Category: فرهنگی

..

نوروز و آیین های مختلف آن – گذشته و اکنون

 

نوروز و آیین های آن – پیشینیان و اکنون

Shah-Abbas-I-Vali-Muhammad-Khan-of-Bukhara-Ch.SE.Isfahan1657-sm

شاه عباس جشن نوروزی به افتخار حاکم بخارا 1657

نوروز از دیرباز در جغرافیای ایرانی به عنوان جشن رسمی برگزار می‌شود. اما امروزه نوروز را در بیشتر کشورهای خاورمیانه، آسیای میانه، قفقاز، شبه قاره هند و بالکان و حتی فراتر از جغرافیای کشورهای نوروزی در آمریکا و اروپا و … جشن می‌گیرند.
جغرافیای پهناور نوروز و همزمانی آن با برابری بهاری در نیمکرهٔ شمالی و و برابری پاییزی در نیمکره جنوبی  و پیشینهٔ بسیار کهن آن  و تأکید این جشن بر نوع‌دوستی و مهرورزی در میان جهانیان، باعث توجه سازمان ملل متحد و دیگر کشورها به نوروز شد. در ۱۰ مه سال ۲۰۱۰ میلادی، مجمع عمومی سازمان ملل با گذراندن قطعنامه‌ای نوروز را به خاطر بزرگداشت آن توسط بیش از ۳۰۰ میلیون تن در بیش از ۱۱ کشور جهان به رسمیت شناخت.
همچنین همایشی با نام جشن جهانی نوروز پدید آمده است که در آن سران کشورهایی که نوروز را جشن می‌گیرند گردهم می‌آیند و این بهار طبیعت را گرامی می‌دارند.
در برخی جاها نیز با وجود رسمی نبودن هر ساله شمار زیادی از مردم مراسمات نوروز را برگزار می‌کنند. همانند سوریه که جشن نوروز نزد کردهای ساکن سوریه از اعتبار و احترام ویژه‌ای برخوردار است. این جشن امروزه یکی از جشن‌های بنیادین آسیا شناخته می‌شود. نوروز در ۹ کشور معروف به حوزه فرهنگ نوروز  یعنی ایران، افغانستان- تاجیکستان-جمهوری آذربایجان- ازبکستان-، ترکمنستان- قزاقستان-، قزقیزستان- با همین نام تعطیل رسمی است.

برگزاری جشن های نوروزی یا جشن برابری بهاری Equinox در منطقه فلات و جغرافیای ایران بسیار کهن و قدیمی است و از سه هزار سال قبل تا کنون بطور پیوسته و مستمر انجام شده است حتی در دوره اشغال ایران توسط اسکندر و همچنین در دوره خلافت اسلامی و بعد در دوره تورکان این جشن برگزار می شده است . در دوره بابری یا گورکانی هند نیز این جشن در هند بطور باشکوهی در دربار بخصوص در دوره اکبر شاه و شاه جهان  برگزار می شد. هنوز هم در بعضی شهرهای هند مانند لکنو جامو و کشمیر نوروز بطور رسمی برپا می شود. حتی نوروز و هولی یک ریشه دارند ریشه هر دو فصل نو است هر دو با تفاوت اندکی در ماه مارس برگزار می شوند  نوروز جشنی است برای صلح و دوستی و  فراتر از قوم و مذهب و آیین خاص و جغرافیای خاص است به همین دلیل امروزه نوروز در سراسر جهان شناخته شده است.

تا قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی  فقط  همواره در ایران و  گاهی در افغانستان روز نوروز تعطیل رسمی بود .

در ایران در دوره معاصر  قاجار و پهلوی نوروز بزرگترین جشن ملی بود و 15 روز تمام ادارت و مدارس تعطیل می شد. امروزه  در کشورهای بسیاری جشن نوروز برگزار می شود. نوروز جشن صلح و دوستی و انسانیت و دوستی انسان و طبیعت است.

با حمایت کشورهای حوزه نوروز در سال 2009  نوروز در فهرست میراث معنوی ثبت شد و در سال 2010  سازمان ملل روز نوروز را جشن فصل در فرهنگ پارسیان اعلام کرد این سازمان در همین راستا قبلا نیز  21 مارس به عنوان روز زمین نام گذاری کرد.

در برخی از متن‌های کهن ایران از جمله شاهنامه فردوسی و تاریخ طبری، جمشید شاه و در برخی دیگر از متن‌ها، کیومرث به عنوان پایه‌گذار نوروز معرفی شده‌است.

ایرانیان قدیم از دوران کهن  با خورشید پیوند عمیقی داشتند آنها  اعتدال بهاری  Equinox را نوروز و اعتدال پاییزی   را مهرگان و بزرگترین روز سال را جشن تیرگان  و طولانی ترین شب سال را یلدا و یا چله می نامیدند و جشن های باشکوهی برگزار می کردند. این جشن ها هنوز در بین مردم رایج است.

****جشن های نوروزی  دارای آیین ها و مناسبتهایی است

نوروز مجموعه ای از آیین ها و جشن ها و مناسبت ها است.جشن های سال نو و یاجشن های نوروزی در ایران برنامه های متعددی دارد که ابتدا با چهارشنبه‌سوری شروع می شود. بعد از جشن چهارشنبه سوری آخرین پنجشنبه رفتن به مزار و آرامگاه تازه درگذشتگان است. سومین برنامه که بیشتر در خراسان جنوبی رایج است مراسم الفه است. این مراسم نیز در آرامگاهها و قبرستان ها و یا مساجد برگزار می شود و بیشتر برای تکریم و احترام به مردگان است در این مراسم شیرینی و کیک های محلی(قطاب- نان شیری – گعک) به همراه سبزه در سفره گذاشته می شود.

اولین برنامه جشن های نوروزی  چهارشنبه سوری  است که  یکی از جشن هایی است  که در تمام ایران اجرا می شود.

چارشنبه سوری*********************

در رابطه با پیشینه پرپاکردن آیینی به نام چهارشنبه سوری در منابع کهن چیزی وجود ندارد وابوریحان بیرونی هم که به دقت از مراسم زرتشتیان یاد می‌کند جز سپندارمذگان و آتشی که پیش از نوروز برپا می‌شود یادکردی از «چهارشنبه سوری» ندارد، همچنین «مرتضی راوندی» درکتاب «تاریخ تحولات اجتماعی ایران» بیان می‌کند که «چهارشنبه سوری» پس از کشته شدن حسین بن علی و توسط هواداران مختار برپا می‌شده است. همچنین نسبت دادن چهارشنبه سوری به آداب و رسوم ایران باستان در هاله ابهام قرار دارد چرا که اصولاً در ایران باستان تقسیم‌بندی گاهشماری به هفته وجود نداشته است و هر روز ماه نامی داشته است. افزون بر همه اینها دکتر معین اقدام جهیدن از فراز آتش را از آداب و سنن زرتشتیان نمی‌داند، چرا که در دین و آیین زرتشتی آتش مقدس است و جهیدن از فراز آن وهن آتش شمرده می‌شود. واقعیت این است که مناسبتهای کولتوری یا فرهنگی که جنبه سرگرمی دارند نیاز به دلیل عقلانی ندارند و مردم به آنها گرایش دارند چه عقلانی باشد و چه نباشد.  

آیین آتش‌افروزی پیش از نوروز به گونه‌های دیگر در نزد مردمان دیگر کشورها نیز پدیدار می‌شود، آریاییان قفقاز هنوز در این شب هفت توده آتش می‌افروزند و از روی آن می‌جهند.[نیازمند منبع] بنا به آیینی کهن در سوئد، شبی را که «والبوری» خوانده می‌شود به عنوان آغاز بهار می‌شمارند و در آن آتشی بزرگ افروخته و پیرامون آن به جشن و شادی می‌پردازند. همچنین نمونه دوردستی از آتش‌افروزی نوروزی را در نزد مردم روستاهای جنوب کشور رومانی گزارش کرده‌اند.

آیین آتش‌افروزی تا روزگار ما بر جای مانده و نام «چهارشنبه سوری» بر خود گرفته‌است. در ایران باستان بخش‌بندی هفته به گونه امروزی (شنبه تا پنجشنبه و جمعه) نبوده و در گاهشماری ایرانیان هر یک از ۳۰ روز ماه نامی ویژه داشته‌است (امرداد، دی بآذر، آذر، …، سروش، رشن، فرودین، ورهرام،… ، شهریور، سپندارمزد، خورداد و …). «هفته» ریشه در ادیان سامی دارد، که باور داشتند خداوند، جهان را در ۶ روز آفرید و روز هفتم به استراحت پرداخت و آفرینش پایان یافت؛ و از همین رو روز هفتم را به زبان یهودی شنبد یا شنبه نامیده‌اند که به معنی فراغت و آسایش است. بخش‌بندی روزها به هفته از یهود به عرب و از اعراب به ایرانیان رسیده‌است. اعراب دربارهٔ هر یک از روزهای هفته باورهایی داشته‌اند؛ برای نمونه اینکه چهارشنبهٔ هر هفته روز شومی است.

منوچهری دامغانی هم اینگونه به این باور اشاره می‌کند:

چهارشنبه که روز بلاست باده بخور به ساتکین می‌خور تا به عافیت گذرد.

در استان خراسان و شهر مشهد و خراسان جنوبی مردم در قدیم در شب چهارشنبه سوری هیزم آتش می‌زنند. نام این هیزم‌ها عبارت است از چرخه، خار و اسپند. اسپند دود کردن و یا  (اسفند) به داخل آتش ریختن از آداب مردم خراسان در تمام جشن‌ها و مناسبت‌ها است. در داخل آتش اسپند نمک می‌ریزند که حالت ترقه و انفجار دارد.

1- حمام رفتن شب قبل از عید است همه باید حمام می رفتند و لباس نو می پوسیدند. لباس نو  و یا لباس پاک و تمیز جزو الزامات نوروز بوده است.

شاید داشتان معروف ملا و لباس نو  او   : آستين نو بخور پلو ، آستين نو بخور پلو . مربوط به یکی از همین جشن های نوروزی باشد.

2- سنت دیگر پولو خوردن (چلو کباب و یا چلو گوشت) است.  در قدیم عامه مردم نمی توانسته اند غذاهای شاهانه بخورند و پولو یکی از این غذا ها بوده است. لذا حداقل هر فردی سعی می کرده که سال نو غذای شاهانه  بخورد و لذا همه پولو می پختند که در واقع چلو گوشت است. از این چلو گوشت برای روحانی و معلم محل و کدخا و حمام دار و چوپان هم می برده اند. حجم زیاد برنج برای مثلا چوپان باعث می شده که او پلو را خشک کند و به مرور از آن استفاده کند.

 

***سفره  هفت سین*************************

بطور یقین نوروز از قدیم الایام سفره نوروزی داشته است

این سفره که یک پرده سفید و یا رنگی بوده است را در میهمان خانه پهن می کردند و بر روی آن دو نوع اشیا می گذاشتند

الف: اشیایی که جنبه نمادی و سمبلیک و آیکونیک داشتند مانند اسپند برای چشم زخم .  سیب برای زیبایی و محبت – سکه برای ثروت –  سماق و یا سنجد و اناب به عنوان مظهر مقاومت در برابر سختی ها و سبزی به عنوان نماد سر خوشی و سر زنده و شادمان بودن و تجدید حیات. سپند یا اسفند به عنوان رفع بلا و چشم زخم  و دور کردن ارواح خبیثه. سیر نشانه دارو – گلاب  نشانه پاکی و زلالی – شمع یا پیه سوز  نشانه خورشید و درخشندگی- سرکه و یا احتمالا شراب و شیره در دوران کهن  نشانه تحول و دگرگونی پذیری.

دوم اقلام خوردنی  مانند:

شیرینی های پارسی ، گالک – کهک – قطاب – نون سرموکی – نون روغنی – انواع خشکبار  مانند برگه هلو و زرد آلو- سمنو و ..

امروزه به سفره نوروزی سفره هفت سین می گویند.

و معمولا اقلامی که با سین شروع می شود در آن می گذارند.

مثلاً سیب را نماد زیبایی و تندرستی و عشق ، سنجد را نماد مقاومت در مقابل سختی ها ، و سکه را رزق و روزی گفته‌اند. سفره نوروز از زمانهای کهن بوده اما به این صورت بوده‌است که سفره‌ای را پهن می‌کردند و در بشقابهای سفالی و یا فلزی، انواع آجیل‌های خشک‌شده مانند توت خشک، برگه خشک شده زردآلو و هلو و پختیک (پخته شده و خشک شده لبو) و عسل و سرشیر خشک شده، کلوچه، گعگ (کیک) قطاب و نان سرموکی و یا نان خشکی تنوری و… می‌گذاشتند؛ تخم مرغ رنگ‌شده از اجزای اصلی این سفره‌ها بود. در این سفره، بعضی چیزها فقط جنبه زیبایی و نمادین داشت مانند تخم مرغ و آیینه؛ ولی سایر چیزها برای خوردن و پذیرایی میهمانان بوده است و هر زمان که تمام می‌شده است بلافاصله صاحبخانه ظروف را دوباره برای میهمانان جدید پر می‌کرد.

 

اما اینکه هفت چیز با نام سین باشد، پدیده جدیدی است و مستندات تاریخی ندارد. البته سفره نوروزی همواره دارای سمبل و نمادها بوده است اما به نظر می‌رسد گذاشتن هفت جزء آغازشونده با حرف سین در سفرهٔ نوروزی پدیده‌ای است که روایتهای آن بیشتر از اواخر دوره قاجار رایج شده و پیشینهٔ تاریخی ندارد و توسط رسانه‌ها فراگیر شده‌است. یکی از ضروریات عیدنوروز لباس نو و حمام رفتن بوده است، مردان و زنان قبل از فرارسیدن نوروز به حمامهای زنانه و یا مردانه می‌رفتند و شلوغ‌ترین روزهای گرمابه‌ها، همان چند روز سال نو بود. در گرمابه های قدیمی که معمولاً با چوب و هیزم در (گرخانه)Gor Khaneh یا( آتش خانه) آب داخل خزانه را که بر روی دیگهای بزرگ قرار داشتند گرم می‌کرد، حمامی ها لازم بوده که یک ذخیرهٔ ویژه چوب و هیزم را برای روزهای نوروز ذخیره کنند.

  • در قرون گذشته بسیاری از خانواده‌ها سالی فقط یکبار می‌توانستند پلو بخورند و آن هم شب نوروز بود. شب نوروز، همه مردم و یا اکثرا پلو یا چلو خورشت می‌خوردند.از این پلو نوروزی برای فقرا، سلمانی (آرایشگر) و حمامی (مسئول آتش حمام) و برای کدخدای و روحانی(معلم سنتی) محل پیشکش می‌بردند. و آنها با حجم زیادی از پلو روبرو بودند و ناچار بودند آنها را خشک کرده و در آینده استفاده کنند.

پهن کردن سفرهٔ نوروزی در ایران آداب و رسوم خاصی دارد و روی سفره اجزای دیگری به‌ویژه آینه، شمع، و آب نیز حضور دارند. از دیگر اجزای سفرهٔ امروزی می‌شود از ماهی و تخم مرغ رنگ‌شده یاد کرد.

حمام رفت و پوشیدن لباس نو بخشی از ضروریات روز نوروز است که افراد حتما با لباس نو به دیدار اقوام و دوستان می رفتند در قدیم معمولا لباس قومی و ملی هر منطقه ای در ایران متفاوت بود. بخصوص هر قبیله و ایل ممکن بود نوع کلاهی که بر سر می گذاشتند متفاوت باشد و در نوروز لباس قومی معمول بوده است در بیشتر مناطق ایران یک شنل بشکل عبا مردها بر دوش می انداخته اند امروزه رئیس جمهور افغانستان از این شنل برای اعیاد رسمی استفاده می کند. از دوره رضا شاه پوشش های متفاوت قومی که بعضا نشانه هایی از تفاخر همراه داشت برچیده شد و لباس سراسری ایران استاندارد کت و شلوار و کلاه فرنگی رسمیت یافت.

موضوع هفت سین و یا هفت شین  اگر چه عدد هفت مقدس بوده اما در سفره نوروزی جای محکمی نداشته است و خیلی استاندارد سراسری در ایران ندارد و اصولا نباید باور کهنی باشد. آسان‌تر سفرهٔ نوروزی را (منهای «هفت»ش و «سین»ش) به سنت‌ها و باورهای ایرانی متصل کرد.

بنظر می رسد هفت شین بیشتر از هفت سین قدمت داشته باشد.

روز نوروز در زمــان كيـــــــان

مـى نهادنـــد مـــردم ايــــران

شهد و شير و شراب و شكـر ناب

شمع و شمشاد و شايه اندر خــان

امشاسپندان و نمادهایشان در این سفره حضور دارند (شیر به نشانهٔ وهومن، سپند و بیدمشک به نشانهٔ سپندارمذ، ظرف آب و سمنو به نشانهٔ آناهیتا، و …). مثلاً سمنو را که تقویت کنندهٔ قوای جنسی شمرده می‌شده تنها به این دلیل نباید نشانهٔ آناهیتا دانست، بلکه می‌توان به این نکات نیز توجه کرد که در مراسم آیینی تهیهٔ سمنوی نوروزی، فقط زنان باید حضور داشته باشند و مردان راهی به آن ندارند.

البته در آیین نوروزی ساسانیان، عدد «هفت» اهمیت داشته است. مثلاً در ”کتاب المحاسن و الاضداد” (به عربی، منسوب به جاحظ)، آمده است که ساسانیان در نوروز هفت دانه را بر هفت ستون می‌کاشتند یا نانی می‌پختند از هفت غلهٔ مختلف. اما  اینکه  «هفت سین» را پدیدهٔ پیوسته‌ای بازمانده از دوران پیش از اسلام دانستن، در حالی که اشاره‌ای به آن در دوران اسلامی (چه در میان فارس‌ها و مسلمانان و چه در میان کردها و زرتشتیان) تا قرن بیستم میلادی باقی نیست، ادعایی است که تا کنون مدرک محکمی بدست نیامده است.

چهارشنبه‌سوری جشن‌ ایرانی است که در شب آخرین چهارشنبهٔ سال (سه‌شنبه شب) برگزار می‌شود. و ریشه در ادیان و سنتهای بسیار کهن دارد که بنوعی پیوند با ادیان هندو آرین دارد. مراسم چارشنبه سوری شباهت زیادی به جشن دیوالی هندی ها  در هندوستان دارد.

در شاهنامهٔ فردوسی اشاره‌هایی درباره بزم چهارشنبه‌ای در نزدیکی نوروز وجود دارد که نشان‌دهندهٔ کهن بودن این جشن است. مراسم سنّتی مربوط به این جشن ملّی، از دیرباز در فرهنگ سنّتی مردمان ایران زنده نگاه داشته شده‌است.
واژهٔ «چهارشنبه‌سوری» از دو واژهٔ چهارشنبه — نام یکی از روزهای هفته — و سور به معنای جشن و آتش آفروزی ساخته شده است طبق آیین باستان در این رو آتش بزرگی بر افروخته می شود که تا صبح زود و برآمدن خورشید روشن نگه داشته می‌شود. که این آتش معمولاً در بعد از ظهر زمانی که مردم آتش روشن می‌کنند و از روی آن می‌پرند آغاز می‌شود و در زمان پریدن می‌خوانند: «زردی من از تو، سرخی تو از من». این جمله نشانگر مراسمی برای تطهیر و پاک‌سازی مذهبی است که واژه «سوری» به معنی «سرخ» به آن اشاره دارد. واژه سوری ممکن است با سور و سوریا  خدای خورشید در آیین هندو آرین ارتباط داشته باشد. همانطور که ثریا نیز از نظر زبان شناسی با سوریا از یک ریشه است.

تصور این است که آتش تمام رنگ پریدیگی و زردی، بیماری و مشکلاتشان را بگیرد و بجای آن سرخی و گرمی و نیرو به آنها بدهد.

در دو جشن بزرگ نوروز و مهرگان تظلم و دادخواهی و بارعام شاه و رسوم اهدای پیش کش‌ها بسیار اهمیت داشت و با تشریفات فراوان اجرا می‌شد.. در نوروز رسمی در دربار جاری بود که اربابان نقش بندگان را برعهده می‌گرفتند و برعکس. خواجه نظام‌الملک طوسی وزیر مشهور سلاطین سلجوقی نکتهٔ دیگری دربارهٔ جشن نوروز در زمان ساسانیان ضبط کرده‌است.

رسم ملکان عجم چنان بوداست که روز نوروز و مهرگان پادشاه اجازهٔ دیدار عامهٔ مردم را می‌داده‌است و هیچ کس را مانعی از دیدار با شاه نبوده‌است. هر کس قصهٔ خویش نوشته و شکایت خود را آماده می‌کرد و شاه نامه‌ها و شکایات مردم را یک به یک، بررسی می‌کرد. اگر از شاه شکایتی می‌شد، موبد موبدان را قاضی قرار داده و شاه از تخت به زیر آمدی و پیش موبد به دو زانو می‌نشست و می‌گفت «بدون محابا بین من و این مرد داوری کن. هیچ گناهی نیست، نزدیک ایزد تعالی، بزرگتر از گناه پادشاهان چون شاه بیدادگر باشد، لشکر همه بیدادگر شوند و خدای عز و عجل را فراموش کنند و کفران نعمت آرند.» پس موبد به داد مردم، رسیدگی کرده و داد به تمامی بستاند و اگر کسی بر ملک، دعوی باطل کرده بود، عقوبتی بزرگ به او می‌داد و می‌گفت «این سزای آن کس است که بر شاه و مملکت وی عیب جوید.» در نوروز هر که ضعیف تر بود، نزدیکتر به شاه بود و کسانی که قویتر بودند، باید دورتر از شاه جای می‌گرفتند. از زمان اردشیر تا زمان یزدگرد بزه گر (یکم)، این رسم بر جا بود. یزدگرد روشهای پدران را بگردانید.
خواجه نظام‌الملک طوسی، یزدگرد یکم را به عنوان پادشاهی که این رسم را برانداخته، معرفی کرده‌است ولی در واقع این رسم توسط یزدگرد دوم، لغو شده‌است

توجهی که نوروز در دوران ساسانیان از آن برخوردار بود، در موسیقی نیز منعکس است. در میان نام آهنگ‌های زمان ساسانی که شاعران ایرانی دوران‌های متأخرتر منوچهری و نظامی آنها را ضبط کرده‌اند، نام‌های نوروز و ساز نوروز، نوروز بزرگ، نوروز قباد می‌آید
چارشنبه سوری و نوروز در خارج از حوزه جغرافیایی نوروز
ایرانیان بیرون از ایران به ویژه در اروپا و آمریکا و کانادا چند دهه است که جشن‌های نوروزی را از جمله چهارشنبه سوری بصورت گروهی برگزار می‌کنند.
از دوره بوش روسای جمهور آمریکا هر سال پیام نوروزی برای ایرانیان می‌فرستند. اوبا سال 1388 برای اولین بار پیامی مبنی بر تقاضای آشتی با ایران ایراد کرد. سال 92 وزیر خارجه آمریکا میزبان گروهی از ایرانیان در کاخ سفید بود و امسالدر روز چهارشنبه سوری ۱۳۹۳ برای اولین میشل اوباما در مراسم سفره نوروزی کاخ سفید سخنرانی کرد.

و باراک اوباما در پیام خود گفت:

«با درود، نوروزتان مبارک و پیروز.
هفته پیش همسر من میشل کمک کرد تا در اینجا نوروز را جشن بگیریم.
این جشن بزرگداشتی بود برای فرهنگهای گوناگون، غذا، موسیقی و دوستی جوامع مهاجری که هر روزه خدمات فوق‌العاده‌ای در ایالات متحده ارائه می‌کنند.

 

میشل اوباما و  اوباما تبریک نوروز به زبان فارسی

اگر در خاطر داشته باشید  سال گذشته این جان کری وزیر امور خارجه  آمریکا بود که جشنی ویژه برای نوروز در نظر گرفت و امسال اما  این بانو میشل اوباما بود که پیش دستی کرد و مراسم نوروز را دو هفته ای قبل از آعاز سال برگزار کرد.

میهمانی نوروزی کاخ سفید به میزبانی میشل اوباما و با حضور گروهی از صاحبان کسب و کار، مدیران مدارس، مسئولان و هنرمندان برگزار شد. در این جشن که  چهارشنبه ۱۱ مارس برگزار شد، خانم اوباما به زبان فارسی نوروز را تبریک گفت و در مورد سفره هفت سین کاخ سفید توضیح داد.

او گفت: “کاخ سفید خانه تنوع و فرهنگ و سنت هایی است که کشور ما را ساخته است. نوروز یکی از این سنت هاست.”بانوی اول آمریکا گفت: “بیش از سه هزار سال است که خانواده ها و جوامع در خاورمیانه، آسیا و سایر نقاط جهان، از جمله در آمریکا، نوروز را که نشانه آغاز بهار است جشن می گیرند.”

خانم اوباما نوروز را فرصتی برای اندیشیدن به آنچه در سال گذشته اتفاق افتاده و برنامه ریزی برای سالی پر از سلامتی و کامیابی توصیف کرد.او گفت که کاخ سفید سفره هفت سین خود را چیده است و در آن از جمله سبزه (به نشانه تولد دوباره و نو شدن طبیعت)، سیب (به نشانه سلامت و زیبایی) و سماق (به نشانه طلوع خورشید) گذاشته شده است.

کاخ سفید از میهمانان جشن با غذاهای سنتی پذیرایی کرد و گروه رقص راه ابریشم هم برنامه اجرا کرد. نکته جالب توجه این که خانم اوباما از هفت سین هم به زبان فارسی یاد کرد و البته یکی دو  بشکن هم  به سبک ایرانی‌ها زد! تا نشان دهد که تنها چند کلمه فارسی نوروز مبارک در ابتدای کار نبود که او از ایرانی‌ها آموخت.

ویدئوی سخنان خانم اوباما را می توانید در این آدرس یوتیوب ببنید  با این توضیح که تا یک روز قبل از تحویل سال نو نزدیک به 350 هزار نفر از این فیلم 5 دقیقه‌ای دیدن کردند.

برای هزاران سال، این زمانی بوده است برای جمع شدن در کنار خانواده و دوستان و به استقبال بهاری نو و سالی نو رفتن. هفته پیش همسر من میشل کمک کرد تا در اینجا نوروز را جشن بگیریم.  [این جشن] بزرگداشتی بود برای فرهنگهای گوناگون، غذا، موسیقی و دوستی جوامع مهاجری که هر روزه خدمات فوق العاده ای در ایالات متحده ارائه می کنند.
مایلم از این فرصت استفاده کنم تا بار دیگر مستقیما با مردم و رهبران ایران سخن بگویم.
از دریای کاسپی تا تبریز تا شیراز تا خلیج فارس که آماده این جشن می شوید تا شکرگزاری کنید و به آینده نگاه کنید.
اوباما این پیام نوروزی را با خواندن یک بیت از حافظ خاتمه داد: “نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی / که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی”
باراک اوباما رئیس جمهور آمریکا در پیام نوروزی خطاب به مردم و سران ایران، آنها را به استفاده از “بهترین فرصت” در دهه های اخیر برای بهبود روابط میان دو کشور فراخواند.خبرگزاری ها،‌ اوباما در این پیام ضبط شده گفت که مذاکرات هسته ای میان ایران و گروه 1+5 پیشرفت هایی را ثبت کرد اما همچنان اختلاف نظرهایی وجود دارد.این پیام به صورت فیلم ضبط شده به همراه ترجمه زیرنویس فارسی منتشر شد.اوباما ادامه داد: این لحظه دوباره در آینده ای نزدیک باز نخواهد گشت. معتقدم دو کشور دارای فرصت تاریخی برای حل مسالمت امیز مسئله هسته ای هستند فرصتی که نباید آن را از دست بدهیم. روزها و هفته های آینده در موضوع هسته ای سرنوشت ساز خواهد بود.اوباما اضافه کرد: افرادی در دو کشور ایران و امریکا و دیگر کشورها خواهان حل دیپلماتیک مسئله هسته ای نیستند.وی ادامه داد: سران ایران گزینه هایی را در دست دارند. اینکه کشور خود را در وضعیت فعلی و انزوا و تحریم ها نگه دارند یا اینکه در مسیر افزایش بازرگانی و سرمایه گذاری با دیگر کشورهای جهان قرار دهند.اوباما خطاب به ایرانی ها گفت:‌ پیام من به شما ملت ایران این است که ما باید باهم با صدای بلند بر آینده ای که برای‌ آن تلاش می کنیم پافشاری کنیم. امسال بهترین فرصت را در دهه ها برای تلاش برای اینده ای متفاوت میان دو کشور داریم. دست یابی به توافق هسته ای در باز کردن درها به سوی آینده ای بهتر برای شما که چیزهای زیادی را به جهان ارائه کردید سهم خواهد داشت.

باراک اوباما رئیس جمهوری آمریکا در پیامی ویدئویی به مردم و رهبران ایران به مناسبت عید نوروز می‌گوید امسال “بهترین فرصت چند دهه اخیر” برای پیگیری آینده‌ای متفاوت میان دو کشور به وجود آمد.

به گفته رئیس جمهوری آمریکا، مذاکرات اتمی میان ایران و قدرت‌های جهانی پیشرفت‌هایی داشته اما همچنان اختلافاتی باقی مانده است.

آقای اوباما در پیام تبریک نوروز که در وبسایت کاخ سفید منتشر شده است با اشاره به “فرصت” پیش آمده در مذاکرات اتمی با ایران تاکید کرد: “این فرصت شاید دوباره به زودی تکرار نشود. معتقدم که ملت‌های ما موقعیتی تاریخی برای حل مسالمت آمیز این موضوع دارند، فرصتی که نباید از دست بدهیم.”

 

رئیس جمهوری آمریکا در این پیام با اشاره به سفره هفت سین و نمادهای آن برای امیدواری به سال جدید افزود: “پیام من به شما، ملت ایران، این است که ما باید با همدیگر برای آینده ای که در پی آن هستیم پافشاری کنیم.”

آقای اوباما خطاب به مردم و رهبران ایران گفت: “در حالی که دور سفره هفت سین جمع می شوید، از تهران تا شیراز تا تبریز، از سواحل دریای خزر تا کرانه های خلیج فارس، برای برکت‌هایی که دارید شکرگزارید و به آینده می‌نگرید. امسال ما بهترین فرصت را در چند دهه اخیر برای پیگیری آینده‌ای متفاوت برای کشورهای‌مان داریم.”

میشل اوباما همسر رئیس جمهوری آمریکا هفته قبل در کاخ سفید مهمانی نوروز برگزار کرد

آقای اوباما این پیام نوروزی را با خواندن یک بیت از حافظ خاتمه داد: “نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی / که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی”

در سال‌های اخیر روسای جمهوری آمریکا به مناسبت آغاز سال نو خورشیدی پیامی با محتوای شادباش‌ نوروزی منتشر کرده‌اند و هفته قبل میشل اوباما همسر رئیس جمهوری آمریکا در کاخ سفید مهمانی نوروز برگزار کرد.
بی بی سی هم گزارش داد: اوباما با اشاره به اینکه “یک توافق هسته‌ای می‌تواند درها را به آینده‌ای روشن‌تر باز کند” گفت سران ایران “در صورتی که بخواهند گام‌هایی معنی‌دار و قابل راستی‌آزمایی بردارند تا به دنیا تضمین دهند که برنامه اتمی‌‌شان فقط با اهداف صلح آمیز است” دو راه پیش رو دارند:

“اگر نتوانندبا توافقی منطقی موافقت کنند ایران را در مسیر امروزی خود نگه خواهند داشت. راهی که ایران و ایرانیان را از بخش بزرگی از دنیا منزوی کرده است، دشواری‌های زیادی برای خانواده‌های ایرانی به بار آورده است، و بسیاری از جوانان ایرانی را از کار و فرصت‌هایی که شایستگی آنها را دارند محروم کرده است.”

“از طرف دیگر، اگر سران ایران با توافقی منطقی موافقت کنند این موضوع می‌تواند به مسیری بهتر بیانجامد: مسیر فرصت‌های بهتر برای مردم ایران، تجارت و رابطه بیشتر با جهان، سرمایه‌گذاری‌های خارجی بیشتر و فرصت‌های شغلی از جمله برای جوانان ایرانی، تبادلات فرهنگی بیشتر و فرصت‌هایی برای سفر دانشجویان ایرانی به دیگر کشورها، همکاری‌های بیشتر در زمینه‌هایی مانند علوم و فن‌آوری و نوآوری.”

اوباما این پیام نوروزی را با خواندن یک بیت از حافظ خاتمه داد: “نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی / که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی”

حسادت عرب ها به  پیام نوروزی اوباما  و  جان کری

و یاد آوری نام بین المللی و رسمی خلیج فارس که در آمریکا پرشن و یا پرژن گلف هست.  هر دو  از این نام در پیام خود یاد کردند. اما القدس العربی نوشت اقدام جان کری وزیر خارجه آمریکا در به کار بردن عبارت خلیج فارس ممکن است به ایرانی بودن دامادش ربط داشته باشد. روزنامه القدس العربی چاپ لندن با اشاره به تبریک جان کری وزیر خارجه آمریکا به مناسبت عید نوروز در صفحه توئیتر خود و کاربرد خلیج فارس در آن نوشت روزنامه های عربی این موضوع را بسیار پوشش داده اند و درباره ارتباط آن با داماد ایرانی جان کری مطالب زیادی نوشته اند. جان کری در بخشی از تبریک نوروزی خود گفته است: واقعا برای من افتخار است که پس از رییس جمهور آمریکا، نوروزی پر از سلامت و شادی برای همه افرادی که این عید را در سراسر جهان، در آسیا و قفقاز، در منطقه خلیج فارس و افرادی که در آمریکا جشن می گیرند آرزو کنم . به نوشته روزنامه کاربران پایگاههای اجتماعی این اظهارات را نشان تمایل و تعهد جان کری به ایران دانسته و آنرا به ایرانی بودن دامادش ربط داده اند. پایگاههای اجتماعی به همین علت تصاویر فراوانی از دختر جان کری و همسر ایرانی اش منتشر کرده و نوشته اند: آقایان! این دختر و داماد ایرانی جان کری است. آیا پیام را دریافت کرده اید؟ برخی نیز اقدام جان کری را در به کار بردن عبارت خلیج فارس تحریک آمیز دانسته اند.

ادعای روزنامه عربی در باره جان کری در شرایطی مطرح شده است که باراک اوباما رئیس‌جمهور آمریکا نیز در پیام نوروزی خود از خلیج فارس نام برد.

نوروز در هندوستان
بر اساس کتاب نقش پارسی بر احجار هنددر هندوستان در دوره گورکانیان مراسم نوروز در دربار برگزار می شده است اگرچه در دو قرن اخیر نوروز رسمیت ندارد اما در شهر لکنو برگزاری نوروز همواره برگزار شده است در شهر لکنو روز نوروز مراسم مهمی برای شیعیان است آنها در روز نوروز جشن برگزار می کنند اساس این مراسم را در این موضوع می دانند که حضرت علی در روز نوروز به امامت رسیده است منبع این حدیث به منابع اهل سنت برمی گردد که نوشته اند علی رض روز نیروز به امامت رسید.

قبلا در شهر لکنو نوروز را با شکوه و همراه با جشن به سبک جشن  هولی برگزار می کردند اما اکنون تحت تاثیر روحانیون اعمال شادی آفرین و رنگ پاشی انجام نمی شود. و بیشتر در بین شیعیان این جشن باقی مانده است
بر سقف تالار آشوکای کاخ راشتراپاتی ریاست جمهوری هند (بزرگترین مجموعه کاخ های جهان ساخته دوره استعمار) دو شعر در مورد نوروز  نقاشی شده که با جملات زیر شروع می شود.
*صحرا رخ خود ز ابر نوروز بشست – این دهر شکسته دل به نو گشت درست.
*همیشه تا که ز تأثیر ابر نوروزی. چمن شود ز ریاحین چو جنّت المأوی
در سراسر هند یک جشن ملی بسیار مهم برگزار می شود که به آن هولی می گویند این جشن بسیار شباهت به نوروز دارد فلسفه این جشن تازه شدن فصل است و زمان آن اولین کامل شدن قرص ماه در پایان فصل سرما است معمولا این روز بین 25 اسفند تا 5 فروردین برگزار می شود.

شرح  نوروز  در سفرنامه ها **********

 پیش از صفویان از جهانگردانی که سفرنامه به یادگار گذاشته باشند، بجز مارکوپولو (Marcopolo) سیاح معروف اهل ونیز ایتالیا و روی گونزالس کلاویخو،(Ruy Gonzáles de Clavijo) سفیر و جهانگرد شهیر اسپانیایی و چند بازرگان و تاجر دیگر اهل ونیز، کسی دیگر قابل شناسایی نیست یا دست کم از آنها اثری به جا نمانده است.

انگلبرت کمپفر (Engelbert Kaempfer)، پزشک و طبیعی‌دان اهل آلمان که در دوره شاه سلیمان صفوی به ایران سفر کرد، از دیگر سیاحانی است که در سفرنامه خود به نوروز و آداب و رسوم ویژه آن می‌پردزاد. وی در بخشی از سفرنامه خود درباره نوروز می‌نویسد: «ﻧﻮﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺁﺩﺍﺏ ﻭ ﺭﺳﻮﻡ ﺍیرانیان قدیم ﺑﻪجای ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ بزرگ‌ترین ﻭ ﺩﺭﺧﺸــﺎﻥﺗﺮین ﺟﺸﻦ ایرانیان ﺑﻪﺷﻤﺎﺭ میﺭﻭﺩ. ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺍین ﺭﻭﺯ ﺟﺎﻣﻪ ﻧﻮ میﭘﻮﺷــﻨﺪ. ﺩﻭﺳــﺘﺎﻥ ﻭ ﺁﺷﻨﺎیان ﺑﻪ دیدن یکدیگر میﺭﻭﻧﺪ، مهمانیﻫﺎ ﺑﺮﭘﺎ میﺷــﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻔﺮیح میﭘﺮﺩﺍﺯﻧﺪ. ﺗﺎﺯﻩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ بعضی ﻣﻮﺍﺭﺩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳــﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﺟﺸــﻦﻫﺎ ﻭ ﻣﻬﻤﺎنیﻫﺎ ﺑﻪ ﭘﺎیان میﺭﺳﺪ»


کمپفر ادامه می‌دهد: «ﻣﻘﺪﻣﻪ ﻧﻮﺭﻭﺯ چنین ﺍﺳﺖ که ﺩﺭ میداﻥﻫﺎی ﻋﻤﻮمی ﺑﺎ ﻧﻘﺎﺭﻩ، ﺷــیپور ﻭ ﺳﻨﺞ ﺍﺯ نیمه ﺷــﺐ ﺗﺎ ﻇﻬﺮ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪگی می کنند. ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣــﺮﺩﻡ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﺤﻞ کار ﺧــﻮﺩ ﺭﺍ ترک میﮔﻮیند ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ هیاهو ﻭ ﺧﻮﺷــﺤﺎلی ﺑﻪ ﻣﺴـﺎﺟﺪ، میدانﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥﻫﺎی ﻋﻤﻮمی روی میﺁﻭﺭﻧــﺪ. ﻫﻤﻪ ﺑــﻪ ﻫﻢ تبریک می گویند، ﻫﻤــﻪﺟﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷــﺎﺩی ﻭ ﺳــﺮ ﺯﻧﺪگی ﺍﺳــﺖ.

ﺑــﺎﺯی می کنند، ﺳــﺮ ﺑﻪ ﺳــﺮ ﻫﻢ میﮔﺬﺍﺭﻧﺪ و با همدیگر ﺻﺤﺒﺖ می کنند. ﺷــﻌﺮﺍ ﻭ ﻫﻨﺮپیشگان ﻋﺮﺽ ﻫﻨﺮ می کنند، ﺩﺭ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﻭ ﺩﺳﺘﻪﻫﺎی ﻣﺬهبی ﺷﺮکت می جویند ﺗﺎ این که ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﭘﺎیان میﺭﺳﺪ ﻭ ﺁﻥﮔﺎﻩ ﺑﺎﺯ ﻫﺮ کس ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭ دیورای ﺧﻮﺩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺟﺸــﻦ ﻭ ﺷــﺎدی ﺭﺍ می گیرﺩ ﻭ بخشی ﺍﺯ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺎﺩی ﻭ ﺧﻮشی ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﺧﻮیشان ﺧﻮﺩ میﮔﺬﺭﺍﻧﺪ».

خانم کارلا سرنا(Carla Serena)، جهانگرد معروف ایتالیایی نیز نوروز و آیین های باشکوه آن را که در دوران ناصرالدین شاه و روزهای حضورش در تهران به چشم دیده، به زیبایی توصیف کرده است. خانم سرنا گفته است: «وقتی که من در تهران بودم، به مناسبت فرا رسیدن نوروز، طبق آداب و روسم کشور، در قصر شاه مقدمات برگزاری «سلام» فراهم می شد.


مراسم جشن و عید در مشرق زمین بعد از غروب آفتاب آغاز می شود، در آن سال که من در تهران بودم، شب نوروز تعداد زیادی از درباریان صاحب نام، برای عرض شادباش به قصر شاه رفته بودند ولی به آنان خبر داده شده بود که فردای آن روز مراسم سلام برگزار نخواهد شد.

کاشف به عمل آمد چون در دربار ایران به انجام دادن هیچ کاری بدون مشورت با منجمان اقدام نمی کنند، شاه در این مورد نیز خواسته یا ناخواسته نظر «منجم باشی» را خواسته بود و او به علت نزدیکی ستاره ها (قران کواکب) روز دوم نوروز را برای برگزاری مراسم سلام مناسب تشخیص داده بود. مردم تهران از این که سلام نوروزی به یک روز بعد افتاده بود، شگفت زده شدند، ولی به زودی شگفتی آنها به خوشحالی گرایید، زیرا آنها باران سیل آسایی را که در اولین روز سال در تهران باریدن گرفته بود، به چشم دیدند. در نوروز آن سال (1295 ه.ق، 22 مارس 1878 م) به عنوان اولین روز سال و آغاز بهار، روز دوم فروردین اعلان شد. به همان اندازه که در روز پیش آسمان عبوس و گرفته و ابری و گریان بود، روز دوم فروردین هوا آفتابی و دل انگیز شد و با طراوت بهاری دو چندان شادی فرا رسیدن نوروز، مردم را در تهران غرق در شادی و سرور کرد.»

مراسم با شکوه «سلام نوروزی» در حضور ناصرالدین شاه برگزار شد. مادام کارلاسرنا در باره این مراسم گفته است: «آن روز من برای شرکت در مراسم سلام و حضور در جایگاه که وزیر امور خارجه برای هیات های نمایندگان خارجی و اروپاییان مقیم تهران در نظر گرفته بودند، دعوت شده بودم. این جایگاه، در حیاط درونی قصر در سمت چپ تالار واقع شده بود و برای تماشای همه حاضران و تمام جزئیات مراسم و تشریفات سلام، جای بسیار مناسبی بود. در خیابانی که به قصر منتهی می شد، آنچنان انبوه جمعیت همه جا را پر کرده بود که خیلی با زحمت توانستم جایی برای عبور باز کنم.همه زیباترین لباس های خود و در واقع «رخت نو» خود را پوشیده بودند، چون مردم باور دارند که در نوروز پوشیدن لباس نو خوشبختی می آورد. تعداد زیادی از جمعیت کلاه هایی بر سر گذاشته بودند که برای این مراسم خریداری شده بود. من عبور نمایندگان خارجی را که همگی با لباس های به تمام رسمی و شکوه و شوکت خاصی برای شرکت در «سلام نوروز» می رفتند، به چشم دیدم. وزیران مختار کشورهای خارج در دربار ایران معمولاً پیش از آن که شاه به تالار بیاید، در «عمارت خورشید» حضور می یابند.»

