جلوی سپاهیان کمکی را بگیریم تا به او نرسند .

 

روز بعد جهن با ده سوار از دژ بیرون آمد تا پیام افراسیاب را به خسرو بدهد . منوشان او را نزد شاه برد و او گفت : افراسیاب درود میفرستد و می گوید که خدا را شکر که فرزند ما بدین درجه و مقام رسید . از سوی پدر اصل و نسبش به کیقباد و از سوی مادر نیز از نژاد پشنگ است . من متعجبم از کار روزگار که جز بدی برای من نمی خواهد . نمیدانم چرا سیاوش به دست من کشته شد ولی تقصیر از اهریمن بدخو بود که مرا به این کار تحریک کرد . فکر کن چه شهرها به خاطر این کینخواهی از بین رفته اند . این جنگها بیفایده است . من از هر سو بخواهم به کمکم می آیند اگر فکر می کنی که ما را شکست میدهی و مرا گرفتار می کنی چنین نیست که من از نژاد زادشم و از پشت فریدون و جم هستم و دارای دانش و فر ایزدی میباشم اگر روزگار برمن سخت شود به فرمان خدا ستاره میشود و به دریای کیماک میروم و در زمانی مقرر می آیم و از تو انتقام می گیرم اما اگر این کینه را از سر بیرون کنی من در گنجها را به روی تو می گشایم و حتی چین و خراسان و مکران را همراه با سپاهیان فراوان به تو میدهم . در هر جنگی هم همراه تو خواهم بود اما اگر قصد جنگ با نیایت را کنی من هم آماده ام .

 

وقتی خسرو سخنان افراسیاب را از زبان جهن شنید خندید و گفت : درود و سلام تو را شنیدم . به پدرت بگو : تو میگویی که من به آسمان میروم و ستاره میشوم اما فریدون هیچگاه ستاره نشد و از خاک بالاتر نرفت . تو دلت به سوی جادوگری روکرده است و حرف زیادی میزنی و دروغ به هم میبافی . تو پدرم را کشتی و مادرم را آزرده و آواره کردی به طوریکه هرکس در درگاهت بود تو را نفرین کرد اما خواست خدا بود که من سالم بمانم . وقتی به دنیا آمدم مرا نزد شبانان فرستادی و بعد که پیران مرا نزد تو آورد میخواستی مرا بکشی اما خدا زبان مرا بست و تو مرا بی خرد فرض کردی و از کشتن من صرف نظر نمودی.سیاوش را بیگناه کشتی . همیشه از تورانیان به ما بدی رسیده است و تو حتی به برادرت اغریرث هم رحم نکردی و به نوذر هم جفا نمودی . بدیهای تو قابل شمارش نیست حالا هم با چرب زبانی قصد فریب مرا داری . پس از این جز با شمشیر با تو سخن نمیگویم .

 

جهن نزد پدر رفت و سخنان او را بازگفت . افراسیاب برآشفت و خود را آماده جنگ کرد . صبح روز بعد که طبل جنگ در گنگ زده شد خسرو ، رستم را به یک سو و گستهم را به سوی دیگر و گودرز را در جهت سوم فرستاد و خودش نیز از سوی چهارم دژ را محاصره کرد . سپس دویست اسب با عراده و منجنیق در هر سویی قرار داد . در پشت منجنیق نیز رومیان قرار داشتند . شاه دستور داد تا اطراف دژ را بکنند و سپس با پیلهای جنگی کنده های چوب را به سوی آن آورند و نفت بر آن بریزند تا به موقع آتش بزنند . سپس شاه به رازونیاز با خدا پرداخت و آماده نبرد شد پس چوبها را آتش زدند و با منجنیق سنگها را به سوی آنها پرتاب میکردند . بالاخره رستم توانست رخنه ای به سوی دژ بازکند . خبر به افراسیاب رسید و به جهن و گرسیوز گفت : شما به دیوار قلعه چکار دارید ؟ شما باید با شمشیرزنان حصاری برای قلعه بسازید بنابراین ترکان شمشیرزن به سوی رخنه رفتند و رستم نیز با سپاهش به سوی رخنه حرکت کرد . بسیاری از تورانیان کشته شدند و بسیاری زن و فرزند و اموالشان را گذاشته و فرار کردند و بدین شکل دژ تسخیر شد و رستم گرسیوز و جهن را اسیر کرد . افراسیاب با ناراحتی به همراه دویست تن از لشکریانش از راه زیرزمینی که فقط او از آن اطلاع داشت فرار کرد . وقتی خسرو به ایوان کاخ آمد هرچه گشت او را نیافت پس دستور داد با خویشان او کاری نداشته باشند و سراپرده او را پوشیده بدارند . سپاه پراز گفتگو شد که خسرو جفاهایی که افراسیاب کرده را به فراموشی سپرده . خبر به گوش شاه رسید و او گفت : در هر جایی نباید تندی کرد . اما ایرانیان نپذیرفتند و به سوی کاخ حمله بردند . صدای زنان برخاست و به سوی شاه رفتند و از او مدد جستند . بزرگ زنان گفت :که من به افراسیاب بسیار پند دادم و او نپذیرفت . زمانی که سیاوش کشته شد پسرم جهن بسیار ناراحت بود اما کاری از دستش برنمی آمد . خون ما را بیگناه مریزید .

 

شاه گفت : شما در امان هستید و کسی حق تعدی به شما را ندارد و سپس به ایرانیان پند داد که کینه از سر به در کنید . دیگر نباید خون ریخت و با زنان نباید کاری داشته باشید . سپس شاه شروع به تقسیم غنائم کرد و همه را به سپاهیان بخشید . بعد از آن نامه ای به کاووس نوشت و به شرح ماجرا پرداخت .

 

خبر به خسرو رسید که فغفور چین به کمک افراسیاب آمده است و از چین تا گلزریون پراز سپاهی است .خسرو سپاه را به گودرز و گرگین و فرهاد سپرد . افراسیاب پیام به خسرو داد که بسیاری از لشکریان را تباه کردی اگر گنج یا سپاه یا بوم توران را بخواهی میدهم بیا تا دست از جنگ بکشیم و اگر میخواهی بیا تا من و تو به جنگ تن به تن بپردازیم و هرکدام کشته شدیم به یاران دیگری امان دهیم . خسرو با رستم مشورت کرد و گفت : او پسر پشنگ و نبیره فریدون است و جنگیدن با او ننگ نیست اما رستم نپذیرفت و گفت : تو این همه سپاهی داری درست نیست که خودت به جنگ او بروی به حرفهایش گوش مسپار که تو را فریب میدهد . خسرو پذیرفت و به پیک گفت : به افراسیاب بگو اگر قصد جنگ تن به تن داری رستم و گیو آماده اند اگر قرار بود شاه بجنگد پس اینهمه لشکر برای چیست ؟ افراسیاب ناراحت شد و ناچار سپاه را به حرکت درآورد و جنگ آغاز شد و تا شب ادامه داشت . شب خسرو نزدتوس رفت و هشدار داد که ممکن است دشمن شبیخون بزند و دستور داد مقابل سپاه توران خندق بکنند . سپس عده ای از سواران دلیر را به رستم و عده ای را به توس سپرد . رستم سپاه را به سوی هامون برد و توس به سوی کوه رفت و منتظر شبیخون دشمن شدند . افراسیاب نیمه شب شبیخون زد و سواران زیادی در گودال افتادند و از یک سو رستم و از سوی دیگر گیو و توس آمدند و شاه نیز با درفش کاویانی تزدیک شد و جنگ سختی درگرفت و تورانیان به سختی شکست خوردند . شاه که چنین دید همراه رستم و گیو و گودرز و توس به سوی آنها شتافت و به دنبال افراسیاب می گشت اما او را نیافت.تورانیان امان خواستند و خسرو هم پذیرفت و بعد به سپاسگذاری از یزدان پرداخت.وقتی خبر شکست سپاه به فغفور و خاقان رسید از کار خود پشیمان شدند و پیکی فرستادند و پوزش خواستند . خسرو هم پذیرفت اما گفت : نباید به افراسیاب پناه دهید. خاقان هم به افراسیاب پیام داد که دیگر نزد ما نیا .

 

افراسیاب زار و نالان به سوی آب زره رفت و با کشتی به سوی گنگ دژ به راه افتاد تا در آنجا بیاساید و دوباره مهیا شود . خسرو نیز به دنبال او روان شد . تمام اسیران از جهن و گرسیوز تا دیگر نامداران و زنان را همراه گیو نزد کاووس فرستاد . کاووس با اسیران به محبت رفتار کرد و دختران و همسران افراسیاب را پوشیده داشت و از جهن نیز به نیکی پذیرایی نمود اما گرسیوز را در جایی تاریک زندانی کرد . سپس نامه ای به خسرو نوشت و به تشویق و تشکر از او پرداخت و برایش آرزوی موفقیت کرد و نامه را با گیو روانه نمود . خسرو سپاه را به گستهم نوذر سپرد و خود به طرف چین رفت و پیکی به خاقان فرستاد و گفت : اگر فرمانبردار باشید و خیانت نکنید و به سپاهیان من برسید با شما کاری ندارم . خاقان هم اطاعت کرد .

 

نظیر همان نامه را به شاه مکران فرستاد اما او نپذیرفت و گفت : اگر قصد عبور داری بدون سپاه میتوانی بگذری اما اگر با لشکر به شهر بیایی با تو می جنگم . خسرو که چنین دید به چین رفت و خاقان هم از او پذیرایی نمود . سه ماه آنجا بود و بعد رستم را آنجا گذاشت و خود به سوی مکران رفت. وقتی به مکران رسید به شاه مکران دوباره پیام داد که عاقل باش و از سپاه من پذیرایی کن که اگر غیر از این باشد ما با تو می جنگیم .شاه مکران نپذیرفت . پس تخوار نگهبان ایران با طلایه شاه مکران جنگید و او را کشت و دو سپاه به جان هم افتادند . شاه مکران به عقب لشکر فرار کرد اما از تیغ ژوپین نتوانست جان سالم بدر برد . می خواستند سرش را ببرند اما خسرو نگذاشت و او را با احترام دفن کرد . در این جنگ ده هزارتن از مکرانیها کشته شدند و هزاروصدوچهل نفر اسیر شدند و غنائم زیادی بدست آمد. شاه یکسال در مکران بود و بعد اشکش را آنجا نهاد و خود راه بیابان در پیش گرفت تا به آب زره رسید پس کشتی برآب انداخت و توشه یکسال را در آن قرار داد و به سوی گنگ دژ حرکت کرد . هفت ماه بر روی آب بودند و عجایب زیادی دیدند مثلا موجوداتی که سرشان چون ماهی و تنشان چون پلنگ بود.جانورانی که سرشان چون گور و تنشان چون نهنگ بود یا موجوداتی با سر خوک و تن بره و از این شگفتیها زیاد بود . وقتی به خشکی رسیدند شهرها مانند چین بود و زبانشان مانند مردم مکران . مدتی آنجا آسودند و گیو را آنجا قرار داد و خود به سوی گنگ دژ به راه افتاد . وقتی به آنجا رسیدند شاه دوباره از خداوند مدد جست . از آنسو افراسیاب باخبر شد که خسرو نزدیک می شود پس بدون صحبت با کسی فرار کرد و وقتی شاه به آنجا رسید خبری از او نبود . خسرو مدتی آنجا بود تا اینکه پهلوانان به او گفتند اگر افراسیاب به ایران حمله کند کاری از کسی برنمی آید چون اکثر سپاهیان نزد توست پس شاه نیز پذیرفت و خود به سوی سیاوش گرد رفت . در راه تمام حکام به پیشوازش می آمدند و پذیرایش بودند تا اینکه به نزد گیو رسید و دو هفته پیش او ماند و سپس سوار بر کشتی شد و پس از هفت ماه به خشکی رسید و سپاس خدای را به جا آورد . وقتی به مکران رسید اشکش به پیشوازش آمد و از او پذیرایی کرد سپس از نامداران آنجا کسی را برگزید و مهتر مکران کرد و بعد با سپاهیان به چین رفت پس از مدتی توقف در چین از آنجا حرکت کرد و چین را هم به فغفور و خاقان سپرد و خود به سیاوخشگرد رفت و در آنجا یاد پدر کرد و به گریه افتاد و سپس دویست بدره به رستم و گیو داد . وقتی گستهم خبر ورودش را شنید به پیشوازش آمد و او را به بهشت گنگ برد و مدتی آنجا استراحت کرد . هیچ کس آنجا از افراسیاب خبر نداشت پس از گنگ حرکت کرد و به سوی کاووس رفت و آنجا را به گستهم سپرد . خسرو پیش میرفت تا به سغد رسید یک هفته آنجا بود و بعد به بخارا رفت و یک هفته هم در آنجا بود تا هفته دوم که غمگین شد و به آتشکده رفت و به نیایش خدا پرداخت سپس از جیحون گذشت و به بلخ آمد . یک هفته نیز در بلخ بود سپس شاه از آنجا به طالقان و مرو و نیشابور رسید و از آنجا به دامغان و ری و بغداد رفت وسپس در جلوی خود هیونان را به سوی پارس فرستاد . کاووس از خبر آمدن خسرو شاد شد و همه جا را آذین بستند . وقتی خسرو به پارس رسید کاووس به پیشوازش آمد . شاه از اسب پیاده شد و به او تعظیم کرد و یکدیگر را به بر گرفتند و بسیار با هم درددل کردند و جشن به پا کردند . بعد از آن تصمیم گرفتند به آذرگشسپ روند و به نیایش خداوند بپردازند و زاری کنند . یک هفته آنجا بودند و از او مدد خواستند . از این سو افراسیاب بی جا و مکان و در بیم و هراس در نزدیکی بردع غاری دید و آنجا ماوا گرفت. نیکمردی به نام هوم هر روز به آن کوه میرفت و به نیایش می پرداخت . روزی که در بالای کوه مشغول رازونیاز بود صدای افراسیاب را شنید که به لابه و گریه می پرداخت و تخت و تاج خود را از خدا طلب می کرد و چون به ترکی صحبت میکرد هوم می فهمید که او افراسیاب است پس کمندی انداخت و او را اسیر کرد . افراسیاب گفت : تو از من چه میخواهی ؟ من بازرگان بیچاره ای هستم که اموالم را از دست داده ام اما هوم گفت : تو همان شاهی هستی که اغریرث و نوذر و سیاوش را کشتی . افراسیاب گفت : چه کسی در جهان بیگناه است ؟ مرا رها کن . من نبیره فریدون هستم اما هوم گفت : من تو را به نزد خسرو می برم . آنقدر افراسیاب ناله و زاری کرد که دل هوم سوخت و کمی کمند را شل کرد . افراسیاب هم از فرصت استفاده کرد و بر آب پرید و ناپدید شد . گودرز و گیو از آنجا میگذشتند هوم را در کنار آب تیره دیدند . از او پرسیدند که چه پیش آمده ؟ هوم ماجرا را تعریف کرد و گفت که حال او در آب چی چست است پس خبر به کاووس و خسرو دادند و آنها به نزد هوم آمدند .هوم گفت : اگر گرسیوز را بیاورید و به گردنش چرم گاو بدوزید وقتی او صدای برادر را بشنود از مهر برادری بیرون می آید و او را می گیریم . چنین کردند و گرسیوز آه و ناله سرداد وقتی افراسیاب صدایش را شنید از آب بیرون آمد . دو برادر یکدیگر را دیدند و گریستند و از گذشته ها یادکردند پس طنابی به گردن افراسیاب انداختند و او را به بند کشیدند . افراسیاب گفت : ای کینه جو چرا نیایت را میکشی؟ خسرو پاسخ داد : از کجا بگویم . از خون برادرت اغریرث که او را کشتی یا نوذر که گردنش را زدی یا پدرم سیاوش ؟ پس شمشیر کشید و سر از تنش جدا نمود و دستور داد تا گریوز را هم بکشند و سپس آنها را در دخمه هایی که ساخته بودند دفن کردند . بالاخره خسرو و کاووس به آرزویشان رسیدند پس در گنجها را گشودند و بین مردم شهر تقسیم کردند . بعد از مدتی کاووس پس از صدوپنجاه سال زندگی درگذشت همه جا سیاه پوشیدند و به عزاداری پرداختند .

 

چنینست رسم سرای سپنج

 

نمانی درو جاودانی برنج

نه دانا گذر یابد از چنگ مرگ

نه جنگ آوران زیر خفتان و ترگ

اگر شاه باشیم وگر زار دشت

نهالین ز خاکست و بالین ز خشت

خسرو تاج از سر برداشت و چهل روز عزاداری کرد . روز چهل و یکم تاج بر سر نهاد و سور داد و پس از آن نیز تا شصت سال به پادشاهی ادامه داد .

روزی خسرو فرمود تا جهن را نزد او آورند و به او گفت : اگر افراسیاب آن بدیها را در حق من نمی کرد کاری با او نداشتم و او را چون پدری دوست میداشتم اما او بود که بدیها را آغاز کرد اما من کینه ای با تو ندارم پس کشور تور را به تو میدهم تا به عدل و داد به پادشاهی بپردازی . جهن شاد شد و گفت : من کمر به خدمتت بسته ام و هرسال برایت باژ میفرستم ولی آرزویی دارم و آن اینکه پوشیده رویان و خواهران من را به توران ببرم و خسرو نیز پذیرفت . بعد نامه ای به گستهم نوذر فرستاد و به او گفت تا پادشاهی توران را به جهن بسپارد و باز گردد . گستهم نیز به پیشواز جهن رفت و سپس با تحف و هدایای فراوان از جانب جهن به نزد خسرو بازگشت .

پس از گذشت زمانی فکر و روح خسرو پر از اندیشه شد و با خود فکر میکرد بهتر است تخت شاهی را کناری گذارم و به گوشه ای رفته و به نیایش خداوند بپردازم همه از کار شاه متعجب شدند چون رفتارش تغییر کرده بود و از آنها کناره می گرفت . روزی بزرگان را به حضور طلبید و همه ناموران نظیر توس و گودرز و گرگین و بیژن و رهام و شیدوش و زنگه شاوران و فریبرز و گستهم حاضر بودند . بزرگان گفتند : شاها دشمنانت نابود شدند و همه شادند و زمان درازی گذشته است . اکنون تو چرا مایوس و ناراحت هستی ؟ چه چیز خاطرت را می آزارد ؟ آیا کسی گناهی مرتکب شده است ؟ شاه گفت : کسی مرا نیازرده اما من آرزویی دارم و آن دست کشیدن از سرای سپنجی و دوری از دنیاست . پهلوانان آزرده خاطر از نزد شاه خارج شدند و گودرز صلاح دید تا گیو را به دنبال زال و رستم بفرستد و از آنها کمک بخواهد . وقتی زال و رستم سخنان گیو را شنیدند به سوی ایران روانه شدند .

شاه پنج هفته به رازونیاز با خدا مشغول بود تا اینکه در خواب سروش غیبی را دید که به او می گفت :به هرچه میخواستی رسیدی پس حالا به ضعفا برس و این سرا را به کسی دیگر بسپر . بهتر است پادشاهی را به لهراسپ بسپری . وقتی شاه بیدار شد گریه کرد و بسیار به درگاه خدا استغاثه نمود . هفته ششم زال و رستم به ایران رسیدند . گودرز به پیشوازشان رفت و گفت : شاه راهش را گم کرده و کسی را نمی بیند . زال گفت : نترسید می رویم تا با او صحبت کنیم . وقتی شاه فهمید که زال و رستم آمده اند شاد شد و به پیشوازشان رفت و احوالشان را پرسید . سپس زال گفت : از زمان منوچهر تا کیقباد و زوطهماسپ و کاووس و یا سیاوش که مانند فرزندم بود هیچکس را به خردمندی تو ندیدم تو همه عالم را پر از عدل و داد کردی چرا رو از ما می پوشانی و تنهایی می گزینی ؟ شاه پاسخ داد :آرزویی از خدا داشتم و پنج هفته به رازونیاز پرداختم تا خدا گناهانم را ببخشد و مرا از این سرای سپنجی ببرد قبل از اینکه به بیدادگری کشیده شوم تا اینکه صبح سروش غیبی بر من نازل شد و گفت :آماده باش که گاه رفتن است . وقتی زال این سخنان را شنید ناراحت شد و گفت : این سخنان درست نیست . شاه راه را گم کرده پس ایستاد و به خسرو گفت : تو در توران زاده شده ای . از یکسو نبیره افراسیاب و از سوی دیگر نبیره کاووس هستی و هردو تا حدودی بدسرشتی در ذاتشان بود . کاووس میخواست از آسمان بگذرد بسیار پندش دادم اما نپذیرفت تا اینکه به زمین سقوط کرد و البته خداوند نجاتش داد اما او همیشه ناسپاس بود . تو نیز در جنگ با افراسیاب بیخردیهایی کردی مثلا در رزم با پشنگ اگر بلایی سرت می آمد تمام مال و جان ایرانیان تباه می شد اما خدا به تو رحم کرد . اما الان که زمان آسایش و راحتی است چرا این سخنان را به زبان می آوری ؟ بی جهت اسیر دام اهریمن مشو . کیخسرو از سخنان زال رنجید اما گفت : ای زال سنت زیاد است و اگر حرف درشتی به تو بگویم خداوند نمی پسندد و رستم هم غمگین می شود پس به نیکویی جوابت را میدهم . خسرو ایستاد و گفت : ای بزرگان بدانید که راه من از راه اهریمن جداست و من به خدا گرویده ام . آنگاه به زال گفت :تندی مکن . درست است که من از نژاد توران هستم اما پسر سیاوش نیز هستم . من ننگی از منتسب بودن به توران ندارم . افراسیاب کسی بود که بسیاری از پهلوانان ایران از او حساب می بردند. حالا که انتقام پدر را گرفتم دیگر کاری در جهان ندارم اگر بیشتر بمانم مانند کاووس و جمشید گمراه میشوم . اگر به رزم شیده رفتم برای این بود که کسی را ندیدم که هماورد او باشد . حالا از تخت و تاج سیر شده ام . بدان که اهریمن را با من کاری نیست که اگر چنین بود دست به بیعدالتی می بردم و هیچکس از دست من آسایش نمی یافت پس بدانید که این کار من ایزدی است . وقتی زال این سخنان شنید از شاه پوزش خواست و شاه نیز خرسند شد . سپس به زال گفت : اکنون تو و رستم و توس و گودرز و گیو سراپرده را از شهر بیرون ببرید و جای نشستن بسازید . پهلوانان نیز چنین کردند و در طرف راست سراپرده زال و در طرف چپ رستم قرار گرفت و در جلو توس و گودرز و گیو و بیژن و گرگین بودند و در پشت شاپور با گستهم و دیگر بزرگان قرار گرفتند سپس شاه گفت : همه رفتنی هستیم و این جهان فانی است . از خداوند بترسید . از هوشنگ تا کاووس هیچکدام نماندند و فقط نام آنها باقی است . اکنون من نیز از این جهان برکندم . به آرزوهایم رسیدم و حالا زمان رفتن است . در این مکان یک هفته شاد باشید و بخورید و بیاسایید و از خداوند بخواهید تا من براحتی از این سرای عاریتی عبور کنم . بزرگان همه نگران بودند . بعد از یک هفته شاه در گنجهایش را گشود و به گودرز گفت : این گنجها را به نیازمندان بده و شهرهای ویران را بساز و اگر چاهساری خشک است آباد کن . گنج دیگری که کاووس در شهر توس انباشته بود همه را به گیو و زال و رستم داد و تمام جامه های خود را به رستم سپرد و طوق و جوشن و گرز و سلاحهایش را به گستهم داد و تمام اسبانش را به توس بخشید. باغ و گلشن های خود را به گودرز سپرد و تمام زره هایش را به گیو داد و ایوان و خرگاه و پرده سرا و خیمه و آخور چارپایانش را و جوشن و ترگ رومی و کلاهش را به فریبرز داد . یک طوق روشن و دو انگشتری از یاقوت را به بیژن داد . همه بزرگان زار و گریان شدند . وقتی زال اینها را شنید نزد خسرو رفت و گفت : آرزویی دارم که امیدوارم برآوری . تو میدانی که رستم چه خدمتها به شما کرده است . چه زمان کاووس و گذشتن از هفت خوان و کشتن دیوسپید و چه در جنگ هاماوران و نجات دادن شاه و گودرز و گیو و توس . اما کاووس در عوض کاری کرد که سهراب پسر رستم جان داد و نوشدارو به او نرسید . اگر شاه از تخت و تاج سیر شده آیا ممکن است به فکر رستم هم باشد ؟ شاه پذیرفت و منشوری نوشت و کشور نیمروز را به او سپرد و زال بسیار از شاه سپاسگذلری کرد . گودرز نیز به نزد شاه رفت و گفت : از زمان منوچهر تا کیقباد و از کاووس تاکنون ما همیشه در خدمت شاهان بوده ایم . هفتادوهشت نبیره و پسر داشتم که حالا فقط هشت تن مانده اند . سختیهایی که گیو در توران کشید و خدمتهایی که کرده است بر شاه پوشیده نیست . آیا ممکن است به فکر او نیز باشید ؟ شاه نیز سخنان گیو را تایید کرد پس منشوری نوشت و قم و اصفهان را به گیو سپرد . پس از آن توس به نزد شاه آمد و از خدمات خود در جنگ لادن و هاماوران و در کینخواهی سیاوش و در مازندران سخن راند و گفت : آیا ممکن است شاه نظری هم به من افکند ؟ پس شاه منشوری نوشت و خراسان را به توس داد. سپس شاه به دنبال لهراسپ فرستاد و او را به جای خود بر تخت نشاند و تاج بر سرش نهاد و بسیار به او پند و اندرز داد . ایرانیان برآشفتند و زال برخاست و گفت : روزی که او به ایران آمد فرومایه ای با یک اسب بود تو او را به جنگ الانان فرستادی و سپاه و درفش و کمر به او دادی . آیا بین این همه بزرگان خسرونژاد کسی بهتر از لهراسپ نیافتی که حتی نمیدانیم از چه نژادی است ؟ کیخسرو گفت : عجله نکنید . خداوند کسی را سزاوار شاهی می کند که دیندار و با شرم و فر و نژاد باشد و من این هنرها را در لهراسپ دیده ام . او نبیره هوشنگ است و خداوند به من دستور داد تا او را به جانشینی خود انتخاب نمایم . هرکس که پس از این فرمان مرا زیر پا بگذارد همه کارهایش نزد من هیچ میشود و از چشمم می افتد . پس زال پشیمان شد و پوزش طلبید و همه بزرگان نیز سخن شاه را پذیرفتند و لهراسپ را پادشاه خواندند. بعد از آن خسرو همه پهلوانان را یک یک در بر گرفت و خداحافظی کرد و گفت : بدانید که من دل در این سرای عاریتی نبستم سپس شبرنگ بهزاد را خواست . خسرو چهار کنیز زیبا داشت به آنها گفت : من رفتنی هستم غمگین مباشید . آنها گریه سردادند و گفتند : ما را نیز با خود ببر اما خسرو نپذیرفت و به لهراسپ گفت که از آنها به خوبی نگهداری کند و لهراسپ هم پذیرفت . سپس از لهراسپ خداحافظی کرد و با بعضی از بزرگان از جمله زال و رستم و گودرز و گیو و بیژن و گستهم و فریبرز و توس به راه افتاد . صدهزار زن و مرد به دنبال شاه راه افتادند و تقاضا میکردند که برگردد . شاه گفت : نگران نباشید که روزی دوباره یکدیگر را خواهیم دید . بازگردید.

 

زال و رستم و گودرز پذیرفتند و برگشتند اما توس و گیو و فریبرز و بیژن و گستهم باز هم دنبالش حرکت کردند تا به چشمه آبی رسیدند و اتراق کردند . شب شاه با آب چشمه سروتن شست و به بزرگان گفت : اکنون دیگر زمان خداحافظی است و دیگر یکدیگر را نمی بینیم . به دنبال من نیایید که گم می شوید . بزرگان گریان و نالان ماندند . وقتی خورشید زد دیگر از خسرو خبری نبود پس پهلوانان در کنار چشمه ماندند و به تعریف از خصال خسرو پرداختند و پس از مدتی خوابیدند . ناگاه هوا ابری شد و همه زیر برف ماندند تا رستم به دنبالشان رفت و بالاخره اجساد آنها را زیر برف یافت . گودرز گریان موی می کند و ناله سر میداد و می گفت : یک لشکر پسر داشتم همه مردند حالا بی کس و کار شدم .

لهراسپ نیز از ناپدید شدن خسرو و کشته شدن همراهانش باخبر شد . پس بر تخت نشست و بزرگان را جمع کرد و گفت : همه سخنان شاه را شنیدید پس هرچه او گفت من همان را انجام میدهم و شما نیز اندرزهای او را عمل کنید . زال گفت: تو شاهی و ما همه کهتر تو هستیم و من و رستم در خدمتت خواهیم بود . سپس شاه رو به گودرز کرد و گفت : نظر تو چیست ؟ او گفت: من یک تن هستم و گیو و بهرام و بیژن را از دست دادم ولی هرچه زال گفت من نیز قبول دارم . این را گفت و ناله سر داد و گریه میکرد و جامه می درید و به خاطر فرزندانش مویه می کرد .

شاه از همراهی پهلوانانش خشنود شد و صبر کرد تا عزاداری تمام شود و روزی فرخنده تاجگذاری کند .

با استفاده از  وبلاگ فریناز جلالی

حماسه دوازده رخ و پیوند آن با زیبد گناباد

جنگ دوازده رخ در زیبد گناباد

عجم زند کردم  

جنگ دوازده رخ  در زیبد

 جنگ یازده رخ یا دوازده رخ نام جنگی در شاهنامهٔ فردوسی و میان ایران و توران است که به خون‌خواهی سیاوش و بدلیل جنگ افروزی فرمانروای توران افراسیاب  و پیران ویسه درگرفت. تمامی سرداران توران و  پیران وزیر افراسیاب نیز در همین جنگ کشته‌شدند  و این آخرین جنگ تجاوز  تورانی ها به ایران و آخرین ایران و توران است و با شکست ذلت بار لشکر سی هزار نفری توران، تورانیان هرگز دوباره جرات حمله به ایران را نمی کند.

داستان و یا جنگ ”’دوازده رخ”’ یکی از عبرت آموز ترین جنگ های ایران با متجاوزان است که داستان آن را شاهنامه بسیار زیبا ترسیم کرده است. که به خون‌خواهی سیاوش درگرفت. در این جنگ پیران  و هومان پسر ویسه وزیر افراسیاب نیز در همین جنگ کشته‌شد.

یکی از زرّین‌ترین برگ‌های فتوحاتِ نادرشاه اَفشار

به روایت فردوسی یکی از مهمترین جنگ‌های ایرانیان علیه متجاوزان تورانی است که در زمان پادشاهی کیخسرو بزرگ به پیروزی ایران منجر می شود. فردوسی این رویداد را در ۲۵۱۸ بیت شعر وصف کرده است. بعضی کتابهای تاریخی دیگر نیز به این جنگ پرداخته‌اند که با مقداری تفاوت اما اساس داستان شبیه هم می‌باشد. بنا بر گفتار شاهنامه، کیخسرو پادشاه ایران آگاهی پیدا می کند که افراسیاب، شاه توران، سپاهی بزرگ را برای حمله به ایران آماده کرده است. کیخسرو سرداران خود را فرا می‌خواند و به هر کدام مأموریتی می‌دهد.به گودرز فرمانده لشکر چهارم ایران مأموریت می‌دهد که این مشکل را با گفتگو و عدم توسل به جنگ حل کند. گودرز از پایتخت با لشکری گران بسوی مرز توران می‌رود ولی در مسیر در زیبد و گناباد توقف می‌کند؛ و فرزند خود گیو را با پیام صلح و دوستی همان‌طور که کیخسرو(کوروش کبیر) خواسته بود نزد افراسیاب فرستاد و از افراسیاب درخواست کرد که دست از جنگ افروزی و زیانکاری بردارد.

استاد دکتر کزازی اشعار حنگ دوازده رخ را با صدای دلنشین خود قرائت می کند

دقیقه ۲۹ مربوط به رسیدن سپاه ایران به زیبد و گنابد است . ۱۲ رخ سراسر پند و درس و تجربه و درس سیاست و حکومت و دیپلماسی است . سخن از راههای مسالمت آمیز و حسن نیت و گفتگو و هشدار نسبت به عواقب جنگ. جنگ دوازده رخ که در شاهنامه با ۵۰۳۶ مصراع و یا ۲۵۱۸ بیت شرح داده شده است از معدود داستانهای اسطوره ای جهان است که مکان های جغرافیایی آن تقریبا مشخص است. در اشعار فردوسی ۱۱ بار نام زیبَد و ۱۲ بار نام کنابد (گناباد) که محل رویداد جنگ هستند بکار رفته است. زیبَد در مصرع های شماره : ۲۹۵ -۳۱۰ – ۵۳۸- ۵۴۵ -۱۵۰۴- ۱۸۳۹- ۲۷۳۳- ۳۲۲۲- ۴۱۵۲- ۴۱۵۲- ۴۱۸۵- ۵۰۳ زیبد بکار رفته و در مصرع های شماره : ۵۰۱-۵۳۱- ۵۴۵- ۱۱۰۹- ۱۵۰۳- ۱۵۱۱ – ۱۶۴۰ – ۱۸۲۷- ۱۸۶۰ – ۲۷۲۷- ۳۲۲۱ – ۴۱۶۹ گنابد بکار رفته . بلخ و جیحون و سایر شهرها هم به همین تناسب مثلا بلخ ۵ بار نام برده شده است.

۱۲rokh-zibad

 برخلاف صلح طلبی و از خود گذشتگی ایران ارتش توران مرتب تهدید به جنگ و آتش افروزی و اقدامات تحریک آمیز می کند. کیخسرو درمی‌یابد که افراسیاب پادشاه توران، با سپاه عظیم خود از جیهون به مرز شرقی ایران حمله کرده‌ و تمام پیام های صلح جویانه ایران را رد کرده است.و گفته است بجز کینه و جنگ هیچ راهی بر نگزینم . کیخسرو پهلوانان و سرداران سپاه را جمع کرد و به آنها ماموریت جمع آوری نیرو از هندوستان و کابل و از خوزستان داد.سپاه چهارم خود را به گودرز سپرد و گفت به هیچ روی شروع کننده جنگ نباش و بر کسی ظلم نکن و فقط دفاع کن :

* سپاه چهارم بگودرز داد* چه مایه ورا پند و اندرز داد.
* نگر تا نیازی به بیداد دست *نگردانی ایوان آباد پست
* کسی کو بجنگت نبندد میان * چنان ساز کش از تو ناید زیان
* که نپسندد از ما بدی دادگر* سپنجست گیتی و ما برگذر
سپاه گودرز با عبور از سیستان بسوی شهر گناباد و قلعه زیبد عزیمت کرد.
*بی آزار لشکر بفرمان شاه *همی رفت منزل بمنزل سپاه
* چو گودرز نزدیک زیبد رسید*سران را ز لشکر همی برگزید.

گودرز در میانه راه با سپاه خود در دشت زیبد اقامت می کند و دوباره پسرش گیو را همراه با پیامی صلح امیز و دوستانه برای افراسیاب می فرستد و خواهان عدم جنگ و عدم تجاوز می شود.
* بگویی به پیران که من با سپاه* بزیبد رسیدم بفرمان شاه”
گیو به بلخ و به ویسه گرد محل اسکان ارتش توران می رود.دو هفته مذاکره و گفتگو می کند تا جنگ روی ندهد.


اما افراسیاب که سپاه سی هزار نفری خود را آماده رزم کرده با گیو بگونه ای تحقیر آمیز برخورد می کندو می گوید:
* نه گودرز باید که ماند نه گیو* نه فرهاد و گرگین نه رهام نیو”. گیو و همراهان نا امید از بلخ برگشتند”
*بیامد چو پیش گنابد رسید* بران دامن کوه لشکر کشید
*چو گیو اندر آمد بپیش پدر . همی گفت پاسخ همه دربدر
*بگودرز گفت اندرآور سپاه. بجایی که سازی همی رزمگاه
با کینه و جنگ و بسوی گناباد و قلعه زیبد حرکت می کند.
* چو پیران سپاه از کنابد براند.*بروز اندرون روشنایی نماند
*چو دانست گودرز کآمد سپاه. بزد کوس و آمد ز زیبد براه
*ز کوه اندر آمد بهامون گذشت. کشیدند لشکر بران پهن دشت.
* ز زیبد همی تاکنابد سپاه.در و دشت ازیشان کبود و سیاه
*ز گَرد سپه روز روشن نماند. ز نیزه هوا جز بجوشن نماند
*وز آواز اسبان و گرد سپاه.بشد روشنایی ز خورشید و ماه
*سپیده برآمد ز کوه سیاه.سپهدار ایران به پیش سپاه
پنج روز جنگ موجب کشته شدن دهها پهلوان از دو طرف شد اما برتری با سردار شجاع ایرانی بنام گودرز بود که لقب جهان پهلوان داشت.
بیژن پسر گیو   بیژن نوهٔ گودرز هم به او می‌پیوندد و در نبردی سخت هومان، برادر پیران پسر ویسه|پیران، را می‌کشد. نستهین، برادر هومان، به لشکر ایران حمله می‌کند و به این ترتیب جنگ‌هایی طولانی و خونین درمی‌گیرد. نه توران و نه ایران هیچ یک نمی‌توانند به دیگری غلبه کنند و نبرد دو لشکر طاقت‌فرسا می‌شود.
آثار شکست در سپاه توران ظاهر گشت.
*بدو گفت گیو ای پسر هوش دار . بگفتار من سربسر گوش دار
*تا گفته بودم که تندی مکن.ز گودرز بر بد مگردان سخن
*که او کار دیده‌ست و داناترست .بدین لشکر نامور مهترست

سران دو لشکر در نهایت تصمیم می‌گیرند که یازده تن از پهلوانان دلیر و سرداران خود را انتخاب کنند تا در نبرد تن به تن نتیجه نبرد روشن شود. به این ترتیب، یازده سردار ایرانی و یازده سردار تورانی داوطلب جنگ می‌شوند.

این یازده نفر  از ایران در مقابل یازده تورانی عبارت‌اند از:

  1. پهلوان فریبرز کاوس برای جنگ با گلباد ویسه

  2. گیو گودرز برای جنگ با گروی زره

  3. گرازه با سیامک تورانی

  4. فروهل برای جنگ با زنگله

  5. رهام گودرز برای جنگ با بارمان

  6. بیژن گیو برای جنگ با رویین پسر پیران

  7. هجیر دلاور با سپَهرَم

  8. زنگه شاوَران با اَخواشت تورانی

  9. گرگین میلاد با اندریمان

  10. بَرته دلاور ایرانی با کُهرَم تورانی

  11. گودرز با پیران ویسه

*سپیده چو از کوه سربردمید. شد آن دامن تیره شب ناپدید
*بپوشید هومان سلیح نبرد سخن پیش پیران همه یاد کرد
*که من بیژن گیو را خواستم.همه شب همی جنگش آراستم
* یکی ترجمان را ز لشکر بخواند.بگلگون بادآورش برنشاند.
*ز بیژن فزون بود هومان بزور. هنر عیب گردد چو برگشت هور
* ز هر گونه زور آزمودند و بند.فراز آمد آن بند چرخ بلند
*بزد دست بیژن بسان پلنگ.ز سر تا میانش بیازید چنگ
*گرفتش بچپ گردن و راست ران.خم آورد پشت هیون گران
*برآوردش از جای و بنهاد پست.سوی خنجر آورد چون باد دست
*بغلتید هومان بخاک اندرون.همه دشت شد سربسر جوی خون
*هم آنگه بپیران رسید آگهی
که شد تیره آن فر شاهنشهی
*سبک بیژن اندر میان سپاه
نگونسار کرد آن درفش سیاه
*چو آن دیده‌بانان ایران سپاه
نگون یافتند آن درفش سیاه
*سوی پهلوان روی برگاشتند
وزان دیده گه نعره برداشتند
ز کوه کنابد برون شد سپاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه
سپهدار ایران بزد کرنای
سپاه اندر آورد و بگرفت جای
میان سپه کاویانی درفش
بپیش اندرون تیغهای بنفش
همه نامدارن پرخاشخر
ابا نیزه و گرزهٔ گاوسر
سپیده‌دمان اندر آمد سپاه
به پیکار تا گشت گیتی سیاه
برفتند زان پی به بنگاه خویش
بخیمه شد این، آن بخرگاه خویش
سپهدار ایران به زیبد رسید
از اندیشه کردن دلش بردمید
دو سالار هر دو زکینه بدرد
همی روی بر گاشتند از نبرد
یکی سوی کوه کنابد برفت
یکی سوی زیبد خرامید تفت
همانگه طلایه ز لشکر براه
فرستاد گودرز سالار شاه
خبر پیروزی جنگ زیبد به پادشاه رسید و ایشان شخصا برای سپاس گذاری و پیشکش هدایا و پاداش بنزد لشکر در زیبد آمد.
بزیبد ببد شاه یک هفته نیز
درم داد و دینار و هر گونه چیز
فرستاد هر سو فرستادگان
بنزد بزرگان و آزادگان
چو از جنگ پیران شدی بی‌نیاز
یکی رزم کیخسرو اکنون بساز

== سرانجام جنگ
هر یازده رخ یا چهره ایرانی، در نبرد تن به تن با سالاران تورانی پیروز می‌شوند. دوازدهمین نبرد میان گستهم ایرانی با لهاک و فرشیدورد تورانی است که این بار نیز پهلوان ایرانی پیروز می شود. سرانجام جنگ با پیروزی کیخسرو و کشته شدن افراسیاب پایان می‌یابد.

منبع: مقاله دکتر عجم  و سایت گنجور

[http://ganjoor.net/ferdousi/shahname/12rokh/sh1/]

********************************************

داستان رزم یازده رخ.

  آغاز داستان  .  به نقل از  وبلاگ دکتر منصور فسایی

 جهان را به هر گونه که بگذرانیم خواهد گذشت و سرانجام، روزی زندگی ما خوب یا بد به پایان می‌رسد، امّا اگر آزمند باشیم، کار سخت‌تر خواهد شد؛ زیرا آزمند و کینه‌جوی و حسود را هیچ‌کس نمی‌ستاید و او پژمرده و ناتوان و پست، از این جهان زودگذر، رخت برخواهد بست.

مرد خردمند، آزاده و بی‌آزار است و آزادگان می‌خورند و می‌پوشند و می‌بخشند و از آز روی برمی‌گردانند و بی‌رنج زندگی می‌کنند.

شنیده‌ایم که افراسیاب، شاه ترکان، بسیار آزمند بود و همیشه آزمندی ناگزیر او را گرفتار درد و رنج می‌ساخت و از جنگی به جنگی دیگر می‌کشانید. چون افراسیاب از آخرین نبرد خود، با رستم شکست‌خورده و پریشان، جان به در برد، با ننگ و سرافکندگی خود را به سرزمین خویش رسانید و بزرگان درگاه خود را فراخواند و گفت:

«از روزی که تاج شاهی بر سر نهاده‌ام و بر همه پهنه گیتی فرمانروا گشته‌ام تاکنون ایرانیان هرگز نتوانسته بودند به کاخ و سرای من، راه یابند و با شبیخون، همچون بازی که کبوتری را گرفتار می‌کند، بر من چیره شوند، امّا اینک باید چاره‌ای اندیشید و کاری کرد تا آب رفته، دوباره به جوی باز آید»:

 

بر این کینه گر کار سازیم زود         وگرنه برآرند از این مرز، دود

 

همگان با این اندیشه، همراه شدند که برای کین‌جویی از ایرانیان، لشکر بسازند و از مرز ایران و توران که رود جیحون بود، بگذرند و به نبرد با ایرانیان بپردازند. برای این کار، افراسیاب، فرستادگان خویش را با نامه‌های مهرآمیز، به نزد فغفور چین و شاه ختن و فرمانروایان دیگر سرزمینها فرستاد و از آنان خواست تا با سپاه خویش به یاری وی بشتابند، و آنان بزودی با لشکریان فراوان بر او گرد آمدند و افراسیاب با صدها هزار رزم‌جوی کارآمد و دلیر، آماده نبرد شد. پس لشکری گران که پنجاه‌هزار دلاور سوار، در آن بود به فرزند دلیر خویش «شیده» سپرد و او را به رفتن به خوارزم و نگهبانی از آن سرزمین فرمان داد.

افراسیاب، پنجاه‌هزار دلاور جنگاور را نیز ، به پیران سپهسالار داد و از وی خواست تا به ایران‌شهر برود و تخت و تاج کیخسرو را نابود کند و به هیچ وجه با ایرانیان، آشتی نجوید و جز از کینه سخن نگوید؛ زیرا همچنان‌که آب و آتش با هم سازگار نیستند، ایرانیان و تورانیان نیز هرگز سر سازگاری با هم را ندارند.

چون کیخسرو شاه ایران، از آمدن سپاه افراسیابِ جفاپیشه بدگوهر، به ایران آگاه شد و دانست که پیران و شیده به ایران و خوارزم، رهسپار گشته‌اند، کارآگاهان به هر سو فرستاد تا از کار آن سپاه آگاهی یابند:

 

به کارآگهان گفت، کای بخردان!         من ایدون شنیدستم از موبدان

که چون ماه ترکان، برآید بلند         ز خورشید ایرانش، آید گزند

 

کیخسرو، آنگاه به رای‌زنی با بزرگان و فرزانگان درگاه خویش پرداخت و :

 

ابا پهلوانان، چنین گفت شاه         که ترکان، همی رزم جویند و گاه

چو دشمن سپه کرد و شد تیزچنگ         بباید، بسیجید ما را به جنگ

 

دلاوران ایران، آماده نبرد شدند و خروش شیپورهای گاودم و طبلهای رویینه، از هر سو برخاست. دلاوران بر اسبان پیل‌مانند برآمدند و از سپاه گران، زمین چون رود نیل، روان گشت و آسمان از گرد و خاک لشکریان، تیره و نیلگون شد و سپاه چون دریای جوشان، به رویارویی با افراسیاب شتافت.

