Category: اجتماعی

زندگی و مبارزات شهید کامیاب

 

حجت الاسلام سید رضا کامیاب در مرداد ماه سال ۱۳۲۹ در روستای نوده از توابع  دهستان زیبد شهرستان گناباد در خانواده ای کشاورز و روحانی دیده به جهان گشود و از ابتدا تحت تربیت پدرش قرار گرفت  تا سن ۱۳سالگی در زادگاهش به تحصیل و کار اشتغال ورزید سپس به گناباد مهاجرت نمود و در حوزه علمیه این شهر زندگی پرمخاطره و باصفایش را شروع کرد و به آموختن معارف اسلام پرداخت. قریب ۲ سال در آنجا ادامه تحصیل داد. به لحاظ استعداد شایسته ای که در شهید کامیاب بود مرحوم آیت الله حاج شیخ غلامرضا نصیری، رئیس حوزه آن وقت گناباد، به ایشان پیشنهاد داد به حوزه علمیه مشهد برود؛
دروس ابتدایی را نزد استاد ادیب و دروس متوسطه را نزد استاد صالحی فراگرفت. در این حین زلزله ای در سال ۱۳۴۷ در منطقه فردوس- کاخک به وقوع پیوست. عده ای از طلاب برای کمک به زلزله زدگان به این شهر سفرکردند. از آن جمله میتوان به رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای و شهید کامیاب اشاره کرد. در همین سفر شهید با حضرت آیت الله خامنه ای از نزدیک آشنا شد و این آشنایی فتح بابی بود برای آغاز فعالیت های سیاسی او.

با پیشنهاد شهید به حضرت آیت الله خامنه ای در رابطه با شروع درس تفسیر دگرگونی نوینی در حوزه علمیه مشهد بوجود آمد. استقبال گرم و پرشور طلاب و دانشجویان از این درس موجب وحشت ساواک گردید که نهایتا به تعطیلی این درس از طرف مزدوران شاه منجر شد. اما با تعطیل شدن این درس نه تنها رابطه شهید با حضرت آیت الله خامنه ای قطع نشد؛ بلکه بصورت مخفی و گسترده تر ادامه یافت و به نشست های خصوصی تبدیل شد.

طی این فعالیت ها شهید حجت الاسلام کامیاب، جمع سه نفری شهید جوانمرد سید عبدالکریم هاشمی نژاد و حضرت آیت الله خامنه ای و جناب عباس واعظ طبسی که محور حرکت های اصیل اسلامی در خراسان بودند به همکاری نزدیک پرداخت و فعالیت های اسلامی سیاسی خود را شدت بخشید.

در جریان جشن های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی بعلت فعالیت های چند حکومتی از سوی ساواک شناسایی گردید و ساواک بلافاصله به منزل او به منظور دستگیریش هجوم برد اما موفق به دستگیری او نشد. شهید کامیاب در جریان انقلاب و به ثمر رساندن آن نقش فعالی داشت.

فعالیت های سیاسی و تبلیغی ایشان منحصر به مشهد نبود بلکه در بسیاری از شهرهای کشور به روشنگری می پرداخت از جمله در رمضان سال۱۳۵۶ کرمان را تکان داد و هزاران تن از مردم این شهر را در مسجد جامع گرد آورده بود که به تظاهرات عظیم و گسترده در این شهر موجب گشت. به دنبال این ماجرا سازمان ساواک شهر کرمان دستور دستگیری شهید را صادر کرد اما با هوشیاری شهید موفق به دستگیری ایشان نشدند.

پس از آن شهید به شهر یزد می رود و شب را در منزل شهید محراب حضرت آیت الله صدوقی به سر می برد و از آنجا به شهر قزوین سفر می کند. سخنرانی های پرشور وی در آن جا موجب تعطیلی بازار و حمله دژخیمان نظام به مردم و بازار گردید. در پی این ماجرا معاون ساواک این شهر دستور دستگیری شهید را صادر کرد که خوشبختانه شهید توسط عده ای از دانشجویان آگاهی و انقلابی شبانه به تهران منتقل می شود.

شهید کامیاب با وارستگی خاصی اعتقاد داشت که اگر در مجلس شورای اسلامی افرادی مکتبی سازش ناپذیر متقی فداکار متفکر و مبارز و آگاه به مسائل سیاسی روز و در یک کلام در خط امام باشند تحقق آرمان ها و اهداف شایسته یک نظام انقلابی و اسلامی امکان پذیر خواهد بود. لذا در انتخابات میان دوره ای دوم مرداد ماه سال۱۳۶۰ شرکت کرد و با رای قاطع مردم به نمایندگی مجلس شورای اسلامی برگزیده شد.

روز ۸ مرداد سال ۱۳۶۰ مصادف با ۲۷ رمضان ۴۰۲ ه.ق ساعت۱۱ ظهر شهید کامیاب از دفتر حزب جمهوری به سمت منزلش به راه افتاد و قرار بود ساعت ۱۲ خودش را به فرودگاه برساند. همزمان با حرکت ماشین، موتورسواری با ۲سرنشین که از قبل از مسیر حرکت شهید را اطلاع داشت به تعقیب او پرداخت و در تقاطع خیابان راه آهن (خیابان شهید کامیاب فعلی) و خیابان خواجه ربیع درحالی که سرعت ماشین کم شد ۲ گلوله به کتف و جمجمه وی شلیک کردند.

 

حجت الاسلام علی عجم: دانایی و عدالتجویی حق مردم است.

 

علت حمله مسلمانان به هند

موقعیت جغرافیایی هند

شبه قاره هند نزدیک به 4.4 میلیون کیلومتر مربع وسعت دارد و شامل کشورهای هند، بنگلادش، پاکستان، نپال و بوتان می‌شود. ویل دورانت به منظور مجسّم ساختن نقشه شبه قاره هند می‌نویسد:

مثلث عظیمی است که از منطقه برف‌های جاودانی هیمالیا تا گرمای همیشگی سیلان به تدریج باریک شده و پیش رفته است و کشور ایران در گوشه چپ آن قرار گرفته که از نظر مردم و زبان و ایزدان با هند دوران ودایی نزدیکی بسیار دارد.[1]

هند به علت وجود کوه‌های هیمالیا در سرتاسر شمال و آب‌های اقیانوس هند در سراسر ضلع شرقی و غربی آن، تنها از دو گوشه شمال غربی و شمال شرقی با مناطق جغرافیایی و فرهنگی سرزمین‌های دیگر ارتباط دارد. می‌توان هند را یک جزیره دانست که دریاهای بزرگ دو سمت جنوب شرقی و جنوب غربی آن را بخشی از دنیا جدا کرده و کوهستان‌های بلند و تقریباً غیر قابل عبور شمال غربی و شمال شرقی نیز آن را از بقیة دنیا جدا کرده  و بدان شکل جزیره داده است.

با توجه به این جغرافیای صعب‌العبور شبه قاره هند، به نظر می­آید که حمله به هند بعد از فتح ایران و ماوراء النهر و پس از دست‌یابی به راه‌ شمال غربی صورت گرفته باشد و مسلمانان تا قبل از آن حمله جدی به این سرزمین پهناور و ثروتمند نکرده‌اند.

اما علل فتح آسان این سرزمین کهن و پهناور به دست مسلمانان را باید در درون جامعه هند جست‌وجو کنیم. مسلمانان در حمله به دو امپراتوری عظیم ساسانی و روم با یک قدرت ظاهری روبه‌رو شدند که بسیاری از عوامل داخلی آن را کاملاً ضعیف ساخته بود و فروپاشی آنها با یک تهاجم نظامی میسر گشت. برای بررسی علل سقوط جامعه هند، به تبیین وضعیت اجتماعی هند در آستانه حمله مسلمانان می‌پردازیم.

موقعیت هند در آستانه ورود مسلمانان

وضعیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی هند از قرن پنجم میلادی وارد دوره انحطاط گردید. در همین دوران حمله خرد کننده صحراگردان به سرزمین هند نیز اتفاق افتاد.[2] عوامل این انحطاط را باید در نظام اجتماعی هند جست‌وجو کرد. نظام طبقاتی و نظام فئودالی، وفور خدایان کوچک و بزرگ بی‌شمار، جنگ‌های خانوادگی و متعاقب آن سست شدن پایه‌های اقتصادی، نبود حکومت مرکزی مقتدر و از همه مهم‌تر، دگرگون شدن و پوسیدگی نظام‌های فکری حاکم بر جامعه، زمینه پذیرش نیروهای بیگانه و تسخیر آسان آن را فراهم ساخت.

در آستانه هجوم مسلمانان به این سرزمین، حکومت در دست راجپوت‌ها بود و یک نهاد فئودالی نا متمرکز از نظر سیاسی و نظامی، اهرم‌های قدرت را در دست داشت. بنابراین یک انسجام سیاسی متمرکز و یکپارچه در سراسر هند وجود نداشت. در این دوره، هند هنوز درگیر جنگ مذهبی بین بوداییان و هندوها‌ی مورد حمایت راجپوت‌ها بود. اگر چه در بسیاری مناطق دین هندو بر بودایی چیره شده بود، اما آثار خرد کننده جنگ مذهبی هنوز در جامعه هند دیده می‌شد.[3]

آشنایی مسلمانان با هند

عاملی که مردمی را به فتح سرزمینی بر می‌انگیزد شناخت آنان از آن سرزمین و از ثروت و موقعیت مناسب آن سرزمین است. علت بیشتر لشکرکشی‌ها دست یابی به قدرت، ثروت و موقعیت مناسب یک کشور است.

اعراب از گذشته دور با سرزمین هند آشنایی داشتند. روابط شبه قاره هند با اعراب، ریشه در عهد سومریان دارد. در ایام باستان، بین عربستان به ویژه یمن و حضرموت و سند و سواحل مالابار روابط بازرگانی وجود داشت.[4] مناسبات بازرگانی میان هند و کشورهای غربی، چون عربستان، فلسطین و مصر از روزگاران بسیار قدیم رواج داشته است و اعراب در تجارت میان شرق و غرب نقش عمده‌ای داشتند. خان بهادر فضل الله لطف الله فریدی در فرهنگ جغرافیایی بمبئی می‌نویسد که اعراب قبل از ظهور اسلام در چول، کالیان و سوپارا اقامت داشتند. در روزگار آگاتار سیدها، اعراب در گروه‌های بسیار در کرانه‌های مالابار زندگی می‌کردند و بومیان مذهب آنان را اختیار کرده بودند.[5] احتمالاً اعراب مذهب صابئی داشتند. بازرگانان عرب در مسیر خود به طرف چین از ساحل کوروماندل می‌گذشتند و هنوز هم آثاری از اعراب قبل از اسلام در کانتون به چشم می‌خورد.[6]

دین اسلام قرن‌ها قبل از حمله مسلمانان، به هند راه یافت. تماس‌های بازرگانی میان دنیای عرب و هند رو به افزایش بود. مسافران از دو سو در رفت و آمد بودند و این تماس‌ها و مبادلات فراوان موجب می‌شد هندی‌ها با مذهب جدید عرب‌ها آشنا شوند. به تدریج مبلغان مذهبی مسلمان به هند آمدند و به نشر مذهب جدید پرداختند و مورد استقبال نیز قرار گرفتند.

شواهدی وجود دارد که اسلام کمی پس از تثبیت در شبه جزیره عربستان از طریق بازگانان به شبه قاره هند وارد شد. نخستین نقاط شبه قاره که در معرض این انتقال فرهنگی قرار گرفت، سواحل جنوبی و غربی، به ویژه نواحی مالایا، خلیج کابیله، گجرات، دکن و سیلان بود.[7] از همان قرن اول هجری نفوذ مسلمانان رو به فزونی نهاد. بیش از یک قرن مسلمانان در سواحل مالابار ساکن بودند. مردم نیز آنها را به عنوان تاجران خارجی گرامی می‌داشتند و حتی امکاناتی برای راحت‌تر بودن آنها فراهم می‌ساختند. آنها به تدریج در آنجا صاحب زمین و املاک شدند و شروع به تبلیغ و انتشار دین خویش کردند. این مسلمانان مورد احترام خاص بومیان بودند؛ زیرا آنان مانند مسیحیان شامات از مملکت خویش رانده نشدند، بلکه مغرور و پر از شور مذهبی و به اعتبار یک فاتح پای به هند گذاشتند.[8] درباره موفقیت اسلام و پیشرفت آن در این سرزمین داستان‌هایی نیز در متون تاریخی آورده شده است؛ برای مثال گزارش شده که من پرومال، پادشاه مالابار، در پی خوابی که دیده بود، از مذهب خود کناره‌گیری کرد و به اسلام روی آورد. گویا قافله سالار کاروان مسلمانان که از سیلان می‌آمد خواب او را تعبیر کرد و وی را به اسلام مشرف کرد و نام عبدالرحمان  سامری بر او نهاد. او سپس به عربستان سفر کرد و در همان جا در گذشت. او مالک بن دینار، جعفر بن مالک و مالک بن حبیب را با اهل بیت خویش به مالابار فرستاد و حکمی به آنها داد تا در آن دیار از آنها به گرمی استقبال شود. ایشان در مالابار مساجدی ساختند گفته شده که در یازده محل مسجد بنا کردند. تغییر مذهب سلطان اثر عمیقی بر مردم مالابار داشت.[9]

مسعودی در قرن سوم هجری به هند مسافرت کرد. او می‌گوید بیش از ده هزار مسلمان از سیراف، عمان، بصره و بغداد به «سیمور اچال» امروزی، مهاجرت کرده‌اند. علاوه بر ایشان، تعداد زیادی از مردمان عرب تبار در آن ناحیه ساکن بودند. آنان سرکرده‌هایی به نام «حزمه» داشتند که از جانب سلطان هند اختیاراتی به او تفویض شده بود. ابودلف مهلل مسجدهایی در بندر سیمور دیده است. ابن سعید در قرن هفتم هجری می‌نویسد که مسلمانان در میان ساکنان جنوبی هند زندگی می‌کنند. ابن بطوطه در سفر خود در تمام بنادر توقف کرد و بسیاری از هم کیشان خویش را در این نواحی دید. او معتقد است همگی از شرایط خوب و دلخواهی برخوردار بودند. او توانسته بود با درباریان مسلمان نیز ملاقات کند.[10]

لشکرکشی مسلمانان به هند

درباره حمله مسلمانان به هند روایتی افسانه‌آمیز وجود دارد که این فکر را به زمان پیامبر نسبت می‌دهد. روایت شده است که پیامبر اسلام همیشه آرزوی فتح هند و سند را داشته است. به همین دلیل اکنون بین مسلمانان هند مرسوم است که امام جماعت پس از نماز در تأسی به پیامبر به جانب شمال روی می‌گرداند. می‌گویند که پیامبر همیشه بعد از نمازشان به جانب شمال متوجه می‌شدند وآرزوی تسخیر هندوستان را داشتند.[11]

در زمان خلافت عمر مسلمانان به بخش شمالی هند هجوم بردند و اولین کوشش‌های آنان برای تسلط بر بخش شمالی هند پس از تصرف ایران در مکران بود و از آنجا رفتن آنان به سوی سند آغاز گردید. در قرن هفتم میلادی حملات بسیاری به مرزهای بلوچستان و سند انجام گرفت و به طور کلی راه نفوذ زمینی و منطقه‌های مؤثر برای لشکرکشی شناسایی شد. نخستین سردار عرب که تصمیم گرفت از طریق دریا به هند دست یازد، علاء بن حضرمی، والی بحرین در زمان عمر بود که بدون اجازه خلیفه برای تسخیر سواحل خلیج فارس به دریا نوردی پرداخت؛ اما کاری از پیش نبرد و به دستور عمر بازگشت.[12]

در زمان خلافت عثمان، هنگامی که سپاهیان مسلمان به تسخیر خراسان، سیستان، قهستان، سرخس و بادغیس مشغول بودند، برای نخستین بار مهلب بن ابی صفره از حوالی مرو به کابل و زابل و سپس هندوستان رفت و با کفار به جنگ پرداخت.[13] در زمان خلافت حضرت علیu تنها یک گزارش از بلاذری در دست است که در سال 38 و آغاز سال 39 ﻫ . حمله‌ای به هند صورت گرفت. بلاذری می‌نویسد:

به روزگار خلافت علی بن ابی طالب ـ رضی الله عنه ـ چون پایان سال سی و هشت و آغاز سال سی و نه بود، حارث بن مره عبدی به فرمان علی – رضی الله عنه –  لشکر به آن حدود کشید و پیروز شد، غنیمت بسیار و برده بی‌شمار به دست آورد. تنها در یک روز هزار برده میان یاران خویش پخش کرد و لیکن سرانجام خود و یارانش، جز گروهی اندک، در سرزمین قیقان کشته شدند. قیقان در دیار سند نزدیک سر حد خراسان واقع است.[14]

بلاذری در فتوح البلدان آورده است:

در سال چهل و چهار هجری یعنی در روزگار معاویه، مهلب بن ابی صفر به هندوستان رفت که در لاهور با دشمن برخورد کرد و با ایشان جنگید. معاویه عبدالله بن عامر و سپس عبدالله بن سوار عبدی را ولایت مرزهای هند داد. ابن سوار به جنگ قیقان رفت و غنیمت بسیار به دست آورد و سپس به نزد معاویه بازگشت و به او اسبانی قیقانی هدیه داد… اما سرانجام سپاهیان ترکستان به یاری اهل قیقان شتافتند و او را کشتند.[15]

در کتاب چاچ نامه آمده است:

چون حوالت سند از دارالخلافه به حجاج بن یوسف رسید، محمد قاسم، که پسر عم او و دامادش بود و دختر حجاج را در کابین خود داشت را به ولایت هند نصب کرد. او در آن زمان در سن هفده سالگی بود.[16]

اما قبل از محمد بن قاسم سه تن به نام‌های سعید بن اسلم کلابی، مجاعه بن سعد تمیمی و محمد بن هارون نیمری از طرف حجاج مأمور فتح مکران و ثغر هند شده بودند، ولی کاری از پیش نبرده بودند. در زمان محمد بن هارون نیمری دزدان دریایی، کشتی حامل زنان مسلمان را که یاقوت، پادشاه جزیره، برای حجاج می‌فرستاد، ربودند. حجاج از داهر، پادشاه سند، خواست تا زنان را نجات دهد، اما داهر اقدامی در این باره نکرد.[17] محمد بن قاسم را به این مأموریت فرستاد. محمد بن قاسم در حمله به هند، ابتدا مکران را که بلوچستان کنونی است گرفت و در سال 93 ﻫ. (710 م) سند را مطیع خویش ساخت.[18]

محمد بن قاسم ارض سند و قسمتی از نواحی سیستان را گشود. و پس از فتح، شهر «بمهنوا» را «منصوره» و ولایت «مولتان» را «معموره» خواند. او در هند تا شهر «کنوج» پیش رفت و هنگام بازگشت، گاه به ستیز و گاه به آشتی، از قندهار و کشمیر گذشت و جز آنان که مسلمان شدند بقیه را به قتل رساند و این تخم کینه را در دل هندوان پاشید.[19] سرانجام محمد بن قاسم در روز جمعه یازدهم رمضان 93 (اول جولای سال 712) داهر را کشت و بر سند تسلط یافت.

اگر چه حمله مسلمانان نخستین بار در سال 93 ﻫ . به دست محمد بن قاسم صورت گرفت، اما مؤثر‌ترین گام‌ها رادر اشغال هند، غزنویان به ویژه سلطان محمود در قرن چهارم هجری برداشتند. سبکتگین برای نخستین بار در قرن چهارم هجری به هند حمله کرد و حاکمیت خود را بر بخش عظیمی از منطقه مستقر ساخت. چند سال پس از        او، محمود غزنوی به هند حمله کرد و تا آخر پادشاهی‌اش پانزده یا هفده به هند هجوم برد.

در زمان سلسله غزنوی قسمت‌های وسیعی از گجرات، بنارس، سند و گنگ به تصرف مسلمانان درآمد و پس از آن لاهور و بخش مرکزی هند جزو قلمرو دولت غزنوی شد.

در لشکرکشی‌های محمود به هند، حمله به مولتان به بهانه دیگری بود. سلطان محمود در چند مرحله وارد مولتان شد و آنجا را غارت کرد. اولین حمله در 396 ﻫ . رخ داد. ابوالفتح، حاکم مولتان، همه خزاین خود را به جزیره سیلان منتقل کرد و خود گریخت و چون محمود بر مولتان  دست یافت، بسیار بی‌رحمانه رفتار کرد. حمله محمود به این سرزمین که ساکنان آن مسلمان بودند به بهانه قرمطی بودن ایشان صورت گرفت.[20] بنا به گفته مقدسی، مردم مولتان شیعه بودند و بندهای اقامه را جفت می‌آوردند.[21]

قدرت اسماعیلیه در مولتان به دست جلم بن شیبان در سال 373 ﻫ . مستقر گردید و این حکومت اطاعت فاطمیان را گردن نهاد. نفوذ اسماعیلیان ـ هر چند به اسم ـ بیش از یک قرن ادامه یافت. محمود غزنوی در سال‌های 396 و 401 ﻫ . قوای ابوالفتح داود، فرمانروای قرمطی مولتان را در هم شکست و آن شهر را اشغال کرد، اما نتوانست نفوذ اسماعیلیه را در آنجا از بین ببرد. سرانجام در 571 ﻫ. محمود بن سام غوری مولتان را فتح کرد و به قدرت و نفوذ اسماعیلیه پایان داد.[22]

علل لشکرکشی  مسلمانان به هند

در آغاز این بحث به علل مختلف تهاجم مسلمانان به هند می‌پردازیم که در آثار تاریخی بیان شده است.

بلاذری درباره حمله مسلمانان به هند در دوره عثمان می‌نویسد:

چون عثمان به خلافت رسید، عبدالله بن عامر را ولایت عراق داد و وی را نامه نوشت که کسی را به حدود هند فرستد تا در حال آن دیار نظر کند و خبر نزد وی آورد. عبدالله، حکیم بن جبله عبدی را به آنجا فرستاد. چون باز آمد، وی را روانه درگاه عثمان کرد. خلیفه احوال آن دیار باز پرسید. گفت: ای امیر المؤمنین، آن دیار را نیک بشناختم. عثمان گفت: آنجای را وصف کن. گفت: در آنجای آب اندک ریزد، میوه بر درخت‌های بلند آویزد و دزد آن خود دلیری انگیزد. اگر سپاهی اندک بدانجای رود، ره نیستی گیرد،  چون بسیار شود از گرسنگی بمیرد. عثمان گفت: سجع می‌پردازی یا خبر می‌گویی؟ گفت: این خبری است سرا پا حقیقت؛ پس هیچکس به جنگ آن دیار نرفت.[23]

بنابراین مسلمانان تا زمانی که احساس نکردند که حمله به هند برای ایشان منفعتی دارد به این سرزمین حمله نکردند.

اما در کتاب فتحنامه سند علت حمله به هند را این گونه گفته‌اند:

ملک سر اندیب برای حجاج، توسط کشتی، تحفه و هدایا فرستاد و از درّ و جواهر و غلامان و کنیزکان وحشی و دیگر تحفه‌ها به دار الخلافه فرستاد و زنان مسلمان برای زیارت کعبه و دیدن دارالخلافه با ایشان روان شدند؛ اما در راه باد مخالف کشتی را از راه درست بیرون آورد و سرانجام در ساحل به دست دزدان افتاد؛ و سرانجام دادخواهی زنان مسلمان که به دست دزدان افتاده بودند به گوش حجاج رسید و سعی کرد تا این همکیشان را نجات دهد و به همین دلیل حجاج حوالت سند را از دار الخلافه گرفت و به آنجا لشکرکشی کرد.[24]

بر اساس گزارش بلاذری دلیل دیگری برای این حمله وجود داشته و آن انتقام از داهر بوده است:

چون حجاج نیک‌نظر کرد، دریافت که نفقه جنگ‌های محمد بن قاسم شصت‌هزار هزار درهم شده است و مالی که نزد وی آورده‌اند صد و بیست هزار هزار درهم شده است، پس گفت: آتش خشم خویش فرو نشاندیم، انتقام بگرفتیم و باز شصت هزار هزار درهم با سر داهر زیادت آمد.[25]

در نامه‌ای که محمد بن  قاسم به حجاج نوشت چنین آمده بود: «این مکتوب از محمد قاسم ثقفی که کشنده انتقام مسلمانان از متمردان و متعندان است…».[26]

از جمله انگیزه‌های مختلفی که برای حمله مسلمانان به هند در دوره حجاج بیان شده، دستیابی به غنایم فراوان هند، که در حملات پیشین به آن پی برده بودند، ایجاد امنیت برای بازرگانان مسلمان در سرزمین سند و هند و انتقام‌جویی حجاج را می‌توان برشمرد. در نقد برخی از این عوامل می‌توان گفت[27] کسب امنیت برای بازرگانان مسلمان در سرزمین سند و هند نمی‌تواند صائب باشد، حتی اگر حادثه غارت کشتی به دست دزدان دریایی نیز درست باشد؛ زیرا مسلمانان در هند موقعیت بسیار خوبی داشتند. بنا به برخی روایات، بازرگانان عرب در عهد عمر بن خطاب با مسلمانان بومی جنوب و سواحل غربی هند مصاحبت داشتند و آنگاه که شمار مسلمانان در سال‌های بعدی فزونی گرفت حاکم هندی برای نو مسلمانان آنجا قاضی مسلمان گماشت تا امور حقوقی آنان را بر پایه احکام اسلامی رسیدگی کند.[28] در بعضی منابع درباره ورود اسلام به هند در دوران پیامبر سخن گفته‌اند. بنا بر روایتی در زمان پیامبر6، راجه مالابار هیئتی را به جزیرة العرب فرستاد تا درباره دین اسلام پرس و جو کنند؛ اما پیامبر در این زمان وفات یافته بود و در نتیجه این هیئت با ابوبکر در مدینه صحبت کردند و اسلام آوردند و پس از بازگشت، مردم سرزمین خویش را به اسلام دعوت کردند.[29] به گفته نهرو، دولت‌های جنوب هند به ویژه راشترا کوتاها که در سواحل غربی هند حکومت می‌کردند با عرب‌ها روابط بازرگانی داشتند. این تماس‌ها موجب آشنایی هندوان با مذهب جدید اسلام شد و به تدریج مبلغان مسلمان نیز به هند سفر کردند و مورد استقبال واقع شدند و مساجدی نیز در هند ساختند.

بنابراین می‌توان گفت که اولین حمله مسلمانان به هند در دوره خلافت ولید بن عبدالملک در جهت قدرت‌یابی، کشورگشایی و دست یافتن به ثروت هند و انتقام‌جویی بوده است و با شناختی که از حکومت امویان داریم، مسلماً تهاجم‌شان با هدف گسترش اسلام نبوده است.

اما در حمله غزنویان به هند نیز در پشت ادعای ایشان مبنی بر غزو با کفار، می‌توان قدرت طلبی و ثروت اندوزی آنها را آشکارا مشاهده کرد. سلطان محمود در لشکرکشی‌های پدرش به هند از حکایات و افسانه‌های دولت بی‌پایان و ثروت حیرت‌انگیز سلاطین هند با خبر شده و آتش حرص و طمع وی برافروخته شده بود. بنابراین سلطان محمود با توجه به سختی حمله به مناطق شمال و غرب قلمروش که تحت سلطه قراخانیان بود، هند را به جهت آسان بودن حمله به آن برگزید. از طرفی سرزمین‌های شرقی غزنویان غیر مسلمانان بودند و این انگیزه‌‌ای برای مجاهدان دینی برای پیوستن به سپاه محمود می‌شد و می‌توانست توجیه خوبی برای این حملات باشد؛ از این رو حمله به هند نه تنها سپاهیان محمود و خود او را به جواهرات و ثروت بی‌کران هند می‌رسانید، بلکه باعث شهرت محمود به عنوان غازی بت شکن تا نقاط دور دست قلمرو اسلامی می‌شد. بنابراین محمود هرگاه خزانه‌اش را خالی می‌دید و یا طبق گزارش فرماندهان نظامی منطقه‌ای را مستعد تصرف احساس می‌کرد، به سرعت لشکر آرایی می‌کرد.

البته اطرافیان محمود به خصوص شاعران و مداحان دربار او تنها به یک علت برای تهاجم او به هند اشاره کرده‌اند و آن غزا و نابود کردن کافران است. عنصری بلخی در اشعار خود به نیت محمود در لشکرکشی به هند اشاره کرده و آن را تنها در جهت گسترش اسلام می‌داند:

صلاح دین را امروز نیت و فکرش                 ز دی به است وز امروز بود فردا

تو رنجه از پی‌دینی نه از پی‌دنیا                    زبهر آنکه نیرزد به رنج تو دنیا[30]

باز آن از آب داده تیغ او خیزد اگر                 در جهان بر کافران بار دگر طوفان بود[31]

عنصری در توجیه حمله محمود به مولتان، که مسلمان بودند، جنگ با فرمانروای ملحد مولتان بهانه قرار داده است.