«این نمایندگان از جانب دولت های متبوع شان توسط مترجمان خویش، به شاه سال نو را تبریک می گویند و شاه هم به همان ترتیب و از طریق همان مترجمان جواب لازم را می دهد. نظامیان در صف های مرتب و با آهنگ دسته موزیک در ردیف های اول، از خیابان ها می گذشتند. در میدان «توپخانه» توپچی ها، میان گلوله های طلایی و نقره ای رنگ توپ، که آنها را به صورت هرم در آورده بودند و زیر آفتاب می درخشیدند و دستگاه های توپ که آنها را هم خوب جلاداده بودند، ایستاده و آماده شلیک بودند.

مقامات بلندپایه کشوری و افسران ارتش، روسای ادارات مختلف ، طبقات روحانی، وقایع نگار، ملک الشعرای دربار و جمعیتی از قشرهای دیگر که همه برای عرض شادباش به شاه و مالک الرقاب خویش راهی قصر بودند، سر تا سر خیابان ها را پر کرده بودند. فراشان با سینی های پر از «شیرینی» روی سر که روی آنها روپوش زربفتی نیز انداخته بودند به هر سو در رفت و آمد بودند. عده زیادی زن با «چادرهای نو و زردوزی شده» از کنار من می گذشتند. جلای کفش های ساغری سرخ، زرد، آبی و سبزرنگ آنان از دور داد می زد که برای اولین بار است آنها را می پوشند.کودکان با موهای حنایی رنگ و دست و ناخن های حنازده خود را برای عید آراسته بودند. در وسط پیاده روها، تعدادی سوار به همراه فراش و جلودار به عیددیدنی بزرگ ترهای خانواده و قوم و خویش های خود می رفتند، چون در ایران نیز مانند اروپا عادت دید و بازدید سال نو سخت مرسوم است. این موکب سواران در راه گاهی با کالسکه های اعیان و اشراف ایرانی و گاهی با دَم و دستگاه مجلل سفیران بیگانه تلاقی می کردند.»

سفرنامه‌ جملی کارری، (Gemelli Careri) نیز متضمن یادداشت‌هایی در زمینه‌ی مشاهدات و مطالعات این جهانگرد ایتالیایی در شهرهای جلفا، تبریز،‌ قم، اصفهان، شیراز، بندرلنگه و روستاها و دهکده‌های ضمن راه است. این سفرنامه، از مدارک جالب و ارزشمندی است که وضع عمومی جامعه ایران در اواخر دوران صفویه را تشریح کرده است. و از آن جهت مفید و قابل بررسی است که با ظرافت تمام، مشاهدات خود را از شهرهای ایران و مردم و آداب و رسوم آنان بیان کرده است. در این سفرنامه آورده شده است:

«آغاز سال شمسی ایرانیان،‌ نوروز یا نخستین روز بهار است که مدت شب و روز در آن با هم مساوی می‌گردد. در عید نوروز بزرگان برای عرض تبریک به حضور شاه می‌رسند و نسبت به وسع و امکان خود سکه‌های زرین و هدایایی تقدیم می‌کنند. حتی خان‌هایی که به علت دوری راه نتوانند به حضور شاه برسند، به وسیله چند تن از غلامان و کنیزان خود،‌ که لباس فاخر بر تن می‌کنند، هدیه‌ نوروزی خود را به محضر شاه می‌فرستند.ایرانیان در این روز لباس نو می‌پوشند. حتی اگر کسی پول هم نداشته باشد، مبلغی از دیگران قرض می‌کند و برای خود و بستگان و خانواده‌اش لباس تهیه می‌کند. زیرا معتقدند کسی که سال نو را با لباس کهنه آغاز کند، از خوشی‌های تازه‌ سال جدید بی‌بهره خواهد ماند. از دیگر مراسم عید نوروز، یکی هم آماده کردن انواع غذاهای لذیذ در خانه‌ها و پذیرایی گرم از دوستان و آشنایان است.»

نوروز، جشن کهن ایرانی همراه با آیین‌ها و مراسم غنی و پربارش همواره مورد توجه جهانگردان و سفرنامه‌نویسان که به این سرزمین سفر کرده‌اند، قرار گرفته است و آن‌ها را واداشته تا در آثار خود مطالبی را در وصف این جشن دیرینه بیان کنند. سفرنامه‌ها به‌عنوان یکی از منابع مهم شناخت ویژگی‌های فرهنگی و اجتماعی جوامع همواره مورد توجه پژوهشگران بوده است. این منابع علاوه بر بیان اوضاع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جوامع، دارای اطلاعات فراوان و ارزنده‌ای نیز درباره آداب و رسوم، آیین‌ها و خلقیات و روحیات مردم‌اند. از زمان صفویه تا پایان دوره قاجار، جهانگردان و مبلغان مسیحی بسیاری به ایران آمدند که از آنان سفرنامه‌هایی نیز به یادگار مانده است. سفرنامه‌هایی که دربردارنده اطلاعات ارزشمندی درباره فرهنگ و آداب و رسوم مردم ایران در طول این اعصار است. نوروز، یکی از موضوعاتی است که جهانگردان اروپایی که در طول تاریخ به ایران سفر کرده‌اند، همواره به آن توجه کرده و مطالبی را در وصف آن به رشته تحریر درآورده‌اند. در برنامه گذشته به چند سفرنامه سری زدیدم و آداب و رسوم نوروز را از نگاه برخی از این جهانگردان اروپایی به تصویر کشیدیم و اینک سفرنامه های دیگری را با هم ورق می زنیم.

پیتر دلاواله (Pietro Della Valle)، جهانگرد ایتالیایی در دوران شاه عباس صفوی به ایران سفر کرد. وی سفرنامه باارزشی درباره ایران، ترکیه و هند از خود برجای گذاشت که دربردارنده اطلاعاتی از آداب و رسوم و اوضاع اجتماعی، سیاسی و اقتصادی این جوامع است.


وی در بخشی از سفرنامه خود به نوروز نیز اشاره کرده و نوشته است که «ایرانیان آغاز بهار را که ابتدای سال شمسی است، ‌نوروز می‌گویند و فرارسیدن آن را جشن می‌گیرند. این جشن عبارت است از عیدی دادن زیردستان به بزرگترها (به این مناسبت شاه نه تنها از تمام وزرا،‌ بلکه از سراسر مملکت هدایایی دریافت می‌کند) و پوشیدن لباس نو و خوردن و نوشیدن و گردش در خارج از شهر. معمولاً هرکس از نوروز به بعد برای خود روزی را انتخاب می‌کند و طی آن به گردش و تفریح می‌پردازد»


رابرت استودارت(Robert Stodart)، که در زمان شاه عباس اول صفوی به ایران آمد، اشاره کوتاهی نیز به نوروز دارد و دراین‌باره می‌نویسد: «امروز یکی از جشن‌های بزرگ ایرانیان است و برای آن اهمیت خاص قایلند. از این لحاظ بهترین لباس‌های خود را می‌پوشند و به‌دیدن یکدیگر می‌روند و تحف و هدایا می‌برند که پیشکش می‌نامند و هرقدر هم کم‌بها باشد با امتنان می‌پذیرند.»

ژان شاردن (John Chardin) جهانگرد، بازرگان، ایران شناس، و محقق فرانسوی که در دوران صفویه مدتی در ایران زندگی کرده است شرح کامل مشاهدات خود را در هشت مجلد منتشر کرده است.


سفرنامه شاردن در میان سفرنامه هایی که سایر جهانگردان و سیّاحان در باره ایران فراهم آورده اند، جایگاه ممتاز و ویژه ای دارد و به منزله دایره المعارفی کامل ایران شناسی است که توانست در کوتاهترین مدت ایران و ایرانی را به اروپائیان و جهانیان بشناساند. در سفرنامه شاردن درباره نوروز آمده است که: «در ایران همیشه در موقع ورود آفتاب به برج حمل خواه شب باشد و خواه روز، سال جدید اعلام می شود. ایرانیان در این ایام یک جشن ملی به نام نوروز دارند که آن را به طرز بسیار باشکوهی برگزار می کنند. فی المثل سه روز تمام طول می کشد و در بعضی مقامات، مانند دربار، تا هشت روز ادامه دارد.


در اصفهان در همه روزهای عید، در مقابل در کاخ شاهنشاه، مراسم سرور با رقص و طرب، آتش بازی و صحنه های کمدی، به مانند هفته بازار برگزار می گردد و هر فردی هشت روز عید را با شادی بی پایان بسر می برد. در ایام نوروز، در تمام هشت روز، گردش و تفریح در خارج شهر به طرز بی سابقه ای جریان دارد. هر کسی هدایا و تحفه های فراهم می کند، و روز عید برای یکدیگر تخم مرغ های منقش ارسال می دارند. روایت می کنند که ایرانیان در تمام ادوار (تاریخ خود) در ایام نوروز به یکدیگر تخم مرغی هدیه می داده اند، چون تخم مرغ نشان پیدایش حیات و آغاز تکوین موجودات است.

بزرگان کشور بعد از تحویل به برج حمل، برای تهنیت عید نوروز به حضور شاهنشاه می روند، هر یک هدیه ای از گوهر های گرانبها و جواهرات قیمتی منسوجات و عطریات عالی و و نوادر دیگر، اسب و نقدینه و غیره بر حسب مقام و مقدور خویش به حضور ملوکانه تقدیم می دارند. این رسم مسلم مشرق زمین است که کوچکان به بزرگان می بخشند و دارایان به ناداران می دهند و از دهقان تا سلطان این سلسله مراتب، در داد و دهش مراعات می گردد.


اشخاص مومن و متدیّن در صورت امکان تمام ساعات نخستین روز عید سال جدید را با دعا و عبادت در منزل خویش می گذرانند. این گروه در طلیعه صبحدم  شستشو و حمام  می کنند و آنگاه پوشاک بسیار تمیزی می پوشند، نماز عادی و فوق العاده روز را می خوانند و به قرائت قرآن و کتب نفیس خویش مشغول می گردند و با زهد و عبادت آرزومندند که سال نو را به خوشی و خرمی بسر برند.»

فرد ریچاردز(Frederick Richards)، ‌عضو انجمن سلطنتی نقاشان و حکاکان انگلستان، در نخستین سال‌های حکومت پس از قاجار، به ایران سفر کرده است. ریچاردز ‌نوروز را در اصفهان گذرانده و شرح توصیفات خود را این‌گونه آورده است: « جشن نوروزی دو هفته به طول می‌انجامد. در طی این مدت،‌ دید و بازدیدهای خانوادگی انجام می‌گیرد و شیرینی و نقل در خانه‌های ایرانیان فراوان است. ایرانیان به این سنت قدیمی اعتقاد دارند که «هرکس در بامداد نوروز، قبل از سخن گفتن، دهان خود را شیرین کند و بدن خود را به روغن بیالاید، در آن سال اتفاقات ناگوار برایش پیش نخواهد آمد.» سیزده نوروز مردم به فضای سبز می روند


تصویر جشن خانوادگی و رقص چوب بازی

تقریباً همه‌ مردم به حمام می‌روند و جامه‌ نو در بر می‌کنند. هنگامی که مراسم بامداد نوروز پایان می‌یابد، ‌آن عده از مردم اصفهان که می‌توانند، ‌با شتاب به سوی زاینده‌رود می‌روند تا بعدازظهر و عصر را در کنار رود بگذرانند. در این روز به خصوص،‌ پل خواجو محبوبیت بیشتری دارد و عده‌ی زیادی به آنجا می‌روند.»

«یاکوب ادوارد پولاک» (Jakob Eduard Polak)، پزشک اتریشی دربار ناصرالدین شاه بود که به دعوت امیرکبیر برای تدریس در دارالفنون به ایران آمد. در سفرنامه او درباره نوروز آمده است که: « جشن سال نو در زندگی عمومی و خصوصی ایرانیان امری بسیار مهم است. از دو سه ماه پیش از عید تهیه‎ مقدمات آن شروع می‎شود. مقادیر معتنابهی شیرینی در شهرهای اصفهان و یزد ساخته می‎شود که آن را با کاروان‎ها به سراسر مملکت می‎فرستند. مصرف شیرینی از حدود تصور و خیال آدمی هم فراتر می‎رود. اصولا ایرانی‎ها در هر سن و سالی که باشند به شیرینی سخت علاقمندند؛ اما در نوروز حتی فقیرترین افراد نیز باید انباری از شیرینی داشته باشند و همچنین برای دوستان و خویشاوندانشان از آن بفرستند. در هیچ خانه‎ای نیست که کلوچه، دیده نشود؛ بعد از کلوچه نبات، بسیاری از میوه‎های شکر سود مثل نُقل و همه جا محبوبیت عمومی دارد. فقیرترین طبقات مردم به‎جای قند و شکر برای تهیه‎ شیرینی از شیره استفاده می‎کنند. اما هر مزه‎ای این شیرینی ها داشته باشند چندان مهم نیست، مهم این است که سال را با شیرینی آغاز کنند.

غیر از شیرینی‎ها، باید از میوه‎هایی که آن‎ها را با تردستی تا نوروز تر و تازه نگه می‎دارند یاد کرد. مثلا خربزه‎ اصفهان و قم، انگور، انار ساوه، گلابی نطنز، سیب دماوند را در بارهای بسیار بزرگ صادر می‎کنند. برحسب یک رسم قدیمی در بشقابی، جو، گندم، عدس و شاهی سبز می‎کنند، به‎طوری‎که چمن کوچکی به‎وجود می‎آید و آن را مطابق با همان رسم در روز سیزده یعنی آخرین روز عید به کوچه می‎اندازند. هرکس از دستش برآید و به‎خصوص هر زنی در نوروز لباس نو به تن می‎کند. به همین دلیل کار تهیه و فروش پارچه در این ایام به حداکثر قوت خود می‎رسد و بعضی از روسای خانواده‎های پرجمعیت باید همه‎ امکانات خود را تجهیز کنند و حتی وامدار هم بشوند تا این احتیاج غیرقابل اجتناب خانواده‎ خود را تامین کنند.


شاه از اطراف و اکناف کشور پیشکش دریافت می‎کند که پارچه‎هایی است از شال، ابریشم، پشم و کرک. در عوض وی به تمام اهل حرم به علاوه‎ خدمه‎ بی‎حد و حصر خود و همچنین به کلیه‎ حکام و دولتمردان باید خلعت ببخشد… در مورد حکام ولایات باید گفت که دریافت این خلعت شاهانه به معنی انتصاب و تایید مقام آن‎هاست چه هرگاه خلعتی دریافت نکنند به معنای آن است که قریباً از شغل خود عزل می‎شوند، زیرا در هر نوروز یا باید مقام و منصب حاکم تایید شود یا جانشینی برای او بفرستند… همان‎طور که شاه نسبت به همه مملکت عمل می‎کند هر کس دیگر نیز در شعاع محدود خود باید به نوکران و ابواب‎جمعی خود عیدی بدهد که اغلب عبارت است از لباس و قواره پارچه‎. تابستانی.


چند روزی پیش از عید به پاکیزه کردن خانه‎ها و “فرش‎تکانی” می‎پرذازند. تکاندن فرش فقط یک بار در سال انجام می‎گیرد، چه در طول سال گرد و غبار گردآمده‎ روزانه از طرف خدمه زیر همان فرش مخفی شده است. به هنگام فرش‎تکانی منزل شاه، وی به یکی از قصرهای خود می‎رود و تا پایان کار همان‎جا می ماند.


روز قبل از عید همه به حمام می‎روند و سر را حنا می‎گذارند و ناخن‎ها را رنگ می‎کنند. جشن که با نوروز آغاز می‎‎گردد سیزده روز دوام دارد. در طول این روزها تقریبا همه‎ کسب و کارها تعطیل است؛ در این مدت همه منحصراً به تفریح می‎پردازند، از لذایذ خانوادگی برخوردار می‎شوند یا به دید و بازدید یکدیگر می‎روند و به هم تبریک می‎گویند. اما هرگاه نوروز با ماه رمضان مصادف گردد دیگر شب‎ها را به خوشگذرانی صرف می‎کنند و روز را روزه نگاه می‎دارند
از روز دوم جشن از صبح خیلی زود جمعیت در تمام کوچه‎ها و میدان‎های عمومی در جنب و جوش است، هر کس جامه‎ نو در بر دارد و از آن‎جا که رنگ‎های روشن بیش از همه طرف توجه است گروه‎هایی را می‎بینید که لباس‎های سبز، آبی و سرخ بر تن دارند و در هم می‎لولند. آشنایانی که با هم روبرو می‎شوند دست یکدیگر را می‎فشارند و با فریاد “عید مبارک” یکدیگر را در آغوش می‎کشند.

کسی که زیردست است در حالی که با دو دست خود یک دست ارباب یا حامی‎اش را در دست می‎گیرد تبریک می‎گوید و جواب تبریک خود را می گیرد. باقی این جشن سیزده روزه وقف دید و بازدید‎ها و تبریک گفتن‎هاست. سرانجام روز سیزدهم یعنی آخرین روز عید فرا می‎رسد. مطابق با یک رسم کهن همه از دروازه‎های شهر خارج می‎شوند و به باغ‎ها روی می‎آورند.».

* حکیم ابوالقاسم فردوسی:

چو خورشید تابان میان هوا

نشسته بر او شاه فرمانروا

جهان انجمن شد بر تخت او

شگفتی فرو مانده از بخت او

به جمشید بر گوهر افشاندند

مران روز را «روز نو» خواندند

سر سال نو هرمز فروردین

برآسوده از رنج روی زمین

حافظ در غزلی گفته:

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می ‌لعل است

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین می دهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی…

* سعدی:

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز

* مولانا:

ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی

چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی

خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی

همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

* خیام نیشابوری:

بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است

بر طرف چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست

خوش باش و مگو ز دی که امروز خوش است

* نظامی گنجوی:

بهاری داری از وی بر خور امروز

که هر فصلی نخواهد بود نوروز

گلی کو، را نبوید، آدمی زاد

چو هنگام خزان آید برد، باد

خاقانی می‌گوید:

نوروز جهان پرور مانده ز دهاقین

دهقان جهان دیده‌اش پرورده ببر بر

آن زیور شاهانه که خورشید بر او بست

آورد همی خواهد بستن به شجر بر

نوروز بزرگ آمد آرایش عالم

میراث به نزدیک ملوک عجم از جم…

فرخی ترجیع‌بند مشهوری در وصف نوروز دارد که بند اول آن چنین است:

ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید

کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید

کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید

تو لختی صبر کن چندان که قمری بر چنار آید

چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید

تو را مهمان ناخوانده به روزی صد هزار آید

کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید

چنان‌دانی که هرکس را همی زو بوی یار آید

بهار امسال پندار همی خوشتر ز پار آید

وزین خوشتر شود فردا که خسرو از شکارآید

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی

ملک را در جهان هر روز جشنی داد و نوروزی

منوچهری مسمطی در نوروز ساخته که بند اول آن این است:

آمد نوروز هم از بامداد

آمدنش فرخ و فرخنده باد

باز جهان خرم و خوب ایستاد

مرد زمستان و بهاران بزاد

ز ابر سیه روی سمن بوی راد

گیتی گردید چو دارالقرار

همو در مسمط دیگر گفته:

نوروز بزرگم بزن ای مطرب نوروز

زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز

برزن غزلی نغز و دل‌انگیز و دلفروز

ور نیست تو را بشنو از مرغ نوآموز

کاین فاخته زان کوز و دگر فاخته زان کوز

بر قافیه خوب همی خواند اشعار

بوالفرج رونی گوید:

جشن فرخنده فروردین است

روز بازار گل و نسرین است

آب چون آتش عود افروز است

باد چون خاک عبیر آگین است

باغ پیراسته گلزار بهشت

گلبن آراسته حورالعین است

مسعود سعد سلمان از عید مزبور چنین یاد کند:

رسید عید و من از روی حور دلبر دور

چگونه باشم بی روی آن بهشتی حور

رسید عید همایون شها به خدمت تو

نهاده پیش تو هدیه نشاط لهو و سرور

به رسم عید شها باده مروق نوش

به لحن بربط و چنگ و چغانه و طنبور

جمال‌الدین عبدالرزاق گفته:

اینک اینک نوبهار آورد بیرون لشکری

هر یکی چون نوعروسی در دگرگون زیوری

گر تماشا می‌کنی برخیز کاندر باغ هست

باد چون مشاطه‌ای و باغ چون لعبت گری

عرض لشکر می‌دهد نوروز و ابرش عارض است

وز گل و نرگس مر او را چون ستاره لشکری

هاتف در قصیده‌ای گوید:

نسیم صبح عنبر بیز شد بر توده غبرا

زمین سبز نسرین خیز شد چون گنبد خضرا

ز فیض ابر آزاری زمین مرده شد زنده

ز لطف باد نوروزی جهان پیر شد برنا

بگرد سرو گرم پرفشانی قمری نالان

به پای گل به کار جان سپاری بلبل شیدا…

همایون روز نوروز است امروز و بی‌فروزی

بر اورنگ خلافت کرده شاه لافتی ماوی

قاآنی در قصیده‌ای به وصف نخستین روز بهار گوید:

رساند باد صبا مژده بهار امروز

ز توبه توبه نمودم هزار بار امروز

هوا بساط زمرد فکند در صحرا

بیا که وقت نشاط است و روز کار امروز

سحاب بر سر اطفال بوستان بارد

به جای قطره همی در شاهوار امروز

رسد به گوش دل این مژده‌ام ز هاتف غیب

که گشت شیر خداوند شهریار امروز

* شهریار:

از همه سوی جهان جلوه او می بینم

جلوه اوست جهان کز همه سو می بینم

چون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل

آن نگارین همه رنگ و همه بو می بینم

* فریدون مشیری:

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

* فرخی:

ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید

کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید

کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید

تو لختی صبر کن چندان که قمری بر چنار آید

چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید

تو را مهمان ناخوانده به روزی صد هزار آید

* منوچهری:

آمد نوروز و هم از بامداد

آمدنش فرخ و فرخنده باد

باز جهان خرم و خوب ایستاد

مرد زمستان و بهاران بزاد

زابر سیاه روی سمن بوی داد

گیتی گردید چو دارالقرار

* ابوالفرج رونی:

جشن فرخنده ی فروردین است

روز بازار گل و نسرین است

آب چون آتش عودافروز است

باد چون خاک عبیرآگین است

باغ پیراسته گلزار بهشت

گلبن آراسته حورالعین است

* مسعود سعد سلمان:

رسید عید و من از روی حور دلبر دور

چگونه باشم بی روی آن بهشتی حور

رسید عید همایون ش ها به خدمت تو

نهاده پیش تو هدیه نشاط لهو و سرور

* جمال الدین عبدالرزاق:

اینک اینک نو بهار آورد بیرون لشگری

هر یکی چون نو عروسی در دگرگون زیوری

گر تماشا می کنی برخیز کا ندر باغ هست

باد چون مشاطه ای و باغ چون لعبت گری

عرض لشکر می دهد نوروز و ابرش عارض است

وز گل و نرگس مر او را چون ستاره لشگری

* عثمانی مختاری:

جشن و نوروز دلیلند به شادی و بهار

لاله رخسارا خیز آن می گل بوی بیار

شب و روز از میو شادی و سماع دلبر

نبود خوب تهی دست و لب و گوش و کنار

* خواجوی کرمانی:

خیمه ی نوروز بر صحرا زدند

چارطاق لعل بر خضرا زدند

لاله را بنگر که گوئی عرشیان

کرسی از یاقوت برمینا زدند

* بابا طاهر:

عزیزان موسم جوش بهاره

چمن پر سبزه و صحرا لاله زاره

دمی فرصت غنیمت دان در این فصل

که دنیای دنی بی اعتباره

بمو واجی چرا ته بی قراری

چو گل پرورده باد بهاری

* ملک الشعرا بهار :

بهار آمد و رفت ماه سپند

نگارا درافکن بر آذر سپند

به یکباره سر سبز شد باغ و راغ

ز مرز حلب تا در تاشکند

بنفشه ز گیسو بیفشاند مشک

شکوفه به زهدان بپرورد قند

به یک هفته آمد سپاه بهار

ز کوه پلنگان به کوه سهند

نگاهی به سنت های نوروز در هند

نوروز در سرزمین بی بهار

زرتشتیان هند و همچنین پارسیان (زرتشتیانی که حدود ۱۴۰۰ سال پیش از ایران به هند مهاجرت کرده اند) مهمترین اجتماع مردم هند هستند که از آنها انتظار می رود، نوروز را برگزار کنند. این در حالی است که پارسی ها تنها ۶۹ هزار نفر از جمعیت بیش از یک میلیارد و ۲۰۰ میلیون نفری این کشور را تشکیل می دهند.

برگزاری جشن نوروز در خانه های پارسیان هند-شرق پارسی

نوروز، جشنی که از طبیعت برخاسته و با فرهنگ های بسیاری پیوند دارد، در هند بر اساس پیوستگی های سرزمینی یا عقیدتی، بیشتر ماهیت ایرانی و اسلامی پیدا کرده است و از سوی اجتماعات خاصی بزرگداشت می شود.

جشن نوروز سال 1394 در دهلی هند.

این جشن وارداتی و غیربومی، در طول تاریخ شبه قاره هند فراز و نشیب های بسیاری در رقابت با جشنواره های محلی داشته است و اکنون جمعیت پارسی ها، کشمیری ها و بهایی ها پاس داران اصلی آن هستند.

شاید یکی از دلایل رایج نشدن نوروز در هند به صورت گسترده، این است که آب و هوای این شبه قاره، سه فصل زمستان، تابستان و بارانی را شامل می شود. در چنین سرزمینی نوروز توسط مردمی که چهار فصل داشتند، یعنی ایرانیان، معرفی شد. بنابراین، از یکسو فصل بهار در هند وجود ندارد و از سوی دیگر، با وجود جشنواره های بومی برای آغاز تابستان نیاز به نوروز حس نمی شود؛ لری (Lohri) جشن پایان زمستان و هولی (Holi) جشن آغاز تابستان، می توانند مشابه نوروز شمرده شوند.

با استناد به این شرایط آب و هوایی و همچنین نزدیکی های قومی که کشمیر و ایران دارند، نوروز در این ایالت شمالی هند که ایران کوچک خوانده می شود، از اهمیتی بیش از سایر مناطق این شبه قاره برخوردار است.

جشنی که شادی را به هند بازگرداند

سفره هفت سین پارسیان هند-شرق پارسی

نگاهی به تاریخ هند نشان می دهد که نوروز ریشه طولانی در فرهنگ این منطقه دارد، اما تنها از آغاز سلطنت حاکمان اسلامی در هند (زمان حکومت مغول ها) بر این سرزمین، نوروز شکوه جشنی ملی را داشته است. ابوالفتح جلال الدین محمد اکبر(۱۶۰۵-۱۵۴۲م) نقش مهمی در اشاعه فرهنگ ایرانی در سرزمین هند داشت. او در سال ۹۹۲ هجری (۱۵۸۴م)، تقویم اسلامی را منسوخ و تقویم خورشیدی ایرانیان را به جای آن رواج داد (اکبرنامه جلد ۲: ۱۳).

اکبر بزرگ که زندگینامه رسمی خود را را به فارسی نوشته است، چنین توصیف می کند که با زنده کردن جشن های کهن که به مدت هزار سال از شیوع افتاده بود، شادی به خاطره های مکدر و غمگین بازگردانده شد. او در یادداشت های خود، دلیل این اقدام را ابتغای مرضیات الهی خوانده است (نقدی ۱۳۸۵: ۳۹).

جشنی که این پادشاه مغول در بیست و هفتمین سال جلوس خود برپا کرده، با اتفاق های میمون دیگری از جمله تعمیر کاروانسراها، ممنوع شدن ازدواج دختران کمتر از ۱۲ سال، ممنوع شدن سزای مرگ بدون حکم شاهی و انجام امور عام المنفعه بسیار همراه بوده است (اکبرنامه ج ۳: ۳۷۹).

جشن های نوروز در سلطنت ۱۸ ساله جهانگیر، پسر اکبر شاه (۱۶۲۷-۱۶۰۵م) که بر هند و پاکستان حکومت می کرد، هر سال از ابتدای فروردین تا هجدهم جشن نوروز برپا می شد و روز نوزدهم با برگزاری “جشن شرف” پایان می یافت. بر اساس اسناد تاریخی موجود، نورجهان، ملکه ایرانی این دربار از منجمین می خواسته که رنگ مربوط به سال را به او بگویند تا دیوارها، پرده ها، فرش ها، لباس کنیزها و … را به همان رنگ تغییر دهد (نقوی ۱۳۸۵: ۴۲&44).

در دربار پسر جهانگیر، یعنی شاه جهان، (۱۶۵۸-۱۶۲۸) که سازنده تاج محل است هم برگزاری نوروز ادامه یافت، اما نوروز در زمان محی الدین اورنگ زیب (جانشین شاه جهان)، که مسلمانی متعصب و مقتصد بود، متوقف شد.

با این حال، پس از او هم سلاطین دهلی این جشن را کمابیش برگزار می کردند. گفته می شود که آخرین پادشاه بابری بنام بهادر شاه ظفر، که انگلیسی ها قلمرو وی را به قلعه دهلی محدود کرده بودند، سعی در برگزاری نوروز به بهترین صورت داشت (نقوی ۱۳۸۵: ۵۰).

با وجود همه این ریشه های تاریخی، پس از توقف حمایت های شاهانه، نوروز در هند دیگر به عنوان جشنی ملی مطرح نشد و تنها از سوی اجتماعاتی با عقاید غیربومی (زرتشتی و مسلمان) پاس داشته می شود. حتی اعتقاد بر این است که توصیف بهار در ادبیات فارسی و اردوی هند تقلید از زبان فارسی است.

نوروز جمشید نزد پارسیان هند

برگزاری جشن نوروز در خانه های پارسیان هند-شرق پارسی

زرتشتیان هند و همچنین پارسیان (زرتشتیانی که حدود ۱۴۰۰ سال پیش از ایران به هند مهاجرت کرده اند) مهمترین اجتماع مردم هند هستند که از آنها انتظار می رود، نوروز را برگزار کنند. این در حالی است که پارسی ها تنها ۶۹ هزار نفر از جمعیت بیش از یک میلیارد و ۲۰۰ میلیون نفری این کشور را تشکیل می دهند.

پارسیان مراسم نوروز را شبیه به ایرانیان، اما مختصرتر برگزار می کنند. آنها نوروزی که با آغاز بهار می آید را به جمشید منتسب می کنند و “نوروز جمشید” می خوانند.

داستان های مختلفی درباره شخصیت اسطوره ای جمشید وجود دارد. از جمله اینکه در شاهنامه آمده است جمشید در سفری به آذربایجان دستور داد برایش تختی مهیا کنند تا با تاج زرین روی آن بنشیند. وقتی جمشید بر تخت می نشیند بازتاب نور خورشید بر تاج او، جهان را نورانی می کند، مردم شادمان می شوند و این روز را نوروز می نامند.

بر اساس برخی روایت های دیگر، دوره گذار جامعه هند و ایران از شکار به دامداری توسط شاه جمشید اتفاق افتاد. پس از این تغییر در سبک زندگی، همه چیز به چهار فصل بستگی داشت و به همین دلیل جمشید به طور نمادین معرف نوروز به شمار می رود.

پارسی های هند بر اساس اعتقاد به تقویم های مختلف به سه گروه تقسیم می شوند: شاهنشاهی، قدیمی و فصلی*. نوروز جمشید در تقویم فصلی است که جایگاه ویژه ای دارد.

پیشتر، نوروز جمشید در ایالت های گجرات و ماهاراشترا هم که بیشترین پارسیان در آنجا زندگی می کنند تعطیل بود، اما اکنون نوروز دیگر تعطیل رسمی نیست.

نوروز یکروزه پارسیان

بزرگداشت نوروز برای برخی خانواده های پارسیان مهم تر از بقیه است. هفت سین، که پارسیان آن را “میز” (نه سفره) می خوانند، در برخی خانه ها چیده می شود.

رسم است که پارسی ها روز نوروز از صبح خانه را تمیز و با کندر خوشبو می کنند. همچنین خانه با تزییناتی از آرد برنج به شکل پروانه تزیین داده می شود. تزییناتی هم با گچ سفید در ورودی خانه پارسی ها کشیده می شود، چون باور دارند آنها فرشته های نگهبان را به داخل خانه و آتشدان هدایت می کنند.

گل هایی همچون رز، گل همیشه بهاری که در منطقه دکن می روید یا برگ درخت خوش یمن آشوکا نیز برای تزیین خانه استفاده می شود.

در روز نوروز صبحانه سنتی متشکل از “راوو” و “سو” خورده می شود. راوو فرنی است و سو رشته های شیرینی است که با پودینگ و کشمش و بادام پخته می شود.

“اشدین لیلائووالا” که اکنون یکی از طراحان لباس مطرح با سبک پارسی است، بیاد می آورد که خانواده اش اجازه او را از مدرسه می گرفتند تا به خانه دایی اش که همیشه میز هفت سین می چیدند بروند.

او می گوید: «در ابتدای مراسم، آینه ای به دستمان می دادند تا خود را در آن ببینیم و آرزو کنیم. بعد گلاب می پاشیدند و خوردن خوراکی های روی میز با تکه های نان و پنیر شروع می شد.»

هفت سین پارسیان تفاوت چندانی با زرتشتیان ایران ندارد. علاوه بر هفت سین، گاتا (کتاب مقدس)، تصویر زرتشت یا تصویری مذهبی، انار، کاسه آبی که پرتقالی در آن است، ماهی قرمز، شمع، شراب، گلاب، آیینه، جوانه، گل، میوه، سکه، نان، شیرینی، دانه های غذایی مختلف، تخم مرغ رنگ شده و هندوانه روی میز هفت سین پارسیان دیده می شود.

برخی سفره نوروز با هفت نوع سبزی، هفت نوع میوه تازه، هفت نوع آجیل و تخم مرغ های رنگی و بادبزن های دستی تزیین می شوند.

“اشدین” که طی سفرهایی به مسیر جاده ابریشم (از جمله ایران) درباره منسوجات زرتشتیان مطالعه کرده و نتیجه آنها را در کتابی منتشر کرده، می گوید: «مادرم همیشه نخ و سوزنی هم روی میز هفت سین می گذاشت.»

اعتقادی شبیه آنچه ایرانی ها درباره ماهی سفره هفت سین دارند، میان پارسیان درباره انار وجود دارد؛ آن ها معتقدند آینه تصویر انار و پیامبر (یا کتاب مقدس) را منعکس می کند و لحظه تحویل سال انار تکان می خورد.

بعد از مراسم سفره هفت سین، پارسیان به آتشکده می روند تا مناسک مذهبی نوروز را انجام دهند. سپس خویشاوندان و دوستان دور هم جمع می شوند و جشنی می گیرند. در شهرهایی که پارسی های کمتری زندگی می کنند، آنها در محل هایی مثل رستوران ها گردهم می آیند، اما در بمبئی که محله ای برای پارسیان دارد، مراسم ویژه ای برپا می شود. همه می توانند بلیت بخرند و به مراسم بروند. اهدای جایزه به افراد موفق جمعیت پارسیان، رقص، موسیقی و خوردن غذاهای نوروزی از جمله برنامه های این مراسم است.

به گفته شرناز کاما، رییس بنیاد پرزر (Parzor Foundation)، تعداد شرکت کنندگان در مراسم نوروز پارسیان که رو به کاهش گذاشته بود، با ثبت جهانی نوروز در سازمان یونسکو دوباره افزایش یافته است.

نوروزی که خانواده های پارسی هند برگزار می کنند تنها یک روز است که فرصت آن را به سختی میان شلوغ ترین روزهای کاری سال پیدا می کنند.

ریشه مذهبی نوروز برای مسلمانان هند

روز نوروز برای مردم کشمیر، به خصوص مسلمانان شیعه هم روز ویژه ای است که بیشتر با دعاهای و مراسم خاص مذهبی و در برخی موارد با دید و بازدید خویشاوندان همراه است.

شیعیان هند نوروز را از چشم انداز مذهبی می بینند. نه تنها در کشمیر، بلکه در شهرهای دیگر از جمله لکنو که مرکز شیعیان به شمار می رود، نیز مراسم ویژه ای برای نوروز برپا می شود.

قداست نوروز برای شیعیان هندی به این دلیل است که بر اساس اسناد اسلامی، اتفاق های بسیاری در تاریخ پیامبران و همچنین امامان اسلام در این روز افتاده است؛ آفرینش جهان و خلقت آدم در نوروز انجام شده، کشتی نوح در کوه جودی آرام گرفته، پیامبر اسلام کعبه را از بت ها پاک کرده و مهمتر از همه اینکه غدیر خم، یا معرفی حضرت علی به عنوان جانشین پیامبر اسلام (هجدهم ذی الحجه) با نوروز مصادف بوده است. به همین دلیل، بعضی از مسلمانان هند روز نوروز را روزه می گیرند و در نیایش مخصوص این روز که نمازی دو رکعتی است، شرکت می کنند.

همچنین مسلمانان شیعه محل زندگی خود را چراغانی می کنند، قصیده هایی که به امام علی منتسب شده را می خوانند و برای او نذری می دهند. مسلمانان هند معتقد هستند که دعاهای نوروزی برای تمام سال برآورده می شود. این سنت ها در نوروز پاکستان هم مشابه است.

حامد موسوی که اهل کشمیر است، می گوید: «ما هر سال سفره هفت سین می چینیم و به دید و بازدید اقوام می رویم، اما برای مسلمانان سنی نوروز اهمیت کمتری دارد. نوروز برای آنها به این خلاصه می شود که سفره رنگارنگی از غذاهای مختلف تدارک ببینند. به طور کلی در سنت های نوروز مسلمانان هند هفت سین و جشن کمتر از عبادت و دید و بازدید رایج است.»

نقطه اشتراکی که میان فارغ از گرایش های مذهبی، میان مسلمانان و زرتشتیان هند درباره نوروز وجود دارد، احترام به صلح و انسجام، آشتی و همسایگی، تحمل تفاوت های فرهنگی، سبک زندگی سالم و تجدید حیات محیط زیست است. هر چند جمعیت برپاکنندگان نوروز در هند زیاد نیست، اما آنها سعی دارند این ارزش های نوروز را از نسلی به نسل دیگر انتقال دهند.

تهیه : دکتر محمد عجم

پیام نوروزی نود و سه 

پیام نوروزی سال 92 اوباما

پيام اوباما بمناسبت نوروز 2009

سفرنامه بتوته رحله ابن بطوطه3

  ذكر خلاف نائب السلطان ببلاد التلنك

 ولما عاد السلطان من التلنك وشاع خبر موته، وكان ترك تاج الملك نصرة خان نائبا عنه ببلاد التلنك، وهو من قدماء خواصه، بلغه ذلك فعمل عزاء السلطان، ودعا لنفسه، وتابعه الناس بحضرة بدركوت. فبلغ خبره إلى السلطان، فبعث معلمه قطلوخان في عساكر عظيمة، فحصره بعد قتال شديد هلك فيه أمم من الناس، واشتد الحصار على أهل بدركوت، وهي منيعة، وأخذ قطلوخان في نقبها. فخرج إليه نصرة خان على الأمان في نفسه، فأمنه وبعث به إلى السلطان، وأمن أهل المدينة والعسكر.

  ذكر انتقال السلطان لنهر الكنك وقيام عين الملك

صفحة : 245

  ولما استولى القحط على البلاد، انتقل السلطان بعساكره إلى نهر الكنك الذي تحج إليه الهنود، على مسيرة عشرة من دهلي، وأمر الناس بالبناء، وكانوا قبل ذلك صنعوا خياما من حشيش الأرض، فكانت النار كثيرا ما تقع فيها وتؤذي الناس، حتى كانوا يصنعون كهوفا تحت الأرض، فإذا وقعت النار رموا أمتعتهم بها وسدوا عليها بالتراب. ووصلت أنا في تلك الأيام لمحلة السلطان، وكانت البلاد التي بغربي النهر حيث السلطان شديدة القحط، والبلاد التي بشرقيه خصبة، وأميرها عين الملك بن ماهر. ومنها مدينة عوض، ومدينة ظفر آباد، ومدينة اللكنو، وغيرها. وكان الأمير عين الملك كل يوم يحضر خمسين ألف من، منها قمح وأرز وحمص لعلف الدواب. فأمر السلطان أن تحمل الفيلة ومعظم الخيل والبغال إلى الجهة الشرقية المخصبة لترعى هنالك، وأوصى عين الملك بحفظها. وكان لعين الملك أربعة إخوة، وهم شهر الله ونصر الله وفضل الله، ولا أذكر اسم الآخر، فاتفقوا مع أخيهم عين الملك أن يأخذوا فيلة السلطان ودوابه، ويبايعوا عين الملك، ويقوموا على السلطان. وهرب إليهم عين الملك بالليل، وكاد الأمر يتم لهم. ومن عادة ملك الهند أنه يجعل مع كل أمير كبير أو صغير مملوكا له يكون عينا عليه، ويعرفه بجميع حاله، ويجعل أيضا جواري في الدور يكن عيونا له على أمرائه، ونسوة يسميهن الكناسات، يدخلن الدور بلا استئذان، ويخبرهن الجواري بما عندهن، فتخبر الكناسات بذلك المخبرين، فيخبر بذلك السلطان. ويذكرون أن بعض الأمراء كان في فراشه مع زوجته، فأراد مماستها، فحلفته برأس السلطان أن لا يفعل، فلم يسمع منها، فبعث إليه السلطان صباحا، وأخبره بذلك، وكان سبب هلاكه.

صفحة : 246

  وكان للسلطان مملوك يعرف بابن ملك شاه، هو عين على عين الملك المذكور، فأخبر السلطان بفراره وجوازه النهر، فسقط في يده، وظن أنها القاضية عليه، لأن الخيل والفيلة والزرع كل ذلك عند عين الملك، وعساكر السلطان مفترقة، فأراد أن يقصد حضرته ويجمع العساكر، وحينئذ يأتي لقتاله. وشاور أرباب الدولة في ذلك. وكان أمراء خراسان والغرباء أشد الناس خوفا من هذا القائم، لأنه هندي، وأهل الهند مبغضون في الغرباء، لإظهار السلطان لهم، فكرهوا ما ظهر له، وقالوا: يا خوند عالم، إن فعلت ذلك بلغه الخبر، فاشتد أمره ورتب العساكر، وانثال عليه طلاب الشر ودعاة الفتن، والأولى معالجته قبل استحكام قوته. وكان أول من تكلم بهذا ناصر الدين مطهر الأوهري، ووافقه جميعهم. ففعل السلطان بإشارتهم. وكتب تلك اللية إلى من قرب منه من الأمراء والعساكر، فأتوا من حينهم. وأدار في ذلك حيلة حسنة، فكان إذا قدم على محلته مثلا مائة فارس، بعث الآلاف من عنده للقائهم ليلا، ودخلوا معهم إلى المحلة، كأن جميعهم مدد له.وتحرك السلطان مع ساحل النهر، ليجعل مدينة قنوج وراء ظهره، ويتحصن بها لمنعتها وحصانتها. وبينها وبين الموضع الذي كان فيه ثلاثة أيام. فرحل أول مرحلة، وقد عبأ جيشه للحرب، وجعلهم صفا واحدا، عند نزولهم كل واحد منهم بين يديه سلاحه وفرسه إلى جانبه، ومعه خباء صغير يأكل به ويتوضأ، ويعود إلى مجلسه. والمحلة الكبرى على بعد منهم. ولم يدخل السلطان في تلك الأيام الثلاثة خباء، ولا استظل بظلم. وكنت في يوم منها بخبائي، فصاح بي فتى من فتياني اسمه سنبل، واستعجلني، وكان معي الجواري، فخرجت إليه. فقال: إن السلطان أمر الساعة أن يقتل كل من معه امرأته أو جاريته، فشفع عنده الأمراء. فأمر أن لا تبقى الساعة بالمحلة أمرأة، وأن يحملن إلى حصن هنالك على ثلاثة أميال، يقال له كنبيل. فلم تبق امرأة بالمحلة، ولا مع السلطان. وبتنا تلك الليلة على تعبئة، فلما كان في اليوم الثاني رتب السلطان عسكره أفواجا، وجعل مع كل فوج الفيلة المدرعة، عليها الأبراج، فوقها المقاتلة، وتدرع العسكر، وتهيأوا للحرب. وباتوا تلك الليلة على أهبة. ولما كان اليوم الثالث، بلغ الخبر بأن عين الملك الثائر جاز النهر، فخاف السلطان من ذلك، وتوقع أنه لم يفعله إلا بعد مراسلة الأمراء الباقين مع السلطان، فأمر في الحين بقسم الخيل العتاق على خواصه، وبعث لي حظا منها. وكان لي صاحب يسمى أمير أميران الكرماني من الشجعان، فأعطيته فرسا منها أشهب اللون. فلما حركه جمح به، فلم يستطع إمساكه، ورماه عن ظهره فمات رحمه الله تعالى. وجد السلطان ذلك اليوم في مسيره، فوصل بعد العصر إلى مدينة قنوج، وكان يخاف أن يسبقه القائم إليها. وبات ليلته تلك، يرتب الناس بنفسه، ووقف علينا، ونحن في المقدمة مع ابن عمه ملك فيروز، ومعنا الأمير غدا ابن مهنا، والسيد ناصر الدين مطهر، وأمراء خراسان فأضافنا إلى خواصه وقال: أنتم أعزة علي، ينبغي أن تفارقوني. وكان في عاقبة ذلك الخير، فإن القائم ضرب في آخر الليل على المقدمة، وفيها الوزير خواجه جهان، فقامت ضجة في الناس كبيرة، فحينئذ أمر السلطان أن لا يبرح أحد من مكانه، ولا يقاتل الناس إلا بالسيوف.