کیخسرو، از یاران خویش، در روم و هندوستان و سرزمینهای تازیان نیز یاری خواست که با سیصدهزار سوار، برای کارزار با افراسیاب به یاری وی بشتابند و خود را چهل روزه به نبردگاه برسانند و هنوز دو هفته، نگذشته بود که «بجنبید در پادشاهی سپاه» و از هر سو، لشکریان گران به یاری ایرانیان آمدند:

 

ز لشکر همه کشور، آمد به جوش         ز گیتی برآمد، سراسر خروش

بزرگان هر کشوری، با سپاه         نهادند سر سوی درگاهِ شاه

 

کیخسرو به همه لشکریان، ساز و برگ و توشه راه، داد و درهم و دینار بخشید و چون کار سپاه، آراسته و لشکر ساخته و آماده گشت، شاه ایران، سی‌هزار شمشیرزن نامور و سوار به رستم جهان‌پهلوان سپرد و از وی خواست تا از راه زابل و غزنین به هندوستان بتازد و رای بزرگ آن سرزمین را که از یاران افراسیاب بود، نابود سازد و سرزمینهای او را بگشاید، و:

 

چو آن پادشاهی شود یکسره         به آبشخور آیند گرگ و بره

فرامرز را ده کلاه و نگین         کسی کو بخواهد ز لشکر، گزین

 

کیخسرو از رستم درخواست کرد تا بی‌درنگ، پس از گشایش هندوستان و کشمیر و کابل، فرامرز فرزند خود را در آنجا به پادشاهی بنشاند و خویش به ایران بازگردد.

شاه ایران، آنگاه لهراسب را با سپاهی دلاور به «اَلان‌دژ» و «غُزدژ» فرستاد تا از تورانیان که در آن سرزمینها بودند، دمار برآورد و «اشکش» پهلوان را با سی‌هزار نیزه‌گزار، به خوارزم گسیل داشت تا با شیده فرزند افراسیاب به پیکار برخیزد و گودرز را با سپاهی دیگر به همراه پهلوانان و سالاران بسیار، به توران‌زمین روانه کرد و او را سپهسالار ایران ساخت:

 

سپهدار گودرز کشوادگان         همه پهلوانان و آزادگان

نشستند بر زین، به فرمان شاه         سپهدار، گودرز، پیش سپاه

             /

 

کیخسرو به گودرز سفارش کرد که در همه جا دادگر باش و هرگز سرای آباد کسی را ویران مساز و از کسانی که با تو به پیکار نمی‌پردازند بی‌گزند و زیان، بگذر، و بدان که در این جهان زودگذر و سپنجی، یزدان دادگر از هیچ بدی و ستمی، نمی‌گذرد؛ دادکن و بخشندگی داشته باش و هرگز تندخویی و آتش‌سری مکن و چون به توران رسی، فرستاده‌ای جهان دیده و کار آزموده، به نزد پیران گسیل دار و او را پند بده که از کین و دشمنی دست بردارد:

 

چنین گفت سالار لشکر، به شاه         که فرمان تو، برتر از شید[۲]  و ماه

 

بدان‌سان روم کِم[۳]  تو فرمان دهی         جهانداری و من به پیشت رهی[۴]

 

 

 

 

از هر جا، لشکریان پیوسته، به یاری ایرانیان می‌آمدند و به لشکر گودرز می‌پیوستند. جهان از گرد سپاهیان، تیره و تار شده بود و شصت ژنده‌پیل مست و جنگی در پیشاپیش لشکر گودرز به جنبش درآمدند و بر پشت یکی از آنها، تخت زرّینی نهادند و کیخسرو به گودرز فرمان داد که بر آن تخت بنشیند و سپاه را فرماندهی کند و سرانجام، این لشکر به سوی توران، به راه افتاد.

 

رسیدن لشکر گودرز به زیبد

 

چون لشکر ایران، بی‌آزار و آرام آرام به شهر «زیبد» رسید، گودرز فرماندهان سپاه خویش را فراخواند و به هر یک دستور داد که کار خود را آغاز کنند: نخست گیو را فرمود که سپاهی برگیرد و به نزد پیران بتازد و با او از سر مهر، همچنان‌که شاه ایران سفارش کرده بود، سخن براند و با او بگوید:

«ای پیران! تو خود بهتر از همه می‌دانی که چه کارهایی در دوستی و دشمنی با ایرانیان کرده‌ای و چه سخنانی گفته‌ای، و می‌دانی که ایرانیان از هنگام پادشاهی فریدون تا به امروز، چه رنجهایی از تورانیان کشیده‌اند و چه ستمهایی، از ایشان دیده‌اند. اینک من، به فرمان کیخسرو، به نزد تو آمده‌ام تا با تو بگویم که شاه ایران، همه گناهان تو را بخشیده است و به خاطر مهربانیهایی که با سیاوش و کیخسرو و فرنگیس کرده‌ای، بدیهای تو را فراموش کرده است و نمی‌خواهد که تو در این نبرد، به دست ایرانیان، جان ببازی. بیا و برای افراسیاب، جانِ خویش را تباه مکن و از خاندان و فرزندان و خویشان خویش نیز بخواه که چنین کنند. اگر براستی شما بی‌گناه باشید، ما با هیچ‌یک از شما دشمنی و کینه‌ای نداریم و شما همچنان بمانید با مُهر و تخت و کلاه و ما با افراسیاب و یارانش به پیکار خواهیم پرداخت و در آن هنگام، نیازی به لشکرکشی بسیار و سپاه فراوان، نخواهیم داشت. بیا و پند مرا بشنو و آن را بپذیر و نخست، کسانی را که ما نام و نشان آنان را نوشته و در دیوان نهاده‌ایم و دست به خون سیاوش، برده‌اند و او را کشته‌اند، دست‌بسته، به نزد ما بفرست تا ایشان را به نزد شاه ایران روانه کنیم»:

 

که هر کو به خون کیان، دست آخت[۵]          زمانه جز از خاک، جایش نساخت

 

 

دو دیگر، همه ساز و برگها و دینار و دیبا و شمشیر و اسبان و کالاهایی را که به ستم از ایرانیان گرفته‌ای و از راه بدی به دست آورده‌ای به نزد ما بفرست، و بدین سان جان خویش را از مرگ رها کن و راه رهایی خویش را بشناس و من همه آن خواسته‌ها را تنها به خاطر گناهان تو، بر سپاهیان و به مردم تهی‌دست بخش خواهم کرد و هرگز آن را برای شاه ایران یا خود و سردارانم نخواهم خواست.

سوم آنکه، فرزندان و برادر خود هومان را که از سرداران سپاه تو هستند به گروگان به نزد ما بفرست، تا براستی باور کنیم که تو آشتی می‌جویی و سخن، به راستی می‌گویی. اینک ای پیران! دو راه در پیش روی توست: یا خود و خاندان تو از افراسیاب دل برمی‌دارید و به نزد خسرو می‌شتابید و به او پناه می‌برید و به سربلندی می‌رسید و از مهر او برخوردار می‌شوید، یا اگر از افراسیاب می‌ترسی و نمی‌خواهی که به ایران بیایی، توران‌زمین را رها کن و به «چاچ» برو و در آنجا بر تخت پادشاهی بنشین و باز اگر می‌خواهی با افراسیاب بمانی، بمان، امّا با ما ایرانیان نبرد مکن و از سپهسالاری کناره گیر و بگذار ما به جای جنگیدن با تو، با کسانی به رزم بپردازیم که براستی بر ما ستم کرده‌اند، و سرانجام، اگر براستی می‌خواهی، با ما ایرانیان به نبرد بپردازی، برخیز و آماده جنگ باش تا بدانی که چه کسی گنهکار است و چه کسی بی‌گناه و ایزد کدام‌یک را یاری خواهد داد:

 

گر این گفته‌های مرا نشنوی         به فرجام کارت، پشیمان شوی

پشیمانی آنگه نداردت سود         که تیغ زمانه سرت را درود[۶]

 

گیو، بی‌درنگ به بلخ و «ویسه‌گرد» شتافت و به نزد پیران رفت و همه این سخنان را در دو هفته با او در میان نهاد و از وی خواست تا به بی‌داد، جنگ به راه نیندازد و پیران، فرستاده‌ای به نزد افراسیاب گسیل کرد و داستان را با وی در میان نهاد و گفت که هر آنچه افراسیاب بگوید از دل و جان انجام خواهم داد:

 

مرا گوش و دل، سوی فرمان توست         به پیمان، روانم گروگان توست

 

افراسیاب، چون نامه پیران را خواند و پیغامهای او را شنید، سی‌هزار سوار به یاری او فرستاد و به او فرمان داد که شمشیر بر گیر و زمین را از ایرانیان پاک ساز و هیچ‌یک از دلاوران ایرانی را زنده مگذار، و بدان که از چهار سوی جهان، لشکریان به یاری ما فرستاده شده‌اند و من نیز خود با سپاهی به یاری تو خواهم آمد، و:

 

به رای هشیوار و مردان مرد         برآرم ز کیخسرو، این باره گرد

 

پیران، پشت‌گرم شد و نیرو و جانی تازه گرفت و دل نیک او، جفا پیشه شد و هنرها را فراموش کرد و بدی‌کردن آغاز نمود، و به گیو پیغام داد که برخیز و به سپاه خویش بازگرد و به گودرز بگو که آنچه را از من خواسته‌ای فرزانه‌وار نیست و من نه گروگان می‌دهم و نه ساز و برگ و کالاها را، و نه افراسیاب را رها می‌کنم و نه به ایران پناه می‌جویم:

 

مرا مرگ بهتر از آن زندگی         که سالار باشم، کنم بندگی

یکی داستان زد، بر این بر، پلنگ         که با شیر جنگاورش، خاست جنگ

به نام، ار بریزی مرا، گفت خون         به از زندگانی، به ننگ اندرون

 

گیو، چون این سخنان را شنید به لشکر ایران بازگشت و گودرز را از پیغام پیران آگاه کرد و گفت:

 

که او را همی آشتی، رای نیست         به دلâش اندرون، داد را جای نیست

کنون کینه را، کوس بر پیل بست         همی جنگ ما را کند، پیش‌دست

 

گودرز که چنین پاسخی را از پیران، چشم می‌داشت[۷]  لشکر ایران را از کوه

به دشت آورد و با صدها هزار لشکر پیران، روبرو گشت؛ خروشیدن نایهای جنگی از هر سو به آسمان برخاست و از «زیبد» تا «گنابد» در و دشت انباشته از سپاهیان ایران و توران بود. روز روشن از گرد سپاه همچون شب تار شده بود و زمین از خروش جنگاوران، به ستوه آمده بود و آهنین می‌نمود و گروه گروه، سپاهیان با درفشهای رنگارنگ، در جنبش بودند. چون شب فرا رسید، از آتشی که برافروخته بودند، زمین همچون روز روشن شده بود.

چون سپیده دمید، گودرز سپهسالار، بر اسبی آسوده، سوار شد و هر لشکری را در جایگاه شایسته خویش جایگزین ساخت، به گونه‌ای که کوه در راست سپاه ایران و رود جیحون در چپ آن قرار داشت. پیادگان پیشاپیش سوارگان دلاور صف کشیدند و نیزه‌داران و سپرداران و تیراندازان با تیردانها و جوشنهای خویش به میدان درآمدند و سواران شمشیر به دست آهنین‌چنگ که برخی بر اسب و گروهی بر پیلان نشسته بودند، درفش کاویانی ایران را به پیش بردند و درخشش درفش، همه جا را روشن کرد:

 

تو گفتی که اندر شب تیره‌چهر         ستاره همی بر فشاند سپهر

 

گودرز، فریبرز را به فرماندهی بخش راست سپاه ایران برگماشت و گرازه و زواره را به یاری او، فرستاد و رهّام را سالارِ بخشِ چپ سپاه ایران ساخت و به او فرمان داد که:

 

بیفروز لشکرگه از فرّ خویش         سپه را همی دار، در پرّ خویش

بدان آبگون خنجر نیوسوز         چو شیر ژیان با یلان، رزم، توز[۸]

 

 

گودرز، آنگاه فرزند خویش گیو را فرا خواند و فرمود تا دو هزار لشکر برگیرد و پشت سپاه ایران را نگهداری کند و سیصد سوار به کناره‌های رود جیحون و سیصد سوار دیگر به کوه «هماون» فرستاد تا دیده‌بانی کنند و دیده‌ها را گزارش دهند، آنچنان که اگر موری از توران به ایران پای نهد، آن را ببینند و به گودرز خبر دهند:

 

شب و روز گردن برافراخته         از آن دیده‌گه، دیده‌بان ساخته

بجستی همی تا ز توران‌سپاه         پی مور دیدی، نهاده به راه

ز دیده خروشیدن آراستی         بگفتی و گودرز برخاستی

چو سالار، شایسته باشد به جنگ         نترسد سپاه از دلاورنهنگ

 

گودرز، درفش خود را نیز در قلب سپاه، برافراشت و دلاوران گرداگرد وی فراز آمدند و آرایش لشکر ایران آنچنان دلپذیر و نیکو شد که پیران، از دیدن آن، اندوهگین شد و به لشکر خود نگاه کرد و دید که نه صفی آراسته دارد و نه برای نبرد با چنان لشکر آراسته‌ای آمادگی سزاوار را. پس بانگ بر سرداران خود زد و نومیدانه هومان برادر خود را با سپاهی به فرماندهی قلب سپاه و اندریمان او خواست را به سالاری میمنه و میسره[۹]  آن برگماشت و زنگله و

گلباد را به نگهداری پشت لشکر فرستاد و فرزند خود رویین را نیز با ده‌هزار سپاه به طلایه‌داری و دیده‌بانی سپاه خود فرمان داد.

اگر چه، اینک همه کارها برای آغاز نبرد آماده بود، امّا هیچ‌یک از دو لشکر، تا سه روز، از جای خویش نجنبیدند و به نبرد نپرداختند؛ زیرا گودرز، می‌اندیشید که اگر جایگاه استوار خود را در کنار کوه و رود رها کند دشمن از پشت به وی خواهد تاخت و او را شکست خواهد داد. بنابراین، بهتر آن دید تا درنگ کند تا در ساعتی فرخنده و نیک که همه کارها برای پیروزی فراهم است، نبرد را آغاز کند و پیران نیز همین اندیشه را داشت که گودرز، از درنگ خسته شود و لشکر ایران را از جای استواری که میان رودخانه و کوه دارد، به دشت ببرد و آنگاه از پشت بر او کمین کند و کار وی و لشکرش را بسازد.

چون روز چهارم برآمد، بیژن دلاور که همیشه نواندیش و تازه‌جو بود و بر شیوه‌های کهن می‌شورید، خسته و نگران به پیش پدر خود گیو شتافت، جامه‌های خود را درید و خاک بر آسمان پراکند و گفت:

«ای پدر! چرا اینهمه در نبرد درنگ می‌کنی و پهلوانان را خسته و فرسوده می‌سازی؟ روز پنجم نبرد نزدیک می‌شود و ما هنوز نه شمشیری بر دشمن کشیده‌ایم و نه گردی از نبردگاه برانگیخته‌ایم. من می‌پندارم، نیای من گودرز، که پس از رستم نامدارترین پهلوان ایران است، پس از شکست در نبردهای «لاون» و «پشن»، از نبرد هراسان شده است و دیگر دل جنگیدن و پیکار ندارد و به همین جهت نبرد را از سر نمی‌گیرد و به جای آن، به آسمان و گردشِ ستارگان چشم دوخته است»:

 

سپهدار، کو ناشمرده سپاه         ستاره شمارد، همی گِردِ ماه

تو بشناس کاندر تنش نیست خون         شد از جنگِ جنگاوران، او زبون

در جلد چهارم شاهنامه ـ که هنوز به دوران پادشاهی کیخسرو می‌پردازد ـ نخست داستان نبردهای یازده رخ یا دوازده رخ را می‌خوانیم که جنگ پایانی و سرنوشت‌ساز ایرانیان با تورانیان را بازگو می‌کند. داستان از آنجا آغاز می‌شود که به شاه ایران، کیخسرو، آگاهی می‌رسد که افراسیاب بار دیگر سپاه ساخته و به ایران تاخته است و گودرز با لشکری گران به کنار «زیبد» می‌رسد و بیژن درنگ در نبرد را روا نمی‌شمارد و به نزد نیای خود گودرز می‌آید و داوطلب نبرد می‌گردد، و از آن سو هومان برادر پیران، سپهسالار توران نیز خواهان نبرد با ایرانیان می‌شود و سرانجام بیژن و هومان به نبرد می‌پردازند و در نبرد بسیار سختی که در میان این دو در می‌گیرد، بیژن گیو، هومان را بر خاک می‌اندازد و می‌کشد و نستیهن، برادر هومان، بر لشکر ایران شبیخون می‌زند و جنگهایی دراز و خسته‌کننده در می‌گیرد که هیچ‌یک از دو لشکر ایران و توران در آن به پیروزی نمی‌رسند، و سران دو لشکر که از خون‌ریزی بسیار به تنگ آمده و راهی برای شکست بن‌بست جنگ پیدا نمی‌کنند، بر آن می‌شوند که به جای نبرد با سپاه، یازده تن از دلیران و سرداران خود را برگزینند و آنان را به نبرد تن به تن گسیل دارند و سرداران هر طرف که پیروز شدند پرچم پیروزی برافرازند و پیروزمندان نبرد باشند. بنابراین یازده سردار ایرانی و یازده سردار تورانی داوطلب نبرد می‌شوند و در میدانی دور از گروه و سپاه، بی‌آنکه کسی دیگر به یاری آنان بیاید، با هم پیکار می‌کنند. این یازده نفر عبارت‌اند از:

۱٫ فریبرز کاوس که با گلباد ویسه پیکار می‌کند و او را می‌کشد و پرچم پیروزی برمی‌افرازد.

۲٫ گیو گودرز گه با گروی‌زره می‌جنگد و او را می‌کشد.

۳٫ گرازه که با سیامک تورانی نبرد می‌کند و او را نابود می‌سازد.

۴٫ فروهل که به نبرد با زنگُله می‌پردازد و او را شکست می‌دهد و می‌کشد.

۵٫ رهّام گودرز که با بارمان سردار بزرگ توران‌زمین پیکار می‌کند و او را نابود می‌کند.

۶٫ بیژن گیو که با رویین پسر پیران سپهسالار نبرد می‌سازد و او را می‌کشد.

۷٫ هجیر دلاور که با سپَهرَم تورانی به جنگ تن به تن می‌پردازد و وی را از پای در می‌آورد.

۸٫ زنگه شاوَران که با اَخواشت تورانی می‌جنگد و جان وی را می‌ستاند.

۹٫ گرگین میلاد که با اندریمان به جنگ در می‌آید و زندگی را از وی می‌ستاند.

â۱٫ بَرته دلاور ایرانی که کُهرَم تورانی را در نبرد از پا در می‌آورد.

۱۱٫ و سرانجام گودرز پیر و سلحشور سپهسالار ایران که با پیران ویسه سالار بزرگ لشکر توران به نبردی سخت دست می‌یازد و سرانجام وی را می‌کشد.

و بدین سان، همه یازده رخ ایرانی در برابر یازده سالار تورانی به پیروزی می‌رسند. دوازدهمین رخ نیز کیخسرو و افراسیاب هستند که آنان نیز تا پایان این دوره از جنگها با هم به پیکار سرگرم‌اند و کیخسرو سرانجام با دلیری و هوشیاری بسیار، افراسیاب، نیای خود را دستگیر می‌سازد، و به کیفر گناهانش، او را از پای در می‌آورد.

پس از پیروزی یازده پهلوان ایرانی بر یازده دلاور تورانی، لهّاک و فرشیدورد، برادران پیران ویسه از میدان نبرد می‌گریزند و گستهم به دنبال آنان می‌شتابد تا آنان را دستگیر کند و سرانجام آن دو را می‌کشد و خود خسته و ناتوان در کنار چشمه‌ای از هوش می‌رود و بیژن به دنبال دوست دیرین خود می‌شتابد و او را خسته و ناتوان بر خاک افتاده می‌یابد و به یاری یکی از زنهارجویان تورانی، او را برمی‌گیرد و به سپاه ایران می‌آورد و کیخسرو با مُهره‌ای شفابخش، او را درمان می‌کند و می‌گوید:

 

اگر زنده گردد تن مُرده مَرد         جهاندار، گستهم را زنده کرد

 

گستهم در نبرد بزرگ افراسیاب و کیخسرو، بسیاری از دلاوران ایرانی را کشت و کیخسرو در این نبرد فرمان داد تا لشکر او در کنار رود جیحون آرام گیرند و گرداگرد سپاه را خندقی بزرگ کندند و آب در آن نهادند و افراسیاب به ایرانیان پیشنهاد آشتی داد، ولی کیخسرو نپذیرفت و خود داوطلب شد تا با شیده پسر افراسیاب بجنگد و در نبردی سخت و دشوار توانست شیده را بکشد:

 

یکی تیغ تیز از میان برکشید         سراسر دلِ نامور بر درید

بر او کرد جوشن همه چاک چاک         همی ریخت بر تارک از درد، خاک

 

کیخسرو چون بر شیده پیروز گشت لشکر ایران نیز به پیروزی رسید و بسیاری از سپاه توران کشته شدند و افراسیاب، شبانه، همه ساز و برگ و سراپرده‌های خود را رها کرد و از جیحون گذشت و به سغد گریخت و کیخسرو به دنبال وی رهسپار بهشت کنگ شد و در گلزریون با سپاه افراسیاب روبرو گشت و نبردی سخت در گرفت:

 

همانگه برآمد یکی باد سخت         که بشکست شاداب شاخ درخت

همی خاک برداشت از رزمگاه         بزد بر رخ شاهِ توران‌سپاه

 

افراسیاب شکست خورد و شبانه بار دیگر گریخت و کیخسرو او را تا بهشت کنگ دنبال کرد و دستور داد تا دژ را در حصار گرفتند و از زیر باره دژ خندقی کندند و از هر سو به دژ حمله بردند و آتش در آن افکندند و لشکر کیخسرو به درون دژ راه یافتند. رستم درفش افراسیاب را سرنگون ساخت و درفش بنفش شیرپیکر کیخسرو را برافراشت ولی بازهم، افراسیاب گریخت و کیخسرو در گنگ‌دژ به پادشاهی نشست و سرداران خود را به دستگیری افراسیاب فرمان داد، و پس از روزگاری دراز، کارآگاهان خبر آوردند که افراسیاب در چین و ختن، با فغفور چین یار شده است و با لشکری به نبرد با کیخسرو، روی نهاده است. چون لشکر افراسیاب با سپاه کیخسرو روبرو گشت، افراسیاب باز هم از کیخسرو آشتی خواست، امّا کیخسرو نپذیرفت و بار دیگر افراسیاب به کیخسرو پیشنهاد کرد که با وی به نبرد تن به تن بپردازد، امّا رستم شاه را از پذیرش این درخواست بازداشت و کیخسرو پیشنهاد کرد که افراسیاب با رستم یا گیو، به نبرد تن به تن بپردازد و چون سودی از این گفت و گوها به دست نیامد، دو سپاه بر یکدیگر تاختند و شکست در لشکر توران افتاد و افراسیاب ناکام ماند و با هزار تن از یاران خود، دیگر بار، روی به گریز نهاد و لشکر افراسیاب از کیخسرو زینهار خواستند و افراسیاب به گنگ‌دژ پناه برد، امّا در آنجا نیز نماند و کیخسرو هر جا که به دنبال افراسیاب شتافت، او را نیافت و از بیم آنکه مبادا افراسیاب به ایران بتازد، به ایران بازگشت. در همین هنگام، زاهدی که «هوم» نام داشت و در کوهی نزدیک «بردع»، سرایی بلند داشت و در آنجا خدای بزرگ را بندگی می‌کرد، از درون غاری که به وی نزدیک بود، صدای ناله‌ای شنید و به سوی آن صدا شتافت که از غاری به نام «هنگ افراسیاب» برمی‌آمد، هوم دانست که افراسیاب، در آنجا نهان شده است کمند برگرفت و آهسته به درون دژ رفت و:

 

بیامد به کردار شیر ژیان         ز پیشینه بگشاد گُردی میان

کمندی که بر جای زنّار داشت         کجا در پناه جهاندار داشت

به هنگ اندرون شد گرفت آن به دست         چو نزدیک شد بازوی او ببست

همی رفت و او را پس اندر کشان         همی تاخت با رنج چون بیهُشان

 

افراسیاب که در کمند هوم گرفتار شده بود به زاری و خواری از هوم خواست تا کمی بند او را سست کند و همین‌که هوم چنان کرد، افراسیاب از وی گریخت و در دریای «چیچست» پنهان گشت. گودرز و گیو و گروهی از آزادگان ایرانی که از آن سو می‌گذشتند، هوم را دیدند و داستان وی و افراسیاب را شنیدند و به کیخسرو خبر دادند و کیخسرو و کاوس به کناره رود چیچست آمدند و با چاره‌اندیشی هوم، گرسیوز را در خام گاو نهادند و او در زیر شکنجه و درد، فریاد و خروش برمی‌آورد و افراسیاب چون ناله برادر را شنید، از دریای چیچست بیرون آمد و هوم بی‌درنگ او را دستگیر کرد و به کیخسرو سپرد و کیخسرو وی را به کیفر بدیهایی که به ایرانیان کرده بود، بکشت:

 

به شمشیر هندی بزد گردنش         به خاک اندر افکَند نازک‌تنش

 

پس از کشتن افراسیاب، کیخسرو گرسیوز برادر وی را نیز می‌کشد و خود به آتشکده آذرگشسب می‌شتابد و چهل روز یزدان را سپاس می‌گذارد و مژده پیروزی خود را به جهانیان می‌رساند:

 

که روی زمین، از بد اژدها         به شمشیر کیخسرو آمد رها

 

آنگاه کیخسرو به پارس باز می‌گردد و در همین جا کاوس در می‌گذرد و کیخسرو تاجگذاری می‌کند و شصت سال بر جهان فرمان می‌راند، امّا در همین هنگام که همه کامهای او برآورده شده است، از تخت و تاج و شاهی دل‌زده می‌شود و می‌گوید که اینک که به همه آرزوهای خود رسیده‌ام، نگران آنم که روانم خودپرستی گیرد و چون جمشید گمراه شوم. پس گوشه‌گیری می‌جوید و کسی را به بارگاه خود راه نمی‌دهد و بزرگان این کار را نشان گمراهی و خودخواهی وی می‌دانند و او را سرزنش می‌کنند و زال از سوی بزرگان ایران شاه را می‌گوید که تو با دیوان همداستان شده‌ای و راه خرد و دانایی را رها کرده‌ای، امّا کیخسرو پاسخ می‌دهد که از لشکر و تاج و تخت سیر شده‌ام و اندیشه بر رها کردن جهان دارم. پس کیخسرو فرمان می‌دهد تا سپاه به هامون درآیند و با سپاه، از بی‌وفایی جهان سخن می‌گوید و به آنان گنج‌بخشی می‌کند و سرداران و سالاران سپاه را فرمانروایی می‌بخشد و لهراسب را به جانشینی خود بر می‌گزیند و بزرگان را در برمی‌گیرد و بدرود می‌کند و می‌بوسد و لهراسب را به دادگری سفارش می‌کند و روی به راه می‌نهد و پهلوانانی چون زال و رستم و گودرز و گیو و بیژن و گستهم و فریبرز و طوس او را بدرقه می‌کنند تا به کوهی می‌رسند:

 

همه کوه پر ناله و پرخروش         همی سنگ خارا برآمد به جوش

همی گفت هر کس که شاها! چه بود         که روشن‌دلت شد پر از داغ و دود

 

کیخسرو در اینجا به همراهان خود دستور می‌دهد تا باز گردند، امّا تنها سه تن یعنی رستم و گودرز و زال فرمان او را می‌پذیرند و باز می‌گردند. دیگران یک شب و روز را با وی راه پیمودند تا به چشمه‌ای رسیدند. کیخسرو در آن چشمه سر و تن بشست و به خواندن زند و اوستا پرداخت و از همراهان خود خواست تا باز گردند، زیرا بزودی بادی سخت برخواهد خاست و برفی سنگین فرو خواهد بارید که همه را نابود می‌کند. پهلوانان سخن او را نشنیدند و به دنبال او سر به بیابان نهادند، امّا در میان برف و بوران او را گم کردند و بدان چشمه بازگشتند و برف و بورانی سخت در گرفت که همه آن دلیران را نیز نابود کرد:

یکایک به برف اندرون ماندند         ندانم بدانجای چون ماندند

زمانی تپیدند در زیر برف         یکی چاه شد کنده، هر جای ژرف

نماند ایچ کس را از ایشان توان         برآمد به فرجام، شیرین‌روان

    * بخشی از جلد جهارم قصه های شاهنامه ،بازنویسی به نثر از دکتر منصوررستگار فسایی ، انتشارات میراثبان، ۸ جلد ،۱۳۸۵تهران  ،

اطلاع بیشتر:

قلعه زیبد محل سکونت یزدگرد و گودرز:

نوشته دکتر محمد عجم

گناباد شهر اسطوره ها جنگ پشن و جنگ دوازده رخ


بدون شک بر پایه منبع متعدد گناباد و بخصوص زیبد با گیو و گودرز و پیران و کیخسرو پیوند دارد . منابع متعدد از ساخت گناباد بدستور گیو پسر گودرز سخن گفته اند بعضی منابع کندن کاریز گناباد را به کیخسرو و کاریز رهن را به گیو نسبت داده اند. گناباد را در منابع عربی و اسلامی جَنابد و کَنابد و گنابذ و ینابد نیز ثبت کرده‌اند.‏
در مورد ریشه و وجه تسمیه این شهر اقوال مختلفی مانند گیوآباد – گناه آباد – گون آباد – گَوَن ‏آباد- کَن آباد مطرح است که برخی از آن‌ها عبارتند از:‏
۱٫ گُن به معنای دیو باشد و از آن جهت گناباد گفته‌اند که حفر قنات قصبه کار انسان‌های عادی ‏نبوده‌است.‏
۲٫ گنابد جمع گنبدها بوده زیرا که در شهر گنابادِ قدیم، تمام منازل به صورت گنبدی ساخته ‏می‌شده‌است.لذا در بعضی منابع عربی جنابذ جمع معرب گنبد بکار رفته است.‏
۳٫ گناباد در اصل گُون آباد بوده و گون در ترکی به معنای خورشید می‌باشد.
۴٫ در اصل گَوَن آباد بوده، به لهجه محلی گُوُن یا گَوَن گیاهی است که در منطقه گناباد زیاد ‏می‌روید از این رو آن را گون آباد نامیده‌اند که بر اثر کثرت استعمال به گناباد تغییر ‏یافته‌است.(تابنده ۱۳۴۸)‏
۵٫ گناباد در اصل کن آباد بوده به دلیل کناتها و کندن قنات (لباف خانیکی)‏
۶٫ گناباد در اصل گیو آباد بوده زیرا گیو و گودرز مدتی حاکم منطقه بوده‌اند و در جنگ دوازده ‏رخ و جنگ پشن نیز ساکن در منطقه بوده‌اند. (استرآبادی در بحیره حمدالله مستوفی، ریاض الجنه، مرا] البلدان، فرهنگ رشیدی، ) کل ‏منطقه ای که در دوره اسلامی قهستان نامیده شده و بعد به قاینات مشهور گردیده را در عهد ‏قدیم گنابد می‌گفته‌اند چنانچه سیاه کوه و رشته کوه قهستان را هم در دوره ای کوه گنابد گفته ‏اند.‏
۷٫ گناباد در اصل گناه آباد بوده به دلیل اینکه در جنگ دوازده رخ بر خلاف میل کیخسرو، ‏پیران ویسه کشته شد و کیخسرو امپراتور ایران بسیار ناراحت شد و آنرا گناهی بزرگ شمرد ‏و پیران را دشمنی خردمند و دانا نامید که نباید کشته میشدبه کفاره این گناه دستور کندن چند ‏کاریز در منطقه داد و آنجا گناباد نامیده شد. بعضی آنرا منسوب به گناه بهمن کرده اند. ‌‏(یاحقی ۱۳۷۴ )‏
این شهر دارای چهار کاریز است: قنات قَصَّبه شهر، عمیق‌ترین قنات‌های ناحیه خراسان در ‏این منطقه قرار دارد.قسمت مرکزی گناباد را در دوره ای قصبه شهر می‌نامیدند.
حمد ا… مستوفی در کتاب نزهه القلوب «جنابذ» را به کار برده است.و نوشته است گنابد را قلعه ای است که گیو پسر گودرز ساخته است. در برهان قاطع نیز ‏کلمه کنابد را آورده و می گوید:کَنابد نام جائی و مقامی است و در آنجه کوهی است که گودرز ‏سرلشکر کیخسرو آنجا فرود آمده بود ودر آنجه بیژن دو سه برادر پیران را به چند مصاف ‏کشت.‏فرهنگ رشیدی عبدالرشید تقوی جلد دوم : گناباد مقامی است که در آن کوهی است که گودرز در جنگ دوازده رخ بدانجا فرود آمد. ریاض الجنه تالیف زنوذی : گنابد شهر کوچکی است که پسر گودرز ساخته آبش از کاریز است. مراه البلدان : جنابد یا گنابد شهر کوچکی است که پسر گودرز ساخته است.
در فرهنگ نو بهار و همچنین فرهنگ انجمن آرای ناصری به صورت «کنابد» آمده است و ‏نوشته شهری در خراسان است اصل آن گوناباد بوده که کوه گناباد مقام ایرانیان در جنگ ‏دوازده رخ بوده و جای تورانیان دشت زیبد بوده است . همچنین نوشته است زیبد کوهی است ‏از جبال خراسان تا کنابد سه فرسنگ فاصله دارد و برهان جامع نوشته نام صحرایی است که ‏جنگ یازده رخ در آن اتفاق افتاده است در قاموس اللغه” گوناباد و جنابذ آمده است.کنابد نام ‏جایی است در خراسان، نزدیک آن کوهی است که جنگ یازده رخ در آن واقع شده است.در ‏بحیره استر آبادی ‏نوشته است : گونابد او را جنابد گفته اند و «گنابد» نیز قول صحیح ایست که( گیو ) پسر گودرز ‏ساخته و حصاری محکم دارد و همچنین نوشته است قبر پیران ویسه بر سر آن کوه است که ‏چشمه ای از زیر قدم او می ریزد اعتقاد مردم آن است که چشم هر که درد کند به زیر آن ‏چشمه برود که بصورت قطره چکان است چون قطره ای بر چشمانش چکد شفا یابد. در ‏هفت اقلیم تألیف امین احمد رازی می نویسد :جنابد که بعضی به جنابد و برخی «گوناباد» ‏اعتبار کرده اند از ابنیه (گیو) پسر گودرزاست.با توجه به اثر نامهای قدیمی و آثار باستانی ‏در ناحیه گناباد ، قطعا حاصل می گردد که گناباد قبل از اسلام وجود داشته است اگر پیدایش ‏آن توسط «گیو» باشد مربوط خواهد بود به حدود هشت قرن قبل از میلاد بعضی هم تاریخ ‏گناباد را به جلوتر آن رسانده و گفته اند قبل از گیو و گودرز نیز وجود داشته زیرا جنگی که ‏در آنجا واقع شده دلیل این است که قبلاً آبادی در آنجا بوده است.در کتاب فرهنگ ایران، جلد ‏نهم که در چاپخانه ارتش سال یکهزار و سیصد و نه چاپ شده می نویسد:‏

از آثار معلوم می شود گناباد یکی از شهرهای قدیمی است که در زمان سلاطین هخامنشی ‏ایجاد شده و قرائنی از قبیل قبر پیران ویسه(درصوفه)، قلعه فرود، قلعه رستم و قلعه معروف ‏به پشنگ در آنجا وجود دارد.‏
‏ گودرز و گیو مدتی فرمانروای منطقه گناباد بوده و برای کیخسرو نیز که برای جنگ دوازده رخ به زیبد آمده بود کاخی ساخته بودند که ‏کاخ کی یا کاخک بدان منسوب است.‏ (مجله دریای پارس، «جنگ دوازده رخ درسها و عبرتها»، محمد عجم) .‏

http://www.hamshahrionline.ir/details/405528

http://razavi.farsnews.com/multimedia/photo/13970221000037

حماسه دوازده رخ و پیوند آن با زیبد گناباد

 

مکان جنگ نیزک ترخان و یزدگرد و قلعه دوازده رخ زیبد

وقتی دزدان میراث فرهنگی و تمدنی از مسئولان میراث فرهنگی شهر گناباد هوشیارتر بودند !!!

روز ۲۰ شهریور ۱۳۹۱ چهل سال پس از بازدید دکتر زمانی  به قلعه شاه نشین زیبد رفتیم انتظار نبودکه نگهبانان میراث فرهنگی از این قلعه حفاظت کنند اما هرگز تصور نمی شد که با صحنه غارت و چپاول گنجینه های این قلعه روبرو شویم  که تقریبا چند هفته قبل  اتفاق افتاده است توسط دزدان حرفه ای با ابزارهای و گنج یابهای بسیار مدرن .

سرقتی  که اولین بار نبود و آخرین هم نخواهد بود. میراث فرهنگی تمدنی و تاریخی ما اینگونه به غارت می رود قبلا در جیرفت و جاهای دیگر شاهد این غارتگری ها و دزدی های سارقان جنایتکار بوده ایم.چه کسی پاسخ گوی این غارت تمدنی و فرهنگی است آیا دزدان شناسایی خواهند شد و میراث غارت شده به موزه  و گنجینه ملی بر خواهد گشت.

قلعه شاه نشین  این نامی است که از دوران کهن بر سر زبانهای بومیان  است این نام نمی تواند بی مسمی باشد بومیان نقل کرده اند که ۴۰ دختر باکره برای حفره سه متری سنگی کنده شده در اوج قله آب می برده اند. این جمله را نیز بایددر پژوهش این قلعه جدی گرفت در پایین این قله گورستان گبرها بوده که  مکان استقرار  محافظان و گارد شاه  و نظامیان و عمله ها بوده است. دکتر زمانی باستان شناس گرانقدری که این مکان را کاووش کرده  واقعه تصادف او را مجال نداد تا این معما را حل کند  چرا به این قله کوه مرتفع می گویند قله شاه نشین چرا به روستای پایین قله کوه شهاب گبر گفته می شده و چرا در محل تنگل کمی جنوبی تر قبرستان گبر و تشله رستم گفته می شده قبر پیران ویسه و درب صوفه پیر چه ارتباطی دارند. اما دکتر محمد عجم  برای این معما ها با کمک تاریخ و زبانشناسی و جمله های مبهم بجای مانده از تاریخ شفاهی منطقه پاسخ پیدا کرده است که در نشریه پنچره تیر ۱۳۹۱ تحت عنوان قلعه زیبد نماد هویت و تمدنی کهن چاپ شده و همشهری جوان  نیز در شماره ۳۴۴  تاریخ ۲۴ دی ماه ۱۳۹۰  صفحه ۵۲-۵۳ در مطلبی تخت عنوان قتل یزدگرد  بیست سال آخر و داستان فرزندان یزدگرد تصویر قلعه زیبد را به عنوان محل آخرین نبرد یردگرد به چاپ رسانده است .

چندین روایت متفاوت و با محتوی متضاد دربارهٔ مرگ یزدگرد سوم در کتاب‌های تاریخی برجای مانده‌است. با توجه به کاوشهای قلعه زیبد – گناباد و روایت های شفاهی و گزارش بلاذری بنظر می‌رسد روایت مربوط به قتل یزدگرد در آسیاب مرو بیشتر افسانه بافی باشد تا حقیقت و آنچه بیشتر به حقیقت و روایات شفاهی نزدیک است روایت بلاذری است.

متن اصلی کتاب بلاذری سرنوشت یزدگردسوم:

…. یزدجرد… ثم سار إلی خراسان فلما صار إلی جنابد (گنابد) حد مرو تلقاه ماهویه مرزبانها معظما مبجلا وقدم علیه نیزک عنده شهرًا ثم شخص وکتب إلیه یخطب ابنته فأغاظ ذلک یزدجرد وقال: اکتبوا إلیه إنما أنت عبد من عبیدی فما جرأک علی أن تخطب إلی وأمر بمحاسبه ماهویه مرزبان مرو وسأله عن الأموال. فکتب ماهویه إلی نیزک یحرضه علیه ویقول: هذا الذی قدم مفلولا طریدًا فمننت علیه لیرد علیه ملکه فکتب إلیک بما کتب. ثم تضافرا علی قتله. وأقبل “نیزک” فی الأتراک حتی نزل فی الجنابذ (گنابد) فحاربوه فتکافأ الترک ثم عادت الدائره علیه فقتل أصحابه ونهب عسکره وکان ذلک سنه ۳۱ هـ (۶۵۱ م)، وکان عمره إذ ذاک ۲۸ سنه.
بلاذری در فتوح‌البلدان آورده است… یزدگرد از (مداین) به حلوان، سپس به اصفهان رفته یزدگردسوم  بدنبال شکست های غرب ایران تنها عنوان شاهنشاهی را یدک می کشید مجبور شد همراه بقایای لشکر و  افراد سلطنت به شرق ایران  عزیمت نماید . اسپهبد طبرستان یزدگرد را به پناه خود فرا خواند ولی یزدگرد سیستان و خراسان را ترجیح داد.
یزدگرد در مسیر  حرکت به شرق  از ری به اصفهان و از آنجا به کرمان و سپس به سوی طوس و  حد  جغرافیای مرو رفت در مسیر  در جناباد(گناباد) اقامت نمود. زیرا با نزدیک تر شدن فاتحان عرب به استخر، یزدگرد با وجود دعوت مرزبان (فرماندار) تبرستان ترجیح داد تا از راه دارابگرد به اصفهان و کرمان و سپس سیستان و بعد به خراسان برود. او قبل از عزیمت به مرزبانان خود نامه‌هایی نوشته و برای شکست دادن مهاجمان عرب در خواست کمک نمود مرزبان مرو از جمله کسانی است که اعلام آمادگی نموده است اما برای کمک به یزدگرد بعدا  در خواست ازدواج با خانواده سلطنتی را داشته است. به طوریکه در مسیر شاه برای سفر به مرو از سوی نماینده مرزبان مرو ماهوی سوری- که به احتمال از خاندان سورن بود- نخست مورد استقبال قرار گرفت ولی میان آنان کدورتی رخ‌ داد که بلاذری این کدورت را ناشی از درخواست خواستگاری از دختر خردسال یزدگرد(اردک ) توسط ماهوی سوری دانسته است. موارد دیگری مانند بیم ماهوی از حملهٔ اعراب به مرو، هم ذکر شده‌است. در سال ۶۵۲ میلادی، ده سال بعد از جنگ نهاوند ماهوی سوری نیزک طرخان سرکردهٔ طوایف هپتالی طخارستان را نزد یزدگرد  در گناباد  فرستاد. نیزک ترخان در ابتدا که برای استقبال به گناباد رفته بود رابطهٔ خوبی با یزدگرد داشته‌است،. اما بعد از  نامه رد  و توهین آمیز  یزدگرد به ماهوی مرزبان  وی به نیزک ترخان دستور اسارت پادشاه ایران را می دهد و  میان سپاه نیزک و یزدگرد نبردی درمی‌گیرد، در نتیجه یزدگرد شکست خورد و کشته شد. با مرگ یزدگرد سوم در سال ۶۵۲ میلادی، سلسلهٔ ساسانی پس از ۴۲۶ سال، در ایران منقرض گردید. ماهوی سوری نیز در زمان خلافت علی به کوفه فراخوانده‌شد و از جانب او مامور گردآوری خراج خراسان گردید.  این گزینش در میان خراسانیان سبب شورشی دامنه‌دار گردید.. دکتر زمانی قله شاه نشین و قلعه زیبد را به جنگ دوازده رخ در شاهنامه فردوسی منسوب می داند (ز زیبد زمین تا گنابد سپاه – در و دشت از ایشان کبود و سیاه) اما از آنجا که در روایتهای شفاهی آمده است ۴۰ دختر وظیفه آب رسانی به اوج قله شاه نشین را داشته‌اند. این نشان می‌دهد که این قلعه برای مدت طولانی اقامتگاه فردی بسیار مهم بوده است. زیرا تنها سکونت یک امپراتور مانند یزدگردسوم می‌تواند ساخت این بناهای مستحکم را در قله مرتفع سخت و صعب العبور و دور افتاده توجیه کند. یزدگرد در مسیر حرکت خود به قلمرو شرقی و مرز توران وقتی به تنگل زیبد رسیده آنجا را امن ترین مکان و منطقه‌ای بکر و پناه گاهی امن یافته است. در حالیکه در جنگ دوازده رخ جنگجویان دوره اقامت کوتاهی داشته‌اند و نیازی به برج و بارو نداشته‌اند. البته شباهتهایی هم در هر دو جنگ وجود دارد که جنگ دوازده رخ و جنگ نیزک ترخان را به هم شبیه می‌سازد. اما به احتمال یقین جنگ نیزک ترخان  در گنابد مذکور در کتب تاریخ دوره اسلامی و جنگ دوازده رخ  مذکور در شاهنامه  دو رویداد کاملا متفاوت  است که در زیبد گناباد روی داده است جنگ دوازده رخ به دوره کیانی مربوط می شود و جنگ دوازده رخ به دوره ساسانیان و آخرین امپراتوری ایران .

 

وجه تسمیه گناباد :

علت نام گذاری را بعضی مربوط به : گیاه گوون  و گون آّباد،  قنات آباد، جن آباد، گناه آباد دانسته اند  اما بنظر دقیق تر می آید که در اصل گیو آباد بوده و به مرور تحریف شده و گناباد شده است و سپس معرب و بشکل جناباد و کنابد و ینابد در آمده است. زیرا بعضی منابع کهن تاریخی از  حفر قناتها و کاریزهای گناباد به دستور کیخسرو و یا گیو  گزارش کرده اند و بخصوص که اسطوره تاریخی ۱۲ رخ نیز بر اساس شاهنامه در زیبد- گناباد روی داده است.