فرخی نیز در مورد کشتار سلطان محمود غزنوی در مولتان می‌گوید:

ژنده پیلان کز در دریای سند آورده‌ای                  سال دیگر بگذرانی از لب دریای نیل

قرمطی چندان کشی کز خونشان تا چند سال            چشمه‌های خون شود در بادیه ریک مسیل

و آن سگ ملعون که خوانند اهل مصر او را عزیز                  بسته و خسته به غزنین اندر آورده ذلیل

همچنین  فرخی در رثائیه محمود چنین می‌سراید:

آه و دردا که کنون قرمطیان شاد شوند                   ایمنی یابند از سنگ پراکنده و را[32]

در حقیقت ثروت بی‌کران این سرزمین هدف اصلی سلطان محمود از لشکرکشی به هند بوده است. لذا در اینجا به بررسی ثروت هند و تجارت این سرزمین که پر جاذبه‌ترین عوامل حمله مسلمانان به این سرزمین بودند می‌پردازیم.

1. ثروت هند

کشور هند دارای ثروت عظیم طبیعی است که در دل کوهساران و بیابان‌ها و در ناهمواری‌های این سرزمین نهفته است. همین عامل باعث شده کشورهای شمالی و غربی هندوستان در طول تاریخ به حسرت بر ثروت این کشور بنگرند، از این رو همسایگان هند در حوالی قرن چهارم هجری به شمالی‌ترین نقاط این کشور هجوم آوردند. اولین گروه این مهاجمان هون‌های آسیای مرکزی بودند. این قوم وحشیانه به هندوستان هجوم بردند و معابد این سرزمین را که در آنها گنج‌های گرانبهای بسیار و ظروف زرین و سیمین و هدایای بی‌شمار مردم وجود داشت، غارت کردند.[33]

شرایط اقلیمی مساعد هند از دیرباز عامل مثبتی برای جلب توجه دولت‌های مختلف به این سرزمین بوده است. این امر به ویژه در زمانی که سطح تمدن جامعه‌های انسانی پیشرفت چندانی نداشت و گشاد دستی طبیعت در یک منطقه و چشم تنگی آن در منطقه‌ای دیگر از عوامل نیرومند در زندگی انسان‌ها به شما می‌آمد، اهمیت بیشتری داشته است.

مقدسی، از سیاحان و تاریخ‌نگاران مسلمان درباره منابع طبیعی هند می‌نویسند:

اینجا سرزمین زر و بازرگانی است. داروها، وسایل، پایند، محصولات شگفت، برنج و موز. ارزانی را با داد، انصاف و سیاست و نیز نخلستان و خرما و کالاهای دیگر و سود و درآمد سرشار را با سرفرازی و بازرگانی و صنعت، جمع دارد. مرکزی آبرومند شهرها و قصر‌های مرفه با بهداشت و بهزیستی و امانت دارد. در کرانه دریا است و نهر آن را می‌شکافد، نخلستان در دشت و کشتزار بر تپه‌ها دارد… جز با پذیرش خطرهای دریا و صحرا و تحمل رنج و دلتنگی نتوان بدان رسید.[34]

در کتاب مرآت الاحوال راجع به هند آمده است:

هیچ کشوری مانند این کشور زرخیز نیست. دولت سلاطین این دیار در جمیع اعصار ضرب المثل بوده است؛ نه در لباس و نه در خوراک و نه در سایر امور معیشت به خارج احتیاج ندارند، بلکه سایر بلاد را در اقشمه نفیسه از پشمینه  و غیره به او احتیاج است… پس هر که مالک هند است فارغ البال و محل صاحت اهالی سایر ممالک خواهد بود.[35]

در مورد ثروتی که مسلمانان در حمله اول در سال 95 ﻫ . به آن دست یافتند نیز می‌توان دلایلی را بر طمع ایشان به این ثروت عظیم در این لشکرکشی دید. ابن خردادبه در شرحی که از مولتان می‌دهد می‌گوید:

مولتان را فرج بیت الذهب نامیده‌اند، چون محمد بن یوسف برادر حجاج بن یوسف در خانه‌ای از آنجا (مولتان) چهل بت طلا به دست آورد که هر بتی از آن بت‌ها سیصد و سی و سه من وزن داشته است. به همین جهت فرج بیت الذهب نامیده شد و فرج به معنای ثغر است و مقدار آن ثغر به طلا دو هزار هزار و سیصد و نود و هفت هزار و ششصد مثقال نقره است.[36]

اما اصطخری در شرح علت اینکه مولتان را فرج بیت الذهب خواندند می‌گوید:

مسلمانان در تنگی بودند، چون مولتان بستدند و دُرّ بسیاری یافتند و برگ‌ها بساختند و قوت گرفتند.[37]

بلاذری در مورد فتح مولتان به دست محمد بن قاسم می‌گوید:

محمد بن قاسم همه جنگجویان را کشت و ششصد تن از کودکان و متولیان بتکده شهر را به اسارت گرفت و زر بسیار به دست آورد. گویند وی اتاقی به طول ده ذراع و پهنای 8 ذراع برگزید و روزنی در بام آن گشود و هر چه زر نزد وی می‌آوردند، از روزن بام به درون اتاق می‌افکند. بدین سبب مولتان را فرج الذهب نامیده‌اند.[38]

هر کدام از این روایت‌ها که درست باشد مهم آن است که نشان دهنده ثروتی است که دراین لشکرکشی نصیب مسلمانان شد و چون غنایم نزد حجاج رسید نتیجه کار را بسیار خوب ارزیابی کرد و ثروت کسب شده را دو برابر خرج این لشکرکشی دانست.

اما در مورد ثروتی که در جریان لشکرکشی‌های محمود به دست مسلمانان افتاد داستان دیگری است که هر خواننده‌ای را به تعجب و حیرت وا می‌دارد. در شرح حال فتوحات سلطان محمود، آنچه بیش از هر چیزی جلب توجه می‌کند توجه او به طلا، جواهر و غنیمت است. بتکده‌ها هم اگر ویران می‌شدند، اغلب بتکده‌های پر از طلا و جواهر بودند.

به سلطان محمود خبر رسید که تنها نیسر نزد کفار در عزت و احترام بلاتشبیه، همچون مکه معظمه است و در آنجا بتخانه‌ای است از قدیم الایام، بت بسیار در آن نصب کرده‌اند و اعظم این بتان جکسوم نام دارد… سلطان محمود قبل از اجتماع لشکر به آن دیار رسید و چون شهر و اهالی را دید غارت بسیار کرد و تمامی اصنام را شکست، چندان خزاین در بتکده یافتند که شمار آن از حد بیرون بود. در یکی از بتکده‌ها قطعه یاقوتی سرخ یافتند که وزن آن 450 مثقال بود و هرگز هیچ کس چنین گوهری به چشم ندیده بود.[39]

یکی از حملات محمود به تانسور بود. این شهر قدیمی پر از ثروت و دارای جواهرات نفیس قیمتی زیادی بود که محمود در مقابل مقاومتی مختصر آن را فتح کرد. تمام بت‌ها منهدم شده و خزاین و اموال بی‌پایان بت‌خانه‌ها و معابد غارت شد. سپاهیان محمود، غنایم و اموال غارتی بسیاری را بر چهار پایان بار کردند و همراه صدها غلام و کنیز راهی غزنه کردند. در حمله محمود به دو شهر مترا و کانوج ـ این دو شهر از حیث زیبایی و ثروت و دولت در تمام هند ممتاز و معروف بودند ـ بتخانه‌ها، معابد، قصور، عمارات و حتی مساکن و منازل عمومی غارت شدند. لشکریان دست به غارت این شهر زدند و شهر را ویران گذاشتند و با غنایم و غلامان و کنیزان بی‌شمار راهی غزنه شدند.[40]

از جمله غنایمی که در حمله محمود به پیشاور به دست آمد، گردنبند‌های جواهر نشانی بود که به گردن چیپال و فرماندهان سپاه او آویزان بود. بنا به روایت گردنبندی که بر گردن چیپال بود یکصد و هشتاد هزار دینار ارزش داشت. در این جنگ نیز تعداد زیادی از هندیان اسیر شده به عنوان برده به دست سپاه محمود گرفتار شدند.[41]

در شانزدهمین حمله محمود که بزرگترین لشکرکشی او نیز محسوب می‌شد، سومنات غارت شد. این شهر در جنوب گجرات قرار داشت و بتخانه معروف سیسوا در آنجا قرار داشت. این بتخانه معروف‌ترین و مقدس‌ترین و ثروتمند‌ترین معبد هندوها بود.[42]

اما در شرحی که بیشتر به افسانه می‌ماند درباره ثروت این معابد گفته شده است:

در غارتی از یکی از معابد هند که در نوشته‌های کهنه روایت شده است خانه‌ای از نقره خام که چون قصر مردم ثروتمند می‌درخشید به طول سی‌متر و عرض پانزده متر بود. می‌شد این خانه را قطعه قطعه کرد و باز آن را بهم وصل کرد، و سایبانی داشت که از دیبای روم بافته بودند و چهل متر طول و بیست متر عرض داشت و بر روی دو تیرک طلا و نقره که قالب‌ریزی کرده بودند قرار داشت و نیز از سنگ‌های گرانبها و مروارید ناسفته و یاقوت‌هایی به رنگ شراب که چون آتش می‌درخشید و زمردهایی که چون مورد خرم بهاری بود و الماس‌هایی که در اندازه و وزن به یک انار می‌مانست، سخن می‌گوید.[43]

2. تجارت هند

محققی به نام مجیب می‌گوید: تمدن مسلمانان تمدن شهرنشینی بوده و اسلام اصولاً شهرنشینی را تقویت می‌کرد. دلیل این امر این است که اعراب مهاجر مسلمان، به خاطر شرایط طبیعی صحرای عربستان در کشاورزی تجربه‌ی چندانی نداشتند و بازرگانی محور عمده‌ فعالیت شغلی آنها بود.[44]

آنچه مسلم است اینکه اعراب حجاز تا حدودی با تجارت دریایی و دریانوردی آشنا بودند. شعری که درمعلقات سبعه آمده است نشان دهنده این آشنایی است.[45]

سرزمین‌های بحرین و عمان کشتیرانی داشتند؛ اما تجارت اصلی در شبه جزیره عربستان متعلق به جنوب عربستان به خصوص یمن و حضرموت بود، ابن رسته می‌گوید: «که پیش از اسلام کشتی‌های دریا رو از هند می‌آمدند و در دجله تا مداین پیش می‌رفتند».[46]

به گفته‌ی بلاذری و طبری، در زمان کشورگشایی مسلمانان، «اُبله» بندری برای کشتی‌ها از چین، هند، عمان و بحرین بود.[47] اعراب در سال 14 ﻫ . بر عراق و نیز بندر ابله، یعنی بزرگترین و مشهور‌ترین منطقه تجاری در خلیج فارس در نزدیکی بصره، چیره شدند. تجارت ابله با هند چنان رونقی یافته بود که اعراب آنجا را تکه‌ای از خاک هندوستان می‌شمردند. کشتی‌هایی که از هند و چین می‌آمدند، در ابله (برای تهیه آذوقه) پهلو می‌گرفت و از همانجا به سوی هند و چین به راه می‌افتاد.[48]

سنت‌هایی که هنوز هم در کار الول پاتی هند با احترام انجام می‌گیرد و افسانه‌هایی که به مسلمانان نسبت می‌دهند و نیز آنچه مورخان و سیاحان مسلمان نقل کرده‌اند و تجارت پیوسته اعراب با هند از زمان‌های بسیار قدیم، نشان می‌دهد که مسلمانان مدت کوتاهی پس از رحلت پیغمبر در سواحل هند حضور یافتند و خیلی سریع در میان حکام هندوی مالایار نفوذ و اعتبار کسب کردند.[49]

اما دیدگاه اعراب در مورد تجارت با هند را می‌توان در پاسخ جهان‌گردی عرب به عمر بن خطاب درباره اوضاع هند دید. او می‌گوید: «در دریای آنجا گوهر است و کوهش یاقوت و درختانش عطر».[50] این علاقه شدید مسلمانان و اعراب به تجارت هند را می‌توان در موقعیت سرزمین عربستان، خلیج فارس و دریای هند جست‌وجو کرد.

سرزمین عربستان را از سه جهت دریا در بر می‌گیرد؛ بیشتر این سرزمین را دشت‌های بی‌ آب و علف یا کوه‌های برهنه و غیر قابل عبور پوشانده است و دیگر مناطق آن نیز زمین‌های کم حاصل است. با توجه به این شرایط سخت طبیعی، لزوم تجارت برای مردم این مناطق مبیّن بود. بحرین، عمان، حضرموت، یمن و حجاز که بر ساحل دریای سرخ، اقیانوس هند و خلیج فارس قرار داشتند، مناطق مناسب‌تری برای تجارت دریایی بودند. کشتی‌های مسلمانانی که از هند باز می‌گشت در سواحل یمن لنگر می‌انداخت و کالاها به وسیله کاروان‌های شتر از خشکی کناره دریای سرخ به شام و مصر منتقل می‌شد.

نکته شایان ذکر اینکه  دریای هند دریای آرامی بود و موقعیت بهتری نسبت به دریای مدیترانه داشت و همین باعث شد در دوره پس از اسلام در دریای هند بازرگانی گسترش بیشتری یابد.[51] اما راهی که در تجارت با هند بسیار مؤثر بود خلیج فارس بود. خلیج فارس یکی از راه‌های دریایی بود که سرزمین‌های عربی و هند را به هم متصل می‌ساخت. این راه همواره برای مسلمانان گشوده بود. ساکنان سواحل خلیج فارس، اعم از ایرانی و عرب، همواره به بازرگانی دریایی و زمینی می‌پرداختند. اینان در مسیر هندوستان از جزایر اقیانوس هند عبور می‌کردند و در راه چین از بنگال و آسام نیز می‌گذشتند. راه بازگشت از چین و هندوستان به یمن بود. سلیمان و ابوزید صیرفی و مسعودی درباره این مسیر دریایی و حوادث آن گزارش‌هایی داده‌اند که نشان دهنده شهرت دیرینه راه مزبور است. کشتی‌های زیادی با مال التجاره‌های گوناگون از این طریق رفت و آمد کرده‌ است و داد و ستدهای بسیاری میان کشورهای مسلمان و هند انجام می‌گرفته است.[52]

تجارت با هند با فتح سند رونق بسیار گرفت. بصره از همین زمان به بازاری برای تجارت با هندوستان تبدیل شد و عوارض گمرکی کالای تجارتی که برکشتی‌ها مقرر می‌شد چنان فزونی یافت که از منابع مهم درآمد خزانه خلیفه به شمار می‌رفت.[53]

در روزگاری که عرب­ها بر مصب رود سند تسلط داشتند، راه بازرگانی از آنجا به داخل قلمرو پارس از سیستان می‌گذشت و از شمال این راه کاروان‌های پنجاب کالای بازرگانی را از ارتفاعات افغانستان عبور می‌دادند و به کابل و دگر شهرها می‌رسانیدند که بعدها از مراکز معتبر بازرگانی شد و از آنجا کاروان‌ها به سوی غرب تا خراسان و سوی شرق تا بخارا می‌رفت. ادویه هند در این نواحی رواج داشت و در بخارا با کالای چینی که از راه آسیای مرکزی رسیده بود به بازار می‌رسید.[54] از طرفی باگشوده شدن سند به دست حجاج، بندرهای پر ارزش دیبل و منصوره نیز به دست عرب‌ها افتاد. بدین سان ایشان یک پایگاه به شرق دور نزدیک‌تر شدند.

تجارت با هند در دوران عباسیان به اوج خود رسید. بنابر روایات از روزگار منصور، خلیفه دوم عباسی، راه از بصره تا چین پیموده شد. نخستین اطلاع ما از روابط دریایی عرب و ایران با هندوستان گزارشی از سفرهای سلیمان تاجر و دیگر تجار مسلمان در قرن سوم هجری است. اساس این تجارت بر داد و ستد ابریشم، از چین به مغرب زمین قرار داشت.[55] از داستان سند باد و هزار و یک شب، که در دوران هارون ساخته شد، معلوم می‌شود که اعراب در دوران عباسیان سفرهای دراز دریایی داشتند که از بغداد آغاز می‌شد و از خلیج فارس می‌گذشت و تا شبه جزیره مالایا می‌رسید. بازرگانان این سفرها، ادویه و عطر هند و حریر چین را به بازار بغداد می‌رسانیدند. در دوران اول عباسی عرب‌ها از جزیره سیلان گذشتند و چینیان که تا آن روزگار پیوسته در دریاهای اطراف هند به تکاپو بودند از آن پس به ندرت به خلیج فارس راه یافتند که عرب‌ها ضمن سفرهای دراز تا چین می‌رفتند.

در قرن سوم، ابوالقاسم بن خردادبه برای مسافران راهنمایی نوشت و راه دریایی را که از دجله نزدیک ابله آغاز می‌شد و به هندوستان و چین می‌رسید توصیف کرد. به گفته او کشتی‌های عرب از کناره‌های خلیج فارس و دریای هند به مالایا می‌رفت. انتخاب کناره‌ها به این علت بود که کشتی‌ها بتوانند از بندرهای مختلف بار بگیرند و بار پیاده کنند و این کشتی‌ها وقتی از کناره‌های کرماندل لنگر می‌گرفت به رسم کشتیبانان، خلیج بنگال را به خط مستقیم می‌پیمود این مسیر سه ماه طول می‌کشید و اگر باد موافق می‌وزید این راه در یک ماه طی می‌شد. جهانگردان عرب در قرن سوم و چهارم از توجه و مهربانی شاهان هند یاد کرده‌اند و گفته‌اند که گروهی از بازرگانان مالایا به مسلمانی رو کرده بودند و به عرب‌ها اجازه داده بودند در آنجا مسجد بسازند. از اوایل قرن هشتم اعراب در بندرها و بعضی شهرهای داخل هند مناطق عرب نشین پدید آوردند.

مردم یمن، حجاز، حبشه و مصر نیز با آسیای شرقی روابط بازرگانی داشتند و جواهر و زمرّد را از بندرهای شرقی هند از راه عدن و مکه به آفریقا می‌بردند. بندر عدن  بازار این گونه کالاها و لنگرگاه کشتی‌هایی بود که از بندرهای آسیا و آفریقای شرقی می‌رسید.

شایان ذکر است که پیروزی‌های سلطان محمود در هندوستان بر رواج تجارت میان این کشور وسیع و دیگر ولایت‌های امپراتوری عباسیان اثر گذاشت. بیشتر سکه‌های اسلامی که در شمال اروپا کشف شده مربوط به قرن چهارم هجری، دوره سامانیان، است که بیشتر این سکه‌ها به وسیله بازرگانانی که از راه روسیه گذشته‌اند از مشرق به شمال اروپا رفته است.[56] از طرفی تسلط محمود بر قسمتی از جاده ابریشم نیز موجب توسعه مناسبات تجاری و فرهنگی با هند و چین گردید.[57]

راه‌های تجاری که یهودیان رومی از اروپا می‌پیمودند تا با سرزمین‌های شرقی تجارت کنند دو مسیر بود: یکی از راه فرات تا بغداد که از دجله و ابله عبور می‌کرد و از طریق دریای عمان به هند و چین می‌رسید؛ مسیر دیگر که در دوران عباسیان رونق داشت از روسیه به دریای قزوین، مرو، بلخ و بخارا و سمرقند می‌گذشت و با عبور از ماوراء النهر تا هند و چین می‌رسید. بازرگانان این مسیر، پوست خز، روباه، شمشیر، موم و عسل تجارت می‌کردند.[58] جهانگردی مسلمان درباره تجارت هند می‌گوید:

در دریای هند و چین، مروارید و عنبر، در کوهستان‌های آن سنگ‌های گرانبها و معادن طلا، در دهان حیوانات آنجا عاج در کارگاه‌های آن چوب ساج و نی‌خیزران و عود و کافور و گیاه نیلوفر و پرنیان و جوز بوا و بتم و چوب صندل و مواد خوشبوی دیگر، در میان پرندگانش طاووس و طوطی و در رستنی‌های زمینش مشک و زباد و جوز دارد.[59]

مقدسی درباره مال التجاره‌هایی که از هند می‌آمد می‌نویسد:

از توران، پابند خیزد که از «ماسکان» بهتر است، سندان، برنج بسیار و پارچه دارد. در دیگر شهرها فرش و مانندش می‌بافند و همان گونه که در قهستان خراسان، بافته می‌شود. نارگیل بسیار و پارچه‌های نیکو نیز بیرون می‌دهد. از منصوره، کفش کنباتی نیکو و پیل و عاج و چیزهای گرانبها و داروهای سودمند خیزد.[60]

 ابن خردادبه نیز درباره مال التجاره‌های هند می‌گوید:

از هند انواع عود و چوب صندل و کافور و آب کافور و جوز بویا و قرنفل و قاقله و کبابه و نارگیل و لباس‌های بافته شده از الیاف گیاهی و لباس‌های پنبه‌ای کرکدار و فیل و از سرندیب همه نوع یاقوت‌های رنگارنگ و سنگهای عقیق و الماس و دُرّ و بلور آبگینه، گز شفاف و سنگ سنباده که به وسیله آن جواهر را می‌تراشند و از سند گیاه دارویی و خرما و خیزران می‌آمدند.[61]

از میوه‌جات نویات، نارنج و ترنج نیز از هند به عربستان تجارت می‌شد. مسعودی در این باره می‌گوید: از قرن سوم از هند آوردند و در عمان، بصره، عراق و شام کاشتند و در بیشتر خانه‌های طرسوس و انطاکیه و دیگر شهرهای شام و فلسطین و مصر فراوان کشتند که قبل از آن شناخته نبود؛ اما عطر و رنگی را که در هند داشت و از آب و خاک و اقلیم آن دیار بود نداشت.[62]

جمع‌بندی و نتیجه‌گیری

مسلمانان در دو مرحله مؤثر و به صورت وسیع به سرزمین هند حمله بردند. اولین بار قاسم بن محمد در قرن اول هجری به سرزمین سند لشکرکشی کرد که در این حمله سرزمین‌های سند و بلوچستان فتح شد؛ ولی حمله اصلی و موفق به هند در دوران محمود غزنوی اتفاق افتاد. این حملات،  در ظاهر با انگیزه حمایت از مسلمانان و غزو با کفار انجام شد، اما با بررسی دقیق این حملات می‌توان دید که علت اصلی، دست یافتن به سرزمین‌هایی بود که ثروت و موقعیت تجاری‌شان در شرق در طول تاریخ مورد توجه قدرت‌های دنیا بوده است و تنها حرص و طمع و ثروت طلبی غازیانی چون سلطان محمود، او را به این سرزمین کشاند. آنان به هند یورش می‌بردند، مناطق مختلف را نابود می‌کردند و بسیاری از کسانی را که مقاومت می‌کردند، می‌کشتند و بقیه را به اسارت و بردگی می‌گرفتند. ثروت‌های معابد، قصرها و حتی خانه‌های مردم را غارت می‌کردند و با ثروتی کلان به سرزمین‌ خویش باز می‌گشتند، بدون آنکه تلاشی در جهت تبلیغ دین مبین اسلام بکنند.

در حقیقت، تجار و بعد صوفیه بودند که اسلام را به سرزمین‌های شرقی بردند و آن را تبلیغ کردند. موقعیت خوب بسیاری از تجار و صوفیان در این سرزمین‌ها حاکی از آن است که ایشان با هیچ مزاحمتی از طرف هندوها فعالیت می‌کردند. آنها به راحتی برای خویش خانه و زندگی و مسجد می‌ساختند. تمام سفرنامه‌هایی که از این سرزمین و اوضاع مسلمانان ساکن آن سخن گفته‌اند، موقعیت خوب آنها را در این سرزمین شرح داده و تصدیق کرده‌اند. به نظر می‌رسد اگر اسلام با شکل تهاجمی سلطان محمود به هند منتقل نشده بود، شاهد صدها سال جدال و خون‌ریزی بین مسلمانان و هندوها نبودیم.

نویسند: یاری یاسمن

واژه افغانستان برازنده نیست. آریانا یا خراسان باختری نام درست تری است

واژه افغانستان برازنده نیست. آریانا یا خراسان باختری نام درست تری است

امروزه بسیاری از روشنفکران افغانستان از نام این کشور بدشان می آید.  افغانستان واژه ای است که مترادف شده است با عقب ماندگی – جهالت – تعصب – کشتار – بی رحمی –  عدم بردباری و مدارا- عدم تساهل و گذشت –  خونریزی و بلاخره جهالت و تعصب و فرقه گرایی  که با هم یکجا  جمع شود  معجون خطرناکی می شود.

عده زیادی از روشنفکران و نخبگان  سرزمین آریانا یا خراسان  جمع شده اند و لایحهای یا طرحی به مجلس داده اند که نام افغانستان عوض شود.

واژه افغانستان  برگرفته از کلمه   اوغان – افغان است که  پسوند «ستان» به آن اضافه شده اما پیشیه این نامگذاری به کشوری که امروز افغانستان نامیده پیشیه طولانی ندارد وطی یک طوطئه حساب شده در سالهای قدیم این نام که به ولایتی از منطقه پاکستان کنونی در نزدیک کوه های سلیمان بوده اطلاق میشده است!! تا اینکه توسط قوم تمامیت خواه که کشور مارا اشغال نموده بودند بر تمام کشور خراسان کهن آنروز این اسم را جایگزین و تحمیل نمودند که جای تاسف بسیار دارد!!!! و این فرهنگیان وقلم بلدستان سرزمین تاریخی خراسان است که دلیل این طوطئه شوم را افشا نمایند وهویت اصلی خراسان را به آن برگردانند. {حال بماند که تا چه اندازه این کار عملی وقابل تحقق است }اما برای آگاهی وهویت بخشی ساکنان سرزمین آریایی ما بسیار لازم وضروری مینماید زیرا به دلا یل قطعی وتاریخی که محققین اراءه نموده اند ساکنان اصلی افغانستان امروز وخراسان دیروز (که گاه کابلستان هم نامیده میشده)کسانی بوده اند که به زبان فارسی تکلم میکنند اعم از تاجیک ها وهزاره ها وازبک ها که با شگفتی زیاد همه این اقوام، که ساکنان اصلی این سر زمین بوده اند امروزبه عنوان «اقلیت های قومی» قلمداد میشوند !!ونه تنها امروز که سالیان متمادی یک قوم تمامیت خواه وغاصب همه امورات فرهنگی وعنعنوی وتاریخی مارا تحریف وبرگرده ما سوار بوده اند وامروز که به برکت انقلاب فضای برای تنفس به وجود آمده باید این ظلم وغارت تاریخی افشاء وفریاد کنیم .

خوانندگان محترم باید مطلع باشند که این سخنان ادعا وواهی نیست بلکه واقعیت تاریخی است که محققین ما آنرا با شواهد علمی وتاریخی به اثبات رسانیده اند.. من جمله پروفسور لعل زاد استاد دانشگاه در لندن که کار بسیار محققانه وارزشمند ایشان در انترنت در دسترس همگان است ومن به عنوان یک ساکن با درد این سرزمین که تاریخ پر طلاطم وسیاه این قوم را تا حدودی مطالعه کرده ام خود را مسئول میدانم تا این کار اساسی وافشاگرانه  را که عامل ظلم های فراوان تاریخی است به سهم خود افشا نمایم مخصوصا نمونه بارز این تاریخ را غبار در اثر وزینش به زیبایی ترسیم  نموده است :

حال به قسمتی برگزیده از نوشتهاستاد لعل زاد توجه  نماییم وتحقیق کامل را در تارنمای خود ایشان بخوانید:  به اساس منابع تاریخی:

 واژه های “افغان”، “افغانان”، “افغانیان”، “افاغنه”، “اوغان”، “اوغانی”، “اوغانیان” با سابقۀ هزارساله، نام اقوام یا قبایلی بوده است در اطراف کوههای سلیمان واقع در پاکستان امروزی…

  سه منبع معتبرتاریخی (حدودالعالم، تاریخ یمینی و شهنامۀ فردوسی)، حدود 1000 سال قبل، از موجودیت قبایلی بنام “افغان” و”اوغان” دراطراف کوههای سلیمان در هند (پاکستان امروزی) خبرمیدهند. این واژه درشهنامۀ فردوسی بسیار”بد” معرفی گردیده است.

 تاریخنامۀ هرات (اثرسیفی هروی) حدود 700 سال قبل، همین مناطق اطراف کوه های سلیمان را بنام ولایت “افغانستان” نامیده؛ مرکزآن را مستنگ وشهرهای مهم آن را تیری، کهیرا، دوکی، ساجی و بکرمیداند که تماما درپاکستان امروزی قرار دارند. دراین اثرنیز، افغانان بسیار”بد” معرفی شده اند.

   روضة الصفا (اثرخاوند شاه بلخی) هم حدود 500 سال قبل، موقعیت “افغانستان” را دراطراف کوههای سلیمان میداند وطایفۀ اوغانیه را به “بدی” یاد میکند.

 گزارش سلطنت کابل (اثرالفنستون) نیزحدود 200 سال قبل،”افغانستان” را خارج ازکابل، غزنین و کندهار میداند که بمعنی موقعیت آن درهمان محدودۀ قبلی یعنی اطراف کوههای سلیمان میباشد. نژادهای افغانستان (اثربیلیو) هم حدود 130 سال قبل، افغانان را با اوصاف “بدی” یاد نموده است.

 ساختاراقتصادی افغانستان (اثرپولیاک) هم حدود 50 سال قبل، مسکن اصلی افغان ها را دامنه های کوه های سلیمان میداند. موصوف رشد نفوس، جستجوی چراگاه ها، اجیرشدن وهمدستی با اشغالگران راعلل اساسی سرازیرشدن این قبایل ازکوه های سلیمان و”اشغال” سرزمینهای خراسان میخواند که با تشکیل حاکمیت قبیلوی آنها درقرن هجدهم، این پروسه تشدید میگردد و تا امروزادامه دارد!