صفحة : 247

  فاستل العسكر سيوفهم، ونهضوا إلى أصحابهم. وحمي القتال، وأمر السلطان أن يكون شعار جيشه دهلي وغزنة. فإذا لقي أحدهم فرسا قال له: دهلي. فإن أجابه بغزنة، علم أنه من أصحابه، وإلا قاتله، وكان القائم إنما قصد أن يضرب على موضع السلطان، فأخطأ به الدليل، فقصد موضع الوزير، فضرب عنق الدليل. وكان في عسكر الوزير الأعاجم والترك والخراسانيون، وهم أعداء الهنود، فصدقوا القتال. وكان جيش القائم نحو الخمسين ألفا، فانهزموا عند طلوع الفجر. وكان الملك إبراهيم المعروف بالبنجي  بفتح الباء الموحدة وسكون النون وجيم  التتري قد أقطعه السلطان بلاد سنديلة، وهي قرية من بلاد عين الملك، فاتفق معه على الخلاف، وجعله نائبه. وكان داود بن قطب الملك وابن ملك التجار على فيلة السلطان وخيله فوافقاه أيضا، وجعل داود حاجبه. وكان داود هذا لما ضربوا على محلة الوزير يجهر بسب السلطان ويشتمه أقبح شتم، والسلطان يسمع ذلك ويعرف كلامه. فلما وقعت الهزيمة قال عين الملك لنائبه إبراهيم التتري: ماذا ترى يا ملك إبراهيم  قد فر أكثر العسكر وذوو النجدة منهم، فهل لك أن ننجو بأنفسنا  فقال إبراهيم لأصحابه بلسانهم: إذا أراد عين الملك أن يفر، فإني سأقبض على دبوقته. فإذا فعلت ذلك، فاضربوا أنتم فرسه ليسقط إلى الأرض، فنقبض عليه، ونأتي به إلى السلطان، ليكون ذلك كفارة لذنبي في الخلاف معه، وسببا لخلاصي. فلما أراد عين الملك الفرار، قال له إبراهيم: إلى أين يا سلطان علاء الدين  وكان يسمى بذلك، وأمسك بدبوقته، وضرب أصحابه فرسه، فسقط على الأرض، ورمى إبراهيم بنفسه عليه فقبضه، وجاء أصحاب الوزير ليأخذوه فمنعهم وقال: لا أتركه حتى أوصله للوزير، أو أموت دون ذلك، فتركوه، فأوصله إلى الوزير. وكنت أنظر عند الصبح إلى الفيلة والأعلام يؤتى بها إلى السلطان. ثم جاءني بعض العراقيين فقال: قد قبض على عين الملك، وأتى به الوزير، فلم أصدقه. فلم يمر إلا يسير، وجاءني الملك تمور الشربدار فأخذ بيدي وقال: أبشر، فقد قبض على عين الملك، وهو عند الوزير. فتحرك السلطان عند ذلك ونحن معه إلى محلة عين الملك على على نهر الكنك، فنهبت العساكر ما فيها، واقتحم كثير من عسكر عين الملك النهر فغرقوا. وأخذوا داود بن قطب الملك وابن ملك التجار وخلق كثير معهم، ونهبت الأموال والخيل والأمتعة. ونزل السلطان على المجاز، وجاء الوزير بعين الملك، وقد أركب على ثور، وهوو عريان مستور العورة بخرقة مربوطة بحبل وباقية في عنقه، فوقف على باب السراجة، ودخل الوزير إلى السلطان، فأعطاه الشربة عناية به.

 وجاء أبناء الملوك إلى عين الملك فجعلوا يسبونه ويبصقون في وجهه ويصفعون أصحابه. وبعث إليه السلطان الملك الكبير، فقال له: ما هذا الذي فعلت  فلم يجد جوابا. فأمر به السلطان أن يكسى ثوبا من ثياب الزمالة، وقيد بأربعة كبول، وغلت يداه إلى عنقه، وسلم للوزير ليحفظه. وجاز إخوته النهر هاربين، ووصلوا مدينة عوض، فأخذوا أهلهم وأولادهم وما قدروا عليه من المال، وقالوا لزوجة أخيهم عين الملك: اخلصي بنفسك، وبنوك معنا. فقالت: أفلا أكون كنساء الكفار اللاتي يحرقن أنفسهن مع أوزواجهن  فأنا أيضا أموت لموت زوجي، وأعيش لعيشه، فتركوها. وبلغ ذلك السلطان، فكان سبب خيرها، وأدركته لها رقة، وأدرك الفتى سهيل نصر الله من أولئك الإخوة فقتله، وأتىالسلطان برأسه. وأتى بأم عين الملك وأخته وامرأته فسلمن إلى الوزير، وجعلن في خباء بقرب خباء عين الملك. فكان يدخل إليهن، ويجلس معهن، ويعود إلى محبسه. ولما كان بعد العصر من يوم الهزيمة، أمر السلطان بسراح لفيف من الناس الذي مع عين الملك من الزمالة والسوقة والعبيد ومن لا يعبأ به، وأتي بملك إبراهيم البنجي الذي ذكرناه، فقال ملك العسكر الملك نوا: يا خوند عالم، أقتل هذا، فإنه من المخالفين. فقال الوزير: إنه قد فدى نفسه بالقائم، فعفا عنه السلطان وسرحه إلى بلاده.

 ولما كان بعد المغرب جلس السلطان ببرج الخشب، وأتى باثنين وستين رجلا من كبار أصحاب القائم، وأتى بالفيلة، فطرحوا بين أيديها، فجعلت تقطعهم بالحدائد الموضوعة على أنيابها، وترمي ببعضهم إلى الهواء، وتتلقفه. والأبواق والأنفار والطبول تضرب عند ذلك، وعين الملك واقف يعاين مقتلهم، ويطرح منهم عليه، ثم أعيد إلى محبسه.

صفحة : 248

  وأقام السلطان على جواز النهر أياما لكثرة الناس وقلة القوارب. وأجاز أمتعته وخزائنه على الفيلة، وفرق الفيلة على خواصه، ليجيزوا أمتعتهم، وبعث إلي بفيل منها أجزت عليه رحلي. وقصد السلطان ونحن معه إلى مدينة بهرايج  وضبط اسمها بفتح الباء المحدة وهاء مسكن وراء وألف وياء آخر الحروف مكسورة وجيم  ، وهي مدينة في عدوة نهر السرو، وهو واد كبير شديد الانحدار، وأجازه السلطان برسم زيارة قبر الشيخ الصالح البطل سالار عود، الذي فتح أكثر تلك البلاد، وله أخبار عجيبة وغزوات شهيرة. وتكاثر الناس للجواز وتزاحموا، حتى غرق مركب كبير كان فيه نحو ثلاثمائة نفس، لم ينج منهم إلا أعرابي من أصحاب الأمير غدا، وكنا ركبنا نحن مركبا صغيرا، فسلمنا الله تعالى. وكان العربي الذي سلم من الغرق يسمى بسالم، وذلك اتفاق عجيب.

 وكان أراد أن يصعد معنا في مركبنا، فوجدنا قد ركبنا النهر، فركب في المركب الذي غرق. فلما خرج، ظن الناس أنه كان معنا. فقامت ضجة في أصحابنا وفي سائر الناس، وتوهموا أنا غرقنا. ثم لما رأونا بعد استبشروا بسلامتنا. وزرنا قبر الصالح المذكور، وهو في قبة لم نجد سبيلا إلى دخولها لكثرة الزحام. وفي تلك الوجهة دخلنا غيضة قصب، فخرج علينا منها الكركدن، فقتل وأتى الناس برأسه. وهو دون الفيل، ورأسه أكبر من رأس الفيل بأضعاف، وقد ذكرناه.

  ذكر عودة السلطان لحضرته ومخالفة علي شاه كر

 ولما ظفر السلطان بعين الملك كما ذكرنا، عاد إلى حضرته بعد مغيب عامين ونصف، وعفا عن عين الملك، وعفا أيضا عن نصرة خان القائم ببلاد التلنك، وجعلهما معا على عمل واحد، وهو النظر على بساتين السلطان. وكساهما وأركبهما، وعين لهما نفقة من الدقيق واللحم في كل يوم. وبلغ الخبر بعد ذلك أن أحد أصحاب قطلوخان، وهو علي شاه كر، ومعنى كر الأطرش، خالف على السلطان. وكان شجاعا حسن الصورة والسيرة، فغلب على بدر كوت، وجعلها مدينة ملكه. وخرجت العساكر إليه، وأمر السلطان معلمه أن يخرج إلى قتاله، فخرج في عساكر عظيمة، وحصره ببدر كوت، ونقبت أبراجها، واشتدت به الحال، فطلب الأمان فأمنه قطلوخان، وبعث به إلى السلطان مقيدا، فعفا عنه ونفاه إلى مدينة غزنة من طرف خراسان، فأقام بها مدة. ثم اشتاق إلى وطنه، فأراد العودة إليه، لما قضاه الله من حينه، فقبض عليه ببلاد السند، وأتي به السلطان. فقال له: إنما جئت لتثير الفساد ثانية، وأمر به فضربت عنقه.

  ذكر فرار أمير بخت وأخذه

صفحة : 249

  وكان السلطان قد وجد على أمير بخت الملقب بشرف الملك، أحد الذين وفدوا معنا على السلطان، فحط مرتبه من أربعين ألفا إلى ألف واحد، وبعثه في خدمة الوزير إلى دهلي. فاتفق أن مات أمير عبد الله الهروي في الوباء في التلنك، وكان ماله عند أصحابه بدهلي، فاتفقوا مع أمير بخت على الهروب. فلما خرج الوزير من دهلي إلى لقاء السلطان، هربوا مع أمير بخت وأصحابه، ووصلوا إلى أرض السند في سبعة أيام، وهو مسيرة أربعين يوما وكان معهم الخيل مجنوبة، وعزموا على أن يقطعوا نهر السند عوما، ويركب أمير بخت وولده ومن لا يحسن العوم في معدية قصب يصنعونها، وكانوا قد أعدوا حبالا من الحرير برسم ذلك. فلما وصلوا إلى النهر خافوا من عبوره بالعوم، فبعثوا رجلين منهم إلى جلال الدين صاحب مدينة أوجه، فقالا له: إن ها هنا تجارا أرادوا أن يعبروا النهر، وقد بعثوا إليك بهذا السرج، لتبيح لهم الجواز، فأنكر أمير أن يعطى التجار مثل ذلك السرج، وأمر بالقبض على الرجلين. ففر أحدهما، ولحق بشرف الملك وأصحابه، وهم نيام لما لحقهم من الإعياء ومواصلة السهر، فأخبرهم الخبر، فركبوا مذعورين وفروا، وأمر جلال الدين نائبه، فركب في العسكر، وقصدوا نحوهم. فوجدوهم قد ركبوا، فاقتفوا أثرهم فأدركوهم. فرموا العسكر بالنشاب، ورمى طاهر بن شرف الملك نائب الأمير جلال الدين بسهم، فأثبته في ذراعه، وغلب عليهم، فأتى بهم إلى جلال الدين، فقيدهم وغل أيديهم، وكتب إلى الوزير في شأنهم. فأمر الوزير أن يبعثهم إلى الحضرة، فبعثهم إليها. وسجنوا بها، فمات طاهر في السجن. فأمر السلطان أن يضرب شرف الملك مائة مقرعة في كل يوم، فبقي على ذلك مدة، ثم عفا عنه. وبعثه مع الأمير نظام الدين أمير نجلة إلى بلاد جنديري، فانتهت حاله إلى أن كان يركب البقر، ولم يكن له فرسه يركبه. وأقام على ذلك مدة، ثم وفد ذلك الامير على السلطان وهو معه. فجعله السلطان شاشنكير  جاشنكير  ، وهو الذي يقطع اللحم بين يدي السلطان. ويمشي مع الطعام. ثم إنه بعد ذلك نوه به ورفع مقداره. وانتهت حاله إلى أن مرض. فزاره السلطان وأمر بوزنه بالذهب، وأعطاه ذلك. وقد قدمنا هذه الحكاية في السفر الأول. وبعد ذلك زوجه بأخته وأعطاه بلاد جنديري التي كان بها البقر في خدمة الأمير نظام الدين. فسبحان مقلب الأرض ومحول الأحوال.

  ذكر خلاف شاه أفغان بأرض السند

 وكان شاه أفغان خالف على السلطان بأرض ملتان من بلاد السند، وقتل الأمير بها، وكان يسمى به زاد، وادعى السلطنة لنفسه. وتجهز السلطان لقتاله، فعلم أنه لا يقاومه. فهرب ولحق بقومه الأفغان، وهم ساكنون بجبال منيعة لا يقدر عليها، فاغتاظ السلطان مما فعله، وكتب إلى عماله أن يقبضوا على من وجدوه من الأفغان ببلاده، فكان ذلك سببا لخلاف القاضي جلال.

  ذكر خلاف القاضي جلال

صفحة : 250

  وكان القاضي جلال وجماعة من الأفغانيين قاطنين بمقربة من مدينة كنباية ومدينة بلوذرة، فلما كتب السلطان إلى عماله بالقبض على الأفغانيين كتب إلى ملك مقبل نائب الوزير ببلاد الجزرات ونهر واله، أن يحتال في القبض على القاضي جلابل ومن معه. وكانت بلاد بلوذرة إقطاعا لملك الحكماء، وكان ملك الحكماء متزوجا بربيبة السلطان زوجة أبيه تغلق، ولها بنت من تغلق هي التي تزوجها الأمير غدا. وملك الحكماء إذ ذاك في صحبة مقبل، لأن بلاده تحت نظره. فلما وصلوا إلى بلاد الجزرات أمر مقبل ملك الحكماء أن يأتي بالقاضي جلال وأصحابه. فلما وصل ملك الحكماء إلى بلاده حذرهم في خفية، لأنهم كانوا من أهل بلاده، وقال: إن مقبلا طلبكم ليقبض عليكم فلا تدخلوا عليه إلا بالسلاح، فركبوا في نحو ثلاثمائة مدرع وأتوه وقالوا: لا ندخل إلا جملة. فظهر له أنه لا يمكن القبض عليهم وهم مجتمعون، وخاف منهم. فأمرهم الرجوع، وأظهر تأمينهم. فخلفوا عليه، ودخلوا مدينة كنباية، ونهبوا خزانة السلطان بها، وأموال الناس، ونهبوا مال ابن الكومي التاجر، وهو الذي عمر المدرسة الحسنة بإسكندرية، وسنذكره إثر هذا. وجاء ملك مقبل لقتالهم فهزموه هزيمة شنيعة. وجاء الملك عزيز الخمار والملك جهان بنبل لقتالهم في سبعة آلاف من الفرسان، فهزموه أيضا، وتسامع بهم أهل الفساد والجرائم فانثالوا عليهم. وادعى القاضي جلال السلطنة، وبايعه أصحابه. وبعث السلطان إليه العساكر فهزمها. وكان بدولة أباد جماعة من الأفغان فخالفوا أيضا.

  ذكر خلاف ابن الملك مل

 وكان ابن الملك مل ساكنا بدولة آباد في بعض من الأفغان، فكتب السلطان إلى نائبه بها، وهو نظام الدين أخو معلمه قطلوخان أن يقبض عليهم، وبعث إليه بأجمال كثيرة من القيود والسلاسل، وبعث بخلع الشتاء. وعادة ملك الهند أن يبعث لكل أمير على مدينة، ولوجوه جنده خلعتين في السنة: واحدة للشتاء والثانية للصيف. وإذا جاءت الخلع، يخرج الأمير والجند للقائها. فإذا وصولوا إلى الآتي بها نزلوا عن دوابهم، وأخذ كل واحد خلعته، وحملها على كتفه وخدم لجهة السلطان. وكتب السلطان لنظام الدين إذا خرج الأفغان ونزلوا عن دوابهم لأخذ الخلع فاقبض عليهم عند ذلك. وأتى أحد الفرسان الذين أوصلوا الخلع إلى الأفغان، فأخبرهم بما يراد بهم. فكان نظام الدين ممن احتال، فانعكست عليه، فركب وركب الأفغان معه حتى إذا لقوا الخلع، ونزل نظام الدين عن فرسه، حملوا عليه وأصحابه، فقبضوا عليه وقتلوا كثيرا من أصحابه، ودخلوا المدينة فاستولوا على الخزائن، وقدموا على أنفسهم ناصر الدين ابن ملك مل، وانثال عليهم المفسدون، فقويت شوكتهم.

  ذكر خروج السلطان بنفسه إلى كنباية

صفحة : 251

  ولما علم السلطان ما فعله الأفغان بكنباية ودولة آباد، خرج بنفسه، وعزم أن يبدأ بكنباية، ثم يعود إلى دولة آباد. وبعث أعظم ملك البايزيدي صهره في أربعة آلاف مقدمة، فاستقبله جند القاضي جلال، فهزموه وحصروه ببلوذرة، وقاتلوه بها. وكان في جند القاضي جلال شيخ يسمى جلول، وهو أحد الشجعان. فلا يزال يفتك في الجند ويقتل، ويطلب المبارزة فلا يتجاسر أحد على مبارزته. واتفق يوما أنه دفع فرسه، فكبا به في حفرة فسقط عنه وقتل. ووجدوا عليه درعين، فبعثوا برأسه إلى السلطان، وصلبوا جسده بسور بلوذرة، وبعثوا يديه ورجليه إلى البلاد. ثم وصل السلطان بجنده فلم يكن للقاضي جلال من ثبات، ففر في أصحابه، وتركوا أموالهم وأولادهم، فنهب ذلك كله، ودخلت المدينة، وأقام بها السلطان أياما ثم رحل عنها، وترك بها صهره شرف الملك أمير بخت الذي قدمنا ذكره، وقضية فراره وأخذه بالسند وسجنه، وما جرى له من الذل، ثم من العز. وأمره بالبحث عمن كان في طاعة جلال الدين، وترك معه الفقهاء ليحكم بأقوالهم. فأدى ذلك إلى قتل الشيخ علي الحيدري حسبما قدمناه. ولما هرب القاضي جلال لحق بناصر الدين ملك مل بدولة آباد، ودخل في جملته. فأتى السلطان بنفسه إليهم، واجتمعوا في نحو أربعين ألفا من الأفغان والترك والهنود والعبيد، وتحالفوا على أن لا يفروا، وأن يقاتلوا السلطان. وأتى السلطان لقتالهم ولم يرفع الشطر الذي هو علامته. فلما استحر القتال رفع الشطر، ولما عاينوه دهشوا وانهزموا أقبح هزيمة. ولجأ ابن ملك مل والقاضي جلال في نحو أربعمائة من خواصهما إلى قلعة الدويقير، وسنذكرها وهي من أمنع القلاع في الدنيا، واستقر السلطان بمدينة دولة آباد والدويقير هي قلعتها. وبعث لهم أن ينزلوا على حكمه فأبوا أن ينزلوا إلاعلى الأمان. فأبى السلطان أن يؤمنهم، وبعث لهم الأطعمة تهاونا بهم، وأقام هنالك. وهذا آخر عهدي بهم.

  ذكر قتال مقبل وابن الكولمي

 وكان ذلك قبل خروج القاضي جلال وخلافه. وكان تاج الدين الكولمي من كبار التجار، فنزل على السلطان من أرض الترك بهدايا جليلة، منها المماليك والجمال والمتاع والسلاح والثياب. فأعجب السلطان فعله وأعطاه اثني عشر لكا، ويذكر أنه لم تكن قيمة هديته إلا لكا واحدا. وولاه مدينة كنباية. وكانت لنظر الملك المقبل نائب الوزير، ووصل إليها، وبعث السفن إلى بلاد المليبار وجزيرة سيلان وغيرها. وجاءته التحف والهدايا في السفن، وعظمت حاله، ولما لم يبعث أموال تلك الجهات إلى الحضرة، بعث الملك مقبل إلى ابن الكولمي أن يبعث ما عنده من الهدايا والأموال مع هدايا تلك الجهات على العادة. امتنع ابن الكولمي عن ذلك وقال: أنا أحملها بنفسي، أو أبعثها مع خدامي، ولا حكم لنائب الوزير علي ولا للوزير، واغتر بما أولاه السلطان من الكرامة والعطية. فكتب مقبل إلى الوزير بذلك، فوقع له الوزير على ظهر كتابه: إن كنت عاجزا عن بلادنا فاتركها وراجع إلينا.

 ولما وصله الجواب تجهز في جنده ومماليكه، والتقيا بظاهر كنباية. فانهزم الكولمي، وقتل جملة من الفريقين. واستخفى ابن الكولمي في دار الناخوذة  الناخذا  ، إلياس أحد كبراء التجار.

 ودخل مقبل المدينة فضرب رقاب جند ابن الكولمي، وبعث له الأمان نظير أن يأخذ ماله المختص به ويترك مال السلطان وهديته ومجبى البلد، وبعث مقبل بذلك كله مع خدامه إلى السلطان، وكتب شاكيا من ابن الكولمي، وكتب ابن الكولمي شاكيا منه. وبعث السلطان ملك الحكماء ليتنصف بينهما. وبأثر ذلك كان خروج القاضي جلال الدين. فنهب مال ابن الكولمي، وهرب ابن الكولمي في بعض مماليكه ولحق بالسلطان.

  ذكر الغلاء الواقع بأرض الهند

صفحة : 252

  وفي مدة غياب السلطان عن حضرته، إذ خرج يقصد بلاد المعبر، وقع الغلاء، واشتد الأمر، وانتهى المن إلى ستين درهما، ثم زاد على ذلك. وضاقت الأحوال، وعظم الخطب، ولقد خرجت مرة إلى لقاء الوزير، فرأيت ثلاث نسوة يقطعن قطعا من جلد فرس مات منذ أشهر ويأكلنه. وكانت الجلود تطبخ وتباع في الأسواق. وكان الناس إذا ذبحت البقر، أخذوا دماءها فأكلوها. وحدثني بعض طلبة خراسان أنهم دخلوا بلدة تسمى أكروهة، بين حانسي وسرستي فوجدوها خالية، فقصدوا بعض المنازل ليبيتو به، فوجدوا في بعض بيوته رجلا قد أضرم نارا، وبيده رجل آدمي، وهو يشويها في النار ويأكل منها، والعياذ بالله. ولما اشتد الحال، أمر السلطان أن يعطى لجميع أهل دهلي نفطة ستة أشهر. فكانت القضاة والكتاب والأمراء يطوفون بالأزقة والحارات، ويكتبون الناس، ويعطون لكل أحد نفقة ستة أشهر، بحساب رطل ونصف من أرطال المغرب في اليوم لكل واحد. وكنت في تلك المدة أطعم الناس من الطعام الذي أصنعه بمقبرة السلطان قطب الدين، حسبما يذكر، فكان الناس ينتعشون بذلك. و الله تعالى ينفع بالقصد فيه. وإذ قد ذكرنا من أخبار السلطان، وما كان في أيامه من الحوادث ما فيه الكفاية، فلنعد إلى ما يخصنا من ذلك، ونذكر كيفية وصولنا أولا إلى حضرته، وتنقل الحال إلى خروجنا عن الخدمة، ثم خروجنا عن السلطان في الرسالة إلى الصين، وعودنا منها إلى بلادنا، إن شاء الله تعالى.

  ذكر وصولنا إلى دار السلطان وعند قدومنا وهو غائب

 ولما دخلنا حضرة دهلي قصدنا باب السلطان، ودخلنا الباب الأول ثم الثاني والثالث، ووجدنا عليه النقباء، وقد تقدم ذكرهم. فلما وصلنا إليهم تقدم بنا نقيبهم إلى مشور عظيم متسع، فوجدنا به الوزير خواجه جهان ينتظرنا. فتقدم ضياء الدين خداوند زاده، ثم تلا أخوه قوام الدين، ثم أخوهما عماد الدين، ثم تلوتهم، ثم تلاني أخوهم برهان الدين، ثم الأمير مبارك السمرقندي، ثم أرون بغا التركي، ثم ملك زاده ابن أخت خدواند زاده، ثم بدر الدين الفصال.

 ولما دخلنا من الباب الثالث ظهر لنا المشور الكبير المسمى هزار اسطون  استون  ومعنى ذلك ألف سارية، وبه يجلس السلطان الجلوس العام. فخدم الوزير عند ذلك حتى قرب رأسه من الأرض، وخدمنا نحن بالركوع، وأوصلنا أصابعنا إلى الأرض، وخدمتنا لناحية سرير السلطان، وخدم جميع من معنا. فلما فرغنا من الخدمة، صاح النقباء بأصوات عالية: بسم الله، وخرجنا.

  ذكر وصولنا لدار أم السلطان

  وذكر فضائلها

 وأم السلطان تدعى المخدومة جهان، وهي من أفضل النساء، كثيرة الصدقات، عمرت زوايا كثيرة، وجعلت فيها الطعام للوارد والصادر. وهي مكفوفة البصر، وسبب ذلك انه لما ملك ابنها، جاء إليها جميع الخواتين وبنات الملوك والأمراء في أحسن زي، وهي على سرير الذهب المرصع بالجوهر، فخدمن بين يديها جميعا، فذهب بصرها للحين، وعولجت بأنواع العلاج فلم ينفع. وولدها أشد الناس برا بها. ومن بره أنها سافرت معه مرة فقدم السلطان قبلها بمدة، فلما قدمت خرج لاستقبالها، وترجل عن فرسه وقبل رجلها، وهي في المحفة بمرأى من الناس أجمعين.

 ولنعد لما قصدناه فنقول، ولما انصرفنا عن دار السلطان خرج الوزير ونحن معه إلى باب الصرف، وهم يسمونه باب الحرم، وهنالك سكنى المخدومة جهان. فلما وصلنا بابها نزلنا عن الدواب، وكل واحد منا قد أتى بهدية على قدر حاله.

 ودخل معنا قاضي قضاة المماليك كمال الدين بن البرهان، فخدم الوزير والقاضي عند بابها، وخدمنا كخدمتهم، وكتب كاتب بابها هدايانا. ثم رجعوا إلى الوزير، ثم عادوا إلى القصر، ونحن وقوف. ثم أمرنا بالجلوس في سقيف هنالك، ثم أتوا بالطعام، وأوتوا بقلال من الذهب يسمونها السين  بضم السين والياء أخر الحروف  ، وهي مثل القدور، ولها مرافع من الذهب تجلس عليها، يسمونها السبك  بضم السين وضم الباء الموحدة  وأتوا بأقداح وطسوت وأباريق كلها ذهب، وجعلوا الطعام سماطين، وعلى كل سماط صفان. ويكون في رأس الصف كبير القوم الواردين.

صفحة : 253

  ولما تقدمنا للطعام، خدم الحجاب والنقباء، وخدمنا لخدمتهم. ثم أتوا بالشربة فشربنا. وقال الحجاب: بسم الله، ثم أكلنا، وأتوا بالفقاع والتنبول. وقال الحجاب: بسم الله، فخدمنا جميعا. ثم دعينا إلى موضع هنالك، فخلع علينا حلل الحرير المذهبة، وأتوا بنا إلى باب القصر، تحت ثياب غير مخيطة من حرير وكتان. فأعطي كل واحد منا نصيبه منها. ثم أتوا بطيفور ذهب فيه الفاكهة اليابسة، وبطيفور مثله فيه الجلاب، وطيفور ثالث فيه التنبول. ومن عادتهم أن الذي يخرج له ذلك، يأخذ الطيفور بيده، ويجعله على كاهله، ويخدمه بيده الثانية إلى الأرض. فأخذ الوزير الطيفور بيده قصد أن يعلمني كيف أفعل إيناسا منه وتواضعا ومبرة، جزاه الله الخير. ففعلت كما فعل، وانصرفنا إلى الدار المعدة لنزولنا بمدينة دهلي، وبمقربة من دروازة بالم منها، وبعث لنا الضيافة.

  ذكر الضيافة

 ولما وصلت إلى الدار التي أعدت لنزولي وجدت فيها ما يحتاج إليه من فرش وبسط وحصر وأوان وسرير الرقاد، وأسرتهم بالهند خفيفة الحمل، يحمل السرير منها الرجل الواحد ولا بد لكل أحد أن يستصحب السرير في السفر، يحمله غلامه على رأسه، وهو أربع قوائم مخروطة، يعرض عليها أربعة أعواد، وتنسج عليها ضفائر من الحرير والقطن، فإذا نام الانسان عليه لم يحتج إلى ما يرطبه به، لأنه يعطي الرطوبة من ذاته. وجاءوا مع السرير بمضربين ومخدتين ولحاف، كل ذلك من الحرير وعادتهم أن يجعلوا للمضربات واللحوف  اللحف  وجوها تغشيها وأتوا تلك الليلة برجلين أحدهما الطاحوني ويسمونه الخراص والثاني الجزار ويسمونه القصاب فقالوا لنا خذوا من هذا كذا وكذا من الدقيق، ومن هذا كذا وكذا من اللحم، لأوزان لا أذكرها الآن وعادتهم أن يكون اللحم الذي يعطون بقدر وزن الدقيق، وهذا الذي ذكرناه في ضيافة أم السلطان، وبعدها وصلتنا ضيافة السلطان وسنذكرها. ولما كان من غير ذلك اليوم ركبنا إلى دار السلطان، وسلمنا على الوزير، فأعطاني بدرتين، كل بدرة من ألف دينار دراهم، وقال لي: هذه سر ششتي  شستي  ومعناه لغسل رأسك، وأعطاني خلعة من المرعز، وكتب جميع أصحابي وخدامي وغلماني، فجعلوا أربعة أصناف: فالصنف الأول منها أعطي كل واحد منها مائتي دينار، والصنف الثاني أعطي كل واحد منهم مائة وخمسين دينارا والصنف الثالث أعطي كل واحد مائة دينار، والصنف الرابع أعطي كل واحد خمسة وسبعين دينارا، وكانوا نحو أربعين وكان جملة ما أعطوه أربعة آلاف دينار ونيفا، وبعد ذلك عينت ضيافة السلطان، وهي ألف رطل هندية من الدقيق، ثلثها من الميرا وهو الدرمك، وثلثاها من الخشكار وهو المدهون، وألف رطل من اللحم، ومن السكر والسمن والسليف والفوفل أرطال كثيرة، لا أذكر عددها والألف من ورق التنبول والرطل الهندي عشرون رطلا من أرطال المغرب، وخمسة وعشرون من أرطال مصر، وكانت ضيافة خداوند زاده أربعة آلاف رطل من الدقيق، ومثلها من اللحم، مع ما يناسبها مما ذكرناه.

 ذكر وفاة بنتي وما فعلوا في ذلك ولما كان بعد شهر ونصف من مقدمنا توفيت بنت لي سنها دون السنة. فاتصل خبر وفاتها بالوزير، فأمر أن تدفن في زاوية بناها خارج دروازة بالم، بقرب مقبرة هنالك لشيخنا إبراهيم القونوي، فدفناها بها وكتب بخبرها إلى السلطان فأتاه الجواب في عشي اليوم الثاني، وكان بين متصيد السلطان وبين الحضرة مسيرة عشرة أيام وعادتهم أن يخرجوا إلى قبر الميت صبيحة الثالث من دفنه، ويفرشون جوانب القبر بالبسط وثياب الحرير، ويجعلون على القبر الأزاهير، وهي لا تنقطع هنالك في فصل من الفصول كالياسمين وقل شبه  كل شبو  وهي زهر أصفر، وريبول وهو أبيض، والنسرين وهو على صنفين أبيض وأصفر، ويجعلون أغصان النارنج والليمون بثمارها، وإن لم يكن فيها ثمار علقوا منها حبات بالخيوط، ويصبون على القبر الفواكه اليابسة وجوز النارجيل، ويجتمع الناس ويؤتى بالمصاحف فيقرأون القرآن، فإذا ختموا أتوا بماء الجلاب فسقوه الناس، ثم يصب عليهم ماء الورد صبا، ويعطون التنبول وينصرفون.

صفحة : 254

  ولما كان صبيحة الثالث من دفن هذه البنت، خرجت الصبح على العادة، وأعددت ما تيسر من ذلك كله، فوجدت الوزير قد أمر بترتيب ذلك، وأمر بسراجة فضربت على القبر، وجاء الحاجب شمس الدين الفوشنجي الذي تلقانا بالسند، والقاضي نظام الدين الكرواني وجملة من كبار أهل المدينة، ولم آت إلا والقوم المذكورون، قد أخذوا مجالسهم، والحاجب بين أيديهم، وهم يقرأون القرآن فقعدت مع أصحابي بمقربة من القبر. فلما فرغوا من القرأة، قرأ القراء بأصوات حسان، ثم قام القاضي فقرأ رثاء في البنت المتوفاة، وثناء على السلطان. وعند ذكر اسمه قام الناس جميعا قياما فخدموا ثم جلسوا، ودعا القاضي دعاء حسنا، ثم أخذ الحاجب وأصحابه براميل ماء الورد وصبوا على الناس، ثم داروا عليهم بأقداح شربة النبات، ثم فرقوا عليهم التنبول، ثم أتي بإحدى عشرة خلعة لي ولأصحابي ثم ركب الحاجب وركبنا معه إلى دار السلطان، فخدمنا للسرير على العادة، وانصرفت إلى منزلي فما وصلت إلا وقد جاء الطعام من دار المخدومة جهان، ما ملأ الدار ودور أصحابي، وأكلوا جميعا، وأكل المساكين. وفضلت الأقراص والحلواء والنبات، فأقمت بقاياها أياما، وكان فعل ذلك كله بأمر السلطان. وبعد أيام جاء الفتيان من دار المخدومة جهان بالدولة وهي المحفة التي يحمل فيها النساء، ويركبها الرجال وهي شبه السرير، سطحها من ضفائر الحرير والقطن، وعليها عود شبه الذي على البوجات عندنا، معوج من القصب الهندي المغلوق، ويحملها ثمانية رجال في نوبتين: يستريح أربعة، ويحمل أربعة، وهذه الدول بالهند كالحمير بديار مصر، عليها ينصرف أكثر الناس فمن كان له عبيدا حملوه، ومن لم يكن له عبيد اكترى رجالا يحملونه. وبالبلد منهم جماعة يسيرة، يقفون في الأسواق وعند باب السلطان، وعند أبواب الناس للكري، وتكون دول النساء مغشاة بغشاء حرير. وكذلك كانت هذه الدولة التي أتى الفتيان بها من دار أم السلطان، فحملوا فيها جاريتي، وهي أم البنت المتوفاة وبعثت أنا معها عن هدية جارية تركية فاقامت الجارية أم البنت عندهم ليلة، وجاءت في اليوم الثاني وقد أعطوها ألف دينار دراهم، وأساور ذهب مرصعة، وتهليلا من الذهب مرصعا وقميص كتان مزركشا بالذهب وخلعة حرير مذهبة وتختا بأثواب ولما جاءت بذلك أعطيته لأصحابي وللتجار الذين لهم علي الدين، محافظة على نفسي، وصونا لعرضي لأن المخبرين يكتبون إلى السلطان بجميع أحوالي.

  ذكر إحسان السلطان والوزير

  في أيام غيبة السلطان عن الحضرة

 وفي أثناء إقامتي أمر السلطان أن يعين لي من القرى ما يكون فائدة خمسة آلاف دينار في السنة، فعينها لي الوزير وأهل الديوان، وخرجت إليها فمنها قرية تسمى بدلي  بفتح الباء الموحدة وفتح الدال المهملة وكسر اللام  وقرية تسمى بسهي  بفتح الباء الموحدة والسين المهمل وكسر الهاء  ونصف قرية تسمى بلرة  بفتح الباء الموحدة واللام والراء  ، وهذه القرى على مسافة ستة عشر كروها، وهو الميل، بصدي يعرف بصدي هندبت، والصدي عندهم مجموع مائة قرية من قرى بلاد الهند، وأحواز المدينة مقسومة أصداء، وكل صدي له جوطري، وهو شيخ من كفار تلك البلاد، ومتصرف، وهو الذي يضم مجابيها. وكان قد وصل في ذلك الوقت سبي من الكفار، فبعث الوزير إلي عشر جوار منه، فأعطيت الذي جاء بهن واحدة منهن، فلما رضي بذلك، وأخذ أصحابي ثلاثا صغارا منهن، وباقيهن لا أعرف ما اتفق لهن. والسبي هنالك رخيص الثمن، لأنهن قذرات لا يعرفن مصالح الحضر، والمعلمات رخيصات الأثمان، فلا يفتقر أحد إلى شراء السبي. والكفار ببلاد الهند في بر متصل وبلاد متصلة مع المسلمين والمسلمون غالبون عليهم وإنما يمتنع الكفار بالجبال والأوعار، ولهم غيضات من القصب، وقصبهم غير مجوف، ويعظم ويلتف بعضه على بعض، ولا تؤثر فيه النار، وله قوة عظيمة فيسكنون تلك الغياض، وهي لهم مثل السور، وبداخلها تكون مواشيهم وزروعهم، ولهم فيها المياه مما يجتمع من ماء المطر فلا يقدر عليهم الا بالعساكر القوية من الرجال الذين يدخلون تلك الغياض، ويقطعون تلك القصب بآلات معدة لذلك.

  ذكر العيد الذي شهدته أيام غيبة السلطان

صفحة : 255

  وأطل عيد الفطر، والسلطان لم يعد بعد إلى الحضرة، فلما كان يوم العيد ركب الخطيب على الفيل، وقد مهد له على ظهره شبه السرير، وركزت أربعة أعلام في أركانه الأربعة، وليس الخطيب ثياب السود، وركب المؤذنون على الفيلة يكبرون أمامه، وفقهاء المدينة وقضاتها وكل واحد يستصحب صدقة يتصدق بها حين الخروج إلى المصلى ونصب على المصلى صيوان قطن، وفرش ببسط، واتجمع الناس ذاكرين الله تعالى. ثم صلى بهم الخطيب وخطب وانصرف الناس إلى منازلهم، وانصرفنا إلى دار السلطان وجعل الطعام، فحضره الملوك والأمراء، والأعزة وهم الغرباء، وأكلوا وانصرفوا.

  ذكر قدوم السلطان ولقائنا له

 ولما كان في رابع شوال نزل السلطان بقصر اسمه تلبت  بكسر التاء المعلوة الأولى وسكون اللام وفتح الباء الموحدة ثم تاء كالأولى  ، وهي على مسافة سبعة أميال من الحضرة فأمرنا الوزير بالخروج اليه فخرجنا، ومع كل انسان هديته من الخيل والجمال والفواكه الخراسانية والسيوف المصرية والمماليك والغنم المجلوبة من بلاد الأتراك فوصلنا إلى باب القصر واجتمع جميع القادمين فكانوا يدخلون إلى السلطان على قدر مراتبهم، ويخلع عليهم ثياب الكتان المزركشة بالذهب، ولما وصلت إلى النوبة، دخلت فوجدته قاعدا على كرسي، فظننته أحد الحجاب حتى رأيت معه ملك الندماء ناصر الدين الكافي الهروي، وكنت عرفته أيام غيبة السلطان، فخدم الحاجب، فخدمت واستقبلني أمير حاجب، وهو ابن عم السلطان فيروز، وخدمت ثانية لخدمته، ثم قال لي ملك الندماء بسم الله، مولانا بدر الدين. وكانوا يدعونني بأرض الهند بدر الدين وكل من كان من أهل الطلب إنما يقال له مولانا فقربت من السلطان حتى أخذ بيدي وصافحني وأمسك يدي وجعل يخطابني بأحسن خطاب، ويقول لي بالفارسي، حلت البركة، قدومك مبارك، اجمع خاطرك، اعمل معك من المراحم، وأعطيك من الأنعام، ما يسمع به أهل بلادك، فيأتون إليك. ثم سألني عن بلادي فقلت له: بلاد المغرب فقال لي: بلاد عبد المؤمن  فقلت له: نعم. وكان كلما قال لي كلاما جيدا قبلت يده حتى قبلتها سبع مرات. وخلع علي، وانصرفت واجتمع الواردون، فمد لهم سماط. ووقف على رؤوسهم قاضي القضاة صدر الجهان كمال الدين الغزنوي، وعماد الملك عرض المماليك، والملك جلال الدين الكيجي، وجماعة من الحجاب والامراء، وحضر كذلك خداوند زاده غياث الدين، ابن عم خداوند زاده قوام الدين قاضي ترمذ الذي قدم معنا، وكان السلطان يعظمه ويخاطبه بالأخ وتردد إليه مرارا من بلاده. والواردون الذين خلع عليهم في ذلك اليوم هم خداوند زاده قوام الدين وإخوته ضياء الدين وعماد الدين وبرهان الدين وابن أخيه أمير بخت ابن السيد تاج الدين، وكان جده وجيه الدين وزير خراسان، وكان خاله علاء الدين أمير هند ووزيرا أيضا، والأمير هبة الله ابن الفلكي التبريزي، وكان أبوه نائب الوزير بالعراق، وهو الذي بنى المدرسة الفلكية بتبريز، وملك كراي من أولاد بهرام جور  جوبين  صاحب كسرى، وهو من أهل جبل بدخشان الذي منه يجلب الياقوت البلخش واللازورد، والأمير مبارك شاه السمرقندي، وأرون بغا البخاري، وملك زاده الترمذي، وشهاب الدين الكازروني، التاجر الذي قدم تبريز بالهدية إلى السلطان فسلب في طريقه.