وجه تسمیه زیبد

زیبدبه معنی زیبا و زیبنده است شاید از این جهت این منطقه را زیبد نام گذاشته اند که دره ای سرسبز و زیبا دارای گونه های مختلف گیاهی  و حیوانی   و با چشمه های آب و رودخانه جاری در فصل بهار بوده است

از قدیم در ادبیات شفاهی مردم منطقه زیبد Zeebad  نام داشته و طبق قاعده گویش گنابادی و خراسانی که  ب به و  تبدیل می شود گاهی زیود نیز گفته می شود. در گویش گنابادی ب  عموما به و تبدیل می شود مانند بگو = ورگو- بده = واده – بازگو= واگو-

در ادبیات مکتوب قدیم گاهی  گ. ک   و ز.ژ یکسان نوشته می شده و معمولا انداختن نقطه  مرسوم بوده مانند شهی = سهی – زیبد = زیبد . انداختن نقطه ناشی از خطای نوشتاری است و به هیچ عنوان زیبد ریبد گفته نشده است.

اینجا آخرین اقامتگاه آخرین   پادشاه ساسانی یزدگرد سوم است این را تاریخ فتوح البلدان بلاذری به ما می گوید.

فتوح‌البلدان، صص ۵۶۸-۵۶۹

بلاذری. فتوح الشام. ص: ص ۴۴۳ فارسی و ۳۰۷ عربی

 

منتظر باشید بزودی با عکس و فیلم صحنه های غارت گنجینه های قلعه شاه نشین را توضیح خواهم داد قبلا در سال ۱۳۵۲-۵۴  گورستان گبرها غارت شده بعد گورستان قلعه زیبد و حالا هم دخمه های مخفی مانده زیر آوارهای قلعه شاه نشین زیبد.

 

 یزدگرد  ساسانی در زیبد گناباد کشته شد. افسانه آسیابان مرو را برای همیشه فراموش کنید.

سرنوشت یزدگرد سوم آخرین امپراتوری ایران  برای  عموم جهان اهمیت دارد بویژه برای مسلمانان و بخصوص ایرانیان. امپراتوران  روم  روزگاری بر پای پادشاهان ساسانی بوسه می زدند. پادشاهان ساسانی قدرت عظیمی فراهم آوردند و از غرب ایران بر تمام جهان متمدن آن روز گار فخر و  عظمت نمایی می کردند. اما همیم امپراتوری قدرتمند به دلایل  غرور و کبریا و جنگهای بی فایده و  ستم هایی که به تبع آن جنگها بر مردم می رفت به سرنوشتی عبرت آموز در روستایی دور افتاده در زیبد گناباد دچار شدند. سرنوشتی که بعدها سلسله صفوی و سلسله پهلوی نیز  عینا تکرار کردند

در ۲۴۱ میلادى شاهپور اول به نصیبین (در نزدیکى موصل امروزى) و از آنجا به انطاکیه حمله برد. بعدها  این منطقه و ارمنستان رابه ایران واگذار شد.

در ۲۵۸میلادى شاهپور  با گذر از فرات، انطاکیه را تصرف کرد و آماده نبرد با والرین شد. در نبرد نزدیک شهر ادسا  هزاران  رومى کشته شدند و هرچه تلاش کردند نتوانستند از محاصره خلاص شوند. والرین پس از تسلیم، بصورت حفت باری به اسارت شاهپور درآمد و تا سالها تحت خدمت شاهپور بود چرا که شاه ایران از او به عنوان خدمتکار استفاده کرد. (۲۶۰میلادى)

شاهپور در۲۶۰میلادى آسیاى صغیر را نیز تسخیر کرد و چنانچه مورخان نوشته اند تا سالها در آسیاى غربى و  آسیاى صغیر بدون مزاحم جدى به تاخت و تاز سرگرم بود.

امپراتوران دیگر ساسانی نیز جنگهای متعددی که بسیاری از آنها جنبه دفاعی نداشت و تجاوز کارانه بود براه انداختند.

اگرچه در دوره ساسانیان هنر و تمدن شکوفا شد اما بی عدالتی و ستم  و غرور و اتکای بیش از اندازه به  کمک های معنوی و غیبی مؤبدان  سرنوشت آخرین امپراتور ساسانی را بشکلی خفت بار در آورد.zibad

پیرامون شکست او از اعراب و فرار او بسوی شرق ایران حکایتهایی وجود دارد و عقب نشینی او بسوی خراسان مورد تایید منابع متعدد عقلی و نقلی است. اما اینکه  او به مرو رفته و توسط آسیابانی به قتل رسیده باشد بسختی می توان آن را از افسانه بافی های و قصه سازی های دیگر مورخان قدیمی متمایر ساخت. آمدن او تا گناباد (به عربی. جنابد- کناباد- یناباد- غناباد) مورد اتفاق است. اما رفتن او به مرو و قصه سازی های بعد تقریبا با عقل و نقل و مکان جغرافیایی  مرو همخوانی ندارد مثلا در مرو نه رودخانه ای وجود دارد و نه می توان آثار آسیاب آبی پیدا کرد. و نه در آن دوره مسیحیانی در مرو زندگی کی کرده اند.  در آن دوره  یزد- گناباد- سنگان خواف  مراکز مهم زرتشتیان بوده است. مرو در قرن های سوم و چهارم قمری برای اعراب شناخته تر بوده است و تلفظ واژه مرو نیز ساده تر بوده است. بنا بر این این واقعه را به مرو نسبت داده اند.

چهل سال قبل دکتر عباس زمانی  که استاد دانشگاه  و باستان شناس  بود  برای پی بردن و کشف این معما  که چرا به قلعه  کله قندی زیبد قلعه شاه نشین می گویند دو سفربه زیبد انجام داد آنچه او از تاریخ شفاهی مردم محل فهمید دو سه جمله مبهم بود  اول اینکه   بومی ها گفتند قلعه شاه نشین محل زندگی یکی از شاهان بزرگ بوده   و ۴۰ دختر مامور بردن آب به استخر سنگی داخل قلعه بوده اند.  در حالی که  بقایای قلعه شاه نشین و همچنین بقایای قلعه سنگی زیبد و تنوره  آسیاب آبی نشانگر ساخت و قدمت آن در دوره ساسانی است اما  در تاریخ  هیچ اشاره ای نشده که  زیبد گناباد  روزی روزگاری پایتخت پادشاهی ساسانی و یا اشکانی  بوده است.  او هنگامی که  از بالای قلعه به اطراف نگریست متوجه شد که قلعه  به تمامی  دشت زیبد و گناباد و روستاهای اطراف مشرف است و قلعه سنگی زیبد در فاصله ۴ کیلومتری و  قلعه درب صوفه پیر در دو کیلومتری  و بر تنگل زیبد اشراف کامل دارد پس این فرضیه مطرح شد که  قلعه شاه نشین برج دیدبانی بوده است.  اما معما اینجا است که اگر این قلعه مرتفع  کله قندی و صعب العبور دیدبانی بوده است ؟ چه موضوع و یا گنجینه و یا شحصیت مهمی در این منطقه بوده  که  چنین برج دیدبانی  مهمی باید ایجاد می شده  است حال اینکه  زیبد هیچگاه منطقه مرزی نیز نبوده است ؟ و همچنین جمعیت قابل ملاحظه ای نیز در این منطقه وجود نداشته که به تبع آن حاکمی قدرتمند محلی داشته باشد. سوالات زیادی برای دکتر زمانی بوجود آمد اما مرگ ناگهانی این میهن دوست  و باستانشناس باعث شد که پاسخ به سوالات طرح شده نیز بی جواب بماند. دکتر زمانی  سه اثر تاریخی زیبد را به جنگ یازده رخ (دوازده رخ ) که در شاهنامه بطور مفصل به آن پرداخته شده ارتباط می دهد.زیرا در شاهنامه نیز بصراحت محل جنگ زیبد و گناباد نام برده شده است.  علی رغم حفاری های غیر مجاز سارقان و سرقت گنجینه های این سه مکان اما تا کنون هیچ بررسی رسمی از سوی نهادهای  رسمی در خصوص این سه اثر انجام نشده است .  دکتر عجم  مطالعات تاریخی را در این مورد انجام داده و با استناد به تاریخ بلازری  این معما را روشن ساخت و اعلام کرد که  سه قلعه  ۱- شاه نشین ۲- درب صوفه  پیر و(قله سرچشمه) ۳- قلعه زیبد محل استقرار یزدگرد سوم  پس از فرار از مداین بوده است.

متن اصلی کتاب بلاذری سرنوشت یزدگرد:مرگ یزدگرد سوم

.. ..یزدجرد…ثم سار إلى خراسان فلما صار إلى جنابد(گنابد) حد مرو تلقاه ماهویه مرزبانها معظما مبجلا وقدم علیه نیزک عنده شهرًا ثم شخص وکتب إلیه یخطب ابنته فأغاظ ذلک یزدجرد وقال‏:‏ اکتبوا إلیه إنما أنت عبد من عبیدی فما جرأک على أن تخطب إلی وأمر بمحاسبه ماهویه مرزبان مرو وسأله عن الأموال‏.‏ فکتب ماهویه إلى نیزک یحرضه علیه ویقول‏:‏ هذا الذی قدم مفلولا طریدًا فمننت علیه لیرد علیه ملکه فکتب إلیک بما کتب‏.‏ ثم تضافرا على قتله‏.‏ وأقبل “نیزک” فی الأتراک حتى نزل فی الجنابذ(گنابد) فحاربوه فتکافأ الترک ثم عادت الدائره علیه فقتل أصحابه ونهب عسکره  وکان ذلک سنه ۳۱ هـ / ۶۵۱ م، وکان عمره إذ ذاک ۲۸ سنه.

فرستادن مامور تشریفات بنام نیزک ترخان از سوی مرزبان مرو – ماهویه سوری برای استقبال از یزدگرد در گناباد و سپس درخواست ماهویه (مرزبان در زبان امروزی معادل   فرماندار است)طی نامه ای به نیزک ترخان  برای  خواستگاری از دختر یزدگرد و خشمگین شدن یزدگرد و جواب توهین آمیز یزدگرد به ماهویه مرزبان مرو و اعزام نیرو توسط ماهویه به گناباد و  قتل یزدگرد و قتل و غارت شدن همراهان یزدگرد.فاصله زمانی بین   پیش واز  و استقبال کردن از یزدگرد و جنگ  نیزک ترخان  حداقل یکسال بوده است و در این مدت یزدگرد به عنوان رهبر روحانی ایرانیان در زیبد اقامت داشته است احتمالا در این جنگ  دختر یزدگرد بنام “اردک ” (Ardak – Orodak- Ordak ) به اسارت برای مرزبان مرو فرستاده شده است.  اردک را  ماهویه سپس برای خوش گویی و پیش کش به کوفه فرستاد ولی گویا با او همواره خوش رفتاری شده و گویا عبدالرحمن ابن اردگ  که از محدثین تاریخ اسلام است فرزند او است. (تاریخ بیهق ابن فندق :”

گویند که یزدگرد بصورت زیبا و گندم گون پیوسته ابرو جعد موی شیرین لب  لطیف سخنو با مهابت و  از نسیب ترین ملوک عجم بود”.

جنگ دوازده  رخ هم در زیبد اتفاق افتاده  است اما بعید است آن جنگ  همان جنگ نیزک طرخان با یزدگرد سوم باشد.

جنگ دوازده رخ یک رویداد اتفاقی است که در زیبد حادث شده است و بعد هر دو سپاه به مسیر  و به مقرهای اصلی خود برگشته اند بنا بر این  برای یک اتفاق غیر قابل پیش بینی ایجاد برج و بارو  آنهم در سه نطقه صعب العبور غیر ممکن است و با روایت شفاهی  ۴۰ دختری که وظیفه آب رسانی به اوج قله را داشته اند همسازی ندارد. اما سکونت یزدگرد  ساخت این بناها را توجیه می کند.  یزدگرد در مسیر حرکت خود به قلمرو شرقی و مرز توران  وقتی به تنگل زیبد رسیده آنجا را امن ترین مکان و منطقه ای بکر و پناه گاهی امن یافته است چشمه های متعدد آب ، وجود گیاهان و درختانی همچون انجیر کوهی- بنه- پسته کوهی- گله های آهو- گوزن- قوچ کوهی- گورخر و … و آب و هوای مناسب بعد از طی مسافتی طولانی در مسیر گرمسیری و بد آب و هوای اصفهان – کویر مرکزی – کرمان – سیستان – طبس تا گناباد، منطقه کوهستانی زیبد جای بسیار مناسبی بوده است. بر اساس مشاهدات در اطراف قلعه شاه نشین می توان  تخمین زد که  یزدگرد و همراهانش حدود ۴۰۰ نفر سرباز و جنگجو و محافظ  – یکصد راس اسب – تعدادی بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ راس خر و قاطر به همراه داشته اند. اسواران یا اسب سواران  مردان جنگی  چابک سوار و شکار چیان بوده اند. حمل و نقل بار و آذوقه و حمل و نقل خانم ها و بچه ها و بزرگسالان بر عهده قاطرها و خران بوده است تنگل زیبد و کلاته شهاب گبر  ظرفیت  تامین آب و خوراک چنین جمعیتی را داشته است. آنها در اطراف چشمه آب و محلی که تشله رستم نام دارد و حاشیه رودخانه در پای قلعه شاه نشین  کاروان خود را  مستقر و خیمه گاههای خود را برپا ساخته اند. و سپس برای پیشگیری از حمله ناگهانی دشمن قلعه شاه نشین را محل پناهگاه یزدگرد سوم نموده اند. از پای این قله که چشمه آب کوه قرار دارد تا اوج قله شاه نشین بطور تقریبی می توان گفت  حدود هزار متر ارتفاع وجود دارد. محافظان و گاردها در سه مکان استقرار داشته اند. پای قله شاه نشین – داخل قلعه سنگی زیبد- داخل درب صوفه و بالای آن.

به نقل از مقاله دکتر محمد عجم

و کتاب آیینه میراث .شاهدخت والاتبار شهربانو – دکتر احمد مهدوی دامغانی ۱۳۸۸

 

سه اثر تاریخی زیبد گناباد
در دهستان ییلاقی زیبد گناباد سه قلعه شبیه به هم وجود دارد که بنا بر یکی از روایات آخرین پناهگاه یزدگرد سوم بوده‌است.
آخرین پناهگاه یزدگرد سوم
سه اثر تاریخی زیبد را برای اولین بار دکتر زمانی باستان شناس و استاد دانشگاه تهران در سال ۱۳۴۹ موردکاووش قرار داده و نتیجه گیری کرده است که هر سه قلعه و همچنین آسیاب آبی زیبد مربوط به دوره ساسانی است. این باستان شناس کمی بعد در اثر تصادف کشته شد و تحقیقات او ناتمام ماند. این سه اثر تاریخی بدلیل بی توجهی مسئولان مربوطه بارها مورد سرقت و حفاری های غیر قانونی قرار گرفته و بکلی تخریب شده است.بطوریکه از قبرستان گبرها و تشله رستم و آسیاب آبی امروزه هیچ اثری بافی نمانده است.

 

قله شاه نشین

 

قله شاه نشین یا قلعه شاه نشین یک کوه کله قندی مرتفع است که در دامنه آن رودخانه و چشمه آب کلاته شهاب گبر قرار دارد. در نوک کله قندی این قله قبلا دیوارهای سنگی با خاک گچ و ساروج وجود داشته که امروزه فقط سنگهای فرو ریخته و ساروج و خاک گلهای آن باقی مانده است و دخمه هایی که غارت شده اند. در داخل این قلعه یک استخر آب در دل سنگ کنده شده است که بنا بر روایت های شفاهی ۴۰ دختر وظیفه آب رسانی با مشک به این حوض سنگی را داشته اند. بر طبق کتاب البلاذری نیزک ترخان از سوی “ماهوی سوری” فرماندار مرو که در آن دوره پایتخت خراسان بزرگ بود. ماموریت یافته تا به این مکان به استقبال شاه آمده و پیام وفاداری را به شاهنشاه ابلاغ کند البته ماهوی سوری برای نشان وفاداری و تعهد برای بازپس گیری سرزمینهای از دست رفته یزدگرد از دختر او خواستگاری کرده است اما شاه خشمگین شده و او را نوکر خود خوانده که با خواستگاری از دختر شاهنشاه اقدام به گستاخی و پررویی نموده‌است. پاسخ توهین آمیز یزدگرد باعث خشم ماهوی مرزبان مرو شد و از سردار نظامی خود خواست که شاه فراری و مفلوک را بقتل رساند و خانواده اش را اسیر نماید.در نتیجه یاران یزدگرد با فرستادگان مرزبان مرو در منطقه زیبد گناباد درگیر می شوند در جنگ زیبد و قلعه شهاب گبر ” یزدگردسوم” کشته شده و دخترش “اردک “که خردسال بوده نزد مرزبان مرو به اسارت فرستاده می‌شود.

 

اهمیت مطالعات میدانی قله شاه نشین(شهاب گبر) – قلعه زیبد و درب صوفه که همگی بر هم اشراف و دید دارند به جهات متعددی است از همه مهمتر اثبات افسانه بودن قتل یزدگرد سوم بدست آسیبانی در مرو است با توجه به مطالعات میدانی و تاریخی، یزدگرد در زیبد گناباد در شرق خراسان در ۲۵۰ کیلومتری هرات و ۳۰۰ کیلومتری مرو کشته شده‌است. یزدگرد هرگز به مرو نرسیده‌است. آخرین اقامتگاه او و آخرین یارانش تنگه خوش اب و هوای زیبد بوده‌است.

 

کشته شدن یزدگرد و انقراض دولت ساسانی
چندین روایت متفاوت و با محتوی متضاد دربارهٔ مرگ یزدگرد سوم در کتاب‌های تاریخی برجای مانده‌است.با توجه به کاووشهای قلعه زیبد – گناباد و روایت های شفاهی و گزارش بلاذری بنظر می رسد روایت مربوط به قتل یزدگرد در آسیاب مرو بیشتر افسانه بافی باشد تا حقیقت و آنچه بیشتر به حقیقت نزدیک است روایت بلاذری و کشته شدن یزدگرد در جنگ نیزک ترخان و در گناباد  است. با مرگ یزدگرد سوم در سال ۶۵۲ میلادی، سلسلهٔ ساسانی پس از ۴۲۶ سال، در ایران منقرض گردید. ماهوی سوری نیز در زمان خلافت علی بهکوفه فراخوانده‌شد و از جانب او مامور گردآوری خراج خراسان گردید.ا ین گزینش در میان خراسانیان سبب شورشی دامنه‌دار گردید.. دکتر زمانی قله شاه نشین و قلعه زیبد را به جنگ دوازده رخ در شاهنامه فردوسی منسوب می داند(ز زیبد زمین تا گنابد سپاه – در و دشت از ایشان کبود و سیاه) اما از آنجا که در روایتهای شفاهی آمده است ۴۰ دختر وظیفه آب رسانی به اوج قله شاه نشین را داشته اند. این نشان می دهد که این قلعه برای مدت طولانی اقامتگاه فردی بسیار مهم بوده است. زیراتنها سکونت یک امپراتور مانند یزدگردسوم می تواند ساخت این بناهای مستحکم را در قله مرتفع سخت و صعب العبور و دور افتاده توجیه کند. یزدگرد در مسیر حرکت خود به قلمرو شرقی و مرز توران وقتی به تنگل زیبد رسیده آنجا را امن ترین مکان و منطقه ای بکر و پناه گاهی امن یافته است. در حالیکه جنگ رخ جنگجویان دوره اقامت کوتاهی داشته اند.و نیازی به برج و بارو نداشته اند. البته شباهتهایی هم در هر دو جنگ وجود دارد. که جنگ دوازده رخ و جنگ نیزک ترخان را به هم شبیه می سازد. اما این دو رویداد کاملا متفاوت و در دو دوره تاریخی با فاصله بسیار زیاد روی داده است

 

درب صوفه پیر

 

در صوفه یک ایوان مرتفع و یک پناهگاه طبیعی در درون یک دیواره کوهستانی است که در فاصله کمی از قله شاه نشین قرار دارد و در بالای این ایوان یک قلعه سنگی وجود داشته و گفته شده که آنجا قبر پیران ویسه بوده است. از بالای قله شاه نشین درب صوفه و تنها گذرگاه کوهستانی منطقه قابل دیدن است.درب صوفه یک پناهگاه طبیعی است اما بخشهایی از آن توسط انسان کنده شده است

 

 

Darb Soufeh.

درخت مقدس تاقوک در ورودی ایوان درب صوفه

این ایوان در ابتدای یک گذرگاه کوهستانی قرار دارد طول این گذرگاه دره ای شکل بطول دو کیلومتر و عرض ۷ متر و ارتفاع و بلندی حدود ۱۰۰ متر است. این گذرگاه در قدیم یکی از راههای سفر از ناحیه فردوس و طبس به دشت گناباد بوده است. چشمه های متعدد آب ، وجود گیاهان و درختانی همچون انجیر کوهی- بنه- پسته کوهی- گله های آهو- گوزن- قوچ کوهی- گورخر – شیر و یوزپلنگ … و آب و هوای مناسب بعد از طی مسافتی طولانی در مسیر گرمسیری و بد آب و هوای مسیر اصفهان – کویر مرکزی – کرمان – سیستان – طبس تا گناباد، استقرار در تنگل کوهستانی زیبدرا توجیه پذیر می کند. بر اساس مشاهدات در اطراف قله شاه نشین و تنگلاطراف آن می توان تخمین زد که یزدگرد و همراهانش حدود ۴۰۰ نفر سرباز و جنگجو و محافظ – یکصد راس اسب – تعدادی بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ راس خر و قاطر به همراه داشته اند. اسواران یا اسب سواران مردان جنگی چابک سوار و شکار چیان بوده اند. و حمل و نقل بار و آذوقه و حمل و نقل بچه ها و بزرگسالان بر عهده قاطرها و خران بوده است. تنگل زیبد و کلاته شهاب گبر ظرفیت تامین آب و خوراک چنین جمعیتی را داشته است. آنها در اطراف چشمه آب و محلی که تشله رستم نام دارد و حاشیه رودخانه در پای قله شاه نشین کاروان خود را مستقر و خیمه گاههای خود را برپا ساخته اند. و سپس برای پیشگیری از حمله ناگهانی دشمن قله مرتفع و صعب العبور را محل پناهگاه یزدگرد سوم نموده و آنرا قله شاه نشین نامیده اند. از پای این قله که چشمه آب کوه قرار دارد تا اوج قله شاه نشین بطور تقریبی می توان گفت حدود هزار متر ارتفاع وجود دارد. محافظان و گاردها در سه مکان استقرار داشته اند. پای قله شاه نشین – داخل قلعه سنگی زیبد- داخل درب صوفه و بالای آن.

ماجرای اردک دختر یزدگرد سوم

فرستادن مامور تشریفات بنام نیزک ترخان از سوی مرزبان مرو – ماهویه سوری برای استقبال از یزدگرد در گناباد و سپس درخواست ماهویه (مرزبان در زبان امروزی معادل فرماندار است)طی نامه ای به نیزک ترخان برای گرفتن موافقت شاهنشاه برای پیوندبا دختر خردسال یزدگرد و خشمگین شدن یزدگرد از این درخواست و پاسخ توهین آمیز یزدگرد به ماهویه مرزبان مرو منجر به انتقام جویی مرزبان مرو شده و او با اعزام نیرو به گناباد قصد جنگ و خاتمه دادن به سلطنت یزدگرد نموده و بدینگونه آخرین امپراتوری ایران که روزگاری حاکمان از غرب تا شرق جهان آن روز را تحت خراجگزاری ایران داشت در تنگه دور افتاده زیبد در شرق ایران به پایان رسید.فاصله زمانی بین پیش و و پس از استقبال کردن از یزدگرد و جنگ نیزک ترخان حداقل یکسال بوده است و در این مدت یزدگرد به عنوان رهبر روحانی زرتشتیان ایران در  زیبد اقامت داشته است . در این جنگ دختر یزدگرد بنام “اردک ” (Ardak – Orodak- Ordak ) به اسارت برای مرزبان مرو فرستاده شده است. اردک را ماهویه مرزبان شرقی ایران در مرو برای خوش گویی و پیش کش نزد خلیفه به کوفه فرستاد و بعد او به ازدواج یکی از سرداران اسلام در آمد و گویا با او خوش رفتاری شده است و عبدالرحمن ابن اردگ که از محدثین تاریخ اسلام است فرزند او است. تاریخ بیهق ابن فندق :” گویند که یزدگرد بصورت زیبا و گندم گون پیوسته ابرو جعد موی شیرین لب لطیف سخن و با مهابت و از نسیب ترین ملوک عجم بود”.

  • تصاویری از غارت و سرقت گنجینه‌های قله شاه نشین یزدگرد سوم در قلعه شاه نشین زیبد- طاق کوهستانی درب صوفه زیبد و فلعه زیبد.

  • نوشته و پژوهش :  دکتر عجم

 *********************

عنوان مقاله: سه اثر تاریخی در زیبد گناباد (۲۴ صفحه)

بررسی های تاریخی » شماره ۴۱ (آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله بررسی های تاریخی » مهر و آبان ۱۳۵۱ – شماره ۴۱ (از صفحه ۴۳ تا ۶۶)

نویسنده : دکتر زمانی، عباس

چکیده : زیرا ابتدا جسد پیر را از کوه به اردوگاه آوردند. و پس از صدور فرمان‌ کیخسرو دفن کردند.بعلاوه فردوسی اشاره به کوه زیبد میکند و معمولا دیده‌بان در قله‌ای بدون جان پناه نمی‌ایستد بلکه احتیاج به برج و بارو و محلی‌ مخصوصی دارد و محل دیده‌بان مورد اشارهء شاهنامه میباید در قلعهء شاه‌نشین‌ و یا قلعهء زیبد بوده باشد.

۲-شایعات و اخبار محلی-این شایعات و اخبار که سینه‌به‌سینه نقل و تعریف میشود عموما دارای ارزش بوده بیشتر آنها اصالت دارد و اضافه بر آن‌ اغلب محله‌ای باستانی دارای وجه تسمیه است و وجوه تسمیه،مادامی که خلافی‌ ثابت نشده باشد،قابل قبول است.بنابراین:

نام قلعهء شاه‌نشین می‌فهماند که زمانی،موقت یا دائم،در بناهای روی قلهء سرچشمه زیبد شاهی می‌نشسته،چه کیخسرو و چه یکی از شاهان تابع او. نام«زوبند صوفهء پیر»می‌فهماند که آن زوبند در نزدیک ایوان منسوب‌ به پیران ویسه قرار داشته است.نام«قبر پیران ویسه»ظاهرا دلیل وجود جسد وی و مؤید ایوان پائین قبر او است.

و اما دربارهء شایعات محلی،نگارنده برای تکمیل شنیده‌های قبلی،در هشتم مرداد ۱۳۵۱،با آقای کربلائی حسن زیبدی ریش سفید محل و پیرمرد ۱۰۴ سالهء زیبد ملاقات نمودم ایشان گفتند:

«قلعهء زیبد بقدمت ارگ فرود است و آن ارگ و این قلعه باهم ساخته شده‌ است.در زیبد لشکر کیخسرو و لشکر پیران ویسه بهم رسیده و در دشت‌

برهام فرمود تا بر نشست‌    بآوردن او میان را ببست‌     بدو گفت گو را بزین برببند  فرود آرش از کوهسار بلند؛

ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۴۶٫

سه اثر تاریخی در زیبد گناباد.: دکتر زمانی

گناباد در قبل از اسلام‏ معبر داخلی فلات ایران و قسمتهای شرقی آن و،بموجب‏ اشعار شاهنامهء فردوسی،محل‏ برخورد و میدان جنگ‏ لشگریان ایران و توران بوده‏ است.۱

 این معبر در سمت جنوب‏ از دو راه به قلب فلات ایران‏ راه می‏یافت و در کنار هریک از دو راه بناها و استحکاماتی‏ ایجاده شده بوده است:

اول تنگل کلات که‏ طریق اصلی محسوب می‏شده‏ و فعلا راه آسفالتهء گناباد- فردوس از آن میگذرد و آثار قلعهء فرود کلات گناباد در کنار شرقی آن بچشم میخورد.۲

 بقلم‏ دکتر عباس زمانی‏ استادیار دانشکدهء ادبیات و علوم انسانی‏ دانشگاه تهران

 (۱)و(۲)-به شمارهء مخصوص دو هزار و پانصدمین سال بنیانگذاری شاهنشاهی ایران، بررسی‏های تاریخی،ص ۳۸۹ تا ۳۹۲،نوشتهء نگارنده مراجعه شود.

  

دوم تنگل زیبد که از گردنهء امرود کوه،سی کیلومتری جنوب غربی‏ مرکز گناباد،می‏گذشته و فعلا نیز بصورت یک راه مالرو نسبتا وسیع است‏ و سه اثر تاریخی مورد بحث در این مقاله در دو سوی آن قرار دارد.

 

در ابتدای این تنگل قریه زیبَد (شکل ۱)،که در حدود یکهزار و دویست نفر جمعیت دارد واقع است.هوای آن در زمستان معتدل و در تابستان خنک و مطبوع‏ است.زیبد در قدیم زیبد نام داشته‏۳  و جنگ یازده رخ در کنار آن اتفاق‏ افتاده است.۴

 بموجب اشعار فردوسی شاعر گرانقدر ایران گودرز سردار لشکر ایران و پیران سردار لشکر توران دست از جنگ میکشند و برای جلوگیری از خونریزی‏ و کوتاه کردن راه مبارزه پیمان جنگ تن به تن می‏بندند.۵به موجب این پیمان‏ یازده جفت مبارز،از هر جفت یکی ایرانی و دیگری تورانی باهم مبارزه میکنند: اول فریبرز با گلباد

 نخستین فریبرز گرد دلیر ز لشکر برون تاخت برسان شیر…۶

دوم گیو با گروی زره

 و دیگر گروی زره دیو نیو برون رفت با پور گودرز گیو…۷

سوم گرازه با سیامک

 (۳)-

 دو سالار هر دو ز کینه بدرد همی روی بر گاشتند از نبرد یکی سوی کوه گنابد برفت‏ یکی سوی ریبد خرامید تفت؛

شاهنامهء فردوسی،تصحیح اغوستوس و ولرس،لیدن،مطبعهء بریل،۱۸۸۰ میلادی، ص ۱۲۲۳٫

 

(۴)-ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۳۱ تا ۱۲۴۵٫

 (۵)-بکردند پیمان و گشتند بازگرفتند کوتاه راه«راز؛ ایضا همان شاهنامه ص ۱۲۲۳٫ (۶)(۷)(۸)(۹)(۱۰)(۱۱)(۱۲)(۱۳)(۱۴)(۱۵)(۱۶)-ایضا همان شاهنامه بترتیب صفحات ۱۲۳۵،۱۲۳۶،۱۲۳۷،۱۲۳۸، ۱۲۳۹،۱۲۴۰،۱۲۴۱و۱۲۴۲٫

سه دیگر سیامک ز توران سپاه‏ بشد با گرازه بآورد گاه…۸

چهارم فروهل بازنگله

چهارم فروهل بدو زنگله‏ دو جنگی بکردار شیر یله…۹

پنجم رهام بابارمان

به پنجم چور هام گودرز بود که با بارمان او نبرد آزمود…۱۰

ششم بیژن باروئین

ششم بیژن گیو و روئین دمان‏ بزه بر نهادند هر دو کمان…۱۱

هفتم هجیر با سپهرم

برون تاخت هفتم ز گردان هجیر گو نامدار و سوار هژیر…۱۲

هشتم گرگین با اندریمان

چو گرگین به هشتم بشد کینه‏خواه‏ ابا اندریمان ز توران سپاه…۱۳

نهم برته با کهرم

نهم برته با کهرم تیغ زن‏ دو خونی هر دو سر انجمن…۱۴

دهم زنگهء شاوران با اخواست

دهم راز گردان و جنگ‏آوران‏ بشد ساخته زنگهء شاوران…۱۵

یازدهم گودرز باپیران

 چنان شد که پیران ز توران سپاه‏ سواری ندید اندرآوردگاه… سپهدار ایران و توران بهم‏ فراز آمدند اندر آن کین دژم…۱۶

در اوج مبارزه پیران دست شکسته به سوی کوه میگریزد و می‏میرد. گودرز او را تعقیب میکند و پس از دیدن جسد خون‏آلود او به نزد لشکر برمیگردد.۱۷

 

(۱۷)-

 

چو گودرز بر شد بر آن کوهسار بدیدش بدانگونه افکنده خوار درفشش به بالین ابر پای کرد سرش را بدان سایه بر جای کرد سوی لشکر خویش بنهاد روی‏ چکان خون ز بازوش چون آب جوی

ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۴۵٫

نگهبانان ایران و توران در کوه زیبَد۱۸و کوه گنابد۱۹شکست پیران‏ را می‏فهمند۲۰و لهاک و فرشیدورد،دلیران لشکر پیران،راه توران را پیش‏ می‏گیرند.۲۱

 

کیخسرو به زیبد می‏آید۲۲و فرمان دفن پیران ویسه را میدهد.۲۳ تورانیان زینهار میخواهند و کیخسرو موافقت میکند و پس از چندی توقف‏ در زیبد آهنگ شاه گنگ مینماید.۲۴

 

آثار موضوع این مقاله و موجود در طرفین تنگل زیبد که عبارت است از:

 

۱-قلعهء مخروبهء زیبد.(شکل ۱ تا ۵)

 

۲-قلعهء مخروبهء شاه‏نشین.(شکل ۸ و ۹)

 

۳-قبر پیران ویسه و درب صوفه.(شکل ۱۰ تا ۱۲)

 

اشعار شاهنامه را تأیید میکند.

 هم اندر زمان از لب دیده‏بان‏ بگوش آمد از کوه زیبد فغان

ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۴۸٫

 ز کوه گنابد همی دیده‏بان‏ بدید آن شگفتی و آمد دوان‏ چنین گفت گر چشم من تیره نیست‏ از اندازه دیدار من خیره نیست‏ ز ترکان برآورد یزدان هلاک‏ همه رنجها سر بسر گشت خاک‏ و زان سوی ریبد یکی تیره گرد پدید آمد و دشت شد لاجورد

ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۴۸ و ۱۲۴۹٫

چو از روزنه ساعت اندر گذشت‏ خور از گنبد چرخ گردان بگشت‏ جهاندار خسرو بنزد سپاه‏ بیامد بر آن دشت با فر و جاه

ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۶۳٫

 (۲۳)-

 یکی دخمه فرمود خسرو بمهر برآورد سر تا بگردن سپهر نهادند مر پهلوان را بگاه‏ کمر بر میان و بسر بر کلاه

ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۶۵ و ۱۲۶۶٫

 به زیبد ببد شاه یک هفته نیز درم داد و دینار و هرگونه چیز فرستاد هر سو فرستادگان‏ بنزد بزرگان و آزادگان‏ که زی درگه آیند با ساز جنگ‏ که داریم آهنگ زی شاه گنگ؛

ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۷۱٫

 شکل ۱ منظرهء قریهء زیبد گناباد-در سمت چپ بترتیب قلعهء مخروبه و قلعهء مخروطی سرچشمهء زیبد دیده میشود.

 شکل ۲ قلعهء مخروبهء زیبد گناباد.عکس از سمت چپ گرفته شده است.

 شکل ۳ قسمتی از دیوار جنوب و برج گوشهء جنوب شرقی قلعهء مخروبهء زیبد گناباد.

شکل ۴ برج گوشهء جنوب غربی قلعهء مخروبهء زیبد گناباد.

شکل ۵ دیوار شمال قلعهء مخروبهء زیبد گناباد از داخل.

شکل ۶ غاری در لبهء غربی تنگل زیبد.

شکل ۷ منظره‏ای از چشمهء مجاور قلهء سرچشمهء زیبد گناباد.

شکل ۸ انتهای قلهء سرچشمه که قلعهء شاه‏نشین زیبد گناباد در بالای آن قرار داشته است.

شکل ۹ سمت غرب چاه قلعهء شاه‏نشین زیبد گناباد.

شکل ۱۰ درب صوفهء(ایوان)پیر(پیران ویسه)که درختان انبوه جلو آن را گرفته ولی هلال طاق آن نسبتا روشن است.

 الف-قلعهء زیبد

آثار این قلعه در جنوب غربی زیبد،ابتدای تنگل،و روی یک تپه به ارتفاع‏ حدود ۲۵ متر قرار دارد.(شکل ۲)

 

نقشهء آن تقریبا مستطیل بطول ۴۳ و عرض ۳۰ متر و در چهارگوشه‏ دارای برج‏های مدور است.این قلعه نسبتا کوچک است ولی در اطراف آن آثار بعضی قسمتهای ساختمانی از جمله بقایای دو حوض در شمال شرقی و شمال‏ غربی وجود دارد که احتمالا میرساند مساحت بیشتری در زیر آن قرار داشته‏ است.قلعهء زیبد از نظر شکل ساده و از لحاظ ابعاد تقریبا نامنظم است به نحوی‏ که ضلع شرقی بلندتر از ضلع غربی است و بر جهای گوشه‏ها در مقطع افقی‏ دایرهء کامل نیست و با مقایسهء چهار برج تفاوتهائی بچشم میخورد.

 برج شمال شرقی:قطر بلندتر ۳۱۰ سانتیمتر

 قطر کوتاهتر ۲۸۲\«

 کلفتی دیوار ۱۲۵\«

 برج شمال غربی:قطر بلندتر ۳۸۰\«

 قطر کوتاهتر ۳۵۲\«

 کلفتی دیوار ۱۲۵\«

 برج جنوب شرقی:قطر بلندتر ۲۹۷\«

 قطر کوهتاتر ۲۴۳\«

 کلفتی دیوار ۱۷۳\«

 برج جنوب غربی:قطر بلندتر ۳۶۴\«

 قطر کوتاهتر ۳۱۰\«

 کلفتی دیوار ۱۲۵\«

 به طوریکه ملاحظه میشود قطر داخلی برجها بین ۳۸۰ تا ۲۴۳ سانتیمتر

تغییر میکند و قطر خارجی نسبتا دارای اختلاف کمی است اما ضخامت‏ چهار دیوار،که ارتفاع آنها بین ۳۲۱ تا ۵۱۰ سانتیمتر است،مساوی و درست‏ ۱۲۰ سانتیمتر است.۲۵

در داخل قلعهء فعلا انبوهی از سنگهای مختلف الشکل رویهم انباشته‏ شده و تشخیص نقشه و طرح قسمتهای مختلف ساختمانی دشوار است.

مصالح عمدهء قلعهء زیبد،نسبت به آنچه مشاهده میشود،عبارت است از:

سنگ در دیوارها،گل‏رس مخلوط با گچ در ملاط و آجر و ساروج در آب‏ انبار در میان سنگهای درون قلعه،آجرهای معدودی هم بچشم‏ می‏خورد و احتمال می‏رود پوشش قسمتهای مختلف ساختمان از آجر بوده‏ است.اضافه،بر سقف،در بعضی دیوارها از جمله آب انبار مدوری که بقطر حدود ۵ متر در شمال غربی قلعه و دامنهء تپه بچشم می‏خورد،نیز آجرهای‏ خاکی رنگی و صورتی بکار رفته است.آب قلعه از طریق تنگل زیبد(به‏ اصطلاح محل آب کوه)تأمین میشود و اثر مجرای آب در فاصلهء تقریبا سیصد متری جنوب قلعه قابل تشخیص است.در این محل آسیابی وجود دارد که‏ تا سالهای اخیر قابل استفاده بوده و بنای آن نسبتا جدید بنظر می‏رسد ولی‏ تنورهء مخروطی شکل آن‏که از سنگ و ملاط گچ و ساروج ساخته شده احتمالا هم عصر قلعه و برای مصرف آن بوده است.در چند متری این آسیا و سمت غرب‏ تنگل یک غار(شکل ۶)وجود دارد که هنگام مراجعهء نگارنده پر از زنبور- های سرخ بود و مطالعهء آن میسر نگردید.

ب-قلعهء شاه‏نشین:روبروی کلاته شهاب 

در مغرب تنگل زیبد و حدود ۵ کیلومتری قریهء زیبد یک قلهء منفرد و مخروطی(شکل ۸)بچشم میخورد که پایهء آن محدود است به:از مشرق به تنگل زیبد. از شمال به تگ بیدو. (۲۵)-ابعاد قلعه توسط آقای علی اکبر زادهء مقدم دانش‏آموز کلاس ششم ریاضی‏ دبیرستا کورش کبیر گناباد اندازه‏گیری شده است.

از جنوب به تنگل کم چنار. از مغرب به درهء پشت کاریز شهاب.

Zibad

قله شاه نشین زیبد

تخریب در پناهگاه واپسین شاه ساسانی،قلعه شاه‌نشین

نمای قلعه زیبد از بالای قلعه شاه‌نشین

یکی از غرفه های کشف شده در زیر خاک های قلعه توسط دزدان و غارت آن

تخریب واپسین قلعه یزدگرد سوم توسط سارقان آثار باستانی

ویرانه‌های ناشی از تخریب توسط سارقان آثار باستانی

 

برای صعود به قله می‏باید از تک بیدو،در جهت جنوب غربی،به طرف‏ زوبند آن تک و گردنهء خاتومه رفت و در روی یک تیغهء پشت ماهی به مشرق‏ برگشت.در این‏جا قلهء سرچشمه،که در زیر قلهء شاه‏نشین است،چون کله‏ قندی بنظر می‏رسد که در شیب تند آن قطعات کوچک و بزرگ سنگ قرار گرفته و با اندک حرکتی ممکن است در روی هم به لغزد و صعود را مشکل‏ کند.در هرچند قدم می‏باید ایستاد و جای پای خود را محکم کرد و با احتیاط کامل از گیاهانی که در خلال سنگها روئیده است کمک گرفت.در این‏جا قطعات آجر خاکی و صورتی رنگ و سفالهای ساده و دارای لعاب سبز و آبی‏ و زرد دیده میشود و میرساند که سابقا نوک قله دارای بناهای آجری و محل‏ زندگی مردمانی بوده است.

 shah neshin zibad

استخر سنگی قلعه شاه نشین زیبد

در سی متری انتهای قله صعود کاملا مشکل میشود و کسانی که جرأت و نیروی کافی داشته باشند بزحمت می‏توانند از آنجا نگاهی به پائین بیفکنند و به اوضاع و احوال و قدرتهائی که زندگی در رأس این‏گونه قله‏ها را بمرحلهء عمل درآورده است بیندیشند.در این‏جا اضافه بر قطعات آجر و سفال گاهگاه‏ خاکه ساروجهائی که از بالا فرو ریخته و نشانهء خراب شدن بناهای روی قله‏ است دیده میشود.

 هنگامی که بدشواری هرچه تمامتر به نوک قله برسند از قلعهء شاه‏نشین‏ جز سطحی بیضی شرقی-غربی،که به قول راهنمای محلی چون گورستان با قبرهای فرورفته است،چیزی نمی‏بینند و با تأمل فکر میکنند که زمانی‏ در این مکان،بطوری که از اسمش پیداست،شاهی می‏نشسته (آخرین اقامتگاه یزدگرد سوم ) و برای نشستن‏ او بناهای محکم و مطمئن و مناسبی وجود داشته و به مرور زمان مورد قهر طبیعت و بی‏مهری و بی‏احتیاطی افرادی بی‏اطلاع قرار گرفته است.

جای پایه‏های آجری و چاله‏های آن،بخصوص سمت غربی،نشان می‏دهد که‏ اهالی دهکده‏های مجاور به تدریج و شاید هم در قرن اخیر آجرهای محکم‏ آن را برای ساختن حمام و مسجد،چنانکه جسته و گریخته در محل گفته‏ میشود،و یا مصارف دیگر کنده و برده‏اند و ندانسته‏اند که یک اثر پرارزش‏ باستانی موطن خود را ویران کرده‏اند.

با وجود آفتاب شدید روز هشتم مرداد ۱۳۵۱،هوا خنک و مطبوع است‏ ولی جریان باد شدید اندازه‏گیری اقطار بیضی شکل قلعه را با متر تسمه‏ای‏ مشکل می‏کند.

راهنمای محلی قطر بلندتر را از غرب به شرق و قطر کوتاهتر را از شمال به جنوب قدم می‏کند و متوجه می‏شود که اولی ۱۱۰ قدم(حدود ۷۵ متر)و دومی ۴۶ قدم(حدود ۳۲ متر)است.در جریان قدم زدن و در انتهای‏ شمالی قطر کوتاهتر چاهی سنگی بچشم می‏خورد.

نزدیک شدن به دهانهء آن، به علت شیب لبه،و طواف در دور آن،به علت برآمدگی سنگی سمت شمال، آسان نیست ولی قطر آن بیشتر از شش متر و عمق آن بیش از ۵ متر بنظر میرسد. شاید این همان چاهی بوده باشد که،بگفتهء بعضی از اهالی محل،همه روزه‏ وسیلهء چهل نفر دختر باکره از چشمهء مجاور پرآب می‏شده است.

ج-درب صوفه و قبر پیران ویسه.

تنگل زیبد پس از حدود هفت کیلومتر که از غرب قریهء زیبد به جنوب‏ می‏رود به سمت راست منحرف میشود و در جهت شمال شرقی-جنوب غربی امتداد می‏یابد و در این مسیر حد جنوبی پایهء قله سرچشمه را تشکیل میدهد و ضمنا طریق دوم معبر فلات ایران و قسمتهای شرقی آن،در گناباد،را در برمیگیرد.

در ادامه و محاذات تنگل زیبد شاخه کوچی از مسیل بنام تک اشتری‏ باقی میماند و به زوبند پشت«صوفهء پیر»منتهی میگردد.در لبهء شرقی این‏ تک ایوان بزرگی در دل کوه حفر شده که درب صوفه نامیده میشود و ابعاد آن به این قرار است:

دهانه یا پهنا در کنار تک ۲۰ متر.   عمق یا درازا از کنار تک ۲۵ متر.     بلندی متوسط ۲۵ متر.