 نقشه های جغرافیائی ازحدود 400 سال قبل بدینسو نیزموقعیت مناطق “افغان” و “افغانستان” را تا اوایل قرن نزدهم دراطراف کوههای سلیمان نشان میدهد که با واقعیت های تاریخی فوق الذکرمطابقت کامل دارد.

 باینترتیب،مطابق تمام منابع تاریخی فوق الذکر،”افغان” بدنام ترین واژه دراوراق تاریخ سرزمینی است بنام “افغانستان” که موقعیت اصلی آن درپاکستان امروزی قراردارد؛ ولی امروزتلاش میشود این دو نام درسرزمینهای اشغالی برمردمانی تحمیل گردد که درطول قرن ها، خود را “خراسانی” میگفتند وسرزمین خود را “خراسان” مینامیدند!

  پروفسور لعل زاد با تحقیق تاریخی اش این موضوع را بسیار موشکافانه ثابت نموده که در ادامه  بخوانید

 واژۀ “افغانستان” نیز برای اولین بار درمعاهدۀ لاهور(26 جون 1838م) بین نمایندۀ  حکومت برتانیه، رنجیت سنگ و شجاع الملک (شاه مخلوع کابل که هیچگونه عنوان رسمی ندارد) بکاررفته که میتوان آنرانخستین مورداستعمال این واژه درمعاهدات خارجی خواند{1}،البته آنهم بمفهوم افغانستان آنروزی؛ یعنی قسمتهای جنوب کشوری بنام “کابل” که شمال هندوکش شامل آن نیست! (نقشه های سالهای 1815- 1855م دیده شوند.

 اکنون بادرنظرداشت یکتعداد مقالات واسنادیکه جدیدا بدست رسیده، خواستم این بحث را درپرتوی این حقایق تلخ غنا بخشیده و فشردۀ یکتعداد آنها را در اختیاردانش پژوهان وعلاقمندان قراردهم وامیدوارم گام کوچک دیگری باشد درجهت غنامندی این بحث علمی و تاریخی که “ما کیستیم واینجا کجاست؟”. زیرا در کشوری که سرا پای تاریخ و حتی جغرافیۀ  آن جعل گردیده است، هزاران حرف ناگفته برای گفتن وجود دارد وصدها منبع وسند با ارزش که منتظرکاوش و پژوهش اند.
منبع اول
 واژۀ “افغان” درلغت بمعنی ناله و فریاد میباشد{2}؛ اما قرارمعلوم، کتاب “حدودالعالم” (تالیف سالهای 982 م) نخستین اثری (درمنابع داخلی) است   که درآن، از قومی بنام “افغان” نام میبرد ومحل زندگی آنانرا در ضمن بر شمردن شهرهای هندوستان در”ساول”- یک دهکدۀ خوشگواروزیبا که بر فرازکوهی قراردارد- معین می سازد. “تاریخ یمینی”وترجمۀ آن درضمن محاربات محمود ازافغانان ومحل سکونت آنها دراطراف کوه های سلیمان درهند خبرمیدهد والبیرونی (درسالهای 1030م) درکتاب خود بنام “تحقیق ماللهند” مینویسد که درکوههای مرزغربی هند تا وادی سند، قبایل مختلف “افغان” زندگی میکند. کو های سلیمان درمحل ساول یا سول به دو شاخۀ شرقی وغربی تقسیم میشود و سول شاخۀ غربی آنست {3-4}.
 منبع دوم
  واژه های “افغان” و”اوغان”حدود 1000 سال قبل درشهنامۀ فردوسی نیزبا تفصیل منحیث نام  قومی بکار رفته است که خلاصۀ  آنرا در داستان “سرگذشت رستم با کک کوهزاد” چنین میخوانیم
 چنین گفت دهقان دانش پژوه          مراین داستان را زپیشین گروه
 که نزدیک زابل بسه روزه راه       یکی کوه بد سرکشید بماه
 به یکسوی اودشت خرگاه بود         دگردشت زی هندوان راه بود
 نشسته درآن دشت بسیارکوچ          زافغان ولاچین وکرد وبلوچ
 یکی قلعه بالای آن کوه بود            که آن حصن ازمردم انبوه بود
 بدژیکی بدکنش جای داشت            که دررزم با اژدها پای داشت
 نژادش زافغان سپاهش هزار          همه ناوک اندازو ژوبین گذار
 نژادش زاوغان سپاهش بلوچ         ابردشت خرگاه بگزیده کوچ
 گرفته همه دشت خرگاه را             بدزدی زند روزوشب راه را

ورا نام بودی کک کوهزاد            بگیتی بسی رزم و بودش بیاد

 سیه چهره و ریش کافورگون          دوچشمش بمانند دوطاس خون
 چنان بود که هرسال ده چرم گاو      پراززرگرفتی همی باژو ساو
 همی داد این باژرا زال زر             دگرمه بمه هدیه ها بی شمر
 که برزابلستان نبندند راه                زند تا درهندوان با سپاه
 چه کردی زبیداد برسیستان            زتویاد دارم بسی داستان
 
 باینترتیب افغان ها یا اوغان ها در شهنامۀ فردوسی سیه چهره، ریش کافور، چشم خون، بد کنش، دزد، راهزن، راهبند، باژگیر، شوم، نامرد، لافوک و بد نژاد معرفی گردیده است. اما وطن این “اوغانها که کک کوهزاد شه وسردار آنها میباشد برون ازحوزۀ سیستان (زابل، قندهارو بُست) است وسه روزه راه با زابل فاصله دارد”{5}باید مکانی باشددرافغانستان که موقعیت آن درتاریخ نامۀ هرات تالیف سیف هروی وروضة الصفا تالیف خاوندشاه بلخی با صفات مسکونین آنها مشخص شده است.
 منبع سوم
 اما واژه های “افغانستان” و”اوغانستان” برای باراول، حدود 700 سال قبل در تاریخنامه هرات تالیف سیف هروی بمحدوده کوچکی دراطراف کوههای سلیمان (درپاکستان امروزی) اطلاق گردیده است. جهت دریافت اینکه مرکز آن کجا بوده و شهرهای عمدۀ آن چه نام داشته، بهتراست به این اثر گرانبها مراجعه کرد که چندین فصل یا “ذکر” آن راجع بحوادثی است که در مناطق مختلف “افغانستان” آنروزی رخداده و درآن موقعیت افغانستان ومشخصات افغانها بصورت واضح و روشن بیان شده است {5-6}:
 سیف هروی در ذکربیست وششم (رفتن مَلِک شمس الدین پیش منکوخان و مراجعت او) تاریخنامۀ هرات، نام تمام ولایاتی را میگیردکه ازتوابع هرات بوده ومنکوخان شاه چنگیزیان آنها را دراختیار مَلِک شمس الدین کُرت می گذارد: “… پادشاه منکو خان  فرمود … مَلِک  شمس الدین کرت را که  از دودمان بزرگواریست … به مَلِکی شهرهرات و توابع اوچون جام وباخزرو کوسویه و خره و فوشنج وآزاب وتولک وغور و فیروزکوه و غرجستان و مرغاب و فاریاب و مرجق تا آب آموی واسفزار{سبزوار}وفراه وسجستان وتکین آباد{کندهار}وکابل وتیرا وبُستستان وافغانستان تا شط سند وحدودهند فرستادیم وزمام حل وعقد وقبض وبسط این ولایات مذکوره را درکف کفایت و ید اهتمام او نهادیم…”
 همانست که (ذکرسی ودوم وسی وسوم) “… مَلِک شمس الدین با سپاه گران … روی به مستنگ آورد… دراویل محرم سال 652 مَلِک شمس الدین شهر مستنگ رامحاصره کرد وپیش ازرسیدن مَلِک شمس الدین به مستنگ، مَلِک شاهنشاه و بهرامشاه ومیرانشاه با 5000 مردجنگی پناه به قلعۀ خاسک برده بودند … مَلِک شمس الدین چون به مستنگ رسیداکابر واعیان مستنگ پیش آمدند وشرایط خدمت به جای آوردند…مَلِک شمس الدین ایشان را بنواخت و مستنگ را به مَلِک تاج الدین کُرد داد…روزدیگر…ازمستنگ به طرف قلعۀ خاسک برافراخت… شاهنشاه وبهرامشاه را با نود تن ازاقارب ونواب ایشان بقتل رساندوسرهای ایشان را ازبدن جدا کردو به اطراف واکناف افغانستان فرستاد…”.
 سیف هروی درذکرسی و هفتم – قتل طایفۀ دزدان افغانی می گوید: “درسال 655 بخدمت مَلِک شمس الدین طایفۀ از زعما و روسای افغانستان عرضه داشتند که ازحصاردوکی به طرف جنوبی به 70 فرسنگ جماعتی دزدان اند (700 نفر) که ایشان راکنکان ونهران خوانند. صدسال کمابیش میشودکه این گروه راه میزنند وتجارو سفرا وابنالسبیل را که ازاطراف واقطار بلادغربی به هندوستان میرونند غارت میکنند”. مَلِک شمس الدین بعد از تدبر و تفکر پهلوان مبارزالدین با 2000 نامدار جهت سرکوب آنان میفرستد که بسیاری ازین دزدان را بقتل رسانیده وآنجا را تسخیرمیکند.
 باینترتیب مطابق تاریخنامۀ هرات، حدود700 سال قبل،افغانستان ولایتی بوده است (خارج ازولایات سیستان، قندهاروغزنی) که مستنگ مرکز آن و تیری، کهیرا، دوکی، ساجی وبکر حصارهاوقلعه های مهم آن بوده وهمۀ این مناطق دراطراف کوه های سلیمان در قلمروی پاکستان امروزی (هند دیروزی) قرار دارد که با معلومات “حدودالعالم”، “تاریخ یمینی” و “تحقیق ماللهند” درمورد موقعیت افغان ها درسده های قبلی مطابقت دارد (نقشه های 1 – 2 دیده شود). دلچسبتراینکه درتمام ولایات سیستان، قندهار،غزنی، و…درتاریخنامۀ هرات، از موجودیت “افغانان” خبری نیست؛ ولی در نقاط مختلف  ولایت افغانستان (مستنگ، تیری، کهیرا،دوکی،ساجی وبکر)، سخن از”افغانان بیباک، شبرو، دزد،خونی،فتنه انگیز،بیوفاوغدار”میباشد. باینترتیب میتوان دیدکه مشخصات اوغانهای شهنامۀ فردوسی و موقعیت آنها با صفات افغان های افغانستان در تاریخنامۀ هرات تطابق دارد
منبع چهارم  
 خاوند شاه بلخی نیز در روضة الصفا طایفۀ اوغانیه را به  بدی یاد نموده  و مطالب دلچسپی درمورد موقعیت ولایت افغانستان درکوه های سلیمان دارد {5}: “امیرمبارز الدین برای مطیع ساختن قبایل اوغانی و جرمائی… روی به ایشان نهاد. امرای اوغانی و جرمائی درقلعۀ سلیمان … متحصن شدند… امیرمبارز الدین سرانجام اوغانیان و جرماییان را مطیع کرد”.
 همچنان علاوه میکند:”تیمورقندوزوبغلان وکابل وغزنین و قندهاررا با توابع تا حدود هند به امیرزاده پیرمحمد جهانگیرداده بود واودر معیت امرای نامدار روان شد. اوغانیان کوه سلیمان را بتاختند واز آب سند گذشته شهر اوجه را بگرفتند وازآنجا به ملتان رفتند…”.
 شاهرخ میرزادرسال821 هجری ولایت افغانستان رابفرزندخود، سیورغتمش میدهد{5}: “… شاهرخ حکومت بلخ را به پسرش میرزا قیدو سپرد و قندهار و بلاد سند را براو مسلم داشت. قیدو پس ازچندی اظهار تمرد کرد…شاهرخ اورا درقلعۀ اختیارالدین محبوس کرد وتمام ولایات او را از کابل وغزنین و قندهار و افغانستان …  به فرزند خود سیورغتمش داد”.
 باینترتیب میتوان دید که ولایت افغانستان روضة الصفا در قرن نهم هجری (سال های 821) هنوزهمان ولایت افغانستان تاریخنامۀ هرات درقرن هفتم هجری (سال های 650) میباشد که خارج ازکابل، غزنین وقندهاربوده ودر اطراف کوههای سلیمان در پاکستان امروزی قراردارد.
 منع پنجم
 محمودالحسینی منشی احمدشاه ابدالی درکتاب”تاریخ احمدشاهی” که طی 25 سال حکومت اونوشته شده است، نتنها نامی ازافغانستان نمیبرد بلکه احمدشاه را پادشاه خراسان میخواند{4}.
 حتی الفنستون که حدود 200 سال قبل ازامروز(1809م) با شجاع الملک در پشاورملاقات نموده وبا موصوف بحیث “شاه کابل” معاهدۀ بامضا رسانیده، دراثرمشهورخودبنام “گزارش سلطنت کابل وملحقات آن درفارس، ترکستان وهند” که در سال 1815 م در لندن به نشر میرسد، کشور “کابل” را  شامل “افغانستان و سیستان، بخشی ازخراسان و مکران، بلخ با ترکستان و کیلان، کتور، کابل، کندهار، سند، کشمیر با بخشی از لاهور و ملتان” می داند {1}. موصوف میگویدکه “افغانها نام عمومی برای کشور شان ندارند…لذا من این نام{افغانستان} رابراین کشورمیگذارم…نامی که توسط ساکنان این سرزمین برتمام کشوراطلاق میشود خراسان است”. ازاینجا نیزمیتوان استنباط کردکه افغانستان آنروزی، هنوزمناطقی است جدا از سیستان، کندهار و کابل؛ یعنی همان اطراف کوه های سلیمان (درتطابق با موقعیت تاریخی آن درسده های قبلی) درپاکستان امروزی!
 منبع ششم
 بیلیو{7} نیز دراثرمشهور خود بنام “نژادهای افغانستان” درسال 1880م مینویسد که مردمان مختلف باشندۀ افغانستان را بشکل نادرستی”افغان” می گویند. آنچه بنام قوم افغان گفته میشود ترکیب غیرمتجانس و اقوام مختلفی است که بطورضعیفی یکجا ساخته شده وآنهم تازمانیکه یکی ازآنها باکمک وپشتیبانی یکقدرت خارجی درموقعیت قوم حاکم نگهداشته شود. در جریان حدود 130 سال گذشته، این موقعیت مسلط دراختیارقوم افغان بوده؛ نام قوم مخلوط “افغان” وکشور”افغانستان” ازهمینجا ناشی شده است. عجیبتراینکه بیلیو نیزدراین اثر خود، اوصافی را (ازقبیل بی دینی، بی وفائی، تمرد، بی قانونی، خیانت، وحشت، بیرحمی و …) در مورد افغان ها ذکرمیکند که تا اندازۀ زیادی با خصایل اوغانهای روضة الصفا، تاریخنامۀ هرات وشهنامه فردوسی درچند قرن قبل، مطابقت دارد.
 نام افغانستان درسال های بعدی (نقشه های 9 – 12 مربوط سال های 1815 – 1855م) بساحۀ بزرگتری در جنوب کشوری بنام “کابل” اطلاق گردیده و بعدا جانشین تمام قلمروی کشورکابل (نقشۀ 13 مربوط  1860م) و بالاخره قلمروی افغانستان امروزی (پس از1893م ) شده است (نقشۀ 14).
 ولیاک دراثرگرانبهای خود بنام”ساختاراقتصادی افغانستان” علل اساسی سرازیر شدن قبایل افغان ازمسکن اصلی آنها دراطراف کوه های سلیمان بمناطق مجاورو اشغال سرزمینهای مردمان بومی خراسان (تاجکها، هزاره ها، ازبیکها، ترکمنها وغیره) را بخصوص پس از ایجاد دولت قبایلی افغانان در سرزمین های اشغالی مورد پژوهش قرارداده است که فشردۀ آن ذیلا تقدیم میگردد{9}:
 رشد جمعیت قبایل افغان درحوزه تنگ دامنه های کوههای سلیمان، نیازروزافزون به چراگاه ها وموجودیت سرزمینهای مجاور خالی از مردم دراثرحملات مهاجمین وهمچنان آموزش فنون نظامی و سازمانی از مهاجمین، افغانان را بصورت طبیعی واداشت تا مانند سایراستیلاگران دردرازنای تاریخ به تهاجم بپردازند، سرزمینهای دیگران را اشغال نمایند و ساحۀ زند گی خود را وسعت بخشند ودرضمن آن، مانند دیگراسیتلاگران باورهای اجتماعی و سیاسی، فرهنگی و زبانی، عنعنات و رواج های ویژه خویش را بالای مردمان مغلوب بومی تحمیل کنند که از نمونه های آن میتوان درقبضه کردن کامل قدرت سیاسی ونظامی و تحمیل زبان پشتو درساحات عسکری وملکی اززمان شیرعلی خان تا کنون نام برد.
مسکن اصلی قبایل افغان دامنه های کوههای سلیمان است. افغانان با داشتن ساختار شیوه زنده گی مشترک ابتدایی، اززمانهای بسیار دور و دراز کوچ نشین بودند که مشغولیت اساسی آنها را دامداری (گوسفند وبز پروری) تشکیل میداد.
 ازشروع سدۀ پانزدهم میلادی قبایل افغان آغازبه تصاحب وغصب سرزمین های اقوام ساکن غیرافغان وهمسایه های خود کردند واین فرایند بویژه پس از تشکیل دولت مستقل قبایل افغان درسال 1747م بشدت ادامه یافت.
 برخی ازقبایل افغان با بهره گرفتن ازتضعیف قدرت دودمانهای صفوی درغرب ومغولی درشرق وجنگهای برادرکشی وخانمانسوزمیان خوانین وتابعین آنها در همسایگی کوه های سلیمان به تنهایی ویا دراتحاد با قبایل دیگر به پایان آمدن از کوه آغازنموده به غصب زمینهای مردمان بومی مبادرت ورزیدند، وگاهی هم زمینهای خالی ازسکنه رابتصرف خویش درآوردند.
 دلزاکیان نخستین قبیلۀ افغان بودند که وادی پشاوررا غصب کردند. در سدۀ چهاردهم هوتکیان وادی کوهستانی میان دریای کابل وکرم رادر اشغال در آوردند.
 در پایان سدۀ چهاردهم وآغازقرن پانزدهم قبیله های بنوچی برخی از ساحات بنو را تصاحب کردند. همچنان درآغازسدۀ پانزدهم کجرها و هم دلزاکیها درساحات پایانی رود کابل واردشدند. بدین ترتیب سواتیها وبا جوریان، قبیله مروت در میانۀ سدۀ شانزدهم بخشی از ساحات بنو وقبیله وزیری در قرن شانزده هم مساحت کلانی از وزیرستان را به چنگ آوردند.
 با تشکیل دولت افغانان جریان اشغال وتصاحب زمین های دیگران بیشتر از پیش شکل ورنگ سازمان یافتۀ بخود میگیرد. پس ازاینزمان افغانان شروع به غصب زمینهای تاجیکان، ازبیکان، ترکمنان وسایرمردمان واقوام آسیای میانه کردند.
 جریان جابجائی قبایل افغان واشغال خراسان توسط این قبایل را نیزمیتوان درمقالۀ پرمحتوای دکترمهدی تحت نام “نظریه های تامین ثبات وحل مناسبات تباری” که حاوی دهها منبع معتبراست، مطالعه کرد؛ قسمتی ازآن ذیلا نقل میگردد{4}:
 متون فارسی دورۀ اول اسلامی خاستگاه قوم افغان را اطراف کوههای سلیمان (در پاکستان امروزی) گزارش داده اند… افغان ها تا آغاز دهۀ سوم قرن هشتم هجری (723) ازساحۀ افغانستان به جانب خراسان گسترش نیافته بودند… گسترش وتغییر شکل زندگی آنها عمدتا با حوادث هجوم مغول و تیموردرارتباط بوده است …جناح راست ساحل رود سندوپنجاب غربی درطول قرن 13 تا نیمۀ قرن 14 بمیدان نبرد های طولانی و مداوم میان فرمانروایان مغول وسلاطین دهلی مبدل گشته بود. به اثراین تهاجمها بنیاد تمدن زراعتی دچارضعف وناتوانی گردیده و…زمین های بلا استفاده را قبایل پشتون که عمدتا مالدار و خانه بدوش بودند…ازصاحبان شان که عمدتا تاجیکان بودند تصاحب مینمایند…
 زمینه ای هموارتخلیه شده درقرون 13-17 توسط اهالی بومی (تاجکان) دردامنه های شمالغربی کوههای سلیمان واقوام مختلف هندی درقسمت های جنوب شرقی همین جبال…بتدریج توسط افاغنه اشغال میشوند. افغانها اولین بارباجازۀ شاهرخ میرزا دراطراف قندهارساکن شدند…
 عامل عمدۀ دیگرگسترش ونفوذ طوایف افغان درقلمرو خراسان شرقی، جنگهای دراز مدت تیموریان هند با صفوی های ایران  بر سر تملک  قندهار میاشد. ابتدا تیموریان ازافراد جنگجوی اجیرافغان دراین جنگها استفاده کردندوتعدادزیادی از خانواده های قبیلۀ ابدالی با استفاده ازاین موقعیت دراطراف قندهارجاگزین شدند. چون قندهار از مرکز سلطنت (دهلی)، فاصلۀ زیاد داشت قندهار اکثرا در دست صفویها میبود؛ ازینرو طوایف افغان متمایل به صفویها شدند وبا استفاده ازاقتدار آنها بغصب اراضی مالکان اصلی دست زدند…
 پشاورتا سدۀ شانزدهم شهرفارسی گوی بوده است…افضل ختک (نواسۀ خوشحال خان) در کتاب خود بنام تاریخ  مرصع از مهاجرت قبایل از کوه های سلیمان به قندهار(درعصرشاهرخ والغ بیگ) وازآنجا بکابل وپشاور وجانشین شدن شان در آنجاها بحث میکند. مومندها وافریدی ها بعدتراز یوسفزائی ها (درعصربابر) در شمال پشاورمسکون شدند…
 ازقرن پانزدهم ببعد قبایل پشتون دراطراف قندهارجاگزین میشوند. غلجائیان در شمال شهردرسمت غزنی وعشایرمختلف ابدالی درجنوب و غرب شهرسکونت اختیارنمودند، درحالیکه هردو به وادی حاصل خیز ارغنداب نظردوخته بودند. تاریخ سلطانی جاگزین شدن ابدالی ها درمناطق هموارقندهاررا مربوط به قرن پانزده میداند … اندکی پس ازاستقلال قندهار به دست میرویس، هرات به دست ابدالیان میافتد و اینان هواخواهان ایران را ازهرات خارج نموده وافغانان بادیه نشین اطراف سبزوار را جانشین آنان میسازند…
 دراوایل قرن 16 گروهی ازقبایل افغان (یوسفزی، مندوزی و…) بدنبال مبارزات طولانی وشدیدبا اقوام دیگر، قسمت شمالشرقی منطقۀ سفلای رود کابل را تاساحل پیوستن آن به رود سند و نیز ولایت کوهستانی سوات را اشغال کردند. وزیرستان در قرن 16 توسط وزیری ها اشغال شد و…قبایل افغان ساکن دیره جات…درقرن 17 الی 19 وارد این سرزمین شدند…
 راورتی ننگرهاررا بحیث یکی ازشش ناحیۀ یا سرزمینی که تاجیک ها در شمال سفید کوه زیست میکنند ترسیم نموده  و میگوید که  در نُه درۀ ننگرهار 15 هزار خانوادۀ تاجیک زندگی دارند وشغل شان زمینداری است. درآنجا تاجیکها وجمعیت قلیلی ازافغانها بودوباش دارند…
فیض محمد کاتب مینویسد که علاوه ازفرقه های ترکلانی درباجور… 5 هزارنفر قوم صافی، 37 هزاروپنجصد نفرازقوم تاجک و5 هزارنفرازقوم شنوارومجموع 47 هزاروپنجصد نفردرهردو کنارنهر باجور مقام و مقر دارند…
 جاگزینی طوایف افغان درشمال کشورتاریخ جدید دارد وعمدتا پس ازنادرخان زیر نام ناقلین صورت گرفته است درحالیکه تُرک ها قبل ازاسلام، دراواسط قرن ششم میلادی وارد سرزمین کنونی افغانستان شده اند.
 نتیجه گیری
 سه منبع معتبرتاریخی (حدودالعالم، تاریخ یمینی و شهنامۀ فردوسی)، حدود 1000 سال قبل، از موجودیت قبایلی بنام “افغان” و”اوغان” دراطراف کوههای سلیمان در هند (پاکستان امروزی) خبرمیدهند. این واژه درشهنامۀ فردوسی بسیار”بد” معرفی گردیده است.
 تاریخنامۀ هرات (اثرسیفی هروی) حدود 700 سال قبل، همین مناطق اطراف کوه های سلیمان را بنام ولایت “افغانستان” نامیده؛ مرکزآن را مستنگ وشهرهای مهم آن را تیری، کهیرا، دوکی، ساجی و بکرمیداند که تماما درپاکستان امروزی قرار دارند. دراین اثرنیز، افغانان بسیار”بد” معرفی شده اند.
 روضة الصفا (اثرخاوند شاه بلخی) هم حدود 500 سال قبل، موقعیت “افغانستان” را دراطراف کوههای سلیمان میداند وطایفۀ اوغانیه را به “بدی” یاد میکند.
 گزارش سلطنت کابل (اثرالفنستون) نیزحدود 200 سال قبل،”افغانستان” را خارج ازکابل، غزنین و کندهار میداند که بمعنی موقعیت آن درهمان محدودۀ قبلی یعنی اطراف کوههای سلیمان میباشد. نژادهای افغانستان (اثربیلیو) هم حدود 130 سال قبل، افغانان را با اوصاف “بدی” یاد نموده است.
 ساختاراقتصادی افغانستان (اثرپولیاک) هم حدود 50 سال قبل، مسکن اصلی افغان ها را دامنه های کوه های سلیمان میداند. موصوف رشد نفوس، جستجوی چراگاه ها، اجیرشدن وهمدستی با اشغالگران راعلل اساسی سرازیرشدن این قبایل ازکوه های سلیمان و”اشغال” سرزمینهای خراسان میخواند که با تشکیل حاکمیت قبیلوی آنها درقرن هجدهم، این پروسه تشدید میگردد و تا امروزادامه دارد!
 نقشه های جغرافیائی ازحدود 400 سال قبل بدینسو نیزموقعیت مناطق “افغان” و “افغانستان” را تا اوایل قرن نزدهم دراطراف کوههای سلیمان نشان میدهد که با واقعیت های تاریخی فوق الذکرمطابقت کامل دارد.
 باینترتیب،مطابق تمام منابع تاریخی فوق الذکر،”افغان” بدنام ترین واژه دراوراق تاریخ سرزمینی است بنام “افغانستان” که موقعیت اصلی آن درپاکستان امروزی قراردارد؛ ولی امروزتلاش میشود این دو نام درسرزمینهای اشغالی برمردمانی تحمیل گردد که درطول قرن ها، خود را “خراسانی” میگفتند وسرزمین خود را “خراسان” مینامیدند

آثار تاریخی میراث تمام انسانها است و به همه تعلق دارد.