  ذكر دخول السلطان إلى حضرته

  وما أمر لنا به من المراكب

 وفي الغد من يوم خروجنا إلى السلطان أعطي كل واحد منا فرسا من مراكب السلطان، عليه سرج ولجام محليان وركب السلطان لدخول حضرته، وركبنا في مقدمته مع صدر الجهان، وزينت الفيلة أمام السلطان، وجعلت عليها الأعلام، ورفعت عليها ستة عشر شطرا، منها مزركشة، ومنها مرصعة، ورفع فوق رأس السلطان شطر منها، وحملت أمامه الغاشية، وهي ستارة مرصعة، وجعل على بعض الفيلة رعادات صغار، فلما وصل السلطان إلى قرب المدينة، قذف في تلك الرعادات بالدنانير والدراهم مختلطة، والمشاة بين يدي السلطان وسواهم ممن حضر يلتقطون ذلك. ولم يزالوا ينثرونها إلى أن وصلوا القصر وكان بين يديه آلاف من المشاة على الأقدام وصنعت قباب الخشب المكسوة بثياب الحرير، وفيها المغنيات حسبما ذكرنا ذلك.

  ذكر دخولنا اليه وما أنعم به من الإحسان والولاية

صفحة : 256

  ولما كان يوم الجمعة، ثاني يوم دخول السلطان، أتينا باب المشور، فجلسنا في سقائف الباب الثالث، ولم يكن الإذن حصل لنا بالدخول، وخرج الحاجب شمس الدين الفوشنجي، فأمر الكتاب أن يكتبوا أسماءنا، وأذن لهم في دخولنا، ودخول بعض أصحابنا، وعين للدخول معي ثمانية، فدخلنا ودخلوا معنا، ثم جاءوا بالبدر والقبان، وهو الميزان، وقعد قاضي القضاة والكتاب، ودعوا من بالباب من الأعزة وهم الغرباء، فعينوا لكل نصيبه من تلك البدر، فحصل لي خمسة آلاف دينار وكان مبلغ المال مائة ألف دينار، تصدقت به أم السلطان لما قدم ابنها، وانصرفنا ذلك اليوم وكان السلطان بعد ذلك يستدعينا للطعام بين يديه، ويسأل عن أحوالنا، ويخاطبنا بأجمل الكلام ولقد قال لنا في بعض الأيام: أنتم شرفتمونا بقدومكم فما نقدر على مكافأتكم فالكبير منكم مقام والدي، والكهل مقام أخي، والصغير مقام ولدي، وما في ملكي أعظم من مدينتي هذه أعطيكم إياها فشكرناه ودعونا له.

 ثم بعد ذلك أمر لنا بالمرتبات فعين لي اثني عشر ألف دينار في السنة، وزادني قريتين على الثلاث التي أمر لي بها قبل، إحداهما قرية جوزة، والثانية قرية ملك بور، وفي بعض الأيام بعث لنا خداوند زاده، وغياث الدين وقطب الملك صاحب السند فقالا لنا: إن خوند عالم يقول لكم: من كان منكم يصلح للوزارة أو الكتابة أو الإمارة أو القضاة أو التدريس أو المشيخة، أعطيته ذلك فسكت الجميع لأنهم كانوا يريدون تحصيل الأموال والانصراف إلى بلادهم، وتكلم أمير بخت ابن السيد تاج الدين الذي تقدم ذكره فقال: أما الوزارة فميراثي، وأما الكتابة فشغلي، وغير ذلك لا أعرفه.

 وتكلم هبة الله الفلكي فقال مثل ذلك، وقال لي خداوند زاده بالعربي: ما تقول أنت يا سيدي  وأهل تلك البلاد ما يدعون العربي إلا بالتسويد ، وبذلك يخاطبه السلطان، تعظيما للعرب، فقلت له: أما الوزارة والكتابة فليست شغلي، وأما القضاء والمشيخة فشغلي وشغل آبائي، وأما الإمارة فتعلمون أن الأعاجم ما أسلمت إلا بأسياف العرب، فلما بلغ ذلك السلطان أعجبه كلامي وكان بهزار أسطون يأكل الطعام، فبعث عنا، فأكلنا بين يديه، وهو يأكل، ثم انصرفنا إلى خارج هزار اسطون، فقعد أصحابي وانصرفت بسبب دمل كان يمنعني الجلوس، فاستدعانا السلطان ثانية فحضر أصحابي، واعتذر واله عني بعد صلاة العصر، فصليت بالمشور المغرب والعشاء الآخرة، ثم خرج الحاجب فاستدعانا، فدخل خداوند زاده ضياء الدين، وهو أكبر الإخوة المذكورين، فجعله السلطان أمير داد وهو من الأمراء الكبار، فجلس بمجلس القاضي. فمن كان له حق على أمير أو كبير أحضره بين يديه، وجعل مرتبه على هذه الخطة خمسين ألف دينار في السنة، عين له مجاشر فائدها ذلك المقدار، فأمر له بخمسين ألفا عن يد، وخلع عليه خلعة حرير مزركشة تسمى صورة الشير، ومعناه صورة السبع، لأنه يكون في صدرها وظهرها صورة سبع، وقد خيط في باطن الخلعة بطاقة بمقدار مازركش فيها من الذهب، وأمر له بفرس من الجنس الأول، والخيل عندهم أربعة أجناس وسروجهم كسروج أهل مصر، ويكسون أعظمها بالفضة المذهبة، ثم دخل أمير بخت، فأمره أن يجلس مع الوزير في مسنده، ويقف على محاسبات الدواوين وعين له مرتبا أربعين ألف دينار في السنة أعطى مجاشر فائدها بمقدار ذلك، وأعطى أربعين ألفا عن يد، وأعطى فرسا مجهزا، وخلع عليه كخلعة الذي قبله، ولقب شرف الملك.

صفحة : 257

  ثم دخل هبة الله بن الفلكي فجعله رسول دار، ومعناه حاجب الإرسال، وعين له مرتبا أربعين ألف دينار في السنة أعطى مجاشر يكون قائدها بمقدار ذلك وأعطى أربعة وعشرين ألفا عن يد وأعطى فرسا مجهزا وخلعة، وجعل لقبه بهاء الملك. ثم دخلت فوجدت السلطان على سطح القصر مستندا إلى السرير، والوزير خواجه جهان بين يديه، والملك الكبير قبولة واقف بين يديه فلما سلمت عليه، قال لي الملك الكبير: أخدم فقد جعلك خوند عالم قاضي دار الملك دهلي، وجعل مرتبك اثني عشر ألف دينار في السنة، وعين لك مجاشر بمقدارها، وأمر لك باثني عشر ألفا نقدا تأخذها من الخزانة غدا إن شاء الله، وأعطاك فرسا بسرجه ولجامه، وأمر لك بخلعة محاربي، وهي التي يكون في صدرها وظهرها شكل محراب، فخدمت وأخذ بيدي فتقدم بي إلى السلطان، فقال لي السلطان: لا تحسب قضاء دهلي من أصغر الأشغال، هو أكبر الأشغال عندنا، وكنت أفهم قوله، ولا أحسن الجواب عنه وكان السلطان يفهم العربي ولا يحسن الجواب عنه، فقلت له: يا مولانا أنا على مذهب مالك،، وهؤلاء حنفية وأنا لا أعرف إنسانا فقال لي: قد عينت بهاء الدين الملتاني وكمال الدين البجنوري ينوبان عنك ويشاورانك، وتكون أنت تسجل على العقود وأنت عندنا بمقام الوالد، فقلت له: بل عبدكم وخديمكم فقال لي باللسان العربي، بل أنت سيدنا ومخدومنا، تواضعا منه وفضلا وإيناسا، ثم قال لشرف الملك أمير بخت، إن كان الذي ترتب له لا يكفيه لأنه كثير الإنفاق، فأنا أعطيه زاوية إن قجر على إقامة حال الفقراء، وقال: قل له هذا بالعربي، وكان يظن أنه يحسن العربي ولم يكن كذلك وفهم السلطان ذلك فقال له: برو ويكجا بخصبي  بخسبي  وآن حكاية بروابكوي وتفهيم كني  بكني  تافردا إن شاء الله بيش من بيايي  و  جواب أو بكري  بكوي  معناه: امشوا الليلة فارقدوا في موضع واحد، وفهمه هذه الحكاية، فإذا كان بالغد إن شاء الله تجيء إلي وتعلمني بكلامه، فانصرفنا وذلك في ثلث الليل، وقد ضربت النوبة. والعادة عندهم إذا ضربت لا يخرج أحد فانتظرنا الوزير حتى خرج، وخرجنا معه، ووجدنا أبواب دهلي مسدودة فبتننا عند السيد أبي الحسن العبادي العراقي، بزقاق يعرف بسرابور خان وكان هذا الشيخ يتجر بمال السلطان ويشتري له الأسلحة والأمتعة بالعراق وخراسان. ولما كان بالغد بعث عنا، فقبضنا الأموال والخيل والخلع، وأخذ كل واحد منا البدرة بالمال، فجعلها على كاهله، ودخلنا كذلك على السلطان فخدمنا، وأتينا بالأفراس فقبلنا حوافرها، بعد أن جعلت عليها الخرق، وقدناها بأنفسنا إلى باب دار السلطان فركبناها وذلك كله عادة عندهم، ثم انصرفنا وأمر السلطان لأصحابه بألفي دينار وعشر خلع، ولم يعط لأصحاب أحد سواي شيئا وكان أصحابي لهم رواء ومنظر، فأعجبوا السلطان وخدموا بين يديه وشكرهم.

  ذكر عطاء ثان أمر لي به وتوقفه مدة

صفحة : 258

  وكنت يوما بالمشور، بعد أيام من توليتي القضاء والإحسان إلي، وأنا قاعد تحت شجرة هنالك، وإلى جانبي مولانا ناصر الدين الترمذي العالم الواعظ، فأتى بعض الحجاب فدعا مولانا ناصر الدين، فدخل إلى السلطان، فخلع عليه، وأعطاه مصحفا مكللا بالجوهر، ثم أتاني بعض الحجاب فقال: أعطني شيئا وآخذ لك خط خرد باثني عشر ألفا، أمر لك بها خوند عالم فلم أصدقه وظننته يريد الحيلة علي، وهو مجد في كلامه، فقال بعض الأصحاب: أنا أعطيه، فأعطاه دينارين أو ثلاثة، وجاء بخط خرد ومعناه الخط الأصغر مكتوبا بتعريف الحاجب، ومعناه أمر خوند عالم أن يعطي من الخزانة الموفورة كذا لفلان بتبليغ فلان أي بتعريفه، ويكتب المبلغ اسمه ثم يكتب على تلك البراءة ثلاثة من الأمراء: وهم الخان الأعظم قطلوخان معلم السلطان، والخريطة دار وهو صاحب وهو صاحب خريطة الكاغد والأقلام، والأمير نكبية الدوادار صاحب الدواة، فإذا كتب كل واحد منهم خطه، تذهب البراءة إلى ديوان الوزارة فينسخها كتاب الديوان عندهم، ثم تثبت في ديوان الأشراف، ثم تثبتا في ديوان النظر، ثم تكتب البراونة، وهي الحكم من الوزير للخازن بالعطاء، ثم يثبتها الخازن في ديوانه، ويكتب تلخيصا في كل يوم بمبلغ ما أمر به السلطان ذلك اليوم من المال، ويعرضه عليه فمن أراد التعجيل بعطائه أمر بتعجيله ومن أراد التوقيف وقف له ولكن لا بد من عطاء ذلك، ولو طالت المدة فقد توقفت هذه الاثنا عشر ألفا ستة أشهر ثم أخذتها مع غيرها حسبما يأتي. وعادتهم إذا أمر السلطان بإحسان لأحد يحط منه العشر فمن أمر له مثلا بمائة ألف، أعطي تسعين ألفا، أو بعشرة آلاف أعطي تسعة آلاف.

  ذكر طلب الغرماء ما لهم قبلي ومدحي للسلطان

  وأمره بخلاص ديني وتوقف ذلك مدة

 وكنت حسبما ذكرته قد استدنت من التجار مالا أنفقته في طريقي، وما صنعت به الهدية للسلطان، وما أنفقته في إقامتي فلما أرادوا السفر إلى بلادهم ألحوا علي في طلب ديونهم فمدحت السلطان في قصيدة طويلة أولها:

  إليك أمير المؤمنين الـمـبـجـلا                      أتينا نجد السير نحوك في الـفـلا

  فجئت محـلا مـن عـلائك زائرا                      ومغناك كهف لـلـزيارة أهـلا

  فلو أن فوق الشمس للمجـد رتـبة                      لكنت لأعلاها إمامـا مـؤهـلا

  فأنت الإمام الماجد الأوحـد الـذي                      سجاياه حتما أن يقـول ويفـعـلا

  ولي حاجة من فيض جودك أرتجي                      قضاها وقصدي عند مجدك سهلا

  أأذكرها أم قد كفانـي حـياؤكـم                      فإن حياكم ذكره كـان أجـمـلا

  فعجل لمن واقى مـحـلـك زائرا                      قضا دينه إن الغـريم تـعـجـلا

صفحة : 259

  فقدمتها بين يديه، وهو قاهد على كرسي، فجعلها على ركبته، وأمسك طرفها بيده، وطرفها الثاني بيدي. وكنت إذا أكملت بيتا منها أقول لقاضي القضاة كمال الدين الغزنوي بين معناه لخوند عالم، فيبينه ويعجب السلطان وهم يحبون الشعر العربي فلما بلغت إلى قولي: فعجل لمن وافى، البيت، قال: مرحمة ومعناه: ترحمت عليك فأخذ الحجاب حينئذ بيد ليذهبوا بي إلى موقفهم، وأخدم على العادة فقال السلطان اتركوه حتى يكملها فأكملتها وخدمت، وهنأني الناس بذلك، وأقمت مدة، وكتبت رفعا، وهم يسمونه عرض داشت، فدفعته إلى قطب الملك صاحب السند، فدفعه للسلطان فقال له: امض إلى خواجه جهان فقل له: يعطي دينه فمضى إليه وأعلمه، فقال: نعم وأبطأ ذلك أياما وأمره السلطان في خلالها بالسفر إلى دولة آباد وفي أثناء ذلك خرج السلطان إلى الصيد، وسافر الوزير، فلم آخذ شيئا منها إلا بعد مدة. والسبب الذي توقف به عطاؤها أذكره مستوفى وهو أنه لما عزم الذي كان لهم علي الدين إلى السفر، قلت لهم: إذا أنا أتيت دار السلطان فدرهوني على العادة في تلك البلاد، لعلمي أن السلطان متى يعلم بذلك خلصهم، وعادتهم أنهم متى كان لأحد دين على رجل من ذوي العناية وأعوزه خلاصه وقف له بباب دار السلطان فإذا أراد الدخول قال له: دروهي، وحق رأس السلطان ما تدخل حتى تخلصني، فلا يمكنه ان يبرح من مكانه حتى يخلصه، أو يرغب إليه في تأخيره. فاتفق يوما أن خرج السلطان إلى زيارة قبر أبيه، ونزل بقصر هنالك فقلت لهم: هذا وقتكم، فلما أردت الدخول، وقفوا لي بباب القصر فقالوا لي دروهي السلطان ما تدخل حتى تخلصنا. وكتب كتاب الباب بذلك إلى السلطان، فخرج حاجب قصة شمس الدين، وكان من كبار الفقهاء، فسألهم لأي شيء درهتموه  فقالوا: لنا عليه الدين فرجع إلى السلطان فأعلمه بذلك، فقال له: أسألهم كم مبلغ الدين  فقالوا له خمس وخمسون ألف دينار، فعاد إليه فأعلمه فأمره أن يعود إليهم، ويقول لهم: إن خوند عالم يقول لكم: المال عندي وأنا أنصفكم منه فلا تطلبوه به وأمر عماد الدين السمناني وخداوند زاده غياث الدين أن يقعدوا بهزار أسطون، ويأتي أهل الدين بعقودهم، وينظروا إليها، ويتحققوها ففعلا ذلك وأتى الغرماء بعقودهم فدخلا إلى السلطان وأعلماه بثبوت العقود، فضحك وقال: ممازحا: أنا أعلم أنه قاض جهز شغله فيها ثم أمر خداوند زاده أن يعطيني ذلك من الخزانة فطمع في الرشوة على ذلك وامتنع أن يكتب خط خرد، فبعثت إليه مائتي تنكة، فردها ولم يأخذها وقال لي عنه بعض خدامه: إنه طلب خمسمائة تنكة فامتنعت من ذلك وأعلمت عميد الملك بن عماد الدين السمناني بذلك، فأعلم به أباه وأعلمه الوزير، وكانت بينه وبين خداوند زاده عداوة فأعلم السلطان بذلك، وذكر له كثيرا من أفعال خداوند زاده، فغير خاطر السلطان عليه، فأمر بحبسه في المدينة وقال: لأي شيء أعطاه فلان ما أعطاه ووقفوا ذلك حتى يعلم هل يعطي خداوند زاده شيئا إذا منعته أو يمنعه إذا أعطيته فبهذا السبب توقف عطاء ديني.

  ذكر خروج السلطان إلى الصيد وخروجي معه

  وما صنعت في ذلك

صفحة : 260

  ولما خرج السلطان إلى الصيد خرجت معه من غير تربص، وكنت قد أعددت ما يحتاج إليه، وعملت ترتيب أهل الهند، فاشتريت سراجة، وهي أفراج. وضربها هنالك مباح ولا بد منها لكبار الناس وتمتاز سراجة السلطان بكونها حمراء، وسواها بيضاء منقوشة بالأزرق، واشتريت الصيوان، وهو الذي يظل به داخل السراجة، ويرفع على عمودين كبيرين ويجعل ذلك الرجال على أعناقهم، ويقال لهم اليكوانية والعادة هنالك أن يكتري المسافر اليكوانية، وقد ذكرناهم، ويكتري من يسوق له العشب لعلف الدواب لأنهم لا يطعمونها التبن ويكتري الكهارين، وهم الذين يحملون أواني المطبخ، ويكتري من يحمله في الدولة، وقد ذكرناها، ويحملها فارغة، ويكتري الفراشين، وهم الذين يضربون السراجة، ويفرشونها، ويرفعون الأحمال على الجمال، ويكتري الدوادوية، وهم الذين يمشون بين يديه، ويحملون المشاعل بالليل، فاكتريت أنا جميع من احتجت له منهم، وأظهرت القوة والهمة، وخرجت يوم خروج السلطان وغيري أقام بعده اليومين والثلاثة، فلما كان بعد العصر من يوم خروجه ركب الفيل، وقصده أن يتطلع على أحوال الناس، ويعرف من تسارع إلى الخروج، ومن أبطأ وجلس خارج السراجة على كرسي، فجئت وسلمت ووقفت في موقفي بالميمنة، فبعث إلي الملك الكبير قبولة سرجامدار، وهو الذي يشرد الذباب عنه، فأمرني بالجلوس عناية بي، ولم يجلس في ذلك اليوم سواي ثم أتى بالفيل، وألصق به سلم فركب عليه، ورفع الشطر فوق رأسه وركب معه الخواص وجال ساعة، ثم عاد إلى السراجة. وعادته إذا ركب، ان يركب الأمراء أفواجا كل أمير بفوجه وعلاماته وطبوله وأنفاره وصرناياته يسمون ذلك المراتب، ولا يركب أمام السلطان، إلا الحجاب وأهل الطرق والطبالة الذين يتقلدون الأطبال الصغار، والذين يضربون الصرنايات. ويكون عن يمين السلطان نحو خمسة عشر رجلا، وعن يساره مثل ذلك، منهم قضاة القضاة والوزير وبعض الأمراء الكبار وبعض الأعزة، وكنت أنا من أهل ميمنته، ويكون بين يديه المشاءون والأدلاء، ويكون خلفه علاماته، وهي من الحرير المذهب، والأطبال على الجمال وخلف ذلك مماليكه، وأهل دخلته، وخلفهم الأمراء وجميع الناس، ولا يعلم أحد أين يكون النزول فإذا مر السلطان بمكان يعجبه النزول به أمر بالنزول، ولا تضرب سراجة أحد حتى تضرب سراجته، ثم يأتي الموكلون بالنزول فينزلون، كل واحد في منزله خلال ذلك ينزل السلطان على نهر أو بين أشجار، وتقدم بين يديه لحوم الأغنام والدجاج المسمنة والكراكي وغيرها من أنواع الصيد، ويحضر أبناء الملوك في يد كل واحد منهم سفود، ويوقدون النار ويشوون ذلك، ويؤتى بسراجة صغيرة فتضرب للسلطان ويجلس من معه من الخواص خارجها، ويؤتى بالطعام، ويستدعي من شاء فيأكل معه، وكان في بعض تلك الأيام وهو بداخل السراجة يسأل عمن بخارجها، فقال له السيد ناصر الدين مطهر الأوهري أحد ندمائه ثم فلان المغربي، وهو متغير فقال لماذا  فقال: بسبب الدين الذي عليه وغرماؤه يلحون في الطلب وكان خوند عالم قد أمر الوزير بإعطائه فسافر قبل ذلك فإن طلب مولانا أن يصبر أهل الدين حتى يقدم الوزير أو أمر بإنصافهم. وحضر لهذا الملك دولة شاه وكان السلطان يخاطبه بالعم فقال: يا خوند عالم كل يوم وهو يكلمني بالعربية ولا أدري ما يقول يا سيدي ناصر الدين ماذا، وقصد أن يكرر ذلك الكلام فقال يتكلم لأجل الدين الذي عليه فقال السلطان إذا دخلنا دار الملك، فامض أنت يا أومار، ومعناه: يا عم إلى الخزانة، فأعطه ذلك المال وكان خداوند زاده حاضرا، فقال يا خوند عالم إنه كثير الإنفاق، وقد رأيته ببلادنا عند السلطان طرمشيرين. وبعد هذا الكلام استحضرني السلطان للطعام، ولا علم عندي بما جرى فلما خرجت قال لي السيد ناصر الدين: أشكر للملك دولة شاه وقال لي الملك دولة شاه: أشكر لخداوند زاده. وفي بعض تلك الأيام، ونحن مع السلطان في الصيد ركب في المحلة، وكان طريقه على منزلي وكان معه في الميمنة وأصحابي في الساقة، وكان لي خباء عند السراجة، فوقف أصحابي عندها، وسلموا على السلطان فبعث عماد الملك وملك دولة شاه ليسأل لمن تلك الأخبية والسراجة فقيل لهما: لفلان أخبراه ذلك فتبسم. فلما كان بالغد، نفذ الأمر أن أعود أنا وناصر الدين مطهر الأوهري وابن قاضي مصر وملك صبيح إلى البلد، فخلع علينا وعدنا إلى الحضرة.

صفحة : 261

   ذكر الجمل الذي أهديته للسلطان

 وكان السلطان في تلك الأيام سألني عن الملك الناصر هل يركب الجمل، فقلت: نعم يركب المهاري في أيام الحج فيسير إلى مكة من مصر في عشرة أيام ولكن تلك الجمال ليست كجمال هذه البلاد. وأخبرته أن عندي جملا منها فلما عدت إلى الحضرة بعثت عن بعض عرب مصر فصور لي صورة الكور الذي تركب المهاري به من القير، وأريتها بعض النجارين فعمل الكور وأتقنه وكسوته بالملف، وصنعت له ركبا وجعلت على الجمل عباءة حسنة وجعلت له خطام حرير وكان عندي رجل من أهل اليمن يحسن عمل الحلواء، فصنع منها ما يشبه التمر وغيره، وبعثت الجمل والحلواء إلى السلطان وأمرت الذي حملها أن يدفعها على يد ملك دولة شاه وبعثت له بفرس وجملين فلما وصله ذلك دخل على السلطان وقال: يا خوند عالم رأيت العجب قال: وما ذلك  قال: فلان بعث جملا عليه سرج فقال: ائتوا به. فأدخل الجمل داخل السراجة، وأعجب به السلطان، وقال لراجلي: اركبه فركبه ومشاه بين يديه وأمر له بمائتي دينار دراهم وخلعة، وعاد الرجل إلي فأعلمني فسرني ذلك وأهديت له جملين بعد عودته إلى الحضرة.

  ذكر الجملين اللذين أهديتهما إليه والحلواء

  وأمره بخلاص ديني وما تعلق بذلك

 ولما عاد إلي راجلي الذي بعثته بالجمل، فأخبرني بما كان من شأنه صنعت كورين اثنين، وجعلت مقدم كل واحد ومؤخره مكسوا بصفائح الفضة المذهبة وكسوتها بالملف وصنعت رسنا مصفحا بصفائح الفضة المذهبة، وجعلت لهما جلين من زردخانة مبطنين، بالكمخا، وجعلت للجملين الخلاخيل من الفضة المذهبة، وصنعت أحد عشر طيفورا، وملأتها بالحلواء، وغطيت كل طيفور بمنديل حرير، فلما قدم السلطان من الصيد وقعد ثاني يوم قدومه بموضع جلوسه العام، غدوت عليه بالجمال، فأمر بها، فحركت بين يديه، وهرولت فطار خلخال أحدهما فقال لبهاء الدين ابن الفلكي: بايل ورداري، معنى ذلك: ارفع الخلخال، فرفعه ثم نظر إلى الطيافير فقال: جداري  جه داري  درآن طبقها حلوا است، معنى ذلك: ما معك في تلك الأطباق، حلواء هي  فقلت له: نعم فقال للفقيه ناظر الدين الترمذي الواعظ: ما أكلت قط، ولا رأيت مثل الحلواء التي بعثها الينا ونحن بالمعسكر، ثم أمر بتلك الطيافير أن ترفع لموضع جلوسه فرفعت وقام إلى مجلسه، واستدعاني، وأمر بالطعام، فأكلت ثم سألني عن نوع الحلواء الذي بعثت له: فقلت له: يا خوند عالم، تلك الحلواء أنواعها كثيرة، ولا أدري عن أي نوع تسألون منها فقال: إيتوا بتلك الأطباق وهم يسمون الطيفور طبقا، فأتوا بها وقدموها بين يديه وكشفوا عنها، فقال: عن هذا سألتك، وأخذ الصحن الذي هي فيه فقلت له: هذه يقال لها المقرصة، ثم أخذ نوعا آخر فقال: وما اسم هذه  فقلت له هي لقيمات القاضي. وكان بين يديه تاجر من شيوخ بغداد يعرف بالسامري، وينتسب إلى آل العباس رضي الله تعالى عنه، وهو كثير المال ويقول له السلطان والدي، فحسدني وأراد أن يخجلني فقال: ليست هذه لقيمات القاضي، بل هي هذه وأخذ قطعة من التي تسمى جلد الفرس وكان بإزائه ملك الندماء ناصر الدين الكافي الهروي، وكان كثيرا ما يمازح هذا الشيخ بين يدي السلطان فقال: يا خواجة أنت تكذب والقاضي يقول الحق. فقال له السلطان: وكيف ذلك فقال: يا خوند عالم هو القاضي وهي لقيماته، فإنه أتى بها فضحك السلطان وقال: صدقت. فلما فرغنا من الطعام أكل الحلواء ثم شرب الفقاع بعد ذلك وأخذنا التنبول وانصرفنا فلم يكن غير هنيهة وأتاني الخازن فقال: ابعث أصحابك يقبضون المال، فبعثتهم وعدت إلى داري بعد المغرب فوجدت المال بها وهو ثلاث بدر فيها ستة آلاف ومائتان وثلاث وثلاثون تنكة، وذلك صرف الخمسة والخمسين ألفا التي هي دين علي، وصرف الاثني عشر ألفا التي أمر لي بها فيما تقدم، بعد حط العشر على عادتهم وصرف التنكة ديناران ونصف دينار من ذهب المغرب.

  ذكر خروج السلطان وأمره لي بالإقامة بالحضرة

صفحة : 262

  وفي تاسع جمادى الأولى خرج السلطان برسم قصد بلاد المعبر، وقتال القائم بها وكنت قد خلصت أصحاب الدين، وعزمت على السفر، وأعطيت مرتب تسعة أشهر للكهارين والفراشين والكيوانية والدوادوية، وقد تقدم ذكرهم فخرج الأمر بإقامتي في جملة ناس وأخذ الحاجب خطوطنا بذلك لتكون حجة له، وتلك عادتهم خوفا من أن ينكر المبلغ، وأمر لي بستة آلاف دينار دراهم، وأمر لابن قاضي مصر بعشرة آلاف وكذلك كل من أقام من الأعزة، وأما البلديون فلم يعطوا شيئا، وأمر لي السلطان أن أتولى النظر في مقبرة السلطان قطب الدين، الذي تقدم ذكره. وكان السلطان يعظم تربته تعظيما شديدا، لأنه كان خديما له ولقد رأيته اذا أتى قبره يأخذ نعله فيقبله ويجعله فوق رأسه. وعادتهم أن يجعلوا نعل الميت عند قبره فوق متكأة. وكان إذا وصل القبر خدم له كما كان يخدم أيام حياته، وكان يعظم زوجته، ويدعوها بالأخت وجعلها مع حرمه وزوجها بعد ذلك لابن قاضي مصر، واعتنى به من أجلها وكان يمضي لزيارتها في كل جمعة. ولما خرج السلطان بعث عنا للوداع فقام ابن قاضي مصر فقال: أنا لا أودع ولا أفارق خوند عالم، فكان له في ذلك الخير، فقال له السلطان: إمض فتجهز للسفر، وقدمت بعده للوداع، وكنت أحب الإقامة، ولم تكن عاقبتها محمودة، فقال: مالك من حاجة فأخرجت بطاقة فيها ست مسائل فقال لي: تكلم بلسانك فقلت له إن خوند عالم أمر لي بالقضاء، وما قعدت لذلك بعد وليس مرادي من القضاء الا حرمته فأمرني بالقعود للقضاء وقعود النائبين معي، ثم قال لي: إيه  فقلت وروضة السلطان قطب الدين، ماذا أفعل بها  فإني رتبت فيها أربعمائة وستين شخصا ومحصول أوقافها لا يفي بمرتباتهم وطعامهم. فقال للوزير بنجاه هزار ومعناه خمسين الفا ثم قال: لا بد لك من غلة بدية يعني أعطه مائة الف من من الغلة، وهي القمح والأرز، ينفقها في هذه السنة حتى تأتي غلة الروضة والمن عشرون رطلا مغربية. ثم قال لي ماذا أيضا فقلت: إن أصحابي سجنوا بسبب القرى التي أعطيتموني، فإني عوضتها بغيرها فطلب أهل الديوان ما وصلني منها او الاستظهار بأمر خوند عالم أن يرفع عني ذلك فقال كم وصلك منها فقلت خمسة آلاف دينار فقال هي إنعام عليك فقلت له: وداري التي أمرتم لي بها مفتقرة إلى البناء فقال للوزير: عمارة كنيد، أي معناه عمروها ثم قال لي: ديكر نماند، معناه هل بقي لك كلام  فقلت له: لا فقال لي: وصية ديكر هست، معناه: أوصيك أن لا تأخذ الدين لئلا تطلب فلا تجد من يبلغ خبرك إلي. أنفق على قدر ما أعطيتك قال الله تعالى:  ولا تجعل يدك مغلولة إلى عنقك ولا تبسطها كل البسط   وكلوا واشربوا ولا تسرفوا   والذين إذا انفقوا لم يسرفوا ولم يقتروا وكان بين ذلك قواما  . فأردت أن أقبل قدمه، وأمسك رأسي بيده فقبلتها وانصرفت وعدت إلى الحضرة فاشتغلت بعمارة داري، وأنفقت فيها أربعة آلاف دينار، أعطيت منها من الديوان ستمائة دينار، وزدت عليها الباقي، وبنيت بإزائها مسجدا واشتغلت بترتيب مقبرة السلطان قطب الدين وكان قد أمرني أن تبنى عليه قبة يكون ارتفاعها في الهواء مائة ذراع، بزيادة عشربن ذراعا على ارتفاع القبة المبنية على قازان ملك العراق، وأمر أن تشتري قرية تكون وقفا عليها، وجعلها بيدي علي أن يكون لي العشر من فائدها على العادة.

  ذكر ما فعلته في ترتيب المقبرة

صفحة : 263

  وعادة أهل الهند أن يرتبوا لأمواتهم ترتيبا كترتيبهم بقيد الحياة، ويؤتى بالفيلة والخيل فتربط عند باب التربة، وهي مزينة. فرتبت أنا في هذه التربة بحسب ذلك ورتبت من قراء القرآن مائة وخمسين، وهم يسمونهم الختميين، ورتبت من الطلبة ثمانين، ومن المعيدين، ويسمونهم المكررين، ثمانية، ورتبت لها مدرسا، ورتبت من الصوفية ثمانين، ورتبت الإمام والمؤذنين والقراء بالأصوات الحسان والمداحين وكتاب الغيبة والمعرفين، وجميع هؤلاء يعرفون عندهم بالأرباب، ورتبت صنفا آخر يعرفون بالحاشية، وهم الفراشون والطباخون والدوادوية والأبدارية، وهم السقاءون والشربدارية الذين يسقون الشربة، والتنبول دارية الذين يعطون التنبول والسلحدارية والنيزدارية والشطر دارية والطشت دارية والحجاب والنقباء فكان جميعهم أربعمائة وستين. وكان السلطان أمر أن يكون الطعام بها كل يوم اثني عشر منا من الدقيق ومثلها من اللحم، فرأيت أن ذلك قليل، والزرع الذي أمر به كثير فكنت أنفق كل يوم خمسة وثلاثين منا من الدقيق ومثلها من اللحم وما يتبع ذلك من السكر، والنبات، والسمن، والتنبول، وكنت أطعم المرتبين وغيرهم من صادر ووارد وكان الغلاء شديدا فارتفق الناس بهذا الطعام وشاع خبره، وسافر الملك صبيح إلى السلطان بدولة آباد سأله عن حال الناس. فقال له لو كان بدهلي اثنان مثل فلان لما شكا الجهد، فأعجب ذلك السلطان، وبعث إليه بخلعة من ثيابه وكنت أصنع في المواسم وهي العيدان والمولد الكريم ويوم عاشوراء وليلة النصف من شعبان ويوم وفاة السلطان قطب الدين مائة من الدقيق ومثلها لحما فيأكل الفقراء والمساكين، وأما أهل الوظيفة فيجعل أمام كل إنسان منهم ما يخصه ولنذكر عادتهم في ذلك.

  ذكر عادتهم في إطعام الناس في الولائم

 وعادتهم ببلاد الهند وببلاد السرى أنه إذا فرغ من أكل الطعام في الوليمة جعل أمام كل إنسان من الشرفاء والفقهاء والمشايخ والقضاة وعاء شبه المهد له أربع قوائم منسوج سطحه من الخوص، وجعل عليه الرقاق، ورأس غنم مشوي، وأربعة أقراص معجونة بالسمن مملوءة بالحلواء الصابونية مغطاة بأربع قطع من الحلواء كأنها الآجر وطبقا صغيرا مصنوعا من الجلد فيه الحلواء والسموسك، ويغطى ذلك الوعاء بثوب قطن جديد. ومن كان دون من ذكرناه جعل أمامه نصف رأسه غنم، ويسمونه الزلة ومقدار النصف مما ذكرناه. ومن كان دون هؤلاء أيضا جعل أمامه مثل الربع من ذلك ويرفع رجال كل أحد ما جعل أمامه وأول ما رأيتهم يصنعون هذا بمدينة السرا حضرة السلطان أوزبك، فامتنعت أن يرفع رجالي ذلك إذ لم يكن لي به عهد وكذلك يبعثون أيضا لدار كبراء الناس من طعام الولائم.

  ذكر خروجي إلى هزار أمروها

 وكان الوزير قد أعطاني من الغلة المأمور بها للزاوية عشرة آلاف، ونفذ لي الباقي في هزار أمروها. وكان والي الخراج بها عزيز الخمار، وأميرها شمس الدين البذخشاني. فبعثت رجالي فأخذوا بعض الإحالة، وتشكوا من تعسف عزيز الخمار. فخرجت بنفسي لاستخلاص ذلك. وبين دهلي وهذه العمالة ثلاثة أيام، وكان ذلك في أوان نزول المطر. فخرجت في نحو ثلاثين من أصحابي، واستصحبت معي أخوين من المغنين المحسنين يغنيان لي في الطريق، فوصلنا إلى بلدة بجنور، وضبط اسمها  بكسر الباء الموحدة وسكون الجيم وفتح النون وآخره راء  فوجدت بها أيضا ثلاثة أخوة من المغنين، فاستصحبتهم. فكانوا يغنون لي نوبة والآخران نوبة.

صفحة : 264

  ثم وصلنا إلى أمروها وهي بلدة صغيرة حسنة، فخرج عمالها للقائي، وجاء قاضيها الشريف أمير علي، وشيخ زاويتها، وأضافاني معا ضيافة حسنة. وكان عزيز الخمار بموضع يقال له: أفغان بور، على نهر السرو. وبيننا وبينه النهر، ولا معدية فيه. فأخذنا الأثقال في معدية صنعناها من الخشب والنبات، وجزنا في اليوم الثاني. وجاء نجيب أخو عزيز في جماعة من أصحابه، وضرب لنا سراجة. ثم جاء أخوه الوالي، وكان معروفا بالظلم، وكانت القرى التي في عمالته ألفا وخمسمائة قرية، ومجباها ستون لكا في السنة، له فيها نصف العشر. ومن عجائب النهر الذي نزلنا عليه، أنه لا يشرب منه أحد في أيام نزول المطر، ولا تسقى منه دابة. ولقد أقمنا عليه ثلاثا. فما غرف منه أحد غرفة، ولا كدنا نقرب منه، لأنه ينزل من جبل قراجيل التي بها معادن الذهب، ويمر على الخشاش المسمومة، فمن شرب منه مات. وهذا الجبل متصل مسيرة ثلاثة أشهر، وينزل منه إلى بلاد تبت حيث غزلان المسك. وقد ذكرنا ما اتفق على جيش المسلمين بهذا الجبل. وبهذا الموضع جاء إلي جماعة من الفقراء الحيدرية، وعملوا السماع، وأوقدوا النيران فدخلوها ولم تضرهم. وقد ذكرنا ذلك. وكانت قد نشأت بين أمير هذه البلاد شمس الدين البذخشاني وبين واليها عزيز الخمار منازعة. وجاء شمس الدين لقتاله، فامتنع منه بداره. وبلغت شكاية أحدهما الوزير بدهلي، فبعث إلي الوزير وإلى الملك شاه أمير المماليك بأمروها، وهم أربعة آلاف مملوك للسلطان، وإلى شهاب الدين الرومي أن ننظر في قضيتهما. فمن كان على الباطل بعثناه مثقفا إلى الحضرة. فاجتمعوا جميعا بمنزلي وادعى عزيز على شمس الدين دعاوى. منها أن خديما له يعرف بالرضى الملتاني نزل بدار خازن عزيز المذكور فشرب بها الخمر، وسرق خمسة آلاف دينار من المال الذي عند الخازن. فاستفهمت الرضى عن ذلك فقال لي: ما شربت الخمر منذ خروجي من ملتان، وذلك منذ ثمانية أعوام. فقلت له: أو شربتها بملتان  قال: نعم. فأمرت بجلده ثمانين وسجنته بسبب الدعوى للوث ظهر عليه. وانصرفت عن أمروها. فكانت غيبتي نحو شهرين، وكنت في كل يوم أذبح لأصحابي بقرة. وتركت أصحابي ليأتوا بالزرع المنفذ على عزيز وحمله عليه. فوزع على أهل القرى التي لنظره ثلاثون ألف من يحملونها على ثلاثة آلاف بقرة. وأهل الهند لا يحملون إلا على البقر، وعليه يرفعون أثقالهم في الأسفار. وركوب الحمير عندهم عيب كبير. وحميرهم صغار الأجرام، يسمونها اللاشة، وإذا أرادوا إشهار أحدهم بعد ضربه أركبوه الحمار.

  ذكر مكرمة لبعض الأصحاب

 وكان السيد ناصر الدين الأوهري قد ترك عندي لما سافر ألفا وستين تنكة، فتصرفت فيها، فلما عدت إلى دهلي وجدته قد أحال في ذلك المال خداوندزاده قوام الدين، وكان قد قدم نائبا على الوزير. فاستقبحت أن أقول له: تصرفت بالمال، فأعطيته نحو ثلثه. وأقمت بداري أياما. وشاع أني مرضت. فأتى ناصر الدين الخوارزمي صدر الجهان لزيارتي. فلما رآني قال: ما أرى بك مرضا  فقلت له: إني مريض القلب. فقال لي: عرفني بذلك. فقلت له: ابعث إلي نائبك شيخ الإسلام أعرفه به. فبعثه إلي فأعلمته، فعاد إليه فأعلمه. فبعث إلي بألف دينار دراهم. وكان له عندي قبل هذا ألف ثان. ثم طلب مني بقية المال. فقلت في نفسي: ما يخلصني منه إلا صدر الجهان المذكور، لأنه كثير المال. فبعثت إليه بفرس مسرج، قيمته وقيمة سرجه ألف وستمائة دينار، وبفرس ثان قيمته وقيمة سرجه ثمانمائة دينار، وبغلتين قيمتهما ألف ومائتا دينار، وبتركش فضة، وبسيفين غمداهما مغشيان بالفضة. وقلت له: أنظر قيمة الجميع، زابعث إلي ذلك، فأخذ ذلك، وعمل لجميعه قيمة ثلاث آلاف دينار، فبعث إلي ألفا، واقتطع الألفين، فتغير خاطري، ومرضت بالحمى، وقلت لنفسي: إن شكوت به إلى الوزير افتضحت. فأخذت خمسة أفراس وجاريتين ومملوكين وبعثت الجميع للملك مغيث الدين محمد بن ملك الملوك عماد الدين السمناني وهو فتي السن، فرد علي ذلك، وبعث إلي مائتي تنكة واغزر، وخلصت من ذلك المال. فشتان بين فعل محمد ومحمد.

  ذكر خروجي من محلة السلطان

صفحة : 265

  وكان السلطان لما توجه إلى بلاد المعبر وصل إلى التلنك، ووقع الوباء بعسكره، فعاد إلى دولة آباد، ثم وصل إلى نهر الكنك فنزل عليه، وأمر الناس بالبناء. وخرجت في تلك الأيام إلى محلته، واتفق ما سردناه من مخالفة عين الملك، ولازمت السلطان في تلك الأيام، وأعطاني من عتاق الخيل، لما قسمها على خواصه، وجعلني فيهم، وحضرت معه الوقيعة على عين الملك والقبض عليه، وجزت معه نهر الكنك ونهر السرو، لزيارة قبر الصالح البطل سالارعود  مسعود  ، وقد استوفيت ذلك كله، وعدت معه إلى حضرة دهلي لما عاد إليها.

  ذكر ما هم به السلطان من عقابي

  وما تداركني من لطف الله تعالى

 وكان سبب ذلك أني ذهبت يوما لزيارة الشيخ شهاب الدين ابن الشيخ الجام، بالغار الذي احتفره خارج دهلي، وكان قصدي رؤية ذلك الغار. فلما أخذه السلطان، سأل أولاده عمن كان يزوره، فذكروا أناسا أنا من جملتهم. فأمر السلطان أربعة من عبيده بملازمتي بالمشور. وعادته أنه متى فعل ذلك مع أحد قلما يتخلص. فكان أول يوم من ملازمتهم لي يوم الجمعة، فألهمني الله تعالى إلى تلاوة قوله:  حسبنا الله ونعم الوكيل  فقرأتها ثلاثا وثلاثين ألف مرة، وبت بالمشور، وواصلت إلى خمسة أيام، في كل يوم منها أختم القرآن وأفطر على الماء خاصة، ثم أفطرت بعد خمس، وواصلت أربعا، وتخلصت بعد قتل الشيخ، والحمد لله تعالى.

  ذكر انقباضي عن الخدمة وخروجي عن الدنيا

 ولما كان بعد مدة انقبضت عن الخدمة، ولازمت الشيخ الإمام العالم العابد الزاهد الخاشع الورع فريد الدهر ووحيد العصر كمال الدين عبد الله الغاري، وكان من الأولياء، وله كرامات كثيرة، فقد ذكرت منها ما شاهدته عند ذكر اسمه. وانقطعت إلى خدمة هذا الشيخ، ووهبت ما عندي للفقراء والمساكين. وكان الشيخ يواصل عشرة أيام، وربما واصل عشرين. فكنت أحب أن أواصل، فكان ينهاني ويأمرني بالرفق على نفسي في العبادة، ويقول لي: إن المنبت لا أرضا قطع ولا ظهرا أبقى. وظهر لي من نفسي تكاسل بسبب شيء بقي معي، فخرجت عن جميع ما عندي من قليل وكثير، وأعطيت ثياب ظهري لفقير، ولبست ثيابه. ولزمت هذا الشيخ خمسة أشهر، والسلطان إذ ذاك غائب ببلاد السند.