 در ۱۶/۴/۱۳۴۹ که نگارنده به اتفاق راهنمای محلی و با وسایل موجود ابعاد را مشخص نمود،پنج پلهء سراسری سنگی هریک به ارتفاع یک و عرض‏ ۵/۲ متر،در ابتدای ایوان،وجود داشت.کف آن ناصاف بوده و در ته آن‏ یک علم با پارچهء سیاه و خالدار نصب بود و اضافه بر آن چند نهال کوچک‏ تاک و توت بچشم میخورد و دو شاخهء انجیر در دیوار سنگی ته ایوان و چند درخت پر از برگ در جلو ایوان (درخت تاک/ تاقوک) و لبهء تک وجود داشت(شکل ۱۰)به نحوی‏ که گرفتن عکس از مقابل ایوان مشکل بود.

سقف ایوان وضع تقریبا گهواره‏ای داشت و با وجود گذشت سالیان‏ دراز هنوز جای گلنگ در بعضی قسمت‏های آن قابل تشخیص بود.

از زوبند صوفهء پیر،که قطعا نام خود را از این ایوان گرفته است،آب‏ زلال و گوارائی جریان داشت.این آب از جلو ایران می‏گذشت و با چشمه‏ای‏ که در خارج ضلع شمالی ایوان ظاهر می‏شد مخلوط میگردید و درختان‏ سرسبز و مزارع مزرعه‏ای بنام«درب صوفه»را مشروب میکرد.درب صوفه‏ یکی از تفرجگاههای تابستانی مردم گناباد است و شاید اسلاف آنان نیز بهمین منظور از آن استفاده میکرده‏اند.

در بالای ایوان سطح عمودی شیاردار و تیرهء صخرهء دیوار مانندی‏ (شکل ۱۱)به بلندی نزدیک به پنجاه متر وجود دارد و نوک آن به محلی‏ میرسد که،برطبق حکایت شاهنامه و گفته‏های محلی،گور پیران ویسه در آنجا است.برای صعود به محل گور پیران ویسه می‏باید از سمت شرق و از کوره‏ راهی که بمزارع وسط کوهستان میرود استفاده کرد ولی راهنمای محلی‏ نگارنده را از یک شکاف سنگلاخی و عریض که در شمال ایوان واقع بود ببالا

شکل ۱۱ صخرهء شیاردار و دیوار مانند بالای درب صوفهء زیبد گناباد.

 هدایت کرد.در این شکاف هزاران تن سنگ روی هم قرار گرفته بود ولی‏ با وجودیکه اکثر در اثر حرکت بپائین می‏غلطید ظاهرا خطر سقوط احساس‏ نمی‏شد.حدود یک ساعت پس از حرکت به سطحی که،مانند پشت شتر دو کوهانه،از شرق و غرب بدو برآمدگی متصل بود رسیدیم.در فاصلهء بین دو برآمدگی قطعات سنگ نامرتب بصورت یک دیوار خراب شده‏ بچشم می‏آمد و در قسمتی از این دیوار خراب شده قطعات سنگ(شکل ۱۲) فراوان و پهنای آن زیادتر و دست‏کاری شده بود.همین قطعات سنگ،برطبق‏ گفتهء راهنما و قبول اهل محل،قبر پیران ویسه است و احتمالا توسط بعضی‏ افراد غیر مجاز کندوکاو شده است.این نقطه در سمت جنوب قلهء سرچشمه‏ و تقریبا در فاصلهء یک کیلومتری آن قرار دارد و در بین آن دو مانع دیدی وجود ندارد یعنی از بالای هریک از دو قله بخوبی قلهء دیگر دیده میشود.

شکل ۱۲ کوه پشت درب صوفهء زیبد گناباد،که قطعات سنگ بین‏ دو برآمدگی،قبر پیران ویسه(؟)را نشان میدهد.

 

راهنمای نگارنده در محل قبر میگفت شهاب‏گیر در قلهء سرچشمه و پیران- ویسه در اینجا سنگر می‏بندند ولی هیچ‏یک نمی‏تواند بر دیگری غلبه کند تا بالاخره عردوبدشت سر پرونده میروند و،در نتیجهء مبارزه،پیران کشته و در اینجا دفن میشود.

دلایل تاریخی.

هر سه دسته بناهای مذکور با توجه بدلایل ذیل،مربوط به پیش از اسلام و مورد استفاده در دورهء ساسانی بنظر می‏رسد:

۱-اشعار شاهنامه-این اشعار به صراحت از زیبدنام میبرد و حتی چگونگی مبارزهء دلیران دو لشکر ایران و توران و کیفیت تعقیب‏ پیران را بوسیلهء گودرز حکایت میکند و اشاره می‏نماید که بفرمان کیخسرو پیران در ریبد دفن شده است.احتمالا قلهء سرچشمه،که چون کله قند است، همان کوه مندرج در اشعار شاهنامه‏۲۶و کوه پشت ایوان(درب صوف)و حتی خود ایوان‏۲۷همان مدفن پیران ویسه است زیرا شخصیت بزرگی چون‏ او،که بفرمان شاه با مشک و عبیر و گلاب شسته و با دیبای رومی پوشیده‏ میشود،۲۸در کوه خشک و خالی دفن نمی‏گردد.باحتمال قوی ایوان بزرگی‏ که در محل«درب صوفه»نامیده میشود در همان موقع وجود داشته و یا حفر گردیده‏۲۹و پیران در خود و یا کوه پشت آن دفن شده است.

میتوان گفت بناهای روی قلهء سرچشمه در همان موقع وجود داشته و پیران‏ نیز زیبد و استحکامات و مواضع اطراف آنرا می‏شناخته و احتمالا نظرش از ترک‏ دشت و در پیش گرفتن کوه دست یافتن به نقطهء امن و مستحکمی بوده است.در اینجا میباید یادآور شد که ممکن است محل فوت و محل دفن پیران یکی نباشد (۲۶)-

 

همی گشت گودرز برگرد کوه‏ نبودش بدو راه و آمد ستوه؛

همان شاهنامه،ص ۱۲۴۴٫

 

(۲۷)و(۲۹)-زیرا برطبق اشعار شاهنامه دخمه‏ای ساخته شده و پیران با تخت و کمر و کلاه دفن شده است؛به حاشیهء شمارهء ۲۳ مراجعه شود.

 بفرمود پس مشک و کافور ناب‏ عبیر اندر آمیختن با گلاب‏ تنش را بیالود از آن سر بسر بکافور و مشکش بیا گنده بر بدیبای رومی تن پاک اوی‏ بپوشید و آن کوه شد خاک اوی؛

ایضا همان شاهنامه ص،۱۲۶۵٫

 زیرا ابتدا جسدش را از کوه به اردوگاه آوردند.۳۰و پس از صدور فرمان‏ کیخسرو دفن کردند.بعلاوه فردوسی اشاره به کوه زیبد میکند و معمولا دیده‏بان در قله‏ای بدون جان پناه نمی‏ایستد بلکه احتیاج به برج و بارو و محلی‏ مخصوصی دارد و محل دیده‏بان مورد اشارهء شاهنامه میباید در قلعهء شاه‏نشین‏ و یا قلعهء زیبد بوده باشد.

 

۲-شایعات و اخبار محلی-این شایعات و اخبار که سینه‏به‏سینه نقل و تعریف میشود عموما دارای ارزش بوده بیشتر آنها اصالت دارد و اضافه بر آن‏ اغلب محله‏ای باستانی دارای وجه تسمیه است و وجوه تسمیه،مادامی که خلافی‏ ثابت نشده باشد،قابل قبول است.بنابراین:

 نام قلعهء شاه‏نشین می‏فهماند که زمانی،موقت یا دائم،در بناهای روی قلهء سرچشمه زیبد شاهی می‏نشسته،چه کیخسرو و چه یکی از شاهان تابع او.

 نام«زوبند صوفهء پیر»می‏فهماند که آن زوبند در نزدیک ایوان منسوب‏ به پیران ویسه قرار داشته است.

 نام«قبر پیران ویسه»ظاهرا دلیل وجود جسد وی و مؤید ایوان پائین قبر او است.

 و اما دربارهء شایعات محلی،نگارنده برای تکمیل شنیده‏های قبلی،در هشتم مرداد ۱۳۵۱،با آقای کربلائی حسن زیبدی ریش سفید محل و پیرمرد ۱۰۴ سالهء زیبد ملاقات نمودم ایشان گفتند:

 «قلعهء زیبد بقدمت ارگ فرود است و آن ارگ و این قلعه باهم ساخته شده‏ است. در زیبد لشکر کیخسرو و لشکر پیران ویسه بهم رسیده و در دشت‏ (۳۰)-

 برهام فرمود تا بر نشست‏ بآوردن او میان را ببست‏ بدو گفت گو را بزین برببند فرود آرش از کوهسار بلند؛

ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۴۶٫

سر پروند۳۱(ابتدای پیوند یا بهم رسیدن دو سپاه)با هم جنگ کردند و پیران ریسه‏ کشته شده و در پشت صوفه دفن گردید».ایشان در مورد قلهء سرچشمه گفتند:

«در بالای آن یکی از سلاطین قدیم زندگی میکرده و آب چاه آن وسیلهء بزهای نر به بالا حمل می‏شده است.در بالای قله ساختمان آجری بوده که‏ ایشان دیده‏اند و پی آن فعلا وجود دارد.»این گفته را راهنمای نگارنده نیز در تیرماه ۱۳۴۹ اصولا ولی بشکل دیگر اظهار داشته بود.او صاحب قلعهء شاه‏نشین‏ را شهاب‏گیر و وسیلهء حمل آب را انسان و مشک می‏دانست.او گفت در قلعهء شهاب آجرهای بزرگ و سفالهای مختلف وجود دارد و بعضی از اهالی کلاتهء شهاب از آن آجرها در ساختن حمام و حوض استفاده کرده‏اند.

 ۳-آثار مشهود-هر سه دسته بناهای مذکور از نظر موقعیت و نقشه و طرح‏ ساختمان و مصالح با بناهای پیش از اسلام،بخصوص بناهای دورهء ساسانی،مشابه‏ و قابل مقایسه است:

 اول راجع به قلعهء زیبد-این قلعه یک بنای دورهء ساسانی بنظر می‏رسد زیرا:

اولا مانند اکثر قلعه ها آن دوره بر فراز تپه و در کنار راه ساخته شده است. ثانیا با اینکه قطعات داخل ظاهرا قابل تشخیص نیست،در نظر گرفتن‏ حصار و تقویت آن با برجهای مدور و هم‏چنین ملحقاتی از قبیل آب انبار و غیره‏ در نقشه‏های دورهء ساسانی متداول بوده و نگارنده ضمن بررسی قلعهء دختر شوراب گناباد در این باره توضیح داده است.۳۲

(۳۱)-هم‏اکنون قطعه زمین وسیعی در غرب قریهء زیبد بنام«دشت سر پروند» نامیده میشود.

ثالثا بکار بردن سنگ و آجر و ساروج و گچ و خاک در دورهء ساسانی معمول‏ بوده است.

دوم راجع به قلهء شاه‏نشین-این قلعه،مانند قلعهء زیبد،یک بنای ساسانی‏ بنظر میرسد زیرا:

اولا بر فراز یک قلهء منفرد و رفیع و صعب العبور و واقع در کنار راهی‏ که قلب فلات ایران را به قسمتهای شرقی آن مربوط میکرده ساخته شده‏ است.۳۳

ثانیا با وجودیکه،در وضع فعلی نقشه کلی و قطعات ساختمانی مشخص‏ نیست،وجود جای پایه‏ها و جای دیوارهای آجری حکایت از تالارها و اطاقهای‏ مربع و مستطیل میکند و با توجه به خاکه‏های گچ و ساروج معلوم میشود که مصالح عمدهء آن آجر و گچ و ساروج یعنی همان مواد مورد استعمال‏ در بناهای ساسانی،بوده است.

ثالثا وجود چاه عمیق در سطح قله و شایعهء حمل آب با مشک،و برطبق‏ اظهار بعضی توسط دختران باکره،احترام آب و خدای ناهید را بخاطر میآورد.

سوم راجع به درب صوفه-صرفنظر از قبر پیروان ویسه که چیزی جز قطعات سنگ نامرتب نشان نمی‏دهد و می‏باید در این مورد به خبر شاهنامه اکتفا کرد،درب صوفه از نظر موقعیت و شیوهء سقف یک ایوان ساسانی‏ بنظر میرسد و ساختمانهائی همچون طاق کسری و طاق بستان را بخاطر می‏آورد و اگر هم،به خلاف آنچه فردوسی گفته است دخمه و مدفن پیران ویسه نباشد، احتمالا برای مصرفی نظیر آنچه در مورد طاق بستان موردنظر بوده ساخته‏ شده است و شاید می‏خواسته‏ اند نقوشی در آن ایجاد نمایند.

 (۳۳)-به خاتون هفت قلعه،اثر باستانی پاریزی تهران چاپ رنگین،۱۳۴۴،ص‏ ۲۳۰ مراجعه شود.

۴-ملاحظات کلی-اولا بطوریکه میدانیم قوم پارت یا اشکانیان در سرزمینهای بین دریای خزر،دریاچهء آرال و در واقع خراسان زندگی‏ می‏کرده‏اند۳۴و با توجه به نقشهء مربوط به آسانی استنباط میشود که‏ گناباد در داخل حدودی که سرزمین اشکانیان شمرده شده،واقع بوده و ممکن است پس از استقرار شاهنشاهی اشکانی بعضی از فرمانروایان آن دوره‏ در گناباد ساکن بوده و استحکامات و بناهائی برطبق احتیاجات و سنتهای‏ وقت بوجود آورده‏اند و یا آثار باقیمانده از دوره‏های قبل را متصرف شده‏اند و پس از ایشان به حکام دورهء ساسانی انتقال یافته است.

ثانیا ایالت قهستان،که گناباد اغلب ضمیمه و گاهی مرکز آن بوده،۳۵در دورهء ساسانی یکی از سرزمینهای آباد ایران و مولد بزرگمهر وزیر مشهور ساسانی و مقر حکام قدرتمندی چو قارن و بستگان او بوده است.۳۶این حکام گاهی به نقاط مجاور حمله میکرده و یا سرزمینشان مورد حملهء دیگران قرار می‏گرفته‏ و ایجاد تأسیساتی چون قلعهء زیبد و قلعهء شاه‏نشین را ایجاب میکرده است. بعلاوه در این دوره راههای بزرگ احتیاج به استحکامات و مشعل راهنما و معبد داشته است و میتوان قلعهء زیبد را یکی از استحکامات و قلعهء شاه‏نشین‏ را یک محل مشعل و معبد بشمار آورد.

ثالثا در قرون اولیهء اسلامی بعلت عمر کوتاه سلسله‏ها،و بعدا به علت‏ فعالیتهای پیروان حسن صباح و حسین قاینی،ایالت قهستان و به تبع شهرستان‏ گناباد وضع متشنج و ناثابتی داشته و حکام و بزرگان ناگزیر از استفاده‏ (۳۴)- Edith Porada, Iran ancien,Paris,1963,P.178.

(۳۵)-تاریخ و جغرافی گناباد،نگارش حاج سلطان حسین تابنده،تهران،مهر ۱۳۴۸،ص ۹٫

(۳۶)-بهارستان در تاریخ و تراجم رجال قائنات و قهستان،تألیف آقای حاج‏ شیخ محمد حسین آیتی،تهران ۱۳۲۷،ص ۲۹ تا ۵۰٫

و حفظ قلعه ها سابق و احیانا ایجاد قلعه ها  ی جدید بوده‏اند و به همین جهت شاید بتواند تاریخ تأسیس این‏گونه بناهارا به قرون اولیهء اسلامی نسبت داد ولی‏ ایجاد بناهای عظیم،با قدرتهای متوسط،بعید بنظر میرسد.وجود سفالهائی‏ که اکثر مربوط به قرون اول تا هفتم هجری بنظر میرسد نیز نمیتواند دلیل‏ قاطعی در انتساب آنها به آن قرون باشد بلکه میتواند دلیل قابل سکونت‏ بودن آنها در آن قرون شمرده شود.و بهرحال با انجام کاوشهای دقیق علمی‏ وضعیت کلی این آثار بهتر روشن خواهد شد. پایان مقاله  بررسی های تاریخی » شماره ۴۱  

خرابه های ارگ فرود

 در ۹ کیلومتری شهر کاخک به روستای( زو) قلعه ای است که گمان می رود محل  استقرار و یا ارگ  فرود پسر سیاوش اولین شهیدایران در دوران اشکانیان  باشد

در باب مقایسه این مکان با مکانی که در نزدیکی کلات نادر به ارگ فرود معروف است نی توان بررسی های بیشتری انجام داد  . این مکان  بدون محافظت  رها شده  و چنان مورد هجوم دزدان شبگرد قرار گرفته که هرجا که پا میگزاریم با حفاریهای این افراد روبرو میشویم .

ارگ فرود در بالای کوهی به ارتفاع ۲۸۰۰ متر قرار گرفته این دژ که هنوز اثار به جای مانده ودیواره های برج وباروی ان پا بر جایاست از سه طرف دیواره مانندی است که امکان نفوذ به ان به اسانی نیست در سال گذشته یکی از این روستائیان را دیدم واو به من گفت در سیلی که اخیرآ در رودخانه اینجا جاری شده لایه هایی از خاکستر هویدا شده وامسال که مراجعه کردم مردم روستا از هجوم حفاران در شب به این مکان شکایت داشتند .در گذشته من ازسمت روستای کوه قلعه به این دژ رفته بودم واین بار کوشیدم که از سمت دیواره شرقی این دژ وارد ارگ شوم .مسیری سخت وخطر ناک را پیش گرفتم وبا راهنمایی یک روستایی که از روستا با صدای بلند من را راهنمایی میکرد موفق به صعود شدم و خوشبختانه اثار بسیاری از سفالینه ها ، اجرهایی به عرض ۳۰و طول ۶۰ وقطر ۷ سانتیمتر ، کاسه وکوزه های لعابدار زیبا که همگی شکسته و خرد شده بودهمچنین سازه هایی مستحکم از سنگ و.ساروجرا مشاهده کردم.

ارگ فرود در ۳ بخش ساخته شده است بخش زیزین اسیابهای ابی که در کناره های این دژ در مسیر رودخانه ساخته شده ودر بالاتر در قسمت شرقی دژ بر بالای دیواره ای اب انبار وحمام ساخته شده ودر راس قله شاه نشین . از قسمت شاه نشین چشم اندازی به وسعت بیش از ۱۰۰ کیلومتر را می توان مشاهده کرد در جنوب این دژ به فاصله ۳۰ کیلومتر روستای نوده پشنگ ودرشرق ارگ تپه ای وجود دارد که مادر بزرگم مرا به زیارت این تپه میبرد وبه( پیرو) معروف است که احتمالآفبر( پیران ویسه) پدر جیران خانم ، همسر سیاوش اولین شهید ایران است که مادر فرود نیز میباشد در روایات شاهنامه منطقه گناباد ویا به قول فردوسی بزرگ جنابد محل جنگ ۱۲ رخ بوده که با ادرسی که فردوسی از این واقعه وهمچنین محل زندگی فرود وجنگش با توس میدهد این مکان بیشتر از کلات نادر حقیقت میابد . هنوز روستاهای این منطقه به نامهای قبلیش با کمی جایگزینی وجود دارد روستای زیبد (ریبد)ایدو وایزو (ایرو) سیاه کوه ،سفید کوه ،کوه قلعه ،چرمه(چرم)پیرو که همان ارامگاه پدر بزرگ فرودمی باشد وهمچنین داستنانهای ماندگار مردم روستاهای اطراف که سینه به سینه گشته وبا مردم این منطقه عجین شده است.وجالب است که نقشه این دژ با دژ قلعه رودخان در استان گیلان تقریبآ یکی است .در این دژ ۴ اسیاب ابی وجود داشته که اثار ۳ عددشان هنوز کاملآ هست و راه رسیدن اب به اب انبار دژ به وسیله لوله بوده که در اسیابها کاملآ پیدا است . با غروب افتاب من نیز به پایین میروم تا باشد که دیگرانی در این خصوص تحقیق بیشتری داشته باشند پس بدرود دوستان همراه.

۱-  پژوهش  میدانی دکتر زمانی

نوشته  و پژوهش میدانی  دکتر محمد عجم 

*********جنگ دوازده رخ  در زیبد

 

ماجرای جنگ
جنگ یازده رخ به روایت فردوسی آخرین جنگ ایرانیان و تورانیان است که در زمان پادشاهی کیخسرو پسر سیاوش کیخسرو با پیروزی کم هزینه ایران تمام می شود.

استاد دکتر کزازی اشعار حنگ دوازده رخ را با صدای دلنشین خود قرائت می کند:

دقیقه ۲۹ دکلمه مربوط به رسیدن سپاه ایران به زیبَد و گنابد است .

۱۲ رخ سراسر پند و درس و تجربه و درس سیاست و حکومت و دیپلماسی است . سخن از راههای مسالمت آمیز و حسن نیت و گفتگو و هشدار نسبت به عواقب جنگ. جنگ دوازده رخ که در شاهنامه با ۵۰۳۶ مصراع و یا ۲۵۱۸ بیت شرح داده شده است از معدود داستانهای اسطوره ای جهان است که مکان های جغرافیایی آن تقریبا مشخص است. در اشعار فردوسی ۱۱ بار نام زیبَد و ۱۲ بار نام کنابد (گناباد) که محل رویداد جنگ هستند بکار رفته است. زیبَد در مصرع های شماره : ۲۹۵ -۳۱۰ – ۵۳۸- ۵۴۵ -۱۵۰۴- ۱۸۳۹- ۲۷۳۳- ۳۲۲۲- ۴۱۵۲- ۴۱۵۲- ۴۱۸۵- ۵۰۳ زیبد بکار رفته و در مصرع های شماره : ۵۰۱-۵۳۱- ۵۴۵- ۱۱۰۹- ۱۵۰۳- ۱۵۱۱ – ۱۶۴۰ – ۱۸۲۷- ۱۸۶۰ – ۲۷۲۷- ۳۲۲۱ – ۴۱۶۹ گنابد بکار رفته . بلخ و جیحون و سایر شهرها هم به همین تناسب مثلا بلخ ۵ بار نام برده شده است.

مسیر رزم  دو سپاه  ایران و توران 

بنابر نوشته دکتر محمد عجم در خصوص مسیر رزم سپاه ایران  دو نظر وجود دارد یکی نظر تاریخی دوم نظر باستان شناسی از نوشته فردوسی بر می آید که  سپاه ایران از مرکز فعلی ایران  حرکت کرده است همچنین بنا بر نوشته  منهاج سراج  در کتاب “طبقات ناصری ” ۶۵۸ ق جلد اول  در بخش دوره پادشاهان کیانیان صفحه ۱۴۳ : پادشاه ایران کیخسرو ،  گودرز را (که سپهسالار ارتش ایران بود )  از اصفهان فرمان داد تا لشکرهای عراق(خوزیه) جمع کرد و با گیو  و فرزندان و لشکرهای خراسان به ترکستان(توران) رفتند و جنگها کردند. این نوشته مشخص نمی کند که  کیخسرو در اصفهان بوده و یا گودرز  بنا بر این مسیر حرکت گودرز می تواند یا از اصفهان به گناباد باشدو یا از  منطقه پاسارگاد جلگه مرو دشت فارس) اما نظر باستان شناسان این است که  تمدن کیانیان بیشتر در جلگه ها ی شمال شیراز  مانند پاسارگاد شکل گرفته دکتر محمد عجم معتقد است حرکت گودرز  از منطقه فارس بوده  نقش رستم و  پاسارگاد  منطقه ای است که کیانیان در انجا بوده اند بنا بر تحقیقاتی که باستان شناسان کرده اند محل تمرکز تمدن کیانیان  جلگه های حاصلخیز  و خوش آب و هوای استخر فارس و  مرو دشت بوده زیرا  یکی از پایتخت های کیانیان بوده است و دوم اینکه اگر بپذیریم کیخسرو همان کوروش کبیر است در این صورت نیز کوروش و تمرکز ارتش  اصلی ایران بیشتر دوران اقامت خود را در جلگه مرو دشت  بخصوص  دشت پاسارگاد گذرانده است.

۱۲rokh-zibad

 برخلاف صلح طلبی و از خود گذشتگی ایران ارتش توران مرتب تهدید به جنگ و آتش افروزی و اقدامات تحریک آمیز می کند. کیخسرو درمی‌یابد که افراسیاب پادشاه توران، با سپاه عظیم خود از جیهون به مرز شرقی ایران حمله کرده‌ و تمام پیام های صلح جویانه ایران را رد کرده است.و گفته است بجز کینه و جنگ هیچ راهی بر نگزینم . کیخسرو پهلوانان و سرداران سپاه را جمع کرد و به آنها ماموریت جمع آوری نیرو از هندوستان و کابل و از خوزستان داد.سپاه چهارم خود را به گودرز سپرد و گفت به هیچ روی شروع کننده جنگ نباش و بر کسی ظلم نکن و فقط دفاع کن :

* سپاه چهارم بگودرز داد* چه مایه ورا پند و اندرز داد.
* نگر تا نیازی به بیداد دست *نگردانی ایوان آباد پست
* کسی کو بجنگت نبندد میان * چنان ساز کش از تو ناید زیان
* که نپسندد از ما بدی دادگر* سپنجست گیتی و ما برگذر
سپاه گودرز با عبور از سیستان بسوی شهر گناباد و قلعه زیبد عزیمت کرد.
*بی آزار لشکر بفرمان شاه *همی رفت منزل بمنزل سپاه
* چو گودرز نزدیک زیبد رسید*سران را ز لشکر همی برگزید.

گودرز در میانه راه با سپاه خود در دشت زیبد اقامت می کند و دوباره پسرش گیو را همراه با پیامی صلح امیز و دوستانه برای افراسیاب می فرستد و خواهان عدم جنگ و عدم تجاوز می شود.
* بگویی به پیران که من با سپاه* بزیبد رسیدم بفرمان شاه”
گیو به بلخ و به ویسه گرد محل اسکان ارتش توران می رود.دو هفته مذاکره و گفتگو می کند تا جنگ روی ندهد.


اما افراسیاب که سپاه سی هزار نفری خود را آماده رزم کرده با گیو بگونه ای تحقیر آمیز برخورد می کندو می گوید:
* نه گودرز باید که ماند نه گیو* نه فرهاد و گرگین نه رهام نیو”. گیو و همراهان نا امید از بلخ برگشتند”
*بیامد چو پیش گنابد رسید* بران دامن کوه لشکر کشید
*چو گیو اندر آمد بپیش پدر . همی گفت پاسخ همه دربدر
*بگودرز گفت اندرآور سپاه. بجایی که سازی همی رزمگاه
با کینه و جنگ و بسوی گناباد و قلعه زیبد حرکت می کند.
* چو پیران سپاه از کنابد براند.*بروز اندرون روشنایی نماند
*چو دانست گودرز کآمد سپاه. بزد کوس و آمد ز زیبد براه
*ز کوه اندر آمد بهامون گذشت. کشیدند لشکر بران پهن دشت.
* ز زیبد همی تاکنابد سپاه.در و دشت ازیشان کبود و سیاه
*ز گَرد سپه روز روشن نماند. ز نیزه هوا جز بجوشن نماند
*وز آواز اسبان و گرد سپاه.بشد روشنایی ز خورشید و ماه
*سپیده برآمد ز کوه سیاه.سپهدار ایران به پیش سپاه
پنج روز جنگ موجب کشته شدن دهها پهلوان از دو طرف شد اما برتری با سردار شجاع ایرانی بنام گودرز بود که لقب جهان پهلوان داشت.
بیژن پسر گیو   بیژن نوهٔ گودرز هم به او می‌پیوندد و در نبردی سخت هومان، برادر پیران پسر ویسه|پیران، را می‌کشد. نستهین، برادر هومان، به لشکر ایران حمله می‌کند و به این ترتیب جنگ‌هایی طولانی و خونین درمی‌گیرد. نه توران و نه ایران هیچ یک نمی‌توانند به دیگری غلبه کنند و نبرد دو لشکر طاقت‌فرسا می‌شود.
آثار شکست در سپاه توران ظاهر گشت.
*بدو گفت گیو ای پسر هوش دار . بگفتار من سربسر گوش دار
*تا گفته بودم که تندی مکن.ز گودرز بر بد مگردان سخن
*که او کار دیده‌ست و داناترست .بدین لشکر نامور مهترست

سران دو لشکر در نهایت تصمیم می‌گیرند که یازده تن از پهلوانان دلیر و سرداران خود را انتخاب کنند تا در نبرد تن به تن نتیجه نبرد روشن شود. به این ترتیب، یازده سردار ایرانی و یازده سردار تورانی داوطلب جنگ می‌شوند.

این یازده نفر  از ایران در مقابل یازده تورانی عبارت‌اند از:

  1. پهلوان فریبرز کاوس برای جنگ با گلباد ویسه

  2. گیو گودرز برای جنگ با گروی زره

  3. گرازه با سیامک تورانی

  4. فروهل برای جنگ با زنگله

  5. رهام گودرز برای جنگ با بارمان

  6. بیژن گیو برای جنگ با رویین پسر پیران

  7. هجیر دلاور با سپَهرَم

  8. زنگه شاوَران با اَخواشت تورانی

  9. گرگین میلاد با اندریمان

  10. بَرته دلاور ایرانی با کُهرَم تورانی

  11. گودرز با پیران ویسه

*سپیده چو از کوه سربردمید. شد آن دامن تیره شب ناپدید
*بپوشید هومان سلیح نبرد سخن پیش پیران همه یاد کرد
*که من بیژن گیو را خواستم.همه شب همی جنگش آراستم
* یکی ترجمان را ز لشکر بخواند.بگلگون بادآورش برنشاند.
*ز بیژن فزون بود هومان بزور. هنر عیب گردد چو برگشت هور
* ز هر گونه زور آزمودند و بند.فراز آمد آن بند چرخ بلند
*بزد دست بیژن بسان پلنگ.ز سر تا میانش بیازید چنگ
*گرفتش بچپ گردن و راست ران.خم آورد پشت هیون گران
*برآوردش از جای و بنهاد پست.سوی خنجر آورد چون باد دست
*بغلتید هومان بخاک اندرون.همه دشت شد سربسر جوی خون
*هم آنگه بپیران رسید آگهی
که شد تیره آن فر شاهنشهی
*سبک بیژن اندر میان سپاه
نگونسار کرد آن درفش سیاه
*چو آن دیده‌بانان ایران سپاه
نگون یافتند آن درفش سیاه
*سوی پهلوان روی برگاشتند
وزان دیده گه نعره برداشتند
ز کوه کنابد برون شد سپاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه
سپهدار ایران بزد کرنای
سپاه اندر آورد و بگرفت جای
میان سپه کاویانی درفش
بپیش اندرون تیغهای بنفش
همه نامدارن پرخاشخر
ابا نیزه و گرزهٔ گاوسر
سپیده‌دمان اندر آمد سپاه
به پیکار تا گشت گیتی سیاه
برفتند زان پی به بنگاه خویش
بخیمه شد این، آن بخرگاه خویش
سپهدار ایران به زیبد رسید
از اندیشه کردن دلش بردمید
دو سالار هر دو زکینه بدرد
همی روی بر گاشتند از نبرد
یکی سوی کوه کنابد برفت
یکی سوی زیبد خرامید تفت
همانگه طلایه ز لشکر براه
فرستاد گودرز سالار شاه
خبر پیروزی جنگ زیبد به پادشاه رسید و ایشان شخصا برای سپاس گذاری و پیشکش هدایا و پاداش بنزد لشکر در زیبد آمد.
بزیبد ببد شاه یک هفته نیز
درم داد و دینار و هر گونه چیز
فرستاد هر سو فرستادگان
بنزد بزرگان و آزادگان
چو از جنگ پیران شدی بی‌نیاز
یکی رزم کیخسرو اکنون بساز

 سرانجام جنگ
هر یازده رخ یا چهره ایرانی، در نبرد تن به تن با سالاران تورانی پیروز می‌شوند. دوازدهمین نبرد میان گستهم ایرانی با لهاک و فرشیدورد تورانی است که این بار نیز پهلوان ایرانی پیروز می شود. سرانجام جنگ با پیروزی کیخسرو و کشته شدن افراسیاب پایان می‌یابد.

منبع: مقاله دکتر عجم  و سایت گنجور

[http://ganjoor.net/ferdousi/shahname/12rokh/sh1/]

********************************************

گودرز در میانه راه با سپاه خود در دشت زیبد اقامت می کند و دوباره پسرش گیو را همراه با پیامی صلح امیز و دوستانه برای افراسیاب می فرستد و خواهان عدم جنگ و عدم تجاوز می شود.
* بگویی به پیران که من با سپاه* بزیبد رسیدم بفرمان شاه”
گیو به بلخ و به ویسه گرد محل اسکان ارتش توران می رود.دو هفته مذاکره و گفتگو می کند تا جنگ روی ندهد.
اما افراسیاب که سپاه سی هزار نفری خود را آماده رزم کرده با گیو بگونه ای تحقیر آمیز برخورد می کندو می گوید:
* نه گودرز باید که ماند نه گیو* نه فرهاد و گرگین نه رهام نیو”. گیو و همراهان نا امید از بلخ برگشتند”
*بیامد چو پیش گنابد رسید* بران دامن کوه لشکر کشید
*چو گیو اندر آمد بپیش پدر . همی گفت پاسخ همه دربدر
*بگودرز گفت اندرآور سپاه. بجایی که سازی همی رزمگاه
با کینه و جنگ و بسوی گناباد و قلعه زیبد حرکت می کند.
* چو پیران سپاه از کنابد براند.*بروز اندرون روشنایی نماند
*چو دانست گودرز کآمد سپاه. بزد کوس و آمد ز زیبد براه
*ز کوه اندر آمد بهامون گذشت. کشیدند لشکر بران پهن دشت.
* ز زیبد همی تاکنابد سپاه.در و دشت ازیشان کبود و سیاه
*ز گَرد سپه روز روشن نماند. ز نیزه هوا جز بجوشن نماند
*وز آواز اسبان و گرد سپاه.بشد روشنایی ز خورشید و ماه
*سپیده برآمد ز کوه سیاه.سپهدار ایران به پیش سپاه
پنج روز جنگ موجب کشته شدن دهها پهلوان از دو طرف شد اما برتری با سردار شجاع ایرانی بنام گودرز بود که لقب جهان پهلوان داشت.
بیژن پسر گیو   بیژن نوهٔ گودرز هم به او می‌پیوندد و در نبردی سخت هومان، برادر پیران پسر ویسه|پیران، را می‌کشد. نستهین، برادر هومان، به لشکر ایران حمله می‌کند و به این ترتیب جنگ‌هایی طولانی و خونین درمی‌گیرد. نه توران و نه ایران هیچ یک نمی‌توانند به دیگری غلبه کنند و نبرد دو لشکر طاقت‌فرسا می‌شود.
آثار شکست در سپاه توران ظاهر گشت.
*بدو گفت گیو ای پسر هوش دار . بگفتار من سربسر گوش دار
*تا گفته بودم که تندی مکن.ز گودرز بر بد مگردان سخن
*که او کار دیده‌ست و داناترست .بدین لشکر نامور مهترست

سران دو لشکر در نهایت تصمیم می‌گیرند که یازده تن از پهلوانان دلیر و سرداران خود را انتخاب کنند تا در نبرد تن به تن نتیجه نبرد روشن شود. به این ترتیب، یازده سردار ایرانی و یازده سردار تورانی داوطلب جنگ می‌شوند.

ا

منبع: مقاله دکتر عجم  و سایت گنجور

[http://ganjoor.net/ferdousi/shahname/12rokh/sh1/]

 

مطلب زیر  از کانال گناباد قدیم   اخذ شده است :

برای همیشه افسانه کشته شدن ذلیلانه یزدگرد سوم توسط اسیابان مرو را فراموش کنید.
طبق یافته های تاریخی و باستان شناسی یزگرد سوم در مسیر مرو در تنگل زیبد گناباد در جنگ نیزک ترخان کشته شده و در همان جا در ایوان صوفه دفن گردیده است .
حدود نیم قرن دکتر زمانی باستان شناس و استاد دانشگاه دو بار به زیبد سفر کرد تا موضوع قبرستان گبرها کنار چشمه سرگزو و ان طرف تر قله شاه نشین و ۵۰۰ متر در قله شرقی موضوع ارامگاه پیر در ایوان بزرگ صوفه را که در ان علم و بیرق و چشمه اب چکان مقدس وجود داشته را حل کند اما تصادف ناگهانی و مرگ او معمای سه قلعه زیبد را لاینحل گذاشت تا اینکه دکتر عجم در مطالعه میدانی در شهریور ۱۳۹۱ پرده از راز آن برداشت .
در این محل سه جنگ مهم ۱ جنگ دوازده رخ ۲ جنگ نیزک ترخان ۳ عبور بهرام شاه اتفاق افتاده است. قلعه ها باید در برهه اقامت شخصیت بزرگی احداث شده باشد در عبور بهرام شاه از منطقه و همچنین جنگ دوازده رخ سپاه توقف کوتاه داشته اندو بعد هر دو سپاه به مقرهای اصلی خود برگشته اند بنا بر این برای یک اتفاق گذرا ایجاد برج و بارو آنهم در سه نطقه صعب العبور توجیه پذیر نیست و با روایت شفاهی ۴۰ دختری که وظیفه آب رسانی به اوج قله شاه نشین را داشته اند همسازی ندارد. اما حکایت بلاذری در فتوح البلدان و سکونت یزدگرد در اینجا ساخت بناها را توجیه می کند. یزدگرد در مسیر حرکت خود به قلمرو شرقی و مرز توران وقتی به تنگل زیبد رسیده آنجا را امن ترین مکان و منطقه ای بکر و پناه گاهی امن یافته است چشمه های متعدد آب، وجود گیاهان و درختانی همچون انجیر کوهی- بنه- پسته کوهی- گله های آهو- گوزن- قوچ کوهی- گورخر و … و آب و هوای مناسب بعد از طی مسافتی طولانی در مسیر گرمسیری و کویری اصفهان – کویر مرکزی – کرمان – سیستان – طبس تا گناباد، منطقه کوهستانی زیبد جای بسیار مناسبی بوده است. بر اساس مشاهدات در اطراف قلعه شاه نشین می توان تخمین زد که یزدگرد و همراهانش حدود ۴۰۰ نفر سرباز و جنگجو و محافظ – یکصد راس اسب – تعدادی بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ راس خر و قاطر به همراه داشته اند. حمل و نقل بار و آذوقه و حمل و نقل خانم ها و بچه ها و بزرگسالان بر عهده قاطرها و خران بوده است تنگل زیبد و کلاته شهاب گبر ظرفیت تامین آب و خوراک چنین جمعیتی را داشته است. آنها در اطراف چشمه آب و محلی که تشله رستم نام دارد و حاشیه رودخانه در پای قلعه شاه نشین کاروان و خیمه گاههای خود را برپا ساخته اند. و سپس برای پیشگیری از حمله ناگهانی دشمن قله شاه نشین را محل پناهگاه یزدگرد سوم نموده اند. از پای این قله که چشمه سرگزو قرار دارد تا اوج قله شاه نشین بطور تقریبی می توان گفت حدود هزار متر ارتفاع وجود دارد. محافظان و گاردها در سه مکان استقرار داشته اند. پای قله شاه نشین – داخل قلعه زیبد- داخل درب صوفه و بالای آن. بلاذری چنین حکایت می کند که یزدگرد وقتی به گناباد رسید مرزبان مرو و عامل او نیزک ترخان به استقبال پادشاه به گناباد امدند و ماهویه مرزبان از پاد شاه برای ازدواج با دختر پادشاه خواستگاری نمود اما شاه خشمگین شد و او را نوکر خطاب کرد که پا را از گلیمش بیرون نهاده و از دایره ادب بیرون و جایگاه برتری طلبیده مرزبان مرو که چنین انتظاری نداشت و ضعف موقعیت و نفرات شاه را می دانست . نیزک را ترغیب کرد که اموال و دارایی شاه را به غارت برده و او را به قتل رساند و چنین بود که جنگی در گرفت و تعداد زیادی از دو طرف کشته شدند و نیزک ترخان پیروز شد و اموال و زنان و دختران پادشاه را از جمله اوردک بانو را به اسارت گرفت و نزد ماهویه به اسارت برد و ماهویه او را به عنوان هدیه برای خلیفه فرستاد و حکم تولیت خراسان را گرفت. عبدالرحمن ابن اردگ که از محدثین تاریخ اسلام است فرزند او است.
دکتر عجم در پژوهش خود باور دارد که سه قلعه ۱- شاه نشین سرچشمه ۲- درب صوفه پیر ۳- قلعه زیبد.اخرین محل استقرار یزدگرد سوم پس از فرار از مداین بوده است. بلاذری فتوح‌البلدان، صص ۵۶۸- ۵۶۹
فتوح الشام. ص: ص ۴۴۳ فارسی و ۳۰۷ عربی
متن اصلی کتاب بلاذری :
….یزدجرد…ثم سار إلى خراسان فلما صار إلى جنابد(گنابد) حد مرو تلقاه ماهویه مرزبانها معظما مبجلا وقدم علیه نیزک عنده شهرًا ثم شخص وکتب إلیه یخطب ابنته فأغاظ ذلک یزدجرد وقال‏:‏ اکتبوا إلیه إنما أنت عبد من عبیدی فما جرأک على أن تخطب إلی وأمر بمحاسبه ماهویه مرزبان مرو وسأله عن الأموال‏.‏ فکتب ماهویه إلى نیزک یحرضه علیه ویقول‏:‏ هذا الذی قدم مفلولا طریدًا فمننت علیه لیرد علیه ملکه فکتب إلیک بما کتب‏.‏ ثم تضافرا على قتله‏.‏ وأقبل “نیزک” فی الأتراک حتى نزل فی الجنابذ (گنابد) فحاربوه فتکافأ الترک ثم عادت الدائره علیه فقتل أصحابه و نهب عسکره وکان ذلک سنه ۳۱ هـ( ۶۵۱ م، )

برای دیدن خرابه های غارت شده قله شاه نشین زیبد فیلم زیر را در یوتوب ببینید سپتامبر ۲۰۱۱

مکان جنگ نیزک ترخان و یزدگرد و قلعه دوازده رخ زیبد


کانال گناباد قدیم به نقل از مقاله دکتر محمد عجم

در جشنواره ۱۲ رخ در زیبد گناباد : وزارت امور خارجه، گردشگر جذب می‌کند

عصراقتصاد: در ایران روز ۲۵ اردیبهشت به نام روز بزرگداشت فردوسی نامگذاری شده‌است و هر سال در این روز آیین‌های بزرگداشت فردوسی و شاهنامه در دانشگاه‌ها و نهادهای پژوهشی برگزار می‌شود  مراسمی در گناباد مشهد در روستای تاریخی زیبَد شهرستان گناباد که در شاهنامه محل “جنگ ۱۲ رخ ایرانیان و توریان”توصیف شده است برگزار شد.

در این جشن که در آستانه روز بزرگداشت این شاعر نام آور برگزار شد سرکنسول ترکیه و رایزن فرهنگی کنسولگری افغانستان در مشهد، مسئول دفتر کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل در مشهد، مسئولان نمایندگی وزارت امور خارجه در شمال و شرق کشور و تعدادی از مدیران کل خراسان رضوی، استادان  دانشگاه و فردوسی شناسان حضور داشتند.

در این مراسم مسئول نمایندگی وزارت امور خارجه در شمال شرق کشور با اشاره به ضرورت جذب گردشگر خارجی گفت: برای تقویت قابلیت‌های گردشگری در ایران در کنار دیگر معاونت‌های وزارت امور خارجه اداره‌ای به نام «اداره تسهیل جذب گردشگر خارجی» ایجاد شده است.

غلامعباس ارباب خالص اظهار کرد: ایران به جهت داشتن جاذبه‌های گردشگری در صدر کشورهای جهان قرار داشته و باید این جاذبه‌ ها بیشتر به مردم دنیا معرفی شوند.

وی اضافه کرد: ترتیبی اتخاذ شده است که ایرانیان مقیم کشورهای خارجی که علاقه به سرمایه‌گذاری در بخش گردشگری هستند شناسایی شوند تا از این قابلیت در جهت اشتغالزایی و معرفی میراث فرهنگی استفاده شود.

ارباب خالص برگزاری این مراسم را فرصت مناسبی برای شناخت ظرفیت‌های فرهنگی و تاریخی خراسان رضوی و معرفی آن در سطح ملی و بین‌المللی عنوان و تصریح کرد: این استعدادهای بالقوه و بالفعل بستر جذب گردشگران و سرمایه گذاران داخلی و خارجی را هموار می‌کند.

مسئول نمایندگی وزارت امور خارجه در شمال شرق کشور همچنین در ادامه گفت: گناباد و منطقه تاریخی زیبد که از آن بارها در شاهنامه فردوسی نام برده شده یکی از پتانسیل‌های مهم فرهنگی و گردشگری برای معرفی به گردشگران خارجی است.

ترهان پورلماز سرکنسول ترکیه در مشهد نیز در این مراسم با اشاره به اشتراکات تاریخی و فرهنگی مردم ایران و ترکیه گفت: منطقه تاریخی زیبد گناباد با توجه به سابقه و یادآوری بخشهای مهمی از وقایع تاریخی شاهنامه فردوسی در آن برای مردم ترکیه از اهمیت زیادی برخوردار است و باید این مزیتها بیشتر در عرصه بین المللی معرفی شود

مدیرکل میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری خراسان رضوی هم گفت: خراسان رضوی دارای مفاخر بسیاری در زمینه های علمی، ادبی و فرهنگی است که فقط ۶۰۰نفر آنان مانند فردوسی مربوط به منطقه طوس هستند.

ابوالفضل مکرمی فر افزود: ۳۶۶هکتار از آرامگاه فردوسی و برج و بارو مجموعه طوس امسال مشمول احیا و مرمت قرار گرفته است و عملیات اجرایی آن به زودی آغاز می شود.