  •  آنهایی که دشمن آثار تاریخی  ایران هستند بدانند این آثار به تمام مردم جهان تعلق دارد. دارایی و اعتبار هیچ  فرد و گروه و قومیتی نیست.
  • مدتی است که تخریب آثار میراث فرهنگی ایران شدت گرفته است، اینها کی هستند و چه می خواهند و دشمن و یا دوست کی هستند. بطور محکم  دشمن انسانیت و تمدن هستند.
  •  در مدت‌زمانی کوتاه، بسیاری از آثار تاریخی کشور تخریب شده است. البته تخریب آثار تاریخی ایران که بسیاری از آن‌ها به ثبت میراث فرهنگی هم رسیده است، مسئله جدیدی نیست. هر سال خبرهایی مبنی بر تخریب یا تهدید هویت تاریخی بناها و آثار در ایران منتشر می‌شود. مسئله مهمی که یکی از دلایل آن کمبود بودجه حفاظتی و بی‌توجهی مسئولان میراث فرهنگی است. اما این بار تخریب‌ها از روی عمد و شاید برنامه‌ریزی‌شده باشد.
    آثاری که قدمت طولانی داشته و از ارزش بسیار بالایی برخوردار است. برخی از این آثار نشانگر تاریخ و پیشینه ایران کهن است و مرمت آن‌ها شاید ناممکن به نظر برسد.
    به چند نمونه از تخریب‌های گسترده تعمدی و تامل‌برانگیز آثار باستانی ایران که در سکوت کامل رسانه‌ای به سرعت در حال انجام است به اجمال اشاره می‌کنیم:
    1- تخریب سنگ نبشته  خط میخی  در خارک با پتک و تیشه. که می توانست سندی برای حضور امپراتوری ایرانی/پارسیان در خلیج فارس باشد
    در حالی که خبر کشف سنگ نبشته هخامنشی خارک معروف هخامنشیان که در آبان ماه سال 1386 در هنگام جاده‌سازی شرکت نفت در جزیره خارک آن هم به طور اتفاقی، آب سردی بر پیکر تبلیغات ضد ایرانی کشور‌های عربی درباره خلیج‌فارس بود، کوتاه‌زمانی پس از رسانه‌ای شدن این خبر، این کتیبه که سندی تاریخی برای اثبات نام خلیج‌فارس بوده با تیشه و پتک نابود شد.
    2- پتک و تیشه به جان آثار باستانی تنگه چوگان و بیشابور افتاد
    بیشابور شهری از دوران ساسانی است که به دستور شاپور، اول پادشاه ساسانی پس از پیروزی بر امپراتوری روم ساخته شده است. این منطقه در ۱۱۰کیلومتری جنوب شیراز و ۲۳کیلومتری شهر کازرون واقع شده است. شمالی‌ترین قسمت بیشابور به کوهپایه و تنگه‌ای دایره‌شکل متصل است به نام چوگان. نقش‌برجسته‌های تنگه چوگان شامل جنگ‌ها و پیروزی‌ها و تاج‌ستانی پادشاه ساسانی به‌خصوص شاپور اول است. در تنگه چوگان شهر کازرون شش نقش‌برجسته ساسانی وجود دارد که در سال 1310 با قدمت ساسانی و به شماره 24 در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیده‌اند.
    بسیاری این شش نقش‌‌برجسته را همپای نقش‌های ساسانی در بیستون و جزو زیباترین آثار تاریخی حکاکی‌‌شده بر سنگ در ایران می‌دانند.
    با این حال، حفاظت نکردن و نگهداری نادرست از این آثار شگفت‌انگیز موجب آن شده که هر روز بخشی از آن‌ها به وسیله عوامل طبیعی و انسانی تخریب شود.
    ویژگی‌های منحصر به فرد نقش‌برجسته‌های کازرون وجود سه نقش‌برجسته است که در آن تصاویری مربوط به زن در ایران باستان حجاری شده؛ موردی که تقریبا در آثار تاریخی ایران به ندرت مشاهده می‌شود. این سه نقش در سه نقطه متفاوت از شهرستان کازرون، نقش قندیل، نقش بهرام و نقش پری‌شو قرار دارند.
    3-تخریب نقش‌برجسته سنگی «قندیل» با تیراندازی تمرینی
    نقش‌برجسته قندیل در فاصله ۲۵کیلومتری شمال‌غربی «کازرون» و در فاصله یک‌کیلومتری روستای «قندیل» قرار دارد. به گفته باستان‌شناسان نقش قندیل چه در فرم و تراش و چه در محتوا، از جمله نفیس‌ترین و باارزش‌ترین نقوش تاریخی تمدن ایران محسوب می‌شود، چراکه علاوه بر روایت تاریخی که توسط این نقش بازگو می‌شود، آن را می‌توان در ردیف انگشت‌شمار نقوش باستانی ایرانی قرار داد که تصویری از یک زن ایرانی با پوشش مخصوص به خود در آن نگاشته شده است. این میراث باستانی بسیار ارزشمند صحنه ازدواج «شاپور اول ساسانی» با «ملکه آذر آناهیتا» را به نمایش گذاشته و در پشت سر شاپور نقش موبد موبدان (کرتیر) حجاری شده است. این میراث به‌جامانده از نیاکانمان در اثر شلیک گلوله و اصابت جسمی سخت مانند پتک نه توسط یک ایرانی بلکه توسط افرادی که دشمن تاریخ و فرهنگ ملی ایران هستند تخریب شده است.
    این تخریب در حالی صورت گرفته که تنگ قندیل مربوط به دوره ساسانیان ۱۱ دی ۱۳۸۰ با شماره ۴۵۳۹ به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است. تعدادی از روستاییان استان فارس پیشتر نیز بارها این تخریب‌ها را به انجام رسانده‌اند که هیچ واکنشی را در پی نداشته است. سال گذشته نیز یکی از نقش‌برجسته‌های ساسانی در تنگ چوگان عامدانه به وسیله پتک تخریب شد و از بین رفت.
    4- تخریب نقش‌برجسته ساسانی ارزشمند «سرآب بهرام» با پتک
    نقش‌برجسته ساسانی ارزشمند «سرآب بهرام» در شهرستان «نورآباد» در همسایگی شهرستان کازرون به وسیله شلیک گلوله‌های پی‌درپی توسط جان‌گیرها (شکارچیان) و اهالی روستاهای نزدیک اثر و به عنوان «هدف تیراندازی» مورد استفاده قرار می‌گیرد و به میزان زیادی آسیب دیده‌اند. همچنین نقش‌برجسته بهرام دوم در تنگه چوگان در محوطه حفاظت‌شده بیشابور شهرستان کازرون به وسیله پتک تخریب شده است. به گفته اهالی منطقه «فرد یا افراد ناشناس، در یک جمعه شب» با ورود به این محوطه باستانی که از دوره ساسانیان برجای مانده است، بخشی از سنگ‌نگاره و گرزی را که در دست بهرام دوم پادشاه ساسانیان است، تخریب کردند.
    5- تخریب با پتک نقش‌برجسته «سرمشهد» و نقش «پریشو»
    نقش‌برجسته «سرمشهد» و نقش «پریشو» نیز از دیگر نقوش باستانی هستند که بدون هیچ‌گونه اقدام امنیتی و فرهنگ‌سازی بین روستاییان در معرض تخریب‌ با پتک و شلیک گلوله روستاییان محلی قرار دارد. در عین حال برخی افراد مشکوک نیز در روند تخریب این آثار تاریخی همراهی کرده‌اند. هم‌اکنون بخش قابل توجهی از دیواره زیرین نقش‌برجسته تاریخی و پرارزش «پری شو»، از معدود نمونه‌های نقش‌برجسته زن ایران باستان که در فقدان امنیت و بدون کوچک‌ترین حفاظت فیزیکی به حال خود رها شده بود، توسط دشمنان تاریخ و فرهنگ ایران تخریب شده است.
    6-تخریب نقش‌برجسته داریوش بزرگ با کمک نردبان
    در حالی که ضعف فرهنگی و هویت ملی ایرانیان به جایی رسیده گردشگران ناآگاه بر سر ستون‌های تخت جمشید می‌نشینند یا برخی ریش نقش‌برجسته داریوش را به دست می‌گیرند و عکس یادگاری می‌اندازند، خبر تلخ نابودی نقش‌برجسته داریوش بر تخت شاهی موجود در بالای دروازه ورودی تخت جمشید فاجعه فرهنگی دیگری را برای ایران رقم زد. نکته مهم این است که این نقش‌برجسته با ارتفاع بالایی که دارد به راحتی در دسترس نیست و تخریب‌کنندگان ظاهرا با فراق بال، نردبانی به همراه برده‌اند و با تیشه و پتک یادگار پیشینیان ما را نابود کرده‌اند.
    7- تخریب کاخ کوروش بزرگ در برازجان
    علاوه بر نابود‌سازی آرامگاه کوروش بزرگ در پاسارگاد به ساخت سد سیوند، کاخ چرخاب که در سال 2500 پیش از میلاد مسیح در دوره کوروش بزرگ، با استفاده از سنگ سیاه و سفید و با حجاری ویژه و منحصر به فردی بنا شده نیز در معرض نابودی کامل قرار دارد.
    8-تخریب نقش‌برجسته باغملک و گور دخمه «رودنو» خوزستان با مواد منفجره
    برخی از سودجویان با این تصور که در کنار نقش‌برجسته و گور دخمه این اثر تاریخی کهن، یک گنجینه باارزش وجود دارد این اثر تاریخی را با حفاری و بیل و کلنگ و مواد منفجره تخریب کرده‌اند.
    9- نابودی تپه باستانی 6000 ساله «گونسپان» ملایر با آبگیری سد کلان
    با ساخت سد مخزنی کلان دو روستای پاتپه و قلعه نو به همراه 15 تا 20 محوطه تاریخی تپه باستانی شش‌هزار ساله «گونسپان» ملایر نابود شده‌اند.
    10- ساخت سد گتوند و نابودی شیر‌های سنگی باستانی
    با ساخت سد گتوند و بالا آمدن دریاچه پشت سد، «برد شیرها» یا شیر‌های سنگی باستانی بزرگ روستای دم تنگ در منطقه آب‌ماهیک در معرض نابودی قرار می‌گیرند. این شیر‌های سنگی با دو متر و ۱۰ سانتی‌متر طول و یک متر و ۴۰ سانتی‌متر ارتفاع بزرگ‌ترین شیرهای سنگی باستانی و تاریخی ایران شناخته شده‌اند.
    11-تخریب پرشتاب اخیر محوطه‌های باستانی شوش
    نابودی محوطه‌های تاریخی شوش توسط حفاران و قاچاقچیان، ساخت‌وسازهای ناهماهنگ و تعرض‌های روزافزون به چشم‌انداز محوطه‌های باستانی شوش، تخریب گور‌های اشکانی در شهر صنعتگران شوش، حفاری در شهر پانزدهم از مهم‌ترین اقدامات تخریب گرانه متداول و معمول در شوش است که هیچ واکنشی را هم از سوی مسئولان مربوط به همراه نداشته است.
    مهرداد میرسنجری** استادیار دانشگاه و پژوهشگر فرهنگی

مکان جنگ نیزک ترخان و یزدگرد و قلعه دوازده رخ زیبد

برای همیشه افسانه کشته شدن ذلیلانه یزدگرد سوم توسط اسیابان مرو را در گمنامی فراموش کنید.
طبق یافته های تاریخی و باستان شناسی یزگرد سوم در مسیر مرو در تنگل زیبد گناباد در جنگ نیزک ترخان کشته شده و در هم جا در درب صوفه دفن گردیده است .
حدود نیم قرن دکتر زمانی باستان شناس و استاد دانشگاه دو بار به زیبد سفر کرد تا موضوع قبرستان گبرها کنار چشمه سرگزو و ان طرف تر قله شاه نشین و ۵۰۰ متر در قله شرقی موضوع ارامگاه پیر در ایوان بزرگ صوفه را که در ان علم و بیرق و چشمه اب چکان مقدس وجود داشته را حل کند اما تصادف ناگهانی و مرگ او معمای سه قلعه زیبد را لاینحل گذاشت اما نیم قرن بعد دکتر عجم با مطالعات تاریخی و باستان شناسی پرده از راز بزرگی برداشت .
در این محل سه جنگ مهم یعنی جنگ دوازده رخ . جنگ نیزک ترخان و عبور بهرام شاه اتفاق افتاده است. قلعه ها باید در برهه اقامت شخصیت بزرگی احداث شده باشد در عبور بهرام شاه از منطقه و همچنین جنگ دوازده رخ سپاه توقف کوتاه داشته اندو بعد هر دو سپاه به مقرهای اصلی خود برگشته اند بنا بر این برای یک اتفاق گذرا ایجاد برج و بارو آنهم در سه نطقه صعب العبور توجیه پذیر نیست و با روایت شفاهی ۴۰ دختری که وظیفه آب رسانی به اوج قله شاه نشین را داشته اند همسازی ندارد. اما حکایت بلاذری در فتوح البلدان و سکونت یزدگرد در اینجا این بناها را توجیه می کند. یزدگرد در مسیر حرکت خود به قلمرو شرقی و مرز توران وقتی به تنگل زیبد رسیده آنجا را امن ترین مکان و منطقه ای بکر و پناه گاهی امن یافته است چشمه های متعدد آب، وجود گیاهان و درختانی همچون انجیر کوهی- بنه- پسته کوهی- گله های آهو- گوزن- قوچ کوهی- گورخر و … و آب و هوای مناسب بعد از طی مسافتی طولانی در مسیر گرمسیری و کویری اصفهان – کویر مرکزی – کرمان – سیستان – طبس تا گناباد، منطقه کوهستانی زیبد جای بسیار مناسبی بوده است. بر اساس مشاهدات در اطراف قلعه شاه نشین می توان تخمین زد که یزدگرد و همراهانش حدود ۴۰۰ نفر سرباز و جنگجو و محافظ – یکصد راس اسب – تعدادی بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ راس خر و قاطر به همراه داشته اند. اسواران یا اسب سواران مردان جنگی چابک سوار و شکار چیان بوده اند. حمل و نقل بار و آذوقه و حمل و نقل خانم ها و بچه ها و بزرگسالان بر عهده قاطرها و خران بوده است تنگل زیبد و کلاته شهاب گبر ظرفیت تامین آب و خوراک چنین جمعیتی را داشته است. آنها در اطراف چشمه آب و محلی که تشله رستم نام دارد و حاشیه رودخانه در پای قلعه شاه نشین کاروان خود را مستقر و خیمه گاههای خود را برپا ساخته اند. و سپس برای پیشگیری از حمله ناگهانی دشمن قله شاه نشین را محل پناهگاه یزدگرد سوم نموده اند. از پای این قله که چشمه آب کوه قرار دارد تا اوج قله شاه نشین بطور تقریبی می توان گفت حدود هزار متر ارتفاع وجود دارد. محافظان و گاردها در سه مکان استقرار داشته اند. پای قله شاه نشین – داخل قلعه سنگی زیبد- داخل درب صوفه و بالای آن. بلاذری چنین حکایت می کند که یزدگرد وقتی به گناباد رسید مرزبان مرو و عامل او نیزک ترخان به استقبال پادشاه به گناباد امدند و ماهویه مرزبان از پاد شاه برای ازدواج با دختر پادشاه خواستگاری نمود اما شاه خشمگین شد و او را نوکر خطاب کرد که پا را از گلیمش بیرون نهاده و از دایره ادب بیرون و جایگاه برتری طلبیده مرزبان مرو که چنین انتظاری نداشت و ضعف موقعیت و نفرات شاه را می دانست . نیزک را ترغیب کرد که اموال و دارایی شاه را به غارت برده و او را به قتل رساند و چنین بود که جنگی در گرفت و تعداد زیادی از دو طرف کشته شدند و نیزک ترخان پیروز شد و اموال و زنان و دختران پادشاه را از جمله اوردک بانو را به اسارت گرفت و نزد ماهویه به اسارت برد و ماهویه او را به عنوان هدیه برای خلیفه فرستاد و حکم تولیت خراسان را گرفت. عبدالرحمن ابن اردگ که از محدثین تاریخ اسلام است فرزند او است.
سه قلعه ۱- شاه نشین سرچشمه ۲- درب صوفه پیر ۳- قلعه زیبد. محل استقرار یزدگرد سوم پس از فرار از مداین بوده است. در کتاب تاریخ افغانستان بعد از اسلام نوشته حبیب عبداللهی از نویسندگان مورخ افغانستان در مورد جنگ نیزک ترخان فرستاده هپتالی ها در گناباد می نویسد که یزدگرد امپراتور ساسانی وقتی به خراسان و گناباد رسید از مرزبان مرو ماهوی سوری تقاضای کمک کرد و او نیزک طرخان حاکم هرات را به استقبال پادشاه ساسانی به گناباد فرستاد نیزک ترخان که نماینده پادشاه هپتالی بود از یزدگرد خواستار نامزدی دخترش شد او بر آشتفت و گفت ما دختر به بندگان خود نمی دهیم و این را بر نیزک ترخان سخت گران آمد و توهین بزرگ دانست و با سپاه یزگرد به جنگ برخاست و او را مغلوب و اموال او را غارت کرد.

Parssea.org
در کتاب تاریخ افغانستان بعد از اسلام صفحه ۱۱۵ نوشته حبیب عبداللهی از نویسندگان مورخ افغانستان در مورد جنگ نیزک ترخان فرستاده هپتالی ها در گناباد می نویسد که یزدگرد امپراتور ساسانی وقتی به خراسان و گناباد رسید از مرزبان مرو ماهوی سوری تقاضای کمک کرد و او نیزک طرخان حاکم هرات را به استقبال پادشاه ساسانی به گناباد فرستاد نیزک ترخان که نماینده پادشاه هپتالی بود از یزدگرد خواستار نامزدی دخترش شد او بر آشتفت و گفت ما دختر به بندگان خود نمی دهیم و این را بر نیزک ترخان سخت گران آمد و توهین بزرگ دانست و با سپاه یزگرد به جنگ برخاست و او را مغلوب و اموال او را غارت کرد.بنا به نوشته بلاذری ماهویه از نیزک ترخان خواسته بود که تقاضای ماهویه مرزبان هپتالی را به شاه اعلام کند که خواستار دختر یزدگرد است در تاریخ ها همگی در اینکه نیزک ترخان به استقبال یزدگر آمده در گناباد اشتراک نظر وجود دارد اما اینکه آیا یزدگرد همانجا کشته شده یا نه دو روایت مختلف هست
اما احمد بن یحیی بَلاذُری ۸۹۲ میلادی روایت مشابهی دارد متن اصلی کتاب بلاذری که سرنوشت اخرین امپراتور ایران را شرح می دهد و سفر او را از مداین بسوی خراسان شهر به شهر توصیف می کند
…یزدجرد…ثم سار إلى خراسان فلما صار إلى جنابد(گنابد) حد مرو تلقاه ماهویه مرزبانها معظما مبجلا وقدم علیه نیزک عنده شهرًا ثم شخص وکتب إلیه یخطب ابنته فأغاظ ذلک یزدجرد وقال‏:‏ اکتبوا إلیه إنما أنت عبد من عبیدی فما جرأک على أن تخطب إلی وأمر بمحاسبه ماهویه مرزبان مرو وسأله عن الأموال‏.‏ فکتب ماهویه إلى نیزک یحرضه علیه ویقول‏:‏ هذا الذی قدم مفلولا طریدًا فمننت علیه لیرد علیه ملکه فکتب إلیک بما کتب‏.‏ ثم تضافرا على قتله‏.‏ وأقبل “نیزک” فی الأتراک حتى نزل فی الجنابذ (گنابد) فحاربوه فتکافأ الترک ثم عادت الدائره علیه فقتل أصحابه و نهب عسکره وکان ذلک سنه ۳۱ هـ / ۶۵۱ م، وک

کانال گناباد قدیم به نقل از مقاله دکتر محمد عجم

وقتی دزدان میراث فرهنگی و تمدنی از مسئولان میراث فرهنگی شهر گناباد هوشیارتر بودند !!!

روز ۲۰ شهریور ۱۳۹۱ چهل سال پس از بازدید دکتر زمانی  به قلعه شاه نشین زیبد رفتیم انتظار نبودکه نگهبانان میراث فرهنگی از این قلعه حفاظت کنند اما هرگز تصور نمی شد که با صحنه غارت و چپاول گنجینه های این قلعه روبرو شویم  که تقریبا چند هفته قبل  اتفاق افتاده است توسط دزدان حرفه ای با ابزارهای و گنج یابهای بسیار مدرن .

سرقتی  که اولین بار نبود و آخرین هم نخواهد بود. میراث فرهنگی تمدنی و تاریخی ما اینگونه به غارت می رود قبلا در جیرفت و جاهای دیگر شاهد این غارتگری ها و دزدی های سارقان جنایتکار بوده ایم.چه کسی پاسخ گوی این غارت تمدنی و فرهنگی است آیا دزدان شناسایی خواهند شد و میراث غارت شده به موزه  و گنجینه ملی بر خواهد گشت.

قلعه شاه نشین  این نامی است که از دوران کهن بر سر زبانهای بومیان  است این نام نمی تواند بی مسمی باشد بومیان نقل کرده اند که ۴۰ دختر باکره برای حفره سه متری سنگی کنده شده در اوج قله آب می برده اند. این جمله را نیز بایددر پژوهش این قلعه جدی گرفت در پایین این قله گورستان گبرها بوده که  مکان استقرار  محافظان و گارد شاه  و نظامیان و عمله ها بوده است. دکتر زمانی باستان شناس گرانقدری که این مکان را کاووش کرده  واقعه تصادف او را مجال نداد تا این معما را حل کند  چرا به این قله کوه مرتفع می گویند قله شاه نشین چرا به روستای پایین قله کوه شهاب گبر گفته می شده و چرا در محل تنگل کمی جنوبی تر قبرستان گبر و تشله رستم گفته می شده قبر پیران ویسه و درب صوفه پیر چه ارتباطی دارند. اما دکتر محمد عجم  برای این معما ها با کمک تاریخ و زبانشناسی و جمله های مبهم بجای مانده از تاریخ شفاهی منطقه پاسخ پیدا کرده است که در نشریه پنچره تیر ۱۳۹۱ تحت عنوان قلعه زیبد نماد هویت و تمدنی کهن چاپ شده و همشهری جوان  نیز در شماره ۳۴۴  تاریخ ۲۴ دی ماه ۱۳۹۰  صفحه ۵۲-۵۳ در مطلبی تخت عنوان قتل یزدگرد  بیست سال آخر و داستان فرزندان یزدگرد تصویر قلعه زیبد را به عنوان محل آخرین نبرد یردگرد به چاپ رسانده است .

چندین روایت متفاوت و با محتوی متضاد دربارهٔ مرگ یزدگرد سوم در کتاب‌های تاریخی برجای مانده‌است. با توجه به کاوشهای قلعه زیبد – گناباد و روایت های شفاهی و گزارش بلاذری بنظر می‌رسد روایت مربوط به قتل یزدگرد در آسیاب مرو بیشتر افسانه بافی باشد تا حقیقت و آنچه بیشتر به حقیقت و روایات شفاهی نزدیک است روایت بلاذری است.

متن اصلی کتاب بلاذری سرنوشت یزدگردسوم:

…. یزدجرد… ثم سار إلی خراسان فلما صار إلی جنابد (گنابد) حد مرو تلقاه ماهویه مرزبانها معظما مبجلا وقدم علیه نیزک عنده شهرًا ثم شخص وکتب إلیه یخطب ابنته فأغاظ ذلک یزدجرد وقال: اکتبوا إلیه إنما أنت عبد من عبیدی فما جرأک علی أن تخطب إلی وأمر بمحاسبه ماهویه مرزبان مرو وسأله عن الأموال. فکتب ماهویه إلی نیزک یحرضه علیه ویقول: هذا الذی قدم مفلولا طریدًا فمننت علیه لیرد علیه ملکه فکتب إلیک بما کتب. ثم تضافرا علی قتله. وأقبل “نیزک” فی الأتراک حتی نزل فی الجنابذ (گنابد) فحاربوه فتکافأ الترک ثم عادت الدائره علیه فقتل أصحابه ونهب عسکره وکان ذلک سنه ۳۱ هـ (۶۵۱ م)، وکان عمره إذ ذاک ۲۸ سنه.
بلاذری در فتوح‌البلدان آورده است… یزدگرد از (مداین) به حلوان، سپس به اصفهان رفته یزدگردسوم  بدنبال شکست های غرب ایران تنها عنوان شاهنشاهی را یدک می کشید مجبور شد همراه بقایای لشکر و  افراد سلطنت به شرق ایران  عزیمت نماید . اسپهبد طبرستان یزدگرد را به پناه خود فرا خواند ولی یزدگرد سیستان و خراسان را ترجیح داد.
یزدگرد در مسیر  حرکت به شرق  از ری به اصفهان و از آنجا به کرمان و سپس به سوی طوس و  حد  جغرافیای مرو رفت در مسیر  در جناباد(گناباد) اقامت نمود. زیرا با نزدیک تر شدن فاتحان عرب به استخر، یزدگرد با وجود دعوت مرزبان (فرماندار) تبرستان ترجیح داد تا از راه دارابگرد به اصفهان و کرمان و سپس سیستان و بعد به خراسان برود. او قبل از عزیمت به مرزبانان خود نامه‌هایی نوشته و برای شکست دادن مهاجمان عرب در خواست کمک نمود مرزبان مرو از جمله کسانی است که اعلام آمادگی نموده است اما برای کمک به یزدگرد بعدا  در خواست ازدواج با خانواده سلطنتی را داشته است. به طوریکه در مسیر شاه برای سفر به مرو از سوی نماینده مرزبان مرو ماهوی سوری- که به احتمال از خاندان سورن بود- نخست مورد استقبال قرار گرفت ولی میان آنان کدورتی رخ‌ داد که بلاذری این کدورت را ناشی از درخواست خواستگاری از دختر خردسال یزدگرد(اردک ) توسط ماهوی سوری دانسته است. موارد دیگری مانند بیم ماهوی از حملهٔ اعراب به مرو، هم ذکر شده‌است. در سال ۶۵۲ میلادی، ده سال بعد از جنگ نهاوند ماهوی سوری نیزک طرخان سرکردهٔ طوایف هپتالی طخارستان را نزد یزدگرد  در گناباد  فرستاد. نیزک ترخان در ابتدا که برای استقبال به گناباد رفته بود رابطهٔ خوبی با یزدگرد داشته‌است،. اما بعد از  نامه رد  و توهین آمیز  یزدگرد به ماهوی مرزبان  وی به نیزک ترخان دستور اسارت پادشاه ایران را می دهد و  میان سپاه نیزک و یزدگرد نبردی درمی‌گیرد، در نتیجه یزدگرد شکست خورد و کشته شد. با مرگ یزدگرد سوم در سال ۶۵۲ میلادی، سلسلهٔ ساسانی پس از ۴۲۶ سال، در ایران منقرض گردید. ماهوی سوری نیز در زمان خلافت علی به کوفه فراخوانده‌شد و از جانب او مامور گردآوری خراج خراسان گردید.  این گزینش در میان خراسانیان سبب شورشی دامنه‌دار گردید.. دکتر زمانی قله شاه نشین و قلعه زیبد را به جنگ دوازده رخ در شاهنامه فردوسی منسوب می داند (ز زیبد زمین تا گنابد سپاه – در و دشت از ایشان کبود و سیاه) اما از آنجا که در روایتهای شفاهی آمده است ۴۰ دختر وظیفه آب رسانی به اوج قله شاه نشین را داشته‌اند. این نشان می‌دهد که این قلعه برای مدت طولانی اقامتگاه فردی بسیار مهم بوده است. زیرا تنها سکونت یک امپراتور مانند یزدگردسوم می‌تواند ساخت این بناهای مستحکم را در قله مرتفع سخت و صعب العبور و دور افتاده توجیه کند. یزدگرد در مسیر حرکت خود به قلمرو شرقی و مرز توران وقتی به تنگل زیبد رسیده آنجا را امن ترین مکان و منطقه‌ای بکر و پناه گاهی امن یافته است. در حالیکه در جنگ دوازده رخ جنگجویان دوره اقامت کوتاهی داشته‌اند و نیازی به برج و بارو نداشته‌اند. البته شباهتهایی هم در هر دو جنگ وجود دارد که جنگ دوازده رخ و جنگ نیزک ترخان را به هم شبیه می‌سازد. اما به احتمال یقین جنگ نیزک ترخان  در گنابد مذکور در کتب تاریخ دوره اسلامی و جنگ دوازده رخ  مذکور در شاهنامه  دو رویداد کاملا متفاوت  است که در زیبد گناباد روی داده است جنگ دوازده رخ به دوره کیانی مربوط می شود و جنگ دوازده رخ به دوره ساسانیان و آخرین امپراتوری ایران .

 

وجه تسمیه گناباد :

علت نام گذاری را بعضی مربوط به : گیاه گوون  و گون آّباد،  قنات آباد، جن آباد، گناه آباد دانسته اند  اما بنظر دقیق تر می آید که در اصل گیو آباد بوده و به مرور تحریف شده و گناباد شده است و سپس معرب و بشکل جناباد و کنابد و ینابد در آمده است. زیرا بعضی منابع کهن تاریخی از  حفر قناتها و کاریزهای گناباد به دستور کیخسرو و یا گیو  گزارش کرده اند و بخصوص که اسطوره تاریخی ۱۲ رخ نیز بر اساس شاهنامه در زیبد- گناباد روی داده است.

وجه تسمیه زیبد

زیبدبه معنی زیبا و زیبنده است شاید از این جهت این منطقه را زیبد نام گذاشته اند که دره ای سرسبز و زیبا دارای گونه های مختلف گیاهی  و حیوانی   و با چشمه های آب و رودخانه جاری در فصل بهار بوده است

از قدیم در ادبیات شفاهی مردم منطقه زیبد Zeebad  نام داشته و طبق قاعده گویش گنابادی و خراسانی که  ب به و  تبدیل می شود گاهی زیود نیز گفته می شود. در گویش گنابادی ب  عموما به و تبدیل می شود مانند بگو = ورگو- بده = واده – بازگو= واگو-

در ادبیات مکتوب قدیم گاهی  گ. ک   و ز.ژ یکسان نوشته می شده و معمولا انداختن نقطه  مرسوم بوده مانند شهی = سهی – زیبد = زیبد . انداختن نقطه ناشی از خطای نوشتاری است و به هیچ عنوان زیبد ریبد گفته نشده است.

اینجا آخرین اقامتگاه آخرین   پادشاه ساسانی یزدگرد سوم است این را تاریخ فتوح البلدان بلاذری به ما می گوید.

فتوح‌البلدان، صص ۵۶۸-۵۶۹

بلاذری. فتوح الشام. ص: ص ۴۴۳ فارسی و ۳۰۷ عربی

 

منتظر باشید بزودی با عکس و فیلم صحنه های غارت گنجینه های قلعه شاه نشین را توضیح خواهم داد قبلا در سال ۱۳۵۲-۵۴  گورستان گبرها غارت شده بعد گورستان قلعه زیبد و حالا هم دخمه های مخفی مانده زیر آوارهای قلعه شاه نشین زیبد.

 

 یزدگرد  ساسانی در زیبد گناباد کشته شد. افسانه آسیابان مرو را برای همیشه فراموش کنید.