  ذكر بعث السلطان عني وإبايتي الرجوع

  إلى الخدمة واجتهادي في العبادة

 ولما بلغه خبر خروجي عن الدنيا استدعاني وهو يومئذ بسوستان، فدخلت عليه في زي الفقراء، فكلمني أحسن كلام وألطفه، وأراد مني الرجوع إلى الخدمة فأبيت، وطلبت منه الإذن في السفر إلى الحجاز، فأذن لي فيه، وانصرفت عنه، ونزلت بزاوية تعرف بالنسبة إلى الملك بشير، وذلك في أواخر جمادى الثانية سنة اثنتين وأربعين. فاعتكفت بها شهر رجب وعشرة من شعبان، وانتهيت إلى مواصلة خمسة أيام، وأفطرت بعدها على قليل أرز دون إدام. وكنت أقرأ القرآن كل يوم، وأتهجد بما شاء الله. وكنت إذا أكلت الطعام آذاني، فإذا طرحته وجدت الراحة. وأقمت كذلك أربعين يوما، ثم بعث عني ثانية.

  ذكر ما أمرني به من التوجه إلى الصين في الرسالة

 ولما كملت لي أربعون يوما بعث إلي السلطان خيلا مسرجة وجواري وغلمانا وثيابا ونفقة، فلبست ثيابه وقصدته. وكانت لي جبة قطن زرقاء مبطنة، لبستها أيام اعتكافي. فلما جردتها ولبست ثياب السلطان أنكرت نفسي. وكنت متى نظرت إلى تلك الجبة أجد نورا في باطني، ولم تزل عندي إلى أن سلبني الكفار في البحر. ولما وصلت إلى السلطان زاد في إكرامي على ما كنت أعهده، وقال لي: إنما بعثت إليك لتتوجه عني رسولا إلى ملك الصين. فإني أعلم حبك في الأسفار والجولان. فجهزني بما أحتاج له، وعين للسفر معي من يذكر بعد.

  ذكر سبب بعث الهدية للصين

  وذكر من بعث معي وذكر الهدية

صفحة : 266

  وكان ملك الصين قد بعث إلى السلطان مائة مملوك وجارية وخمسمائة ثوب من الكمخا، منها مائة من التي تصنع بمدينة الزيتون، ومائة من التي تصنع بمدينة الخنسا، وخمسة أمنان من المسك، وخمسة أثواب مرصعة بالجوهر، ومثلها من التراكش مزركشة، ومثلها سيوف. وطلب من السلطان يأذن له في بناء بيت الأصنام بناحية جبل قراجيل المتقدم ذكره، ويعرف الموضع الذي هو به بسمهل  بفتح السين المهمل وسكون الميم وفتح الهاء  . وإليه يحج أهل الصين. وتغلب عليه جيش الإسلام بالهند فخربوه وسلبوه. ولما وصلت هذه الهدية إلى السلطان كتب إليه بأن هذا المطلب لا يجوز في ملة الإسلام إسعافه، ولا يباح بناء كنيسة بأرض المسلمين إلا لمن يعطي الجزية. فإن رضيت بإعطائها أبحنا لك بناءه والسلام على من اتبع الهدى. وكافأة على هديته بخير منها، وذلك مائة فرس من الجياد مسرجة ملجمة ومائة مملوك ومائة جارية من كفار الهند مغنيات ورواقص، ومائة ثوب بيرمية، وهي من القطن ولا نظير لها في الحسن قيمة الثوب منها مائة دينار، ومائة شقة من ثياب الحرير المعروفة بالجز  بضم الجيم وزاي  ، وهي التي يكون حرير إحداها مصبوغا بخمسة ألوان وأربعة، ومائة ثوب من الثياب المعروفة بالصلاحية، ومثلها من الشيرين باف، ومثلها من الشان باف، وخمسمائة ثوب من المرعز، مائة منها سود، ومائة بيض، ومائة حمر، ومائة خضر، ومائة زرق، ومائة شقة من الكتان الرومي، ومائة فضلة من الملف، وسراجة، وست من القباب، وأربع حسك من ذهب، وست حسك من فضة منيلة، وأربعة طسوت من الذهب ذات أباريق كمثلها، وستة طسوت من الفضة، وعشر خلع من ثياب السلطان مزركشة، وعشر شواش من لباسه، إحداها مرصعة بالجوهر، وعشرة تراكش مزركشة، وأحدها مرصع بالجواهر، وعشرة من السيوف، أحدها مرصع الغمد بالجوهر، ودشت بان  دستبان  وهو قفاز مرصع بالجواهر، وخمسة عشر من الفتيان. وعين السلطان للسفر معي بهذه الهدية الأمير ظهير الدين الزنجاني، وهو من فضلاء أهل العلم، والفتى كافور الشريدار، وإليه سلمت الهدية، وبعث معنا الأمير محمد الهروي في ألف فارس ليوصلنا إلى الموضع الذي نركب منه البحر. وتوجه صحبتنا أرسال ملك الصين، وهم خمسة عشر رجلا، يسمى كبيرهم ترسي، وخدامهم نحو مائة رجل. وانفصلنا في جمع كبير ومحلة عظيمة، وأمر لنا السلطان بالضيافة مدة سفرنا ببلاده.

 وكان سفرنا في السابع عشر لشهر صفر سنة ثلاث وأربعين، وهو اليوم الذي اختاروه للسفر، لأنهم يختارون للسفر من أيام الشهر ثانيه، أو سابعه أو الثاني عشر أو السابع عشر أو الثاني والعشرين أو السابع والعشرين. فكان نزولنا في أول مرحلة بمنزل تلبت على مسافة فرسخين وثلث من حضرة دهلي.

 ورحلنا منها إلى منزل هيلوور ، ورحلنا منه إلى مدينة بيانة  وضبط اسمها بفتح الباء الموحدة وفتح الياء آخر الحروف مع تخفيفها وفتح النون  ، وهي كبيرة حسنة البناء مليحة الأسواق، ومسجدها الجامع من أبدع المساجد، وحيطانه وسقفه حجارة. والأمير بها مظفر ابن الداية، وأمه هي داية للسلطان. وكان بها قبله الملك مجير ابن أبي الرجاء، أحد كبار الملوك، وقد تقدم ذكره، وهو ينتسب إلى قريش وفيه تجبر، وله ظلم كثير. قتل من أهل هذه المدينة جملة، ومثل بكثير منهم.

 ولقد رأيت من أهلها رجلا حسن الهيئة قاعدا في أسطوان منزله، وهو مقطوع اليدين والرجلين. وقدم السلطان مرة على هذه المدينة، فتشكى الناس من الملك مجير المذكور. فأمر السلطان بالقبض عليه، وجعلت في عنقه الجامعة وكان يقعد بالديوان بين يدي الوزير، وأهل البلد يكتبون عليه المظالم، فأمره السلطان بإرضائهم، فأرضاهم بالأموال. ثم قتله بعد ذلك. ومن كبار أهل هذه المدينة الإمام العالم عز الدين الزبيري من ذرية الزبير ابن العوام رضي الله عنه، أحد كبار الفقهاء الصلحاء. لقيته بكاليور عند الملك عز الدين البنتاني، المعروف بأعظم ملك. ثم رحلنا من بيانة فوصلنا إلى مدينة كول  وضبط اسمها بضم الكاف  مدينة حسنة ذات بساتين، وأكثر أشجارها العنبا. ونزلنا بخارجها في بسيط أفيح. ولقينا بها الشيخ الصالح العابد شمس الدين المعروف بابن العارفين، وهو مكفوف البصر معمر، وبعد ذلك سجنه السلطان، ومات في سجنه، وقد ذكرنا حديثه.

  ذكر غزوة شهدناها بكول

صفحة : 267

  ولما بلغنا إلى مدينة كول، بلغنا أن بعض كفار الهنود حاصروا بلدة الجلالي وأحاطوا بها، وهي على مسافة سبعة أميال من كول. قصدناها والكفار يقاتلون أهلها وقد أشرفوا على التلف، ولم يعلم الكفار بنا، حتى صدقنا الحملة عليهم، وهم في نحو ألف فارس، وثلاثة آلاف راجل، فقتلناهم عن آخرهم، واحتوينا على خيلهم وأسلحتهم، واستشهد من أصحابنا ثلاثة وعشرون فارسا وخمسة وخمسون راجلا، واستشهد الفتى كافور الساقي الذي كانت الهدية مسلمة بيده. فكتبنا إلى السلطان بخبره، وأقمنا في انتظار الجواب. وكان الكفار في أثناء ذلك ينزلون من جبل هنالك منيع، فيغيرون على نواحي بلدة الجلالي. وكان أصحابنا يركبون كل يوم مع أمير تلك الناحية ليعينوه على مدافعتهم.

  ذكر محنتي بالأسر وخلاصي منه

  وخلاصي من شدة بعده على يد ولي من أولياء الله تعالى

 وفي بعض تلك الأيام ركبت في جماعة من أصحابي، ودخلنا بستانا نقيل فيه، وذلك في فصل القيظ. فسمعنا الصياح، فركبنا ولحقنا كفارا أغاروا على قرية من قرى الجلالي. فاتبعناهم فتفرقوا، وتفرق أصحابنا في طلبهم. وانفردت في خمسة من أصحابنا. فخرج علينا جملة من الفرسان والرجال من غيضة هنالك، ففررنا منهم لكثرتهم. واتبعني نحو عشرة منهم، ثم انقطعوا عني إلا ثلاثة منهم. ولا طريق بين يدي، وتلك الأرض كثيرة الحجارة. فنشبت يد فرسي بين الحجارة فنزلت عنه، واقتلعت يده، وعدت إلى ركوبه. والعادة بالهند أن يكون مع الإنسان سيفان أحدهما معلق بالسراج ويسمى الركابي والآخر في التركش. فسقط سيفي الركابي من غمده، وكانت حليته ذهبا، فنزلت فأخذته وتقلدته وركبت، وهم في أثري. ثم وصلت إلى خندق عظيم فنزلت ودخلت في جوفه فكان آخر عهدي بهم.

 ثم خرجت إلى واد في وسط شجراء ملتفة في وسطها طريق. فمشيت عليها ولا أعرف منتهاها، فبينا أنا في ذلك خرج علي نحو أربعين رجلا من الكفار بأيديهم القسي فأحدقوا بي، وخفت أن يرموني رمية رجل واحد إن فررت منهم، وكنت غير متدرع، فألقيت بنفسي إلى الأرض، واستأسرت. وهم لا يقتلون من فعل ذلك، فأخذوني وسلبوني جميع ما علي، غير جبة وقميص وسروال، ودخلوا بي إلى تلك الغابة، فانتهوا بي إلى موضع جلوسهم منها على حوض ماء بين تلك الأشجار، وأتوني بخبز ماش وهو الجلبان فأكلت منه وشربت من الماء. وكان معهم مسلمان، كلماني بالفارسية، وسألاني عن شأني، فأخبرتهما ببعضه وكتمتهما أني من جهة السلطان فقالا لي: لا بد أن يقتلك هؤلاء أو غيرهم، ولكن هذا مقدمهم. وأشاروا إلى رجل منهم، فكلمته بترجمة المسلمين وتلطفت له. فوكل بي ثلاثة منهم، أحدهم شيخ ومعه ابنه والآخر أسود خبيث. وكلمني أولئك الثلاثة، ففهمت منهم أنهم أمروا بقتلي واحتملوني عشي النهار إلى كهف. وسلط الله على الأسود منهم حمى مرعدة، فوضع رجليه علي، ونام الشيخ وابنه. فلما أصبح الصباح، تكلموا فيما بينهم، وأشاروا إلي بالنزول معهم إلى الحوض، وفهمت أنهم يريدون قتلي، فكلمت الشيخ وتلطفت إليه فرق لي، وقطعت كمي قميصي وأعطيته إياهما، لكي لا يأخذه أصحابه في إن فررت.

 ولما كان عند الظهر سمعنا كلاما عند الحوض، فظنوا أنهم أصحابهم فأشاروا إلي بالنزول معهم، فنزلنا ووجدنا قوما آخرين، فأشاروا عليهم أن يذهبوا في صحبتهم فأبوا. وجلس ثلاثتهم أمامي، وأنا مواجه لهم. ووضعوا حبل قنب كان معهم بالأرض، وأنا أنظر إليهم وأقول في نفسي، بهذا الحبل يربطوني عند القتل. وأقمت كذلك ساعة، ثم جاء ثلاثة من أصحابهم الذين أخذوني، فتكلموا معهم، وفهمت أنهم قالوا لهم: لأي شيء ما قتلتموه  فأشار الشيخ إلى الأسود. كأنه اعتذر بمرضه، وكان أحد هؤلاء الثلاثة شابا حسن الوجه، فقال لي: أتريد أن أسرحك  فقلت: نعم. فقال: اذهب. فأخذت الجبة التي كانت علي فأعطيته إياها. وأعطاني منيرة بالية عنده وأراني الطريق، فذهبت وخفت أن يبدو لهم، فيدركونني. فدخلت غيضة قصب وأخفيت نفسي فيها إلى أن غابت الشمس.

 ثم خرجت وسلكت الطريق التي أرانيها الشاب، فأفضت بي إلى ماء فشربت منه، وسرت إلى ثلث الليل، فوصلت إلى جبل، فنمت تحته. فلما أصبحت سلكت الطريق فوصلت ضحى إلى جبل من الصخر عال فيه شجر أم غيلان والسدر، فكنت أجني النبق فآكله حتى أثر الشوك في ذراعي آثارا هي باقية حتى الآن.

صفحة : 268

  ثم نزلت من ذلك الجبل إلى أرض مزروعة قطنا، وبها أشجار الخروع، وهنالك باين، والباين عندهم بئر متسعة جدا مطوية بالحجارة لها درج ينزل عليها إلى ورد الماء وبعضها يكون في وسطه وجوانبه القباب من الحجر والسقائف والمجالس، ويتفاخر ملوك البلاد وأمراؤها بعمارتها في الطرقات التي لا ماء بها، وسنذكر بعض ما رأيناه منها فيما بعد. ولما وصلت إلى الباين شربت منه ووجدت عليه شيئا من عساليج الخردل، قد سقطت لمن غسلها، فأكلت منها، وادخرت باقيها، ونمت تحت شجرة خروع. فبينما أنا كذلك إذ ورد الباين نحو أربعين فارسا مدرعين، فدخل بعضهم إلى المزرعة، ثم ذهبوا وطمس الله أبصارهم دوني. ثم جاء بعدهم نحو خمسين في السلاح. ونزلوا إلى الباين. وأتى أحدهم شجرة إزاء الشجرة التي كنت تحتها، فلم يشعر بي، ودخلت إذ ذاك في مزرعة القطن، وأقمت بها بقية نهاري. وأقاموا على الباين يغسلون ثيابهم ويلعبون. فلما كان الليل هدأت أصواتهم. فعلمت أنهم قد مروا أو ناموا، فخرجت حينئذ، واتبعت أثر الخيل والليل مقمر، وسرت حتى انتهيت إلى باين آخر عليه قبة، فنزلت إليه وشربت من مائه، وأكلت من عساليج الخردل التي كانت عندي، ودخلت القبة فوجدتها مملوءة بالعشب مما يجمعه الطير، فنمت عليها، وكنت أحس حركة حيوان في ذلك العشب أظنه حية فلا أبالي بها لما بي من الجهد. فلما أصبحت سلكت طريقا واسعة تفضي إلى قرية خربة، وسلكت سواها، فكانت كمثلها. وأقمت كذلك أياما، وفي بعضها وصلت إلى أشجار ملتفة، بينها حوض ماء، وداخلها شبه بيت، وعلى جوانب الحوض نبات الأرض كالنجيل وغيره، فأردت أن أقعد هنالك حتى يبعث الله من يوصلني إلى العمارة. ثم إني وجدت يسير قوة، فنهضت على طريق وجدت بها أثر البقر، ووجدت ثورا عليه بردعة ومنجل، فإذا تلك الطريق تفضي إلى قرى الكفار. فاتبعت طريقا أخرى، فأفضت بي إلى قرية خربة. ورأيت بها أسودين عريانين فخفتهما، وأقمت تحت أشجار هنالك. فلما كان الليل دخلت القرية، ووجدت دارا في بيت من بيوتها شبه خابية كبيرة، يصنعونها لاختزان الزرع، وفي أسفلها نقب يسع الرجل، فدخلتها ووجدت داخلها مفروشا بالتبن وفيه حجر جعلت رأسي عليه ونمت. وكان فوقها طائر يرفرف بجناحيه أكثر الليل وأظنه كان يخاف فاجتمعنا خائفين.

 وأقمت على تلك الحال سبعة أيام من يوم أسرت، وهو يوم السبت، وفي السابع منها وصلت إلى قرية للكفار عامرة، وفيها حوض ماء، ومنابت خضر فسألتهم الطعام فأبوا أن يعطوني، فوجدت حول بئر بها أوراق فجل فأكلتها. وجئت القرية فوجدت جماعة كفار لهم طليعة، فدعاني طليعتهم فلم أجبه، وقعدت إلى الأرض. فأتى أحدهم بسيف مسلول ورفعه ليضربني به، فلم ألتفت إليه لعظيم ما بي من الجهد، ففتشني فلم يجد عندي شيئا، فأخذ القميص الذي كنت أعطيت كميه للشيخ الموكل بي.

صفحة : 269

  ولما كان في اليوم الثامن اشتد بي العطش وعدمت الماء، ووصلت إلى قرية خراب، فلم أجد بها حوضا. وعادتهم بتلك القرى أن يصنعوا أحواضا يجتمع بها ماء المطر فيشربون منه جميع السنة. فاتبعت طريقا، فافضت بي إلى بئر غير مطوية، عليها حبل مضنوع من نبات الأرض وليس فيه آنية يستقى بها، فربطت خرقة كانت على رأسي في الحبل، وامتصصت ما تعلق بها من الماء، فلم يروني، فربطت خفي واستقيت به فلم يروني، فاستقيت به ثانيا، فانقطع الحبل ووقع الخف في البئر، فربطت الخف الآخر وشربت حتى رويت، ثم قطعته فربطت أعلاه على رجلي بحبل البئر، وبخرق وجدتها هنالك. فبينا أنا أربطها وأفكر في حالي إذ لاح لي شخص، فنظرت إليه فإذا رجل أسود اللون بيده إبريق وعكاز، وعلى كاهله جراب. فقال لي: سلام عليكم. فقلت له: عليكم السلام ورحمة الله وبركاته. فقال لي بالفارسية: جيكس  جه كسى  معناه: من أنت  فقلت له: أنا تائه. فقال لي: وأنا كذلك. ثم ربط إبريقه بحبل كان معه واستقى ماء، فأردت أن أشرب، فقال لي: إصبر. ثم فتح جرابه، فأخرج منه غرفة حمص أسود مقلي مع قليل أرز. فأكلت منه وشربت، وتوضأ وصلى ركعتين، وتوضأت أنا وصليت. وسألني عن اسمي فقلت له: محمد، وسألته عن اسمه فقال لي: القلب الفارح. فتفاءلت بذلك وسررت به. ثم قال لي: بسم الله. ترافقني  فقلت: نعم. فمشيت معه قليلا. ثم وجدت فتورا في أعضائي، ولم أستطع النهوض فقعدت. فقال لي: ما شأنك. فقلت له: كنت قادرا على المشي قبل أن ألقاك، فلما لقيتك عجزت. فقال: سبحان الله، اركب فوق عنقي. فقلت له: إنك ضعيف، ولا تستطيع ذلك. فقال: يقويني الله. لا بد لك فركبت على عنقه. وقال لي أكثر من قراءة: حسبنا الله ونعم الوكيل، فأكثرت من ذلك.

 وغلبتني عيني فلم أفق إلا لسقوطي على الأرض، فاستيقظت ولم أر للرجل أثرا، وإذا أنا في قرية عامرة، فدخلتها فوجدتها لرعية الهنود وحاكمها من المسلمين، فأعلموه بي فجاء إلي فقلت له: ما اسم هذه القرية  فقال لي: تاج بوره. وبينها وبين مدينة كول حيث أصحابنا فرسخان. وحملني ذلك الحاكم إلى بيته، فأطعمني طعاما سخنا واغتسلت. وقال لي: عندي ثوب وعمامة أودعهما عندي رجل عربي مصري من أهل المحلة التي بكول. فقلت له: هاتهما ألبسهما إلى أن أصل إلى المحلة. فأتى بهما، فوجدتهما من ثيابي التي كنت قد وهبتها لذلك العربي لما قدمنا كول. فطال تعجبي من ذلك.

 وفكرت بالرجل الذي حملني على عنقه، فتذكرت ما أخبرني به ولي الله تعالى أبو عبد الله المرشدي، حسبما ذكرناه في السفر الأول، إذ قال لي: ستدخل أرض الهند وتلقى بها أخي ويخلصك من شدة تقع فيها. وتذكرت قوله لما سألته عن اسمه فقال: القلب الفارح وتفسيره بالفارسية دلشاد، فعلمت أنه هو الذي أخبرني بلقائه، وأنه من الأولياء. ولم يحصل لي من صحبته إلا المقدار الذي ذكر، وأتيت تلك الليلة إلى أصحابي بكول معلما لهم بسلامتي، فجاءوا إلي بفرس وثياب، واستبشروا بي ووجدت جواب السلطان قد وصلهم، وبعث بفتى يسمى بسنبل الجامدار، عوضا من كافور المستشهد، وأمرنا أن نتمادى على سفرنا. ووجدتهم أيضا قد كتبوا للسلطان بما كان من أمري، وتشاءموا بهذه السفرة لما جرى فيها علي وعلى كافور، وهم يريدون أن يرجعوا. فلما رأيت تأكيد السلطان في السفر أكدت عليهم، وقوي عزمي. فقالوا: ألا ترى ما اتفق في بداية هذه السفرة  والسلطان يعذرك، فلنرجع إليه أو تقيم حتى يصل جوابه. فقلت لهم: لا يمكن المقام، وحيثما كنا أدركنا الجواب. فرحلنا من كول ونزلنا برج بوره، وبه زاوية حسنة، فيها شيخ حسن الصورة والسيرة يسمى بمحمد العريان، لأنه لا يلبس عليه إلا ثوبا من سرته إلى أسفل، وباقي جسده مكشوف. وهو تلميذ الصالح الولي محمد العريان القاطن بقرافة مصر نفع الله به.

 حكاية هذا الشيخ

صفحة : 270

  وكان من أولياء الله تعالى، قائما على قدم التجرد، يلبس تنورة، وهو ثوب يستر من سرته إلى أسفل. ويذكر أنه كان إذا صلى العشاء الآخرة أخرج كل ما بقي بالزاوية من طعام وإدام وماء، وفرقه على المساكين، ورمى بفتيلة السراج وأصبح على غير معلوم. وكانت عادته أن يطعم أصحابه عند الصباح خبزا وفولا. فكان الخبازون والفوالون يستبقون إلى زاويته، فيأخذ منهم مقدار ما يكفي الفقراء، ويقول لمن أخذ منه ذلك: اقعد، حتى يأخذ أول ما يفتح به عليه في ذلك اليوم قليلا أو كثيرا. ومن حكاياته أنه لما وصل قازان ملك التتر إلى الشام بعساكره، وملك دمشق ما عدا قلعتها، وخرج الملك الناصر إلى مدافعته، ووقع اللقاء على مسيرة يومين من دمشق، بموضع يقال له قشحب. والملك الناصر إذ ذاك حديث السن لم يعهد الوقائع. وكان الشيخ العريان في صحبته فنزل. وأخذ قيدا فقيد به فرس الملك الناصر لئلا يتزحزح عند اللقاء لحداثة سنه فيكون ذلك سبب هزيمة المسلمين. فثبت الملك الناصر وهزم التتر هزيمة شنعاء، قتل منهم فيها كثير وغرق كثير بما أرسل عليه من المياه. ولم يعد التتر إلى قصد بلاد الإسلام بعدها. وأخبرني الشيخ محمد العريان المذكور تلميذ هذا الشيخ أنه حضر هذه الوقيعة وهو حديث السن. ورحلنا من برج بوره ونزلنا على الماء المعروف باب سياه، ثم رحلنا إلى مدينة قنوج  وضبط اسمها بكسر القاف وفتح النون وواو ساكن وجيم  مدينة كبيرة حسنة العمارة حصينة رخيصة الأسعار كثيرة السكر، ومنها يحمل إلى دهلي. وعليها سور عظيم، وقد تقدم ذكرها. وكان بها الشيخ معين الدين الباخرزي، أضافنا بها، وأميرها فيروز البدخشاني من ذرية بهرام جور  جوبين  صاحب كسرى. وسكن بها جماعة من الصلحاء الفضلاء المعروفين بمكارم الأخلاق يعرفون بأولاد شرف جهان، وكان جدهم قاضي القضاة بدولة آباد، وهو من المحسنين المتصدقين، وانتهت الرياسة ببلاد الهند إليه.

 حكاية يذكر أنه عزل مرة عن القضاء وكان له أعداء، فادعى أحدهم عند القاضي الذي ولي بعده أن له عشرة آلاف دينار قبله، ولم تكن له بينة، وكان قصده أن يحلفه. فبعث القاضي له، فقال لرسوله: بم ادعى علي  فقال: بعشرة آلاف دينار. فبعث إلى مجلس القاضي عشرة آلاف، وسلمت للمدعي. وبلغ خبره السلطان علاء الدين، وصح عنده بطلان تلك الدعوى، فأعاده إلى القضاء، وأعطاه عشرة آلاف. وأقمنا بهذه المدينة ثلاثا، ووصلنا فيها جواب السلطان في شأني بأنه لم يظهر لفلان أثر، فيتوجه وجيه الملك قاضي دولة آباد عوضا منه. ثم رحلنا من هذه المدينة فنزلنا بمنزل هنول ثم بمنزل وزير بور ثم بمنزل البجالصة، ثم وصلنا إلى مدينة موري  وضبط اسمها بفتح الميم وواو وراء  وهي صغيرة، ولها أسواق حسنة. ولقيت بها الشيخ الصالح المعمر قطب الدين المسمى بحيدر الفرغاني، وكان بحال المرض، فدعاني وزودني رغيف شعير، وأخبرني أن عمره ينيف على مائة وخمسين، وذكر لي أصحابه أنه يصوم الدهر، ويواصل كثيرا، ويكثر الأعتكاف، وربما أقام في خلوته أربعين يوما يقتات فيها بأربعين تمرة، في كل يوم واحدة. وقد رأيت بدهلي الشيخ المسمى برجب البرقعي دخل الخلوة بأربعين تمرة فأقام بها أربعين يوما ثم خرج، وفضل معه منها ثلاث عشرة تمرة. ثم رحلنا ووصلنا إلى مدينة مره وضبط اسمها  بفتح وسكون الراء وهاء  ، وهي مدينة كبيرة، أكثر سكانها كفار تحت الذمة، وهي حصينة. وبها القمح الطيب الذي ليس مثله بسواها، ومنها يحمل إلى دهلي، وحبوبه طوال شديدة الصفرة ضخمة، ولم أر قمحا مثله إلا بأرض الصين. وتنسب هذه المدينة إلى المالوة  بفتح اللام  ، وهي قبيلة من قبائل الهنود كبار الأجسام عظام الخلق حسان الصور، لنسائهم الجمال الفائق، وهن مشهورات بطيب الخلوة ووفرة الحظ من اللذة. وكذا نساء المرهتة ونساء جزيرة ذيبة المهل. ثم سافرنا إلى مدينة علابور  وضبط اسمها بفتح العين ولام وألف وباء موحدة مضمومة وواو وراء  مدينة صغيرة أكثر سكانها الكفار تحت الذمة، وعلى مسيرة يوم منها سلطان كافر اسمه قتم  بفتح القاف والتاء المعلوة  وهو سلطان جنبيل  بفتح الجيم وسكون النون وكسر الباء الموحدة وياء مد ولام  الذي حاصر مدينة كيالير وقتل بعد ذلك.

 حكاية

صفحة : 271

  كان هذا السلطان الكافر قد حاصر مدينة رابري، وهي على نهر اللجون، كثيرة القرى والمزارع. وكان أميرها خطاب الأفغاني، وهو أحد الشجعان واستعان السلطان الكافر بسلطان كافر مثله يسمى رجو  بفتح الراء وضم الجيم  وبلده يسمى سلطان بور، وحاصر مدينة رابري، فبعث خطاب إلى السلطان يطلب منه الإعانة، فأبطأ عليه المدد وهو على مسيرة أربعين من الحضرة، فخاف أن يتغلب الكفار عليه، فجمع من قبيلة الأفغان نحو ثلاثمائة ومثلهم من المماليك، ونحو أربعمائة من سائر الناس، وجعلوا العمائم في أعناق خيلهم، وهي عادة أهل الهند إذا أرادوا الموت وباعوا نفوسهم من الله تعالى. وتقدم خطاب وقبيلته وتبعهم الناس، وفتحوا الباب عند الصبح، وحملوا على الكفار حملة واحدة، وكانوا نحو خمس عشر ألفا، فهزموهم بإذن الله وقتلوا سلطانيهم: قتم ورجو، وبعثوا برأسيهما إلى السلطان. ولم ينج من الكفار إلا الشريد.

  ذكر أمير علابور واستشهاده

 وكان أمير علابور بدر الحبشي من عبيد السلطان، وهو من الأبطال الذين تضرب بهم الأمثال، وكان لا يزال يغير على الكفار منفردا بنفسه، فيقتل ويسبي، حتى شاع خبره واشتهر أمره وهابه الكفار.

 وكان طويلا ضخما يأكل الشاة عن آخرها في أكلة. وأخبرت أنه كان يشرب نحو رطل ونصف من السمن بعد غذائه على عادة الحبشة ببلادهم، وكان له ابن يدانيه في الشجاعة. فاتفق أنه أغار مرة في جماعة من عبيده على قرية للكفار فوقع به الفرس في مطمورة، واجتمع عليه أهل القرية فضربه أحدهم بقتارة، والقتارة  بقاف معقود وتاء معلوة  حديدة شبه سكة الحرث، يدخل الرجل يده فيها فتكسو ذراعه ويفضل منها مقدار ذراعين، وضربتها لا تبقي، فقتله بتلك الضربة ومات فيها. وقاتل عبيده أشد القتال، فتغلبوا على القرية وقتلوا رجالها وسبوا نساءها وأخرجوا الفرس من المطمورة سالما، فأتوا به ولده. فكان من الاتفاق الغريب أنه ركب الفرس وتوجه إلى دهلي، فخرج عليه الكفار، فقاتلهم حتى قتل، وعاد الفرس إلى أصحابه، فدفعوه إلى أهله، فركبه صهر له، فقتله الكفار عليه أيضا. ثم سافرنا إلى مدينة كاليور  وضبط اسمها بفتح الكاف المعقود وكسر اللام وضم الياء آخر الحروف وواو وراء  ويقال فيه أيضا: كيالير، وهي مدينة كبيرة لها حصن منيع منقطع في رأس شاهق، على بابه صورة فيل وفيال من الحجارة، وقد مر ذكره في اسم السلطان قطب الدين. وأمير هذه المدينة أحمد بن سيرخان، فاضل كان يكرمني أيام إقامتي عنده قبل هذه السفرة، ودخلت عليه يوما وهو يريد توسيط رجل من الكفار، فقلت له: بالله لا تفعل ذلك، فإني ما رأيت أحدا قط يقتل بمحضري، فأمر بسجنه. وكان ذلك سبب خلاصه. ورحلنا من مدينة كاليور إلى مدينة برون  وضبط اسمها بفتح الباء المعقودة وسكون الراء وفتح الواو وآخره نون  مدينة صغيرة للمسلمين بين بلاد الكفار، أميرها محمد بن بيرم التركي الأصل. والسباع بها كثيرة، وذكر لي بعض أهلها أن السبع كان يدخل إليها ليلا، وأبوابها مغلقة فيفترس الناس. حتى قتل من أهلها كثيرا، وكانوا يعجبون في شأن دخوله.

 وأخبرني محمد التوفيري من أهلها، وكان جارا لي بها أنه دخل داره ليلا وافترس صبيا من فوق السرير. وأخبرني غيره أنه كان مع جماعة في دار عرس فخرج أحدهم لحاجة فافترسه أسد فخرج أصحابه في طلبه، فوجدوه مطرحا بالسوق وقد شرب دمه، ولم يأكل لحمه. وذكروا أنه كذلك فعله بالناس. ومن العجب أن بعض الناس أخبرني أن الذي يفعل ذلك ليس بسبع، وإنما هو آدمي من السحرة المعروفين بالجوكية، يتصور في صورة سبع. ولما أخبرت بذلك أنكرته، وأخبرني به جماعة. ولنذكر بعضا من أخبار هؤلاء السحرة.

  ذكر السحرة الجوكية

صفحة : 272

  وهؤلاء الطائفة تظهر منهم العجائب، منها أن أحدهم يقيم الأشهر لا يأكل ولا يشرب، وكثير منهم تحفر لهم تحت الأرض وتبنى عليه. فلا يترك له إلا موضع يدخل منه الهواء، ويقيم بها الشهور. وسمعت أن بعضهم يقيم كذلك سنة. ورأيت بمدينة منجرور رجلا من المسلمين ممن يتعلم منهم، قد رفعت له طبلة، وأقام بأعلاها، لا يأكل ولا يشرب مدة خمسة وعشرين يوما، وتركته كذلك. فلا أدري كم أقام بعدي. والناس يذكرون أنهم يركبون حبوبا، يأكلون الحبة منها لأيام معلومة وأشهر، فلا يحتاج في تلك المدة إلى طعام ولا شراب. ويخبرون بأمور معيبة. والسلطان يعظمهم ويجالسهم. ومنهم من يقتصر في أكله على البقل، ومنهم من لا يأكل اللحم وهم الأكثرون. والظاهر من حالهم أنهم عودوا أنفسهم الرياضة. ولا حاجة لهم في الدنيا وزينتها. ومنهم من ينظر إلى الإنسان فيقع ميتا من نظرته، وتقول العامة: إنه إذا قتل بالنظر، وشق عن صدر الميت، وجد دون قلب. ويقولون: أكل قلبه. وأكثر ما يكون هذا في النساء. والمرأة التي تفعل ذلك تسمى كفتار.

 حكاية لما وقعت المجاعة العظمى ببلاد الهند بسبب القحط، والسلطان ببلاد التلنك، نفذ أمره أن يعطى لأهل دهلي ما يقوتهم بحساب رطل ونصف للواحد في اليوم. فجمعهم الوزير، ووزع المساكين منهم على الأمراء والقضاة ليتولوا إطعامهم. فكان عندي منهم خمسمائة نفس، فعمرت لهم سقائف في واد ، وأسكنتهم بها. وكنت أعطيتهم نفقتهم خمسة أيام. فلما كان في بعض الأيام أتوني بامرأة منهم وقالوا: إنها كفتارة. وقد أكلت قلب صبي كان إلى جانبها، وأتوا بالصبي ميتا. فأمرتهم أن يذهبوا بها إلى نائب السلطان، فأمر باختبارها. وذلك بأن ملأوا أربع جرات بالماء وربطوها بيديها ورجليها وطرحوها في نهر الجون، فلم تغرق. فعلم أنها كفتار، ولو لم تطف على الماء لم تكن بكفتار. فأمر بإحراقها بالنار. وأتى أهل البلد رجالا ونساء فأخذوا رمادها. وزعموا أنه من تبخر به أمن في تلك السنة من سحر كفتار.

 حكاية بعث إلي السلطان يوما وأنا عنده بالحضرة، فدخلت عليه وهو في خلوة، وعنده بعض خواصه ورجلان من هؤلاء الجوكية، وهم يلتحفون بالملاحف، ويغطون رؤوسهم لأنهم ينتفونها بالرماد، كما ينتف الناس آباطهم. فأمرني بالجلوس فجلست فقال لهما: إن هذا العزيز من بلاد بعيدة، فأرياه ما لم يره، فقالا: نعم. فتربع أحدهما، ثم ارتفع عن الأرض حتى صار في الهواء فوقنا متربعا، فعجبت منه، وأدركني الوهم فوقعت على الأرض. فأمر السلطان أن أسقى دواء عنده، فأفقت وقعدت، وهو على حاله متربع. فأخذ صاحبه نعلا له من شكارة كانت معه فضرب بها الأرض كالمغتاظ فصعدت إلى أن علت فوق عنق المتربع وجعلت تضرب في عنقه، وهو ينزل قليلا قليلا حتى جلس معنا. فقال السلطان: إن المتربع هو تلميذ صاحب النعل. ثم قال: لولا أني أخاف على عقلك لأمرتهم أن يأتوا بأعظم مما رأيت. فانصرفت عنه، وأصابني الخفقان، ومرضت، حتى أمر لي بشربة أذهبت ذلك عني.

 ولنعد لما كنا بسبيله فنقول: سافرنا من مدينة برون إلى منزل أمواري ثم منزل كجرا، وبه حوض عظيم طوله نحو ميل، وعليه الكنائس فيها الأصنام، قد مثل بها المسلمون. وفي وسطه ثلاث قباب من الحجارة الحمر على ثلاث طباق، وعلى أركانه الأربع قباب. ويسكن هنالك جماعة من الجوكية، وقد لبدوا شعورهم، وطالت، حتى صارت في طولهم، وغلبت عليهم صفرة الألوان من الرياضة. وكثير من المسلمين يتبعونهم ليتعلموا منهم، ويذكرون أن من كانت به عاهة من برص أو جذام يأوي إليهم مدة طويلة فيبرأ بإذن الله تعالى. وأول ما رأيت هذه الطائفة بمحلة السلطان طرمشيرين ملك تركستان، وكانوا نحو الخمسين. فحفر لهم غارا تحت الأرض، وكانوا مقيمين به لا يخرجون إلا لقضاء حاجة. ولهم شبه القرن يضربونه أول النهار وآخره، وبعد العتمة. وشأنهم كله عجب. ومنهم الرجل الذي صنع السلطان غياث الدين الدامغاني سلطان بلاد المعبر حبوبا يأكلها تقويه على الجماع، وكان من أخلاطها برادة الحديد فأعجبه فعلها، فأكل منها أزيد من مقدار الحاجة فمات. وولي ابن أخيه ناصر الدين فأكرم هذا الجوكي ورفع قدره.

صفحة : 273

  ثم سافرنا إلى مدينة جنديري  وضبط اسمها بفتح الجيم المعقود وسكون النون وكسر الدال المهمل وياء مد وراء  مدينة عظيمة لها أسواق حافلة يسكنها أمير أمراء تلك البلاد عز الدين البنتاني وهو المدعو بأعظم ملك، وكان خيرا فاضلا يجالس أهل العلم. وممن كان يجالسه الفقيه عز الدين الزبيري، والفقيه العالم وجيه الدين البياني نسبة إلى مدينة بيانة، التي تقدم ذكرها، والفقيه القاضي المعروف بقاضي خاصة، وإمامهم شمس الدين، وكان النائب عنه على أمور المخزن يسمى قمر الدين، ونائبه على أمور العسكر سعادة التلنكي من كبار الشجعان، وبين يديه تعرض العساكر. وأعظم ملك لا يظهر إلا في يوم الجمعة أو في غيرها نادرا. ثم سرنا من جنديري إلى مدينة ظهار  وضبط اسمها بكسر الظاء المعجم  ، وهي مدينة المالوة، أكبر عمار تلك البلاد، وزرعها كثير، خصوصا القمح. ومن هذه المدينة تحمل أوراق التنبول إلى دهلي وبينهما أربعة وعشرون يوما، وعلى الطريق بينهما أعمدة منقوش عليها عدد الأميال فيما بين عمودين. فإذا أراد المسافر أن يعلم عدد ما سار في يومه، وما بقي له إلى المنزل وإلى المدينة التي يقصدها قرأ النقش الذي في الأعمدة فعرفه. ومدينة ظهار إقطاع للشيخ إبراهيم الذي من أهل ذيبة المهل.

 حكاية كان الشيخ إبراهيم قدم على هذه المدينة ونزل بخارجها، فأحيا أرضا مواتا هنالك. وصار يزدرعها بطيخا، فتأتي في الغاية من الحلاوة. ليس بتلك الأرض مثلها. ويزرع الناس بطيخا فيما يجاوره فلا يكون مثله، وكان يطعم الفقراء والمساكين. فلما قصد السلطان إلى بلاد المعبر أهدى إليه هذا الشيخ بطيخا فقبله واستطابه، وأقطعه مدينة ظهار، وأمره أن يعمر زاوية بربوة يشرف عليها. فعمرها أحسن عمارة، وكان يطعم بها الوارد والصادر، وأقام على ذلك أعواما. ثم قدم على السلطان وحمل إليه ثلاثة عشر لكا، فقال: هذا فضل مما كنت أطعمه الناس، وبيت المال أحق به. فقبضه منه ولم يعجب السلطان فعله، لكونه جمع المال ولم ينفق جميعه في إطعام الطعام. وبهذه المدينة أراد ابن أخت الوزير خواجه جهان أن يفتك بخاله، ويستولي أمواله، ويسير إلى القائم ببلاد المعبر. فنمى خبره إلى خاله فقبض عليه، وعلى جماعة الأمراء، وبعثهم إلى السلطان، فقتل الأمراء، ورد ابن أخته إليه فقتله الوزير.

 حكاية

صفحة : 274

  ولما رد ابن أخت الوزير إليه أمر به أن يقتل كما قتل أصحابه، وكانت له جارية يحبها. فاستحضرها وأطعمها التنبول وأطعمته، وعانقها مودعا، ثم طرح للفيلة، وسلخ جلده وملء تبنا. فلما كان من الليل، خرجت الجارية من الدار، فرمت بنفسها في بئر هنالك تقرب من الموضع الذي قتل فيه، فوجدت ميتة من الغد. فأخرجت ودفن لحمه معها في قبر واحد، وسمي قبور  كور  عاشقان. وتفسير ذلك بلسانهم قبر العاشقين. ثم سافرنا من مدينة ظهار إلى مدينة أجين  وظبط اسمها بضم الهمزة وفتح الجيم وياء ونون  مدينة حسنة كثيرة العمارة. وكا يسكنها الملك ناصر الدين بن عين الملك، من الفضلاء الكرماء العلماء، استشهد بجزيرة سندابور حين افتتحها. وقد زرت قبره هنالك، وسنذكره. وبهذه المدينة كان سكنى الفقيه الطبيب جمال الدين المغربي الغرناطي الأصل. ثم سافرنا من مدينة أجين إلى مدينة دولة آباد، وهي المدينة الضخمة العظيمة الشأن الموازية لحضرة دهلي، في رفعة قدرها واتساع خطتها. وهي منقسمة ثلاثة أقسام: أحدها دولة آباد وهو مختص بسكنى السلطان وعساكره، والقسم الثاني اسمه الكتكة  بفتح الكافين والتاء المعلوة التي بينهما  ، والقسم الثالث قلعتها التي لا مثل لها ولا نظير في الحصانة وتسمى الدويقير  بضم الدال المهمل وفتح الواو وسكون الياء وقاف معقود مكسور وياء مد وراء  . وبهذه المدينة سكنى الخان الأعظم قطلوخان معلم السلطان وهو أميرها، والنائب عن السلطان بها، وببلاد صاغر وبلاد التلنك وما أضيف إلى ذلك، وعمالتها مسيرة ثلاثة أشهر، عامرة كلها لحكمه ونوابه فيها. وقلعة الدويقير التي ذكرناها في قطعة حجر في بسيط من الأرض، قد نحتت وبني بأعلاها قلعة يصعد إليها بسلم مصنوع من جلود ويرفع ليلا. ويسكن بها المفردون وهم الزماميون بأولادهم. وفيها سجن أهل الجرائم العظيمة في جيوب بها. وبها فيران ضخام أعظم من القطوط، والقطوط تهرب منها، ولا تطيق مدافعتها لأنها تغلبها. ولا تصاد إلا بحبل تدار عليها. وقد رأيتها هناك، فعجبت منها.