جنگ ۱۲رخ نام جنگی در شاهنامهٔ فردوسی و میان ایران و توران است که در منطقه تاریخی زیبد گناباد در گرفت و  همه سرداران توران و پیران وزیر افراسیاب نیز در همین جنگ کشته‌ شدند. در شاهنامه ۱۱ مرتبه از روستای زیبد و ۱۲ مرتبه از گناباد نام برده شده است. روستای زیبد از توابع بخش کاخک در ۲۰ کیلومتری جنوب غربی گناباد واقع است.

جنگ دوازده رخ نام یکی از جنگ‌های ایران و توران است. در شاهنامهٔ فردوسی بطور مفصل به این جنگ حماسی که یکی از مهمترین پیروزی‌های دوره پادشاهی کیخسرو بر توران است پرداخته. جنگ دوازده‌رخ در واقع ادامه جنگ میان ایرانیان و تورانیان تا شکست یکی از طرفین بود.

فردوسی این رویداد را در ۲۵۱۸ بیت شعر وصف کرده است. بعضی کتابهای تاریخی دیگر با اندکی تغییر به این جنگ پرداخته‌اند اما اساس داستان شبیه هم می‌باشد. بقول شاهنامه، کیخسرو آگاه شد که افراسیاب، شاه توران، سپاهی بزرگ را برای حمله به ایران گرد آورده است. کیخسرو مجمعی تشکیل داد و سرداران خود را فرا می‌خواند و به هر کدام مأموریت مناسب داد. گودرز فرمانده لشکر چهارم ایران مأموریت داشت با گفتگو و عدم توسل به زور مسئله حل نماید. او از پایتخت با لشکری گران بسوی مرز آمد و موقعیتی مناسب در کوه زیبد توقف کرد؛ و با پیام صلح گیو همان‌طور که کیخسرو خواسته بود نزد پیران فرستاد و از پیران خواست که دست از جنگ‌افروزی بردارد.

گودرز فرماندهان سپاه را فراخواند و به هر یک دستور داد که عملیات خود را آغاز کنند: نخست فرزند خود گیو را گفت که سپاهی برگیرد و به توران نزد پیران برود و پیام کیخسرو را ابلاغ کند و بگوید از همهٔ بدی‌ها و خیانت‌های شما می‌گذریم و جنگ را پدیده‌ای زشت و زیانبار می‌دانیم؛ و بگوید: «ای پیران! می‌دانی که ایرانیان از تو خیانت‌ها دیده‌اند و من به فرمان کیخسرو، به نزد تو آمده‌ام تا با تو بگویم که پادشاه همهٔ جرائم تو را خواهد بخشید و به خاطر مهربانی‌هایی که با سیاوش و کیخسرو و فرنگیس در توران کردی، بدیهای تو را فراموش کرده است و نمی‌خواهد که تو در این جنگ، به دست ایرانیان، جانت را از دست بدهی.

گیو پس از مذاکرات طولانی با پیران در کنار رود جیحون در شهر ویسه گرد از اراضی بلخ نا امیدانه به اردوگاه لشکر در کوه زیبد برگشت. و به پدرش گودرز گفت که تورانیان فقط جنگ را انتخاب کرده شرط را نمی‌پذیرند و با لشکری بس گران در حال حرکت به بطرف کوه کنابد هستند. افراسیاب به پیران فرمان داده است که همه پهلوانان ایرانی را نابود کند و سوگند خورده است:

نه گودرز باید که ماند نه گیو

نه فرهاد و گرگین نه رهام نیو

گودرز دانا که انتظار چنین پاسخی را از پیران، چشم داشت. لشکر ایران را در دامنه کوه  زیبد آماده رویارویی کرد و با رسیدن لشکر پیران جنگ سختی درگرفت.

پنج روز آرایش جنگی دو لشکر در مقابل هم ایرانیان در کوهزیبد و تورانیان در کوه کنابدگناباد هر دو طرف را خسته کرد در نهایت تصمیم می‌گیرند نبرد تن به تن که یازده تن از دلیران هر طرف انتخاب شود و دوئل کنند تا نتیجه نبرد معلوم شود. به این ترتیب، یازده سردار ایرانی و یازده سردار تورانی داوطلب جنگ می‌شوند.

دومين جشنواره فردوسی و حماسه دوازده رخ روستای زیبد گناباددومين جشنواره فردوسی و حماسه دوازده رخ روستای زیبد گناباد

 

دومين جشنواره فردوسی و حماسه دوازده رخ روستای زیبد گناباددومين جشنواره فردوسی و حماسه دوازده رخ روستای زیبد گناباد

منابع:

http://www.asre-eghtesad.com/content/36199

گزارش  روزنامه عصر اقتصاد روز یکشنبه ۲۳ /۲/۹۷ از جشنواره زیبد و جنگ دوازده رخ

مجله دریای پارس  :

http://parssea.org/

جنگ دوازده رخ درسها و عبرتها

 

 

 

جشنواره روستایی گرامیداشت فردوسی در محل جنگ دوازده رخ

گرامیداشت حماسه دوازده رخ و فردوسی در زیبد گناباد

سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷ – ۱۶:۰۶:۳۸ | کد مطلب: ۴۰۵۵۲۸چاپ

زیبد گناباد | گرامیداشت حماسه دوازده رخ همزمان با روز پاسداشت فردوسی

فرهنگ > هنر – همشهری آنلاین:
جشن بزرگداشت فردوسی پنجشنبه شب با حضور مسئولان نمایندگیهای خارجی مقیم مشهد در روستای تاریخی زیبد شهرستان گناباد که در شاهنامه محل ‘جنگ ۱۲ رخ ایرانیان و توریان’ توصیف شده برگزار شد.

به گزارش ایرنا؛ دومین جشنواره روستایی برای گرامیداشت حماسه دوازده رخ  همزمان با مراسم روز پاسداشت زبان فارسی و بزرگداشت فردوسی در  زیبد گناباد باحضور  مقامات مربوطه  شهرستان و استان و دیپلماتهای داخلی و خارجی برگزار شد.

در این همایش  که در کنار قلعه زیبَد  و محل حماسه  دوره کیانی برگزار شدعلاوه بر سخنرانی های مقامات و فرهیختگان  برنامه های متنوع و ترانه های سنتی  فلکلوریک و بومی اجرا شد .

ارباب خالص رئیس نمایندگی وزارت امور خارجه در شمال شرق کشور و مشاور وزیر امور خارجه گفت: برای تقویت قابلیت‌های گردشگری در ایران در کنار دیگر معاونت‌های وزارت امور خارجه اداره‌ای به نام «اداره تسهیل جذب گردشگر خارجی» ایجاد شده است.

به گزارش ایسنا،  ارباب خالص در مراسم جشن بزرگداشت فردوسی و حماسه دوازده رخ  در دهستان  زیبد گناباد با بیان این مطلب اظهار کرد:  ترتیبی اتخاذ شده است که ایرانیان مقیم کشورهای خارجی که علاقه مند به سرمایه‌گذاری در بخش گردشگری هستند شناسایی شوند تا از این قابلیت در جهت اشتغالزایی و معرفی میراث فرهنگی استفاده شود.

ارباب خالص برگزاری این مراسم را فرصت مناسبی برای شناخت ظرفیت‌های فرهنگی و تاریخی خراسان رضوی و معرفی آن در سطح ملی و بین‌المللی عنوان و تصریح کرد: این استعدادهای بالقوه و بالفعل بستر جذب گردشگران و سرمایه گذاران داخلی و خارجی را هموار می‌کند.

مسئول نمایندگی وزارت امور خارجه در شمال شرق کشور همچنین در ادامه گفت: گناباد و منطقه تاریخی زیبد که از آن بارها در شاهنامه فردوسی نام برده شده یکی از پتانسیل‌های مهم فرهنگی و گردشگری برای معرفی به گردشگران خارجی است.

حجه الاسلام علی عجم نماینده دور اول مجلس شورای اسلامی گفت داستان جنگ ۱۲ رخ بین ایران و توران یک واقعه عبرت انگیز هست همینکه دو سپاه بزرگ بجای جنگیدن و کشتن هزاران نفر  با خردمندی فرمانده دو لشکر به جنگ تن به تن ۱۲ نفر رضایت می دهند و می پذیرند تیم کشور بازنده شکست را قبول خواهد کرد و از جنگ سراسری جلوگیری کردند خود درسهای زیادی دارد .

دکتر فاطمه ماه وان شاهنامه پژوه مشهور  ضمن شرح حماسه دوازده رخ و اینکه قراین متقن ثابت می کند که محل وقوع آن زیبد گناباد بوده است را موضوع جالب و جذابی برای توسعه گردشگری نامید وی گفت حدود ۲۰  بار نام زیبد و گناباد در جنگ ۱۲ رخ بیان شده است . وی گفت باید از این آثار ملموس و غیر ملموس این رویداد برای جذب گردشگر و بوم گردی  مستند سازی شود وی گفت فردوسی دشمن را نماد تمام زشتی ها  و خودی را مظهر تمام خوبی ها نمی بیندو  خوبی و بدی هر دو  طرف را شرح می‌دهد .

دکتر محمد عجم  ایرانشناس کشورمان گفت ”  در غرب و شرق امپراتوری  ایران در عهد کهن  دو کشور قدرتمند بوده است که بدلایل متعددی بین ایران و آنها جنگهایی روی می داده است و شرح این جنگها در کتب متعدد هست . بدلایل نقلی و عقلی و ادبی و  تاریخ شفاهی  و دلایل باستانشناسی  جنگ ۱۲ رخ در زیبد گناباد روی داده است. ناصر خسرو نوشته است  کاریز گناباد را کیخسرو دستور داده کندن و کتب دیگر می گویند کاریز رهن را گیو گفته است کندن . چه دوره ای گیو و کیخسرو در گناباد بوده اند؟ جواب را شاهنامه داده است در جنگ دوازده رخ .تاریخ شفاهی نیز از قبر پیران ویسه در ایوان درصوفه حکایت دارد. فردوسی این حماسه را بگونه ای شرح داده که حتی خواننده ایرانی نیز از کشته شدن دشمن خوشحال نیست و کیخسرو وقتی خبر کشته شدن پیران ویسه را شنید بسیار ناراحت شد و گفت او انسان بزرگ و خردمندی بود تنها عیب او این بود که نتوانست پادشاه توران و ختای  را راضی کند که دست از لجاجت و جنگ افروزی بردارد. کیخسرو دستور داد پیران را با احترام کامل در داخل ایوانی در دل کوه دفن کنند و برای دانایی و خردمندی او احترام بگذارند. سرکنسول ترکیه نیز طی سخنانی گفت آثار تاریخی و اسطوره ای  زیبد گناباد فقط برای مردم این شهرستان اهمیت ندارد بلکه برای ما نیز اهمیت زیادی دارد و بخشی از تاریخ و هویت مشترک را نمایندگی می کند.

مدیرکل میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری خراسان رضوی هم گفت: ۳۶۶ هکتار از آرامگاه فردوسی و برج و بارو مجموعه طوس امسال مشمول احیا و مرمت قرار گرفت و عملیات اجرایی آن به زودی آغاز می شود.
ابوالفضل مکرمی فر ادامه داد: خراسان رضوی دارای مفاخر بسیاری در زمینه های علمی، ادبی و فرهنگی است که تنها ۶۰۰ نفر آنان مانند فردوسی مربوط به منطقه طوس هستند.
ترهان پورلماز سرکنسول ترکیه در مشهد نیز در این مراسم به اشتراکات تاریخی و فرهنگی مردم ایران و ترکیه اشاره و بیان کرد: منطقه تاریخی زیبد گناباد با توجه به سابقه و یادآوری بخشهای مهمی از وقایع تاریخی شاهنامه فردوسی در آن برای مردم ترکیه نیز از اهمیت زیادی برخوردار است و باید این مزیتها بیشتر در عرصه بین المللی معرفی شوند.
جشن بزرگداشت فردوسی در آستانه روز بزرگداشت این شاعر نام آور با حضور سرکنسول ترکیه و رایزن فرهنگی کنسولگری افغانستان در مشهد، مسئول دفتر کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل در مشهد ، مسئولان نمایندگی وزارت امور خارجه در شمال و شرق کشور و تعدادی از مدیران کل خراسان رضوی، اساتید دانشگاه و فردوسی شناسان برگزار شد.
۲۵ اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی نامگذاری شده است.
جنگ ۱۲ رخ نام جنگی در شاهنامهٔ فردوسی و میان ایران و توران است که به خونخواهی سیاوش و بدلیل جنگ افروزی فرمانروای توران ‘افراسیاب و پیران ویسه’ در منطقه تاریخی زیبد گناباد در گرفت و تمامی سرداران توران و پیران وزیر افراسیاب نیز در همین جنگ کشته‌ شدند.
در شاهنامه فردوسی ۱۱ مرتبه از روستای زیبد و ۱۲ مرتبه از گناباد نام برده شده است. روستای زیبد در ۲۰ کیلومتری جنوب غربی گناباد واقع است. گناباد دارای ۲۵۰ اثر تاریخی و معنوی است که از این تعداد ۱۴۲ اثر به ثبت آثار ملی رسیده است. مرکز شهرستان ۸۰ هزار نفری گناباد در فاصله ۲۸۷ کیلومتری جنوب مشهد قرار دارد.

قابل ذکر است دوشنبه گذشته نیز در محل باغ تالار فرشتگان مراسم بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی و پاسداشت زبان و ادب فارسی به همت  انجمن ادبی محمد پروین گنابادی و انجمن داستانی آتش پرورگناباد برگزارشد.

فرماندار گناباد در این مراسم یکی از اندیشه‌های فردوسی را خرد ورزی دانست و گفت :خرد ورزی در حکمرانی  باعث ابادانی کشور می‌شود.

 محمد علی نبی پور افزود:حکیم ابوالقاسم فردوسی  با اثر شکوهمند خود، شاهنامه، نقش جوان‌مردی، اخلاق و ایمان را در بلندای زمان بر تاریخ نشاند و با حکمت و بینش گسترده اش، فرهنگ غنی ایران را تا فراسوی مرزهای خاکی بر دل عاشقان فرهنگ و هنر نمایان کرد.

وی تصریح کرد: فردوسی از کودکی به دانش ‌آموزی پرداخت و اخلاق، تاریخ و فرهنگ ایرانی، تن و جان او را پرورش دادو حدود ۹۰ سال زیست و سی سال از عمر گران‌بهایش را صرف نگه‌داری زبان اصیل فارسی و تمدن ایرانی کرد.

در این مراسم ضمن اجرای موسیقی و شاهنامه خوانی، اجرای ورزش باستانی، خانم  دکتر باقری از اساتید  برجسته ادبیات ایران مطالبی در خصوص پاسداشت  زبان فارسی بیان داشت

http://www.asre-eghtesad.com/content/36199

گزارش جالب روزنامه عصر اقتصاد روز یکشنبه ۲۳ /۲/۹۷ از جشنواره زیبد و جنگ دوازده رخ.

http://www.iran-newspaper.com/?nid=6778&pid=2&type=0 روزنامه ایران شماره : ۶۷۷۸ تاریخ ۲۳ /۲/۹۷ ارباب خالص در زیبَد گناباداعلام کرد :در وزارت امور خارجه اداره‌ای به نام «اداره تسهیل جذب گردشگر خارجی» ایجاد شده است

ایجاد «اداره تسهیل جذب گردشگر» در وزارت امور خارجه

مسئول نمایندگی وزارت امور خارجه در شمال شرق کشور گفت: برای تقویت قابلیت ‌های گردشگری در ایران در کنار دیگر معاونت ‌های وزارت امور خارجه اداره‌ ای به نام «اداره تسهیل جذب گردشگر خارجی» ایجاد شده است.

غلامعباس ارباب خالص در مراسم جشن بزرگداشت فردوسی در روستای زیبد گناباد با بیان این مطلب اظهار کرد: ایران به جهت داشتن جاذبه‌ های گردشگری در صدر کشورهای جهان قرار داشته و باید این جاذبه‌ ها بیشتر به مردم دنیا معرفی شوند.
وی اضافه کرد: ترتیبی اتخاذ شده است که ایرانیان مقیم کشورهای خارجی که علاقه به سرمایه‌گذاری در بخش گردشگری هستند شناسایی تا از این قابلیت در جهت اشتغالزایی و معرفی میراث فرهنگی استفاده شود.
ارباب خالص برگزاری این مراسم  را فرصت مناسبی برای شناخت ظرفیت‌های فرهنگی و تاریخی خراسان رضوی و معرفی آن در سطح ملی و بین‌المللی عنوان و تصریح کرد: این استعدادهای بالقوه و بالفعل بستر جذب گردشگران و سرمایه گذاران داخلی و خارجی را هموار می‌کند.
مسئول نمایندگی وزارت امور خارجه در شمال شرق کشور همچنین در ادامه گفت: گناباد و منطقه تاریخی زیبد که از آن بارها در شاهنامه فردوسی نام برده شده یکی از پتانسیل‌های مهم فرهنگی و گردشگری برای معرفی به گردشگران خارجی است.
گفتنی است جنگ ۱۲ رخ نام جنگی در شاهنامه فردوسی بوده که در منطقه تاریخی زیبد گناباد صورت گرفته و در شاهنامه ۱۱ مرتبه از روستای زیبد و ۱۲ مرتبه از گناباد نام برده شده است. روستای زیبد از توابع بخش کاخک در ۲۰ کیلومتری جنوب غربی گناباد واقع است.
https://freudianassociation.org

حماسه دوازده رخ و پیوند آن با زیبد گناباد

 

ادله بسیار زیادی وجود دارد که نبرد حماسی مهم تاریخ کهن ایران بنام دوازده رخ در گناباد اتفاق افتاده علاوه بر شاهنامه منابع دیگری هم آنرا تایید می کنند کیخسرو ، گیو و گودرز مهمترین قهرمان های جنگ دوازده رخ هستند . ناصر خسرو می گوید کاریز گناباد را کیخسرو فرموده است کندن و   حمدالله_مستوفی از مورخان مشهور قرن_هشتم کتاب نزههالقلوب باب_شانزده  پس از شرح گناباد می نویسد قلعه ای در دو سوی شهر است که گیو پسر گودرز ان را ساخته است. می دانیم که گیو و گودرز و کیخسرو در جنگ دوازده رخ در گناباد بوده اند.
در گردهمایی بزرگ گنابادی های مقیم مشهد که همزمان با میلاد با سعادت پیامبر اعظم در سالن کارگران برگزار شد علاوه بر اجرای سنتهای گنابادی مانند کفبیخ و نمایش شیوه کار ساعت ابی یا فنجان و نمایش آثار و هنرهای دستی خیریه خواننده گنابادی آقای رهنما زیبدی به اجرای چند کار هنری شاد پرداخت همچنین استادرجبعلی لباف خانیکی پیشکسوت باستان شناسی گناباد و مدیرکل اسبق میراث فرهنگی خراسان در خصوص اینکه چرا گناباد را شهر اسطوره های کهن و خاستگاه تمدن کاریزی می نامیم سخنانی ایراد کردند
ایشان با اشاره به تاریخ کهن شفاهی و مکتوب گناباد در بخشی از سخنان خود گفتند گناباد از دوجهت نسبت به شهر های دیگر متمایز است اول اینکه یک اسطوره بزرگ تاریخی ایران کهن با گناباد پیوند دارد و صحنه نبرد سر نوشت سازی بوده که با درایت وحد اقل تلفات ؛ایرانیان در آن جنگ بر تورانیان غلبه یافتند وایران برای همیشه از شر دشمنان متجاوز مصون ماند و جنگی که فردوسی از ان با نام ۱۲ رخ یاد کرده و یکی از مهمترین حماسه های کهن و اسطوره ای ایران است که هم درسهای اخلاقی و سیاسی دارد و هم عبرتی و چراغ راه اینده است در این جنگ هدف ایران پیروزی با حداقل تلفات است و این امر با درایت و شجاعت بدست امد . جنگهای ایران و توران حقیقت دارد همانطور که جنگهای ایران و یونان حقیقت دارد برای جنگهای ایران و یونان اسناد بسیار زیاد است برای جنگهای ایران و توران اسناد کمتر هست  اما حقیقت دارد اگرچه بخش عمده آن با افسانه و اغراق همراه شده است .
دوم اینکه نخستین قنات در این شهر حفر شد وگنابادیها بزرگترین ومقدس ترین موهبت الهی یعنی آب یا مایه حیات را به بشریت ارزانی داشتند وگناباد خاستگاه تمدن قناتی شد و گناباد این افتخار را دارد که اولین اثر ثبت جهانی خراسان رضوی را به خود اختصاص داده است .
اینک آثار آن اقدامات بزرگ در گناباد باقیست وگنابادیها باید با رسیدگی به آن یادمانها وزنده کردن آن خاطرات تاریخی گذشته آن سرزمین اهورائی را پاس دارند. برای ارج گذاشتن به گذشته پر افتخار و برای جذب گردشگر باید کارهایی انجام شود از جمله ایجاد نماد هائی در محل صحنه جنگ دوازده رخ؛لاروبی قنات قصبه وباز کردن انسداد شاخه های مسدود؛ایجاد یک رصدخانه در گناباد وراه اندازی کارگاههای سفالگری ؛حداقل پاسداشت دانشمندان وهنر مندان کهن گنابادیست.

برآن شده ایم که یکی از اسطوره های کهن ایران، کشور اسطوره ها و کهن تر از تاریخ را در ‏خراسان زنده کنیم .‏
یکی از مهمترین حماسه های عبرت انگیز و پیروزی های ایران بر توران -نبرد دوازده رخ- که در ‏منطقه # زیبد_گناباد روی داده است و “کاریز” گناباد نیز با این اسطوره پیوند دارد، آنطور که ناصر ‏خسرو حکایت کرده است و آنطور که از شاهنامه در می یابیم . شاهنامه بیش از ۵ هزار بیت در ‏موضوع بزرگترین حماسه دوره کیانی بنام دوازده رخ دارد.‏
به همین منظور تصمیم داریم هر سال بین ۱۰ تا ۲۵ اردیبهشت مراسمی در #زیبد_گناباد برگزار کنیم ‏‏.‏
اسطوره #دوازده_رخ ، درس ها و عبرتها، جنگهای ایران و یونان و ایران و توران در منابع مختلفی ‏نقل شده و حقیقت دارد هرچندبر مبنای تاریخ شفاهی است و از روی ناچاری و ضرورت مقداری با ‏افسانه امیخته شده است ولی اساس ان بر واقعیت قرار دارد.‏

از تمامی دوستداران میراث فرهنگی و اسطوره ای ، خواهشمند است نظرات و پیشنهادات خود را ‏ارائه دهند و ما را در برگزاری هرچه با شکوهتر این رویداد و زنده نگهداشتن آن و شناساندن ‏اسطوره ها ، یاری فرمایند . این گروه برای همفکری در این راستا بوجود امده ست از ارسال مطالب نا مربوط و یا چت در مورد موضوعات دیگر پرهیز شود.

۴ تصویر از نبرد تن به تن دوازده رخ . تصاویر برگرفته از نسخه شاهنامه تهماسبی ۱۹۲۵  م . است در گالری آرتور آلمان . نبرد  بارته و کهرم  – (رخ دهم) نبرد رهام و بارمان- رخ پنجم. بیژن و روئین رخ ششم -نبرد هجیر  و سپهرُم

بر اساس شاهنامه نبرد تن به تن دو لشکر بصورت زیر انجام شد.

 در ابتدا بیژن گیو از سپاه ایران، هومان، برادر پیران، از سپاه توران را در نبردی تن به تن می‌کشد. سپس، یازده نبرد تن به تن رخ می‌دهد که در همه آنها سرداران ایرانی به پیروزی می‌رسند. توران منطقه ای است که امروزه شامل شمال شرق پاکستان شرق افغانستان ، بخشی از ترکمنستان  قسمتی از چین بخشی از قرقیزستان و ازبکستان می شود.

                سردار  ایران **—پهلوان توران

  1. فَریبُرز کاوس از ایران *   کلباد ویسه از توران
  2. گیو گودرز  **  گروی زره
  3. گُرازه **  سیامک تورانی
  4. فروهَل ** زنگله
  5. رُهام گودَرز**  بارمان
  6. بیژن گیو ** رویین پسر پیران
  7. هَجیر دلاور (هژیر) ** سپَهرَم
  8. زَنگه شاوَران** اَخواشت تورانی
  9. گُرگین ملاد **   اندریمان
  10. بَرته دلاور  **  کُهرَم تورانی
  11. گُستهم**  لَهاک و فرشیدورد.
  12. گودرز **پیران ویسه

 

****حماسه اسطوره نبرد ۱۲ رخ  در زیبَد گُناباد***‏

چنین گفت پهلوانی از دیار عجم

ندارم هراس از دشمن و از عدم

من ایرانیم جزو مردان مرد

 چشیدم همه روزگاران از گرم و سرد

زمانی که ایران چو افسانه بود

که رستم در ان روز مردانه بود

شنیدم که تورانیان خبیث آن زمان

هوس کرده تا گیرد از خاک ایرانمان

چو کیخسرو آن خسرو خسروان

شنید این خبر را بدون درنگ

به گودرز آن شیر مرد و چابک پلنگ   

بفرمود تا گردد او سوی میدان روان

روان گشت گودرز با لشکرش بی درنگ

سوی‌پیر تورانیان همچو ببر و پلنگ

چو گودرز نزدیک زیبَد رسید

سران را زلشکر همی برگزید.‏

فرستاد او سوی پیران پیام

که تسلیم ما شو و ننما قیام

نکردند آنان به گودرز گوش

و شیحه نمودند چو اسب چموش

به رزمگاه زیبد خرامید سپاه

در و دشت از ایشان کبود و سیاه

به تدبیر گودرز آن مرد نیک زمان

بماند لشکرش  از گزند در امان

مقرر نمود او در آن روز سرد

سران سپاهش نمایند نبرد

دوازده سپهدار از ایرانیان

دوازده سپهدار تورانیان

بجنگند رخ در رخ و شانه در شانه ای

مشخص شود غالب جنگ افسانه ای

فریبرز کاووس ایرانی آن مرد مرد

برفت سوی گُلباد وَیسه و کردی نبرد

غباری هوا خواست از دور دشت

به دژخیم تورانی او چیره گشت

چو گُرد گران گیو عزم میدان بکرد

و گُروی زِره را صدایش بکرد

بگفت او ایا دشمن خیره سر

بیا سمت من نوکر بی پدر

چو شمشیر او از نیامش کشید

سر دشمن از تن همی بر کشید

گُرازه چو بگرفت بیرق به دست

سیامک به یک آن در هم شکست

چو قرعه به نام فُروهَل گرفت

تن زنگُله آتش اندر گرفت

دگر نامدار دلیر وطن آن رُهام

بجنگید مردانه با  بارمان

چو نوبت به سردار بیژن رسید

دگر چشم رُویین جایی ندید

هُجیر دلاور به میدان رسید 

سپَهرَم دگر خواب ایران ندید.‏

سپس عزم میدان نمود زَ نگه شاوران

برافکند اَخواست تورانیان از میان

سپهدار گُرگین میلاد ناب

بجنگید با اَندریمان بسان عقاب

کنون نوبت بَرته است ای عزیز

که با کُهرم آید نماید ستیز

چنان حمله ای کرد برته دلیر

کشید دشمنش را زاسبش به زیر

کنون سرنوشت دست گستهم بود

که فرشیدورد از میان بر درد

چنان حمله ای سمت دشمن نمود

به فرقش زد او نیزه اش را عمود

نهایت چو نوبت به پیران ویسه رسید

و گودرز  ایرانی را در مقابل بدید

فرار کرد پیران به کوه سیاه

و تورانیان را نماندش سپاه

پی او روان گشت گودرز شیر

و او را بکشت با کمانش و تیر

درین وقت شادی نکردن بد است

شه خسروان در ره زیبد است. ‏

چو کی خسروش سوی  زیبد رسید

به شکرانه جنگ نقشی کشید

بفرمود او تا که کندند قنات

دل مردمان شد بسان نبات

کنون بعد این سالیان دراز

قناتش شده شهره عام باز

الا ای عزیزان همشهریم

و یا ای یاوران خراسانی ام

تو باید به پاس ۱۲ رخ پهلوان

به یاد همان خسرو خسروان

زمیراث آنان حفاظت کنی

به حفظ نشانش تو عادت کنی

۱۳۹۶/۰۹/۱۰‏

علی قلی پور** زیبَد گُناباد ** خراسان رضوی

انجمن میراث فرهنگی زیبد

لینک گروه ‏برای عضویت: ‏https://t.me/joinchat/A43nXAfJMSukdfqYA37qmg

 

مکان جنگ نیزک ترخان و یزدگرد و قلعه دوازده رخ زیبد

 

اولین فستیوال ۱۲ رخ در مجموعه قلعه زیبد برگزار شد.

اولین فستیوال ۱۲ رخ در مجموعه قلعه زیبد برگزار شد.

کتر عجم دکتر یاحقی

اولین  فستیوال بزرگداشت فردوسی در  زیبد گناباد  محل پیروزی بزرگ ایرانیان در جنگ ۱۲ رخ برگزار شد.

این مراسم در کنار قلعه زیبد  و در مجموعه  ورزشی فرهنگی  سردار شهید علی عجم دهستان زیبد برگزار شد.

 این مراسم  همزمان با روز بزرگداشت فردوسی با برنامه های متنوعی برگزار شد. بسیاری از فرهیختگان  و همچنین مسولین شهرستان و استان از جمله دکتر یاحقی ، دکتر لباف خانیکی، حجه الاسلام علی عجم نماینده دور اول مجلس شورای اسلامی،  دکترمحمدعجم، دکتر ماه بان، دکتر اکبرزاده، صادقی معاون فرماندار، آقایان رضایی و حجازی بخشداران کاخک و بخش مرکزی، نوروزی ریاست میراث فرهنگی شهرستان، مهندس علیخانی ریاست فنی و حرفه ای شهرستان گناباد، شفیعی ریاست شورای شهر شهرستان گناباد،علوی مهر ریس هیات مدیره باشگاههای کشاورزان جوان، سرکارخانم دکتر ماگدلنا راجویچ از کشور لهستان مهمان خارجی این برنامه و بسیاری از فرهیختگان و مردم فرهنگ دوست شهرستان گناباد و دهستان زیبد حضور داشتند.اقای لباف خانیکی باستان شناس سرشناس ایران  به واقعه جنگ دوازه رخ در منطقه زیبد و گناباد اشاره نمود و  تحولات این جنگ تاریخی و اسطوره ای را برای شرکت کنندگان توصیف نمود. وی در پایان  سخنرانی خود پیشنهاد کرد از انجا که رویداد و داستان ۱۲ رخ در زیبد و گناباد روی داده است و روستای زیبای زیبد جایگاه ان جنگ است و از آنجا که  این جنگ یک حماسه بی نظیر در تاریخ کهن است. لذا نام تعدادی از خیابانها و کوچه های  زیبد و گناباد و حتی نام فرزندان خود  را بنام قهرمانان جنگ دوازده رخ نام گذاری نمایید، مانند گیو-  کیخسرو –  هژیر و …..

 سپس شاعر بومی سرای زیبد ابسالان با اشعار زیبای محلی سالن را به وجد اورد و در ادامه خانم قاینی عضو انجمن میراث فرهنگی زیبد به بیان مشخصات و توانمندی فرهنگی و باستانی زیبد پرداخت.

دوازده رخ زیبد (3)

 در ادامه ورود دکتر یا حقی  استاد برجسته ادبیات فارسی و شاهنامه شناس مشهور ایران همراه شد با اجرای گروه ساز واواز محلی که با استقبال حاضرین شروع و با اجرای رقص محلی فضای سالن را بسیار شاد وسرزنده  کردند در ادامه باستانی کاران شهرستان گناباد به اجرای ورزش پهلوانی و باستانی پرداختند بعد از باستانی کاران دکتر یاحقی مسول بنیاد فردوسی و شاهنامه ضمن ابراز خوشحالی از برگزاری بزرگداشت فردوسی در روستای زیبد از برگزار کنندگان این مراسم در روستای تاریخی و کهن زیبد تقدیر و تشکر نمود و آنرا مراسمی تاریخی توصیف نمود. سپس دکتر فاطمه ماه بان  به توصیف اهمیت تصاویر شاهنامه ای و تصاویر قهوه خانه ای آن  پرداخت .

دکتر محمد عجمDr.ajam

در ادامه دکتر محمد عجم  از جانب مردم روستای تاریخی و کهن زیبد حضور بزرگانی چون دکتر یاحقی و لبافی نژاد را برای این مراسم و ماندگار شدن آن بسیار مهم توصیف کرد  و گفت این مراسم مقدمه ای است برای برگزاری فستیوالی مهم تر و بین المللی در مورد تاریخ اساطیری در ایران و نقش آن در ماندگاری فرهنگ و هویت بومی،  وی جنگ دوازه رخ را مملو از درس و عبرت و پند دانست بخصوص اینکه در این جنگ تمام تلاش پادشاهی ایران  صلح خواهی است پادشاه بزرگ اسطوره ای شاهنامه کیخسرو  که همان کوروش کبیر است  با آغاز گری جنگ بشدت مخالف است و جنگ را مذموم  و مصیبت بار می شمارد و توصیه های اخلاقی متعددی در مورد عدم خشونت و عدم درگیر شدن با دشمن  و عدم آزار رساندن  به مردم می دهد اما این دشمن هست که جنگ افروزی می کند و به همه نداهاو پیام ها و فرستاده های  صلح طلبانه ایران جواب رد می دهد.

دوازده رخ زیبد (6)

دکترعجم به تاریخ شفاهی منطقه و نام هایی مانند گیو و گودرز و کیخسرو  و شهاب در ادبیات منطقه اشاره نمود و گفت و مکان های جغرافیایی جنگ دوازده رخ مانند رزمگاه، قلعه شهاب، پشنگ ، رزو، سنو، سرپیوند، قلعه شاه نشین، قلعه زیبد و ایوان صوفه پیر و اشعار فردوسی در مورد زیبد و گناباد اشاره کرد و اهمیت اسطوره در هویت فرهنگی را بیان کرد. 

خانم دکترفاطمه ماه بان پژوهشگر نقاشی ها و مینیاتورهای حماسی در رابطه با نقاشیهای کتاب شاهنامه در فستیوال ۱۲ رخ در زیبد طی سخنانی گفت:  در نقاشیهای شاهنامه ای معمولا بر روی یک پرده چندین صحنه نقاشی شده است مثلا همین پرده ای که در این سالن همایش روستای زیبد نصب شده است داستان کشته شدن سهراب است. از تولدش نقاشی شده از تولد تا جوانی ،تا جنگهایش و …. و الا اخر تا کشته شدنش همانند یک سریال یا یک فیلم کامل نقاشی گردیده و کسی که شاهنامه خوانی میکنه و نقالی میکنه صحنه ها رو تشریح میکند و انسان را به عالم خیال و تاریخ کهن می برد.
او در واقع تفاوت نقاشیهای شاهنامه ای و نقاشی های قهوه خانه ای و پرده ای شاهنامه را با کتابهای دیگر مثل کتاب خیام و حافظ و اسکندرنامه یا دیگر کتابها شرح داد و توضیح داد که نقاشی های شاهنامه مثل شاهنامه شاه طهماسبی و بایسنقری یا نقاشی های قدیمی تر که در دوره های مختلف نقاشی شده ارزش معنوی و هنری زیادی دارد و بعضیهاش در حراجی سابتیز و کریستی در لندن ب رکورد بی سابقه فروش مثلا هشتاد ملیون دلاری رسیده است

در حاشیه این مراسم نمایشگاهی از ابزار الات و  وسایل قدیمی به همت انجمن میراث فرهنگی روستای زیبد  برگزار شده بود که جا دارد  از همه این عزیزان  تقدیر و تشکر شود.

photo_2016-05-17_15-05-02

خرمن کوب  زیبد  که با اسب و الاق کشیده می شده است

لازم به ذکر است همه هزینه این مراسم از طریق  فرهنگ   دوستان روستای  زیبد تامین شده بود. 

 

به روایتی کیخسرو شاهنامه همان کوروش کبیر هست، ابوریحان بیرونی  در کتاب آثار الباقیه،  به همانندی کوروش و کیخسرو اشاره کرده  که نشان می دهد در زمان او چنین نظری بین مردم رایج بوده که کیخسرو  همان کوروش کبیر است. سرپرسی سایکس (متوفای ۱۹۶۵) در این رابطه پیرامون نظرات برخی ایرانیان در عصر حاضر می‌گوید: «بسیارى از نویسندگان اروپایى و عموم ایرانی‌هایی که احوال کورش کبیر را شنیده ‏اند، او را با کیخسرو تطبیق می‌کنند،  زیرا کیخسرو در روایات فارسی بگونه ای توصیف شده که شخصیت وی  و حوادث مربوط به دوره وی تشابه زیادی با شخصیت و رویدادهایی  مندرج  در کتابهای یونانی راجع به کوروش دارد. از استوره شناسان و شاهنامه شناسان معاصر افرادی مانند مفرد کهلان و جلال خالقی مطلق نیز باور دارند که کیخسرو همان کوروش کبیر هست.

IRANtouran

جنگ دوازده رخ یکی از مهمترین رویدادهای دوره کیخسرو است که با درایت و دانایی او و فرمانده لشکرش گودرز به پیروزی ایرانیان در دشت زیبد انجامید .  کیخسرو  که قبلا سپاهی را به فرماندهی گودرز برای  حل و فصل دعاوی با امپراتوری توران راهی شرق ایران کرده بود هنگامی که بشارت پیروزی لشگر ایران در جنگ زیبد را شنید به همراه کاروان  شاهی بسرعت خود را به زیبد گناباد رساند و  برای سپاس گویی و برگزاری جشن پیروزی بسوی  سپاه  گودرز عازم زیبد شد . جشن بزرگی در  زیبد برپا شد کیخسرو شخصا از سرداران سپاه ایران تقدیر کرد و به آنها مدال شجاعت داد و گودرز را نشان پادشاهی بخشید.

در زمان اقامت کیخسرو  در منطقه ییلاقی  زیبد بود که فرمان  حفر کاریز کیخسرو (قنات قصبه گناباد) را صادر شد. آقای لباف خانیکی باستان شناس معروف ایران در کتاب خودش ثابت کرده که آثار کشف شده از اطراف مادرچاه کاریز گناباد به دو هزار و پانصد سال قبل مربوط می شود. از طرفی ناصر خسرو نیز نوشته است که کاریز گناباد بدستور کیخسرو  حفر شده است این  دو مطلب نیز می تواند دلیلی دیگر بر این باشد که کیخسرو همان کوروش کبیر هخامنشی است.

در حضور کیخسرو  جشن با شکوهی  بخاطر پیروزی بزرگ ۱۲ رخ   برپا شد.(عکس تزئینی)

Shah-Abbas-I-Vali-Muhammad-Khan-of-Bukhara-Ch.SE.Isfahan1657-sm

در جنوب گناباد رشته کوهی قرار دارد کوهستان( قهستان) که در ادبیات شفاهی بنامهای گوه گناباد ، کوه زیبد، سیاه کوه، کوه سیاه و پشت کوه نامیده می شود در جغرافیایی دوره اسلامی به کل این منطقه  کوهستان(قهستان) گفته اند.

گناباد در ان دوره قسمتی از رشته کوه ، سیاه کوه بوده و شهر فعلی گناباد بعد از  گشایش کاریز کیخسرو  مسکونی شده است. کیخسرو در دوره زمانی بین فروردین تا خرداد در جنگ ۱۲ رخ را در زیبد اقامتگاه داشته است.

 

شعری از شاعر زیبدی  در وصف  اولین مراسم  جشن ۱۲ رخ زیبد

یاد فردوسی دوباره زنده شد
نام زیبد در فضا آکنده شد
بس که همت کرده و گل کاشتند
جشن با شور و عجیبی داشتند
زیبدی گر خیزد و همت کند
چشم بد خواهان پر از حیرت کند
موی بر اندام دشمن سیخ شد
این دوشنبه برگی از تاریخ شد
ای عجم  از این مراسم  شاد گشتیم

باغی از گل خاک پایت می کنیم

دوازده رخ

به روایت فردوسی یکی از مهمترین جنگ‌های ایرانیان علیه متجاوزان تورانی است که در زمان پادشاهی کیخسرو بزرگ به پیروزی ایران منجر می شود. فردوسی این رویداد را در ۲۵۱۸ بیت شعر وصف کرده است. بعضی کتابهای تاریخی دیگر نیز به این جنگ پرداخته‌اند که با مقداری تفاوت اما اساس داستان شبیه هم می‌باشد. بنا بر گفتار شاهنامه، کیخسرو پادشاه ایران آگاهی پیدا می کند که افراسیاب، شاه توران، سپاهی بزرگ را برای حمله به ایران آماده کرده است. کیخسرو سرداران خود را فرا می‌خواند و به هر کدام مأموریتی می‌دهد.به گودرز فرمانده لشکر چهارم ایران مأموریت می‌دهد که این مشکل را با گفتگو و عدم توسل به جنگ حل کند. گودرز از پایتخت با لشکری گران بسوی مرز توران می‌رود ولی در مسیر در زیبد و گناباد توقف می‌کند؛ و فرزند خود گیو را با پیام صلح و دوستی همان‌طور که کیخسرو(کوروش کبیر) خواسته بود نزد افراسیاب فرستاد و از افراسیاب درخواست کرد که دست از جنگ افروزی و زیانکاری بردارد.

استاد دکتر کزازی اشعار حنگ دوازده رخ را با صدای دلنشین خود قرائت می کند

دقیقه ۲۹ مربوط به رسیدن سپاه ایران به زیبد و گنابد است . ۱۲ رخ سراسر پند و درس و تجربه و درس سیاست و حکومت و دیپلماسی است . سخن از راههای مسالمت آمیز و حسن نیت و گفتگو و هشدار نسبت به عواقب جنگ. جنگ دوازده رخ که در شاهنامه با ۵۰۳۶ مصراع و یا ۲۵۱۸ بیت شرح داده شده است از معدود داستانهای اسطوره ای جهان است که مکان های جغرافیایی آن تقریبا مشخص است. در اشعار فردوسی ۱۱ بار نام زیبَد و ۱۲ بار نام کنابد (گناباد) که محل رویداد جنگ هستند بکار رفته است. زیبَد در مصرع های شماره : ۲۹۵ -۳۱۰ – ۵۳۸- ۵۴۵ -۱۵۰۴- ۱۸۳۹- ۲۷۳۳- ۳۲۲۲- ۴۱۵۲- ۴۱۵۲- ۴۱۸۵- ۵۰۳ زیبد بکار رفته و در مصرع های شماره : ۵۰۱-۵۳۱- ۵۴۵- ۱۱۰۹- ۱۵۰۳- ۱۵۱۱ – ۱۶۴۰ – ۱۸۲۷- ۱۸۶۰ – ۲۷۲۷- ۳۲۲۱ – ۴۱۶۹ گنابد بکار رفته . بلخ و جیحون و سایر شهرها هم به همین تناسب مثلا بلخ ۵ بار نام برده شده است.

۱۲rokh-zibad

 برخلاف صلح طلبی و از خود گذشتگی ایران ارتش توران مرتب تهدید به جنگ و آتش افروزی و اقدامات تحریک آمیز می کند. کیخسرو درمی‌یابد که افراسیاب پادشاه توران، با سپاه عظیم خود از جیهون به مرز شرقی ایران حمله کرده‌ و تمام پیام های صلح جویانه ایران را رد کرده است.و گفته است بجز کینه و جنگ هیچ راهی بر نگزینم . کیخسرو پهلوانان و سرداران سپاه را جمع کرد و به آنها ماموریت جمع آوری نیرو از هندوستان و کابل و از خوزستان داد.سپاه چهارم خود را به گودرز سپرد و گفت به هیچ روی شروع کننده جنگ نباش و بر کسی ظلم نکن و فقط دفاع کن :

* سپاه چهارم بگودرز داد* چه مایه ورا پند و اندرز داد.
* نگر تا نیازی به بیداد دست *نگردانی ایوان آباد پست
* کسی کو بجنگت نبندد میان * چنان ساز کش از تو ناید زیان
* که نپسندد از ما بدی دادگر* سپنجست گیتی و ما برگذر
سپاه گودرز با عبور از سیستان بسوی شهر گناباد و قلعه زیبد عزیمت کرد.
*بی آزار لشکر بفرمان شاه *همی رفت منزل بمنزل سپاه
* چو گودرز نزدیک زیبد رسید*سران را ز لشکر همی برگزید.

گودرز در میانه راه با سپاه خود در دشت زیبد اقامت می کند و دوباره پسرش گیو را همراه با پیامی صلح امیز و دوستانه برای افراسیاب می فرستد و خواهان عدم جنگ و عدم تجاوز می شود.
* بگویی به پیران که من با سپاه* بزیبد رسیدم بفرمان شاه”
گیو به بلخ و به ویسه گرد محل اسکان ارتش توران می رود.دو هفته مذاکره و گفتگو می کند تا جنگ روی ندهد.