سرنوشت یزدگرد سوم آخرین امپراتوری ایران  برای  عموم جهان اهمیت دارد بویژه برای مسلمانان و بخصوص ایرانیان. امپراتوران  روم  روزگاری بر پای پادشاهان ساسانی بوسه می زدند. پادشاهان ساسانی قدرت عظیمی فراهم آوردند و از غرب ایران بر تمام جهان متمدن آن روز گار فخر و  عظمت نمایی می کردند. اما همیم امپراتوری قدرتمند به دلایل  غرور و کبریا و جنگهای بی فایده و  ستم هایی که به تبع آن جنگها بر مردم می رفت به سرنوشتی عبرت آموز در روستایی دور افتاده در زیبد گناباد دچار شدند. سرنوشتی که بعدها سلسله صفوی و سلسله پهلوی نیز  عینا تکرار کردند

در ۲۴۱ میلادى شاهپور اول به نصیبین (در نزدیکى موصل امروزى) و از آنجا به انطاکیه حمله برد. بعدها  این منطقه و ارمنستان رابه ایران واگذار شد.

در ۲۵۸میلادى شاهپور  با گذر از فرات، انطاکیه را تصرف کرد و آماده نبرد با والرین شد. در نبرد نزدیک شهر ادسا  هزاران  رومى کشته شدند و هرچه تلاش کردند نتوانستند از محاصره خلاص شوند. والرین پس از تسلیم، بصورت حفت باری به اسارت شاهپور درآمد و تا سالها تحت خدمت شاهپور بود چرا که شاه ایران از او به عنوان خدمتکار استفاده کرد. (۲۶۰میلادى)

شاهپور در۲۶۰میلادى آسیاى صغیر را نیز تسخیر کرد و چنانچه مورخان نوشته اند تا سالها در آسیاى غربى و  آسیاى صغیر بدون مزاحم جدى به تاخت و تاز سرگرم بود.

امپراتوران دیگر ساسانی نیز جنگهای متعددی که بسیاری از آنها جنبه دفاعی نداشت و تجاوز کارانه بود براه انداختند.

اگرچه در دوره ساسانیان هنر و تمدن شکوفا شد اما بی عدالتی و ستم  و غرور و اتکای بیش از اندازه به  کمک های معنوی و غیبی مؤبدان  سرنوشت آخرین امپراتور ساسانی را بشکلی خفت بار در آورد.zibad

پیرامون شکست او از اعراب و فرار او بسوی شرق ایران حکایتهایی وجود دارد و عقب نشینی او بسوی خراسان مورد تایید منابع متعدد عقلی و نقلی است. اما اینکه  او به مرو رفته و توسط آسیابانی به قتل رسیده باشد بسختی می توان آن را از افسانه بافی های و قصه سازی های دیگر مورخان قدیمی متمایر ساخت. آمدن او تا گناباد (به عربی. جنابد- کناباد- یناباد- غناباد) مورد اتفاق است. اما رفتن او به مرو و قصه سازی های بعد تقریبا با عقل و نقل و مکان جغرافیایی  مرو همخوانی ندارد مثلا در مرو نه رودخانه ای وجود دارد و نه می توان آثار آسیاب آبی پیدا کرد. و نه در آن دوره مسیحیانی در مرو زندگی کی کرده اند.  در آن دوره  یزد- گناباد- سنگان خواف  مراکز مهم زرتشتیان بوده است. مرو در قرن های سوم و چهارم قمری برای اعراب شناخته تر بوده است و تلفظ واژه مرو نیز ساده تر بوده است. بنا بر این این واقعه را به مرو نسبت داده اند.

چهل سال قبل دکتر عباس زمانی  که استاد دانشگاه  و باستان شناس  بود  برای پی بردن و کشف این معما  که چرا به قلعه  کله قندی زیبد قلعه شاه نشین می گویند دو سفربه زیبد انجام داد آنچه او از تاریخ شفاهی مردم محل فهمید دو سه جمله مبهم بود  اول اینکه   بومی ها گفتند قلعه شاه نشین محل زندگی یکی از شاهان بزرگ بوده   و ۴۰ دختر مامور بردن آب به استخر سنگی داخل قلعه بوده اند.  در حالی که  بقایای قلعه شاه نشین و همچنین بقایای قلعه سنگی زیبد و تنوره  آسیاب آبی نشانگر ساخت و قدمت آن در دوره ساسانی است اما  در تاریخ  هیچ اشاره ای نشده که  زیبد گناباد  روزی روزگاری پایتخت پادشاهی ساسانی و یا اشکانی  بوده است.  او هنگامی که  از بالای قلعه به اطراف نگریست متوجه شد که قلعه  به تمامی  دشت زیبد و گناباد و روستاهای اطراف مشرف است و قلعه سنگی زیبد در فاصله ۴ کیلومتری و  قلعه درب صوفه پیر در دو کیلومتری  و بر تنگل زیبد اشراف کامل دارد پس این فرضیه مطرح شد که  قلعه شاه نشین برج دیدبانی بوده است.  اما معما اینجا است که اگر این قلعه مرتفع  کله قندی و صعب العبور دیدبانی بوده است ؟ چه موضوع و یا گنجینه و یا شحصیت مهمی در این منطقه بوده  که  چنین برج دیدبانی  مهمی باید ایجاد می شده  است حال اینکه  زیبد هیچگاه منطقه مرزی نیز نبوده است ؟ و همچنین جمعیت قابل ملاحظه ای نیز در این منطقه وجود نداشته که به تبع آن حاکمی قدرتمند محلی داشته باشد. سوالات زیادی برای دکتر زمانی بوجود آمد اما مرگ ناگهانی این میهن دوست  و باستانشناس باعث شد که پاسخ به سوالات طرح شده نیز بی جواب بماند. دکتر زمانی  سه اثر تاریخی زیبد را به جنگ یازده رخ (دوازده رخ ) که در شاهنامه بطور مفصل به آن پرداخته شده ارتباط می دهد.زیرا در شاهنامه نیز بصراحت محل جنگ زیبد و گناباد نام برده شده است.  علی رغم حفاری های غیر مجاز سارقان و سرقت گنجینه های این سه مکان اما تا کنون هیچ بررسی رسمی از سوی نهادهای  رسمی در خصوص این سه اثر انجام نشده است .  دکتر عجم  مطالعات تاریخی را در این مورد انجام داده و با استناد به تاریخ بلازری  این معما را روشن ساخت و اعلام کرد که  سه قلعه  ۱- شاه نشین ۲- درب صوفه  پیر و(قله سرچشمه) ۳- قلعه زیبد محل استقرار یزدگرد سوم  پس از فرار از مداین بوده است.

متن اصلی کتاب بلاذری سرنوشت یزدگرد:مرگ یزدگرد سوم

.. ..یزدجرد…ثم سار إلى خراسان فلما صار إلى جنابد(گنابد) حد مرو تلقاه ماهویه مرزبانها معظما مبجلا وقدم علیه نیزک عنده شهرًا ثم شخص وکتب إلیه یخطب ابنته فأغاظ ذلک یزدجرد وقال‏:‏ اکتبوا إلیه إنما أنت عبد من عبیدی فما جرأک على أن تخطب إلی وأمر بمحاسبه ماهویه مرزبان مرو وسأله عن الأموال‏.‏ فکتب ماهویه إلى نیزک یحرضه علیه ویقول‏:‏ هذا الذی قدم مفلولا طریدًا فمننت علیه لیرد علیه ملکه فکتب إلیک بما کتب‏.‏ ثم تضافرا على قتله‏.‏ وأقبل “نیزک” فی الأتراک حتى نزل فی الجنابذ(گنابد) فحاربوه فتکافأ الترک ثم عادت الدائره علیه فقتل أصحابه ونهب عسکره  وکان ذلک سنه ۳۱ هـ / ۶۵۱ م، وکان عمره إذ ذاک ۲۸ سنه.

فرستادن مامور تشریفات بنام نیزک ترخان از سوی مرزبان مرو – ماهویه سوری برای استقبال از یزدگرد در گناباد و سپس درخواست ماهویه (مرزبان در زبان امروزی معادل   فرماندار است)طی نامه ای به نیزک ترخان  برای  خواستگاری از دختر یزدگرد و خشمگین شدن یزدگرد و جواب توهین آمیز یزدگرد به ماهویه مرزبان مرو و اعزام نیرو توسط ماهویه به گناباد و  قتل یزدگرد و قتل و غارت شدن همراهان یزدگرد.فاصله زمانی بین   پیش واز  و استقبال کردن از یزدگرد و جنگ  نیزک ترخان  حداقل یکسال بوده است و در این مدت یزدگرد به عنوان رهبر روحانی ایرانیان در زیبد اقامت داشته است احتمالا در این جنگ  دختر یزدگرد بنام “اردک ” (Ardak – Orodak- Ordak ) به اسارت برای مرزبان مرو فرستاده شده است.  اردک را  ماهویه سپس برای خوش گویی و پیش کش به کوفه فرستاد ولی گویا با او همواره خوش رفتاری شده و گویا عبدالرحمن ابن اردگ  که از محدثین تاریخ اسلام است فرزند او است. (تاریخ بیهق ابن فندق :”

گویند که یزدگرد بصورت زیبا و گندم گون پیوسته ابرو جعد موی شیرین لب  لطیف سخنو با مهابت و  از نسیب ترین ملوک عجم بود”.

جنگ دوازده  رخ هم در زیبد اتفاق افتاده  است اما بعید است آن جنگ  همان جنگ نیزک طرخان با یزدگرد سوم باشد.

جنگ دوازده رخ یک رویداد اتفاقی است که در زیبد حادث شده است و بعد هر دو سپاه به مسیر  و به مقرهای اصلی خود برگشته اند بنا بر این  برای یک اتفاق غیر قابل پیش بینی ایجاد برج و بارو  آنهم در سه نطقه صعب العبور غیر ممکن است و با روایت شفاهی  ۴۰ دختری که وظیفه آب رسانی به اوج قله را داشته اند همسازی ندارد. اما سکونت یزدگرد  ساخت این بناها را توجیه می کند.  یزدگرد در مسیر حرکت خود به قلمرو شرقی و مرز توران  وقتی به تنگل زیبد رسیده آنجا را امن ترین مکان و منطقه ای بکر و پناه گاهی امن یافته است چشمه های متعدد آب ، وجود گیاهان و درختانی همچون انجیر کوهی- بنه- پسته کوهی- گله های آهو- گوزن- قوچ کوهی- گورخر و … و آب و هوای مناسب بعد از طی مسافتی طولانی در مسیر گرمسیری و بد آب و هوای اصفهان – کویر مرکزی – کرمان – سیستان – طبس تا گناباد، منطقه کوهستانی زیبد جای بسیار مناسبی بوده است. بر اساس مشاهدات در اطراف قلعه شاه نشین می توان  تخمین زد که  یزدگرد و همراهانش حدود ۴۰۰ نفر سرباز و جنگجو و محافظ  – یکصد راس اسب – تعدادی بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ راس خر و قاطر به همراه داشته اند. اسواران یا اسب سواران  مردان جنگی  چابک سوار و شکار چیان بوده اند. حمل و نقل بار و آذوقه و حمل و نقل خانم ها و بچه ها و بزرگسالان بر عهده قاطرها و خران بوده است تنگل زیبد و کلاته شهاب گبر  ظرفیت  تامین آب و خوراک چنین جمعیتی را داشته است. آنها در اطراف چشمه آب و محلی که تشله رستم نام دارد و حاشیه رودخانه در پای قلعه شاه نشین  کاروان خود را  مستقر و خیمه گاههای خود را برپا ساخته اند. و سپس برای پیشگیری از حمله ناگهانی دشمن قلعه شاه نشین را محل پناهگاه یزدگرد سوم نموده اند. از پای این قله که چشمه آب کوه قرار دارد تا اوج قله شاه نشین بطور تقریبی می توان گفت  حدود هزار متر ارتفاع وجود دارد. محافظان و گاردها در سه مکان استقرار داشته اند. پای قله شاه نشین – داخل قلعه سنگی زیبد- داخل درب صوفه و بالای آن.

به نقل از مقاله دکتر محمد عجم

و کتاب آیینه میراث .شاهدخت والاتبار شهربانو – دکتر احمد مهدوی دامغانی ۱۳۸۸

 

سه اثر تاریخی زیبد گناباد
در دهستان ییلاقی زیبد گناباد سه قلعه شبیه به هم وجود دارد که بنا بر یکی از روایات آخرین پناهگاه یزدگرد سوم بوده‌است.
آخرین پناهگاه یزدگرد سوم
سه اثر تاریخی زیبد را برای اولین بار دکتر زمانی باستان شناس و استاد دانشگاه تهران در سال ۱۳۴۹ موردکاووش قرار داده و نتیجه گیری کرده است که هر سه قلعه و همچنین آسیاب آبی زیبد مربوط به دوره ساسانی است. این باستان شناس کمی بعد در اثر تصادف کشته شد و تحقیقات او ناتمام ماند. این سه اثر تاریخی بدلیل بی توجهی مسئولان مربوطه بارها مورد سرقت و حفاری های غیر قانونی قرار گرفته و بکلی تخریب شده است.بطوریکه از قبرستان گبرها و تشله رستم و آسیاب آبی امروزه هیچ اثری بافی نمانده است.

 

قله شاه نشین

 

قله شاه نشین یا قلعه شاه نشین یک کوه کله قندی مرتفع است که در دامنه آن رودخانه و چشمه آب کلاته شهاب گبر قرار دارد. در نوک کله قندی این قله قبلا دیوارهای سنگی با خاک گچ و ساروج وجود داشته که امروزه فقط سنگهای فرو ریخته و ساروج و خاک گلهای آن باقی مانده است و دخمه هایی که غارت شده اند. در داخل این قلعه یک استخر آب در دل سنگ کنده شده است که بنا بر روایت های شفاهی ۴۰ دختر وظیفه آب رسانی با مشک به این حوض سنگی را داشته اند. بر طبق کتاب البلاذری نیزک ترخان از سوی “ماهوی سوری” فرماندار مرو که در آن دوره پایتخت خراسان بزرگ بود. ماموریت یافته تا به این مکان به استقبال شاه آمده و پیام وفاداری را به شاهنشاه ابلاغ کند البته ماهوی سوری برای نشان وفاداری و تعهد برای بازپس گیری سرزمینهای از دست رفته یزدگرد از دختر او خواستگاری کرده است اما شاه خشمگین شده و او را نوکر خود خوانده که با خواستگاری از دختر شاهنشاه اقدام به گستاخی و پررویی نموده‌است. پاسخ توهین آمیز یزدگرد باعث خشم ماهوی مرزبان مرو شد و از سردار نظامی خود خواست که شاه فراری و مفلوک را بقتل رساند و خانواده اش را اسیر نماید.در نتیجه یاران یزدگرد با فرستادگان مرزبان مرو در منطقه زیبد گناباد درگیر می شوند در جنگ زیبد و قلعه شهاب گبر ” یزدگردسوم” کشته شده و دخترش “اردک “که خردسال بوده نزد مرزبان مرو به اسارت فرستاده می‌شود.

 

اهمیت مطالعات میدانی قله شاه نشین(شهاب گبر) – قلعه زیبد و درب صوفه که همگی بر هم اشراف و دید دارند به جهات متعددی است از همه مهمتر اثبات افسانه بودن قتل یزدگرد سوم بدست آسیبانی در مرو است با توجه به مطالعات میدانی و تاریخی، یزدگرد در زیبد گناباد در شرق خراسان در ۲۵۰ کیلومتری هرات و ۳۰۰ کیلومتری مرو کشته شده‌است. یزدگرد هرگز به مرو نرسیده‌است. آخرین اقامتگاه او و آخرین یارانش تنگه خوش اب و هوای زیبد بوده‌است.

 

کشته شدن یزدگرد و انقراض دولت ساسانی
چندین روایت متفاوت و با محتوی متضاد دربارهٔ مرگ یزدگرد سوم در کتاب‌های تاریخی برجای مانده‌است.با توجه به کاووشهای قلعه زیبد – گناباد و روایت های شفاهی و گزارش بلاذری بنظر می رسد روایت مربوط به قتل یزدگرد در آسیاب مرو بیشتر افسانه بافی باشد تا حقیقت و آنچه بیشتر به حقیقت نزدیک است روایت بلاذری و کشته شدن یزدگرد در جنگ نیزک ترخان و در گناباد  است. با مرگ یزدگرد سوم در سال ۶۵۲ میلادی، سلسلهٔ ساسانی پس از ۴۲۶ سال، در ایران منقرض گردید. ماهوی سوری نیز در زمان خلافت علی بهکوفه فراخوانده‌شد و از جانب او مامور گردآوری خراج خراسان گردید.ا ین گزینش در میان خراسانیان سبب شورشی دامنه‌دار گردید.. دکتر زمانی قله شاه نشین و قلعه زیبد را به جنگ دوازده رخ در شاهنامه فردوسی منسوب می داند(ز زیبد زمین تا گنابد سپاه – در و دشت از ایشان کبود و سیاه) اما از آنجا که در روایتهای شفاهی آمده است ۴۰ دختر وظیفه آب رسانی به اوج قله شاه نشین را داشته اند. این نشان می دهد که این قلعه برای مدت طولانی اقامتگاه فردی بسیار مهم بوده است. زیراتنها سکونت یک امپراتور مانند یزدگردسوم می تواند ساخت این بناهای مستحکم را در قله مرتفع سخت و صعب العبور و دور افتاده توجیه کند. یزدگرد در مسیر حرکت خود به قلمرو شرقی و مرز توران وقتی به تنگل زیبد رسیده آنجا را امن ترین مکان و منطقه ای بکر و پناه گاهی امن یافته است. در حالیکه جنگ رخ جنگجویان دوره اقامت کوتاهی داشته اند.و نیازی به برج و بارو نداشته اند. البته شباهتهایی هم در هر دو جنگ وجود دارد. که جنگ دوازده رخ و جنگ نیزک ترخان را به هم شبیه می سازد. اما این دو رویداد کاملا متفاوت و در دو دوره تاریخی با فاصله بسیار زیاد روی داده است

 

درب صوفه پیر

 

در صوفه یک ایوان مرتفع و یک پناهگاه طبیعی در درون یک دیواره کوهستانی است که در فاصله کمی از قله شاه نشین قرار دارد و در بالای این ایوان یک قلعه سنگی وجود داشته و گفته شده که آنجا قبر پیران ویسه بوده است. از بالای قله شاه نشین درب صوفه و تنها گذرگاه کوهستانی منطقه قابل دیدن است.درب صوفه یک پناهگاه طبیعی است اما بخشهایی از آن توسط انسان کنده شده است

 

 

Darb Soufeh.

درخت مقدس تاقوک در ورودی ایوان درب صوفه

این ایوان در ابتدای یک گذرگاه کوهستانی قرار دارد طول این گذرگاه دره ای شکل بطول دو کیلومتر و عرض ۷ متر و ارتفاع و بلندی حدود ۱۰۰ متر است. این گذرگاه در قدیم یکی از راههای سفر از ناحیه فردوس و طبس به دشت گناباد بوده است. چشمه های متعدد آب ، وجود گیاهان و درختانی همچون انجیر کوهی- بنه- پسته کوهی- گله های آهو- گوزن- قوچ کوهی- گورخر – شیر و یوزپلنگ … و آب و هوای مناسب بعد از طی مسافتی طولانی در مسیر گرمسیری و بد آب و هوای مسیر اصفهان – کویر مرکزی – کرمان – سیستان – طبس تا گناباد، استقرار در تنگل کوهستانی زیبدرا توجیه پذیر می کند. بر اساس مشاهدات در اطراف قله شاه نشین و تنگلاطراف آن می توان تخمین زد که یزدگرد و همراهانش حدود ۴۰۰ نفر سرباز و جنگجو و محافظ – یکصد راس اسب – تعدادی بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ راس خر و قاطر به همراه داشته اند. اسواران یا اسب سواران مردان جنگی چابک سوار و شکار چیان بوده اند. و حمل و نقل بار و آذوقه و حمل و نقل بچه ها و بزرگسالان بر عهده قاطرها و خران بوده است. تنگل زیبد و کلاته شهاب گبر ظرفیت تامین آب و خوراک چنین جمعیتی را داشته است. آنها در اطراف چشمه آب و محلی که تشله رستم نام دارد و حاشیه رودخانه در پای قله شاه نشین کاروان خود را مستقر و خیمه گاههای خود را برپا ساخته اند. و سپس برای پیشگیری از حمله ناگهانی دشمن قله مرتفع و صعب العبور را محل پناهگاه یزدگرد سوم نموده و آنرا قله شاه نشین نامیده اند. از پای این قله که چشمه آب کوه قرار دارد تا اوج قله شاه نشین بطور تقریبی می توان گفت حدود هزار متر ارتفاع وجود دارد. محافظان و گاردها در سه مکان استقرار داشته اند. پای قله شاه نشین – داخل قلعه سنگی زیبد- داخل درب صوفه و بالای آن.

ماجرای اردک دختر یزدگرد سوم

فرستادن مامور تشریفات بنام نیزک ترخان از سوی مرزبان مرو – ماهویه سوری برای استقبال از یزدگرد در گناباد و سپس درخواست ماهویه (مرزبان در زبان امروزی معادل فرماندار است)طی نامه ای به نیزک ترخان برای گرفتن موافقت شاهنشاه برای پیوندبا دختر خردسال یزدگرد و خشمگین شدن یزدگرد از این درخواست و پاسخ توهین آمیز یزدگرد به ماهویه مرزبان مرو منجر به انتقام جویی مرزبان مرو شده و او با اعزام نیرو به گناباد قصد جنگ و خاتمه دادن به سلطنت یزدگرد نموده و بدینگونه آخرین امپراتوری ایران که روزگاری حاکمان از غرب تا شرق جهان آن روز را تحت خراجگزاری ایران داشت در تنگه دور افتاده زیبد در شرق ایران به پایان رسید.فاصله زمانی بین پیش و و پس از استقبال کردن از یزدگرد و جنگ نیزک ترخان حداقل یکسال بوده است و در این مدت یزدگرد به عنوان رهبر روحانی زرتشتیان ایران در  زیبد اقامت داشته است . در این جنگ دختر یزدگرد بنام “اردک ” (Ardak – Orodak- Ordak ) به اسارت برای مرزبان مرو فرستاده شده است. اردک را ماهویه مرزبان شرقی ایران در مرو برای خوش گویی و پیش کش نزد خلیفه به کوفه فرستاد و بعد او به ازدواج یکی از سرداران اسلام در آمد و گویا با او خوش رفتاری شده است و عبدالرحمن ابن اردگ که از محدثین تاریخ اسلام است فرزند او است. تاریخ بیهق ابن فندق :” گویند که یزدگرد بصورت زیبا و گندم گون پیوسته ابرو جعد موی شیرین لب لطیف سخن و با مهابت و از نسیب ترین ملوک عجم بود”.

  • تصاویری از غارت و سرقت گنجینه‌های قله شاه نشین یزدگرد سوم در قلعه شاه نشین زیبد- طاق کوهستانی درب صوفه زیبد و فلعه زیبد.

  • نوشته و پژوهش :  دکتر عجم

 *********************

عنوان مقاله: سه اثر تاریخی در زیبد گناباد (۲۴ صفحه)

بررسی های تاریخی » شماره ۴۱ (آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله بررسی های تاریخی » مهر و آبان ۱۳۵۱ – شماره ۴۱ (از صفحه ۴۳ تا ۶۶)

نویسنده : دکتر زمانی، عباس

چکیده : زیرا ابتدا جسد پیر را از کوه به اردوگاه آوردند. و پس از صدور فرمان‌ کیخسرو دفن کردند.بعلاوه فردوسی اشاره به کوه زیبد میکند و معمولا دیده‌بان در قله‌ای بدون جان پناه نمی‌ایستد بلکه احتیاج به برج و بارو و محلی‌ مخصوصی دارد و محل دیده‌بان مورد اشارهء شاهنامه میباید در قلعهء شاه‌نشین‌ و یا قلعهء زیبد بوده باشد.

۲-شایعات و اخبار محلی-این شایعات و اخبار که سینه‌به‌سینه نقل و تعریف میشود عموما دارای ارزش بوده بیشتر آنها اصالت دارد و اضافه بر آن‌ اغلب محله‌ای باستانی دارای وجه تسمیه است و وجوه تسمیه،مادامی که خلافی‌ ثابت نشده باشد،قابل قبول است.بنابراین:

نام قلعهء شاه‌نشین می‌فهماند که زمانی،موقت یا دائم،در بناهای روی قلهء سرچشمه زیبد شاهی می‌نشسته،چه کیخسرو و چه یکی از شاهان تابع او. نام«زوبند صوفهء پیر»می‌فهماند که آن زوبند در نزدیک ایوان منسوب‌ به پیران ویسه قرار داشته است.نام«قبر پیران ویسه»ظاهرا دلیل وجود جسد وی و مؤید ایوان پائین قبر او است.

و اما دربارهء شایعات محلی،نگارنده برای تکمیل شنیده‌های قبلی،در هشتم مرداد ۱۳۵۱،با آقای کربلائی حسن زیبدی ریش سفید محل و پیرمرد ۱۰۴ سالهء زیبد ملاقات نمودم ایشان گفتند:

«قلعهء زیبد بقدمت ارگ فرود است و آن ارگ و این قلعه باهم ساخته شده‌ است.در زیبد لشکر کیخسرو و لشکر پیران ویسه بهم رسیده و در دشت‌

برهام فرمود تا بر نشست‌    بآوردن او میان را ببست‌     بدو گفت گو را بزین برببند  فرود آرش از کوهسار بلند؛

ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۴۶٫

سه اثر تاریخی در زیبد گناباد.: دکتر زمانی

گناباد در قبل از اسلام‏ معبر داخلی فلات ایران و قسمتهای شرقی آن و،بموجب‏ اشعار شاهنامهء فردوسی،محل‏ برخورد و میدان جنگ‏ لشگریان ایران و توران بوده‏ است.۱

 این معبر در سمت جنوب‏ از دو راه به قلب فلات ایران‏ راه می‏یافت و در کنار هریک از دو راه بناها و استحکاماتی‏ ایجاده شده بوده است:

اول تنگل کلات که‏ طریق اصلی محسوب می‏شده‏ و فعلا راه آسفالتهء گناباد- فردوس از آن میگذرد و آثار قلعهء فرود کلات گناباد در کنار شرقی آن بچشم میخورد.۲

 بقلم‏ دکتر عباس زمانی‏ استادیار دانشکدهء ادبیات و علوم انسانی‏ دانشگاه تهران

 (۱)و(۲)-به شمارهء مخصوص دو هزار و پانصدمین سال بنیانگذاری شاهنشاهی ایران، بررسی‏های تاریخی،ص ۳۸۹ تا ۳۹۲،نوشتهء نگارنده مراجعه شود.

  

دوم تنگل زیبد که از گردنهء امرود کوه،سی کیلومتری جنوب غربی‏ مرکز گناباد،می‏گذشته و فعلا نیز بصورت یک راه مالرو نسبتا وسیع است‏ و سه اثر تاریخی مورد بحث در این مقاله در دو سوی آن قرار دارد.

 

در ابتدای این تنگل قریه زیبَد (شکل ۱)،که در حدود یکهزار و دویست نفر جمعیت دارد واقع است.هوای آن در زمستان معتدل و در تابستان خنک و مطبوع‏ است.زیبد در قدیم زیبد نام داشته‏۳  و جنگ یازده رخ در کنار آن اتفاق‏ افتاده است.۴

 بموجب اشعار فردوسی شاعر گرانقدر ایران گودرز سردار لشکر ایران و پیران سردار لشکر توران دست از جنگ میکشند و برای جلوگیری از خونریزی‏ و کوتاه کردن راه مبارزه پیمان جنگ تن به تن می‏بندند.۵به موجب این پیمان‏ یازده جفت مبارز،از هر جفت یکی ایرانی و دیگری تورانی باهم مبارزه میکنند: اول فریبرز با گلباد

 نخستین فریبرز گرد دلیر ز لشکر برون تاخت برسان شیر…۶

دوم گیو با گروی زره

 و دیگر گروی زره دیو نیو برون رفت با پور گودرز گیو…۷

سوم گرازه با سیامک

 (۳)-

 دو سالار هر دو ز کینه بدرد همی روی بر گاشتند از نبرد یکی سوی کوه گنابد برفت‏ یکی سوی ریبد خرامید تفت؛

شاهنامهء فردوسی،تصحیح اغوستوس و ولرس،لیدن،مطبعهء بریل،۱۸۸۰ میلادی، ص ۱۲۲۳٫

 

(۴)-ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۳۱ تا ۱۲۴۵٫

 (۵)-بکردند پیمان و گشتند بازگرفتند کوتاه راه«راز؛ ایضا همان شاهنامه ص ۱۲۲۳٫ (۶)(۷)(۸)(۹)(۱۰)(۱۱)(۱۲)(۱۳)(۱۴)(۱۵)(۱۶)-ایضا همان شاهنامه بترتیب صفحات ۱۲۳۵،۱۲۳۶،۱۲۳۷،۱۲۳۸، ۱۲۳۹،۱۲۴۰،۱۲۴۱و۱۲۴۲٫

سه دیگر سیامک ز توران سپاه‏ بشد با گرازه بآورد گاه…۸

چهارم فروهل بازنگله

چهارم فروهل بدو زنگله‏ دو جنگی بکردار شیر یله…۹

پنجم رهام بابارمان

به پنجم چور هام گودرز بود که با بارمان او نبرد آزمود…۱۰

ششم بیژن باروئین

ششم بیژن گیو و روئین دمان‏ بزه بر نهادند هر دو کمان…۱۱

هفتم هجیر با سپهرم

برون تاخت هفتم ز گردان هجیر گو نامدار و سوار هژیر…۱۲

هشتم گرگین با اندریمان

چو گرگین به هشتم بشد کینه‏خواه‏ ابا اندریمان ز توران سپاه…۱۳

نهم برته با کهرم

نهم برته با کهرم تیغ زن‏ دو خونی هر دو سر انجمن…۱۴

دهم زنگهء شاوران با اخواست

دهم راز گردان و جنگ‏آوران‏ بشد ساخته زنگهء شاوران…۱۵

یازدهم گودرز باپیران

 چنان شد که پیران ز توران سپاه‏ سواری ندید اندرآوردگاه… سپهدار ایران و توران بهم‏ فراز آمدند اندر آن کین دژم…۱۶

در اوج مبارزه پیران دست شکسته به سوی کوه میگریزد و می‏میرد. گودرز او را تعقیب میکند و پس از دیدن جسد خون‏آلود او به نزد لشکر برمیگردد.۱۷

 

(۱۷)-

 

چو گودرز بر شد بر آن کوهسار بدیدش بدانگونه افکنده خوار درفشش به بالین ابر پای کرد سرش را بدان سایه بر جای کرد سوی لشکر خویش بنهاد روی‏ چکان خون ز بازوش چون آب جوی

ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۴۵٫

نگهبانان ایران و توران در کوه زیبَد۱۸و کوه گنابد۱۹شکست پیران‏ را می‏فهمند۲۰و لهاک و فرشیدورد،دلیران لشکر پیران،راه توران را پیش‏ می‏گیرند.۲۱

 

کیخسرو به زیبد می‏آید۲۲و فرمان دفن پیران ویسه را میدهد.۲۳ تورانیان زینهار میخواهند و کیخسرو موافقت میکند و پس از چندی توقف‏ در زیبد آهنگ شاه گنگ مینماید.۲۴

 

آثار موضوع این مقاله و موجود در طرفین تنگل زیبد که عبارت است از:

 

۱-قلعهء مخروبهء زیبد.(شکل ۱ تا ۵)

 

۲-قلعهء مخروبهء شاه‏نشین.(شکل ۸ و ۹)

 

۳-قبر پیران ویسه و درب صوفه.(شکل ۱۰ تا ۱۲)

 

اشعار شاهنامه را تأیید میکند.