 حكاية أخبرني الملك خطاب الأفغاني أنه سجن مرة في جب بهذه القلعة، يسمى جب الفيران. قال: فكانت تجتمع علي ليلا لتأكلني. فأقاتلها، وألقى من ذلك جهدا. ثم إني رأيت في النوم قائلا يقول لي: إقرأ سورة ألإخلاص مائة ألف مرة، ويفرج الله عنك. قال: فقرأتها. فلما أتممتها أخرجت. وكان سبب خروجي أن ملك مل كان مسجونا في جب يجاورني فمرض. وأكلت الفيران أصابعه وعينيه فمات. فبلغ ذلك السلطان فقال: أخرجوا خطابا لئلا يتفق له مثل ذلك. وإلى هذه القلعة لجأ ناصر الدين بن ملك مل المذكور، والقاضي جلال، حين هزمهما السلطان. وأهل بلاد دولة آباد هم قبيل المرهتة الذين خص الله نساءهم بالحسن، وخصوصا في الأنوف والحواجب. ولهن من طيب الخلوة والمعرفة أكثر بحركات الجماع ماليس لغيرهن. وكفار هذه المدينة أصحاب تجارة. وأكثر تجارتهم في الجواهر، وأموالهم طائلة. وهم يسمون الساهة وأحدهم ساه بإهمال السين، وهم الأكارم بديار مصر. وبدولة آباد العنب والرمان. ويثمران مرتين في السنة وهي من أعظم البلاد مجبى، وأكبرها خراجا، لكثرة عمارتها واتساع عمالتها. وأخبرت أن بعض الهنود التزم مغارمها وعمالتها جميعا. وهي كما ذكرناها مسيرة ثلاثة أشهر، بسبعة عشر كرورا، والكرور مائة لك، واللك مائة ألف دينار. ولكنه لم يف بذلك، فبقي عليه بقية، وأخذ ماله وسلخ جلده.

  ذكر سوق المغنين

صفحة : 275

  وبمدينة دولة آباد سوق للمغنين والمغنيات تسمى سوق طرب آباد، من أجمل الأسواق وأكبرها، فيه الدكاكين الكثيرة. كل دكان له باب يفضي إلى دار صاحبه. وللدار باب سوى ذلك. والحانوت مزين بالفرش، وفي وسطه شكل مهد كبير، تجلس فيه المغنية أو ترقد، وهي متزينة بأنواع الحلي، وجواريها يحركن مهدها. وفي وسط السوق قبة عظيمة مفروشة مزخرفة، يجلس فيها أمير المطربين بعد صلاة العصر من كل يوم خميس، وبين يديه خدامه ومماليكه. وتأتي المغنيات طائفة بعد أخرى، فيغنين بين يديه ويرقصن إلى وقت المغرب، ثم ينصرف. وفي تلك السوق المساجد للصلاة. ويصلي ألئمة فيها التراويح في شهر رمضان. وكان بعض سلاطين الكفار بالهند إذا مر بهذه السوق ينزل بقبتها، وتغني المغنيات بين يديه. وقد فعل ذلك بعض سلاطين المسلمين أيضا. ثم سافرنا إلى مدينة نذربار  وضبط اسمها بنون وبذال معجم مفتوحين وراء مسكن وباء موحدة مفتوحة وألف وراء  مدينة صغيرة يسكنها المرهتة، وهم أهل الإتقان في الصنائع والأطباء والمنجمون. وشرفاء المرهتة هم البراهمة، وهم الكتريون أيضا. وأكلهم الأرز والخضر ودهن السمسم. ولا يرون بتعذيب الحيوان ولا ذبحه. ويغتسلون للأكل كغسل الجنابة، ولا ينكحون في أقاربهم إلا فيمن كان بينهم سبعة أجداد. لا يشربون الخمر، وهي عندهم أعظم المعائب. وكذلك هي ببلاد الهند عند المسلمين. ومن شربها من مسلم جلد ثمانين جلدة، وسجن في مطمورة ثلاثة أشهر، لا تفتح عليه إلا حين طعامه.

 ثم سافرنا من هذه المدينة إلى مدينة صاغر  وضبط اسمها بفتح الصاد المهمل وفتح الغين المعجم وآخره راء  وهي مدينة كبيرة على نهر كبير يسمى أيضا صاغر كاسمها. وعليه النواعير والبساتين. فيها العنب والموز وقصب السكر. وأهل هذه المدينة أهل صلاح ودين وأمانة. وأحوالهم كلها مرضية. ولهم بساتين فيها الزوايا للوارد والصادر. وكل من يبني زاوية يحبس البستان عليها، ويجعل النظر فيه لأولاده. فإن انقرضوا عاد النظر للقضاة. والعمارة بها كثيرة. والناس يقصدونها للتبرك بأهلها، ولكونها محررة من المغارم والوظائف.

 ثم سافرنا من صاغر المذكورة إلى مدينة كنباية  وضبط اسمها بكسر الكاف وسكون النون وفتح الباء الموحدة وألف وياء آخر الحروف مفتوحة  وهي على خور من البحر، وهو شبه الوادي، تدخله المراكب وبه المد والجزر. وعاينت المراكب به مرساة في الوحل حين الجزر، فإذا كان المد عامت في الماء. وهذه المدينة من أحسن المدن في إتقان البناء وعمارة المساجد. وسبب ذلك أن أكثر سكانها التجار الغرباء. فهم أبدا يبنون بها الديار الحسنة والمساجد العجيبة، ويتنافسون في ذلك. ومن الديار العظيمة بها دار الشريف السامري الذي اتفقت لي معه قضية الحلواء، وكذبه ملك الندماء. ولم أر قط أضخم من الخشب الذي رأيته بهذه الدار وبابها كأنه باب مدينة. وإلى جانبها مسجد عظيم يعرف باسمه. ومنها دار ملك التجار الكازروني، وإلى جانبها مسجده، ومنها دار التاجر شمس الدين كلاه وز ومعناه خياط الشواشي.

 حكاية

صفحة : 276

  ولما وقع ما قدمناه من مخالفة القاضي جلال الأفغاني أراد شمس الدين المذكور والناخوذة الياس، وكان من كفار أهل هذه المدينة وملك الحكماء الذي تقدم ذكره، على أن يمتنعوا منه بهذه المدينة. وشرعوا في حفر خندق عليها إذ لا سور لها، فتغلب عليهم ودخلها. واختفى الثلاثة المذكورون في دار واحدة، وخافوا أن يتطلع عليهم. فاتفقوا على ان يقتلوا أنفسهم فضرب كل واحد منهم صاحبه بقتارة، وقد ذكرنا صفتها، فمات اثنان منهم، ولم يمت ملك الحكماء. وكان من كبار التجار أيضا بها نجم الدين الجيلاني، وكان حسن الصورة كثير المال، وبنى بها دارا عظيمة ومسجدا. ثم بعث السلطان عنه وأمره عليها وأعطاه المراتب. فكان ذلك سبب تلف نفسه وماله. وكان أمير كنباية حين وصلنا إليها مقبل التلنكي، وهو كبير المنزلة عند السلطان. وكان في صحبته الشيخ زاده الأصبهاني نائبا عنه في جميع أموره. وهذا الشيخ له أموال عظيمة، وعنده معرفة بأمور السلطنة. ولا يزال يبعث الأموال إلى بلاده، ويتحيل في الفرار. وبلغ خبره إلى السلطان، وذكر عنه أنه يروم الهروب. فكتب إلى مقبل أن يبعثه فبعثه على البريد، وأحضر بين يدي السلطان ووكل به. والعادة عنده أنه متى وكل بأحد فقلما ينجو. فاتفق هذا الشيخ مع الموكل به على مال يعطيه إياه، وهربا جميعا. وذكر لي أحد الثقات أنه رآه في ركن مسجد بمدينة قلهات، وأنه وصل بعد ذلك إلى بلاده، فحصل على أمواله، وأمن مما كان يخافه.

 حكاية وأضافنا الملك مقبل يوما بداره، فكان من النادر أن جلس قاضي المدينة، وهو أعور العين اليمني، وفي مقابلته شريف بغدادي شديد الشبه به في صورته وعوره، إلا أنه أعور اليسرى. فجعل الشريف ينظر إلى القاضي ويضحك. فزجره القاضي، فقال له: لا تزجرني، فإني أحسن منك. قال: كيف ذلك  قال: لأنك أعور اليمنى، وأنا أعور اليسرى. فضحك الأمير والحاضرون. وخجل القاضي، ولم يستطع أن يرد عليه. والشرفاء ببلاد الهند معظمون أشد التعظيم. وكان بهذه المدينة من الصالحين الحاج ناصر من أهل ديار بكر، وسكناه بقبة من قباب الجامع. دخلنا إليه، وأكلنا من طعامه. واتفق له لما دخل القاضي جلال مدينة كنباية حين خلافه، أنه أتاه، وذكر للسلطان أنه دعا له. فهرب لئلا يقتل كما قتل الحيدري. وكان بها أيضا من الصالحين التاجر خواجه إسحاق، وله زاوية يطعم فيها الوارد والصادر، وينفق على الفقراء والمساكين. وماله على هذا ينمو ويزيد كثرة. وسافرنا من هذه المدينة إلى بلد كاوي، وهي على خور فيه المد والجزر وهي من بلاد الري جالنسي الكافر، وسنذكره. وسافرنا منها إلى مدينة قندهار  وضبط اسمها بفتح القاف وسكون النون وفتح الدال المهمل وهاء والف وراء  ، وهي مدينة كبيرة للكفار على خور من البحر.

 ذكر سلطان قندهار

 سلطان قندهار كافر اسمه جالنسي  بفتح الجيم واللام وسكون النون وكسر السين المهمل  ، وهو تحت حكم الإسلام، ويعطي لملك الهند هدية كل عام. لما وصلنا إلى قندهار خرج إلى استقبالنا، وعظمنا أشد التعظيم، وخرج عن قصره فأنزلنا به. وجاء إلينا من عنده من كبار المسلمين كأولاد خواجه بهره. ومنهم الناخوذة إبراهيم، له ستة من المراكب مختصة له. ومن هذه المدينة ركبنا البحر

 ذكر ركوبنا البحر

صفحة : 277

  وركبنا في مركب لإبراهيم المذكور تسمى الجاكر  بفتح الجيم والكاف المعقودة  . وجعلنا فيه من خيل الهدية سبعين فرسا، وجعلنا باقيها مع خيل أصحابنا في مركب لأخي إبراهيم المذكور يسمى منورت  بفتح الميم ونون وواو مد وراء مسكن وتاء معلوة  وأعطانا جالنسي مركبا جعلنا فيه ظهير الدين وسنبل وأصحابهما، وجهزه لنا بالماء والزاد والعلف. وبعث معنا ولدا في مركب يسمى العكيري  بضم العين المهمل وفتح الكاف وسكون الياء وراء  ، وهو شبه الغراب، إلا أنه أوسع منه. وفيه ستون مجذافا. ويسقف حين القتال حتى لا ينال الجذافين شيء من السهم ولا الحجارة. وكان ركوبي أنا في الجاكر، وكان فيه خمسون راميا وخمسون من المقاتلة الحبشة، وهم زعماء هذا البحر. وإذا كان بالمركب أحد منهم تحاماه لصوص الهنود وكفارهم. ووصلنا بعد يومين إلى جزيرة بيرم  وضبط اسمها بفتح الباء الموحدة وسكون الياء وفتح الراء  ، وهي خالية. وبينها وبين البر أربعة أميال. فنزلنا بها، واستقينا الماء من حوض بها. وسبب خرابها أن المسلمين دخلوها على الكفار فلم تعمر بعد. وكان ملك التجار الذي تقدم ذكره أراد عمارتها، وبنى سورها، وجعل بها المجانيق، وأسكن بها بعض المسلمين.

 ثم سافرنا منها ووصلنا في اليوم الثاني إلى مدينة قوقة وهي  بضم القاف الأولى وفتح الثانية  ، وهي مدينة كبيرة عظيمة الأسواق، فرسينا على أربعة أميال منها بسبب الجزر، ونزلت في عشاري مع بعض أصحابي حين الجزر لأدخل إليها، فوحل العشاري في الطين، وبقي بيننا وبين البلد نحو ميل. فكنت لما نزلنا في الوحل أتوكأ على رجلين من أصحابي وخوفني الناس من وصول المد قبل وصولي إليها،وأنا لا أحسن السباحة، ثم وصلت إليها، وطفت بأسواق، ورأيت بها مسجدها ينسب للخضر وإلياس عليهما السلام. صليت به المغرب ووجدت به جماعة من الفقراء الحيدرية مع شيخ لهم ثم عدت إلى المركب.

 ذكر سلطان قوقة

 وسلطانها كافر يسمى دنكول  بضم الدال المهمل وسكون النون وضم الكاف وواو ولام  . وكان يظهر الطاعة لملك الهند، وهو في الحقيقة عاص. ولما أقلعنا عن هذه المدينة ووصلنا بعد ثلاثة أيام إلى جزيرة سندابور  وضبط اسمها بفتح السين المهمل وسكون النون وفتح الدال المهمل والف وباء موحدة وواو مد وراء  ، وهي جزيرة في وسطها ست وثلاثون قرية، ويدور بها خور، وإذا كان الجزر فماؤها عذب طيب، وإذا كان المد فهو ملح أجاج. وفي وسطها مدينتان: إحداهما قديمة من بناء الكفار، والثانية بناها المسلمون عند استفتاحهم لهذه الجزيرة الفتح الأول، وفيها مسجد جامع عظيم يشبه مساجد بغداد عمره الناخوذة حسن والد السلطان جمال الدين محمد الهنوري، وسيأتي ذكره. وذكر عند حضوري معه لفتح هذه الجزيرة الفتح الثاني إن شاء الله. وتجاوزنا هذه الجزيرة لما مررنا بها، وأرسينا على جزيرة صغيرة قريبة من البر، فيها كنيسة وبستان وحوض ماء، ووجد بها أحد الجوكية.

  حكاية هذا الجوكي

 ولما نزلنا بهذه الجزيرة الصغرى وجدنا بها جوكيا مستندا إلى حائط بدخانة، وهي بيت الأصنام، وهو فيما بين صنمين منها، وعليه أثر المجاهدة. فكلمناه فلم يتكلم، ونظرنا هل معه طعام، فلم نر معه طعاما. وفي حين نظرنا، صاح صيحة عظيمة فسقطت عند صياحه جوزة من جوز النارجيل بين يديه، ودفعها لنا. فعجبنا من ذلك، ودفعنا له دنانير ودراهم فلم يقبلها. وأتيناه بزاد فرده. وكانت بين يديه عباءة من صوف الجمال مطروحة فقلبتها بيدي، فدفعها لي. وكانت بيدي سبحة زيلع فقلبها في يدي فأعطيته إياها، ففركها بيده وشمها وقبلها، وأشار إلى السماء، ثم إلى سمت القبلة. فلم يفهم أصحابي إشارته، ففهمت أنا عنه أنه أشار أنه مسلم يخفي إسلامه من أهل تلك الجزيرة، ويتعيش من تلك الجوز. ولما ودعناه قبلت يده. فأنكر أصحابي ذلك. ففهم إنكارهم. فأخذ يدي وقبلها وتبسم، وأشار لنا بالانصراف فانصرفنا.

صفحة : 278

  وكنت آخر أصحابي خروجا، فجذب ثوبي فرددت رأسي إليه. فأعطاني عشرة دنانير. فلما خرجنا عنه قال لي أصحابي: لم جذبك  فقلت لهم: أعطاني هذه الدنانير وأعطيت لظهير الدين ثلاثة منها، ولسنبل ثلاثة، وقلت لهما: الرجل مسلم، ألا ترون كيف أشار إلى السماء  يشير إلى أنه يعرف الله تعالى، وأشار إلى القبلة، يشير إلى معرفة الرسول عليه السلام، وأخذه السبحة يصدق ذلك. فرجعا لما قلت لهما ذلك إليه فلم يجداه. وسافرنا تلك الساعة. وبالغد وصلنا إلى مدينة هنور  وضبط اسمها بكسر الهاء وفتح النون وسكون الواو وراء  ، وهي على خور كبير تدخله المراكب الكبار. والمدبنة على نصف ميل من البحر. وفي أيام البشكال، وهو المطر، يشتد هيجان هذا البحر وطغيانه، فيبقى مدة أربعة أشهر لا يستطيع أحد ركوبه إلا للتصيد فيه. وفي يوم وصولنا إليها جاءني أحد الجوكية من الهنود في خلوة، وأعطاني ستة دنانير، وقال لي: البرهمي بعثها إليك، يعني الجوكي الذي أعطيته السبحة. وأعطاني الدنانير فأخذتها منه، وأعطيته دينارا منها فلم يقبله، وانصرف. وأخبرت صاحبي بالقضية، وقلت لهما: إن شئتما فخذا نصيبكما منها، فأبيا وجعلا يعجبان من شأنه. وقالا لي: إن الدنانير الستة التي أعطيتنا إياها جعلنا معها مثلها، وتركناها بين الصنمين حيث وجدناها. فطال عجبي من أمره، واحتفظت بتلك الدنانير التي أعطانيها. وأهل مدينة هنور شافعية المذهب. لهم صلاح ودين وجهاد في الحرب وقوة، وبذلك عرفوا، حتى أذلهم الزمان بعد فتحهم لسندابور، وسنذكر ذلك. ولقيت من المتعبدين بهذه المدينة الشيخ محمد الناقوري، أضافني بزاويته. وكان يطبخ الطعام بيده استقذارا للجارية والغلام. ولقيت بها الفقيه إسماعيل معلم كتاب الله تعالى وهو ورع حسن الخلق كريم النفس، والقاضي بها نور الدين علي، والخطيب لا أذكر اسمه. ونساء هذه المدينة وجميع هذه البلاد الساحلية لا يلبسن المخيط، وإنما يلبسن ثيابا غير مخيطة. تحتزم إحداهن بأحد طرفي الثوب وتجعل باقيه على رأسها وصدرها. ولهن جمال وعفاف. وتجعل إحداهن خرص ذهب في أنفها. ومن خصائصهن أنهن جميعا يحفظن القرآن الكريم. ورأيت بالمدينة ثلاثة عشر مكتبا لتعليم البنات، وثلاثة وعشرين لتعليم الأولاد. ولم أر ذلك في سواها. ومعاش أهلها من التجارة في البحر. ولا زرع لهم. وأهل بلاد المليبار يعطون للسلطان جمال الدين في كل عام شيئا معلوما، خوفا منه لقوته في البحر. وعسكره نحو ستة آلاف بين فرسان ورجالة.

 ذكر سلطان هنور

 وهو السلطان جمال الدين محمد بن حسن، من خيار السلاطين وكبارهم وهو تحت حكم سلطان كافر يسمى هريب، سنذكره. والسلطان جمال الدين مواظب للصلاة في الجماعة. وعادته أن يأتي إلى المسجد قبل الصبح، فيتلو في المصحف حتى يطلع الفجر، فيصلي أول وقت، ثم يركب إلى خارج المدينة. ويأتي عند الضحى فيبدأ بالمسجد، فيركع فيه ثم يدخل فيه، ثم يدخل إلى قصره. وهو يصوم الأيام البيض وكان أيام إقامتي عنده يدعوني للإفطار معه فأحضر لذلك، ويحضر الفقيه علي والفقيه إسماعيل. فتوضع أربع كراسي صغار على الأرض. فيقعد على إحداها، ويقعد كل واحد منا على كرسي.

  ذكر ترتيب طعامه

صفحة : 279

  وترتيبه أن يؤتى بمائدة نحاس يسمونها خونجة، ويجعل عليها طبق نحاس يسمونه الطالم  بفتح الطاء المهمل وفتح اللام  ، وتأتي جارية حسنة ملتحفة بثوب حرير، فتقدم قدور الطعام بين يديه، ومعها مغرفة نحاس كبيرة، فتغرف بها من الأرز مغرفة واحدة، وتجعلها في الطالم، وتصب فوقها السمن، وتجعل مع ذلك عناقيد الفلفل المملوح والزنجبيل الأخضر والليمون المملوح والعنبا ، فيأكل الإنسان لقمة، ويتبعها بشيء من تلك الموالح. فإذا تمت الغرفة التي جعلها في الطالم غرفت غرفة أخرى من الأرز، وأفرغت دجاجة مطبوخة في سكرجة، فيؤكل بها الأرز أيضا. فإذا تمت الغرفة الثانية، وغرفت وأفرغت لونا آخر من الدجاج تؤكل به. فإذا تمت ألوان من الدجاج، أتوا بألوان من السمك، فيأكلون بها الأرز أيضا. فإذا فرغت ألوان السمك أتوا بالخضر مطبوخة بالسمن، والألباب فيأكلون بها الأرز، فإذا فرغ ذلك كله أتوا بالكوشان، وهو اللبن الرائب، وبهذا يختمون طعامهم. فإذا وضع علم أنه لم يبق شيء يؤكل بعده. ثم يشربون على ذلك الماء السخن، لأن الماء البارد يضر بهم في فصل نزول المطر. ولقد أقمت عند هذا السلطان في كرة أخرى أحد عشر شهرا لم آكل خبزا، إنما طعامهم الأرز. وبقيت أيضا بجزائر المهل وسيلان وبلاد المعبر والمليبار ثلاث سنين لا آكل فيها إلا الأرز، حتى كنت لا أستسيغه إلا بالماء. ولباس هذا السلطان ملاحف الحرير والكتان الرقاق، يشد في وسطه فوطة، ويلتحف ملحفتين: إحداهما فوق الأخرى. ويقص شعره، ويلف عليه عمامة صغيرة. وإذا ركب لبس قباء، والتحف بملحفتين فوقه. وتضرب بين يديه طبول وأبواق يحملها الرجال. وكانت إقامتنا عنده في هذه المرة ثلاثة أيام. وزودنا وسافرنا عنه.

 وبعد ثلاثة أيام وصلنا إلى بلاد المليبار  بضم الميم وفتح اللام وسكون الياء آخر الحروف وفتح الباء الموحدة وألف وراء  ، وهي بلاد الفلفل. وطولها مسيرة شهرين على ساحل البحر من سندابور إلى كولم، والطريق في جميعها بين ظلال الأشجار. وفي كل نصف ميل بيت من الخشب فيه دكاكين يقعد عليها كل وارد وصادر من مسلم وكافر. وعند كل بيت منها بئر يشرب منها ورجل كافر موكل بها. فمن كان كافرا سقاه في الأواني، ومن كان مسلما سقاه في يديه. ولا يزال يصب له حتى يشير له أن يكف. ومن عادة الكفار ببلاد المليبار أن لا يدخل المسلم دورهم، ولا يطعم في أوانيهم. فإن طعم فيها كسروها وأعطوها للمسلمين. وإذا دخل المسلم موضعا منها لا يكون في دار للمسلمين، طبخوا له الطعام وصبوه على أوراق الموز وصبوا عليه الإدام، وما فضل عنه تأكله الكلاب والطير، وفي جميع المنازل بهذا الطريق ديار المسلمين ينزل عندهم المسلمون فيبيعون منهم جميع ما يحتاجون إليه، ويطبخون لهم الطعام. ولولاهم لما سافر فيه مسلم. وهذا الطريق الذي ذكرنا أنه مسيرة شهرين، ليس فيه موضع شبر فما فوقه دون عمارة. وكل إنسان بستانه على حدة وداره في وسطه. وعلى الجميع حائط خشب. والطريق يمر في البساتين. فإذا انتهى إلى حائط بستان كان هنالك درج خشب يصعد عليها ودرج آخر ينزل عليها إلى البستان الآخر. هكذا مسيرة الشهرين.

صفحة : 280

  ولا يسافر أحد في تلك البلاد بدابة، ولا تكون الخيل إلا عند السلطان. وأكثر ركوب أهلها في دولة على رقاب العبيد أو المستأجرين. ومن لم يستطع أن يركب في دولة ، مشى على قدميه كائنا من كان. ومن كان له رحل أو متاع من تجارة وسواها اكترى رجالا يحملونه على ظهورهم. فنرى هنالك التاجر ومعه المائة فما دونها أو فوقها، يحملون أمتعته، وبيد كل واحد منهم عود غليظ له زج حديد، وفي أعلاه مخطاف حديد، فإذا أعيا ولم يجد دكانة يستريح عليها، ركز عوده بالأرض، وعلق حمله منها، فإذا استراح أخذ حمله من غير معين، ومضى به. ولم أر طريقا آمن من هذا الطريق. وهم يقتلون السارق على الجوزة الواحدة. فإذا سقط شيء من الثمار لم يلتقطه أحد، حتى يأخذه صاحبه. وأخبرت أن بعض الهنود مروا على الطريق فالتقط أحدهم جوزة. وبلغ خبره إلى الحاكم، فأمر بعود، فركز في الأرض وبرى طرفه الأعلى وأدخل في لوح خشب حتى برز منه. ومد الرجل على اللوح، وركز في العود وهو على بطنه حتى خرج من ظهره، وترك عبرة للناظرين. ومن هذه العيدان على هذه الصورة بتلك الطرق كثير ليراها الناس فيتعظوا. ولقد كنا نلقى الكفار بالليل في هذه الطريق فإذا رأونا تنحوا عن الطريق حتى نجوز. والمسلمون أعز الناس بها، غير أنهم كما ذكرنا لا يؤاكلونهم ولا يدخلونهم دورهم. وفي بلاد المليبار اثنا عشر سلطانا من الكفار. منهم القوي الذي يبلغ عسكره خمسين ألفا، ومنهم الضعيف الذي عسكره ثلاثة آلاف. ولا فتنة بينهم ألبتة، ولا يطمع القوي منهم في انتزاع ما بيد الضعيف. وبين بلاد أحدهم وصاحبه باب خشب منقوش فيه اسم الذي هو مبدأ عمالته، ويسمونه باب أمان فلان. وإذا فر مسلم أو كافر بسبب جناية من بلاد أحدهم ووصل إلى باب أمان الآخر أمن على نفسه. ولم يستطع الذي هرب عنه أخذه، وإن كان القوي صاحب العدد والجيوش. وسلاطين تلك البلاد يورثون ابن الأخت ملكهم دون أولادهم. ولم أر من يفعل ذلك إلا مسوفة أهل الثلم  اللثام  ، وسنذكرهم فيما بعد. وإذا أراد السلطان من أهل بلاد المليبار منع الناس من البيع أو الشراء أمر بعض غلمانه، فعلق على الحوانيت بعض أغصان الأشجار بأوراقها، فلا يبيع أحد ولا يشتري ما دامت عليها تلك الأغصان.

  ذكر الفلفل

 وشجرات الفلفل شبيهة بدوالي العنب، وهم يغرسونها إزاء النارجيل، فتصعد فيها كصعود الدوالي إلا أنها ليس لها عسلوج، وهو الغزل كما للدوالي، وأوراق شجره تشبه آذان الخيل. وبعضها يشبه أوراق العليق، ويثمر عناقيد صغارا. حبها كحب أبي قنينة، إذا كانت خضراء. وإذا كان أوان الخريف قطفوه وفرشوه على الحصر في الشمس. كما يصنع بالعنب عند تزبيبه. ولا يزالون يقلبونه حتى يستحكم يبسه، ثم يبيعونه من التجار. والعامة ببلادنا يزعمون أنهم يقلونه بالنار. وبسبب ذلك يحدث فيه التكريش، وليس كذلك وإنما يحدث ذلك فيه بالشمس. ولقد رأيته بمدينة قالقوط، يصب للكيل، كالذرة ببلادنا. وأول مدينة دخلناها من بلاد المليبار مدينة أبي سرور  بفتح السين  ، وهي صغيرة على خور كبير، كثيرة أشجار النارجيل. وكبير المسلمين بها الشيخ جمعه المعروف بأبي ستة، أحد الكرماء. أنفق أمواله على الفقراء والمساكين حتى نفدت. وبعد يومين منها وصلنا إلى مدينة فاكنور  وضبط اسمها بفتح الفاء والكاف والنون وآخره راء  مدينة كبيرة على خور بها قصب السكر الكثير الطيب لذي لا مثيل له بتلك البلاد. وبها جماعة من المسلمين يسمى كبيرهم بحسين السلاط، وبها قاض وخطيب. وعمر بها حسين المذكور مسجدا لإقامة الجمعة.

 ذكر سلطان فاكنور

صفحة : 281

  وسلطان فاكنور كافر اسمه باسدو  بفتح الباء الموحد والسين المهمل والدال المهمل وسكون الواو  ، وله نحو ثلاثين مركبا حربيا قائدها مسلم يسمى لولا، وكان من المفسدين يقطع بالبحر ويسلب التجار. ولما أرسينا على فاكنور، وبعث سلطانها إلينا ولده، فأقام بالمركب كالرهينة، ونزلنا إليه. فأضافنا ثلاثا بأحسن ضيافة تعظيما لسلطان الهند، وقياما بحقه رغبة فيما يستفيده في التجارة مع أهل مراكبنا. ومن عادتهم هنالك أن كل مركب يمر ببلد فلا بد من إرسائه بها، وإعطائه هدية إلى صاحب البلد، يسمونها حق البندر. ومن لم يفعل ذلك خرجوا في اتباعه بمراكبهم، وأدخلوه المرسى قهرا، وضاعفوا عليه المغرم، ومنعوه عن السفر ما شاءوا. وسافرنا منها، فوصلنا بعد ثلاثة أيام إلى مدينة منجرور  وضبط اسمها بفتح الميم وسكون النون وفتح الجيم وضم الراء وواو وراء ثاينة  مدينة كبيرة على خور، يسمى خور الدنب  بضم الدال المهمل وسكون النون وباء موحدة  ، وهو أكبر خور ببلاد المليبار. وبهذه المدينة ينزل معظم تجار فارس واليمن. والفلفل والزنجبيل بها كثير جدا.

  ذكر سلطانها

 وهو أكبر سلاطين تلك البلاد واسمه رام دو  بفتح الراء والميم والدال المهمل وسكون الواو  ، وبها نحو أربعة آلاف من المسلمين، يسكنون ربضا بناحية المدينة. ربما وقعت الحرب بينهم وبين أهل المدينة، فيصلح بينهم لحاجته إلى التجار. وبها قاض من الفضلاء الكرماء شافعي المذهب يسمى بدر الدين المعيري، وهو يقرئ العلم. صعد إلينا، إلى المركب، ورغب منا في النزول إلى بلده، فقلنا حتى يبعث ولده يقيم بالمركب. فقال: إنما يفعل ذلك سلطان فاكنور، لأنه لا قوة للمسلمين في بلده. وأما نحن فالسلطان يخافنا. فأبينا عليه إلى أن بعث السلطان ولده، كما فعل الآخر، ونزلنا إليهم. فأكرمونا إكراما عظيما. وأقمنا عنده ثلاثة أيام. ثم سافرنا إلى مدينة هيلي، فوصلناها بعد يومين  وضبط اسمها بهاء مكسورة وياء مد ولام مكسور  ، وهي كبيرة حسنة العمارة، على خور عظيم تدخله المراكب الكبار. وإلى هذه المدينة تنتهي مراكب الصين. لا تدخل إلا مرساها ومرسى كولم وقالقوط. ومدينة هيلي معظمة عند المسلمين والكفار بسبب مسجدها الجامع، فإنه عظيم البركة مشرق النور. وركاب البحر ينذرون له النذور الكثيرة. وله خزانة مال عظيمة تحت نظر الخطيب حسين وحسن الوزان كبير المسلمين. وبهذا المسجد جماعة من الطلبة يتعلمون العلم، ولهم مرتبات من مال المسجد. وله مطبخة يصنع فيها الطعام للوارد والصادر، ولإطعام الفقراء من المسلمين بها. ولقيت بهذا المسجد فقيها صالحا من أهل مقدشو يسمى سعيدا، حسن اللقاء والخلق. يسرد الصوم. وذكر أنه جاور بمكة أربع عشرة سنة، ومثلها بالمدينة. وأدرك الأمير بمكة أبا نمي، والأمير بالمدينة منصور بن جماز، وسافر في بلاد الهند والصين. ثم سافرنا من هيلي إلى مدينة جرفتن  وضبط اسمها بضم الجيم وسكون الراء وفتح الفاء وفتح التاء المعلوة وتشديدها وآخره نون  ، وبينه وبين هيلي ثلاثة فراسخ. ولقيت بها فقيها من أهل بغداد كبير القدر يعرف بالصرصري، نسبة إلى بلدة على مسافة عشرة أميال من بغداد في طريق الكوفة، واسمها كاسم صرصر التي عندنا بالمغرب. وكان له أخ بهذه المدينة كثير المال، له أولاد صغار أوصى إليه بهم. وتركته آخذا في حملهم إلى بغداد. وعادة أهل الهند كعادة السودان لا يتعرضون لمال الميت، ولو ترك الآلاف إنما يبقى ماله بيد كبير المسلمين، حتى يأخذه مستحقه شرعا.

  ذكر سلطانها

صفحة : 282

  وهو يسمى بكويل  بضم الكاف على لفظ التصغير  ، وهو من أكبر سلاطين المليبار. وله مراكب كثيرة تسافر إلى عمان وفارس واليمن. ومن بلاده فتن وبدفتن، وسنذكرهما. وسرنا من جرفتن إلى مدينة ده فن  بفتح الدال المهمل وسكون الهاء  ، وقد ذكرنا ضبط فتن. وهي مدينة كبيرة على خور، كثيرة البساتين. وبها النارجيل والفلفل والفوفل والتنبول، وبها القلقاص الكثير، ويطبخون به اللحم. وأما الموز فلم أر في البلاد أكثر منه بها ولا أرخص ثمنا. وفيها الباين الأعظم، طوله خمسمائة خطوة وعرضه ثلاثمائة خطوة. وهو مطوي بالحجارة الحمر المنحوتة، وعلى جوانبه ثمان وعشرون قبة من الحجر. في كل قبة أربعة مجالس من الحجر. وكل قبة يصعد إليها على درج حجارة. وفي وسطه قبة كبيرة من ثلاث طبقات، في كل طبقة أربعة مجالس. وذكر لي أن والد هذا السلطان كويل هو الذي عمر هذا الباين. وبإزائه مسجد جامع للمسلمين، وله أدراج ينزل منها إليه فيتوضأ منه الناس ويغتسلون. وحدثني الفقيه حسين أن الذي عمر المسجد والباين أيضا هو أحد أجداد كويل، وأنه كان مسلما، ولإسلامه خبر عجيب نذكره.

  ذكر الشجرة العجيبة الشأن التي بإزاء الجامع

 ورأيت أنا بإزاء الجامع شجرة خضراء تشبه أوراقها أوراق التين، إلا أنها لينة. وعليها حائط يطيف بها، وعندها محراب صليت فيه ركعتين. واسم هذه الشجرة عندهم درخت الشهادة ودرخت  بفتح الدال المهمل والراء وسكون الخاء المعجم وتاء معلوة  وأخبرت هنالك أنه إذا كان زمان الخريف من كل سنة، تسقط من هذه الشجرة ورقة واحدة بعد أن يستحيل لونها إلى الصفرة، ثم إلى الحمرة، ويكون فيها مكتوبا بقلم القدرة: لا اله إلا الله محمد رسول الله. وأخبرني الفقيه حسين وجماعة من الثقات أنهم عاينوا هذه الورقة، وقرأوا المكتوب الذي فيها. وأخبرني أنه إذا كانت أيام سقوطها قعد تحتها الثقات من المسلمين والكفار، فإذا سقطت أخذ المسلمون نصفها، وجعل نصفها في خزانة السلطان الكافر، وهم يستشفون بها للمرضى. وهذه الشجرة كانت سبب إسلام جد كويل الذي عمر المسجد والباين. فإنه كان يقرأ الخط العربي. فلما قرأها وفهم ما فيها أسلم وحسن إسلامه. وحكايته عندهم متواترة. وحدثني الفقيه حسين أن أحد أولاده كفر بعد أبيه وطغى، وأمر باقتلاع الشجرة من أصلها فاقتلعت، ولم يترك لها أثر. ثم نبتت بعد ذلك، وعادت كأحسن مما كانت عليه، وهلك الكافر سريعا. ثم سافرنا إلى مدينة بدفتن. وهي مدينة كبيرة على خور كبير، وبخارجها مسجد بمقربة من البحر يأوي إليه غرباء المسلمين. لأنه لا مسلم بهذه المدينة. ومرساها من أحسن المراسي، وماؤها عذب، والفوفل بها كثير. ومنها يحمل للهند والصين. وأكثر أهلها براهمة. وهم معظمون عند الكفار، مبغضون في المسلمين. ولذلك ليس بينهم مسلم.

 حكاية أخبرت أن سبب تركهم هذا المسجد غير مهدوم، أن أحد البراهمة خرب سقفه ليصنع منه سقفا لبيته، فاشتعلت النار في بيته. فأحرق هو وأولاده ومتاعه. فاحترموا هذا المسجد، ولم يتعرضوا له بسوء بعدها، وخدموه، وجعلوا بخارجه الماء، يشرب منه الصادر والوارد وجعلوا على بابه شبكة لئلا يدخله الطير. ثم سافرنا من مدينة بدفتن إلى مدينة فندرينا  وضبط اسمها بفاء مفتوح ونون ساكن ودال مهمل وراء مفتوحة وياء آخر الحروف  ، مدينة كبيرة حسنة ذات بساتين وأسواق. وبها للمسلمين ثلاث محلات، في كل محلة مسجد والجامع بها على الساحل، وهو عجيب، له مناظر ومجالس على البحر. وقاضيها وخطيبها رجل من أهل عمان، وله أخ فاضل. وبهذه البلدة تشتو مراكب الصين. ثم سافرنا منها إلى مدينة قالقوط  وضبط اسمعا بقافين وكسر اللام وضم القاف الثاني وآخره طاء مهمل  ، وهي إحدى البنادر العظام ببلاد المليبار. يقصدها أهل الصين والجاوة وسيلان والمهل وأهل اليمن وفارس. ويجتمع بها تجار الآفاق. ومرساها من أعظم مراسي الدنيا.

 ذكر سلطان قالقوط

صفحة : 283

  وسلطانها كافر يعرف بالسامري، شيخ مسن يحلق لحيته، كما تفعل طائفة الروم، رأيته بها، وسنذكره إن شاء الله. وأمير التجار بها إبراهيم شاه بندر من أهل البحرين فاضل ذو مكارم، يجتمع إليه التجار، ويأكلون في سماطه. وقاضيها فخر الدين عثمان فاضل كريم، وصاحب الزاوية بها الشيخ شهاب الدين الكازروني، وله تعطى النذور التي ينذر بها أهل الهند والصين للشيخ أبي إسحاق الكازروني نفع الله به. وبهذه المدينة الناخوذة مثقال، الشهير الإسم، صاحب الأموال الطائلة والمراكب الكثيرة لتجارته بالهند والصين واليمن وفارس. ولما وصلنا إلى هذه المدينة، خرج إلينا إبراهيم شاه بندر، والقاضي، والشيخ شهاب الدين، وكبار التجار، ونائب السلطان الكافر والمسمى بقلاج،  بضم القاف وآخره جيم  ومعه الأطبال والأنفار والأبواق والأعلام في مراكبهم. ودخلنا المرسى في بروز عظيم ما رأيت مثله بتلك البلاد. فكانت فرحة تتبعها ترحة. وأقمنا بمرساها، وبه يومئذ ثلاثة عشر من مراكب الصين ونزلنا بالمدينة. وجعل كل واحد منا في دار. وأقمنا ننتظر زمان السفر إلى الصين ثلاثة أشهر، ونحن في ضيافة الكافر، وبحر الصين لا يسافر فيه إلا بمراكب الصين. ولنذكر ترتيبها.

 ذكر مراكب الصين

 ومراكب الصين ثلاثة أصناف: الكبار منها تسمى الجنوك، واحدها جنك  بجيم معقود مضموم ونون ساكن  ، والمتوسطة اسمها الزو  بفتح الزاي وواو  ، والصغار اسم أحدها الككم  بكافين مفتوحتين  . ويكون في المركب الكبير منها اثنا عشر قلعا فما دونها إلى ثلاثة. وقلعها من قضبان الخيزران منسوجة كالحصر لا تحط أبدا، ويديرونها بحسب دوران الريح. وإذا أرسوا تركوها واقفة في مهب الريح، ويخدم في المركب منها ألف رجل، منهم البحرية ستمائة، ومنهم أربعمائة من المقاتلة تكون فيهم الرماة وأصحاب الدرق والجرخية، وهم الذين يرمون بالنفط، ويتبع كل مركب كبير منا ثلاثة: النصفي والثلثي والربعي. ولا تصنع هذه المراكب إلا بمدينة الزيتون من الصين، أو بصين كلان، وهي صين الصين. وكيفية إنشائها أنهم يصنعون حائطين من الخشب، يصلون ما بينهما بخشب ضخام جدا، موصولة بالعرض والطول بمسامير ضخام، طول المسمار منها ثلاثة أذرع. فإذا التأم الحائطان بهذه الخشب صنعوا على أعلاهما فرش الأسفل، ودفعوهما في البحر، وأتموا عمله، وتبقى تلك الخشب والحائطان موالية الماء ينزلون فيغتسلون ويقضون حاجتهم. وعلى جوانب تلك الخشب تكون مجاذيفهم، وهي كبار كالصواري، يجتمع على أحدها العشرة والخمسة عشر رجلا، ويجذفون وقوفا على أقدامهم. ويجعلون للمركب أربعة ظهور، ويكون فيه البيوت والمصاري والغرف للتجار، والمصرية منها يكون فيه البيوت والسنداس، وعليها المفتاح يسدها صاحبها، ويحمل معه الجواري والنساء، وربما كان الرجل في مصريته فلا يعرف بعه غيره ممن يكون بالمركب، حتى يتلاقيا إذا وصلا بعض البلاد. والبحرية يسكنون فيه أولادهم ويزدرعون الخضر والبقول والزنجبيل في أحواض خشب، ووكيل المركب كأنه أمير كبير، وإذا نزل إلى البر مشت الرماة والحبشة بالحراب والسيوف والأطبال والأبواق والأنفار أمامه. وإذا وصل إلى المنزل الذي يقيم به ركزوا رماحهم عن جانبي بابه، ولا يزالون كذلك مدة إقامته. ومن أهل الصين من تكون له المراكب الكثيرة، يبعث بها وكلاءه إلى البلاد. وليس في الدنيا أكثر أموالا من أهل الصين.