اما افراسیاب که سپاه سی هزار نفری خود را آماده رزم کرده با گیو بگونه ای تحقیر آمیز برخورد می کندو می گوید:
* نه گودرز باید که ماند نه گیو* نه فرهاد و گرگین نه رهام نیو”. گیو و همراهان نا امید از بلخ برگشتند”
*بیامد چو پیش گنابد رسید* بران دامن کوه لشکر کشید
*چو گیو اندر آمد بپیش پدر . همی گفت پاسخ همه دربدر
*بگودرز گفت اندرآور سپاه. بجایی که سازی همی رزمگاه
با کینه و جنگ و بسوی گناباد و قلعه زیبد حرکت می کند.
* چو پیران سپاه از کنابد براند.*بروز اندرون روشنایی نماند
*چو دانست گودرز کآمد سپاه. بزد کوس و آمد ز زیبد براه
*ز کوه اندر آمد بهامون گذشت. کشیدند لشکر بران پهن دشت.
* ز زیبد همی تاکنابد سپاه.در و دشت ازیشان کبود و سیاه
*ز گَرد سپه روز روشن نماند. ز نیزه هوا جز بجوشن نماند
*وز آواز اسبان و گرد سپاه.بشد روشنایی ز خورشید و ماه
*سپیده برآمد ز کوه سیاه.سپهدار ایران به پیش سپاه
پنج روز جنگ موجب کشته شدن دهها پهلوان از دو طرف شد اما برتری با سردار شجاع ایرانی بنام گودرز بود که لقب جهان پهلوان داشت.
بیژن پسر گیو   بیژن نوهٔ گودرز هم به او می‌پیوندد و در نبردی سخت هومان، برادر پیران پسر ویسه|پیران، را می‌کشد. نستهین، برادر هومان، به لشکر ایران حمله می‌کند و به این ترتیب جنگ‌هایی طولانی و خونین درمی‌گیرد. نه توران و نه ایران هیچ یک نمی‌توانند به دیگری غلبه کنند و نبرد دو لشکر طاقت‌فرسا می‌شود.
آثار شکست در سپاه توران ظاهر گشت.
*بدو گفت گیو ای پسر هوش دار . بگفتار من سربسر گوش دار
*تا گفته بودم که تندی مکن.ز گودرز بر بد مگردان سخن
*که او کار دیده‌ست و داناترست .بدین لشکر نامور مهترست

سران دو لشکر در نهایت تصمیم می‌گیرند که یازده تن از پهلوانان دلیر و سرداران خود را انتخاب کنند تا در نبرد تن به تن نتیجه نبرد روشن شود. به این ترتیب، یازده سردار ایرانی و یازده سردار تورانی داوطلب جنگ می‌شوند.

این یازده نفر  از ایران در مقابل یازده تورانی عبارت‌اند از:

  1. پهلوان فریبرز کاوس برای جنگ با گلباد ویسه

  2. گیو گودرز برای جنگ با گروی زره

  3. گرازه با سیامک تورانی

  4. فروهل برای جنگ با زنگله

  5. رهام گودرز برای جنگ با بارمان

  6. بیژن گیو برای جنگ با رویین پسر پیران

  7. هجیر دلاور با سپَهرَم

  8. زنگه شاوَران با اَخواشت تورانی

  9. گرگین میلاد با اندریمان

  10. بَرته دلاور ایرانی با کُهرَم تورانی

  11. گودرز با پیران ویسه

*سپیده چو از کوه سربردمید. شد آن دامن تیره شب ناپدید
*بپوشید هومان سلیح نبرد سخن پیش پیران همه یاد کرد
*که من بیژن گیو را خواستم.همه شب همی جنگش آراستم
* یکی ترجمان را ز لشکر بخواند.بگلگون بادآورش برنشاند.
*ز بیژن فزون بود هومان بزور. هنر عیب گردد چو برگشت هور
* ز هر گونه زور آزمودند و بند.فراز آمد آن بند چرخ بلند
*بزد دست بیژن بسان پلنگ.ز سر تا میانش بیازید چنگ
*گرفتش بچپ گردن و راست ران.خم آورد پشت هیون گران
*برآوردش از جای و بنهاد پست.سوی خنجر آورد چون باد دست
*بغلتید هومان بخاک اندرون.همه دشت شد سربسر جوی خون
*هم آنگه بپیران رسید آگهی
که شد تیره آن فر شاهنشهی
*سبک بیژن اندر میان سپاه
نگونسار کرد آن درفش سیاه
*چو آن دیده‌بانان ایران سپاه
نگون یافتند آن درفش سیاه
*سوی پهلوان روی برگاشتند
وزان دیده گه نعره برداشتند
ز کوه کنابد برون شد سپاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه
سپهدار ایران بزد کرنای
سپاه اندر آورد و بگرفت جای
میان سپه کاویانی درفش
بپیش اندرون تیغهای بنفش
همه نامدارن پرخاشخر
ابا نیزه و گرزهٔ گاوسر
سپیده‌دمان اندر آمد سپاه
به پیکار تا گشت گیتی سیاه
برفتند زان پی به بنگاه خویش
بخیمه شد این، آن بخرگاه خویش
سپهدار ایران به زیبد رسید
از اندیشه کردن دلش بردمید
دو سالار هر دو زکینه بدرد
همی روی بر گاشتند از نبرد
یکی سوی کوه کنابد برفت
یکی سوی زیبد خرامید تفت
همانگه طلایه ز لشکر براه
فرستاد گودرز سالار شاه
خبر پیروزی جنگ زیبد به پادشاه رسید و ایشان شخصا برای سپاس گذاری و پیشکش هدایا و پاداش بنزد لشکر در زیبد آمد.
بزیبد ببد شاه یک هفته نیز
درم داد و دینار و هر گونه چیز
فرستاد هر سو فرستادگان
بنزد بزرگان و آزادگان
چو از جنگ پیران شدی بی‌نیاز
یکی رزم کیخسرو اکنون بساز

== سرانجام جنگ
هر یازده رخ یا چهره ایرانی، در نبرد تن به تن با سالاران تورانی پیروز می‌شوند. دوازدهمین نبرد میان گستهم ایرانی با لهاک و فرشیدورد تورانی است که این بار نیز پهلوان ایرانی پیروز می شود. سرانجام جنگ با پیروزی کیخسرو و کشته شدن افراسیاب پایان می‌یابد.

منبع: مقاله دکتر عجم  و سایت گنجور

[http://ganjoor.net/ferdousi/shahname/12rokh/sh1/]

********************************************

ماجرای:    جنگ دوازده رخ در زیبد گناباد : 

 

اولین فستیوال ۱۲ رخ در مجموعه قلعه زیبد برگزار شد.

http://gonapa.ir/item/316

http://nedayegonabad.ir/16844-2/

  • شاهنامه آنلاین. جنگ دوازده رخ [۱]
  • زمانی، عباس. سه اثر تاریخی زیبد. مجله بررسی‌های تاریخی، شماره ۴۱، مهر و آبان ۱۳۵۱ (۲۴ صفحه – از ۴۳ تا ۶۶)[۲]
  • قلعه زیبد محل سکونت یزدگرد و گودرز [۳]
  • اولین فستیوال ۱۲ رخ در مجموعه قلعه زیبد برگزار شد.[۴]
  • اولین مراسم بزرگداشت فردوسی در محل واقعه جنگ دوازده رخ در زیبد گناباد برگزار شد.[۵]
  • تصاویر مراسم بزرگداشت فردوسی در محل واقعه جنگ دوازده رخ [۶]
  • روزنامه خراسان روزنامه صبح ایران شماره ۱۹۱۹۶–۲۹/۱۱/۱۳۹۴
  • کتاب نبرد دوازده رخ چاپ اول ۱۳۹۳ نوشته نویدی مهر، مشهد، انتشارات آستانقدس. شابک ۹۷۸-۹۶۴-۰۲-۰۹۸۵-۱

 

جنگ کرنال یا جنگ کارنال Karnal

جنگ کرنال  یا جنگ کارنال  Karnal  (۵ اسفند ۱۱۱۷، ۱۵ ذی‌القعده ۱۱۵۱، ۲۴ فوریه ۱۷۳۹) نام نبردی است که طی آننادرشاه افشار هندوستان را فتح کرد. دلیل وقوع این جنگ، فرار افغان‌های یاغی به هندوستان، و عدم تسلیم ایشان توسط محمدشاه، پادشاه هند بوده‌است.

Nader Shah afshar.jpg

دلایل وقوع جنگ

پس از شکست اشرف افغان در نبرد دامغان و مورچه خورت اصفهان و فرار آنان به هرات و قندهار، نادرشاه به تعقیب افغانها پرداخت و پس از درگیری در قندهار، آنها را منهدم و شهر را تصرف کرد. بقایای افغانهای مهاجم به دهلی گریخته و به محمد شاه گورکانی پناه بردند. نادر با اعزام فرستادگانی به دربار هند خواستار استرداد فرماندهان و یاغیان افغان به دربار ایران شد. نادرشاه سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان (نزدیک به ۸۰۰ نفر) را به ایران تحویل دهد.

پس از رسیدن فرستادگان نادر به دهلی و اعلام درخواست استرداد پناهندگان افغان به ایران محمد شاه با مشورت امیران و وزیرانش رأی به عدم استرداد پناهندگان داد و با فرستاده نادر به تندی برخورد نمود و سرانجام او را به قتل رساند و به این ترتیب زمینه و بهانه لازم را جهت لشکرکشی نادر به هندوستان فراهم نمود. مشاوران او هرگز تصور نمی‌کردند که سربازان نادر بتوانند افغانستان را کامل فتح کرده و قصد دهلی کنند و از طرفی با وجود لشکریان پرشمار هندی و ذخایر مالی فراوان اطمینان داشتند که نادر به فکر حمله به هند نخواهد بود. اما مقدر چنین بود که شاه ایران، با حدود دوازده هزار سرباز ورزیده یورش خود را به هند آغاز کند و پس از چند نبرد خونین دهلی را تصرف نماید.

جزئیات جنگ

نگاره نبرد کرنال بر دیوار چهلستون اصفهان

یکی از مهمترین فتوحات نادر پیروزی بر سپاهیان هندی بود. هندوستان در ۱۷۰۷ امپراتوری بزرگ و قدرتمندی بود که از نظر ثروت و جمعیت رقیبی در منطقه نداشت. در ۱۷۱۹ با روی کار آمدن محمدشاه (رقیب نادر) شمارش معکوس برای سقوط این امپراتوری آغاز شد فرماندهان سپاه ایران  در این جنگ عبارت بودند از نادر – فرزندش نصر الله و لطف علی و طهماسب قلی جلایر و فتح علی و لطف علی افشار . Tahmasp Quli Jalair – Fateh Ali – Lutf Ali Afshar – Nasrullah

در پی عدم تحویل افغان‌ها سپاهیان ایران از رود سند گذشتند و در جنگ کَرنال هندوستان را شکست داده و دهلیپایتخت آنرا تصرف کردند. سپس ۸۰۰ متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند. در این جنگ بیش از سی‌هزار نفر کشته شدند. نادر با غنائم فراوان که از هند به چنگ آورده بود به ایران بازگشت و تاج پادشاهی هند را بر سر محمد شاه گذاشت. غنائمی که نادر شاه به ایران آورد ده برابر بیشترین درآمد سالانهٔ دوران صفویه برآورد شده‌است. در میان این غنائم جواهراتی چون کوه نور و دریای نور و تخت طاووس شهرت دارند. نادر شهریار توانای ایران به رغم کمی سپاهیانش در مقابل لشکریان فیل سوار هندی توانست با به کارگیری تاکتیک‌های نوین جنگی لشکر انبوه هندوستان را در هم بکوبد. در نبرد کرنال نادرشاه توپخانه را در جلو سپاه قرار داده و تعدادی شتر مجهز به ظروف مملو از روغن مشتعل پشت توپخانه قرار داد. در طی شلیک توپ‌ها شتر‌ها رم کرده و با پیشروی به جلو، فیل‌های ارتش هند را وحشت زده می‌کنند. فیل‌های رمیده هم عقب نشینی می‌کنند و ارتش هند علاوه بر از دست دادن مقدار زیادی از قدرت نظامی با هجوم فیل‌ها پراکنده شد. سواران سنگین اسلحه ارتش نادر هم در این فرصت حمله کرده و ارتش هندوستان را در هم کوبیدند. بدینگونه نادر شاه بزرگ توانست با استفاده از تکنیک‌های کارآمد ارتش خود رابه یک جنگ‌افزار رعب آور برای دشمن تبدیل کند.

زندگینامه مختصری از نادر شاه افشار
نادر شاه افشار از ایل افشار بود او از مشهورترین پادشاهان ایران بعد از اسلام است ، ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد .

نادر پسر شمشیر

موقعی که افغانها و روس ها و عثمانی ها از اطراف بایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یک عده سوار با خود همراه کرد و به طهماسب صفوی که کین پدر برخواسته بود همراه شد فتنه های داخلی را خواباند افغانها را هم بیرون ریخت.

شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت و در آن جنگ هزاران سرباز ایرانی را در جنگ چالدران بدلیل عدم توانایی به کشتن داد و خود از میدان جنگ گریخت.

نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای بسیاری را به خاک ایران افزود و از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید روسها خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسیر بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پس پرده خاندان صفوی بود .

خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند و کمر بند پادشاهی را بر کمرش بستند.

او  سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان را که حدودا 800 نفر بودند و در قتل عام مردم ایران نقش داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخیر نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند و نادر شاه حکومت محمد گورکانی را به او بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند سالها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است  محمد گورکانی متعجب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادر هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملی ایرا ن در بانک مرکزی  است .

12 سال سطنت نمود و در سال 1160 بوسیله عده ای   کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که  او از 15 سالگی تا 25 سالگی بهمراه مادرش در بردگی ازبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اردوگاه ازبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادیخواهی همپیمان شد .
نادر شاه افشار در حال حاضر یکی از دو پادشاه محبوب گذشتگان ایران است نام او و کورش هخامنشی دل ایرانیان را گرم و به شوق می آورد .  : او توانست از خراب آبادی که دشمنان برایمان ساخته بودند کشوری باشکوه بسازد نام او همیشه برای ایرانیان آشنا و دوست داشتنی خواهد بود .

البته او  مجازاتهای افراطی و خشونتهای بی رحمانه ای هم مرتکب شد که شاید مقتضی زمان بوده است. ما نمی توانیم در مورد درستی و یا نادرستی آن قضاوت کنیم

نادرشاه در طول ۱۸ سال حاکمی مقتدر و یکه‌تاز بود و بر قلمروی بزرگ شامل ایران و پیرامون آن فرمان راند. ایرانیان تیزهوشی و درایت نادر را می‌ستایند، یکپارچگی کشور و وحدت ملی امروزین خود را تا حد زیادی وامدار او می‌دانند. او بود که سرزمینی پاره پاره و پریشان را که از فروپاشی صفویه و تاخت‌وتاز افغان، زبون و آشفته به جا مانده بود، بار دیگر به اوج قدرت و سربلندی رساند.

نادرشاه واپسین فرمانروا و فاتح بزرگ خاورزمین است که در ‌آستانه‌ی دوران مدرن، برای آخرین بار جلال و شکوه باستانی شرق را در نگاه جهانیان به درخشش در آورد. او با لشکری نه چندان مجهز و بزرگ، در برابر امپراتوری عثمانی، قدرت بزرگ دوران به پیروزی‌هایی خیره‌کننده دست یافت و روسیه تزاری را به وحشت انداخت. سیاحان و مؤرخان غربی کشورگشایی و نبوغ نظامی او را به بزرگانی مانند اسکندر و ناپلئون مانند کرده‌اند.

اعتلای حیرت‌انگیز نادر از رعیتی گمنام و بی‌نوا به پادشاهی توانا و خودکامه همواره مایه شگفتی و مباهات ایرانیان بوده است. با وجود این، نادرشاه به خاطر ستیزه‌جویی‌ها و لشکرکشی‌های گاه بیهوده، افراط در سنگدلی و خونریزی، غارت و چپاول سرزمین‌های بیگانه، سختگیری و تندخویی با اطرافیان، مجازات بیرحمانه بستگان و اطرافیان مانند کور کردن فرزند و غیره، دارای وجهی تیره و تار نیز هست. برخی از ایرانیان فتوحات نادر را که چه بسا با غارت و کشتار بی‌گناهان همراه بوده، مایه‌ی سرافکندگی دانسته‌اند.

نادر شاه افشار,زندگینامه نادرشاه افشار,زندگی نامه نادر شاه افشار,بیوگرافی نادرشاه

در اینجا گزیده ای از سخنان نادر شاه افشار پادشاه ایران زمین را تقدیم می کنم :
نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .
نادر شاه افشار : سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .

نادر شاه افشار : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری  ابدی برای  کشورم کسب کنم .
نادر شاه افشار : باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم  همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود  که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .
-: از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.
– : اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .
– : خردمندان و دانشمندان  سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .
– : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .
– : هر سربازی  که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران  تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند …
– : شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .
– : فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .
– : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .
نادر شاه افشار : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ  کشور و امنیت آن است .
– : لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .
– : برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .
– : گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .
نادر شاه افشار :کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده  و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم در همین موضوع :

داستان جنگ کرنال . نادر در شوال ۱۱۴۹ با سپاه فراوان عازم قندهار کابل و هند شد.

http://parssea.org/?p=2814

 

به گزارش اهرام جنگ سلفی و شیعی به مصر نیزکشیده شد 4 شیعه کشته شدند. تعصب و جهالت= کشتار- عقل و منطق = گفتگو

مورسی و اخوان المسلمین همانقدر به دمکراسی و حقوق اقلیت ها اعتقاد دارند که هیتلر  و استالین  اعتقاد داشت. از نظر اخوانی ها دمکراسی مساوی با کفر و زندیق است. انسانها هنگامی جانشان ارزش دارد که سلفی فکر کنند و سلفی بیندیشند.

اگر هنگامیکه سلفی ها شروع به کشتار قبطی ها کردند  سکوت نمی کردید و در رسانه های گروهی جمهوری اسلامی آن جنایات فجیع علیه فبطی ها را به تصویر می کشیدید امروز شاهدذ جنایات آنها علیه اقلیت دیگری بنام شیعه نبودید فردا معلوم نیست این موج توحش سرکش بسوی کدام افلیت روانه  خواهد شد 

کشتن انسان به جرم عقیده زشت و نفرت آور است در هرجا که باشد و علیه هر کس که باشد. کشتار اقلیت ها در هرجا که باشد را محکوم می کنیم و نفرت خود را از آدم کشی ابراز می داریم . انسان عزیز خدا است  هیچکس حق ندارد جان عزیز کرده خدا را با نام خدا بگیرید. 4 نفری که کشته شدند مخفیانه و بدور از تبلیغات در پستوی خانه خود  مراسم دینی برگزار می کردند متعصبین سلفی درهای خانه آنها را با تبر شکستند و به درون خانه آنها ریختند و کشتند. این رفتار وحشیانه با اصول انسانیت و حقوق بشر هیچگونه سازگاری ندارد. و از  نظر فعالین حقوق انسان بشدت محکوم استو مشابهه این عملیات در هرجای دیگر هم که اتفاق بیفتد نفرت انگیز است چه برعلیه قبطی ها و چه بر علیه اسماعیلی ها و چه علیه سلفی ها.

ما باید به انسانها  از منظر و بعد همنوع نگاه  کنیم و نه از عینک فرقه ای و مذهبی  .اگر اینگونه نگاه کنیم جهان بهتری خواهیم داشت.

 

terrorist-attack

سلفی ها در مصر با حمله به محله شیعیان در جیزه و آتش زدن خانه هایشان موجب کشتار ۴ شهروند شیعی مصر که شامل یک روحانی بلند پایه شیعی نیز شد.

 

     
رهیاب نیوز :گروه های سلفی مصر، یکشنبه شب ˝شیخ حسن شحاته˝ را به همراه سه تن دیگر از پیروان اهل بیت  از جمله برادر این عالم بزرگ را به قتل رساندندو جنازه آن ها را در شهر چرخاندند.

 

گروه های تکفیری و سلفی مصر با حمله به مراسم میلاد امام زمان  نزدیک قاهره، رهبر معنوی پیروان اهل بیت در مصر را به قتل رساندند.

تکفیری های مصر یکشنبه شب، «شیخ حسن شحاته» را به همراه سه تن دیگر از پیروان اهل بیت(ع) از جمله برادر این عالم بزرگ، به قتل رساندند.

منابع رسانه ای مصری تاکید کردند، گروه های افراطی با اجیر کردن عده ای چماق دار و اراذل و اوباش، از آنها خواستند با حمله به مراسم جشن پیروان اهل بیت (ع) به مناسبت میلاد امام زمان (عج) در روستای «زاویة أبومسلم» در منطقه هرم در استان “الجیزة” نزدیک قاهره، حاضران در این مراسم را به قتل برسانند.


 

م

 

بر اساس گزارش منابع بیمارستانی، به علت کشیده شدن اجساد بر روی زمین و گرداندن آنها در روستای ” زاویه ابومسلّم “، هویت یکی از افراد مزبور قابل شناسایی نیست و مقامات مصری دستور اجرای آزمایش “DNA” را صادر کرده اند.


 

 

صحنه جدیدی از کشتار یکشنبه ۲۳ ژوئن در مصر رخ داد. در این تصاویر مردانی تا سر حد مرگ مورد ضرب و شتم قرار می گیرند و سپس بدن های بی جانشان در سطح خیابان ها کشیده می شود. همه آنها مسلمان های شیعه بودند.
این درام در روستای مقبره ابومسلم، در استان گیزه و در ۳۰ کیلومتری جنوب قاهره رخ داده است. صدها تن به منزل شخصی شیخ حسن شحاته، روحانی شیعه ۶۷ ساله ای که جلسه گردهمایی میان دیگر همکیشان خود در منزلش ترتیب داده بود، حمله کردند.
بر طبق گفته حازم براکه، فعال حقوق بشر حاضر در صحنه که در ویدئوی زیر دیده می شود، صدها نفر خانه شیخ حسن شحاته را محاصره کردند و زنان و افراد مسن در این میان مهاجمان را به حمله به شیعیان دعوت می کردند. تعداد زیادی پلیس هم در صحنه مستقر شده بودند ولی هیچ دخالتی نکردند. وقتی حازم براکه از یکی از فرماندهان پلیس دلیل منفعل بودنشان را جویا شد، این فرد رو به دوربین گفت : آنها ما را هم می کشند! (ویدئوی زیر)
  
 
 چند لحظه بعد تعدادی کوکتل مولوتف به سمت سقف خانه شیخ شحاته نشانه گرفته شد که این باعث آتش گرفتن طبقه اول خانه شد. در این موقع گروه دیگری از مهاجمین با ضربه های چکش به سمت خانه حمله کرده بودند. خواسته آنها تحویل گرفتن شیخ شحاته بود ولی افراد داخل خانه از این کار سر باز می زدند. در این لحظه بود که حمله اصلی به خانه آغاز شد: در آهنین آن شکسته شد، افراد داخل منزل به بیرون کشیده شدند و مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. سه نفر از آنها در جا کشته شدند که شیخ شحاته یکی از آنها بود. چهارمین نفر، طبق گفته وزیر بهداشت مصر، در بیمارستان جان داد و هشت نفر دیگر زخمی شدند.
 اجساد کشته شدگان در ادامه روی زمین کشیده شد و واکنش حاضران را به دنبال داشت که فریاد می زدند اینها جاسوس بودند. حازم براکه همچنین بر این نکته تاکید می کند که مهاجمین به هم تبریک می گفتند: « با هم دست می دادند، همچنین به دست خودشان اجساد را تحویل پلیس دادند. پلیسی که حتی یکبار هم دخالت نکرد.»  روز سه شنبه پلیس نهایتا  چند نفری را در این رابطه دستگیر کرد.
 
 تصویر از حازم براکه
 
 بر طبق گفته این فعال حقوق بشر، این کشتار که نتیجه گفتار دعوت به خشونت بر ضد شیعیان است، هر روز بیشتر در مصر شنیده می شود. حازم براکه تعریف می کند که سه هفته پیش از این رویداد، خود او در خطبه ای در مسجد محله شرکت کرده بود که در آن شیعیان را به انحراف و « توهین به اصحاب پیامبر» محکوم می کرد. ( این یکی از اصلی ترین اتهاماتی است که از جانب اهل سنت متوجه شیعیان است.) در ادامه این اتفاق راهپیمایی های سلفی های ضد شیعه پشت سر هم برگزار شد.
 این حمله هم توسط سازمان های سیاسی و هم مذهبی کشور مصر محکوم شد. با این حال در میان گروه های اپوزیسیون، بسیاری انفعال رئیس جمهور محمد مرسی در مقابل بالا گرفتن سخنان نفرت آمیز را همچنان سرزنش می کنند. در ۱۵ ژوئن، در یک ورزشگاه شهر قاهره یک میتینگ حمایت از اپوزیسیون سوریه، که اکثرا سنی مذهب هستند، با حضور رئیس جمهور مصر برگزار شد. در این برنامه، دعوت به جهاد و سخنان ضد شیعه (علوی ها، که خانواده بشار اسد به آن تعلق دارند و یکی از شاخه های شیعه است) توسط شیوخ مصری شنیده شد، شعارهایی که خواستار «پاک شدن مصر از حضور شیعه ها» شده بود، بدون آنکه واکنشی از جانب ریئس جمهور که عضو جریان اسلام گرای اخوان المسلمین است، دیده شود.
 بیشتر از ۹۰٪ از جمعیت مصر سنی مذهب و ۹٪ از آنها مسیحی قبطی هستند. با این که آمار مشخصی وجود ندارد ولی شیعیان مصر بین هفتصد هزار تا دو میلیون نفر در میان ۸۰ میلیون جمعیت کشور مصر تخمین زده شده اند.
 

سایت مصری “الیوم السابع”، به نقل از دادستانی کل این کشور تأکید کرد تحقیق نشان می دهد یکی از مقتولان، شیخ حسن شحاته است.

مرسی مسئول شهادت چهار شیعه در روستای ابومسلم است

محمد الدرینی موسس جمعیت اهل بیت مصر تاکید کرد: حوادث روستای ابومسلم که منجر به کشته شدن چهار نفر از شیعیان در روز یکشنبه به مثابه سرآغاز مرحله خونریزی است.

وی گفت: محمد مرسی رئیس جمهوری مصر و  نظام اخوان المسلمین مسئول حوادث رخ داده است. نظام چشمان خود را بر این حوادث که در کشور جریان دارد بسته است و مملکت فاقد قانون است و هرج و مرج بر آن حاکم است.

راسم النفیس: قتل شیعیان پاکسازی‌نژادی است/مرسی باید محاکمه شود

«احمد راسم النفیس» رئیس حزب التحریر و از شیعیان سرشناس مصر گفت که قتل شیعیان که دیروز در روستای ابومسلم در الجیزه رخ داد، در راستای جنایت‌های پاکسازی نژادی و کشتار جمعی است.

وی تاکید کرد که «محمد مرسی» رئیس جمهور مصر در این قضیه مسئول است و اگر دست به اقدامی نزند از مسئولیت خود شانه‌خالی کرده و باید در برابر دادگاه کیفری بین‌المللی محاکمه شود.

قتل شیعیان نتیجه سخنان تحریک‌آمیز درباره عقاید دینی است

«محمد البرادعی» رئیس حزب الدستور و هماهنگ‌کننده جبهه نجات ملی معارض مصر تاکید کرد که حادثه قتل چهار نفر از شیعیان در روستای ابومسلم در نتیجه سخنرانی‌های تحریک‌آمیز علیه عقاید دینی است.

وی افزود: پیش از آنکه باقی مانده انسانیت خود را از دست دهیم باید نظام سیاسی و الازهر دست به اقدامی بزنند.

سخنگوی رسانه‌ای اخوان المسلمین: سکوت در قبال قتل شیعیان جایز نیست

«جهاد الحداد» سخنگوی رسانه‌ای جماعت اخوان‌المسلمین و مشاور حزب آزادی و عدالت شاخه سیاسی این جماعت با اشاره به اینکه نیروهای پلیس در زمان وقوع این حادثه سکوت کرده و تنها تماشاچی بوده‌اند، آن را شکست قانون و نظام دانست.

وی تاکید کرد: خشونت به هر شکلی که باشد نباید در برابر آن سکوت کرد و اگر پلیس شایستگی اجرای ماموریت خود را ندارد، دیگران مداخله کنند.

الحداد قتل چهار نفر از شیعیان را اقدامی حقیرانه دانست و تصریح کرد که سکوت نیروهای پلیس در این قضیه شکستی برای قانون و نظام است.

جنایت ضد شیعیان نتیجه اقدامات نادرست نظام حاکم است

«عمرو موسی» رئیس حزب الموتمر مصر گفت: جنایت فجیعی که در روستای ابومسلم برای هر انسانی اشمئزاز کننده است و قتل شیعیان و کشیدن اجساد آنها بر روی زمین نتیجه عملکرد دینی، نژادپرستانه و استفاده ابزاری از موضوعات مذهبی برای تحقق دستاوردهای سیاسی ناچیز است.

موسی افزود: همزیستی مسالمت آمیز باید برقرار شود و به مشکلات طایفه ای نباید دامن زده شود. نظام حاکم در حمایت از مردم شکست خورده است.

قتل شیعیان مورد قبول شرع و دین نیست

از سوی دیگر مراد علی سخنگوی حزب آزادی و عدالت گفت: حادثه روستای کفر ابومسلم در الجیزه و قتل  و شکنجه شیعیان مورد قبول دین و شرع نیست.

حادثه ابومسلم قابل بخشش نیست

عبدالله النجار یکی از تحلیلگران مصری نیز گفت: حادثه ابومسلم قابل بخشش نیست و مصر را در معرض درگیری های طایفه ای و مذهبی قرار می دهد.

وی افزود: تدابیری برای مجازات عاملان این جنایت فجیع باید اتخاذ شود تا در آینده شاهد تکرار آن نباشیم و اینکه افرادی که مخالفت مذهب اهل سنت باشند مورد هدف قرار گیرند فساد در روی زمین است.

نخست وزیر مصر قتل 4 شهروند شیعه را محکوم کرد

«هشام قندیل» نخست‌ وزیر مصر با انتشار بیانیه‌ای ضمن محکوم کردن قتل چهار نفر از شیعیان، اظهار داشت که وی از نزدیک روند تحقیقات در باره این حادثه را برای اطمینان از شناسایی و مجازات عاملان آن پیگیری می‌کند.

حادثه ابومسلم جنایتی تمام عیار علیه شیعیان است

از سوی دیگر عبد الرحمن فارس عضو دفتر سیاسی حزب التیار مصر محمد مرسی را مسئول شهادت چهار شیعه در روستای ابومسلم در الجیزه دانست.

وی افزود: حادثه رخ داده علیه شیعیان جنایتی تمام عیار است که محمد مرسی رئیس جمهوری مسئول آن است زیرا در تجمع اسلام گرایان افراطی در قبال ناسزاها و تهدیداتی که علیه آنها شد سکوت اختیار کرد.

 

کشته شدن چهار شهروند شیعه مصری در روستایی در نزدیکی قاهره، واکنش  نهادها و مقامات مختلف حکومت ایران، از جمله وزارت امور خارجه، کمیسیون امنیت ملی مجلس شورای اسلامی و رئیس قوه قضاییه را در پی داشت.

در همین زمینه علی‌اکبر صالحی، وزیر امور خارجه ایران، نیز مکالمه‌ای تلفنی با همتای مصری خود داشت.

روز یکشنبه، در مراسم سالروز ولادت امام دوازدهم شیعیان در روستایی در نزدیکی قاهره، چهار مصری شیعه، توسط جمعیت خشمگینی که گفته می شود متعصبین سلفی بودند کشته شدند.

محمد  مرسی ، رئیس جمهوری مصر، از این رویداد به عنوان «جنایتی شنیع» نام برده و قول داده است که عدالت در این‌ باره اجرا شود.

An angry mob led by Salafist sheikhs torched and attacked houses of Shias in the small village of Zawyat Abu Musalam in Giza governorate Sunday afternoon, killing four citizens including a prominent shia figure.

 Angry Mob Beating A Shiite

Not less than 3000 angry locals attacked houses of Shias in the village Sunday afternoon after weeks of incitement by Salafist preachers, according to eyewitnesses.

Five houses were set on fire during the attack. Police are evacuating the rest of the Shia residents from the village.

“For three weeks the Salafist sheikhs in the village have been attacking the Shias and accusing them of being infidels and spreading debauchery,” Hazem Barakat, an eyewitness and photojournalist, told Ahram Online.

Barakat, who reported the incident live on Twitter, took photos and videos showing one of the Shias began dragged in the street after being beaten. “I saw several Shias stabbed several times while they were being dragged in some sort of public lynching,” said Barakat.

At least four have been killed according to the head of the Giza security directorate. According to eyewitnesses, there are not less than 30 badly injured Shias who have been transferred to hospital.

The death toll included 66-year-old Hassan Shehata, a prominent Shia figure who was jailed twice under former Egyptian president Hosni Mubarak for “contempt of religion.”

The police force came late according to eyewitnesses and did nothing to stop the attack and public lynching. “They were just watching the public lynching like anyone else and did not stop anything,” said Barakat.

“We hold President Morsi responsible for this attack,” said Bahaa Anwar, a Shia activist. “There are not less than three million Egyptian Shiias who live in Egypt and last Saturday during the Syria solidarity conference attended by Morsi in the Cairo Stadium, Salafist sheikhs insulted Shias and incited hate against those Egyptian Shia citizens,” said Anwar, adding that President Morsi did not refute these insults and incitement, though he claims to represent all Egyptians.

The outspoken Shia activist told Ahram Online that there are not less than 40 Shia families in Zawyat Abu Muslam village. “Some of the families managed to leave while there are families who are still besieged in the village.”

Anwar said that Shehata was visiting one of the Shia families in the village when the attack happened.

Salafist Islamist TV host Khaled Abdullah claimed that Hassan Shehata was attacked because he insulted the Prophet Mohamed’s relatives, blaming Al-Azhar for being silent on Shias in Egypt hours after the attack on Al-Nas TV channel.

Several Salafist and conservative Facebook pages, like “The Muslim Coalition to Defend the Prophet’s Family and Companions,” also bragged of the murder of the Shias, claiming that that was just the beginning of ending Shiism in Egypt.

رودها- درختها – حیوانات و پرندگان مقدس در اُستوره های هندو آریایی

  • در کتابهای قدیمی ازقول ناخدایان و ملاحان از حیوانات و پری ها و موجودات عجیب و غریب در خلیج فارس سخن های فراوان گفته شده است.  از ماهی قرش که قادر است کشتی را ببلعد تا  جساسه  که دختران پری دریایی هستند و برای جاسوسی از مردم ان به ساحل دریا می آیند  و  تا کوسه ای که از دهنش آتش بیرون می زند تا پری دریایی  که مانند عروسان زیبا روی  که رقص و آواز می خوانند و زبان خاصی دارند است که تا همین قرون اخیر به باور های  بی  گمان مردم تبدیل شده بود. انسانها از زمامهای قدیم در خصوص موجودات دریایی باورهایی داشته اند بعضی از حیوانات افسانه ای دریایی  حتی به نمادهای دینی و مذهبی تبدیل شده و مجسمه هایی از آنها بر روی سنگ کنده شده است.واژه استوره  که جمع شکسته عربی آن به گونه اساطیر بیشتر بکار می‌رود، منشأ هندواروپایی دارد.   در سنسکریت Sutra به معنی داستان است که بیشتر در نوشته‌های بودایی بکار رفته‌است. در یونانی Historia به معنی جستجو و آگاهی، در فرانسه(فرانسوی) Histoire، در انگلیسی به دو صورت Story به معنی حکایت، داستان و قصهٔ تاریخی، و History به معنی تاریخ، گزارش و روایت بکار می‌رود.  اسطوره  هنوز هم  در زبان فارسی به داستانهایی که جنبه مقدس دارد گفته می شود.
  • iskander-and-sirens
  • در ایران  در  محوطه   خرابه های پاسارگاد چند مجسمه باقی مانده است. یکی از آنها مجسمهای است  از انسان بالدار  با تاجی که دو شاخ دارد  این مجسمه به کوروش ذوالفرنین منسوب است اما چند  مجسمه دیگر هم هست در درگاه شمال غربی، تصویر سنگ تراشیده شده ای هست با نقش پای انسان و عقاب به ایوان ۱۶ ستونی شمال غربی ارتباط دارد .درگاه جنوب شرقی با نقش ترکیبی انسان، ماهی و گاو به یک ایوان ۱۶ ستونی راه دارد. درگاه جنوب غربی با نقش پای انسان و حیوان به ایوانی ۲۸ ستونی راه دارد. ظاهراً این نقوش  از داستانها ی مذهبی و به نمادهای مقدس ارتباط دارد، دکتر محمدعجم که در مورد بسیاری از نامهای جغرافیایی و ریشه های آن نظرهایی دارد معتقد است  که پاسارگاد  تغییر یافته  پارسه گراد می باشد که معنی آن شهر پارس است. گراد و گورد و گرد(مانند دستگرد.لنینگراد- پتروگرد) معنی شهر می‌دهد و در زبان پارسی و عربی بصورت کوره  و خوره  هم بکار رفته است  که همان معنی شهر – ده و منطقه می دهد  مانند کوره اردشیر/ خوره اردشیر و کوره دهات.در فرهنگ و تمدن ایرانی و هندی تعدادی از نمادهای مقدس ، حیوانات دریایی و افسانه ای هستند. این حیوانات را می توان در کتابهای دوره اسلامی هم دید اما دیگر در این دوره نماد  تقدس آمیز نیستند و بیشتر جنبه افسانه و حیوان دارند.  

**** جانوران در اسطوره‌شناسی یا جانوران مقدس

یا جانوران استوره ای به بررسی  جانورانی می‌پردازد که از زمانهای کهن نماد مورد علاقه مردم بوده‌اند و وارد در اسطوره‌شناسی آنها شده‌اند.

این جانوران سه نوعند یا به شکل پرنده و یا چهارپایان و یا مخلوطی از چند حیوان. مانند شیر بالدار در ایران و میان رودان – که نمادهای قدرت یعنی عقاب- شیر – سر انسان – بازوی اسب – شاخ گاونر و … در آن وجود دارد.

  • سیمرغ

سیمرغ، پرنده ای اساطیری است که در فولکورهای یونان، چین، ایران، و مصر دیده شده است. ققنوس، غالب اوقات به عنوان پرنده ای زیبا، قرمز و طلای آتشین نشان داده می شود. در پایان یک چرخه زندگی، ققنوس در شعله های آتش خود می سوزد و بار دیگر از آتش سر بر می آورد. به همین دلیل، اغلب اوقات به عنوان نمادی از تولد دوباره به تصویر کشیده می شود.

اژدها

  • اژدها

ریشه در اسطوره شناسی چینی و یونانی و همچنین فولکلور اروپایی دارد. موجودی است که اهمیت نمادین متفاوتی دارد؛ در افسانه های مختلف و به شکل های مختلفی آمده است. از دیو بالداری که آتش از دهانش خارج می شود تا استاد فاضل و عاقلی که همه عناصر را در اختیار دارد.

  • تک شاخ

تک شاخ مدرن، اسب نری بسیار زیبا و مطیع است که یک تک شاخ بر پیشانی اش قرار دارد. با این وجود، تک شاخ اصلی، یک اسب نجیب رام نشدنی بود که ریشی بز مانند، دمی چون شیر، و سمی شکافته داشت.

  • هما – پرنده ای افسانه ای و مظهر خوشبختی در فرهنگ ایرانی و هندی

پرنده هما در اسطوره‌های ایرانی جایگاه مهمی دارد و معروف است که سایه‌اش بر سر هر کس بیافتد به سعادت و کامرانی خواهد رسید به همین دلیل به مرغ سعادت معروف شده‌است.

در افسانه‌های ایران مثل ققنوس در اساطیر مصر و یونان صاحب کرامت است. همادر ادبیات ایران به عنوان نماد سعادت است و برعکس جغد که نماد شوم است البته هما می‌تواند پرنده‌ای افسانه‌ای و اساطیری باشد  در قصه‌ها و مثل‌های ایرانی از هما به عنوان پرنده‌ای استخوان خوار و بی‌آزار یاد شده‌است. نقش این پرنده در کنده کاریها و برخی از سر ستون های پارسه (تخت جمشید) نیز پیداست. هواپیمایی ملی ایران با بکارگیری ایهام نام هما و نیز نماد هما به بهترین شکل چه به در تعبیر پرنده سعادت و چه در استفاده از حروف کوتاه شده برای نامش این باور فرهنگ عامه را با فعالیت تجاری خود پیوند زده بود. در نشان کنونی باشگاه فوتبال پرسپولیس هم نمادی از سر این پرنده به کار گرفته شده است.

  • خون آشام

با دندان های نیش دار بسیار ترسناک، چابکی و استقامت بسیار فوق العاده،

  • گرگینه (شخصی که تبدیل به گرگ شده است)

مخلوقی که مرد است، اما می تواند به گرگی بزرگ و با اراده تبدیل شود؛ البته زمانی که ماه کامل باشد. افسانه شهری گرگینه،

  • اسب بالدار

پیگاسوس (اسب بالدار)، اسب سفید بالداری است که از اسطوره یونانی سر بر آورده است. گفته می شود که او فرزند خدای دریا، و گورگون (يکى از سه زنى که موهاى سرشان مار بوده و هر کس بدانها نگاه می کرد سنگ مي شد) میدوسا است. او از خونی متولد شد که هنگام کشته شدنش توسط خدای دریا، از گردن میدوسا فوران کرده بود.

  • آرگوس:

آرگوس، علت این نام گذاری تعداد فراوان چشمان او بوده که در بعضی روایات 4 چشم و در بسیاری از داستانها و نقاشیها دارای 100 چشم بوده است که در سراسر بدن او قرار داشتند. این خاصیت، آرگوس را به یک نگهبان ایده آل مبدل کرده بود و هرا، همسر زئوس، او را برای نگهبانی زئوس و معشوقه اش ایو، گماشته بود. اما زئوس به هرمس، پیغامبر خدایان، دستور داد تا ایو را برباید و هرمس خود را به شکل چوپانی درآورد و با حکایتهای طولانی و آوای نی خود، آرگوس را به خواب برد و ایو را دزدید. در بعضی از داستانها، آرگوس در آخر به دست هرمس کشته میشود.

  • کایمرا:

کایمرا فرزند اژدهایی صد سر به نام تایفویوس و موجودی نیمه پری، نیمه مار به نام اکیدنا است ویکی از معروفترین هیولاهای اساطیر به شمار میرود. کایمرا موجودی با دو سر شیر و بز در یک سو و دمی  با سر مار از سوی دیگر بوده است. بدن او هم نیمی  شیر و نیمی  بز بوده و از دهانش آتش می ریخته است. این هیولا، با از بین بردن گله های دامداران و حمله به مردم، موجب وحشت اهالی لیسیا بود و به دست مردی به نام بلروفون از اهالی کورینت (قرنت) کشته شد.

  • سگی با سه سر

اکیدنا: هیولای مونثی که نیمی  پری و نیمی  مار بود و در غاری زندگی می کرد. او تنها هنگام شکار غار را ترک می کرد و هر موجودی که از آن حوالی می گذشت را میخورد. این موجود فانی اما دارای عمری طولانی بود و توسط آرگوس کشته شد.

  • هکتاتون کایرس: هکتاتون کایرس به معنی “صد دست” است. این موجودات با 50 سر و 100 دست قدرتمند، فرزندان گایا و اورانوس بودند. این سه موجود صد دست، از پدر خود متنفر بودند و اورانوس آنها را به رحم مادرشان باز گرداند. آنها بعدها در شورشی علیه اورانوس شرکت کردند، اما کرونوس(برادرشان) باز هم آنها را به زندان انداخت و بعد توسط زئوس آزاد شدند و به نبرد با تایتانها پرداختند. آنها می توانستند در آن واحد چندین تخته سنگ عظیم را به سمت دشمنان خود پرتاب کنند.

غولها: غولها، موجودات عظیم الجثه ای بودند که در اثر بر زمین ریختن خون اورانوس به وجود آمده بودند. آنها به زئوس و خدایان المپ نشین حمله کردند وبرای رسیدن به مقر آنها، بالای کوهی رفته و با روی هم گذاشتن تجهیزات جنگی خود، راهی برای رسیدن به مقر خدایان ایجاد کردند. خدایان در نهایت توانستند با کمک هرکول، قهرمان اساطیری و فرزند زئوس، غولها را شکست بدهند و آنها را در زیر آتشفشانها دفن کنند.

گورگون ها: در اساطیر یونان، گورگون هیولایی مونث، با بدنی پوشیده از فلسهایی نفوذ ناپذیر، موهایی از مارهای زنده، دندانهایی تیز و چهره ای چنان زشت بوده اند که هر کس به آنها نگاه می کرد به سنگ تبدیل می شد. آنها سه تن بودند که دوتا از آنها جاودان بودند و سومی  که مدوزا نام داشت فانی بود. یونانیان از تصویر سر این هیولا برای آراستن سپرهای خود استفاده می کردند تا دشمنان خود را وحشت زده کرده و خود را از قدرتهای شیطانی محافظت کنند.

  • مدوزا:

مدوزا در ابتدا دوشیزه ای بسیار زیبا بوده است، اما پس از اینکه پوزئیدون، خدای دریا او را در معبد آتنا اغوا می کند، موجب خشم این الهه می شود و آتنا، او را به شکل کریه ترین موجود ممکن، یعنی یک گورگون درمی آورد. از آنجایی که مدوزا در اصل انسان بوده است، فانی بوده و در نهایت توسط یکی از قهرمانان اساطیری به نام پرسیوس کشته می شود. پرسیوس که تحت حمایت آتنا به نبرد با مدوزا رفته بود، موفق می شود با هوشمندی سر او را از بدن جدا کند.

تایفویوس: تایفویوس، اژدهایی با نفس آتشین، صد سر و خستگی ناپذیر بوده است. گایا، در اوج ناامیدی او را به دنیا آورد تا از تایتانها در مقابل المپیان محافظت کند. او تا حد زیادی موفق می شود و تعدادی از خدایان المپ را فراری داده و زئوس را به بند می کشد. هرمس به نجات زئوس می آید و زئوس هم با استفاده از تیرهای صاعقه، تایفویوس را از بین می برد. گفته می شود که تایفویوس زیر کوه اتنا در سیسیل دفن شده است.

سربروس: سربروس هم یکی دیگر از فرزندان تایفویوس و اکیدنا است و سگی سه سر، با ماری به جای دم است. این هیولا نگهبان جهان مردگان بوده است. او به مردگان اجازه ورود می داده و مانع خروج آنها از جهان زیر زمینی می شده است. تنها چند تن از افراد زنده موفق شدند به طریقی از این سد بگذرند و به دنیای مردگان رفته و بازگردند. یکی از این افراد اورفئوس بود که توانست با خواندن آواز او را خواب کند و به نجات همسرش ذ برود. هرکول نیز، در آخرین ماموریت خود موفق شد سربروس را از جایگاه خود خارج کند و به شاه یوریستئوس پیشکش کند.