 هم اندر زمان از لب دیده‏بان‏ بگوش آمد از کوه زیبد فغان

ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۴۸٫

 ز کوه گنابد همی دیده‏بان‏ بدید آن شگفتی و آمد دوان‏ چنین گفت گر چشم من تیره نیست‏ از اندازه دیدار من خیره نیست‏ ز ترکان برآورد یزدان هلاک‏ همه رنجها سر بسر گشت خاک‏ و زان سوی ریبد یکی تیره گرد پدید آمد و دشت شد لاجورد

ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۴۸ و ۱۲۴۹٫

چو از روزنه ساعت اندر گذشت‏ خور از گنبد چرخ گردان بگشت‏ جهاندار خسرو بنزد سپاه‏ بیامد بر آن دشت با فر و جاه

ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۶۳٫

 (۲۳)-

 یکی دخمه فرمود خسرو بمهر برآورد سر تا بگردن سپهر نهادند مر پهلوان را بگاه‏ کمر بر میان و بسر بر کلاه

ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۶۵ و ۱۲۶۶٫

 به زیبد ببد شاه یک هفته نیز درم داد و دینار و هرگونه چیز فرستاد هر سو فرستادگان‏ بنزد بزرگان و آزادگان‏ که زی درگه آیند با ساز جنگ‏ که داریم آهنگ زی شاه گنگ؛

ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۷۱٫

 شکل ۱ منظرهء قریهء زیبد گناباد-در سمت چپ بترتیب قلعهء مخروبه و قلعهء مخروطی سرچشمهء زیبد دیده میشود.

 شکل ۲ قلعهء مخروبهء زیبد گناباد.عکس از سمت چپ گرفته شده است.

 شکل ۳ قسمتی از دیوار جنوب و برج گوشهء جنوب شرقی قلعهء مخروبهء زیبد گناباد.

شکل ۴ برج گوشهء جنوب غربی قلعهء مخروبهء زیبد گناباد.

شکل ۵ دیوار شمال قلعهء مخروبهء زیبد گناباد از داخل.

شکل ۶ غاری در لبهء غربی تنگل زیبد.

شکل ۷ منظره‏ای از چشمهء مجاور قلهء سرچشمهء زیبد گناباد.

شکل ۸ انتهای قلهء سرچشمه که قلعهء شاه‏نشین زیبد گناباد در بالای آن قرار داشته است.

شکل ۹ سمت غرب چاه قلعهء شاه‏نشین زیبد گناباد.

شکل ۱۰ درب صوفهء(ایوان)پیر(پیران ویسه)که درختان انبوه جلو آن را گرفته ولی هلال طاق آن نسبتا روشن است.

 الف-قلعهء زیبد

آثار این قلعه در جنوب غربی زیبد،ابتدای تنگل،و روی یک تپه به ارتفاع‏ حدود ۲۵ متر قرار دارد.(شکل ۲)

 

نقشهء آن تقریبا مستطیل بطول ۴۳ و عرض ۳۰ متر و در چهارگوشه‏ دارای برج‏های مدور است.این قلعه نسبتا کوچک است ولی در اطراف آن آثار بعضی قسمتهای ساختمانی از جمله بقایای دو حوض در شمال شرقی و شمال‏ غربی وجود دارد که احتمالا میرساند مساحت بیشتری در زیر آن قرار داشته‏ است.قلعهء زیبد از نظر شکل ساده و از لحاظ ابعاد تقریبا نامنظم است به نحوی‏ که ضلع شرقی بلندتر از ضلع غربی است و بر جهای گوشه‏ها در مقطع افقی‏ دایرهء کامل نیست و با مقایسهء چهار برج تفاوتهائی بچشم میخورد.

 برج شمال شرقی:قطر بلندتر ۳۱۰ سانتیمتر

 قطر کوتاهتر ۲۸۲\«

 کلفتی دیوار ۱۲۵\«

 برج شمال غربی:قطر بلندتر ۳۸۰\«

 قطر کوتاهتر ۳۵۲\«

 کلفتی دیوار ۱۲۵\«

 برج جنوب شرقی:قطر بلندتر ۲۹۷\«

 قطر کوهتاتر ۲۴۳\«

 کلفتی دیوار ۱۷۳\«

 برج جنوب غربی:قطر بلندتر ۳۶۴\«

 قطر کوتاهتر ۳۱۰\«

 کلفتی دیوار ۱۲۵\«

 به طوریکه ملاحظه میشود قطر داخلی برجها بین ۳۸۰ تا ۲۴۳ سانتیمتر

تغییر میکند و قطر خارجی نسبتا دارای اختلاف کمی است اما ضخامت‏ چهار دیوار،که ارتفاع آنها بین ۳۲۱ تا ۵۱۰ سانتیمتر است،مساوی و درست‏ ۱۲۰ سانتیمتر است.۲۵

در داخل قلعهء فعلا انبوهی از سنگهای مختلف الشکل رویهم انباشته‏ شده و تشخیص نقشه و طرح قسمتهای مختلف ساختمانی دشوار است.

مصالح عمدهء قلعهء زیبد،نسبت به آنچه مشاهده میشود،عبارت است از:

سنگ در دیوارها،گل‏رس مخلوط با گچ در ملاط و آجر و ساروج در آب‏ انبار در میان سنگهای درون قلعه،آجرهای معدودی هم بچشم‏ می‏خورد و احتمال می‏رود پوشش قسمتهای مختلف ساختمان از آجر بوده‏ است.اضافه،بر سقف،در بعضی دیوارها از جمله آب انبار مدوری که بقطر حدود ۵ متر در شمال غربی قلعه و دامنهء تپه بچشم می‏خورد،نیز آجرهای‏ خاکی رنگی و صورتی بکار رفته است.آب قلعه از طریق تنگل زیبد(به‏ اصطلاح محل آب کوه)تأمین میشود و اثر مجرای آب در فاصلهء تقریبا سیصد متری جنوب قلعه قابل تشخیص است.در این محل آسیابی وجود دارد که‏ تا سالهای اخیر قابل استفاده بوده و بنای آن نسبتا جدید بنظر می‏رسد ولی‏ تنورهء مخروطی شکل آن‏که از سنگ و ملاط گچ و ساروج ساخته شده احتمالا هم عصر قلعه و برای مصرف آن بوده است.در چند متری این آسیا و سمت غرب‏ تنگل یک غار(شکل ۶)وجود دارد که هنگام مراجعهء نگارنده پر از زنبور- های سرخ بود و مطالعهء آن میسر نگردید.

ب-قلعهء شاه‏نشین:روبروی کلاته شهاب 

در مغرب تنگل زیبد و حدود ۵ کیلومتری قریهء زیبد یک قلهء منفرد و مخروطی(شکل ۸)بچشم میخورد که پایهء آن محدود است به:از مشرق به تنگل زیبد. از شمال به تگ بیدو. (۲۵)-ابعاد قلعه توسط آقای علی اکبر زادهء مقدم دانش‏آموز کلاس ششم ریاضی‏ دبیرستا کورش کبیر گناباد اندازه‏گیری شده است.

از جنوب به تنگل کم چنار. از مغرب به درهء پشت کاریز شهاب.

Zibad

قله شاه نشین زیبد

تخریب در پناهگاه واپسین شاه ساسانی،قلعه شاه‌نشین

نمای قلعه زیبد از بالای قلعه شاه‌نشین

یکی از غرفه های کشف شده در زیر خاک های قلعه توسط دزدان و غارت آن

تخریب واپسین قلعه یزدگرد سوم توسط سارقان آثار باستانی

ویرانه‌های ناشی از تخریب توسط سارقان آثار باستانی

 

برای صعود به قله می‏باید از تک بیدو،در جهت جنوب غربی،به طرف‏ زوبند آن تک و گردنهء خاتومه رفت و در روی یک تیغهء پشت ماهی به مشرق‏ برگشت.در این‏جا قلهء سرچشمه،که در زیر قلهء شاه‏نشین است،چون کله‏ قندی بنظر می‏رسد که در شیب تند آن قطعات کوچک و بزرگ سنگ قرار گرفته و با اندک حرکتی ممکن است در روی هم به لغزد و صعود را مشکل‏ کند.در هرچند قدم می‏باید ایستاد و جای پای خود را محکم کرد و با احتیاط کامل از گیاهانی که در خلال سنگها روئیده است کمک گرفت.در این‏جا قطعات آجر خاکی و صورتی رنگ و سفالهای ساده و دارای لعاب سبز و آبی‏ و زرد دیده میشود و میرساند که سابقا نوک قله دارای بناهای آجری و محل‏ زندگی مردمانی بوده است.

 shah neshin zibad

استخر سنگی قلعه شاه نشین زیبد

در سی متری انتهای قله صعود کاملا مشکل میشود و کسانی که جرأت و نیروی کافی داشته باشند بزحمت می‏توانند از آنجا نگاهی به پائین بیفکنند و به اوضاع و احوال و قدرتهائی که زندگی در رأس این‏گونه قله‏ها را بمرحلهء عمل درآورده است بیندیشند.در این‏جا اضافه بر قطعات آجر و سفال گاهگاه‏ خاکه ساروجهائی که از بالا فرو ریخته و نشانهء خراب شدن بناهای روی قله‏ است دیده میشود.

 هنگامی که بدشواری هرچه تمامتر به نوک قله برسند از قلعهء شاه‏نشین‏ جز سطحی بیضی شرقی-غربی،که به قول راهنمای محلی چون گورستان با قبرهای فرورفته است،چیزی نمی‏بینند و با تأمل فکر میکنند که زمانی‏ در این مکان،بطوری که از اسمش پیداست،شاهی می‏نشسته (آخرین اقامتگاه یزدگرد سوم ) و برای نشستن‏ او بناهای محکم و مطمئن و مناسبی وجود داشته و به مرور زمان مورد قهر طبیعت و بی‏مهری و بی‏احتیاطی افرادی بی‏اطلاع قرار گرفته است.

جای پایه‏های آجری و چاله‏های آن،بخصوص سمت غربی،نشان می‏دهد که‏ اهالی دهکده‏های مجاور به تدریج و شاید هم در قرن اخیر آجرهای محکم‏ آن را برای ساختن حمام و مسجد،چنانکه جسته و گریخته در محل گفته‏ میشود،و یا مصارف دیگر کنده و برده‏اند و ندانسته‏اند که یک اثر پرارزش‏ باستانی موطن خود را ویران کرده‏اند.

با وجود آفتاب شدید روز هشتم مرداد ۱۳۵۱،هوا خنک و مطبوع است‏ ولی جریان باد شدید اندازه‏گیری اقطار بیضی شکل قلعه را با متر تسمه‏ای‏ مشکل می‏کند.

راهنمای محلی قطر بلندتر را از غرب به شرق و قطر کوتاهتر را از شمال به جنوب قدم می‏کند و متوجه می‏شود که اولی ۱۱۰ قدم(حدود ۷۵ متر)و دومی ۴۶ قدم(حدود ۳۲ متر)است.در جریان قدم زدن و در انتهای‏ شمالی قطر کوتاهتر چاهی سنگی بچشم می‏خورد.

نزدیک شدن به دهانهء آن، به علت شیب لبه،و طواف در دور آن،به علت برآمدگی سنگی سمت شمال، آسان نیست ولی قطر آن بیشتر از شش متر و عمق آن بیش از ۵ متر بنظر میرسد. شاید این همان چاهی بوده باشد که،بگفتهء بعضی از اهالی محل،همه روزه‏ وسیلهء چهل نفر دختر باکره از چشمهء مجاور پرآب می‏شده است.

ج-درب صوفه و قبر پیران ویسه.

تنگل زیبد پس از حدود هفت کیلومتر که از غرب قریهء زیبد به جنوب‏ می‏رود به سمت راست منحرف میشود و در جهت شمال شرقی-جنوب غربی امتداد می‏یابد و در این مسیر حد جنوبی پایهء قله سرچشمه را تشکیل میدهد و ضمنا طریق دوم معبر فلات ایران و قسمتهای شرقی آن،در گناباد،را در برمیگیرد.

در ادامه و محاذات تنگل زیبد شاخه کوچی از مسیل بنام تک اشتری‏ باقی میماند و به زوبند پشت«صوفهء پیر»منتهی میگردد.در لبهء شرقی این‏ تک ایوان بزرگی در دل کوه حفر شده که درب صوفه نامیده میشود و ابعاد آن به این قرار است:

دهانه یا پهنا در کنار تک ۲۰ متر.   عمق یا درازا از کنار تک ۲۵ متر.     بلندی متوسط ۲۵ متر.

 در ۱۶/۴/۱۳۴۹ که نگارنده به اتفاق راهنمای محلی و با وسایل موجود ابعاد را مشخص نمود،پنج پلهء سراسری سنگی هریک به ارتفاع یک و عرض‏ ۵/۲ متر،در ابتدای ایوان،وجود داشت.کف آن ناصاف بوده و در ته آن‏ یک علم با پارچهء سیاه و خالدار نصب بود و اضافه بر آن چند نهال کوچک‏ تاک و توت بچشم میخورد و دو شاخهء انجیر در دیوار سنگی ته ایوان و چند درخت پر از برگ در جلو ایوان (درخت تاک/ تاقوک) و لبهء تک وجود داشت(شکل ۱۰)به نحوی‏ که گرفتن عکس از مقابل ایوان مشکل بود.

سقف ایوان وضع تقریبا گهواره‏ای داشت و با وجود گذشت سالیان‏ دراز هنوز جای گلنگ در بعضی قسمت‏های آن قابل تشخیص بود.

از زوبند صوفهء پیر،که قطعا نام خود را از این ایوان گرفته است،آب‏ زلال و گوارائی جریان داشت.این آب از جلو ایران می‏گذشت و با چشمه‏ای‏ که در خارج ضلع شمالی ایوان ظاهر می‏شد مخلوط میگردید و درختان‏ سرسبز و مزارع مزرعه‏ای بنام«درب صوفه»را مشروب میکرد.درب صوفه‏ یکی از تفرجگاههای تابستانی مردم گناباد است و شاید اسلاف آنان نیز بهمین منظور از آن استفاده میکرده‏اند.

در بالای ایوان سطح عمودی شیاردار و تیرهء صخرهء دیوار مانندی‏ (شکل ۱۱)به بلندی نزدیک به پنجاه متر وجود دارد و نوک آن به محلی‏ میرسد که،برطبق حکایت شاهنامه و گفته‏های محلی،گور پیران ویسه در آنجا است.برای صعود به محل گور پیران ویسه می‏باید از سمت شرق و از کوره‏ راهی که بمزارع وسط کوهستان میرود استفاده کرد ولی راهنمای محلی‏ نگارنده را از یک شکاف سنگلاخی و عریض که در شمال ایوان واقع بود ببالا

شکل ۱۱ صخرهء شیاردار و دیوار مانند بالای درب صوفهء زیبد گناباد.

 هدایت کرد.در این شکاف هزاران تن سنگ روی هم قرار گرفته بود ولی‏ با وجودیکه اکثر در اثر حرکت بپائین می‏غلطید ظاهرا خطر سقوط احساس‏ نمی‏شد.حدود یک ساعت پس از حرکت به سطحی که،مانند پشت شتر دو کوهانه،از شرق و غرب بدو برآمدگی متصل بود رسیدیم.در فاصلهء بین دو برآمدگی قطعات سنگ نامرتب بصورت یک دیوار خراب شده‏ بچشم می‏آمد و در قسمتی از این دیوار خراب شده قطعات سنگ(شکل ۱۲) فراوان و پهنای آن زیادتر و دست‏کاری شده بود.همین قطعات سنگ،برطبق‏ گفتهء راهنما و قبول اهل محل،قبر پیران ویسه است و احتمالا توسط بعضی‏ افراد غیر مجاز کندوکاو شده است.این نقطه در سمت جنوب قلهء سرچشمه‏ و تقریبا در فاصلهء یک کیلومتری آن قرار دارد و در بین آن دو مانع دیدی وجود ندارد یعنی از بالای هریک از دو قله بخوبی قلهء دیگر دیده میشود.

شکل ۱۲ کوه پشت درب صوفهء زیبد گناباد،که قطعات سنگ بین‏ دو برآمدگی،قبر پیران ویسه(؟)را نشان میدهد.

 

راهنمای نگارنده در محل قبر میگفت شهاب‏گیر در قلهء سرچشمه و پیران- ویسه در اینجا سنگر می‏بندند ولی هیچ‏یک نمی‏تواند بر دیگری غلبه کند تا بالاخره عردوبدشت سر پرونده میروند و،در نتیجهء مبارزه،پیران کشته و در اینجا دفن میشود.

دلایل تاریخی.

هر سه دسته بناهای مذکور با توجه بدلایل ذیل،مربوط به پیش از اسلام و مورد استفاده در دورهء ساسانی بنظر می‏رسد:

۱-اشعار شاهنامه-این اشعار به صراحت از زیبدنام میبرد و حتی چگونگی مبارزهء دلیران دو لشکر ایران و توران و کیفیت تعقیب‏ پیران را بوسیلهء گودرز حکایت میکند و اشاره می‏نماید که بفرمان کیخسرو پیران در ریبد دفن شده است.احتمالا قلهء سرچشمه،که چون کله قند است، همان کوه مندرج در اشعار شاهنامه‏۲۶و کوه پشت ایوان(درب صوف)و حتی خود ایوان‏۲۷همان مدفن پیران ویسه است زیرا شخصیت بزرگی چون‏ او،که بفرمان شاه با مشک و عبیر و گلاب شسته و با دیبای رومی پوشیده‏ میشود،۲۸در کوه خشک و خالی دفن نمی‏گردد.باحتمال قوی ایوان بزرگی‏ که در محل«درب صوفه»نامیده میشود در همان موقع وجود داشته و یا حفر گردیده‏۲۹و پیران در خود و یا کوه پشت آن دفن شده است.

میتوان گفت بناهای روی قلهء سرچشمه در همان موقع وجود داشته و پیران‏ نیز زیبد و استحکامات و مواضع اطراف آنرا می‏شناخته و احتمالا نظرش از ترک‏ دشت و در پیش گرفتن کوه دست یافتن به نقطهء امن و مستحکمی بوده است.در اینجا میباید یادآور شد که ممکن است محل فوت و محل دفن پیران یکی نباشد (۲۶)-

 

همی گشت گودرز برگرد کوه‏ نبودش بدو راه و آمد ستوه؛

همان شاهنامه،ص ۱۲۴۴٫

 

(۲۷)و(۲۹)-زیرا برطبق اشعار شاهنامه دخمه‏ای ساخته شده و پیران با تخت و کمر و کلاه دفن شده است؛به حاشیهء شمارهء ۲۳ مراجعه شود.

 بفرمود پس مشک و کافور ناب‏ عبیر اندر آمیختن با گلاب‏ تنش را بیالود از آن سر بسر بکافور و مشکش بیا گنده بر بدیبای رومی تن پاک اوی‏ بپوشید و آن کوه شد خاک اوی؛

ایضا همان شاهنامه ص،۱۲۶۵٫

 زیرا ابتدا جسدش را از کوه به اردوگاه آوردند.۳۰و پس از صدور فرمان‏ کیخسرو دفن کردند.بعلاوه فردوسی اشاره به کوه زیبد میکند و معمولا دیده‏بان در قله‏ای بدون جان پناه نمی‏ایستد بلکه احتیاج به برج و بارو و محلی‏ مخصوصی دارد و محل دیده‏بان مورد اشارهء شاهنامه میباید در قلعهء شاه‏نشین‏ و یا قلعهء زیبد بوده باشد.

 

۲-شایعات و اخبار محلی-این شایعات و اخبار که سینه‏به‏سینه نقل و تعریف میشود عموما دارای ارزش بوده بیشتر آنها اصالت دارد و اضافه بر آن‏ اغلب محله‏ای باستانی دارای وجه تسمیه است و وجوه تسمیه،مادامی که خلافی‏ ثابت نشده باشد،قابل قبول است.بنابراین:

 نام قلعهء شاه‏نشین می‏فهماند که زمانی،موقت یا دائم،در بناهای روی قلهء سرچشمه زیبد شاهی می‏نشسته،چه کیخسرو و چه یکی از شاهان تابع او.

 نام«زوبند صوفهء پیر»می‏فهماند که آن زوبند در نزدیک ایوان منسوب‏ به پیران ویسه قرار داشته است.

 نام«قبر پیران ویسه»ظاهرا دلیل وجود جسد وی و مؤید ایوان پائین قبر او است.

 و اما دربارهء شایعات محلی،نگارنده برای تکمیل شنیده‏های قبلی،در هشتم مرداد ۱۳۵۱،با آقای کربلائی حسن زیبدی ریش سفید محل و پیرمرد ۱۰۴ سالهء زیبد ملاقات نمودم ایشان گفتند:

 «قلعهء زیبد بقدمت ارگ فرود است و آن ارگ و این قلعه باهم ساخته شده‏ است. در زیبد لشکر کیخسرو و لشکر پیران ویسه بهم رسیده و در دشت‏ (۳۰)-

 برهام فرمود تا بر نشست‏ بآوردن او میان را ببست‏ بدو گفت گو را بزین برببند فرود آرش از کوهسار بلند؛

ایضا همان شاهنامه،ص ۱۲۴۶٫

سر پروند۳۱(ابتدای پیوند یا بهم رسیدن دو سپاه)با هم جنگ کردند و پیران ریسه‏ کشته شده و در پشت صوفه دفن گردید».ایشان در مورد قلهء سرچشمه گفتند:

«در بالای آن یکی از سلاطین قدیم زندگی میکرده و آب چاه آن وسیلهء بزهای نر به بالا حمل می‏شده است.در بالای قله ساختمان آجری بوده که‏ ایشان دیده‏اند و پی آن فعلا وجود دارد.»این گفته را راهنمای نگارنده نیز در تیرماه ۱۳۴۹ اصولا ولی بشکل دیگر اظهار داشته بود.او صاحب قلعهء شاه‏نشین‏ را شهاب‏گیر و وسیلهء حمل آب را انسان و مشک می‏دانست.او گفت در قلعهء شهاب آجرهای بزرگ و سفالهای مختلف وجود دارد و بعضی از اهالی کلاتهء شهاب از آن آجرها در ساختن حمام و حوض استفاده کرده‏اند.

 ۳-آثار مشهود-هر سه دسته بناهای مذکور از نظر موقعیت و نقشه و طرح‏ ساختمان و مصالح با بناهای پیش از اسلام،بخصوص بناهای دورهء ساسانی،مشابه‏ و قابل مقایسه است:

 اول راجع به قلعهء زیبد-این قلعه یک بنای دورهء ساسانی بنظر می‏رسد زیرا:

اولا مانند اکثر قلعه ها آن دوره بر فراز تپه و در کنار راه ساخته شده است. ثانیا با اینکه قطعات داخل ظاهرا قابل تشخیص نیست،در نظر گرفتن‏ حصار و تقویت آن با برجهای مدور و هم‏چنین ملحقاتی از قبیل آب انبار و غیره‏ در نقشه‏های دورهء ساسانی متداول بوده و نگارنده ضمن بررسی قلعهء دختر شوراب گناباد در این باره توضیح داده است.۳۲

(۳۱)-هم‏اکنون قطعه زمین وسیعی در غرب قریهء زیبد بنام«دشت سر پروند» نامیده میشود.

ثالثا بکار بردن سنگ و آجر و ساروج و گچ و خاک در دورهء ساسانی معمول‏ بوده است.

دوم راجع به قلهء شاه‏نشین-این قلعه،مانند قلعهء زیبد،یک بنای ساسانی‏ بنظر میرسد زیرا:

اولا بر فراز یک قلهء منفرد و رفیع و صعب العبور و واقع در کنار راهی‏ که قلب فلات ایران را به قسمتهای شرقی آن مربوط میکرده ساخته شده‏ است.۳۳

ثانیا با وجودیکه،در وضع فعلی نقشه کلی و قطعات ساختمانی مشخص‏ نیست،وجود جای پایه‏ها و جای دیوارهای آجری حکایت از تالارها و اطاقهای‏ مربع و مستطیل میکند و با توجه به خاکه‏های گچ و ساروج معلوم میشود که مصالح عمدهء آن آجر و گچ و ساروج یعنی همان مواد مورد استعمال‏ در بناهای ساسانی،بوده است.

ثالثا وجود چاه عمیق در سطح قله و شایعهء حمل آب با مشک،و برطبق‏ اظهار بعضی توسط دختران باکره،احترام آب و خدای ناهید را بخاطر میآورد.

سوم راجع به درب صوفه-صرفنظر از قبر پیروان ویسه که چیزی جز قطعات سنگ نامرتب نشان نمی‏دهد و می‏باید در این مورد به خبر شاهنامه اکتفا کرد،درب صوفه از نظر موقعیت و شیوهء سقف یک ایوان ساسانی‏ بنظر میرسد و ساختمانهائی همچون طاق کسری و طاق بستان را بخاطر می‏آورد و اگر هم،به خلاف آنچه فردوسی گفته است دخمه و مدفن پیران ویسه نباشد، احتمالا برای مصرفی نظیر آنچه در مورد طاق بستان موردنظر بوده ساخته‏ شده است و شاید می‏خواسته‏ اند نقوشی در آن ایجاد نمایند.

 (۳۳)-به خاتون هفت قلعه،اثر باستانی پاریزی تهران چاپ رنگین،۱۳۴۴،ص‏ ۲۳۰ مراجعه شود.

۴-ملاحظات کلی-اولا بطوریکه میدانیم قوم پارت یا اشکانیان در سرزمینهای بین دریای خزر،دریاچهء آرال و در واقع خراسان زندگی‏ می‏کرده‏اند۳۴و با توجه به نقشهء مربوط به آسانی استنباط میشود که‏ گناباد در داخل حدودی که سرزمین اشکانیان شمرده شده،واقع بوده و ممکن است پس از استقرار شاهنشاهی اشکانی بعضی از فرمانروایان آن دوره‏ در گناباد ساکن بوده و استحکامات و بناهائی برطبق احتیاجات و سنتهای‏ وقت بوجود آورده‏اند و یا آثار باقیمانده از دوره‏های قبل را متصرف شده‏اند و پس از ایشان به حکام دورهء ساسانی انتقال یافته است.

ثانیا ایالت قهستان،که گناباد اغلب ضمیمه و گاهی مرکز آن بوده،۳۵در دورهء ساسانی یکی از سرزمینهای آباد ایران و مولد بزرگمهر وزیر مشهور ساسانی و مقر حکام قدرتمندی چو قارن و بستگان او بوده است.۳۶این حکام گاهی به نقاط مجاور حمله میکرده و یا سرزمینشان مورد حملهء دیگران قرار می‏گرفته‏ و ایجاد تأسیساتی چون قلعهء زیبد و قلعهء شاه‏نشین را ایجاب میکرده است. بعلاوه در این دوره راههای بزرگ احتیاج به استحکامات و مشعل راهنما و معبد داشته است و میتوان قلعهء زیبد را یکی از استحکامات و قلعهء شاه‏نشین‏ را یک محل مشعل و معبد بشمار آورد.

ثالثا در قرون اولیهء اسلامی بعلت عمر کوتاه سلسله‏ها،و بعدا به علت‏ فعالیتهای پیروان حسن صباح و حسین قاینی،ایالت قهستان و به تبع شهرستان‏ گناباد وضع متشنج و ناثابتی داشته و حکام و بزرگان ناگزیر از استفاده‏ (۳۴)- Edith Porada, Iran ancien,Paris,1963,P.178.