 ذكر أخذنا في السفر إلى الصين ومنتهى ذلك

صفحة : 284

  ولما حان وقت السفر إلى الصين، جهز لنا السلطان السامري جنكا من الجنوك الثلاثة عشر التي بمرسى قالقوط. وكان وكيل الجنك يسمى بسليمان الصفدي الشامي، وبيني وبينه معرفة. فقلت له: أريد مصرية لا يشاركني فيها أحد، لأجل الجواري. ومن عادتي أن لا أسافر إلا بهن. فقال: إن تجار الصين قد اكتروا المصاري ذاهبين وراجعين. ولصهري مصرية أعطيكها، لكنها لا سنداس فيها. وعسى أن تمكن معاوضتها. فأمرت أصحابي فأوسقوا ما عندي من المتاع، وصعد العبيد والجواري إلى الجنك، وذلك في يوم الخميس. وأقمت لأصلي الجمعة وألحق بهم. وصعد الملك سنبل وظهير الدين مع الهدية. ثم إن فتى لي يسمى بهلال أتاني غدوة الجمعة فقال: إن المصرية التي أخدناها بالجنك ضيقة لا تصلح، فذكرت ذلك للناخوذة، فقال: ليس في ذلك حيلة، فإن أحببت أن تكون في الككم ففيه المصاري على اختيارك. فقلت: نعم. وأمرت أصحابي، فنقلوا الجواري والمتاع إلى الككم. واستقروا به قبل صلاة الجمعة. وعادة هذا البحر أن يشتد هيجانه كل يوم بعد العصر، فلا يستطيع أحد ركوبه. وكانت الجنوك قد سافرت، ولم يبق منها إلا الذي فيه الهدية، وجنك عزم أصحابه على ان يشتوا بفندرينا، والككم المذكور، فبتنا ليلة السبت على الساحل، لا نستطيع الصعود إلى الككم، ولا يستطيع من فيه النزول إلينا. ولم يكن بقي معي إلا بساط أفترشه. وأصبح الجنك والككم يوم السبت على بعد من المرسى. ورمى البحر بالجنك الذي كان أهله يريدون فندرينا، فتكسر. ومات بعض أهله، وسلم بعضهم، وكانت فيه جارية لبعض التجار عزيزة عليه، فرغب في إعطاء عشرة دنانير ذهبا لمن يخرجها. وكانت قد التزمت خشبة في مؤخر الجنك. فانتدب لذلك بعض البحرية الهرمزيين فأخرجها. وأبى أن يأخذ الدنانير، وقال: إنما فعلت ذلك لله تعالى. ولما كان الليل رمى البحر بالجنك الذي كانت فيه الهدية، فمات جميع من فيه. ونظرنا عند الصباح إلى مصارعهم، ورأيت ظهير الدين قد انشق رأسه، وتناثر دماغه، والملك سنبل قد ضرب مسمار في أحد صدغيه، ونفذ من الآخر. وصلينا عليهما ودفناهما. ورأيت الكافر سلطان قالقوط في وسطه شقة بيضاء كبيرة قد لفها من سرته إلى ركبته، وفي رأسه عمامة صغيرة، وهو حافي القدمين، والشطر بيد غلام فوق رأسه، والنار توقد بين يديه في الساحل، وزبانيته يضربون الناس لئلا ينتهبوا ما يرمي البحر. وعادة بلاد المليبار أن كل ما انكسر من مركب يرجع ما يخرج منه للمخزن إلا في هذا البلد خاصة، فإن ذلك يأخذه أربابه. ولذلك عمرت، وكثر تردد الناس إليها. ولما رأى أهل الككم ما حدث عن الجنك، رفعوا قلعهم وذهبوا، ومعهم جميع متاعي وغلماني وجواري، وبقيت منفردا على الساحل، ليس معي إلا فتى كنت أعتقته. فلما رأى ما حل بي ذهب عني، ولم يبق عندي إلا العشرة الدنانير التي أعطانيها الجوكي، والبساط الذي كنت أفترشه. وأخبرني الناس أن ذلك الككم لا بد له أن يدخل مرسى كولم، فعزمت على السفر إليها، وبينهما مسيرة عشر في البر أو في النهر أيضا لمن أراد ذلك. فسافرت في النهر، واكتريت رجلا من المسلمين يحمل لي البساط. وعادتهم إذا سافروا في ذلك النهر أن ينزلوا بالعشي فيبيتوا بالقري التي على حافتيه، ثم يعودوا إلى المركب بالغدو. فكنا نفعل ذلك. ولم يكن بالمركب مسلم إلا الذي اكتريته، وكان يشرب الخمر عند الكفار إذا نزلنا، ويعربد علي، فيزيد خاطري. ووصلنا في اليوم الخامس من سفرنا إلى كنجي كري  وضبط اسمها بكاف مضموم ونون ساكن وجيم وياء مد وكاف مفتوح وراء مسكور وياء  ، وهي بأعلى جبل هنالك. يسكنها اليهود، ولهم أمير منهم، ويؤدون الجزية لسلطان كولم.

 ذكر القرفة والبقم

صفحة : 285

  وجميع الأشجار التي على هذا النهر أشجار القرفة والبقم، وهي حطبهم هنالك. ومنها كنا نقد النار لطبخ طعامنا في ذلك الطريق. وفي اليوم العاشر وصلنا إلى مدينة كولم  وضبط اسمها بفتح الكاف واللام وبينهما واو  ، وهي أحسن بلاد المليبار، وأسواقها حسان، وتجارها يعرفون بالصوليين.  بضم الصاد  لهم أموال عريضة  ، يشتري أحدهم المركب بما فيه، ويوسقه من داره بالسلع. وبها من التجار المسلمين جماعة، كبيرهم علاء الدين الآوجي من أهل آوة، من بلاد العراق. وهو رافضي، ومعه أصحاب له على مذهبه، وهو يظهرون ذلك. وقاضيها فاضل من أهل قزوين. وكبير المسلمين بها محمد شاه بندر، وله أخ فاضل كريم اسمه تقيي الدين. والمسجد الجامع بها عجيب، عمره التاجر خواجه مهذب. وهذه المدينة أول ما يوالي الصين من بلاد المليبار، وإليها يسافر أكثرهم. والمسلمون بها أعزة محترمون.

 ذكر سلطان كولم

 وهو كافر يعرف بالتيروري  بكسر التاء المعلوة وياء مد وراء وواو مفتوحين وراء مكسورة وياء  وهو معظم للمسلمين. وله أحكام شديدة على السراق والدعار.

  حكاية

 ومما شاهدت بكولم أن بعض الرماة العراقيين قتل آخر منهم، وفر إلى دار الآوجي، وكان له مال كثير، وأراد المسلمون دفن المقتول، فمنعهم نواب السلطان من ذلك، وقالوا: لا يدفن حتى تدفعوا لنا قاتله فيقتل به. وتركوه في تابوته على باب الآوجي، حتى أنتن وتغير. فمكنهم الآوجي من القاتل، ورغب منهم أن يعطيهم أمواله، ويتركوه حيا، فأبوا ذلك وقتلوه. وحينئذ دفن المقتول.

  حكاية

 أخبرت أن السلطان كولم ركب يوما إلى خارجها، وكان طريقه فيما بين البساتين، ومعه صهره زوج بنته، وهو من أبناء الملوك، فأخذ حبة واحدة من العنبة سقطت من بعض البساتين. وكان السلطان ينظر إليه فأمر به عند ذلك، فوسط، وقسم نصفين، وصلب نصفه عن يمين الطريق، ونصفه الآخر عن يساره، وقسمت حبة العنبة نصفين، فوضع على كل نصف منه نصف منها، وترك هنالك عبرة للناظرين.

  حكاية

 ومما اتفق نحو ذلك بقالقوط أن ابن أخي النائب عن سلطانها غصب سيفا لبعض تجار المسلمين فشكا بذلك إلى ابن عمه، فوعده بالنظر في أمره، وقعد على باب داره. فإذا بابن أخيه متقلد ذلك السيف. فدعاه، فقال: هذا سيف المسلم  قال: نعم. قال: اشتريته منه  قال: لا. فقال لأعوانه: أمسكوه. ثم أمر به. فضربت عنقه بذلك السيف. وأقمت بكولم مدة بزاوية الشيخ فخر الدين ابن الشيخ شهاب الدين الكازروني، شيخ زاوية قالقوط، فلم أتعرف للككم خبرا. وفي أثناء مقامي بها، دخل إليها أرسال ملك الصين الذين كانوا معنا، وكانوا مع أحد تلك الجنوك، فانكسر أيضا، فكساهم تجار الصين، وعادوا إلى بلادهم، ولقيتهم بها بعد. وأردت أن أعود من كولم إلى السلطان لأعلمه بما اتفق على الهدية، ثم خفت أن يتعقب فعلي ويقول: لم فارقت الهدية  فعزمت على العودة إلى السلطان جمال الدين الهنوري، وأقيم عنده، حتى أتعرف خبر الككم، فعدت إلى قالقوط، ووجدت بها بعض مراكب السلطان. فبعث فيها أميرا من العرب يعرف بالسيد أبي الحسن، وهو من البردارية، وهم خواص البوابين، بعثه السلطان بأموال يستجلب بها من قدر عليه من العرب من أرض هرمز والقطيف لمحبته في العرب، فتوجهت إلى هذا الأمير، ورأيته عازما على أن يشتو بقالقوط، وحينئذ يسافر إلى بلاد العرب. فشاورته في العودة إلى السلطان فلم يوافق على ذلك. فسافرت بالبحر من قالقوط، وذلك آخر فصل السفر فيه. فكنا نسير نصف النهار الأول ثم نرسو إلى الغد. ولقينا في طريقنا أربعة أجفان غزوية. فخفنا منها، ثم لم يتعرضوا لنا بشر. ووصلنا إلى مدينة هنور، فنزلت إلى السلطان، وسلمت عليه. فأنزلني بدار، ولم يكن لي خديم. وطلب مني أن أصلي معه الصلوات. فكان أكثر جلوسي في مسجده. وكنت أختم القرآن كل يوم، ثم كنت أختم مرتين في اليوم. أبتدئ القراءة بعد صلاة الصبح فأختم عند الزوال، وأجدد الوضوء وأبتدء القراءة فأبتدئ الختمة الثانية عند الغروب. ولم أزل كذلك مدة ثلاثة أشهر، واعتكفت فيها أربعين يوما.

 ذكر توجهنا إلى الغزو وفتح سندابور

صفحة : 286

  وكان السلطان جمال الدين قد جهز اثنين وخمسين مركبا وسفرته برسم غزو سندابور. وكان وقع بين سلطانها وولده خلاف، فكتب ولده إلى السلطان جمال الدين أن يتوجه لفتح سندابور، ويسلم الولد المذكور، ويزوجه السلطان أخته. فلما تجهزت المراكب، ظهر لي أن أتوجه فيها إلى الجهاد. ففتحت المصحف أنظر فيه، فكان في أول الصفح يذكر فيه اسم الله كثيرا  ولينصرن الله من ينصره  فاستبشرت بذلك. وأتى السلطان إلى صلاة العصر، فقلت له: إني أريد السفر. فقال: فأنت إذا تكون أميرهم. فأخبرته بما خرج لي في أول الصفح، فأعجبه ذلك، وعزم على السفر بنفسه. ولم يكن ظهر له ذلك من قبل، فركب مركبا منها، وأنا معه، وذلك في يوم السبت. فوصلنا عشي الاثنين إلى سندابور، ودخلنا خورها، فوجدنا أهلها مستعدين للحرب، وقد نصبوا المجانيق. فبتنا عليها تلك الليلة. فلما أصبح ضربت الطبول والأنفار والأبواق، وزحفت المراكب، ورموا عليها بالمجانيق. فلقد رأيت حجرا أصاب بعض الواقفين بمقربة من السلطان. ورمى أهل المراكب أنفسهم في الماء، وبأيديهم الترسة والسيوف. ونزل السلطان إلى العكيري، وهو شبه الشلير، ورميت بنفسي في الماء في جملة الناس. وكان عندنا طريدتان مفتوحتا المواخر، فيها الخيل. وهي بحيث يركب الفارس فرسه في جوفها ويتدرع ويخرج. ففعلوا ذلك. وأذن الله في فتحها، وأنزل النصر على المسلمين فدخلنا بالسيف، ودخل معظم الكفار في قصر سلطانها. فرمينا النار فيه فخرجوا، وقبضنا عليهم. ثم إن السلطان أمنهم، ورد لهم نساءهم وأولادهم، وكانوا نحو عشرة آلاف، وأسكنهم بربض المدينة. وسكن السلطان القصر، وأعطى الديار بمقربة منه لأهل دولته، وأعطاني جارية منهن، تسمى بلكي، فسميتها مباركة. وأراد زوجها فداءها فأبيت، وكساني فرجية مصرية، وجدت في خزائن الكافر. وأقمت عنده بسندابور من يوم فتحها، وهو الثالث عشر لجمادى الأولى إلى منتصف شعبان. وطلبت منه الاذن في السفر، فأخذ علي العهد في العودة إليه. وسافرت في البحر إلى هنور، ثم إلى فاكنور، ثم إلى منجرور، ثم إلى هيلي، ثم إلى جرفتن وده فتن وبدفتن وفندرينا وقالقوط، وقد تقدم ذكر جميعها، ثم إلى مدينة الشاليات،  وهي بالشين المعجم والف ولام وياء آخر الحروف وألف وتاء معلوة  ، مدينة من حسان المدن، تصنع بها الثياب المنسوبة لها. وأقمت بها، فطال مقامي، فعدت إلى قالقوط. ووصل إليها غلامان كانا لي بالككم، فأخبراني أن الجارية التي كانت حاملا، وبسببها كان تغير خاطري توفيت وأخذ صاحب الجاوة سائر الجواري، واستولت الأيدي على المتاع، وتفرق أصحابي إلى الصين والجاوة وبنجالة فعدت لما تعرفت هذا، إلى هنور ثم إلى سندابور، فوصلتها في آخر المحرم، وأقمت بها إلى الثاني من شهر ربيع الآخر. وقدم سلطانهم الكافر الذي دخلنا عليه برسم أخذها، وهرب إليه الكفار كلهم. وكانت عساكر السلطان متفرقة في القرى، فانقطعوا عنا، وحصرنا الكفار وضيقوا علينا. ولما اشتد الحال خرجت عنها، وتركتها محصورة، وعدت إلى قالقوط، وعزمت على السفر إلى ذيبة المهل، وكنت أسمع بأخبارها. فبعد عشرة أيام من ركوبنا البحر بقالقوط وصلنا جزائر ذيبة المهل، وذيبة على لفظ مؤنث الذيب، والمهل  بفتح الميم والهاء  . وهذه الجزائر إحدى عجائب الدنيا، وهي نحو ألفي جزيرة، ويكون منها مائة فما دونها مجتمعات مستديرة كالحلقة، لها مدخل كالباب، لا تدخل المراكب إلا منه. وإذا وصل المركب إلى إحداها فلا بد له من دليل من أهلها يسير به إلى سائر الجزائر. وهي من التقارب بحيث تظهر رؤوس النخل التي بإحداها عند الخروج من الأخرى، فإن أخطأ المركب سمتها، لم يمكنه دخولها، وحملته الريح إلى المعبر أو سيلان. وهذه الجزائر أهلها كلهم مسلمون ذوو ديانة وصلاح. وهي منقسمة إلى أقاليم، على كل إقليم وال يسمونه الكردوبي. ومن أقاليمها إقليم بالبور  وهو بباءين معقودتين وكسر اللام وآخره راء  ، ومنها كنلوس  بفتح الكاف والنون مع تشديدها وضم اللام وواو وسين مهمل  ، ومنها إقليم المهل، وبه تعرف الجزائر كلها. وبها يسكن سلاطينها. ومنها إقليم تلاديب  بفتح التاء المعلوة واللام والف ودال مهمل وباء مد وباء موحدة  ، ومنها إقليم كارايدو  بفتح الكاف وسكون الياء المسفولة وضم الدال المهمل وواو  ، منها إقليم التيم  بفتح التاء

صفحة : 287

  المعلوة وسكون الياء المسفولة  ، ومنها إقليم تلدمتي  بفتح التاء المعلوة الاول واللام وضم الدال المهمل وفتح الميم وتشديدها وكسر التاء الأخرى وياء  ، ومنها إقليم هلدمتي، وهو مثل اللفظ الذي قبله إلا ان الهاء أوله، ومنها إقليم برويدو  بفتح الباء الموحدة والراء وسكون الياء وضم الدال المهمل وواو  ، ومنها إقليم كندكل  بفتح الكافين والدال المهمل ولام  ، ومنها إقليم ملوك  بضم الميم، ومنها إقليم السويد  بالسين المهمل  ، وهو أقصاها. وهذه الجزائر كلها لا زرع بها، إلا أن في إقليم السويد منها زرعا يشبة أتلي، ويجلب منه إلى المهل. وإنما أكل أهلها سمك يشبه الليرون، يسمونه قلب الماس  بضم القاف  ، ولحمه أحمر، ولا زفر له، إنما ريحه كريح لحم الأنعام، وإذا اصطادوه قطعوا السمكة منه أربع قطع، وطبخوه يسيرا ثم جعلوه في مكائيل من سعف النخل، وعلقوه للدخان. فإذا استحكم يبسه أكلوه. ويحمل منها إلى الهند والصين واليمن، ويسمونه قلب الماس  بضم القاف  .لوة وسكون الياء المسفولة  ، ومنها إقليم تلدمتي  بفتح التاء المعلوة الاول واللام وضم الدال المهمل وفتح الميم وتشديدها وكسر التاء الأخرى وياء  ، ومنها إقليم هلدمتي، وهو مثل اللفظ الذي قبله إلا ان الهاء أوله، ومنها إقليم برويدو  بفتح الباء الموحدة والراء وسكون الياء وضم الدال المهمل وواو  ، ومنها إقليم كندكل  بفتح الكافين والدال المهمل ولام  ، ومنها إقليم ملوك  بضم الميم، ومنها إقليم السويد  بالسين المهمل  ، وهو أقصاها. وهذه الجزائر كلها لا زرع بها، إلا أن في إقليم السويد منها زرعا يشبة أتلي، ويجلب منه إلى المهل. وإنما أكل أهلها سمك يشبه الليرون، يسمونه قلب الماس  بضم القاف  ، ولحمه أحمر، ولا زفر له، إنما ريحه كريح لحم الأنعام، وإذا اصطادوه قطعوا السمكة منه أربع قطع، وطبخوه يسيرا ثم جعلوه في مكائيل من سعف النخل، وعلقوه للدخان. فإذا استحكم يبسه أكلوه. ويحمل منها إلى الهند والصين واليمن، ويسمونه قلب الماس  بضم القاف  .

  ذكر أشجارها

 ومعظم أشجار هذه الجزائر النارجيل، وهو من أقواتهم مع السمك، وقد تقدم ذكره. وأشجار النارجيل شأنها عجيب. وتثمر النخل منها اثنى عشر عذقا في السنة، يخرج في كل شهر عذق، فيكون بعضها صغيرا وبعضها كبيرا وبعضها يابسا وبعضها أخضر، هكذا أبدا. ويصنعون منها الحليب والزيت والعسل، حسب ما ذكرنا لك في السفر الأول. ويصنعون من عسله الحلواء، فيأكلونها مع الجوز اليابس منه. ولذلك كله، وللسمك الذي يغتذون به قوة عجيبة في الباءة، لا نظير لها. ولأهل هذه الجزائر عجب في ذلك. ولقد كان لي بها أربع نسوة وجوار سواهن، فكنت أطوف على جميعهن كل يوم، وأبيت عند من تكون ليلتها. وأقمت بها سنة ونصف أخرى على ذلك. ومن أشجارها الجموح والأترج والليمون والقلقاص، وهم يصنعون من أصوله دقيقا يعملون منه شبه الأطرية، ويطبخونها بحليب النارجيل، وهي من أطيب الطعام. كنت أستحسنها كثيرا وآكلها.

  ذكر أهل هذه الجزائر وبعض عوائدهم

  وذكر مساكنهم

صفحة : 288

  وأهل هذه الجزائر أهل صلاح وديانة وإيمان صحيح ونية صادقة، أكلهم حلال، دعاؤهم مجاب. وإذا رأى الإنسان أحدهم قال له: الله ربي ومحمد نبيي وأنا أمي مسكين. وأبدانهم ضعيفة، ولا عهد لهم بالقتال والمحاربة، وسلاحهم الدعاء. ولقد أمرت مرة بقطع يد سارق بها، فغشي على جماعة منهم كانوا بالمجلس. ولا تطرقهم لصوص الهند، ولا تذرعهم لأنهم جربوا أن من أخذ لهم شيئا أصابته مصيبة عاجلة. وإذا أتت أجفان العدو إلى ناحيتهم أخذوا من وجدوا من غيرهم، ولم يتعرضوا لأحد منهم بسوء. وإن أخذ أحد الكفار، ولو ليمونة، عاقبه أمير الكفار وضربه الضرب المبرح، خوفا من عاقبة ذلك. ولولا هذا لكانوا أهون الناس على قاصدهم بالقتال لضعف بنيتهم. وفي كل جزيرة من جزائرهم المساجد الحسنة، وأكثر عمارتهم بالخشب. وهم أهل نظافة وتنزه عن الأقذار. وأكثرهم يغتسلون مرتين في اليوم تنظفا لشدة الحر بها، وكثرة العرق. ويكثرون من الأدهان العطرية كالصندلية وغيرها، ويتلطخون بالغالية المجلوبة من مقدشو. ومن عادتهم أنهم إذا صلوا الصبح أتت كل امرأة إلى زوجها أو ابنها بالمكحلة وماء الورد ودهن الغالية، فيكحل عينيه، ويدهن بماء الورد ودهن الغالية، فتصقل بشرته، وتزيل الشحوب عن وجهه. ولباسهم فوط، يشدون الفوطة منها على أوساطهم عوض السراويل، ويجعلون على ظهورهم ثياب الوليان  بكسر الواو وسكون اللام وياء  وهي شبه الأحاريم. وبعضهم يجعل عمامة، وبعضهم منديلا صغيرا عوضا منها. وإذا لقي أحدهم القاضي أو الخطيب، وضع ثوبه على كتفيه، وكشف ظهره، ومضى معه كذلك، حتى يصل إلى منزله. ومن عوائدهم أنه إذا تزوج الرجل منهم، ومضى إلى دار زوجته، بسطت له ثياب القطن من باب دارها إلى باب البيت، وجعل عليها غرفات من الودع عن يمين طريقه إلى البيت وشماله، وتكون المرأة واقفة عند باب البيت تنتظره. فإذا وصل إليها رمت على رجليه ثوبا يأخذه خدامه، وإن كانت المرأة هي التي تأتي إلى منزل الرجل بسطت داره، وجعل فيها الودع، ورمت المرأة عند الوصول إليه الثوب على رجليه. وكذلك عادتهم في السلام على السلطان عندهم، لا بد من ثوب يرمى عند ذلك، وسنذكره.

 وبنيانهم بالخشب، ويجعلون سطوح البيوت مرتفعة عن الأرض توقيا من الرطوبات، لأن أرضهم ندية. وكيفية ذلك أن ينحتوا حجارة يكون طول الحجر منها ذراعين أو ثلاثة، ويجعلونها صفوفا، ويعرضون عليها خشب النارجيل، ثم يصنعون الحيطان من الخشب. ولهم صناعة عجيبة في ذلك، ويبنون في إسطوان الدار بيتا يسمونه المالم  بفتح اللام  ، يجلس الرجل به مع أصحابه، ويكون له بابان: أحدهما إلى جهة الأسطوان يدخل منه الناس، والآخر إلى جهة الدار يدخل منه صاحبها. ويكون عند هذا البيت خابية مملوءة ماء، ولها مستقى، يسمونه الوالنج  بفتح الواو واللام وسكون النون وجيم  ، هو من قشر جوز النارجيل، وله نصاب، طوله ذراعان. وبه يسقون الماء من الآبار لقربها. وجميعهم حفاة الأقدام من رفيع ووضيع، وأزقتهم مكنوسة نقية، تظللها الأشجار. فالماشي بها كأنه في بستان. ومع ذلك لا بد لكل داخل إلى الدار أن يغسل رجليه بالماء الذي في الخابية بالمالم، ويمسحها بحصير غليظ من الليف، يكون هنالك، ثم يدخل بيته. وكذلك يفعل كل داخل إلى المسجد.

صفحة : 289

  ومن عوائدهم إذا قدم عليهم مركب، أن تخرج إليه الكنادر، وهي القوارب الصغار، واحدها كندرة  بضم الكاف والدال  . وفيها أهل الجزيرة معهم التنبول أو الكرنبة، وهو جوز النارجيل الأخضر، فيعطي الإنسان منهم ذلك لمن شاء من أهل المركب، ويكون نزيله، ويحمل أمتعته إلى داره، كأنه بعض أقربائه. ومن أراد التزوج من القادمين عليهم تزوج. فإذا حان سفره، طلق المرأة لأنهن لا يخرجن عن بلادهن. ومن لم يتزوج، فالمرأة التي ينزل بدارها، تطبخ له وتخدمه وتزوده إذا سافر، وترضى منه في مقابلة ذلك بأيسر شيء من الإحسان. وفائدة المخزن، ويسمونه البندر، أن يشتري من كل سلعة بالمركب حظا بسوم معلوم، سواء كانت السلعة تساوي ذلك أو أكثر منه، ويسمونه شرع البندر. ويكون للبندر بيت في كل جزيرة من الخشب، يسمونه البجنصار  بفتح الباء الموحدة والجيم وسكون النون وفتح الصاد المهمل وآخره راء  ، يجمع به الوالي وهو الكردوري جميع سلعه، ويبيع بها ويشتري. وهم يشترون الفخار إذا جلب إليهم بالدجاج. فتباع عندهم القدر بخمس دجاجات وست، وتحمل المراكب من هذه الجزائر السمك الذي ذكرناه وجوز النارجيل والفوط والوليان والعمائم، وهي من القطن، ويحملون منها أواني النحاس. فإنها عندهم كثيرة، ويحملون الودع، ويحملون القنبر  بفتح القاف وسكون النون وفتح الباء الموحدة والراء  ، وهو ليف جوز النارجيل. وهم يدبغونه في حفر على الساحل، ثم يضربونه بالمرازب، ثم تغزله النساء، وتصنع منه الحبال لخياطة المراكب، وتحمل إلى الصين والهند واليمن، وهو خير من القنب. وبهذه الحبال تخاط مراكب الهند واليمن، لأن ذلك البحر كثير الحجارة، فإن كان المركب مسمرا بمسامير الحديد صدم الحجارة فانكسر، وإذا كان مخيطا بالحبال أعطى الرطوبة فلم ينكسر. وصرف أهل الجزائر الودع، وهو حيوان يلتقطونه في البحر، ويضعونه في حفر هنالك، فيذهب لحمه، ويبقى عظمه أبيض، ويسمون المائة منه سياه  بسين مهمل وياء آخر الحروف  ، ويسمون السبعمائة منه الفال  بالفاء  ، ويسمون الثني عشر ألفا منه الكتي  بضم الكاف وتشديد التاء المعلوة  ، ويسمون المائة ألف منه بستو  بضم الباء الموحدة والتاء المعلوة وبينهما سين مهمل  ، ويباع بها بقيمة أربعة بساتي بدينار من الذهب، وربما رخص حتى يباع عشر بساتي منه بدينار. ويبيعونه من أهل بنجالة بالأرز، وهو أيضا صرف أهل بلاد بنجالة. ويبيعونه من أهل اليمن، فيجعلونه عوض الرمل في مراكبهم. وهذا الودع أيضا هو صرف السودان في بلادهم، رأيته يباع بمالي وجوجو بحساب ألف وخمسين للدينار الذهبي.

  ذكر نسائها

صفحة : 290

  ونساؤها لا يغطين رؤوسهن، ولا سلطانتهم تغطي رأسها. ويمشطن شعورهن، ويجمعنها إلى جهة واحدة. ولا يلبسن أكثرهن إلا فوطة واحدة تسترها من السرة إلى أسفل، وسائر أجسادهن مكشوفة. وكذلك يمشين في الأسواق وغيرها. ولقد جهدت لما وليت القضاء بها أن أقطع تلك العادة وآمرهن باللباس، فلم أستطع ذلك. فكنت لا تدخل إلي منهن امرأة في خصومة إلا مسترة الجسد، وما عدا ذلك لم تكن عليه قدرة. ولباس بعضهن قمص زائدة على الفوطة، وقمصهن قصار الأكمام عراضها. وكان لي جوار كسوتهن لباس أهل دهلي يغطين رؤوسهن، فعابهن ذلك أكثر ما زانهن إذ لم يتعودنه. وحليهن الأساور وتجعل المرأة منها جملة في ذراعيها، بحيث تملأ ما بين الكوع والمرفق، وهي من الفضة. ولا تحمل أساور الذهب إلا نساء السلطان وأقاربه. ولهن الخلاخيل، ويسمونها البايل  بباء موحدة والف وياء آخر الحروف مكسورة  ، وقلائد ذهب يجعلنها على صدورهن، ويسمونها البسدر  بالباء الموحدة وسكن السين المهمل وفتح الدال المهمل والراء  . ومن عجيب أفعالهن أنهن يؤجرن أنفسهن للخدمة بالديار على عدد معلوم من خمسة دنانير فما دونها. وعلى مستأجرهن نفقتهن، ولا يرين ذلك عيبا، ويفعله أكثر بناتهم. فتجد في دار الإنسان الغني منهن العشرة والعشرين. وكل ما تكسره من الأواني يحسب عليها قيمته. وإذا أرادت الخروج من دار إلى دار أعطاها أهل الدار التي تخرج إليها العدد الذي هي مرتهنة فيه، فتدفعه لأهل الدار التي خرجت منها، ويبقى عليها للآخرين. وأكثر شغل هؤلاء المسأجرات غزل القنبر. والتزوج بهذه الجزائر سهل، لنزارة الصداق وحسن معاشرة النساء. وأكثر الناس لا يسمي صداقا، إنما تقع الشهادة، ويعطى صداق مثلها. وإذا قدمت المراكب تزوج أهلها النساء، فإذا أرادوا السفر طلقوهن، وذلك نوع من نكاح المتعة. وهن لا يخرجن عن بلادهن أبدا. ولم أر في الدنيا أحسن معاشرة منهن. ولا تكل المرأة عندهم خدمة زوجها لسواها، بل هي تأتيه بالطعام، وترفعه بين يديه، وتغسل يده، وتأتيه بالماء للوضوء، وتغم رجليه عند النوم. ومن عوائدهن أن لا تأكل المرأة مع زوجها، ولا يعلم الرجل ما تأكله المرأة. ولقد تزوجت بها نسوة، فأكل معي بعضهن بعد محاولة، وبعضهن لم تأكل معي، ولا استطعت أن أراها تأكل، ولا نفعتني حيلة في ذلك.

  ذكر السبب في إسلام هذه الجزائر

  وذكر العفاريت من الجن التي تضربها في كل شهر

صفحة : 291

  حدثني الثقات من أهلها كالفقيه عيسى اليمني، والفقيه المعلم علي، والقاضي عبد الله وجماعة سواهم، أن أهل هذه الجزائر كانوا كفارا، وكان يظهر لهم في كل شهر عفريت من الجن، يأتي ناحية البحر، كأنه مركب مملوء بالقناديل. وكانت عادتهم إذا رأوه، أخذوا جارية بكرأ فزينوها وأدخلوها إلى بدخانة. وهي بيت الأصنام، وكان مبنيا على ضفة البحر، وله طاق ينظر إليه، ويتركونها هنالك ليلة، ثم يأتون عند الصباح فيجدونها مفتضة ميتة. ولا يزالون في كل شهر يقترعون بينهم، فمن أصابته القرعة أعطى بنته. ثم إنهم قدم عليهم مغربي يسمى بأبي البركات البربري، وكان حافظا للقرآن العظيم، فنزل بدار عجوز منهم بجزيرة المهل، فدخل عليها يوما، وقد جمعت أهلها، وهن يبكين كأنهن في مأتم. فاستفهمهن عن شأنهن، فلم يفهمنه. فأتى ترجمان فأخبره أن العجوز كانت القرعة عليها، وليس لها إلا بنت واحدة، يقتلها العفريت. فقال لها أبو البركات: أنا أتوجه عوضا من بنتك بالليل. وكان سناطا، لا لحية له، فاحتملوه تلك الليلة، وأدخلوه إلى بدخانة، وهو متوضئ. وأقام يتلو القرآن، ثم ظهر له العفريت من الطاق، فداوم التلاوة، فلما كان منه بحيث يسمع القراءة غاص في البحر. وأصبح المغربي، وهو يتلو على حاله. فجاءت العجوز وأهلها وأهل الجزيرة، ليستخرجوا البنت على عادتهم فيحرقوها، فوجدوا المغربي يتلو، فمضوا به إلى ملكهم، وكان يسمى شنورازة  بفتح الشين المعجم وضم النون وواو وراء والف وزاي وهاء  ، وأعلموه بخبره، فعجب. وعرض المغربي عليه الإسلام، ورغبه فيه. فقال له أقم عندنا إلى الشهر الآخر، فإن فعلت كفعلك، ونجوت من العفريت أسلمت. فأقام عندهم. وشرح الله صدر الملك للإسلام فأسلم قبل تمام الشهر، وأسلم أهله وأولاده وأهل دولته. ثم حمل المغربي لما دخل الشهر إلى بدخانة، ولم يأت العفريت، فجعل يتلو حتى الصباح. وجاء السلطان والناس معه فوجدوه على حاله من التلاوة، فكسروا الأصنام، وهدموا بدخانة، وأسلم أهل الجزيرة، وبعثوا إلى سائر الجزائر فأسلم أهلها. وأقام المغربي عندهم معظما، وتمذهبوا بمذهبه مذهب الإمام مالك رضي الله عنه. وهم إلى هذا العهد يعظمون المغاربة بسببه، وبنى مسجدا هو معروف باسمه، وقرأت على مقصورة الجامع منقوشا في الخشب أسلم السلطان أحمد شنورازة على يد أبي البركات البربري المغربي. وجعل ذلك السلطان ثلث مجابي الجزائر صدقة على أبناء السبيل، إذ كان إسلامه بسببهم. فسمي على ذلك حتى الآن. وبسبب هذا العفريت خرب من هذه الجزائر كثير قبل الإسلام.

 ولما دخلناها لم يكن لي علم بشأنه. فبينا أنا ذات ليلة في بعض شأني، إذ سمعت الناس يجهرون بالتهليل والتكبير، ورأيت الأولاد، وعلى رؤوسهم المصاحف، والنساء يضربن في الطسوت وأواني النحاس. فعجبت من فعلهم، وقلت ما شأنكم  فقالوا: ألا تنظر إلى البحر  فنظرت فإذا مثل المركب الكبير، وكأنه مملوء سرجا ومشاعل. فقالوا: ذلك العفريت، وعادته أن يظهر مرة في الشهر. فاذا فعلنا ما رأيت انصرف عنا ولم يضرنا.

  ذكر سلطانة هذه الجزائر

صفحة : 292

  ومن عجائبها أن سلطانتها امرأة، وهي خديجة بنت السلطان جلال الدين عمر ابن السلطان صلاح الدين صالح البنجالي. وكان الملك لجدها ثم لأبيها، فلما مات أبوها ولي أخوها شهاب الدين، وهو صغير السن. فتزوج الوزير عبد الله ابن محمد الحضرمي أمه، وغلب عليه، وهو الذي تزوج أيضا هذه السلطانة خديجة بعد وفاة زوجها الوزير جمال الدين، كما سنذكره. فلما بلغ شهاب الدين مبلغ الرجال، أخرج ربيبه الوزير عبد الله، ونفاه إلى جزائر السويد. واستقل بالملك، واستوزر أحد مواليه، ويسمى علي كلكي، ثم عزله بعد ثلاثة أعوام، ونفاه إلى السويد. وكان يذكر عن السلطان شهاب الدين المذكور أنه يختلف إلى حرم أهل دولته وخواصه بالليل، فخلعوه لذلك ونفوه إلى إقليم هلدتني، وبعثوا من قتله بها. ولم يكن بقي من بيت الملك إلا أخواته خديجة الكبرى ومريم وفاطمة، فقدموا خديجة سلطانة، وكانت متزوجة لخطيبهم جمال الدين، فصار وزيرا وغالبا على الأمر، وقدم ولده محمدا للخطابة عوضا منه. ولكن الأوامر إنما تنفذ باسم خديجة. وهم يكتبون الأوامر في سعف النخل بحديدة معوجة شبه السكين. ولا يكتبون في الكاغد إلا المصاحف وكتب العلم، ويذكرها الخطيب يوم الجمعة، وغيرها، فيقول: اللهم انصر أمتك التي اخترتها على علم على العالمين، وجعلتها رحمة لكافة المسلمين، ألا وهي السلطانة خديجة بنت السلطان جلال الدين ابن السلطان صلاح الدين. ومن عادتهم إذا قدم الغريب عليهم، ومضى إلى المشور، وهم يسمونه الدار، فلا بد له أن يستصحب ثوبين، فيخدم لجهة هذه السلطانة، ويرمي بأحدهما، ثم يخدم لوزيرها، وهو زوجها جمال الدين، ويرمي بالثاني. وجندها نحو ألف نفر من الغرباء، وبعضهم بلديون. ويأتون كل يوم إلى الدار، فيخدمون وينصرفون. ومرتبهم الأرز يعطاهم من البندر في كل شهر، فإذا تم الشهر أتوا الدار، وخدموا، وقالوا للوزير: بلغ عنا الخدمة، واعلم بأنا أتينا بطلب مرتبنا. فيؤمر لهم به عند ذلك. ويأتي أيضا إلى الدار كل يوم القاضي وأرباب الخطط، وهم الوزراء عندهم، فيخدمون، ويبلغ خدمتهم الفتيان، وينصرفون.

  ذكر أرباب الخطط وسيرهم

 وهم يسمون الوزير الأكبر النائب عن السلطانة كلكي  بفتح الكاف الأولى واللام  ، ويسمون القاضي فندريارقالوا  وضبط ذلك بفاء مفتوح ونون مسكن ودال مهمل مفتوح وياء آخر الحروف والف وراء وقاف والف ولام مضموم  ، وأحكامهم كلها راجعة إلى القاضي، وهو أعظم عندهم من الناس أجمعين، وأمره كأمر السلطان وأشد، ويجلس على بساط في الدار. وله ثلاث جزائر، يأخذ مجباها لنفسه. عادة قديمة أجراها السلطان أحمد شنورازة. ويسمون الخطيب هنديجري  بفتح الهاء وسكون النون وكسر الدال وياء مد وجيم مفتوح وراء وياء  . ويسمون صاحب الديوان الفاملداري  بفتح الفاء والميم والدال المهمل  ، واسم صاحب الأشغال مافاكلو  بفتح الميم والكاف وضم اللام  ، واسم الحاكم فتنايك  بكسر الفاء وسكون التاء المعلوة وفتح النون والف وياء آخر الحروف مفتوحة أيضا وكاف  ، واسم قائد البحر مانايك  بفتح الميم والنون والياء  . وكل من هؤلاء يسمى وزيرا. ولا سجن عندهم بتلك الجزائر، إنما يحبس أرباب الجرائم في بيوت خشب، هي معدة لأمتعة التجار، ويجعل أحدهم في خشبة، كما يفعل عندنا بأسارى الروم.

  ذكر وصولي إلى هذه الجزائر وتنقل حالي بها

 ولما وصلت إليها نزلت بجزيرة كنلوس، وهي جزيرة حسنة فيها المساجد الكثيرة. ونزلت بدار رجل من صلحائها، وأضافني بها الفقيه علي، وكان فاضلا، له أولاد من طلبة العلم. ولقيت بها رجلا اسمه محمد من أهل ظفار الحموض، فأضافني وقال لي: إن دخلت جزيرة المهل أمسكك الوزير بها. فإنهم لا قاضي عندهم. وكان غرضي أن أسافر منها إلى المعبر وسرنديب وبنجالة ثم إلى الصين. وكان قدومي عليها في مركب الناخوذة عمر الهنوري، وهو من الحجاج الفضلاء.

صفحة : 293

  ولما وصلنا كنلوس أقام بها عشرا، ثم اكترى كندرة يسافر فيها إلى المهل، بهدية للسلطانة وزوجها، فأردت السفر معه، فقال: لا تسعك الكندرة أنت وأصحابك. فإن شئت السفر منفردا عنهم فدونك، فأبيت ذلك، وسافر. فلعبت به الريح، وعاد إلينا بعد أربعة أيام، وقد لقي شدائد. فاعتذر لي، وعزم علي في السفر معه بأصحابي، فكنا نرحل غدوة، فننزل في وسط النهار لبعض الجزائر، ونرحل فنبيت بأخرى.

 ووصلنا بعد أيام إلى إقليم التيم. وكان الكردوي يسمى بها هلالا، فسلم علي وأضافني. وجاء إلي ومعه أربعة رجال، وقد جعل اثنان منهم، عودا على أكتافهما، وعلقا منه أربع دجاجات، وجعل الآخران عودا مثله، وعلقا منه نحو عشر من جوز النارجيل. فعجبت من تعظيمهم لهذا الشيء الحقير. فأخبرت أنهم صنعوه على جهة الكرامة والإجلال. ورحلنا عنهم فنزلنا في اليوم السادس بجزيرة عثمان، وهو رجل فاضل من خيار الناس، فأكرمنا وأضافنا. وفي اليوم الثامن نزلنا بجزيرة الوزير، يقال له التلمذي. وفي اليوم العاشر وصلنا إلى جزيرة المهل، حيث السلطانة وزوجها. وأرسينا بمرساها. وعادتهم أن لا ينزل أحد من المرسى إلا بإذنهم. فأذنوا لنا بالنزول، وأردت التوجه إلى بعض المساجد فمنعني الخدام الذين بالساحل، وقالوا: لا بد من الدخول إلى الوزير.

 وكنت أوصيت الناخوذة أن يقول إذا سئل عني: لا أعرفه، خوفا من إمساكهم إياي. ولم أعلم أن بعض أهل الفضول، قد كتب إليهم معرفا بخبري، وأني كنت قاضيا بدهلي، فلما وصلت إلى الدار، وهو المشور، ونزلنا في سقائف على الباب الثالث منه، وجاء القاضي عيسى اليمني، فسلم علي، وسلمت على الوزير، وجاء الناخوذة إبراهيم بعشرة أثواب، فخدم لجهة السلطانة، ورمى بثوب منها، ثم خدم للوزير، ورمى بثوب آخر، ورمى بجميعها، وسئل عني فقال: لا أعرفه. ثم أخرجوا التنبول وماء الورد، وذلك هو الكرامة عندهم، وأنزلنا بدار، وبعث إلينا الطعام، وهو قصعة كبيرة فيها الأرز، وتدور بها صحاف فيها اللحم الخليع والدجاج والسمن والسمك. ولما كان بالغد مضيت مع الناخوذة والقاضي عيسى اليمني لزيارة زاوية في طرف الجزيرة، عمرها الشيخ الصالح نجيب، وعدنا ليلا. وبعث الوزير إلي صبيحة تلك الليلة كسوة وضيافة، فيها الأرز والسمن والخليع وجوز النارجيل والعسل المصنوع منها، وهم يسمونه القرباني  بضم القاف وسكون الراء وفتح الباء الموحدة والف ونون وياء  ، ومعنى ذلك ماء السكر. وأتوا بمائة ودعة للنفقة. وبعد عشرة أيام قدم مركب من سيلان فيه فقراء من العرب والعجم يعرفونني. فعرفوا خدام الوزير بأمري، فزاد اغتباطي. وبعث عني عند استهلال رمضان، فوجدت الأمراء والوزراء. وأحضر الطعام في موائد، يجتمع على المائدة طائفة. فأجلسني الوزير إلى جانبه، ومعه القاضي عيسى، والوزير الفاملداري ؛ والوزير عمر دهرد، ومعناه مقدم العسكر. وطعامهم الأرز والدجاج والسمن والسمك والخليع والموز المطبوخ، ويشربون بعده عسل النارجيل مخلوطا بالأفاويه، وهو يهضم الطعام. وفي التاسع من شهر رمضان مات صهر الوزير زوج بنته، وكانت قبله عند السلطان شهاب الدين، ولم يدخل بها أحد منهما لصغرها، فردها أبوها لداره، وأعطاني دارها، وهي من أجمل الدور. واستأذنته في ضيافة الفقراء القادمين من زيارة القدم فأذن لي في ذلك، وبعث إلي خمسا من الغنم، وهي عزيزة عندهم، لأنها مجلوبة من المعبر والمليبار ومقدشو، وبعث الأرز والدجاج والسمن والأبازير. فبعثت ذلك كله إلى دار الوزير سليمان مانايك، فطبخ لي بها، فأحسن في طبخه وزاد فيه، وبعث الفرش وأواني النحاس، وأفطرنا على العادة بدار السلطانة مع الوزير. واستأذنته في حضور بعض الوزراء بتلك الضيافة، فقال لي: وأنا أحضر أيضا، فشكرته وانصرفت إلى داري، فإذا به قد جاء، ومعه الوزراء وأرباب الدولة. فجلس في قبة خشب مرتفعة. وكان كل من يأتي من الأمراء والوزراء يسلم على الوزير، ويرمي بثوب غير مخيط، حتى اجتمع مائة ثوب أو نحوها، فأخذها الفقراء. وقدم الطعام فأكلوا، ثم قرأ القراء بالأصوات الحسان، ثم أخذوا في السماع والرقص. وأعدت النار، فكان الفقراء يدخلونها ويطأونها بالأقدام، ومنهم من يأكلها، كما تؤكل الحلواء، إلى أن خمدت.