سیرن ها: سیرنها خواهرانی بودند که در بخشهای پرصخره دریا می زیستند. آنها آوازی بسیار زیبا و فریبنده داشتند و دریانوردان را با آوای خود گمراه کرده و به کام صخره های مرگ آور م کشیدند. گفته می شود که این چهار خواهر، فرزندان آکلوس خدای طوفان بوده اند.

  • Pegasus یا اسب بالدار

پگاسوس: پگاسوس اسبی بالدار و فرزند رابطه مدوزا و پوزئیدون است. او زمانی که سر مدوزا توسط پرسیوس از تن جدا شد، به دنیا آمد و توسط بلروفون اهلی شد. پگاسوس در طی ماجراهای این قهرمان، مرکب او بود و به او در از بین بردن کایمرا کمک کرد. اما زمانی که بلروفون می خواست به کمک او به المپ برسد، توسط زئوس از اسب سرنگون شد و پگاسوس به تنهایی به المپ رسید و در آنجا ماندگار شد.

کریسائور: کریسائور، دومین فرزند مدوزا و پوزئیدون است. درباره این موجود اطلاع زیادی در دست نیست، تنها می دانیم که او به احتمال زیاد یک غول بوده و جنگجویی قدرتمند به شمار می آمده است و نام وی شمشیر طلایی معنا می دهد.

  • قنطورس (حيوان افسانه اى با بالا تنه انسان و پايين تنه اسب)

مینوتور (حیوانی که نیمی  از بدنش گاو و نیم دیگرش انسان است) مینوتور، جانوری است که بدنش یک مرد و سرش گاو نر می باشد. مطابق با افسانه ها، گفته می شود که این موجود هیولایی وحشی است که در هزارتوی Cretan Labyrinth، زندانی شده است. جایی که توسط تیسوس کشته شد.

  • پری دریایی
  • Iskander and Sirens

پری دریایی، موجودی دریایی است که بخشی از آن زن و بخشی ماهی است. ریشه آن را می توان در فولکورهای بریتانیا یافت. پری های دریایی، برخلاف آنچه که در اکثر کارتون ها تجسم می شوند، پیشگویی کننده مصیبت و فاجعه هستند. این طور فرض شده است که دیدن حیوانات دریایی چون نهنگ کوچک دریایی، مسئول ایجاد چنین افسانه هایی باشد.

”’خورشید (مقدس)”’ یا خورشید ایزد نگاه تقدس آمیز مردمان قدیم به خورشید بوده‌است . خورشید با نامهای متعددی در فرهنگ مردمان مختلف پرستش می شده و یا یکی از اله ها بوده است.

بعضی از مردمان خورشید را خدا و خالق تلقی می‌کردند. در فرهنگ هندو ایرانی علاوه بر بعضی شخصیت‌های مقدس- ستارگان مقدس نیز وجود دارد که گاهی تا درجه خدایی اهمیت دارند. کوههای مقدس – رودهای مقدس – چشمه‌های مقدس  – درختان مقدس  نیز وجود دارد.
در اساطیر هند  با سه خورشید  خدایی روبه‌رو هستیم، ولی در ایران فقط یک ایزد  خورشید داریم. در اساطیر هند خورشید منزلت و مقام بالاتری دارد تا ایران. در اساطیر هند خورشید خود زادهٔ خدایان است و زنان و فرزندان بسیاری هم دارد، امّا در اساطیر ایران خورشید را اهورامزدا می‌آفریند و زن و فرزند هم ندارد. در اساطیر هند شکل و هیأت خورشید توصیف می‌شود، ولی اساطیر ایرانی فقط از اندازه و سرعت آن سخن می‌گویند. در اساطیر هندی خدای خورشید در آخر زمان می‌تواند خاصیّت نابودگرایی داشته باشد؛ولی اساطیر ایرانی برای او چنین نقشی قایل نیست. در اساطیر ایرانی(اوستا)، از خورشید به چشم اهورامزدا تعبیر شده. در اساطیر هندی نیز سوریا (ایزد)  (خداخورشید)چشم خدایان تلقّی شده‌است در اساطیر ایرانی پاک‌کنندگی و از بین بردن پلیدی از صفات خورشید است. در اساطیر هندی نیز خالص‌کنندگی و نابودگری اهریمنان از صفات اوست. در اساطیر هندی نیز خورشید سوار بر گردونه‌ای است که هفت اسب او را می‌کشد و یا سوریا به هیأت اسب بر همسر خود ظاهر می‌گردد و فرزندان حاصل از این آمیزش سر اسب دارند. چه در اساطیر هند و چه در اساطیر ایران، کسوف و خسوف نشانهٔ اهریمن و کار دیوان و اهریمنان شمرده شده‌است.

ایزد خورشید در ایران
با توجّه به نقشی که خورشید  در زندگی بشر، چه اقوام متمدّن و چه بدوی، از روزگاران کهن دارا بوده، این عنصر مفید مورد ستایش و بزرگ‌داشت همهٔ این اقوام بوده‌است.
خورشید در اندیشهٔ اساطیری ایرانیان  باستان به خصوص، جایگاه ویژه‌ای داشته‌است. چنانچه از آغاز به صورت ایزدی  نیرومند مورد ستایش قرار گرفت و پس از زرتشت  نیز خود آفریده‌ای شد در میان هزاران آفریده و مخلوق خداوند.

اشتقاق هور و خورشید.

parssea.org
خورشید در اوستا “هورخشئته‌”و در زبان پهلوی  xarsed گفته می‌شود. در بخش‌هایی از اوستا، بدون صفت خشئت، آمده‌است. این واژه در اوستا از دو بخش تشکیل شده‌است، یکی هور به معنی آفتاب و دیگری‌”خشئت‌”که صفت و به معنی فروزنده و درخشنده‌است که بعدها جزء این کلمه گردیده‌است. در پهلوی sed و در فارسی نوین‌”شید”شده‌است. در ادبیات فارسی، به واژهٔ “خور”هم برمی‌خوریم که این واژه با واژه‌های خور و هور یکی هستند و مانند بسیاری از کلمات دیگر “h” به “x” تبدیل یافته‌است:

….. ایوان پر از ماه و هور
(فردوسی )
بدو گفت زانسان که تابنده‌شید    برآید یکی پرده بینم سپید
(فردوسی)
در زبان سانسکریت  بنا به قاعده‌ای که واج “h” اوستایی “s” است، پس svar به جای هور می‌باشد و “sol” لاتینی نیز از همین اصل است.

خورشید در فروردین‌یشت

253243_372354739536373_997565491_n
در این یشت نیز خورشید بارها ستایش شده‌است. در بند ۱۸ اهورامزدا فروغ سفید و درخشان خوانده شده‌است و او را زیباترین پیکر می‌داند. تقدّس خورشید آن‌چنان است که همراه با اهورامزدا ستوده شده‌است و صفت تیزاسب نیز برای خورشید آورده شده‌است. براساس بند ۲۹، علو مقام خورشید نمایان می‌شود که او را همراه با امشاسپندان می‌ستایند.

خورشید در رشن‌یشت
این یشت دارای ۸۳ بند می‌باشد که در بند ۵۲ آن خورشید به همراه ماه و ستارگان به عنوان نمادی از آفرینش آمده است‌۴۱. و در این بند و نیز بند ۴۳ ما به جایگاه خورشید که در بالای قلهٔ کوه هراست، پی می‌بریم. در این بند، حضور خورشید به جلوهٔ ایزدی با یکی از صفاتش است.

1393_920

خورشید در آبان‌یشت
در این یشت درمی‌یابیم که آب و روشنایی از یک منبع و سرچشمه هستند. اهورامزدا در کرهٔ خورشید مقام ناهید را برقرار نموده و از آنجاست که بر اثر استغاثهٔ پارسایان و پرهیزکاران از فلک ستارگان یا از بلندترین قلهٔ کوه هرا به سوی نشیب می‌شتابد. اردیسور ناهید یک رود مینوی و آسمانی است که راه جریانش از بالای کرهٔ خورشید است نه در روی زمین و از این جهت، مثل سایر آب‌های مینوی دچار جانوران آبی اهریمن نیست. بنابر بند ۱۹۶۱این یشت، ستایش و نیایش ناهید نیز فقط باید در هنگام حضور خورشید و در روشنایی باشد که این خود نشان‌دهندهٔ ارتباط معنوی بین آب و روشنایی می‌باشد. به عبارت دیگر، تا هنگامی که نور آفتاب هست، این نیایش ارزش دارد و ستایشی که بعد از طلوع آفتاب انجام گیرد، شایستهٔ ستایش دیوهاست.

خورشید در هفت‌هات
در این یشت کالبد اهورامزدا به سان خورشید نمودار شده‌است و خورشید زیباترین پیکر را در میان آفریدگان دارد:

بند ۶:ای مزدااهورا در میان ترکیب‌ها، زیباترین ترکیب فروغ این جهان را و در عالم زبرین(ترکیبی را که)در میان بلندترین فروغ که خورشید نامیده می‌شود و از آن تو می‌شمریم. نیگه‌هاام…

خورشید در یسنا
در یسنا نیز خورشید  به صورت‌های مختلفی تجلّی پیدا می‌کند. گاه به صورت یکی از پدیده‌های آفرینش است که همراه با ماه  و ستارگان  می‌آید، و یا یکی از ایزدان است که در این حالت، از برای فروغش به چشم اهورامزدا تعبیر می‌شود. در یسنا-ها ابند ۱۱ خورشید تیزاسب، دیدهٔ اهورامزداست که در ردیف اهورا و مهر مورد ستایش قرار گرفته‌است که در روز هرمزد، ماه فروردین این ستایش به جای آورده می‌شود، و در یسنا، ها ۴ بند ۶۱ نیز برای خشنودی وی در همان روز و ماه نذر می‌کنند.۸۱در یسنا ۲ بند ۶۱،۳ بند ۸۱،۴ بند ۱۲،
۶ بند ۵۱ و ۷ بند ۸۱، در همهٔ آنها، خورشید همراه با ماه و ستارگان و زمین و آسمان و آب و باد و گیاه ستوده شده‌است. در یسنا، ها ۶۱ بند ۴، علو مقام و تقدّس خورشید تا بدانجا که همسنگ اهورامزدا، آذر پسر-اهورامزدا و گوشورون نیایش می‌شود.

خورشید همراه با صفات و ویژگی‌هایش در بند ۴ از یسنا، ها ۵۲ ستوده می‌شود که علاوه بر اهورامزدا و مهر، برای اوّلین بار در یسنا و همراه با امشاسپندان آمده و در ردیف آنان قرار می‌گیرد.۱۲

براساس یسنا، ها ۶۳، بند ۶ که جزء هفت‌هات می‌باشد، روشنی و زیبایی کالبد و پیکر اهورامزدا به مانند خورشید است.۲۲در سراسر یسنا برای اولین بار در هات ۸۶ بند ۲۲ است که به سوی خورشید نماز می‌گزارند، در اینجا نیز از او به عنوان دیدهٔ اهورامزدا یاد شده‌است.۳۲در یسنا، هات ۱۷ بند ۹ نیز خورشید دوباهر یکی از آفریدگان است و همراه با دیگر مخلوقات ستایش می‌شود.۴۲

در آخرین یسنا که هات ۲۷ است در بند ۷ آن برای خورشید، وای، ما را اسپند، آذر پسر اهورامزدا و… نیرو، زور، نیایش و بهترین‌ها را خواهانند. او را می‌ستایند و متقابلا از او اجابت آرزوهایشان را خواستارند.

خورشید در گاهان
از خورشید در گاهان فقط به صورت یک آفریده یاد شده‌است. همین آفریده آن‌چنان درای اهمیّت است که اگر کسی از او به زشتی یاد کند، به مانند این است که اشونی(پیرو راستی)را می‌کشد و یا اینکه کشتزارها را ویران می‌کند. زیرا خورشید سرچشمهٔ فروغ و گرما بوده و او را به دیدهٔ احترام می‌نگریستند. بند ۰۱ اهونودگاه گویای این مطلب است.

در بند ۳ اشتودگات نیز از اهورامزدا می‌پرسند که چه‌کسی راه گردش را به خورشید و ستارگان داده‌است. در اینجا نیز ملاحظه می‌کنید که نماد آفرینش همراه با خورشید، ماه و ستارگان آمده‌است.۷۲در سه‌گات دیگر نامی از خورشید برده نشده‌است.

خورشید در خرده‌اوستا
خرده‌اوستا گزیده‌ای است از سراسر نامهٔ مینوی که بهدینان آن را در نمازها، نیایش‌ها و جشن‌های روزانهٔ ماهیانه و سالیانه به کار می‌گیرند. در جزو ادعیهٔ خرده‌اوستا پنج نماز و آخرین راجع به خورشید، مهر، ماه، آب و آتش وجود دارد. نماز و نیایش که در رابطه با خورشید است، خورشید نیایش نام دارد و یکی از نیایش‌های پنج‌گانه‌است.۸۲خورشید نیایش هرروز سه بار در‌ها و نگاه و در رپیتو نگاه در وراوزیرین‌گاه،۹۲یعنی در صبح، ظهر و عصر خوانده می‌شود. این دعای اوستایی دارای ۹۱ بند است. به جز بندهای اوّلیّه، سایر بندهای اصلی آن با بندهای ۱ تا ۷ خورشید یشت مطابقت دارد. در آغاز ستایشگر نام اهورامزدا را همراه با صفاتش ذکر کرده و می‌ستاید و از او خورشید یاری می‌طلبد و از گناهان خود اظهار پشیمانی می‌کند.۰۳در بندهای ۱ و ۲ برای خورشید همراه با اهورامزدا، امشاسپندان، فروهرهای اشنونان و وای، نماز اشم و هو می‌گزارند و بر او درود می‌فرستد و خشنودی اهورامزدا و شکست اهریمن را خواهانند.

در بند ۵ از این نیایش، به خورشید درود و نماز می‌فرستند که در اینجا نیز از برای فروغش چشم اهورامزدا تعبیر شده‌است. او را سه بار در هاونگاه، رپتیونگاه و ازیرینگاه می‌ستایند. در هاونگاه، به کمک او همیاری بهمن، شهریور و اشه بهروزی ابدی تن را خواهانند. در رپتیونگاه زیباترین پیکر را در میان پیکرها از آن خورشید می‌دانند و در ازیرینگاه خواستارند که به سوی خرد مینوی رهنمون شوند.۲۳در بند ۶ ازیرینگاه، مزداپرستان به آفریدگار درود می‌فرستند و خشنودی او را خواهانند. پیروزی خورشید و افزایش فرّه و بزرگی او و گسترش دین نیک مزدیسنان را در هفت کشور و سراسر جهان آرزومندند.۳۳به طور کلی، در خورشید نیایش بیش از هرچیز دیگری علو مقام خورشید روشن است. وی بزرگترین ایزد سودمند و یاور مردم شناخته شده‌است که او را سه بار در روز و یا در سه هنگام می‌ستودند. هرکس خورشید را می‌ستود، بر ضد تمامی دیوها و
پلیدی‌ها مقاوم می‌شد. خورشید را پاکیزه‌کننده و مطهرکنندهٔ تمام آفرینش می‌دانستند و ازاین‌رو بود که افزایش فرّ و فروغ او را خواستار بودند.

در دو سیروزهٔ کوچک و بزرگ که بخشی از خرده‌اوستاست، تنها در بند یازدهم آن نامی از ایزد خورشید برده شده‌است. به این دلیل در تقویم فردایی روز یازدهم هر ماه، خورروز خوانده شده‌است. در بند ۱۱، سیروزهٔ کوچک و ۱۱ سیروزهٔ بزرگ، خورشید با صفات بی‌مرگ(جاودانی)شکوهندهٔ تیز اسب، ستوده شده‌است.۵۳

خورشید در وندیداد


در فرگرد دوم، در داستانجم ، خورشید دارای نقش ارزنده‌ای است. به عنوان نمونه، آن‌جا که زرتشت از هورامزدا می‌پرسد:چه فروغی است که از کاخ جمشید  می‌تابد، به پاسخ می‌گوید آنها فروغ‌های جاودان ستارگان و ماه و خورشید  است که سالی یک بار در آنجا طلوع می‌نماید و سپس، غروب می‌کند.۶۳

در دیانت زرتشتی ، خورشید در شمار مطهرات و پاک‌کننده‌هاست. در اکثر این فرگردها که در رابطه با احکام است، خورشید به عنوان پدیده‌ای از آفرینش، کارش پاکیزه کردن و از بین بردن آلودگی‌ها و نجاسات است. در فرگردهای پنجم و ششم این نکته به خوبی نمایان است. در این فرگردها چگونگی عمل “خورشید نگرشنی‌”را نشان می‌دهد. این عمل را در بارگاه مردگان به جای می‌آورند. مرده را از”کته‌”۷۳بیرون می‌بردند، در فصل مناسب برای دخمه حمل می‌کردند، در بلندی کوه و تپه قرار می‌دادند، به گونه‌ای که چشم‌ها به سوی خورشید قرار می‌گرفت و این نوعی وسیلهٔ آمرزش بود. اگر مزداپرستان مردگان را خورشید نگرشنی نمی‌کردند، مانند آن بود که مرد پارسایی را کشته‌اند.۸۳

بندهای ۵۴ و ۶۴ از فرگرد هفتم دربارهٔ مدّت تابش خورشید و چگونگی پاک شدن زمینی است که کالبد مرده بر آن قرار گرفته‌است.۹۳

بند ۱۵ همین فرگرد(ف ۷)اهمیّت ویران کردن قبرها و دخمه‌ها را در این دین نشان می‌دهد، به طوری که اگر کسی این کار را انجام دهد، یکسره به

بهشت می‌رود و در آنجا اهورامزدا همراه با خورشید، ماه و ستارگان به او درود می‌فرستند و خوشامد می‌گویند.۰۴

در بند ۱۴ فرگرد نهم آمده‌است که خورشید و ماه و ستارگان برخلاف میلشان به ناپاکان می‌تابند که در این‌جا مقصود از ناپاکان کسانی هستند که مرده را لمس می‌کنند.۱۴

فرگرد یازدهم وندیداد شامل نیایش‌هایی است که برای دور راندن‌”نسو”۲۴ خوانده می‌شود، و اشاره به چیزهای خاصی دارد که باید پاک گردد، مانند خانه، آب، آتش، ماه، خورشید و غیره که نیایش‌های عامی است به زبان معمولی اوستایی که هنگام پاک کردن همهٔ چیزها به گونه‌ای یکسان خوانده می‌شود.۳۴

در فرگرد بیست و یکم، از دیرباز ایرانیان بر این باور بودند که آب و روشنایی از یک چشمه‌اند و به همان‌جا بازمی‌گردند. هرروز خورشید و ماه و ستارگان از البرز برمی‌آیند و هرروز، همهٔ آب‌های روی زمین از فرازهای البرز به زمین فرو می‌ریزند. از آن‌جایی که روشنایی را از سرچشمهٔ خورشید و ماه و ستارگان می‌دانستند، آب‌ها را سه بار می‌ستایند، یک بار با خورشید، بار دیگر با ماه و سرانجام، با ستارگان.۴۴

بند ۵:به‌درآی، طلوع کن، ای خورشید تیزاسب و از فراز کوه البرز، روشن کن آفریدگان و آفرینش را.۵۴در بند ۷۱ از خورشید، ماه و ستارگان خواسته شده که طلوع کنند تا دیوان را برانند.۶۴

خورشید در ویسپرد
خورشید در ویسپرد در کردهٔ ۹۱ آن ستوده شده‌است که تفاوت چندانی با سایر قسمت‌های اوستا ندارد. در این کرده او را هم‌پایهٔ امشاسپندان، برزن درخشان، سپندارمذ، فر، آذر و اشا می‌ستایند.۷۴

زمانی که زرتشت به دیار ویشتاسب رفت و او را به آیین خود درآورد، در دعایی که زرتشت به ویشتاسپ می‌کند، در پارهٔ ششم چنین آمده‌است:

بکند چون خورشید از اسب‌های تیزتک برخوردار شوی، بکند چون ماه روشن بشوی، بکند چون آذر فروزان شوی، بکند چون مهر تند و چالاک شوی، بلند چون سروش پاک، خوب‌بالا و پیروزگر شوی.۸۴

هور در بن‌دهشن

بن‌دهشن‌به معنی آغاز آفرینش، نام کتابی است به زبان پهلوی که دربارهٔ آفرینش، کیفیت و هدف آن بحث می‌کند.

“حرکت خورشید چون بزرگتر تیر سه‌پره‌است، اگر آن بزرگترمرد از آن بزرگترکمان بیافکند. خورشید را از آن‌گاه که اختری را بهلد تا آن‌که دیگری را بباید، میانگین درنگ به اندازه‌ی زمانی است که مردی سنگی بستاند و بیافکند”۰۵

در روایات پهلوی‌۱۵آمده‌است:

“گردهٔ خورشید به اندازهٔ ایرانویج و یک‌هفتم خونیرث است‌”۲۵

خورشید به عنوان نماد آفرینش را هرمزد همراه ماه و ستارگان در میان آسمان و زمین می‌آفریند و سالاری اختران را بدو می‌بخشد.

به عنوان ایزد، خورشید واجد صفات بی‌مرگ، باشکوه و تنداسب می‌شود. دلیل بی‌مرگی او رفتن و آمدنش تا فرارسیدن تن پسین است. شکوهش به خاطر داشتن سلاح‌های فراوان است که با آنها پلیدی و بدی‌ها را نابود، و زمین و همهٔ آفرینش را پاک می‌کند. به خاطر صفت تنداسب است که مانند اسبی تیزتک در پهنهٔ آسمان از شرق به غرب می‌تازد.

“هور خورشید بی‌مرگ، باشکوه ارونداسب. او را بی‌مرگی این‌که تن پسین و آمدن و رفتن خودشید بود. او را ارونداسبی اینکه او را اسب نیکویی است، زیرا به فرّه در واسپ باره دارد. او را شکوهمندی اینکه وی را سلاح بسیار است.۳۵

در متون پهلوی با ایزد دیگری روبرو می‌شویم به نام اوش‌بام (us-bam). این ایزد در اوستا به صورت usah- و bama- آمده‌است که دو ایزد جداگانه هستند. usah- به معنی پگاه، خود ایزدی است نماد پرتوی از خورشید. پیش از فراز آمدن خورشید به آسمان، ایزد دیگری به نام bamya- به آسمان آمده، گردونهٔ خورشید را رهبری می‌کند. اوش و بام در نوشته‌های پهلوی به صورت ایزد واحدی به همین نام درآمده‌اند.

“اوش‌بام آن هنگام است که تیغ خورشید برآید، هنگامی که روشن خورشید پیدا و تنش ناپیدا است، تا هنگامی که خورشید پیدا شود که بام‌اوش است‌”.۴۵

در متون پهلوی بین انسان و خورشید نوعی ارتباط برقرار است. کیومرث ، نخستین انسانی است که هرمزد می‌آفریند. او تجسّم آفرینش مردم است که آفریدنش هفتاد روز به درازا انجامید. او روشن مانند خورشید است که این روشنی نشان‌دهندهٔ سرشت خورشیدی انسان است.

“ششم کیومرث را آفرید، روشن چون خورشید. او را به اندازهٔ چهار نامی بلندی بود. پهنا ش چون بالا ش راست، به بالای رود دائیتی که در میانهٔ جهان ایستد”.

در روایات پهلوی نیز آمده‌است که روشنی خورشید افزون بر آنکه از مینوی خورشید است، از تن و شکل مردمان نیز هست.

هنینگ براساس متون پهلوی باور دارد که ایرانیان در اصل چهار آسمان را بازمی‌شناخته‌اند:۱-سپهر اختران ۲-ماه پایه ۳-خورشید پایه ۴-بهشت.
… از ستاره پایه تا ماه پایه بیش از سی و چهار هزار فرسنگ است، از ماه پایه تا خورشید پایه سی و چهار هزار فرسنگ، از خورشید پایه تا به آسمان سی و چهار هزار فرسنگ، از ستاره پایه تا به اینجا -زمین سی و چهار هزار فرسنگ و از اینجا تا به آسمان زیش زمین یازده هزار فرسنگ است‌”.

“از ستاره پایه تا خورشید پایه آن برترین زندگی -بهشت است که به خورشید پایه‌است.”۷۵در مینوی خرد، یکی از اندرزنامه‌های پهلوی نیز با همین طبقات روبرو می‌شویم:

“… مینوی خرد پاسخ داد که بهشت نخست از ستاره پایه تا ماه پایه و دوم از ماه پایه تا خورشید پایه و سوم از خورشید پایه تا گرزمان آنجا که آفریدگار هرمزد برنشیند و بهشت نخست اندیشهٔ نیک و دوم گفتار نیک و سوم کردار نیک است.”۸۵

در ارداویرافنامه ، یکی دیگر از کتاب‌های پهلوی، ارداویراف سه‌طبقهٔ ستاره پایه، ماه پایه و خورشید پایه را به طور نمادین به ترتیب به اندیشه، گفتار و کردار نیک منتسب می‌کند.

“چون گام سوم را با کردار نیک فراز نهادم، آنجایی که کردار نیک جای دارد، آنجا رسیدم. آن را بالاترین روشنی بالاترین روشنی‌ها خوانند و دیدم اهلوان را درگاه و بستر از زر ساخته شده. آنها مردمی بودند که روشنی آنان به روشنی خورشید مانند بود و پرسیدم از سروش اهلو و آذر ایزد که این کدام جای و آنن روانان کیستند؟سروش به آذر ایزد گفت که این جای، خورشید پایه و ایشان روان‌هایی هستند که در گیتی پادشاهی خوب و دهبدی و سالاری کردند”.۹۵

براساس بن‌دهشن، هرمزد انسان را به پنج آفریده که چهارمین بخش آن آیینه‌است. و تنها توضیحی که برای آن می‌دهد، این است که به خورشید پایه ایستد. آیینه در فارسی میانه به معنای نوع، گونه، سرشت و حالت است. از آنجا که انسان، اصلی خورشیدی دارد، باید در این‌جا سرشت خورشیدی انسان و طبیعت او منظور شده باشد.

“دیگر بخش وجودی مردمان آیینه‌است که هرمزد آن را در جای امن، در خورشید پایه قرار می‌دهد و می‌پاید و به هنگام رستاخیز، استخوان مردمان را از زمین، خون را از آب، موی را از گیاه و جان را از باد می‌خواهد، آنها را باهم می‌آمی‌زند و آنگاه
آیینه‌ای را که هریک دارند، بدیشان باز پس می‌دهد. چون همهٔ جهان مادی را تن بازآراید، آنگاه آینه را بدیشان بدهند.”۶۰

بنابر تلفیق روایات گوناگون و با مقایسهٔ متن‌های مختلف می‌توان دریافت که اوشیدر-نخستین منجی از منجیان سه‌گانه-وقتی به سی‌سالگی می‌رسد، خورشید، ده روز یکسره در میان آسمان و در هنگام ظهر یعنی رپتیوین، در همان‌جایی که پیش از نخستین حملهٔ اهریمن قرار داشت، می‌ایستد. این زمان توقّف برای اوشیدرماه-دومین منجی-بیست روز و برای سوشیانس- سومین و آخرین منجی-به سی روز می‌رسد. در زمان سوشیانس خورشید به صورت مردی دلاور یا به اصطلاح‌”مرد تن‌”به زمین می‌آید.”پس هر فرد، امشاسپندان، همهٔ ایزدان و مردمان به یک‌جا می‌شوند و نیز ستاه و ماه و خورشید آتش بهرام هریک چون تن مردی دلاور و همه مرد تن بشوند و به زمین آیند.”۱۶

در کتاب پهلوی زند بهمن یسن، پادشاهی دیوان، در پایان هزارهٔ زرتشت یعنی سدهٔ دهم آغاز می‌شود که یکی از نشانه‌های آن کوچک‌تر و تاریک‌تر شدن خورشید است.

“ای زرتشت اسپتیمان!هنگامی که بیایند خورشید نشان تیره بنماید و ماه از گردونه بگردد-رنگ ماه تغییر کند در جهان مه و تیرگی و تاری باشد”.۲۶

در اندرزنامه‌های پهلوی نیز احکامی چند در مورد تقدیس و بزرگ‌داشت خورشید وجود داد.”چه پیداست که خورشید به این سبب هرروز سه بار به مردم گیتی فرمان دهد. بامداد این گوید که هرمزد به همهٔ شما که مردمید، گوید که در کار و کرفه کردن کوشا باشید تا شما را من زیوش گیتی فراهم کنم‌”. نیمروز این گوید که‌”در زن خواستن و فرزند داشتن و دیگر خویشکاری کوشا باشید. چه تا تن پسین گناک مینو و زاده‌هایش از این آفرینش جدا نباشند…” بیگاه این گوید که‌”از گناهی که کرده‌اید، به توبه شوید تا من شما را بیامرزم‌”.۳۶

کتاب پهلوی شایست نشایست نیز دربارهٔ پرهیز از آلودگی خورشید و حفظ تقدّس آن، احکامی دارد”زن دشتان به خورشید و دیگر روشنی نباید بنگرد و به گوسفند و گیاه نباید بنگرد و با مرد اشو همپرسی نباید بکند. چه دروج چندان

سهمگین، آن دروج دشتان است که دیگر دروج‌ها را با چشم ناپاک دهد. چیز را نزند، امّا آن چیزها را با خشم و ناپاک بزند”.۴۶

در فصل ۷ کتاب گفته شده، آداب نیایش خورشید در سه هنگام از روز- صبح، ظهر و غروب-و چگونگی نیایش آن توضیح داده شده‌است.۵۶

در متون مانوی از آنجا که آیین آن بر دو اصل روشنی و تاریکی قرار دارد، نقش خورشید را در اصل روشنایی به وضوح می‌توان دید.

… مانی گوید:پس از آن خورشید و ماه را برای پالایش روشنی این جهان آفرید، و خورشید پالایندهٔ نوری است که با اهریمنان گرما آمیخته، و ماه تصفیه‌کنندهٔ نوری است که با اهریمنان سرما آمیخته. همهٔ این نورها در ستون نیایش با دیگر ستایش‌ها و نیایش‌ها و سخنان نغز و نیکوکاری به آسمان رود و به خورشید واگذار شود و خورشید آن را به نوری که در عالم ستایش و در بالای آن قرار دهد، می‌دهد…

به طور کلّی، در ادبیات میانه می‌بینیم که حرکت خورشید مشخص‌کنندهٔ گذشت زمان نه‌هزارسالهٔ پیمانی است که میان هرمزد و اهریمن بسته شده بود و اهریمن می‌کوشد با نگاه داشتن خورشید گذشت زمان را کندتر کند. این اسطوره می‌تواند بازمانده و تغییرشکل‌یافتهٔ اسطوره‌ای کهن‌ترین و احتمالا زروانی باشد که مهر نگهبان پیمان هر فرد و اهریمن بوده‌است و چون بعدها مهر با خورشید برابر شده‌است، در این اسطوره، خورشید نقش زماندار پیمان را یافته‌است. خورشید از لحاظ جنبه و صورت زمانی که برای زروان متصور شده‌است، داری اهمیّت است. بدین شکل که از زمان بیکران(زروان)زمان کرانه‌مند به بیکران برمی‌گردد. تاریخ پایان می‌پذیرد و در نتیجهٔ تحول خدای زمان، به اتمام می‌رسد. جاودانگی برقرار می‌شود، چندان‌که از روز ازل چنین بوده‌است. 

یا سواستیکا به سانسکریت स्वस्तिक)  از نشانه‌های خورشید است

در هندوستان  خدای خورشید  بانام سوریا Syria – suria  شناخته می‌شود و یکی از مهم‌ترین خدایان و دایی محسوب می‌شود. این خدا از یکسو تجلی عظمت آتش الهی AGNI است و از دیگر سوی منبع و منشاء نور، گرما. حیات و معرفت است. اشراف سوریا به جهان با برج‌های دوازده گانة خورشید در طول سال نسبت دارد. سوریا مرکز عالم خلقت است که درمرز سپهرهای متفاوت قرار گرفته‌است. برفراز خورشید، افلاک غیر متجلی و غیر ظاهر قرار دارند که حوزة حکمرانی حاکم اعظم کائنات است و تحت آن کرات و سپهرهای ظاهر (چون ماه و زمینو دیگر سیارات) واقع شده‌اند.  خورشید که منشاء نور، قدرت روحانی و قوای فکری و نیروهای طبیعی بوده نزدیکترین پدیده به ذات جاودانی الهی شمرده می‌شد.»

«خورشید روح جهان است، منور بودن خورشید به نیروها بینایی تشبیه شده و او را چشم میترا، وارونا، آگنی و دیگر خدایان دانسته‌اند. سوریای هندی (خدای خورشید) گاه با هورای ایرانی که چشمان اهورامزدا است مطابقت دارد. البته خورشید حیات بخش گاه نیز با صفت نابودکننده بیان شده، «در آخرالزمان خورشید همة جهان را خشک و از هستی ساقط می‌کند.»

پرندگان  مقدس
از زمانهای کهن مردم به بعضی حیوانان یا پرندگان نگاه تقدس آمیزی داشته‌اند و آنها را بت و یا توتم خود قرار می داده‌اند. بسیاری از بتهایی که در داخل کعبه نگهداری می‌شدند شکل حیوانات داشتند.
عقاب یکی از این پرندگان است که نزد بسیاری از اقوام نماد و توتم بوده است. پرنده افسانه‌ای سیمرغ -هما – و خروس نیز از پرندگان مقدس در نزد اقوام ایرانی بوده است. طاووس در میان مردم هند جایگاه تقدس آمیزی داشته و دارد.
در خاور نزدیک معمولاً کبوتر با هر نام دیگری که معرف او باشد، الهه باروری و حاصل خیزی است، و در یونان به ویژه نماد “آفرودیت” الهه عشق می‌باشد. عقاب، نماد تجلی خدای آفتاب است که به وضوح در قالب قرصهای بالدار خورشید در بین النهرین و بعدها در ایران به تصویر کشیده شده و غالباً در حال جنگیدن با مار یا اژدها ظاهر شده است. پرنده و به ویژه کبوتر، اغلب بر عشق دلالت می‌کند و نیز توصیف الهه حاصلخیزی و باروری است. در کیش‌های “دوموزی” و ” آدونیس” این الهه در نقش مادری ظاهر می‌شود که در سرتاسر دوران اسارت فرزندش در زیر زمین، مرثیه سرائی می‌کند و به آنجا فرود می‌آید تا او را از مرگ برهاند. امکان دارد که مویه کبوتر، در تبدیل او به نماد ویژه الهه عشق در خاور نزدیک عهد باستان نیز نقش داشته باشد. در یونان کبوتر، تجلی الوهیت در معنای عاشقانه است، این را می‌توان از اتحاد و همیاری او با “آفرودیت” استنباط نمود.
عقاب، که به سلطان پرندگان معروف است، به طور لاینفک با پادشاهی و نیز با خدای خورشید (ایزد) پیوند دارد. در واقع، پادشاهی هرگز روابط نمادینش را با خورشید و عقاب قطع ننموده است. در خاور نزدیک برخی سکه‌ها، پادشاهان یونانی مآب را با تاجی شبیه آنچه پاپ بر سر دارد، به همراه یک جفت عقاب بر روی آن و چهره خورشید میان این دو، به تصویر کشیده‌اند. در کاربرد این نمادها، پادشاهان بیان می‌دارند که یا ذاتاً الهی اند یا به مقام الوهیت نائل شده‌اند. جنبه آسمانی امپراتور روم به واسطهٔ نماد پردازی خورشید شکست ناپذیر و عقاب، به نمایش در می‌آید.
حیوانی با سر گاو نر – نوک عقاب و بدن شیر: گاو نر که نزد ایرانیان مظهر قدرت بوده و پنداشت مردم این بوده کره زمین بر روی دو شاخ یک گاونر که او را اله نگهدار و نگهبان زمین است و عقاب پادشاه آسمان گاهی از ترکیب عقاب و سر گاو و تن شیر یک حیوان افسانه‌ای را تصور می‌کردند که مظهر و نماد همه قدرتها است.

 

  • رودهای مقدس

1-    رود گنگ: مقدس ترین رود هند است. الهه گانگا این رود را نگهبانی می‌کند. گنگ از هیمالیا سرچشمه می‌گیرد و از شهرهایی مثل بنارس، هردوار، الله آباد، وراندابن و…می‌گذرد. بر طبق افسانه‌ها گنگ از پای ویشنو Vishnu (خدای نگهدارنده زندگی در زمین) جاری شده و پس از گذشتن از گیسوان شیوا Shiva(خدای فنا و نابودی) به زمین می‌رسد. هندوان معتقدند که غسل در گنگ، گناهان کبیره را می‌شوید و اصولاً غسل در رودهای مقدس به هنگام کسوف و خسوف واجب است. آنها همچنین خاکستر و استخوانهای نیم سوختهٔ مردگان خود را با مراسمی خاص در آب گنگ می‌ریزند.

estakhri persian gulf bahre fars

دریای فارس و حیوانات عجیب.بنام جساسه- و پری دریایی

2- رود سند: دومین رود مقدس هندوان است و نام هندوستان نیز از همین رودخانه گرفته شده است. نام قدیم سند، سندو، بوده است و ایرانیان باستان آن را، هندو، نام نهادند و در اثر گذر زمان هندو به نامی برای این سرزمین تبدیل شد و هندوستان یعنی “سرزمین رودها”. شاید جالب باشد بدانید که نام لاتین هند، یعنی ایندیا Indiaنیز از همین رود سند برداشته شده است. یونانیان باستان در زبان خود سند را ایندوسIndus می‌نامیدند و ایندیا با کمی‌تغییر از ایندوس برداشته شده است. البته لازم به ذکر است که نام قدیم هند در زبان سانسکریت «بهارات» (Bharat) می‌باشد. رود سند نیز از هیمالیا سرچشمه می‌گیرد و به دریای عرب/مکران  می‌ریزد.

3- برهماپوترا (Brahmaputra): از کوههای هیمالیا واقع در تبت سرچشمه می‌گیرد و رودخانه‌ای توفانی است.

4- رود جمنا یامونا (yamuna): از پنج آب (پنجاب) به سمت جنوب جاری می‌شود و دهلی را مشروب می‌کند و شکوه تاج محل در آگره را در آبهای خود منعکس می‌کند. جمنا با افسانه‌های مربوط به کریشنه وابسته است.

5-رودسرسوتی (Saraswati): رودخانه‌ای مقدس که در دوران باستان، در کنار آن قربانی‌های ودایی انجام می‌دادند و عالمان ودایی در حوزه این رود زندگی می‌کردند. سرسوتی نام الهه علم و دانش است. سایر رودهای مقدس هندوستان در جنوب هستند و شامل رودهای گوداوری، کاوری، نرمدا و تاپی می‌باشند.

6- رود نیل نزد یهودیان مقدس است.

پهلگان جامو

Srinagar- Yatra- Hindu holy cave.JPG

 

  • **** درختان مقدس******

در اسطوره‌شناسی به بررسی درختانی می‌پردازد که از زمانهای کهن نماد مورد علاقه مردم بوده‌اند و وارد در اسطوره‌شناسی آنها شده‌اند.

در فرهنگ ایرانی، همچون بسیاری از اقوام دیگر، برای برخی از گیاهان و درختان نیرو و خواص و تقدس خاصی قائل بوده‌اند.

گل‌ها و گیاهانی ماننداسپند، هوم، گل محمدی، (گل سرخ)، نسترن زرد و سفید، «تهم – Taham چنار و کنار و انار و موز (رز، تاک) و سرو و درختتوت و درخت سنجد و درخت گز ودرخت تاقوک… در ایران کمتر دهی است که نمونه‌ای از درختان مورد احترام را در خود نداشته باشد، این درختان و درختچه‌های گوناگون، در باور عامهٔ مردم دارای ویژگیهای کم و بیش یکسانی هستند. از جمله اینکه بریدن آنها و حتی شکستن شاخه‌های آنها سبب نابودی و یا زیانهای عمده برای شکننده دربر خواهد داشت این درختان برآورندهٔ حاجات نیازمندان بوده، در دفع برخی امراض و چشم زخم مؤثر می‌باشند. نیازمندان بر آن دخیل می‌بندند، پارچه می‌بندند، نخ گره می‌زنند و قندیل می‌آویزند و افسانه‌ها و داستانهای بسیاری در پیرامون آنها نقل می‌شود.

در ایران دو درخت مقدس معروف وجود داشته‌است:

  • درخت سرو

شواهد بسیار زیادی از مقدس بودن سرو نزد آیین‌های کهن ایرانی وجود دارد نوشته‌های بجای مانده از حکایت درخت سرو کشمر که بدستور خلیفه بریده شد و مورد نفرین واقع شد حکایت معروفی در تاریخ اسلام است.

هنوز هم نزد روستاییان خراسان از تقدس برخوردار است که این احترام و تقدس در کتابهای تاریخی نیز منعکس شده‌است و آن داستان سروک شمر است. «در شاهنامه آمده‌است که پیامبر زرتشت، یک درخت سرو شگفت که سرشتی مینوی و اندازه‌ای بسیار بزرگ داشت، در ناحیهٔ کشمر (از روستاهای شهرستان بردسکن کنونی) بر در آتشکدهٔ برزین مهر بر زمین نشاند.

بهشتیش خوان ارندانی همی

چرا سروکِشمَرش خوانی همی،

چراکش نخوانی نهال بهشت،

که چون سرو کِشمَر به گیتی که کشت؟

در متنهای تاریخی پس از اسلام، به نام سروعظیم مقدسی بر می‌خوریم که با زرتشت و موبدان و مغان پیوستگی دارد و تا اواسط قرن نهم میلادی بر سر پا بوده‌است. تا اینکه سرانجام در سال ۸۴۶ میلادی (۲۳۲ هـ ق)به فرمان و فتوای «متوکل» خلیفهٔ عباسی آن را بریده و فرو افکندند».

درخت تا درایوان صوفه پیرزیبد

در فرهنگ ایرانی، همچون بسیاری از اقوام دیگر، برای برخی از گیاهان و درختان نیرو و خواص و تقدس خاصی قائل بوده‌اند.

در ایران کمتر دهی هست که نمونه‌ای از درختان مورد احترام را در خود نداشته باشد، این درختان و درختچه‌های گوناگون، در باور عامهٔ مردم دارای ویژگیهای کم و بیش یکسانی هستند. از جمله اینکه بریدن آنها و حتی شکستن شاخه‌های آنها سبب نابودی و یا زیانهای عمده برای شکننده دربر خواهد داشت این درختان برآورندهٔ حاجات نیازمندان بوده، در دفع برخی امراض و چشم زخم مؤثر می‌باشند. نیازمندان بر آن دخیل می‌بندند، پارچه می‌بندند، نخ گره می‌زنند و قندیل می‌آویزند و افسانه‌ها و داستانهای بسیاری در پیرامون

درخت تاقوک درخت تاگوک یا داغداغان. یا تَگوک Taghouk یا درخت”” تـَ “” یکی از درختانی است که به همراه درخت سرو نزد ایرانیان باستان از تقدس برخوردار بوده و معمولا خانم‌ها بر آن پارچه‌ای و یا رووش(تکه باریک پارچه) می‌بستند برای رفع بلا و یا بر آورده شدن حاجات. هنوز هم این سنت در بعضی از مناطق ایران حفظ شده‌است درخت سرو زیبد و درخت تاقوک زیبد درقهستان و همچنین در منطقه ترکمن صحرا را می‌توان نام برد.

درخت هوم:

در داستان آفرینش زرتشتیان، گیاه خودروی ریواس که به هنگام رعد و برق در کوه می‌روید، موجب پدیدار شدن بشریت می‌شود. درمتون زرتشتی همچون «بندهش» و «زاداسپرم» از ده نبرد آفریدگان گیتی با اهریمن سخن به میان آمده که چهارمین آن نبرد گیاه‌است:

«چون چهارم بر گیاه آمد. به مقابله او همان گیاه بکوشید. چون آن گیاه نخستین بخشکید. «امرداد» که او را گیاه نشان گیتی است، وی را برگرفت و او را خرد بکوفت و با آب تیشتری بارانی بیامیخت. پس از باران همه زمین را رستنی‌ها آشکار شد، ده هزار نوع اصلی و یک صدهزار نوع به نوع اندر نوع چنان رستند که از هرگونه‌ای و آیینی بود. او آن ده هزار نوع را به باز پس داشتن ده هزار بیماری آراست. پس از آن یک صد هزار نوع گیاه تخم برگرفت. از گرد آمدن تخم‌ها درخت «همه تخمه» را میان دریای فراخکرد بیافرید که همه گونه (های) گیاهان از او همی رویند و سیمرغ آشیان بدو دارد. هنگامی که از آن به فراز پرواز کند. آنگاه تخم خشک آن را به آب افکند و به باران باز به زمین باریده شود. به نزدیکی آن درخت «هوم سپید» را بیافرید که دشمن پیری، زنده گر مردگان و انوشه گر زندگان (است).»

اما هوم چیست: شربتی مقدس از شیره گیاه ” افدرا” شده که شاخه‌های آن را در آب می‌شویند و در هاون می‌کوبند و با شاخه‌ای از درخت انار می‌سایند و صاف می‌کنند. این شیره سپس با شیری که با هوم مخلوط می‌شود محصول نهایی است. هوم قبل از مراسم آماده می‌شود و بعد ضمن بر خواندن فصلهای ۹ – ۱۱ یسنا که اختصاص به ستایش هوم دارد مصرف می‌شود. تهیه آن برای دومین بار با یسنا ۲۲ آغاز می‌شود و در مدت خواندن اولین گاهان یسنا ۱۸ – ۳۴ ادامه می‌یابد.