(۳۵)-تاریخ و جغرافی گناباد،نگارش حاج سلطان حسین تابنده،تهران،مهر ۱۳۴۸،ص ۹٫

(۳۶)-بهارستان در تاریخ و تراجم رجال قائنات و قهستان،تألیف آقای حاج‏ شیخ محمد حسین آیتی،تهران ۱۳۲۷،ص ۲۹ تا ۵۰٫

و حفظ قلعه ها سابق و احیانا ایجاد قلعه ها  ی جدید بوده‏اند و به همین جهت شاید بتواند تاریخ تأسیس این‏گونه بناهارا به قرون اولیهء اسلامی نسبت داد ولی‏ ایجاد بناهای عظیم،با قدرتهای متوسط،بعید بنظر میرسد.وجود سفالهائی‏ که اکثر مربوط به قرون اول تا هفتم هجری بنظر میرسد نیز نمیتواند دلیل‏ قاطعی در انتساب آنها به آن قرون باشد بلکه میتواند دلیل قابل سکونت‏ بودن آنها در آن قرون شمرده شود.و بهرحال با انجام کاوشهای دقیق علمی‏ وضعیت کلی این آثار بهتر روشن خواهد شد. پایان مقاله  بررسی های تاریخی » شماره ۴۱  

خرابه های ارگ فرود

 در ۹ کیلومتری شهر کاخک به روستای( زو) قلعه ای است که گمان می رود محل  استقرار و یا ارگ  فرود پسر سیاوش اولین شهیدایران در دوران اشکانیان  باشد

در باب مقایسه این مکان با مکانی که در نزدیکی کلات نادر به ارگ فرود معروف است نی توان بررسی های بیشتری انجام داد  . این مکان  بدون محافظت  رها شده  و چنان مورد هجوم دزدان شبگرد قرار گرفته که هرجا که پا میگزاریم با حفاریهای این افراد روبرو میشویم .

ارگ فرود در بالای کوهی به ارتفاع ۲۸۰۰ متر قرار گرفته این دژ که هنوز اثار به جای مانده ودیواره های برج وباروی ان پا بر جایاست از سه طرف دیواره مانندی است که امکان نفوذ به ان به اسانی نیست در سال گذشته یکی از این روستائیان را دیدم واو به من گفت در سیلی که اخیرآ در رودخانه اینجا جاری شده لایه هایی از خاکستر هویدا شده وامسال که مراجعه کردم مردم روستا از هجوم حفاران در شب به این مکان شکایت داشتند .در گذشته من ازسمت روستای کوه قلعه به این دژ رفته بودم واین بار کوشیدم که از سمت دیواره شرقی این دژ وارد ارگ شوم .مسیری سخت وخطر ناک را پیش گرفتم وبا راهنمایی یک روستایی که از روستا با صدای بلند من را راهنمایی میکرد موفق به صعود شدم و خوشبختانه اثار بسیاری از سفالینه ها ، اجرهایی به عرض ۳۰و طول ۶۰ وقطر ۷ سانتیمتر ، کاسه وکوزه های لعابدار زیبا که همگی شکسته و خرد شده بودهمچنین سازه هایی مستحکم از سنگ و.ساروجرا مشاهده کردم.

ارگ فرود در ۳ بخش ساخته شده است بخش زیزین اسیابهای ابی که در کناره های این دژ در مسیر رودخانه ساخته شده ودر بالاتر در قسمت شرقی دژ بر بالای دیواره ای اب انبار وحمام ساخته شده ودر راس قله شاه نشین . از قسمت شاه نشین چشم اندازی به وسعت بیش از ۱۰۰ کیلومتر را می توان مشاهده کرد در جنوب این دژ به فاصله ۳۰ کیلومتر روستای نوده پشنگ ودرشرق ارگ تپه ای وجود دارد که مادر بزرگم مرا به زیارت این تپه میبرد وبه( پیرو) معروف است که احتمالآفبر( پیران ویسه) پدر جیران خانم ، همسر سیاوش اولین شهید ایران است که مادر فرود نیز میباشد در روایات شاهنامه منطقه گناباد ویا به قول فردوسی بزرگ جنابد محل جنگ ۱۲ رخ بوده که با ادرسی که فردوسی از این واقعه وهمچنین محل زندگی فرود وجنگش با توس میدهد این مکان بیشتر از کلات نادر حقیقت میابد . هنوز روستاهای این منطقه به نامهای قبلیش با کمی جایگزینی وجود دارد روستای زیبد (ریبد)ایدو وایزو (ایرو) سیاه کوه ،سفید کوه ،کوه قلعه ،چرمه(چرم)پیرو که همان ارامگاه پدر بزرگ فرودمی باشد وهمچنین داستنانهای ماندگار مردم روستاهای اطراف که سینه به سینه گشته وبا مردم این منطقه عجین شده است.وجالب است که نقشه این دژ با دژ قلعه رودخان در استان گیلان تقریبآ یکی است .در این دژ ۴ اسیاب ابی وجود داشته که اثار ۳ عددشان هنوز کاملآ هست و راه رسیدن اب به اب انبار دژ به وسیله لوله بوده که در اسیابها کاملآ پیدا است . با غروب افتاب من نیز به پایین میروم تا باشد که دیگرانی در این خصوص تحقیق بیشتری داشته باشند پس بدرود دوستان همراه.

۱-  پژوهش  میدانی دکتر زمانی

نوشته  و پژوهش میدانی  دکتر محمد عجم 

*********جنگ دوازده رخ  در زیبد

 

ماجرای جنگ
جنگ یازده رخ به روایت فردوسی آخرین جنگ ایرانیان و تورانیان است که در زمان پادشاهی کیخسرو پسر سیاوش کیخسرو با پیروزی کم هزینه ایران تمام می شود.

استاد دکتر کزازی اشعار حنگ دوازده رخ را با صدای دلنشین خود قرائت می کند:

دقیقه ۲۹ دکلمه مربوط به رسیدن سپاه ایران به زیبَد و گنابد است .

۱۲ رخ سراسر پند و درس و تجربه و درس سیاست و حکومت و دیپلماسی است . سخن از راههای مسالمت آمیز و حسن نیت و گفتگو و هشدار نسبت به عواقب جنگ. جنگ دوازده رخ که در شاهنامه با ۵۰۳۶ مصراع و یا ۲۵۱۸ بیت شرح داده شده است از معدود داستانهای اسطوره ای جهان است که مکان های جغرافیایی آن تقریبا مشخص است. در اشعار فردوسی ۱۱ بار نام زیبَد و ۱۲ بار نام کنابد (گناباد) که محل رویداد جنگ هستند بکار رفته است. زیبَد در مصرع های شماره : ۲۹۵ -۳۱۰ – ۵۳۸- ۵۴۵ -۱۵۰۴- ۱۸۳۹- ۲۷۳۳- ۳۲۲۲- ۴۱۵۲- ۴۱۵۲- ۴۱۸۵- ۵۰۳ زیبد بکار رفته و در مصرع های شماره : ۵۰۱-۵۳۱- ۵۴۵- ۱۱۰۹- ۱۵۰۳- ۱۵۱۱ – ۱۶۴۰ – ۱۸۲۷- ۱۸۶۰ – ۲۷۲۷- ۳۲۲۱ – ۴۱۶۹ گنابد بکار رفته . بلخ و جیحون و سایر شهرها هم به همین تناسب مثلا بلخ ۵ بار نام برده شده است.

مسیر رزم  دو سپاه  ایران و توران 

بنابر نوشته دکتر محمد عجم در خصوص مسیر رزم سپاه ایران  دو نظر وجود دارد یکی نظر تاریخی دوم نظر باستان شناسی از نوشته فردوسی بر می آید که  سپاه ایران از مرکز فعلی ایران  حرکت کرده است همچنین بنا بر نوشته  منهاج سراج  در کتاب “طبقات ناصری ” ۶۵۸ ق جلد اول  در بخش دوره پادشاهان کیانیان صفحه ۱۴۳ : پادشاه ایران کیخسرو ،  گودرز را (که سپهسالار ارتش ایران بود )  از اصفهان فرمان داد تا لشکرهای عراق(خوزیه) جمع کرد و با گیو  و فرزندان و لشکرهای خراسان به ترکستان(توران) رفتند و جنگها کردند. این نوشته مشخص نمی کند که  کیخسرو در اصفهان بوده و یا گودرز  بنا بر این مسیر حرکت گودرز می تواند یا از اصفهان به گناباد باشدو یا از  منطقه پاسارگاد جلگه مرو دشت فارس) اما نظر باستان شناسان این است که  تمدن کیانیان بیشتر در جلگه ها ی شمال شیراز  مانند پاسارگاد شکل گرفته دکتر محمد عجم معتقد است حرکت گودرز  از منطقه فارس بوده  نقش رستم و  پاسارگاد  منطقه ای است که کیانیان در انجا بوده اند بنا بر تحقیقاتی که باستان شناسان کرده اند محل تمرکز تمدن کیانیان  جلگه های حاصلخیز  و خوش آب و هوای استخر فارس و  مرو دشت بوده زیرا  یکی از پایتخت های کیانیان بوده است و دوم اینکه اگر بپذیریم کیخسرو همان کوروش کبیر است در این صورت نیز کوروش و تمرکز ارتش  اصلی ایران بیشتر دوران اقامت خود را در جلگه مرو دشت  بخصوص  دشت پاسارگاد گذرانده است.

۱۲rokh-zibad

 برخلاف صلح طلبی و از خود گذشتگی ایران ارتش توران مرتب تهدید به جنگ و آتش افروزی و اقدامات تحریک آمیز می کند. کیخسرو درمی‌یابد که افراسیاب پادشاه توران، با سپاه عظیم خود از جیهون به مرز شرقی ایران حمله کرده‌ و تمام پیام های صلح جویانه ایران را رد کرده است.و گفته است بجز کینه و جنگ هیچ راهی بر نگزینم . کیخسرو پهلوانان و سرداران سپاه را جمع کرد و به آنها ماموریت جمع آوری نیرو از هندوستان و کابل و از خوزستان داد.سپاه چهارم خود را به گودرز سپرد و گفت به هیچ روی شروع کننده جنگ نباش و بر کسی ظلم نکن و فقط دفاع کن :

* سپاه چهارم بگودرز داد* چه مایه ورا پند و اندرز داد.
* نگر تا نیازی به بیداد دست *نگردانی ایوان آباد پست
* کسی کو بجنگت نبندد میان * چنان ساز کش از تو ناید زیان
* که نپسندد از ما بدی دادگر* سپنجست گیتی و ما برگذر
سپاه گودرز با عبور از سیستان بسوی شهر گناباد و قلعه زیبد عزیمت کرد.
*بی آزار لشکر بفرمان شاه *همی رفت منزل بمنزل سپاه
* چو گودرز نزدیک زیبد رسید*سران را ز لشکر همی برگزید.

گودرز در میانه راه با سپاه خود در دشت زیبد اقامت می کند و دوباره پسرش گیو را همراه با پیامی صلح امیز و دوستانه برای افراسیاب می فرستد و خواهان عدم جنگ و عدم تجاوز می شود.
* بگویی به پیران که من با سپاه* بزیبد رسیدم بفرمان شاه”
گیو به بلخ و به ویسه گرد محل اسکان ارتش توران می رود.دو هفته مذاکره و گفتگو می کند تا جنگ روی ندهد.


اما افراسیاب که سپاه سی هزار نفری خود را آماده رزم کرده با گیو بگونه ای تحقیر آمیز برخورد می کندو می گوید:
* نه گودرز باید که ماند نه گیو* نه فرهاد و گرگین نه رهام نیو”. گیو و همراهان نا امید از بلخ برگشتند”
*بیامد چو پیش گنابد رسید* بران دامن کوه لشکر کشید
*چو گیو اندر آمد بپیش پدر . همی گفت پاسخ همه دربدر
*بگودرز گفت اندرآور سپاه. بجایی که سازی همی رزمگاه
با کینه و جنگ و بسوی گناباد و قلعه زیبد حرکت می کند.
* چو پیران سپاه از کنابد براند.*بروز اندرون روشنایی نماند
*چو دانست گودرز کآمد سپاه. بزد کوس و آمد ز زیبد براه
*ز کوه اندر آمد بهامون گذشت. کشیدند لشکر بران پهن دشت.
* ز زیبد همی تاکنابد سپاه.در و دشت ازیشان کبود و سیاه
*ز گَرد سپه روز روشن نماند. ز نیزه هوا جز بجوشن نماند
*وز آواز اسبان و گرد سپاه.بشد روشنایی ز خورشید و ماه
*سپیده برآمد ز کوه سیاه.سپهدار ایران به پیش سپاه
پنج روز جنگ موجب کشته شدن دهها پهلوان از دو طرف شد اما برتری با سردار شجاع ایرانی بنام گودرز بود که لقب جهان پهلوان داشت.
بیژن پسر گیو   بیژن نوهٔ گودرز هم به او می‌پیوندد و در نبردی سخت هومان، برادر پیران پسر ویسه|پیران، را می‌کشد. نستهین، برادر هومان، به لشکر ایران حمله می‌کند و به این ترتیب جنگ‌هایی طولانی و خونین درمی‌گیرد. نه توران و نه ایران هیچ یک نمی‌توانند به دیگری غلبه کنند و نبرد دو لشکر طاقت‌فرسا می‌شود.
آثار شکست در سپاه توران ظاهر گشت.
*بدو گفت گیو ای پسر هوش دار . بگفتار من سربسر گوش دار
*تا گفته بودم که تندی مکن.ز گودرز بر بد مگردان سخن
*که او کار دیده‌ست و داناترست .بدین لشکر نامور مهترست

سران دو لشکر در نهایت تصمیم می‌گیرند که یازده تن از پهلوانان دلیر و سرداران خود را انتخاب کنند تا در نبرد تن به تن نتیجه نبرد روشن شود. به این ترتیب، یازده سردار ایرانی و یازده سردار تورانی داوطلب جنگ می‌شوند.

این یازده نفر  از ایران در مقابل یازده تورانی عبارت‌اند از:

  1. پهلوان فریبرز کاوس برای جنگ با گلباد ویسه

  2. گیو گودرز برای جنگ با گروی زره

  3. گرازه با سیامک تورانی

  4. فروهل برای جنگ با زنگله

  5. رهام گودرز برای جنگ با بارمان

  6. بیژن گیو برای جنگ با رویین پسر پیران

  7. هجیر دلاور با سپَهرَم

  8. زنگه شاوَران با اَخواشت تورانی

  9. گرگین میلاد با اندریمان

  10. بَرته دلاور ایرانی با کُهرَم تورانی

  11. گودرز با پیران ویسه

*سپیده چو از کوه سربردمید. شد آن دامن تیره شب ناپدید
*بپوشید هومان سلیح نبرد سخن پیش پیران همه یاد کرد
*که من بیژن گیو را خواستم.همه شب همی جنگش آراستم
* یکی ترجمان را ز لشکر بخواند.بگلگون بادآورش برنشاند.
*ز بیژن فزون بود هومان بزور. هنر عیب گردد چو برگشت هور
* ز هر گونه زور آزمودند و بند.فراز آمد آن بند چرخ بلند
*بزد دست بیژن بسان پلنگ.ز سر تا میانش بیازید چنگ
*گرفتش بچپ گردن و راست ران.خم آورد پشت هیون گران
*برآوردش از جای و بنهاد پست.سوی خنجر آورد چون باد دست
*بغلتید هومان بخاک اندرون.همه دشت شد سربسر جوی خون
*هم آنگه بپیران رسید آگهی
که شد تیره آن فر شاهنشهی
*سبک بیژن اندر میان سپاه
نگونسار کرد آن درفش سیاه
*چو آن دیده‌بانان ایران سپاه
نگون یافتند آن درفش سیاه
*سوی پهلوان روی برگاشتند
وزان دیده گه نعره برداشتند
ز کوه کنابد برون شد سپاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه
سپهدار ایران بزد کرنای
سپاه اندر آورد و بگرفت جای
میان سپه کاویانی درفش
بپیش اندرون تیغهای بنفش
همه نامدارن پرخاشخر
ابا نیزه و گرزهٔ گاوسر
سپیده‌دمان اندر آمد سپاه
به پیکار تا گشت گیتی سیاه
برفتند زان پی به بنگاه خویش
بخیمه شد این، آن بخرگاه خویش
سپهدار ایران به زیبد رسید
از اندیشه کردن دلش بردمید
دو سالار هر دو زکینه بدرد
همی روی بر گاشتند از نبرد
یکی سوی کوه کنابد برفت
یکی سوی زیبد خرامید تفت
همانگه طلایه ز لشکر براه
فرستاد گودرز سالار شاه
خبر پیروزی جنگ زیبد به پادشاه رسید و ایشان شخصا برای سپاس گذاری و پیشکش هدایا و پاداش بنزد لشکر در زیبد آمد.
بزیبد ببد شاه یک هفته نیز
درم داد و دینار و هر گونه چیز
فرستاد هر سو فرستادگان
بنزد بزرگان و آزادگان
چو از جنگ پیران شدی بی‌نیاز
یکی رزم کیخسرو اکنون بساز

 سرانجام جنگ
هر یازده رخ یا چهره ایرانی، در نبرد تن به تن با سالاران تورانی پیروز می‌شوند. دوازدهمین نبرد میان گستهم ایرانی با لهاک و فرشیدورد تورانی است که این بار نیز پهلوان ایرانی پیروز می شود. سرانجام جنگ با پیروزی کیخسرو و کشته شدن افراسیاب پایان می‌یابد.

منبع: مقاله دکتر عجم  و سایت گنجور

[http://ganjoor.net/ferdousi/shahname/12rokh/sh1/]

********************************************

گودرز در میانه راه با سپاه خود در دشت زیبد اقامت می کند و دوباره پسرش گیو را همراه با پیامی صلح امیز و دوستانه برای افراسیاب می فرستد و خواهان عدم جنگ و عدم تجاوز می شود.
* بگویی به پیران که من با سپاه* بزیبد رسیدم بفرمان شاه”
گیو به بلخ و به ویسه گرد محل اسکان ارتش توران می رود.دو هفته مذاکره و گفتگو می کند تا جنگ روی ندهد.
اما افراسیاب که سپاه سی هزار نفری خود را آماده رزم کرده با گیو بگونه ای تحقیر آمیز برخورد می کندو می گوید:
* نه گودرز باید که ماند نه گیو* نه فرهاد و گرگین نه رهام نیو”. گیو و همراهان نا امید از بلخ برگشتند”
*بیامد چو پیش گنابد رسید* بران دامن کوه لشکر کشید
*چو گیو اندر آمد بپیش پدر . همی گفت پاسخ همه دربدر
*بگودرز گفت اندرآور سپاه. بجایی که سازی همی رزمگاه
با کینه و جنگ و بسوی گناباد و قلعه زیبد حرکت می کند.
* چو پیران سپاه از کنابد براند.*بروز اندرون روشنایی نماند
*چو دانست گودرز کآمد سپاه. بزد کوس و آمد ز زیبد براه
*ز کوه اندر آمد بهامون گذشت. کشیدند لشکر بران پهن دشت.
* ز زیبد همی تاکنابد سپاه.در و دشت ازیشان کبود و سیاه
*ز گَرد سپه روز روشن نماند. ز نیزه هوا جز بجوشن نماند
*وز آواز اسبان و گرد سپاه.بشد روشنایی ز خورشید و ماه
*سپیده برآمد ز کوه سیاه.سپهدار ایران به پیش سپاه
پنج روز جنگ موجب کشته شدن دهها پهلوان از دو طرف شد اما برتری با سردار شجاع ایرانی بنام گودرز بود که لقب جهان پهلوان داشت.
بیژن پسر گیو   بیژن نوهٔ گودرز هم به او می‌پیوندد و در نبردی سخت هومان، برادر پیران پسر ویسه|پیران، را می‌کشد. نستهین، برادر هومان، به لشکر ایران حمله می‌کند و به این ترتیب جنگ‌هایی طولانی و خونین درمی‌گیرد. نه توران و نه ایران هیچ یک نمی‌توانند به دیگری غلبه کنند و نبرد دو لشکر طاقت‌فرسا می‌شود.
آثار شکست در سپاه توران ظاهر گشت.
*بدو گفت گیو ای پسر هوش دار . بگفتار من سربسر گوش دار
*تا گفته بودم که تندی مکن.ز گودرز بر بد مگردان سخن
*که او کار دیده‌ست و داناترست .بدین لشکر نامور مهترست

سران دو لشکر در نهایت تصمیم می‌گیرند که یازده تن از پهلوانان دلیر و سرداران خود را انتخاب کنند تا در نبرد تن به تن نتیجه نبرد روشن شود. به این ترتیب، یازده سردار ایرانی و یازده سردار تورانی داوطلب جنگ می‌شوند.

ا

منبع: مقاله دکتر عجم  و سایت گنجور

[http://ganjoor.net/ferdousi/shahname/12rokh/sh1/]

 

مطلب زیر  از کانال گناباد قدیم   اخذ شده است :

برای همیشه افسانه کشته شدن ذلیلانه یزدگرد سوم توسط اسیابان مرو را فراموش کنید.
طبق یافته های تاریخی و باستان شناسی یزگرد سوم در مسیر مرو در تنگل زیبد گناباد در جنگ نیزک ترخان کشته شده و در همان جا در ایوان صوفه دفن گردیده است .
حدود نیم قرن دکتر زمانی باستان شناس و استاد دانشگاه دو بار به زیبد سفر کرد تا موضوع قبرستان گبرها کنار چشمه سرگزو و ان طرف تر قله شاه نشین و ۵۰۰ متر در قله شرقی موضوع ارامگاه پیر در ایوان بزرگ صوفه را که در ان علم و بیرق و چشمه اب چکان مقدس وجود داشته را حل کند اما تصادف ناگهانی و مرگ او معمای سه قلعه زیبد را لاینحل گذاشت تا اینکه دکتر عجم در مطالعه میدانی در شهریور ۱۳۹۱ پرده از راز آن برداشت .
در این محل سه جنگ مهم ۱ جنگ دوازده رخ ۲ جنگ نیزک ترخان ۳ عبور بهرام شاه اتفاق افتاده است. قلعه ها باید در برهه اقامت شخصیت بزرگی احداث شده باشد در عبور بهرام شاه از منطقه و همچنین جنگ دوازده رخ سپاه توقف کوتاه داشته اندو بعد هر دو سپاه به مقرهای اصلی خود برگشته اند بنا بر این برای یک اتفاق گذرا ایجاد برج و بارو آنهم در سه نطقه صعب العبور توجیه پذیر نیست و با روایت شفاهی ۴۰ دختری که وظیفه آب رسانی به اوج قله شاه نشین را داشته اند همسازی ندارد. اما حکایت بلاذری در فتوح البلدان و سکونت یزدگرد در اینجا ساخت بناها را توجیه می کند. یزدگرد در مسیر حرکت خود به قلمرو شرقی و مرز توران وقتی به تنگل زیبد رسیده آنجا را امن ترین مکان و منطقه ای بکر و پناه گاهی امن یافته است چشمه های متعدد آب، وجود گیاهان و درختانی همچون انجیر کوهی- بنه- پسته کوهی- گله های آهو- گوزن- قوچ کوهی- گورخر و … و آب و هوای مناسب بعد از طی مسافتی طولانی در مسیر گرمسیری و کویری اصفهان – کویر مرکزی – کرمان – سیستان – طبس تا گناباد، منطقه کوهستانی زیبد جای بسیار مناسبی بوده است. بر اساس مشاهدات در اطراف قلعه شاه نشین می توان تخمین زد که یزدگرد و همراهانش حدود ۴۰۰ نفر سرباز و جنگجو و محافظ – یکصد راس اسب – تعدادی بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ راس خر و قاطر به همراه داشته اند. حمل و نقل بار و آذوقه و حمل و نقل خانم ها و بچه ها و بزرگسالان بر عهده قاطرها و خران بوده است تنگل زیبد و کلاته شهاب گبر ظرفیت تامین آب و خوراک چنین جمعیتی را داشته است. آنها در اطراف چشمه آب و محلی که تشله رستم نام دارد و حاشیه رودخانه در پای قلعه شاه نشین کاروان و خیمه گاههای خود را برپا ساخته اند. و سپس برای پیشگیری از حمله ناگهانی دشمن قله شاه نشین را محل پناهگاه یزدگرد سوم نموده اند. از پای این قله که چشمه سرگزو قرار دارد تا اوج قله شاه نشین بطور تقریبی می توان گفت حدود هزار متر ارتفاع وجود دارد. محافظان و گاردها در سه مکان استقرار داشته اند. پای قله شاه نشین – داخل قلعه زیبد- داخل درب صوفه و بالای آن. بلاذری چنین حکایت می کند که یزدگرد وقتی به گناباد رسید مرزبان مرو و عامل او نیزک ترخان به استقبال پادشاه به گناباد امدند و ماهویه مرزبان از پاد شاه برای ازدواج با دختر پادشاه خواستگاری نمود اما شاه خشمگین شد و او را نوکر خطاب کرد که پا را از گلیمش بیرون نهاده و از دایره ادب بیرون و جایگاه برتری طلبیده مرزبان مرو که چنین انتظاری نداشت و ضعف موقعیت و نفرات شاه را می دانست . نیزک را ترغیب کرد که اموال و دارایی شاه را به غارت برده و او را به قتل رساند و چنین بود که جنگی در گرفت و تعداد زیادی از دو طرف کشته شدند و نیزک ترخان پیروز شد و اموال و زنان و دختران پادشاه را از جمله اوردک بانو را به اسارت گرفت و نزد ماهویه به اسارت برد و ماهویه او را به عنوان هدیه برای خلیفه فرستاد و حکم تولیت خراسان را گرفت. عبدالرحمن ابن اردگ که از محدثین تاریخ اسلام است فرزند او است.
دکتر عجم در پژوهش خود باور دارد که سه قلعه ۱- شاه نشین سرچشمه ۲- درب صوفه پیر ۳- قلعه زیبد.اخرین محل استقرار یزدگرد سوم پس از فرار از مداین بوده است. بلاذری فتوح‌البلدان، صص ۵۶۸- ۵۶۹
فتوح الشام. ص: ص ۴۴۳ فارسی و ۳۰۷ عربی
متن اصلی کتاب بلاذری :
….یزدجرد…ثم سار إلى خراسان فلما صار إلى جنابد(گنابد) حد مرو تلقاه ماهویه مرزبانها معظما مبجلا وقدم علیه نیزک عنده شهرًا ثم شخص وکتب إلیه یخطب ابنته فأغاظ ذلک یزدجرد وقال‏:‏ اکتبوا إلیه إنما أنت عبد من عبیدی فما جرأک على أن تخطب إلی وأمر بمحاسبه ماهویه مرزبان مرو وسأله عن الأموال‏.‏ فکتب ماهویه إلى نیزک یحرضه علیه ویقول‏:‏ هذا الذی قدم مفلولا طریدًا فمننت علیه لیرد علیه ملکه فکتب إلیک بما کتب‏.‏ ثم تضافرا على قتله‏.‏ وأقبل “نیزک” فی الأتراک حتى نزل فی الجنابذ (گنابد) فحاربوه فتکافأ الترک ثم عادت الدائره علیه فقتل أصحابه و نهب عسکره وکان ذلک سنه ۳۱ هـ( ۶۵۱ م، )

برای دیدن خرابه های غارت شده قله شاه نشین زیبد فیلم زیر را در یوتوب ببینید سپتامبر ۲۰۱۱

مکان جنگ نیزک ترخان و یزدگرد و قلعه دوازده رخ زیبد


کانال گناباد قدیم به نقل از مقاله دکتر محمد عجم

ن یقرأ فی الأطالس الخلیج الفارسی وفی وقت من الأوقات أطلقنا علیه الخلیج العربی هذه رزالة لأن اسمه الخلیج الفارسی‏,‏ وکون أن دولا عربیة تطل علیه فلیس معنی ذلک أن أغیر اسمه‏,‏ وحتی نخرج من هذا المطب نسمیه الآن الخلیج أی خلیج؟ ومع

مجدى عمر یواصل شهادته للاهرام العربى:
إیران لن تتحالف مع العرب ضد إسرائیل

أجری الحدیث ـ مهدی مصطفی‏:‏

واصل السید مجدی عمر وکیل أول مجلس الدفاع الوطنی السابق شهادته فی الأحداث التی یشهدها الشرق الأوسط‏,‏ وقدم حقیقة الاتصالات بین الرئیس عبدالناصر وإسرائیل‏,‏ کاشفا عن وجود قناة هندیة رتبت لهذه الاتصالات بین ناصر ورئیس وزارء إسرائیل الأسبق موسی شاریت عام‏.1954‏
کما کشف لـ الأهرام العربی فی الجزء الثانی من شهادته عن إجهاض محور کاد یتشکل بعد حرب أکتوبر‏1973,‏ یضم مصر والسعودیة وإیران عبر سیناریوهات للإطاحة بطموح زعماء البلدان الثلاثة ـ وقتها ـ نحو إنشاء هذا المحور الذی کان یستهدف تقلیص دور إسرائیل فی المنطقة‏.‏
ومن واقع خبراته یؤکد السید مجدی عمر أن إیران الثورة الإسلامیة لن تکون أبدا حلیفة للعرب‏,‏ منبها إلی أنه لا عداء بین إیران الثورة وإسرائیل کما أکد أن مأساة الجزائر الحالیة سببها صراع النفوذ بین الولایات المتحدة وفرنسا‏.‏
‏*‏ أثیر أخیرا جدل حول استعداد عبدالناصر عام‏1954‏ قبول سلام مع إسرائیل‏,‏ هل هذا صحیح؟
أعتقد هذا‏,‏ فقد کان هناک شخص هندی‏,‏ عمل ضمن أفراد الأمم المتحدة‏,‏ الذین أشرفوا علی سحب الجیش المصری بعد حصار الفالوجا وتعرف علی عبدالناصر آنذاک‏,‏ وبعد الثورة جاء إلی عبدالناصر‏,‏ وأقنعه بذلک‏,‏ بالإضافة إلی أطراف أخری فتحت الحوار مع موسی شاریت‏,‏ لکن بن جوریون‏,‏ الذی کان فی سیدی بوکر رفض تماما‏,‏ وبطریقة أو أخری قام بعملیة لافون فی‏1954‏ قضیة التجسس الإسرائیلیة‏,‏ برغم أنه بعد أن أصبح رئیسا للوزار هاج وماج وقال إنه سیحاکم من فعل ذلک‏.‏
وفی الوقت نفسه قام بعملیة غزة لیلا‏,‏ عن طریق ذبح وقتل الآمنین‏,‏ دون معنی‏,‏ حتی یوقف بوادر محادثات السلام القائمة آنذاک‏,‏ وکان من وجهة نظر بن جوریون لسه بدری ومن رأیه أن السلام سیتم مع ا لعرب لکن لیس الآن‏,‏ إلا إذا عرفوا قوة إسرائیل إضافة إلی محاولته انصهار الإسرائیلیین فی المجتمع أکثر من ذلک وکان یری أن حرب‏48‏ لیست کافیة‏,‏ ثم استغل تأمیم القناة وقام بحرب‏1956,‏ مع بریطانیا وفرنسا‏.‏
والسلام بین مصر وإسرائیل فی ذلک الوقت طرحه نهرو علی عبدالناصر‏,‏ باعتبار مصر دولة نامیة ولا یجب أن تدخل فی صراعات جانبیة مع إسرائیل‏,‏ وقال نهرو لناصر‏:‏ لن یسمح لک أحد بإزالة إسرائیل‏!‏
‏*‏ هل یمکن أن نتخیل المنطقة بدون دولة إسرائیل العنصریة؟
لسة شویة لکن هناک أمورا تغیرت فی إسرائیل‏,‏ خاصة فی الأسس التی بنیت علیها‏,‏ فبن جوریون کان من أهدافه الرئیسیة أن یجعل الشعب الإسرائیلی شعب فلاحین‏,‏ فقام بعمل الکیبوتز علی أن یقوم من خلال العرق والتعب‏,‏ مع أنه حذر من التراخی وعدم حمل السلاح‏,‏ والکیبوتز أصبح الآن مزارا سیاحیا‏,‏ وتحول إلی سوبرمارکت‏,‏ وفشلت الحکومة فی تسویة دیونه‏,‏ وأخیرا أجروا عمالا فلسطینیین ورومانیین‏,‏ والجیل الیهودی الجدید یرید أن یکون من أصحاب الیاقات صحیح أنهم استبدلوا الکیبوتز بالبرمجیات وصناعة الکومبیوتر إلا أن لهم منافسا شرسا هو الهند‏,‏ فصناعة الکومبیوتر فیها أرخص وأجود من الصناعة الإسرائیلیة‏.‏
أما أن یعیشوا کدولة فی المنطقة بمفهومها القدیم فلن یبقوا‏,‏ وحزب العمل تنبه مبکرا إلی ذلک‏,‏ وأدرک أنه لا تستطیع إسرائیل أن تعیش فی المنطقة کقطعة من أوروبا وکفی‏,‏ ولذا یحاولون فی حزب العمل أن یخترقوا المنطقة عن طریق الشرق أوسطیة واعتبار إسرائیل مرکزا مالیا یقود المنطقة‏,‏ وهو عکس فکرة الیمین وبن جوریون الذی کان یرید أن یجعل جیش الدفاع البوتقة التی تنصهر فیها کل الجنسیات‏,‏ البولندی مع الروسی‏,‏ مع العراقی‏,‏ مع الإثیوبی‏,‏ وهو ما کشفت زیفه الانتخابات الأخیرة‏,‏ فالأحزاب تکونت علی أساس القومیات التی جاءوا منها‏,‏ إضافة إلی وجود ملیون عربی سوف یهیمنون علی إسرائیل فی المستقبل من خلال التناسل‏,‏ وهو قنبلة موقوتة تعرفها إسرائیل جیدا‏,‏ ولذا نری الیمین لا یرید أن یسکت الصراع العربی ـ الإسرائیلی‏,‏ فهو یعرف مصیر إسرائیل من هذه الناحیة‏,‏ کما أن محاولة تذویب الیهود خاصة من مناطق‏48,‏ وترکهم فی الأراضی المحتلة حتی یعلموا المهاجرین الیهودیة لم تفلح فقد اکتشفوا الصراع بینهم وبین الفلسطینیین وأن وهم خلاحیهم غیر صحیح‏,‏ ولذا لا حل إلا فی دولة متعددة القومیات فی فلسطین کما طرح عرفات وآخرون‏.‏
إیران

‏*‏ ولماذا نحن ننجر إلی معاداة إیران‏,‏ وقد تکون معنا فی مواجهة إسرائیل؟
أولا فی ظل الصراع الداخلی فی إیران‏,‏ لا یمکن أن تنسی أمریکا إیران‏,‏ خاصة أن إیران لدیها قوة نوویة‏,‏ لا تستطیع أن تقول إنها امتلکت‏,‏ بل علی أعتاب التفجیر النووی‏,‏ خاصة مع تفکک الاتحاد السوفیتی والحدود الکبیرة بین إیران وبین روسیا‏,‏ وهروب بعض التقنیات النوویة إلی إیران‏,‏ ومع ذلک إیران لیست لدیها مشکلات مع إسرائیل‏,‏ غیر أنها کثورة إسلامیة لا تستطیع أن تصمت علی إسرائیل‏,‏ خاصة فی ظل الاعتداءات الإسرائیلیة علی الفلسطینیین‏,‏ وانتهاک الأقصی‏,‏ ولکن کل ما یقال عن تهدید إیرانی لإسرائیل لا نأخذه بجدیة شدیدة‏.‏
لکن لا ننسی أن الثورة الإیرانیة فی‏1979,‏ عندما قامت کان الذین هم فی العاشرة وقتها أصبحوا فی الثلاثین‏,‏ والذین کانوا أطفالا أصبحوا فی العشرین‏,‏ وبالتالی تشربوا أفکار الثورة الإسلامیة‏,‏ التی تتکلم عن حقوق المسلمین فی کل مکان ومن ضمنها إسرائیل‏.‏
ولا یعنی عدم وجود التهودید الإیرانی لإسرائیل أنها تهمل إیران‏,‏ ومعها أمریکا‏,‏ لأنها تمتلک قوة عسکریة ضخمة‏,‏ ولدیها صاروخ أرض ـ أرض یصل إلی قلب إسرائیل‏,‏ ولدیها بحوث نوویة متقدمة‏,‏ إن هناک خطرا علی إسرائیل‏,‏ من هنا یترک العراق علی حاله‏,‏ حتی یأتی وقت یصبح فیه قاعدة‏,‏ ولیس هذا فقط بل یشجع علی أن یؤوی المعارضة الإیرانیة فیه‏,‏ رغم الحصار‏,‏ لأن هذا شأن آخر‏.‏
ثم إنهم غیر مدرکین لأبعاد إیران الداخلیة‏,‏ فهم لا یعرفون إلی أین تمضی إیران فی ظل وجود جناحین‏,‏ متشدد بقیادة‏(‏ خامنئی‏)‏ ومعتدل بقیادة‏(‏ خاتمی‏)‏ ولیس واضحا إلی أی فریق سوف تنتهی الغلبة‏,‏ هل للفریق الذی ضد الغرب أم الفریق المعتدل الذی یفکر سیاسیا ویحاول إرجاع إیران إلی الأسرة الدولیة دون التخلی عن الثورة الإسلامیة فی ظل هذا الصراع یکاد یکون فی إیران جیشان‏,‏ الحرس الثوری‏,‏ وجیش الدولة نفسها‏,‏ والحرس الثوری یمتلک معدات ثقیلة ومدفعیة ودبابات‏,‏ ولیس مجرد حرس‏,‏ وآخر وزیر دفاع خرج من الحرس الثوری‏.‏
‏*‏ لکن إیران‏(‏ الثورة‏)‏ کان یمکن أن تکون ظهیرة لنا فی مواجهة إسرائیل؟
صحیح‏,‏ الإیرانیون أولا ینظرون إلی أنفسهم کجنس آری ویعتقدون أنهم أفضل من هؤلاء البدو ساکنی الجنوب‏,‏ وإیران لدیها ساحة شاسعة وموارد کبیرة‏,‏ ولها أفکار وأطروحات‏,‏ وهذه الأمور غیر خافیة علی إسرائیل‏,‏ ومن أسس الاستراتیجیة للأمن القومی الإسرائیلی أن الدول الإسلامیة غیر العربیة‏,‏ ترکیا وإیران تحدیدا لا یجب أن تصبح قریبة من العالم العربی‏,‏ وکلما استطاع الإسرائیلیون أن یثیروا السلبیات والخلافات بینهما وبین العرب سیکون ذلک أفضل لهم‏,‏ لأن أی دولة من تلک الدول تنحاز بشکل جاد إلی العرب سیکون ذلک بدایة تغییر نظریة الأمن الإسرائیلیة علی الفور‏.‏
فقبل الثورة الإیرانیة کانت إیران من أصدق أصدقاء إسرائیل‏,‏ وکانت تمدها بالبترول‏,‏ أما ترکیا فعلاقاتها معها قویة وکما نری الآن والمحاولات الإسرائیلیة لا تنتهی لإبعاد إیران عن العالم العربی‏,‏ وحتی لو کانت إیران تقیم علاقات طیبة مع العرب‏,‏ فهذا لا یعنی أنها معنا‏,‏ قد لا تکون ضدنا‏,‏ لکن بالتأکید لیست معنا وهذا أحد اعتبارات نظریة الأمن الإسرائیلی‏.‏
‏*‏ حتی بعد الثورة الإسلامیة؟‏!‏
ما خدمهم بعد تلک الثورة أن هناک نزیفا یسمی الجزر الإماراتیة الثلاث‏,‏ والتنازع مع الإمارات بشأنها‏,‏ ثم کیف ننسی أن الرئیس العراقی صدام حسین‏(‏ الله یسامحه‏)‏ حارب إیران‏,‏ واضطر العالم العربی أن یدعم العراق‏,‏ کل دولة حسب مقدرتها‏,‏ والإیرانیون لا یستطیعون نسیان هذا أبدا‏,‏ فصدام حسین نقض الاتفاق الذی وقعه بنفسه‏,‏ ولیس أحدا غیره‏,‏ وهو اتفاق الجزائر الذی ینظم المرور فی مجری شط العرب‏1975,‏ عندما کان نائبا للرئیس البکر‏,‏ وهذه الحرب التی شنها صدام خلفت خسائر ضخمة لدی إیران‏,‏ والتاریخ سیقول ما الذی دفع صدام إلی هذه الخطوة؟
لأنه لا توجد أیة مناسبة لیقوم بالحرب‏,‏ ثم إنه له مطالب عجیبة فی عربستان‏,‏ التی أصبحت إیرانیة وأهلها إیرانیین‏,‏ حتی إن المرشح للرئاسة علی شمخانی من أصول عربیة‏,‏ وأنت أثرت نقطة تجعلنی أشک فی دوافع صدام حسین فی حربه ضد إیران؟ ولکننی أعود لأقول إن أمریکا وإسرائیل لم تحسما بعد موقف إیران وإلی أین تسیر بین الجناحین فهما یتحسبان لإیران علی مصالحهما الاستراتیجیة‏,‏ ولکن لیس لأن إیران سوف تنحاز للقضایا العربیة‏,‏ لأنهما لن تسمحا لها بذلک‏,‏ لأنهما تنظران إلی دعم حزب الله فی لبنان مع إیران‏,‏ المرتبط تاریخیا بها‏,‏ وفی الحقیقة أن أی ثورة تغلق الباب علی نفسها تموت‏,‏ وبالتالی إیران تدعم حزب الله من هذا المنطلق حتی یقول الناس إن إیران تحارب إسرائیل وغیر ساکتة علی احتلال أرض إسلامیة‏,‏ ولا یمکن لإیران کثورة إسلامیة أن تغض الطرف عن القدس والمسجد الأقصی ولابد أن یکون لها موقف من هذا حتی تقنع الجماهیر الإیرانیة‏,‏ وإذا کانت إیران العربیة غیر معادیة‏,‏ فهی لیست بصدیقة‏.‏

أما العالم العربی کونه یضم إیران‏,‏ فهذه أمنیة غالیة لکنها صعبة التحقیق‏,‏ فی جیلی علی الأقل‏,‏ لأن هناک فی العالم العربی أثقالا من الماضی‏,‏ مضافا إلیها أخطاء التاریخ الحدیث‏,‏ مثلا هناک فی العالم العربی یقال الخلیج بینما جیلی فی أیام الدراسة فی خرائط وزارة التعلیم الحکومیة‏,‏ کان یقرأ فی الأطالس الخلیج الفارسی وفی وقت من الأوقات أطلقنا علیه الخلیج العربی هذه رزالة لأن اسمه الخلیج الفارسی‏,‏ وکون أن دولا عربیة تطل علیه فلیس معنی ذلک أن أغیر اسمه‏,‏ وحتی نخرج من هذا المطب نسمیه الآن الخلیج أی خلیج؟ ومع أنها أخطاء تافهة إلا أنها مؤثرة‏,‏ مثل أیام الوحدة فی‏1961-58,‏ مع سوریا طبعنا خرائط وفی داخلها لواء الإسکندرونة فأخفنا إیران وشککنا ترکیا‏,‏ وکل هذا یصب فی صالح نظریة الأمن الإسرائیلیة‏.‏
حلف استراتیجی
‏*‏ کنت أشرت أنه فی حرب‏1973,‏ کان هناک حلف سیقام بین مصر وإیران والسعودیة؟

صحیح‏,‏ فبعد حرب أکتوبر‏1973,‏ بدت ملامح حلف استراتیجی بین ثلاثة زعماء‏,‏ أنور السادات‏,‏ وشاه إیران محمد رضا بهلوی والملک فیصل‏,‏ وکان الثلاثة علاقاتهم طیبة جدا‏,‏ ومن ینظر إلی الخریطة یری الدول الثلاث بأحجامها الکبیرة‏,‏ یتخیل الموارد التی تملکها‏,‏ ولو کان شکل هذا الحلف فعلا‏,‏ ما کان أحد یستطیع أن یضع قدمه فی هذه المنطقة‏,‏ وکانت إسرائیل ستظل بحجمها علی الخریطة‏,‏ مجرد دولة صغیرة‏,‏ لیس أکثر‏.‏ اللافت أن کل زعیم من الثلاثة رسم له السیناریو الذی أودی به‏,‏ لدرجة أن أمریکا سمحت‏,‏ کما قال الشاة فی مذکراته‏,‏ بقیام ثورة إسلامیة لا تعرف نتائجها‏,‏ ومنذ البدایة کانت ضد أمریکا‏,‏ فقد استولی الطلبة علی السفارة الأمریکیة فی طهران‏,‏ لکن رغبتها کانت کیف تتخلص من هذا الحلف أولا‏,‏ وتمزیقه قبل أن یبدأ‏,‏ ثم تری ـ من وجهة نظرها ـ ماذا سیحدث بعد ذلک‏,‏ لأن تشکیل هذا الحلف کان سیشکل خطرا علی مصالحها ومصالح إسرائیل‏.‏
‏*‏ هل یعنی هذا رد غیبة السادات والشاه؟
بغض النظر عن الأشخاص‏,‏ أعنی أن لدی فکرا إستراتیجیا‏,‏ ولا أتکلم فی السیاسة‏,‏ فإیران کانت ستصبح إضافة هائلة للعالم العربی فی حالة حدث هذا الحلف‏.‏
‏*‏ لکن هیکل کشف عن دور الشاه فی نادی السفاری والتحالف مع فرنسا فی إفریقیا‏,‏ والثورة الإسلامیة قامت من الشارع؟
بالتأکید الشاه کانت له أطماع إقلیمیة وسیاسیة‏,‏ کان یرید أن تکون إیران الدولة القاعدة فی المنطقة بعد عدوان‏1967‏ علی مصر‏,‏ وکان یری‏67‏ من وجهة نظره ضربة قاصمة‏,‏ وکان یری أن العراق دولة صغیرة بالنسبة له‏,‏ حتی الإیرانیون یعتبرون العراق جزءا من إیران‏,‏ ومن هنا اعتبر نفسه رائدا‏,‏ فی المنطقة‏,‏ حتی لو عمل لحساب أمریکا‏,‏ وفی الوقت نفسه حاول أن یدخل نادی السفاری الفرانکوفونی‏,‏ من أجل طموحه الشخصی‏,‏ برغم علاقاته بأمریکا‏,‏ حتی إنه مول صفقة الکونکورد الفرنسیة عن طریق قرض إیرانی‏.‏
ولست مع الذین یرون أن ثورة إیران مؤامرة‏,‏ فقد خرجت من الشارع وعطلت الجیش وجعلته لا یتحرک‏,‏ وضربت جهاز‏(‏ السافاک‏)‏ جهاز مخابرات الشاه الرهیب‏,‏ لأنها کانت ناتجة عن عوامل داخلیة‏,‏ بدأت بإرهاصات أیام الشاه من حرق سینما أصفهان التی مات فیها حوالی‏500‏ شخص‏,‏ ولا تنس أن الشیعة غیر السنة فلدیهم تنظیم محکم وتقدیس للآیات‏,‏ وهو ما حاول ضربه الشاه وأبوه ولم یفلحا‏,‏ وما أرید أن أقوله إن ثورة إیران حقیقة شعبیة‏,‏ لکن فرنسا سمحت بطائرة للخومینی یعود بها إلی طهران‏,‏ مع أنها صدیقة الشاه‏,‏ وأمریکا غضت الطرف‏,‏ هی ثورة شعبیة کانت تحتاج إلی الکبریت الخارجی‏.‏
الجزائر ـ العراق
‏*‏ من واقع خبراتک کیف تری ما یحدث فی الجزائر؟
الجزائر فی موقف خطیر‏,‏ لأن هناک صراعا خفیا وقدیما بین أمریکا وفرنسا‏,‏ من الذی سوف یسیطر علی الجزائر؟ وفی وقت ما‏,‏ قیل إن بعض شرکات البترول الأمریکیة کانت علی صلة بشخصیات فی الثورة الجزائریة‏,‏ ولا أستطیع أن أقول إن تلک معلومات‏,‏ ولکن هذا یصدق من حیث المنطق‏,‏ فالجزائر دولة ضخمة فی مواردها‏,‏ وقربها من أوروبا‏,‏ وبالتالی نتساءل من وراء هذا المذابح الرهیبة هناک؟
بعد انهیار الاتحاد السوفیتی‏,‏ اشتد الصراع بین فرنسا وأمریکا علی الجزائر‏,‏ واکب ذلک رحیل هواری بومدین الاشتراکی والمسلح تسلیحا سوفیتیا‏,‏ والاتجاه نحو اقتصاد السوق‏,‏ والجزائر بذرة مناسبة جدا لذلک‏,‏ فاقتصادها یعتمد علی تصدیر البترول‏,‏ والغرب هو الذی یشتریه‏,‏ أما الروس فلدیهم بترولهم‏,‏ وبرغم أن فرنسا وأمریکا فی منظومة غربیة واحدة إلا أن هذا لم یمنع من التنافس الشرس علی الجزائر‏,‏ ففرنسا بحکم الارتباط الثقافی بینها وبین الجزائر‏,‏ خاصة أن المؤسسات الاجتماعیة مبنیة علی النمط الفرنسی‏,‏ أما أمریکا‏,‏ بحکم أنها الدولة العظمی‏,‏ کان لا یمکن أن تترک موقعا کهذا‏,‏ وانظر ما یحدث فی منطقة القبائل‏,‏ ویقال إن المذابح تحدث بالقرب من معسکرات القوات المسلحة‏,‏ دون أن تحرک ساکنا لکن لیست هذه معلومات‏.‏
‏*‏ وماذا عن العراق؟
هناک مخطط للاحتفاظ بالعراق خارج الأمة العربیة‏,‏ علی أن یترک علی ما هو علیه‏,‏ وإذا کان هناک حظر علی البترول‏,‏ سندعه فی باطن الأرض‏,‏ لأنه فی النهایة سیکون لهم‏,‏ وإذا کانت حکومة العراق تهرب بعض البترول‏,‏ لیس هناک مانع‏.‏
لکن یظل العراق أحد البعبعین اللذین یخیفان منطقة الخلیج‏,‏ ومن هنا یکون الوجود الأمریکی مشروعا‏,‏ بالإضافة إلی وضع العراق فی مواجهة إیران التی لا یعرفون إلی أین تتجه فی ظل الصراع بین المتشددین والمعتدلین‏.‏
ترکیا
‏*‏ عودة إلی صراعنا مع إسرائیل‏,‏ بعد ضرب حزب الله لـ مرکفا فی جنوب لبنان تراجعت ترکیا عن التسلیح بها خاصة بعد إسقاط الفانتوم الترکیة التی تم إصلاحها فی إسرائیل‏,‏ کیف تری التسلح الإسرائیلی؟
مرکفا دبابة جمع الإسرائیلیون فیها کل ممیزات الدبابات‏,‏ الروسیة‏,‏ والأمریکیة والفرنسیة‏,‏ وهی دبابة خطیرة‏,‏ لکن ترکیا لم تتراجع فی الصفقة الإسرائیلیة لهذا السبب‏,‏ إنما لأن الأمریکیین عرضوا علی ترکیا ـ کونها عضوا فی حلف الناتو ـ أن یؤجروا لها‏200‏ دبابة بدلا من شرائها‏.‏
ولکن ما أرید أن أوضحه هنا أنه بدأ التناقض الأمریکی ـ الإسرائیلی فی مجال التسلیح‏,‏ خاصة أنه مجال مصالح حیویة لأمریکا وشرکاتها التسلیحیة‏,‏ ففی واقعة لافتة بعد أن أصبحت بولندا عضوا فی الناتو عام‏1999,‏ کان لابد أن تؤهل تسلیحیا من خلال أسلحة الناتو‏,‏ وبالتالی تشتری السلاح من أمریکا‏,‏ زعیمة الناتو‏,‏ فدخلت شرکة إسرائیلیة وأبرمت مع بولندا عقدا لتورید السلاح الإسرائیلی‏,‏ لکن الشرکات الأمریکیة تدخلت واستطاعت أن تلغی العقد عن طریق رئیس وزراء بولندا السابق‏.‏
وبعد أن انتهی العقد مع بولندا‏,‏ تصاعدت الاتهامات الأمریکیة لإسرائیل ثم سکتت فجأة‏,‏ فعندما یتم تبادل الاتهامات بین الطرفین تعرف أن السلاح وراء الخلافات‏,‏ وفی واقعة أخری باعت إسرائیل السلاح للصین وحتما داخل هذا السلاح تکنولوجیا أمریکیة‏,‏ وهو ما أغضب أمریکا‏,‏ لکن الموضوع تم احتواؤه‏.‏
لاحظ أن مجال التسلیح لإسرائیل مهم جدا‏,‏ لأنه من الصناعات ذات العائد العالی‏,‏ ویعمل فیه عشرات الآلاف من الإسرائیلیین‏,‏ وبالتالی هی تحتاج إلی أسواق‏,‏ ومن هنا یبدأ التناقض الأمریکی ـ الإسرائیلی‏,‏ لکن علینا کعرب ألا نرکن إلی هذا التناقض‏.‏
الاستراتیجیة الأمریکیة والشرق الأوسط
‏*‏ الدول العربیة‏,‏ أصبحت محاصرة‏,‏ مرة بالحروب الخارجیة کالعراق‏,‏ مرة بالحروب الأهلیة کالجزائر‏,‏ أو بالتفکک کالصومال‏,‏ هل هذه استراتیجیة موجهة للعالم العربی؟
لاشک أن الأطراف الخارجیة تدرک أن توقد العرب عامل مؤثر فی السیاسة العالمیة‏,‏ والأمریکیون یرفضون هذا تماما‏,‏ حتی الأوروبیون أصدقاؤنا فقط فی حالتنا الراهنة‏,‏ وسیرفضون أی نوع من الوحدة العربیة‏,‏ لأن قوة اللوبی الصهیونی تعمل داخل هذه البلدان لجعلنا منقسمین علی أنفسنا‏.‏
وقد روج الأمریکیون مبکرا حتی قبل أن ینتهی التهودید الشیوعی لهم‏,‏ بأن التهدید الذی سیواجهونه هو التهدید الإسلامی‏,‏ لأن العرب وحولهم دول إسلامیة‏,‏ فی حالة توحدهم فی أیة صیغة‏,‏ یصبح هذا شیئا خطیرا علی مصالح أوروبا وأمریکا‏,‏ ولإثبات هذه المزاعم بالتهدید الإسلامی‏,‏ بدأت عملیات إذکاء التطرف الإسلامی‏,‏ وساعدت فی ذلک حرب أفغانستان‏,‏ لأنه بعد تلک الحرب بقیت کوادر مدربة ومسلحة کانت قد شارکت فی القتال‏,‏ ثم مارسته فیما بعد‏,‏ وإذکاء التطرف الدینی یعنی أنه یحقق هدفین‏,‏ أولا‏:‏ حتی یفهم ما یسمی بالعالم الحر‏,‏ أمریکا وأوروبا‏,‏ أن ینظر إلی التهدید الإسلامی جدیا‏,‏ وأنه یقوض أسس الحضارة الغربیة‏,‏ وثانیا‏:‏ أن إذکاء التطرف یفت فی عضد الدول الإسلامیة نفسها‏,‏ ویهدد التنمیة الاجتماعیة‏,‏ خاصة أنه لا توجد دولة إسلامیة واحدة‏,‏ لیس فیها أقلیات غیر إسلامیة‏,‏ وبالتالی یصبح من السهل تألیب المواجع بین الإسلام والأقلیات غیر الإسلامیة‏.‏
ونحن نعرف أن للحرکة الصهیونیة العالمیة‏,‏ مصلحة أکیدة فیما یحدث‏,‏ فهی تشیع أن الإسلام یهدد الحضارة الأوروبیة جمیعا‏,‏ ومن آخر العملیات فی هذا الجانب عملیة المدمرة الأمریکیة کول فی الیمن‏,‏ وقبلها انفجار السفارتین الأمریکیتین فی کینیا وتنزانیا‏,‏ أولا سأبدأ من المنفذ سأجد أن هناک منفذ عملیة ومعه أفراد‏,‏ وأن هناک شخصا ما أعطاه التعلیمات للتنفیذ‏,‏ وآخر خطط للعملیة‏,‏ وهناک جانبان‏,‏ أولا فنی وحرفی‏,‏ بمعنی إلی أین یذهب فی جسم المدمرة‏,‏ وأی جزء بالتحدید‏,‏ ثانیا جانب إداری هو تدبیر التمویل المعدات نقل الأفراد‏,‏ ومن ثم نأتی إلی المخ الکبیر الذی أعطی التعلیمات‏,‏ أما الشباب الذی نفذ قد لا أشک فیه‏,‏ ولا فی دوافعه لکن عندما نصعد إلی أعلی تبدأ الحکایة‏,‏ فالقائد الأعلی هو الذی له مصلحة مباشرة‏,‏ وهناک شکوک فی تدمیر المدمرة کول فالناس یتساءلون کیف تتم عملیة معقدة کهذه؟ ولیس کما یقول البعض إن المنظمات الإسلامیة عملیة‏,‏ لیس المسألة بهذه البساطة‏.‏
وما أعنیه أن هناک قوی خارجیة علی الخط لها مصلحة فی عملیة المدمرة کول وفی عملیة السفارتین‏.‏
‏*‏ لکن العالم الحر هذا ینساق وراء تلک القوی الصهیونیة؟
لا تنس أن المنظمات الصهیونیة داخل أمریکا تسیطر علی السلطتین التشریعیة والتنفیذیة‏,‏ وعلی القاعدة الشعبیة‏,‏ خصوصا فی مجتمع حر مثل أمریکا‏,‏ وبالتالی أشاعوا بأن المسلمین إرهابیون ومتخلفون‏,‏ ولا تنس أن المنظمات الصهیونیة تستغل الاضطهاد الذی حدث لهم فی روسیا القیصریة بعد اغتیال القیصر‏1882,‏ ثم فی ألمانیا النازیة وفی أوروبا الشرقیة کلها‏,‏ وتنبهوا إلی ضروة السیطرة علی القاعدة الشعبیة‏,‏ فقد ترکوا صورة الیهودی المرابی القدیم‏,‏ الذی یظل ملتصقا بکرسی الحاکم ویموله فی حروبه ثم یستنفد طاقاته‏,‏ لا الآن فی المجتمعات الحدیثة‏,‏ لابد من إقناع الجماهیر‏,‏ التی ستصل بالحاکم إلی کرسی القیادة من خلال الانتخابات واللوبی الصهیونی بأمواله یتحکم فی القاعدة الشعبیة‏.‏