به نوشته دکتر مهرداد بهار:

هَومَ (هُومه) Haoma نام ایزدبانوی درمان و نگاهبان گیاه مقدس و آیینی (هوم) است. جایگاه این ایزدبانو درون درخت «گوکرن» (Gokarn) است. یسنه- هاتهای ۹ تا ۱۱ که هوم یشت خوانده می‌شود، و نیز بیستمین یشت اوستا به نام «هوم یشت» سرود ستایش و نیاش اوست. هوم در اوستا و سوم در سنسکریت نام گیاه مقدسی است که افشره آن گونه‌ای آشامیدنی آیینی بشمار می‌آید و آیین‌ها و نیایش‌های مربوط بدان در اوستای نو و در دین زرتشتی جای ویژه‌ای دارد. از نوشابه هوم با صفت «دوردارنده مرگ» یاد می‌شود و به نوشته بندهش هوم سرور و شهریار گیاهان است و در فرشکرد، بی‌مرگ (اَنوش) را او می‌آرایند.

درخت گوکرن:

لغت نامه دهخدا در معنای کلمه «گوکرن» آورده: «درخت زندگی در افسانه‌های ایران باستان که شفابخش هر مرض به شمار می‌رود.»

درخت بس تخمه یا همه تخمه که منشا تمامی گیاهان جهان است و همه نوع گیاه از او می‌روید. سیمرغ، پرنده اساطیری ایران، بر این درخت آشیان دارد و هر سال، بنا بر متن پهلوی گزیده‌های زاد سپرم، «آن درخت را بیفشاند، آن تخم‌های (فرو ریخته) در آب آمیزد، تیشتر (ایزد باران در اساطیر ایران) آنها را با آب بارانی ستاند، به کشورها باراند» و به این ترتیب، همه نوع گیاه در همه جای زمین روید. این درخت در دریای فراخکرد، دریای بی‌انتهای کیهانی، به همراه درخت «گوکرن» یا «هوم سفید» قرار دارد. درخت گوکرن درخت مهم اساطیری دیگری است که اکسیر جاودانگی را در هنگام بازسازی جهان به مردمان می‌بخشد و بر اثر آن، همه مردم جاودانه بی‌مرگ می‌شوند. بنابر متن پهلوی بندهشن، این درخت برای بازداشتن پیری بد دم است. اهریمن برای از بین بردن این درخت وزغی را در دریای فراخکرد به وجود می‌آورد اما در مقابل، اورمزد دو ماهی مینوی به نام «کر» می‌آفریند که مامور نگاهبانی از این درخت می‌شوند و همواره یکی از این ماهی‌ها وزغ را زیر نظر دارد. در آغاز آفرینش آدمی نیز درخت به یاری مشی و مشیانه، نخستین زوج بشر، می‌آید. مشی و مشیانه برای طبخ غذای خود نیازمند آتش بودند و آتش مورد نیاز آنان را دو درخت کنار و شمشاد که بنابر اساطیر ایران آتش دهنده‌ترند، فراهم کردند.

اسپند

درخت خرما

درخت پسته یا بنه

درخت تاقوک

درخت حیات و درخت معرفت

کوکنار

شاهدانه

انجیر

انجیر کوهی

در هندوستان

درختان و گیاهان نیز به عنوان یکی از مظاهر طبیعت, مورد احترام هندوان هستند به طوریکه آنها پیش از قطع یک درخت او را ستایش کرده و عذر خواهی می‌کنند که این نوع احترام به طبیعت با فرهنگ سرخپوستان بسیار مشابهت دارد. مقدس ترین گیاه هند , انجیرمقدس (Pippala) است که نماینده ویشنو است. این درخت حتی مورد احترام بوداییان نیز هست زیرا معتقدند که بودا زمانیکه زیر سایه این درخت نشسته بود, به حقیقت دست یافت. از دیگر درختان مقدس می‌توان از درخت پنبه ابریشم نما, درخت تمالا , درخت ویلوا و درخت شمی‌نام برد.

نزد عرب‌ها    درخت زقوم مقدس است

**    گل‌ها در اسطوره‌شناسی

۲۰۱۱۰۸۲۶۹۶۹

گل‌ها نیز بسیار مورد توجه و علاقه هندوان هستند. آنها تقریبا در اکثر مراسم خود از گل به اشکال مختلف استفاده می‌کنند. گل سرخ چینی برای شیوا, گل سفید برای ویشنو, گل نیلوفر برای لکشمی (Laxmi) (الهه ثروت و خوشبختی), گل زرد برای سرسوتی, گل انبه به خدای کام وگل نیلوفر سرخ برای خورشید , نمونه‌هایی از تقدیم گل به خدایان هستند.

منبع.

جانوران عجیب و اُستوره ای یا افسانه ای خلیج فارس و دریای پارس (دریای عرب/ مکران) جساسه -دجال – پری – گاو ماهی – و …دکتر عجم.

*- قنات میراث علمی و فرهنگی ایرانیان، همایش ملی قنات. گناباد، ۱۳۸۳ 

* -رمز پرندگان در ادیان – مانابو وایدا-ترجمه: سمانه گچ پزان-برگرفته از جلد سی و یکم مجله عرفان ایران

خدایان عهد ودایی دکتر امیر حسین ذکر گو ۱۳۷۲

  • پورداوود، ابراهیم، یشت‌ها، به کوشش دکتر بهرام فره‌وشی، چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران، جلد ۱، تهران، ص ۱۱۳.
  • سیاحت نامهٔ فیثاغورث در ایران. ترجمهٔ یوسف اعتصامی. تهران۱۳۶۳. چ۲. دنیای کتاب. ص۱۱۴-۱۱۵.

جشن ملی قنات در گناباد شهر کاریزهای کهن

Ajamدکتر عجمساعت آبی زیبد zibad W.Clock

برگزاری جشن جهانی شدن قنات قصبه(کاریز کیخسرو)

 

روز ۱۴ بهمن ۱۳۹۵ آیین های جشن ملی قناتهای ایرانی یا پرشن کنات(پرشن کاریز)  در گناباد با حضور مقامات کشوری و استانی و تعدادی از میهمانان خارجی برگزار شد.  شرکت کنندگان ابتدا بر مزار شهدای گمنام و مرقد زاهد مشهور گنابادی بنام  محمد تقی بهلول عارف  گنابادی

همایش قنات

حضور یافتند  و از قنات قصبه، مسجد جامع، موزه مردم شناسی و باستان شناسی و روستای تاریخی ریاب بازدید کردند. همچنین بزرگ ترین زنجیره انسانی با هدف حمایت از کاریزهای  ایران با حضور ۶۰۰ نفر در گناباد تشکیل شد. پروژه بیابان زدایی و مقابله با گرد و غبار در شهرستان گناباد نیز با کاشت نهال توسط معاون رئیس جمهور به طور رسمی آغاز شد. لوح ثبت جهانی قنات قصبه در این مراسم رونمایی شد.

با ثبت جهانی ۱۱ کاریز  ایرانی، ۳۰۰ میلیارد ریال ردیف بودجه ای از سوی سازمان جهانی یونسکو برای مرمت و ساخت زیرساخت های این قنوات در نظر گرفته شده است و علاوه بر آن، در سال آینده نیز بودجه ای برای این قنوات پیش بینی شده است. محمدحسین طالبیان در حاشیه مراسم ملی جهانی شدن قنات قصبه گناباد قنات افزود: اگر نیاکان ما قنات ها  را حفر نمی کردند، در جنوب خراسان اصلا زیستی وجود نداشت. وی بابیان این که هم اکنون ۳۷ هزار رشته قنات در کشور وجود دارد، تصریح کرد: در حال حاضر تنها ۱۱ رشته کاریز به صورت مشترک و در قالب قنات های ایرانی ثبت جهانی شد که محوریت ثبت جهانی این ۱۱ رشته قنات با کاریز  قصبه گناباد بود. وی اظهار کرد: قنات های ایران حاصل دست رنج اجداد ما در سراسر کشور بوده است. اکثر کاریزها  در مکان های بیابانی ایجاد شده و دارای ساختار و فناوری پیچیده و ویژه ای است، لذا نوع مهندسی قنوات، کارشناسان یونسکو را بر ثبت جهانی این آثار متقاعد کرد. وی افزود: قنات قصبه گناباد به عنوان مادر قنات های ایران یکی از پدیده های خارق العاده بوده که توسط نیاکان ما خلق شده است.وی با اشاره به این که مطالعات اولیه برای ایجاد زیرساخت گردشگری قنات های ایرانی به یونسکو ارسال شده، افزود: با توجه به عظمت مهندسی در قنات قصبه گناباد طی سه ماه آینده طرح مطالعاتی جامع برای این قنات تهیه و به سازمان یونسکو ارسال می شود.

تبدیل به جاذبه مهم گردشگری کشور

تصویر کاریز رهن گنابادajamGonabadRahn

رئیس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری کشور نیز پنجشنبه گذشته در مراسم جشن ملی ثبت قنات قصبه گناباد و ۱۰ قنات ایرانی دیگر در فهرست میراث جهانی یونسکو ، با بیان این که قنات قصبه گناباد با توجه به ظرفیت های خاص خود، باید به جاذبه مهم گردشگری کشور تبدیل شود، گفت:  باید مراقبت و حفاظت از این اثر جهانی به عنوان یک اصل موردتوجه قرار گیرد و علاوه بر حفاظت از قنات، باید از این بستر به عنوان یک ظرفیت گردشگری استفاده شود. دکتر زهرا احمدی پور افزود: قنات قصبه از مهم ترین آثار تاریخی است که باید از آن برای رونق گردشگری استفاده کرد؛ بر همین اساس طرح گردشگری قنات قصبه گناباد به زودی اجرایی می شود.  این میراث متعلق به شماست و با ثبت جهانی آن قنات قصبه در دنیا شناخته شده است که بر توسعه و رونق گردشگری این منطقه تأثیر می گذارد.  باید زیرساخت های گردشگری در اطراف قنات ایجاد شود تا قنات قصبه به مقصدی برای جذب گردشگران داخلی و خارجی تبدیل شود. رئیس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری کشور تقویت اقامتگاه های بوم گردی را یکی از اولویت های سازمان میراث فرهنگی در حوزه اقتصاد مقاومتی عنوان کرد و افزود: اقامتگاه های بوم گردی نقش مهمی در تحول صنعت گردشگری کشور دارد. چرا که این گونه اقامتگاه ها با رعایت شرایط زیست محیطی، باعث فعال شدن اقتصاد خانواده، محل و اشتغال جوانان می شود.

ایران، مهد قنات های جهان

File:میراب زیبد گناباد.jpg

تصویری از ساعت ابی کاریز زیبد گناباد. ساعت آبی قدیمی ترین تکنیک در سنجش زمان

انجمن میراث فرهنگی زیبد( ۱۲ رخ ) در بازسازی شیوه کار  ساعت آبی (پنگان) و تعیین  سهام و زمان انتقال آب از یک باغ به باغ دیگر شیوه اجدادی را در صحنه  جشن بازسازی کردند که مورد توجه حضار قرار گرفت.

معاون آب و خاک وزیر جهاد کشاورزی علی مراد اکبری گفت: ایران مهد قنات های جهان است که حدود ۸ میلیارد مترمکعب آب از این قنوات خارج می شود و با این میزان آب می توان ۸۰۰ هزار هکتار اراضی کشاورزی را آبیاری کرد و با به کارگیری یک سیستم مدرن آبیاری زیرسطحی در قنوات گناباد به ویژه قنات قصبه، می توان کشاورزی این شهرستان را که سال ها دچار خشکسالی شده است متحول کرد.

جاذبه های تاریخی گناباد مقصد خوب گردشگری زوار پاکستانی

سرکنسول جمهوری اسلامی پاکستان در مشهد که در جشن ملی قنات در گناباد حضور داشت گفت : جاذبه های تاریخی و فرهنگی و مذهبی  گناباد مقصد خوب گردشگری زوار و مسافران پاکستانی است.

یاور عباس، افزود: حدود نیم میلیون زائر پاکستانی سالانه از طریق سیستان و بلوچستان و خراسان جنوبی و مسیر گناباد به مشهد سفر می کنند که کمتر شناختی از ظرفیتهای تاریخی و مذهبی گناباد  دارند.

وی از قنات جهانی قصبه گناباد  و  مرقد امام زاده عابد مرقد برادر امام رضا ع به عنوان یک جاذبه بسیار خوب برای جذب گردشگر یاد کرد و ثبت جهانی آن را فرصتی بسیار مهم برای توسعه گردشگری و رونق اقتصادی در این شهرستان دانست.

وی با اشاره به وجود قناتهای متعدد در پاکستان و از جمله ایالت بلوچستان این کشور گفت: کشورهای صاحب قنات از نظر فرهنگ و تمدن به هم شبیه هستند و در مناطقی واقع شده اند که اقلیم خشک و نیمه خشک و بارندگی کمی دارند و در نتیجه نوع زندگی در این مناطق نشان دهنده سخت کوشی مردم آنها است.

سرکنسول و کنسول جمهوری اسلامی پاکستان از آثار مذهبی و تاریخی  گناباد، کاخک و  قلعه زیبد محل کشته شدن یزدگرد سوم در جنگ نیزک ترخان  و جنگ دوازده رخ  بازدید نمود.

در چهلمین جلسه کمیته میراث جهانی سازمان یونسکو در تیرماه امسال در استانبول ترکیه، قنات قصبه گناباد از استان خراسان رضوی به همراه قناتهای بلده خراسان جنوبی، زارچ و حسن آباد مشیر مهریز در یزد، جوپار کرمان، اکبرآباد و قاسم آباد بروات و ابراهیم آباد در استان مرکزی به ثبت جهانی رسید.

کاخک

قنات قصبه گناباد به عنوان تنها اثر ثبت شده استان خراسان رضوی در فهرست آثار جهانی یونسکو با سابقه بیش از ۲۵۰۰ سال به عنوان قدیمی و عظیم ترین قنات کشور و شاهکار تاریخ تمدن بشر در تامین آب و چشم انداز توسعه گردشگری در منطقه مطرح است.

کاریز کیخسرو گناباد (قصبه شهر) به طول ۳۳۱ هزار و ۳۳ متر در یک رشته اصلی به نام قصبه و چهار رشته منشعب به نام دولاب کهنه، دولاب نو، رشته فرعی اول و رشته فرعی دوم قصبه جریان دارد.

رشته اصلی این قنات که ۱۳۱ هزار و ۳۵ متر طول دارد در امتداد دره پرآب خانیک حفر شده و عمق مادر چاه آن نیز بیش از ۲۰۰ متر است.

بقایای قلعه زیبد از دوره یزدگرد سوم

parssea.org AJAMزیبد

 

قطعه سفال های پراکنده در اطراف دهانه چاه های این رشته قنات حاکی از این است که رشته قصبه واقع در کانال اولیه اصلی قنات در زمان هخامنشیان حفر شده و به دنبال آن رشته های دیگر قنات در مواقع خشکسالی در طول سالیان بعد از آن حفر شده اند.

 

شهرستان گناباد در فاصله ۲۷۸ کیلومتری جنوب مشهد واقع است.

قنات یا کاریز میراث فرهنگی و علمی و اقتصادی ایرانیان

شب فرهنگی گناباد در مشهد برگزار شد

مشهد؛

%da%a9%d9%81-%d8%b2%d9%86%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%af-%da%af%d9%86%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%af

 
برگزاری شب فرهنگی گنابادبه گزارش گروه استان های باشگاه خبرنگاران جوان ازمشهد، احمد لطفی افزود: هدف از برگزاری شب فرهنگی گناباد ارتباط بین گنابادی های مقیم و غیر مقیم و تدوین بانک اطلاعاتی گنابادی های غیر مقیم است.
وی گفت: معرفی قابلیت های فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی به همشهریان مقیم مشهد  بویژه نسل های دو و سه ، معرفی  محصولات  محلی در سال اقتصاد مقاومتی ، اقدام و عمل با توجه به خودکفایی گنابادی ها، توسعه محصولات محلی با مصرف محصولات بومی و رونق کسب و کار محلی از دیگر اهداف برگزاری شب فرهنگی گناباد است.
عضو خانه گناباد تصریح کرد: به دنبال این هستیم تا فرهنگ غذای سنتی را در بین نسل های جوان گنابادی تبیین کنیم.
لطفی افزود: در ماه محرم نیز خانه گناباد همایش بزرگ گنابادی های سراسر کشور را در گناباد برگزار کرد و در این راستا شب فرهنگی گناباد ویژه خانواده های گنابادی مقیم مشهد برگزار می شود .
وی گفت: آیین های مقامی، شاهنامه خوانی، کف زنی، مسابقه، شعر خوانی، غرفه محصولات و صنایع دستی، حافظ خوانی همراه با پذیرایی شب یلدا از جمله برنامه های شب فرهنگی گناباد است.
گفتنی است شب فرهنگی گناباد پنجشنبه ۹دی ماه ساعت ۱۷:۳۰ الی ۲۱:۳۰ در بنیاد فرهنگی آریو مصلی نژاد بلوار وکیل آباد، بلوار هنرستان بین هنرستان ۱ و ۳  با برنامه های متنوع و شاد سنتی برگزار شد.

****

photo_2016-12-31_15-26-58

شب فرهنگی گناباد با حضور بیش از ۵ هزار گنابادی مقیم مشهد شب گذشته ۹ دی ماه در محل فرهنگسرای آریو مصلی نژاد برگزار شد.

مهندس بنایی نماینده گناباد در مجلس شورای اسلامی در همایش بزرگ شب فرهنگی گناباد که با حضور بیش از  دو هزار نفر از گنابادی های مقیم مشهد در محل فرهنگسرای مصلی نژاد این شهر برگزار شد،برخی اقدامات خود برای پیگیری کارها را شرح داد.

فرماندار گناباد در این مراسم با بیان اینکه این روزها هوای گناباد خوب نیست و حدود دو دهه است که بارندگی در گناباد کاهش یافته، گفت: این مسئله مشکلات زیادی را برای مردم منطقه ایجاد کرده و همچنین خشکسالی های پی در پی یکی از عوامل مهاجرت مردم به سایر شهرها است.
محمدعلی نبی‌پورفرماندار گفت:  شهرستان گناباد با قدمتی که در طول تاریخ داشته، از نظر جایگاه و تقسیمات کشوری یکی از مهمترین شهرستان‌های خراسان رضوی به شمار می‌آید.
وی ادامه داد: از ۷۰ سال پیش که گناباد یکی از هفت شهرستان خراسان بزرگ تعریف می‎شده، تا به امروز، هشت شهرستان از گناباد منتفع شده و در حال حاضر نیز این شهرستان با دو بخش مرکزی و کاخک باز هم آن شور و نشاط خود را حفظ نموده است.
فرماندار گناباد با اشاره به اینکه این شهرستان دارای زیرساخت های زیادی است که می‌توان آن را محور توسعه قلمداد کرد، تصریح کرد: مهمترین زیرساختی که بسیار ارزشمند نیز بوده، وفاق و اتفاق نظری است که برای حرکت در مسیر توسعه شهرستان بوجود آمده و خانه گناباد نیز زیرساخت فکری این حرکت خواهد بود.
بحث گردشگری در گناباد در حال رونق گرفتن است و با توجه به پتانسیلی که در این شهرستان به‌چشم می‌خورد، قطعا در توسعه جایگاه رفیعی خواهد داشت،  همچنین در حوزه‌های صنعت، معادن و حتی در کشاورزی با توجه به خشکسالی های پی‌درپی، ایده‌های جدید بسیار حائز اهمیت خواهدبود.

به گزارش گناپا مسئول روابط عمومی خانه گناباد در گفتگو با خبرنگار ما گفت: این مراسم با هدف تجمع، آشنایی و همدلی بیشتر گنابادیهای ساکن مشهد برگزار شد.

امیر مهران پور افزود: با توجه به حضور پور شور گنابادیها مقیم مشهد در مراسم شب فرهنگی گناباد می توان گفت خوشبختانه استقبال بسیار خوبی از این مراسم صورت گرفت.

وی ادامه داد: برپایی بیش از ۲۰ غرفه محصولات گناباد، رقص چکه، شعر خوانی استاد اسفندیار فیاضی،موسیقی سنتی، مسابقه کف زنی، حافظ خوانی،شاهنامه خوانی، نمایش تقسیم آب، افسانه گویی،سخنرانی مسئولین( ابوالقاسم شفیعی عضو خانه گناباد، حمید بنایی نماینده ، محمد علی نبی پور فرماندار گناباد ، معرفی خانه گناباد دکتر پوریوسف مدیرکل بهزیستی خراسان رضوی و..) از جمله از برنامه های برگزار شده در مراسم شب فرهنگی گناباد بود. بعضی برنامه ها بدلیل کمبود وقت برگزار نشد

شب فرهنگی گناباد باحضور پرشور مردم در مشهد برگزار شد + گزارش تکمیلی

وی تاکید کرد: از اهداف بلند مدت خانه گناباد شناسایی و ایجاد وحدت و همدلی ۱۶۰ هزار نفری گنابادیهای ساکن مشهد است که امید است با ادامه برنامه های فرهنگی به این مهم برسیم.

مهران پور در پایان گفت: معرفی و نشان دادن فرهنگ گنابادی به نسل دوم و سوم از دیگر اهداف برگزاری شب فرهنگی گناباد بود.

در مراسم شب فرهنگی گناباد چه گذشت

– سرود ویژه گناباد، با عنوان پیر تاریخی که در شهر نامت آشنا است مهد بهلول گناباد پخش شد.

– مجری بارها از ایستادن حاضرین عذر خواهی کرد.

– کلیپی از قنات قصبه گناباد پخش شد، در این کلیپ کارکردن کارگران در محل قنات و شفافیت آب قنات را نشان میداد.

– اسفندیار فیاضی شاعرگنابادی با اشعار طنزش حال و هوای سالن را تغییر داد.

– گروه تسنیف هنر نمایی کردند، وی با تشویق حاضران صحنه را ترک کرد.

– استاد دلشاد، تفعلی از حافظ داشت:صلوات برای حافظ،منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن، منم که دیده نیا آلودم به بد دیدن درابتدای این تفعل حافظ بود.

– همچنین در حیاط مدرسه برخی از گنابادی ها مقیم و غیر مقیم مشهد با عرضه محصولات فرهنگی، گردشگری، بومی محلی وصنایع دستی گناباد غرفه برپا کرده بودند و اقدام به فروش این محصولات می کردند.

– زعفران و زرشک، داروهای گیاهی، مجله ی فرهنگی گناپا، در این غرفه ها عرضه شده بود.

– رقص چکه در محیط باز برای گنابادی هایی که سالهاست از شهر خود دور بودند بسیار دلنشین و جذاب بود و هر یک سعی می کرد با تلفن همراه خود از لا به لای جمعیت این صحنه های بیاد ماندنی را ثبت کند.

– در سالن همایش فرهنگسرای مصلی نژاد جایی برای نشستن نبود و حتی برخی روی زمین نشسته بودند.

گزارش تصویری شب فرهنگی گناباد

http://gonapa.ir

به گزارش ایلنا، شب فرهنگی گناباد با حضور بیش از ۳ هزار نفر گنابادی مقیم مشهد در سالن همایش‌های آریو مصلی نژاد برگزار شد.

احمد دوستدار از اعضای برگزار کننده این همایش و عضو تشکل گنابادی های غیر مقیم در خصوص این همایش گفت: این برنامه با مراسم شاهنامه خوانی، پخت آش، درست کردن غذای سنتی کف(کف زنی)، اجرای زنده موسیقی سنتی و اوسونه گویی همراه بود.

وی گفت: در کنار برگزاری این همایش نمایشگاه صنایع دستی و سوغات محلی شهرستان گناباد نیز در این محل برگزار شد .

عضو هیات مدیره خانه معدن استان خراسان رضوی، ابراز امیدواری کرد که این همایش سر آغازی برای اتحاد گنابادی های غیر مقیم برای آبادانی و اعتلای شهرستان باشد.

احمد لطفی عضو دیگر تشکل گنابادی های غیر مقیم نیز  از حضور دکتر نبی پور مقام عالی دولت در شهرستان(فرماندار گناباد)، دکتر بنایی نماینده شهرستان در مجلس شورای اسلامی، دکتر پوریوسف مدیرکل بهزیستی استان خراسان رضوی، مدیران اداره میراث فرهنگی صنایع دستی و گردشگری ، سایر مدیران استان و شهرستان و کلیه عزیزانی که بی ریا در برپایی این همایش ما را یاری کردند تقدیر و تشکر کرد.

photo_2016-12-31_15-20-44

وی همچنین از عدم حضور مسئولین فرهنگی شهرستان در این همایش نیز گلایه کرد و گفت مدیران فرهنگی شهرستان باید در اعتلای فرهنگ گناباد تلاش بیشتر بکنند.

در پایان مراسم اوسونه (افسانه) های قدیمی و اسطوره ای در پای کرسی ارایه شد و دکتر عجم نیز گفت گناباد یعنی خراسان واقعی یعنی اصالت و هویت یعنی شهر افسانه ها و اسطوره های کهن؛ سه رویداد بزرگ تاریخ ایران قبل از اسلام در این شهر اتفاق افتاده شکست نهایی تورانیان از سپاه ایران در جنگ ۱۲ رخ – اخرین نبرد یزدگرد سوم و استقرار بهرام  چوبین برای جنگ با شابشاه معروف ترین این رویدادهای تاریخی است. وی گفت جنگ دوازده رخ در شاهنامه در  ۲۵۱۸ بیت شعر وصف شده و سراسر پند و اندرز و سیاست و دیپلماسی است. در پایان جوایز گروه کف زنی دوازده رخ زیبد  توسط علی شکیبا رئیس آموزش و پرورش ناحیه ۶ به آنها اعطا گردید .

%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d8%ac%d9%85-%da%af

%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d8%b9%d8%ac%d9%85-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c

 

کیخسرو همان کوروش کبیر است.

parssea.org AJAMتمام حوادث وقوع یافته مربوط به کیخسرو  از زمان پناهنده شدن پدرش سیاوش به توران، ازدواج با شاهزاده خانم تورانی، همچنین کشته شدن  وی، و  زایش  و سرگذشت کیخسرو، به نوعی  کم و بیش مشابه در منابع دیگر به غیر از شاهنامه انعکاس یافته است. مهمترین  اشکال در این است که  اسامی رجال و اماکن مندرج در شاهنامه با اسامی رجال و اماکن در آثار یونانی مانند  هرودوت و کتسیاس و الواح میخی آشور کاملاً متفاوت است. ولی این موجب نگرانی نیست زیرا  در تاریخ کهن همه ملتها و کشورها  این ناهمگونی در انتقال بخصوص در انتقال شفاهی در هزاره های گذشته وجود دارد از طرفی از نظر زبان شناسی نیز تغییر ماهیت نام ها  از یک فرهنگ به فرهنگ دیگر قابل پذیرش است  مثلا یم – و جم  و  هخم  و یا جوان و خوان و یوان – و یا یعقوب و یاکوب و هاکوپ و  جاکوب  و … امثال اینها تغییراتی در انتقال یک نام  به زبان های دیگر  و کاملا طبیعی هستند از سوی دیگر  چون چهار چوب و هستهٔ وقایع در همه یکسان گزارش شده و می‌توان بدون تشویش خاطر مطالب عنوان شدهٔ کیخسرو در شاهنامه را با منابع یاد شده تطبیق نموده تاریخ این برهه از ایران را تا حدودی ترسیم نمود.

نه تنها اسطوره شناسان معاصر مانند  خالقی مطلق  و مفرد کهلان و پرویز رجبی  و دیگران  معتقدند که  کیخسرو همان کوروش است بلکه  در منابع کهن نیز که بدست ما رسیده بنوعی به آن اشاره شده و یکی از کسانیکه کوروش را همان کیخسرو می داند بیرونی است .
تاریخ دوره هخامنشی و دوره قبل از اسلام کمتر از یک درصد ان باقی مانده و در نتیجه در تاریخ شفاهی با هم مخلوط شده است و جنبه استوره ای گرفته است بیرونی فردی است که با تمدن هند و ایران و غرب اشنا بوده است. و یکسانی کوروش و کیخسرو را مورد تایید قرار داده پس مشخص می شود در دوره بیرونی هنوز در تاریخ شفاهی  چنین مطالبی وجود داشته ولی به مرور بکلی فراموش شده است.

یک نکته که  تایید می کند کیخسرو همان کوروش است این است که در منابع یونانی سال تقریبی حکومت کوروش حدود 2500 سال قبل از دقت برخوردار است اما در مورد کیخسرو شاهنامه سال دقیق وجود ندارد . ناصر خسرو گفته قنات گناباد در آن دوره کاریز کیخسرو نامیده می شده است. و اهالی گفته اند  که کیخسرو دستور حفر آن را داده است. از طرفی باستان شناس کشورمان آقای لباف خانیکی بر اساس داده های باستان شناسی و سفالهای یافته شده عمر کاریز یا قنات گناباد را 2500 سال بر آورد کرده است که دوره کوروش کبیر می باشد.

از سوی دیگر افراد  اسطوره شناس و شاهنامه شناس متعددی بر این باورند که کیخسرو همان کورورش کبیر است و کوروش کبیر همان ذوالقرنین است.  پس می توان گفت کاریز گناباد به دستور کوروش کبیر حفر شده است مطالب دیگری نیز این نظریه را تایید می کنند  از جمله اینکه کیخسرو و کوروش هر دو به آبادانی توجه خاصی داشته اند.

جنگ دوازده رخ که شرح آن در شاهنامه آمده و مطابق شاهنامه جنگ در ریبد گناباد روی داده و کیخسرو نیز بعد از پیروزی سرداران ایرانی برای جشن و پیشکش هدایا به گودرز و گیو  به گناباد آمده است 

گناباد AJAMگناباد عجم

دکتر محمد عجمDr.ajam

سخنرانی دکتر عجم در فستیوال 12 رخ  در زیبد گناباد

در کتاب‌های سیر و اخبار که از روی کتب اهل مغرب نقل شده، ملوک ایران و بابل را نام برده اند و از فریدون که نزد آنان «یافول» نام دارد

شروع کرده اند تا دارا… و کوروش که همان کیخسرو است (بیرونی، ١٣٨۶: ص ۱۵۱).
بیرونی در ادامه می‌گوید:
ولی با آنچه ما می‌دانیم از حیث عدد ملوک و نام‌های ایشان و مدت پادشاهی و اخبار دیگر احوال ایشان اختلاف دارد (همان).
اما در آخر به دلیل احترام به خوانندگان این روایت هم نقل می‌کند و قبل آن می‌گوید:
اگر ما این اقوام مذکور را در اینجا برای خوانندگان نقل نکنیم اولا متاع خود را به سنگ تمام نفروخته ایم و ثانیاً در دل‌های خوانندگان تولید نگرانی کرده ایم و ما این اقوال را در جدولی جداگانه قرار می‌دهیم تا آنکه آراء و اقاویل بهم مخلوط نشود (همان).
جالب آنکه همین جدولی که بیرونی چنین مواردی را درباره آن گفته است و در نهایت آن را آورده است تا متاع خود را به سنگ تمام بفروشد، با توجه به آثار باستانی، کتیبه‌های هخامنشی، سکه‌های باقی مانده و هماهنگی آنها با دیگر منابع تاریخی که امروز در دسترس ما قرار دارد، متوجه

می‌شویم که یکی از دقیق‌ترین جدول‌ها درباره ترتیب پادشاهان است.
نکته مهم آنجاست که در جدول مورد نظر این چنین نوشته است:
کورش که کیخسرو است (همان: ص ۱۵۲).
بیرونی از پژوهشگرانی است که منابع و متون اقوام و ملل گوناگون را بررسی کرده است. متون غربی، متون یهودی و… . جالب است که در آن زمان به شباهت کوروش و کیخسرو پی برده است و خوشبختانه اثر او به دست ما رسیده است و از گزند حوادث در امان مانده است.
چه بسی چنین رویکردی در دیگر پژوهشگران و دانایان ایرانی پس از اسلام، حتی فردوسی هم وجود داشت. یعنی ممکن است با کوروش در منابع غربی و یهودی (مثلا کوروس در منابع یونانی یا کیروس در لاتین) برخورد کرده باشند و به دلیل شباهت‌های او با کیخسرو اینچنین برداشت می‌کردند که کوروش همان کیخسرو است. می‌دانیم که بسیاری از این بزرگان با محتوای کتیبه‌های هخامنشی و آثار باستانی آشنا نبودند و به بسیاری از آثار باقی مانده از آن دوران که در دسترس پژوهشگر امروز است، دسترسی نداشتند (به دلیل تهاجم‌ها و نابودی‌هایی که از زمان حمله الکساندر به بعد رخ داده بود)؛ بنابراین چنین برداشتی از جانب پژوهشگران ایرانی آن دوران بسیار طبیعی بوده است.
.
کوروش، فریدون یا کیخسرو؟!

IRANtouran
به طور خلاصه می‌توان گفت صفات کیخسرو بیشترین آمیختگی را با توصیف ازکوروش بزرگ دارد و البته بخشی از روایات مربوط به فریدون هم آمیختگی‌هایی با کوروش بزرگ پیدا کرده است.
همانطور که پیش از این گفته شد، اسطوره‌ها یادآور «حافظه جمعی» مردمان هستند و طبیعی است که در حافظه جمعی «آمیختگی» رویدادها رخ می‌دهد. آمیختگی روایات در شاهنامه به چشم می‌خورد و این آمیختگی با توجه به زمان سروده شدن شاهنامه بسیار طبیعی است؛ به هر حال شاهنامه پس از تهاجمات بزرگ به ایران و پس از گذر سالیان سال از دوران مادها و هخامنشیان سروده شده است. این موارد فقط درباره کوروش بوجود نیامده و به نظر می‌رسد درباره بسیاری از پادشاهان دیده می‌شود.
شاهنامه ابتدا با پادشاهان پیشدادی شروع می‌شود. پادشاهانی مانند کیومرث، هوشنگ، جمشید و فریدون. چنین می‌نماید که زمان پیشدادیان با دوره‌های پیش از تاریخ فلات ایران هماهنگی دارد، به طوری که آنها صرفا یادگاری از یک شخص ویژه نیستند بلکه نماد یک دوره تاریخی می‌باشند. به عبارتی دیگر، رفته رفته آن دوره‌ها تبدیل به اسطوره شدند و خاطرات دوره‌های پیش از تاریخ با خاطرات دوران شاهنشاهی‌های بزرگ آمیخته شد و داستان‌های اسطوره‌ای بوجود آمدند. از این رو ممکن است برخی از خاطرات کوروش در قالب فریدون نمایان شده باشد.
اما از طرفی کیانیان شاهنامه، بیشترین آمیختگی را با مادها و هخامنشیان دارند. تغییر و تحولاتی که در پی آمدن کوروش رخ داد را می‌توان با تحولاتی که با آمدن کیخسرو در دوره کیانیان شاهنامه بوجود آمد مقایسه کرد. علاوه بر شباهت داستان‌های کیسخرو به داستان‌هایی که درباره کوروش گفتند، منش و رفتار کیخسرو شباهت به کوروش دارد و حتی گفتار کیخسرو یادآور گفتار کوروش در منابع است. همانطور که گفته شد، به نظر می‌رسد کیخسرو در شاهنامه بیشترین آمیختگی را با کوروش بزرگ دارد. جنگ 12 رخ در شاهنامه شباهت زیادی با جنگهای کوروش با اقوام شرقی ذکر شده در منابع یونانی دارد در جنگ 12 رخ کیخسرو لشکری از خوزیه و لشکر دیگری را از هند فرا می خواند محل جنگ زیبد گناباد

منابع برای مطالعه بیشتر:

اولین فستیوال ۱۲ رخ در مجموعه قلعه زیبد برگزار شد.

 

قنات یا کاریز میراث فرهنگی و علمی ایرانیان

مجلهٔ ایران‌شناسی، سال هفتم، بهار 1374، شماره 1  کیخسرو همان کوروش کبیر است .جلال خالقی

http://www.iranboom.ir/nam-avaran/koroshe-bozorg/3541-keikhsore-korosh.html

 

چرا باید قاسم آباد مشهد تغییر نام دهد؟

قاسم اباد یا خورشید شهر یا شهرک غرب منطقه ۱۳ شهرداری مشهد است که هنوز نام رسمی ندارد ولی در بین مردم به قاسم اباد و شهرک غرب و خورشید شهر و نادر شهر هم معروف است  این منطقه بعد از انقلاب به قاسم اباد معروف شده  ولی قبل تر اراضی  کال چهل بازه نام داشته است.

شهرک غرب مشهد(قاسم آباد)

در غرب مشهد و در امتداد بخش شمالی کال چهل بازه (رودخانه فصلی طرقبه ) شهر مسکونی نسبتا مدرنی وجود دارد که  به منطقه قاسم اباد معروف شده بود اما این نام سابقه و اصالت و ریشه هویتی نداشت بنا بر این عده ای از ساکنان خواستار نام بهتر و آسان تری برای این منطقه شدند. تمامی  طول منطقه  پایین (شمالی) کال چهل بازه تا قبل از انقلاب غیر مسکونی بود و تنها راه ارتباطی مشهد با این منطقه  پل زندان مشهد بود  طبق پیشنهاد طرح جامع مشهدسال ۱۳۵۶  قرار بوده تمام حاشیه کال چهل بازه جنگل شود.

در محلی که اکنون تقاطع  شاه راه امام علی ع و بزرگ راه میثاق هست  یک چشمه اب وجود داشت که قبل از انقلاب مقداری اراضی کشاورزی در حاشیه ان شکل گرفته بود و دارای چند چاه آب برای شرب مشهد  بود که  به آن نام قاسم اباد داده بودند.

چگونگی انتخاب نام «قاسم‌آباد» به نقل از  قاسم خالدی  رئیس سازمان آب منطقه ای مشهد. 

شاید ۵٠، ۶٠سال پیش بود که شرکت بزرگی به نام «دکتر کوروش» برای بررسی وضعیت آب از تهران به مشهد آمدند. در این سفر از سه منطقه مشهد بازدید صورت گرفت؛ نوغان، انتهای رضاشهر و دشت حاصلخیزی که  امروزه به قاسم‌آباد معروف شده که آن موقع بیابان و دیمه زاری در شمال کال چهل بازه  بیش نبود.

نتیجه بررسی این گروه بعد از بازگشت به تهران این بود که: «آب دشت کال چل باز (قاسم‌آبادفعلی ) ، هم بهتر است و هم بیشتر». برای همین عده‌ای متخصص با همکاری تعدادی از بچه‌های سازمان آب، ١۴حلقه چاه عمیق در منطقه  حفر کردند. کار که انجام شد، سید جلال تهرانی، استاندار وقت را با ماشین خودش بردم برای بازدید. رفتیم وسط بیابان‌ها و مدام از این تپه بالا می‌رفتیم و از آن تپه می‌آمدیم پایین. یادم هست گفت: «مهندس من را داری کجا می‌بری؟» خلاصه رسیدیم به محل چاه‌ها. چند تا از مهندس‌هایی که زیر نظر من کار می‌کردند، موتورهای چاه را روشن کردند و آب فواره زد بالا. استاندار خیلی خوشش آمد. بعد رو کرد به دو تا کدخدایی که یک گوشه ایستاده بودند و اسم روستاهای اطراف را پرسید. آن‌ها هم اسم‌هایی گفتند که الان خاطرم نیست. استاندار رو کرد به من و گفت: «آقای مهندس! اسمت چیه؟» گفتم: «قاسم». بعد رو کرد به جمعیت و گفت: «اسم اینجا را بگذارید قاسم‌آباد» الان محل همان چاه‌ها افتاده توی بلوار شریعتی ٧٣. البته قاسم‌آباد حالا برای خودش مملکتی شده… بیشتر …. به نقل از: روزنامه شهرآرا ۳/۱۲/۱۳۹۳

بعد از انقلاب بسیاری از این اراضی رها شده بود و از انجا که کل منطقه جزو منابع طبیعی بود این اراضی برای شهر سازی  به سازمان زمین شهری واگذار شد دهها شهرک کارمندی شکل گرفت که اولین انها شهرک راه اهن،  شهرک فرهنگیان و شهرک راه و ترابری بود که در حاشیه بلوار فعلی شاهد ۱ تا شاهد ۵۷ فعلی قرار داشتند.

چرا باید نام قاسم آباد مشهد تغییر کند؟؟

قاسم اباد نامی جعلی است. و ریشه و هویت فرهنگی و تاریخی  ندارد.

در نام گذاری باید فرهنگ سازی نهفته باشد برای کشور کهنی مثل ایران بهتر است از اسامی تاریخی، اصیل و کهن ایرانی استفاده شود و نامها ریشه دار و فرهنگ ساز را انتخاب کنیم نامهای گل و گیاهان نباید جزء اولویتهای ما باشد .

برای شهر بزرگ ایجاد شده  نام هایی پیشنهاد شد که از جمله می شود  به نام هایی همچون:

هشتگرد  به معنی هشت شهر ( ۸ علامت ثامن الایمه  امام رضا ع و نشان شهر مشهد است)  و گرد در زبان پارسی باستان یعنی شهر . پس هشتگرد نامی است که زیبنده شهرک قاسم آباد است . (مانند دستگرد) –  شاهد شهر  یا شاهد آباد-  در انتساب به بلوار شاهد . رضاآباد – علی آباد –  شهر خورشید ، زیبد شهر ( محل جنگ دوازده رخ  در شاهنامه) امید شهر ، پارسیان شهر  و شهرک غرب نام برد  ظاهرا تمایل عمومی بر نام شهرک غرب قرار گرفته  و اکنون این منطقه شهرک غرب نام دارد.

 Map of Shahrak Gharb, Mashhad, Khorasan Razavi

محدوده

شهرک غرب مشهد یا خورشید شهر(قاسم اباد) از جاده سنتو(بزرگراه آزادی) تا نمایشگاه بین المللی و از تمام طول بزرگراه میثاق(الهیه) تا تمام طول بزرگراه امام علی(میدان قایم تا میدان نمایشگاه)(ازاد شهر)را شامل می شود. اتوبان شاهد – امام علی  و میثاق سه بزرگراه شهر  خورشید مشهد است.

 

جمعیت

قاسم اباد بیش از ۲۵۰۰۰۰ نفر جمعیت دارد.البته تراکم این جمعیت به دلیل کوچک و بزرگی وتراکم خانه ها وگاهی وجود مجتمع ها یکسان نمی‌باشد.

 

تاریخچه

این شهرک برای اولین بار در دهه شصت به وسیله تعاونی های ادارات دولتی بخصوص آموزش و پرورش بوجود امد و بعداز آن توسعه اش ادامه دارد اوایل چون این شهرک کوچک بود به تمام ان قاسم اباد می گفتند ولی اکنون به دلیل بزرگ شدن ان به هر قسمت اش نامهای مثل الهیه، محمدیه، اقدسیه  شاهد  و… داده شده است.

 

امکانات رفاهی عمومی

در این منطقه چندین پارک وچود دارد و فضاهای سبز آن همه جا بخوبی فضا سازی شده اند از جمله می توان به فضای سبز شاهد ۱۰  و مسجد  و مجتمع فرهنگی ابوالفضل اشاره کرد.

تمامی ضلع شمالی و جنوبی بزرگراه امام علی  که شهرک غرب را  بدلیل وجود رودخانه فصلی چهل بازه از مشهد جدا می کند قرار است فضای سبز شود  البته بخشهایی از ان توسط نهادهای زمین فروش  به تعاونی ها فروخته شده ولی بخش باقی مانده باریکه سبز مشهد خواهد شد.

۱-پارک : پارک سیمرغ و نیلوفر آبی

۲-کتابخانه: تنها کتابخانه عمومی کتابخانه باقرالعلوم است زوج خانم ها وفرد اقایان است

(۳-مراکز بیمارستانی: در  محدوده این شهرک نیم میلیون نفری بیمارستان تنها یک بیمارستان به نام بیمارستان مهرگان وجود دارد و بیشتر مراکز کوچک درمانی به مردم خدمات درمانی می دهند.درمانگاه دولتی امام حسین حاشیه امامیه،درمانگاه خصوصی حجت و الزهرا حاشیه شاهد و غیره

۴-داروخانه شبانه روزی: در محدوده شهرک غرب ۴ داروخانه شبانه روزی وجود دارد

ساختمان پزشکان حاشیه میدان حجاب

 

بافت شهری

بدلیل اینکه بافت کهنه در این منطقه  از ابتدا وجود نداشت طراحی تمام خیابان ها وبلوارها مهندسی است که در نتیجه ترافیک بسیار مناسب وروان است. و از نظر خیابان کشی کوچه ها و خیابان ها بسیار مدرن است

 

مراکزعلمی

محل  دایمی دانشگاه آزاد مشهد شاخه مهندسی و انسانی و هنر و چند دانشگاه غیر انتفاعی معروف مثل خیام وخراسان وعلمی کاربردی و… و حوزه علمیه باقر العلوم  در  این محدوده می باشد.

 

مراکز فروشگاهی

بازار ابریشم در میدان حجاب که قرار بود به مرکز اصلی خرید تبدیل شود به دلیل دوری از مسیر عبور اکثریت مردم مورد استقبال قرار نگرفت.مراکز شهرداری در راستای استاد یوسفی که بیشترشان تعطیل است و فقط یکی ابتدای یوسفی فعال می باشد. فروشگاه رفاه در چهارراه مخابرات فعال است.

 

مراکز معروف در کشور

مجموعه موجهای ابی و مجوعه ابی ایرانیان و مجموعه ورزشی بانوان کوثر (که خود چند سالن و تنها ورزشگاه اختصاصی ورزش های پهلوانی را در خود جای داده)و سینما سیمرغ که زمانی بزرگترین سینمای کشور با ۶ سالن بود

مجموعه های ورزشی

استخر سرپوشیده نشاط شاهد ۱۰ ، استخر ارمغان در انتهای حجاب،استخر جهاد در ابتدای اندیشه وبرخی سالن های ورزشی وجود دارد.

 واز مرکز این شهرک تا بیمارستان رضوی در حاشیه بزرگراه ازادی که در نقطه مقابل قاسم اباد است بیش از ۱۰ کیلومتر با ماشین راه است. خطوط اتوبوس خطوط تندرو وحود دارد و فاز دوم مترو نیز از نمایشگاه بداخل شهر خواهد بود .

شما هم یک نام  پیشنهاد بدهید :