  ذكر بعض إحسان الوزير إلي

صفحة : 294

  ولما تمت الليلة انصرف الوزير، ومضيت معه، فمررنا ببستان للمخزن. فقال لي الوزير: هذا البستان لك، وسأعمر لك فيه دارا لسكناك. فشكرت فعله، ودعوت له. ثم بعث لي من الغد بجارية وقال لي خديمه: يقول لك الوزير: إن أعجبتك هذه فهي لك، وإلا بعثت لك جارية مرهتية، وكانت الجواري المرهتيات تعجبني، فقلت له: إنما أريد المرهتية، فبعثها لي، وكان اسمها قل استان، ومعناه زهر البستان، وكانت تعرف اللسان الفارسي فأعجبتني. وأهل تلك الجزائر لهم لسان لم أكن أعرفه، ثم بعث إلي في غد ذلك بجارية معبرية تسمى عنبري. ولما كانت اللية بعدها، جاء الوزير إلي بعد العشاء الأخيرة في نفر من أصحابه، فدخل الدار، ومعه غلامان صغيران، فسلمت عليه، وسألني عن حالي، فدعوت له وشكرته، فألقى أحد الغلامين بين يديه لقشة  بقشة  ، وهي شبه السبنية، وأخرج منها ثياب حرير، وحقا فيه جوهر فأعطاني ذلك، وقال لي: لو بعثته لك مع الجارية، لقالت هو مالي جئت به من دار مولاي، والآن هو مالك، فأعطه إياه. فدعوت له وشكرته، وكان أهلا للشكر، رحمه الله.

  ذكر تغيره وما أردته من الخروج ومقامي بعد ذلك

 وكان الوزير سليمان مانايك قد بعث إلي أن أتزوج بنته، فبعثت إلى الوزير جمال الدين مستأذنا في ذلك. فعاد إلي الرسول، وقال: لم يعجبه ذلك، وهو يحب أن يزوجك بنته، إذا انقضت عدتها. فأبيت أنا ذلك، وخفت من شؤمها، لأنه مات تحتها زوجان قبل الدخول، وأصابتني أثناء ذلك حمى مرضت بها. ولا بد لكل من يدخل، تلك الجزيرة أن يحم، فقوي عزمي علىالرحلة عنها، فبعت بعض الحلي بالودع، واكتريت مركبا أسافر فيه لبنجالة. فلما ذهبت لوداع الوزير خرج إلي القاضي فقال: الوزير يقول لك: إن شئت السفر، فأعطنا ما أعطيناك وسافر. فقلت له: إن بعض الحلي اشتريت به الودع، فشأنكم وإياه. فعاد إلي فقال: يقول: إنما أعطيناك الذهب ولم نعطك الودع. فقلت له: أنا أبيعه، وآتيكم بالذهب. فبعثت إلى التجار ليشتروه مني، فأمرهم الوزير أن لا يفعلوا. وقصده بذلك كله أن لا أسافر عنه. ثم بعث إلي أحد خواصه وقال: الوزير يقول لك: أقم عندنا، ولك كل ما أحببت. فقلت في نفسي: أنا تحت حكمهم، وإن لم أقم مختارا أقمت مضطرا، فالإقامة باختياري أولى. وقلت لرسوله: نعم، أنا أقيم معه. فعاد إليه ففرح بذلك، واستدعاني. فلما دخلت إليه قام إلي وعانقني وقال: نحن نريد قربك، وأنت تريد البعد عنا. فاعتذرت له، فقبل عذري، وقلت له: إن أردتم مقامي فأنا اشترط عليكم شروطا. فقال: نقبلها فاشترط. فقلت له: أنا لا أستطيع المشي على قدمي، ومن عادتهم أن لا يركب أحد هناك إلا الوزير. ولقد كنت لما أعطوني الفرس فركبته، يتبعني الناس رجالا وصبيانا، يعجبون مني حتى شكوت له. فضربت الدنقرة، وبرح في الناس أن لا يتبعني أحد، والدنقرة  بضم الدال المهمل وسكون النون وضم القاف وفتح الراء  شبه الطست من النحاس تضرب بحديدة، فيسمع لها صوت على البعد. فإذا ضربوها حينئذ يبرح في الناس بما يراد. فقال لي الوزير: إن أردت أن تركب الدولة وإلا فعندنا حصان ورمكة ، فاختر أيهما شئت. فاخترت الرمكة. فأتوني بها في تلك الساعة، وأتوني بكسوة. فقلت له: وكيف أصنع بالودع الذي اشتريته  فقال: ابعث أحد أصحابك ليبيعه لك ببنجالة، فقلت له: على أن تبعث أنت من يعينه على ذلك. فقال: نعم. فبعث حينئذ رفيقي أبا محمد بن فرحان، وبعثوا معه رجلا يسمى الحاج عليا، فاتفق أن هال البحر، فرموا بكل ما عندهم، حتى الزاد والماء والصاري والقربة. وأقاموا ست عشرة ليلة لا قلع لهم ولا سكان ولا غيره. ثم خرجوا إلى جزيرة سيلان، بعد جوع وعطش وشدائد وقدم علي صاحبي أبو محمد بعد سنة، وقد زار القدم، وزارها مرة ثانية معي.

  ذكر العيد الذي شاهدته معهم

صفحة : 295

  ولما تم شهر رمضان بعث الوزير إلي بكسوة، وخرجنا إلى المصلى، وقد زينت الطريق التي يمر الوزير عليها من داره إلى المصلى، وفرشت الثياب فيها، وجعلت كتاتي الودع يمنة ويسرة. وكل من له على طريقه دار من الأمراء والكبار، قد غرس عندها النخل الصغار من النارجيل وأشجار الفوفل والموز، ومد من شجرة إلى أخرى شرائط، وعلق منها الجوز الأخضر. ويقف صاحب الدار عند بابها، فإذا مر الوزير رمى على رجليه ثوبا من الحرير أو القطن، فيأخذه عبيده مع الودع الذي يجعل على طريقه أيضا، والوزير ماش على قدميه، وعليه فرجية مصرية من المرعز، وعمامة كبيرة، وهو متقلد فوطة حرير، وفوق رأسه أربعة شطور، وفي رجليه النعل، وجميع الناس سواه حفاة. والأبواق والأنفار والأطبال بين يديه، والعساكر أمامه وخلفه، وجميعهم يكبرون حتى أتوا المصلى، فخطب ولده بعد الصلاة. ثم أتي بمحفة فركب فيها الوزير وخدم الأمراء والوزراء، ورموا بالثياب على العادة. ولم يكن ركب في المحفة قبل ذلك، لأن ذلك لا يفعله إلا الملوك. ثم رفعه الرجال، وركبت فرسي ودخلنا القصر. فجلس بموضع مرتفع، وعنده الوزراء والأمراء، ووقف العبيد بالترسة والسيوف والعصي، ثم أتي بالطعام ثم الفوفل والتنبول، ثم أتي بصحفة صغيرة فيها الصندل المقاصري. فإذا أكلت جماعة من الناس تلطخوا بالصندل. ورأيت على بعض طعامهم يومئذ حوتا من السردين مملوحا غير مطبوخ، أهدي لهم من كولم، وهو في بلاد المليبار كثير. فأخذ الوزير سردينة وجعل يأكلها. وقال لي: كل منه، فإنه ليس ببلادنا. فقلت: كيف آكله وهو غير مطبوخ فقال: إنه مطبوخ. فقلت: أنا أعرف به، فإنه ببلادي كثير.

  ذكر تزوجي وولايتي القضاء

 وفي الثاني من شوال اتفقت مع الوزير سليمان مانايك على تزوج بنته، فبعثت إلى الوزير جمال الدين أن يكون عقد النكاح بين يديه بالقصر، فأجاب إلى ذلك، وأحضر التنبول على العادة والصندل، وحضر الناس، وأبطأ الوزير سليمان، فاستدعي، فلم يأت، ثم استدعي ثانية، فاعتذر بمرض البنت. فقال لي الوزير سرا: إن بنته امتنعت، وهي مالكة أمر نفسها. والناس قد اجتمعوا فهل لك أن تتزوج بربيبة السلطان زوجة أبيها، وهي التي ولده متزوج بنتها  فقلت له: نعم. فاستدعى القاضي والشهود، ووقعت الشهادة، ودفع الوزير الصداق، ورفعت إلي بعد أام، فكانت من خيار النساء. وبلغ حسن معاشرتها أنها كانت إذا تزوجت عليها تطيبني وتبخر أثوابي، وهي ضاحكة، لا يظهر عليها تغير. ولما تزوجتها أكرهني الوزير على القضاء. وسبب ذلك اعتراضي على القاضي، لكونه كان يأخذ العشر من التركات، إذا قسمها على أربابها فقلت له: إنما لك أجرة تتفق بها مع الورثة، ولم يكن يحسن شيئا، فلما وليت، اجتهدت جهدي في إقامة رسوم الشرع. وليست هنالك خصومات، كما هي ببلادنا. فأول ما غيرت من عوائد السوء مكث المطلقات في ديار المطلقين. وكانت إحداهن لا تزال في دار المطلق حتى تتزوج غيره. فحسمت علة ذلك. وأتي إلي بنحو خمسة وعشرين رجلا ممن فعل ذلك، فضربتهم وشهرتهم بالأسواق، وأخرجت النساء عنهم، ثم اشتددت في إقامة الصلوات، وأمرت الرجال بالمبادرة إلى الأئمة والأسواق إثر صلاة الجمعة، فمن وجدوه لم يصل ضربته وشهرته. وألزمت الأئمة والمؤذنين أصحاب المرتبات المواظبة على ما هم بسبيله، وكتبت إلى جميع الجزائر بنحو ذلك وجهدت أن أكسو النساء، فلم أقدر على ذلك.

  ذكر قدوم الوزير عبد الله بن محمد الخضرمي

  الذي نفاه السلطان شهاب الدين إلى السويد وما وقع بيني وبينه

صفحة : 296

  كنت قد تزوجت ربيبته بنت زوجته، وأحببتها حبا شديدا. ولما بعث الوزير عنه، ورده إلى جزيرة المهل، بعثت له التحف، وتلقيته ومضيت معه إلى القصر فسلم على الوزير، وأنزله في دار جيدة. فكنت أزوره بها. واتفق أن اعتكفت في رمضان. فزارني جميع الناس إلا هو، وزارني الوزير جمال الدين، فدخل هو معه، بحكم الموافقة. فوقعت بيننا الوحشة. فلما خرجت من الاعتكاف شكا إلي أخوال زوجتي ربيبته أولاد الوزير جمال الدين السنجري، فإن أباهم أوصى عليهم الوزير عبد الله، وأن ما لهم باق بيده، وقد خرجوا عن حجره بحكم الشرع، وطلبوا إحضاره بمجلس الحكم، وكانت عادتي إذا بعثت عن خصم من الخصوم، أبعث له قطعة كاغد مكتوبة، فعندما يقف عليها يبادر إلى مجلس الحكم الشرعي، وإلا عاقبته، فبعثت إليه على العادة، فأغضبه ذلك، وحقدها لي، وأضمر عداوتي، ووكل من يتكلم عنه، وبلغني عنه كلام قبيح. وكانت عادة الناس من صغير وكبير أن يخدموا له كما يخدمون للوزير جمال الدين، وخدمتهم أن يوصلوا السبابة إلى الأرض، ثم يقبلونها ويضعونها على رؤوسهم. فأمرت المنادي فنادى بدار السلطان على رؤوس الأشهاد أنه من خدم للوزير عبد الله كما يخدم للوزير الكبير لزمه العقاب الشديد. وأخذت عليه أن لا يترك الناس لذلك. فزادت عداوته. وتزوجت أيضا زوجة أخرى، بنت وزير معظم عندهم، كان جده السلطان داود حفيد السلطان أحمد شنورازة. ثم تزوجت زوجة كانت تحت السلطان شهاب الدين، وعمرت ثلاث ديار بالبستان الذي أعطانيه الوزير. وكانت الرابعة هي ربيبة الوزير عبد الله، تسكن في دارها، وهي أحبهن إلي فلما صاهرت من ذكرته، هابني الوزير وأهل الجزيرة، وتخوفوا مني لأجل ضعفهم، وسعوا بيني وبين الوزير بالنمائم، وتولى الوزير عبد الله كبر ذلك حتى تمكنت الوحشة.

  ذكر انفصالي عنهم وسبب ذلك

صفحة : 297

  واتفق في بعض الأيام أن عبدا من عبيد السلطان الذي شكته زوجته إلى الوزير، وأعلمته أنه عند سرية من سراري السلطان يزني بها. فبعث الوزير الشهود، ودخلوا دار السرية، فوجدوا الغلام نائما معها في فراش واحد، وحبسوهما. فلما أصبحت وعلمت بالخبر، توجهت إلى المشور، وجلست في موضع جلوسي، لم أتكلم في شي من أمرها. فخرج إلي بعض الخواص فقال: يقول لك الوزير: ألك حاجة  فقلت: لا. وكان قصده أن أتكلم في شأن السرية والغلام. إذ كانت عادتي أن لا تقطع قضية إلى حكمت فيها. فلما وقع التغير والوحشة قصرت في ذلك. فانصرفت إلى داري بعد ذلك، وجلست بموضع الأحكام. فإذا ببعض الوزراء، فقال الوزير: يقول لك: إنه وقع البارحة كيت وكيت، لقضية السرية والغلام، فاحكم فيهما بالشرع فقلت له: هذه القضية لا ينبغي الحكم أن يكون فيها إلا بدار السلطان، فعدت إليها واجتمع الناس وأحضرت السرية والغلام، فأمرت بضربهما في الخلوة، وأطلقت سراح المرأة، وحبست الغلام. وانصرفت إلى داري، فبعث الوزير إلى جماعة من كبراء ناسه في شأن تسريح الغلام، فقلت لهم: أتشفعون في غلام زنجي يهتك حرمة مولاه  وأنتم بالأمس خلعتم السلطان شهاب الدين وقتلتموه بسبب دخوله لدار غلام له  وأمرت بالغلام عند ذلك، فضرب بقضبان الخيزران، وهي أشد وقعا من السياط، وشهرته بالجزيرة، وفي عنقه حبل. فذهبوا إلى الوزير فأعلموه. فقام وقعد، واستشاط غضبا، وجمع الوزراء ووجوه العسكر، وبعث عني فجئته. وكانت عادتي أن أخدم له، فلم أخدم. وقلت: سلام عليكم. ثم قلت للحاضرين: اشهدوا علي أني قد عزلت نفسي عن القضاء لعجزي عنه. فكلمني الوزير، فصعدت وقعدت بموضع أقابله فيه، وجاوبته أغلظ جواب. وأذن مؤذن المغرب، فدخل إلى داره وهو يقول: ويقولون إني سلطان. وها أنذا طلبته لأغضب عليه، فغضب علي. وإنما كان اعتزازي عليهم بسبب سلطان الهند، لأنهم تحققوا مكانتي عنده، وإن كانوا على بعد منه، فخوفه في قلوبهم متمكن. فلما دخلنا إلى داره بعث إلي القاضي المعزول، وكان جريء اللسان، فقال لي: إن مولانا يقول لك: كيف هتكت حرمته على رؤوس الأشهاد ولم تخدم له  فقلت له: إنما كنت أخدم له حين كان قلبي له طيبا، فلما وقع التغير تركت ذلك، وتحية المسلمين إنما هي السلام، وقد سلمت. فبعثه إلي ثانية فقال: إنما غرضك الرحيل عنا، فأعط صداقات النساء وديون الناس، وانصرف إذا شئت. فخدمت له على هذا القول، وذهبت إلى داري، فخلصت مما علي من الدين. وقد أعطاني في تلك الأيام فرش دار وجهازها من أواني نحاس وسواها. وكان يعطيني كل ما أطلبه، ويحبني ويكرمني، ولكنه غير خاطره، وتخوف مني. فلما عرف أني قد خلصت الدين وعزمت على الرحيل، ندم على ما قاله، وتلكأ في الإذن لي في الرحيل. فحلفت بالأيمان المغلظة أن لا بد من رحيلي. ونقلت ما عندي إلى مسجد على البحر، وطلقت إحدى الزوجات، وكانت إحداهن حاملا، فجعلت لها أجلا تسعة أشهر، إن عدت فبها، وإلا فأمرها بيدها. وحملت معي زوجتي التي كانت امرأة السلطان شهاب الدين لأسلمها لأبيها بجزيرة ملوك، وزوجتي الأولى التي بنتها أخت السلطانة. وتوافقت مع الوزير عمر دهرد، والوزير حسن قائد البحر، على أن أمضي إلى بلاد المعبر. وكان ملكها سلفي فأبى مدها بالعساكر لترجع الجزائر إلى حكمه، وأنوب أنا عنه فيها. وجعلت بيني وبينهم علامة: رفع أعلام بيض في المراكب. فإذا رأوها ثاروا في البحر. ولم أكن حدثت نفسي بهذا قط، حتى وقع ما وقع من التغير. وكان الوزير خائفا مني يقول الناس: لا بد لهذا أن يأخذ الوزارة، إما في حياتي وإما بعد مماتي. ويكثر السؤال عن حالي، ويقول: سمعت أن ملك الهند بعث إليه الأموال ليثور بها علي. وكان يخاف من سفري لئلا آتي بالجيوش من بلاد المعبر. فبعث إلي أن أقيم حتى يجهز لي مركبا فأبيت. وشكت أخت السلطانة إليها بسفر أمها معي، فأرادت منعها فلم تقدر على ذلك. فلما رأت عزمها على السفر قالت لها: إن جميع ما عندك من الحلي هو من مال البندر، فإن كان لك شهود بأن جلال الدين وهبه لك، وإلا فرديه، وكان حليا له خطر فردته إليهم، وأتاني الوزراء والوجوه، وأنا بالمسجد، وطلبوا مني الرجوع فقلت لهم: لولا أني حلفت لعدت. فقالوا: تذهب لى بعض علماء الجزائر ليبر قسمك وتعود. فقلت لهم: نعم: إرضاء لهم. فلما كانت الليلة

صفحة : 298

  التي سافرت فيها، أتيت لوداع الوزير فعانقني وبكى حتى قطرت دموعه على قدمي، وبات تلك اللية يحرس الجزيرة بنفسه خوفا أن يثور عليه أصهاري وأصحابي. ثم سافرت ووصلت إلى جزيرة الوزير علي. فأصابت زوجتي أوجاع عظيمة، وأحبت الرجوع فطلقتها، وتركتها هنالك، وكتبت للوزير بذلك لأنها أم زوجة ولده، وطلقت التي كنت ضربت لها الأجل. وبعثت عن جارية كنت أحبها، وسرنا في تلك الجزائر من إقليم إلى إقليم. سافرت فيها، أتيت لوداع الوزير فعانقني وبكى حتى قطرت دموعه على قدمي، وبات تلك اللية يحرس الجزيرة بنفسه خوفا أن يثور عليه أصهاري وأصحابي. ثم سافرت ووصلت إلى جزيرة الوزير علي. فأصابت زوجتي أوجاع عظيمة، وأحبت الرجوع فطلقتها، وتركتها هنالك، وكتبت للوزير بذلك لأنها أم زوجة ولده، وطلقت التي كنت ضربت لها الأجل. وبعثت عن جارية كنت أحبها، وسرنا في تلك الجزائر من إقليم إلى إقليم.

  ذكر النساء ذوات الثدي الواحد

 وفي بعض تلك الجزائر، رأيت امرأة لها ثدي واحد في صدرها، ولها ابنتان إحداهما كمثلها ذات ثدي واحد، والأخرى ذات ثديين، إلا أن أحدهما كبير فيه اللبن، والآخر صغير لا لبن فيه. فعجبت من شأنهن، ووصلنا إلى جزيرة من تلك الجزائر ليس بها إلا دار واحدة فيها رجل حائك له زوجة وأولاد، ونخيلات نارجيل، وقارب صغير يصطاد فيه السمك. ويسير إلى حيث أراد من الجزائر. وفي جزيرته أيضا شجيرات موز. ولم نر فيها من طيور البر غير غرابين خرجا إلينا لما وصلنا الجزيرة وطافا بمركبنا. فغبطت والله ذلك الرجل، وودت أن لو كانت تلك الجزيرة لي، فانقطعت فيها إلى أن يأتيني اليقين. ثم وصلت إلى جزيرة ملوك، حيث المركب الذي للناخوذة إبراهيم، وهو الذي عزمت على الرحيل فيه إلى المعبر. فجاء إلي ومعه أصحابه، وأضافوني ضيافة حسنة. وكان الوزير قد كتب لي أن أعطي بهذه الجزيرة مائة وعشرين بستوا من الكودة، وهي الودع، وعشرين قدحا من الأطوان، وهي عسل النارجيل، وعددا معلوما من التنبول والفوفل والسمك في كل يوم. وأقمت بهذه الجزيرة سبعين يوما، وتزوجت بها امرأتين. وهي من أحسن الجزائر، خضرة نضرة، رأيت من عجائبها أن الغصن ينقطع من شجرها ويركز على الأرض أو الحائط فيورق ويصير شجرة. ورأيت الرمان بها لا يقتطع له ثمر بطول أيام السنة. وخاف أهل هذه الجزيرة من الناخوذة إبراهيم أن ينهبهم عند سفره، فأرادوا إمساك ما في مركبه من السلاح حتى يوم سفره، فوقعت المشاجرة بسبب ذلك، وعدنا إلى المهل، ولم ندخلها. وكتبت إلى الوزير معلما بذلك، فكتب أن لا سبيل لأخذ السلاح. وعدنا إلى ملوك، وسافرنا منها في نصف ربيع الثاني عام خمسة وأربعين. وفي شعبان من هذه السنة توفي الوزير جمال الدين رحمه الله. وكانت السلطانة حاملا منه، فولدت إثر وفاته، وتزوجها الوزير عبد الله. وسافرنا، ولم يكن معنا رئيس عارف. ومسافة ما بين الجزائر والمعبر ثلاثة أيام، فسرنا نحو تسعة أيام. وفي التاسع منها خرجنا إلى جزيرة سيلان، ورأينا جبل سرنديب فيها ذاهبا في السماء كأنه عمود دخان. ولما وصلناها قال البحرية: إن هذا المرسى ليس في بلاد السلطان الذي يدخل التجار إلى بلاده آمنين، إنما هذا مرسى في بلاد السلطان إيري شكروتي، وهو من العتاة المفسدين. وله مراكب تقطع البحر، فخفنا أن ننزل بمرساه. ثم اشتدت الريح فخفنا الغرق فقلت للناخوذة: نزلني على الساحل، وأنا آخذ لك الأمان من هذا السلطان، ففعل ذلك، وأنزلني بالساحل. فأتانا الكفار فقالوا: من أنتم  فأخبرتهم أني سلف سلطان المعبر وصاحبه، جئت لزيارته. وأن الذي في هذا المركب هدية له. فذهبوا إلى سلطانهم فأعلموه بذلك، فاستدعاني فذهبت له إلى مدينة بطالة  وضبط اسمها بفتح الباء الموحدة والطاء المهمل وتشديدها  ، وهي حضرته، مدينة صغيرة حسنة، عليها سور خشب، وأبراج خشب. وجميع سواحلها مملوءة بأعواد القرفة. تأتي بها السيول فتجمع بالساحل، كأنها الروابي، ويحملها أهل المعبر والمليبار دون ثمن. إلا أنهم يهدون للسلطان في مقابلة ذلك الثوب ونحوه. وبين بلاد المعبر وهذه الجزيرة مسيرة يوم وليلة. وبها أيضا من خشب البقم كثير، ومن العود الهندي المعروف بالكلخي، إلا أنه ليس كالقماري والقاقلي ، وسنذكره.

 ذكر سلطان سيلان

Similarities between India and Iran

         India’s first Prime Minister, Jawaharlal Nehru wrote in his book Discovery of India,

“Among the many people and races who have come in contact with Indians and influenced India’s life and culture, the oldest and most persistent have been the Iranians”. Iranians and Indians throughout the history, even before settlement of Aryans in the vast plateau of Iran and India, had continuous traffic between them. The two countries that lie apart over distance of miles and distinct neighbors have shown ethnic ties and persistent similarities in many aspects of routine living.

kalkata92 (61)
The similarities between India and Iran go far beyond ties of times; Sanskrit scholars in India had accounted linguistic similarities between the Indian veda’s and the Iranian Zend Avesta. Even today the similarities tend to exist, from delicacies to art and from entertainment to religious practice both share commonalities.
India has a unique connection with Persia (Iran), which dates back to the BCs. In 532 BC Iran’s greatest king, Cyrus took control of north-west India and his successor Darius extended the territory further to the east. The invaders brought with them their culture and ingredients like spinach, pistachio, almond, pomegranate, saffron and rosewater. It is interesting to note that during this time they were introduced to rice, a grain indigenous to India, which soon became and still is an Iranian staple. With the tint and mix of both shared culinary sciences the world has witnessed delicious authentic cuisines.
The two countries have similarities in the field of art and culture too. Paintings on the walls of Dukhang of Alchi monastery in Ladakh reproduce Sassanian (a period in Iran) motives on textiles. The walls depict round medallions with mythical animals that were evident in Iranian scriptures. The blue turquoise color that is now seen on most mosques of Iran was utilized by the Buddhist monks as color of meditation on Indian planes. The most ancient stringed instruments that were created by Iranian’s decades ago are being a motivated influence over the Indian music. Sufism was the result of spiritual interaction between Persia and India. Sufism, originally borrowed from India, returned to India with a distinct Iranian stamp. The mysticism of Islam came under the impact of Hinduism and its philosophy of Vedanta. Hinduism also accepted some Islamic elements such as equality and monotheism. Many Hindu saints combined tenets of Islam and Hinduism. Emperor Akbar (1556-1604 AD) even promulgated a new religion – ‘Din-e-Ilahi’ – a combination of the prevailing religions in India.
Trade expanded mainly because prehistoric Iranian’s introduced coinage, which facilitated exchange. India exported spices, black pepper and imported gold and silver coins from Iran. The grape, introduced from Persia with the almond and walnut, was cultivated in the western Himalayas. One of the earliest Indian words for a coin is Karsa (also a small weight), which is of Persian origin.

indian palace
If one traces the existence of religious practices early Persian’s (prior to Muslim invasion) had similar religious practices as that of the Indians. Prominent importance was given to Sun and the sole source of the Zoroastrians then. There are several parallelisms between medical, physiological and pathological doctrines of the Ayurveda and those of the Avesta in its surviving texts represented by the Vendidad, the Yasna and the Yashts.

IMG_3082 (2)ارجمند (2)1313فردوسی
The Persian word din (religion) is similar to dhena of the rigveda where it means ‘speech reflecting the inner thoughts of man’. Its Avesta equivalent is daena, a common word in Gathas meaning inner self of man.
A thread that was a compulsion for the males of the society to wear was a commonality between the two countries, the practice of sacrifice to fire as representation of Sun was carried on in both civilization. Rituals, names of God and goddess were found to be on similar line of thought. Over years and Mogul invasion of India the values deemed to reduce over the ethnic sharing, during the British colonial rule the ties became negligible.
The people of India and Iran, two ancient neighboring civilizations, have enjoyed close historical links through the ages. They had a common homeland and share a common linguistic and racial past. Over the several millennia, they interacted an enriched each other in the fields of language, religion, arts, culture, food and other traditions. Today the two countries enjoy warm, friendly relations and cooperate in a wide range of fields.

80223154-2736127
Even today the ties between the two nations are considerably strong and are working towards achieving more goals from each other. It is improbable to deny the prehistoric existence of healthy cultural and trade ties that existed between the countries. The ties that the two country shares are growing over years, Indian universities are a popular destination for Iranian students for higher studies. Several high ranking Iranian officials and professionals have studied in India. There are a large number of Iranian students studying in universities at Mumbai, Pune, Bangalore and Delhi. The ties between the two countries are expected to flourish over years without being sidelined by the world politics.

همایش تخصصی روابط بین ایران و هند در عصر معاصر:

 برگزار شد.

 

 

اختراع نظام آبیاری کشاورزی در ایران /قنات به ثبت جهانی رسید.

به گزارش خبرنگار اقتصادی ایرنا،

نظام آبیاری کشاورزی در ایران از طریق قنات (مثال موردی قنوات کاشان و گناباد ) که با اجماع اعضای سه نفره کمیته راهبردی و علمی برنامه سازمان خوار و بار کشاورزی ملل متحد فائو تحت عنوان یکی از میراث های مهم نظام کشاورزی جهان (ج.آی.اچ.ای.اس) به ثبت رسید از جمله سامانه های سرزمینی جهانی قلمداد شد که به لحاظ چشم انداز طبیعی تنوع زیستی سازگاری جوامع انسانی با نیازهای آنها از وضعیت و جایگاه بین المللی برخوردار است. 

qanatimage

برنامه میراث های مهم نظام کشاورزی جهان (جی.آی.اچ.ای.اس) با شناسه های سامانه های سرزمینی جهان نه تنها به ارتقا ظرفیت های آن در جهت تدوین جوامع آینده محلی علاقه مند است بلکه به حفظ اماکن و روش هایی که مورد تایید این برنامه قرار می گیرد، تاکید دارد. 

اکنون تلاش جمعی و سرسختانه کارشناسان بخش های کشاورزی کشورمان برای معرفی این سامانه به برنامه (جی.آی. اچ.ای.اس) سبب شده تا سیستم های آبیاری قنوات به عنوان یک نظام جهانی با منشا ایرانی مورد شناسایی قرار گرفته و در برابر ناملایمات اقتصادی، اجتماعی، طبیعی، اکولوژیکی و فرهنگی جهانی مورد حمایت جامعه بین المللی قرار گیرد. 

ثبت این رویکرد به عنوان میراثی مهم در کشاورزی جهان بیانگر ابتکار کشور ایران در استفاده از فناوری های مناسب با محیط زیست و تنوع اقلیمی در تاریخ کشاورزی جهان بوده و موجب شد تا سازمان خوار و بار کشاورزی ملل متحد فائو با ثبت این سامانه به نام جمهوری اسلامی ایران و تقدیم سند آن به محمود حجتی وزیر جهادکشاورزی به عنوان عالی ترین مقام بخش کشاورزی کشور این رویداد برجسته را ماندگار کند. 

به گزارش خبرنگار ایرنا، این مراسم با حضور مقامات عالیرتبه کشوری از جمله نمایندگان سازمان حفاظت از محیط زیست، سازمان میراث فرهنگی و گردشگری، نمایندگان خارجی از جمله دستیار دبیرکل سازمان ملل متحد، روسای آژانس های سازمان ملل متحد برگزار که لوح سند ثبت این سامانه تقدیم وزیر جهادکشاورزی شد. 

«هیراناند پورکایت» روز سه شنبه در مراسم تسلیم سند ثبت جهانی نظام کشاورزی مبتنی بر قنات به عنوان میراث جهانی کشاورزی جمهوری اسلامی ایران که با حضور نمایندگان داخلی و خارجی در وزارت جهاد کشاورزی برگزار شده بود، افزود: با کمک دفتر یونسکو در سال 2005 مرکز ملی قنات در یزد ایجاد شد که این مرکز تحت نظر یونسکو است که در زمینه گسترش قنات در ایران فعالیت دارد. 

وی اظهار داشت: این دفتر برای ارایه خدمات فنی در خصوص ساخت قنات با کشورهای عراق و آذربایجان نیز همکاری کرده است. 

وی تصریح کرد: دفتر یونسکو در نظر دارد نشست علمی را با همکاری استان یزد برگزار کند که در این راستا از وزیر جهاد کشاورزی دعوت می کنم به دلیل ابتکار در ثبت جهانی قنات به نام جمهوری اسلامی ایران در این نشست علمی ما را یاری کند. 


** فرسایش منابع طبیعی دستخوش تغییرات آب و هوایی و کمبود دانش علمی 

دستیار دبیرکل سازمان ملل متحد نیز گفت: به عنوان کسی که سال های متوالی در ایران فعالیت داشته ام و شاهد پیشرفت های زیادی در این کشور بودم ثبت میراث جهانی نظام کشاورزی مبتنی بر قنات ایران را یکی از رخدادهای مهم در می دانم که برای سازمان فائو نیز با اهمیت است. 

«هاولیانگ شو» افزود: به عنوان هماهنگ کننده سازمان ملل در کشورهای منطقه فعالیت دارم و معتقدم کشاورزی استفاده کننده اصلی منابع طبیعی است به طوری که برخی سامانه های کشاورزی بیش از 60 درصد منابع موجود در جهان را مورد فرسایش قرار می دهند. بنابراین حفظ منابع طبیعی از اهمیت ویژه ای برخوردار است. 

وی فرسایش منابع طبیعی و کاهش منابع آب و خاک را ناشی از تغییرات آب و هوایی و کمبود دانش علمی و فنی دانست و تاکید کرد: فائو در سال 2002 بحث «جی.آی» را مطرح کرد که طی آن میراث کشاورزی جهانی که چشم انداز زیبایی دارند به ثبت جهانی می رسند.

وی با بیان اینکه این میراث مواد غذایی میلیاردها نفر از مردم جهان را تولید می کند، گفت: استفاده از سامانه هایی که به لحاظ اکولوژیک دارای پایداری زیست محیطی، منابع طبیعی و حفظ اکوسیستم است باید در اولویت قرار گیرد. 

وی اضافه کرد: متاسفانه هم اکنون یک میلیارد نفر از مردم جهان از کمبود غذا رنج می برند که کمک به مردم فقیر ایجاب می کند از شیوه های نوین، علمی و میراث ارزشمند جهانی برای توسعه و پایداری کشاورزی استفاده شود. 

وی با اشاره به اینکه تحقق اهداف هزاره سوم مبارزه با فقر و گرسنگی است، گفت: لحاظ کردن قنات سیستم های قناتی در چارچوب کشاورزی جهان می تواند کمک شایانی به این اهداف باشد که در دستور کار قرار دارد. 
اقتصام (3)ل.ا/9186**    

مقاله قنات میراث علمی و فرهنگی ایرانیان ارایه شده در سمینار ملی قنات سال در گناباد 1383

 

 

http://www.mardomsalari-kh.ir/images/pdf/mardom%20salari%20-44.pdf

ذوالقرنین شخصیتی که ۱۴ قرن علمای اسلام در مورد او سَردرگُم بودند و ابوکلام آزاد راز او را کشف کرد

علمای دینی عرب زبان و کوروش ذوالقرنین: دکتر محمد عجم  ۷ شهریور ۱۳۹۰

ذوالقرنین چهره و شخصیتی  که ۱۴ قرن  علمای اسلام   در مورد او در سردرگم بودند و ابوکلام آزاد    راز او را کشف کرد.

معمولاً علمای بزرگ دینی عرب زبان بدلیل مخالفت با یهودیان علاقه کمی از خود نشان داده‌اند تاکوروش را همان ذوالقرنین بدانند اما دکتر دکتر عبد المنعم النمر بالاترین مقام دینی (وزیر اوقاف و امور دینی مصر و اسلام شناس قرن بیست ) و بزرگترین چهره اسلام شناس معاصر در مصر که مقاله تحقیقاتی وی راجع به کورش ذو القرنین در ماهنامه مشهور جهان عرب بنام مجله العرب شماره ۱۸۴

abulkalamM.AzadPARSSEA

قبل از فوت ایشان منتشر گردید مورد توجه و بازتاب علمای اسلامی ازهر  و سایر علمای دینی و مورد توجه و نقد وب سایتهای عربی واقع شد مقاله او در جهان عرب بازتاب و پذیرش قابل توجهی یافت. بعد از او افراد ریادی سعی کردند در مورد ذوالقرنین و کیستی او مطلب بنویسند اما همه مقالات حول محور همان مطالب ابوکلام آزاد می چرخد.

دکتر النمر  پس از بیان دلایل ابوکلام آزاد و دلایل مفسرین قبلی نتیجه می‌گیرد که ابوالکلام آزاد استدلالهای منطقی ارایه کرده‌است. بعد از مقاله عبدالمنعم النمر مقاله‌های دیگری نیز از سوی اسلام شناسان عرب در تایید ابوکلام آزاد منتشر شده‌است. دکتر عبدالمنعم همچنین یک نظریه جدید را که ادعا نموده‌است ذو القرنین همان فرعون توت آخن می‌باشد را نیز رد کرده و آنرا مستند ندانسته‌است:  بعد از عبد المنعم النمر مهمترین شخصیت علمی و مذهبی جهان عرب صابر صالح زغلول در سال ۲۰۱۱ کتاب بسیار مفصل ۳۲۷ صفحه ای نوشته که دارالکتاب العربی للنشر و التوزیع – القاهره آنرا توزیع کرده است. تحت عنوان :”مؤسس الدوله الفارسیه وأبو إیران؛ حیاته و فتوحاته وهل هو ذوالقرنین”

پایه گذار دولت پارس و پدر ایران- زندگی و پیروزی هایش وپایان کار آیا او ذو القرنین است؟”

صابر صالح زغلول متفکر بزرگ جهان عرب نظرات مختلف راجع به ذوالقرنین را بیان نموده و از جمله به نگر و دیدگاه – ابوالکلام آزاد و عبد المنعم النمر و الشیخ الشعراوى   می پردازد و نتیجه می گیرد که دیدگاه ابوکلام آزاد به واقعیت نزدیک تر است.نکته مهم اینکه تا کنون نظر شیخ الشعراوی  و زغلول در مورد ذو القرنین بودن کوروس از دید عرب ها مخفی نگه داشته شده است.

سوره کهف و  سوره اسراء  و کوروش کبیر
علاوه بر ایه های مربوط به ذو القرنین که مربوط به کوروش  است  در تفسیر آیه های ۴ تا ۸ سوره اسراء که پیرامون بنی اسرائیل آمده در قرآن کریم می فرماید بنی اسرائیل دو بار فساد خواهد کرد، «وَقَضَیْنَا إِلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ فِی الْکِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبِیرًا…. »
آیه ۴- ما به بنى اسرائیل در کتاب (تورات) اعلام کردیم که دو بار در زمین فساد خواهید کرد، و برترى جویى بزرگى خواهید نمود.
آیه  ۵- هنگامى که نخستین وعده فرا رسد مردانى پیکار جو را بر شما مى‏فرستیم (تا سخت شما را در هم کوبند حتى براى بدست آوردن مجرمان) خانه ‏ها را جستجو مى‏کنند، و این وعده‏اى است قطعى(حمله بختنصر).
آِیه ۶- سپس شما را بر آنها چیره مى‏کنیم و اموال و فرزندانتان را افزون خواهیم کرد و نفرات شما را بیشتر (از دشمن) قرار مى‏دهیم.( مساعدت کوروش به یهودیان)
در مورد کوروش یا کوروس در کتب اسلامی اعم از تاریخی یا تفسیر قرانی و یا اشعار عربی هم روایت شده است اما کمتر کسی به آن توجه کرده است . از جمله حدیث پیامبر اسلام در تمجید از کوروش که در تفسیر سوره اسرا آیه ۶ از پیامبر اسلام نقل شده است:
جلال الدین سیوطی از عالمان بزرگ اسلامی( ۹۱۱ ق- در درالمنثور (ج۴، ص ۱۶۵) به نقل از ابن جریر از حذیفه ابن الیمان صحابی پیامبر(ص) می آورد که آن حضرت ص فرمود: «چون بنی اسرائیل در روز سبت سرکشی کرد و برتری جست و پیامبران را کشت، خداوند بختنصر را بر ایشان برانگیخت تا اینکه به بیت المقدس وارد شد و در عوض خون زکریا(ع)، هفتاد هزار نفر از ایشان را کشت و خاندانشان و فرزندان انبیا را به اسارت گرفت و زینت آلات بیت المقدس را با خود به بابل برد.»
حذیفه می گوید: عرض کردم: «ای پیمبر خدا، بیت المقدس که در نزد خداوند مهم بود.» حضرت تأیید کردند و درباره نحوه ساختن و جواهرات به کار رفته در آن توضیح دادند و اینکه بختنصر آنها را به بابل برد و بنی اسرائیل در حالی که بینشان برخی پیامبران و پیغمبرزادگان بود، سالها عذاب کشیدند تا اینکه خداوند بر ایشان رحم آورد:
«… فاَوحی الی ملک من ملوک فارس، یقال له کورس و کان مؤمنا، اَن سر الی بقایا بنی اسرائیل حتی تستنقذهم… : پس به یکی از پادشاهان پارس که مرد مؤمنی بود، به نام کوروش، وحی کرد که به نزد بازماندگان بنی اسرائیل برود و آزادشان سازد… فسار کورس ببنی اسرائیل و دخل بیت المقدس حتی رده الیه: کوروش چنین کرد و داخل بیت المقدس شد و زینت آلات آن را بازگرداند و بنی اسرائیل صد سال فرمانبردار خداوند بودند. تا دوباره به گناه بازگشتند.

نکته مهمتر اینکه در مورد کوروش یا کوروس در کتب اسلامی اعم از تاریخی یا تفسیر قرانی و یا اشعار  عربی هم  روایت شده است اما کمتر کسی به آن توجه کرده است . 

در کتب مقدس یهودیان و مسیحیان از کوروش به کرات سخن گفته شده اما 

روایت های  اسلامی هم در مورد کوروش  وجود دارد که مورد  غفلت واقع شده اس. از جمله 

حدیث پیامبر اسلام  در تمجید از کوروش: 

در  صفحه۴۵۸از جلد۱۴،چاپ دارهجر سال ۲۰۰۱م، از کتاب تفسیر الطبری(۲۲۴_۳۱۰.ق)
ربعی بن حراش از حذیفه ابن الیمان صحابی پیامبر(ص) مطلبی را در مورد کوروس آورده  و همان  مطلب  را

جلال الدین سیوطی از عالمان پرکار و کوشای اهل سنت- متوفای ۹۱۱ ق- در درالمنثور (ج۴، ص ۱۶۵) به نقل از ابن جریر از حذیفه ابن الیمان صحابی پیامبر(ص) می آورد که آن حضرت فرمود:
«چون بنی اسرائیل در روز سبت سرکشی کرد و برتری جست و پیامبران را کشت، خداوند بختنصر را بر ایشان برانگیخت تا اینکه به بیت المقدس وارد شد و در عوض خون زکریا(ع)، هفتاد هزار نفر از ایشان را کشت و خاندانشان و فرزندان انبیا را به اسارت گرفت و زینت آلات بیت المقدس را با خود به بابل برد.»
حذیفه می گوید: عرض کردم: «ای پیمبر خدا، بیت المقدس که در نزد خداوند مهم بود.» حضرت تأیید کردند و درباره نحوه ساختن و جواهرات به کار رفته در آن توضیح دادند و اینکه بختنصر آنها را به بابل برد و بنی اسرائیل در حالی که بینشان برخی پیامبران و پیغمبرزادگان بود، سالها عذاب کشیدند تا اینکه خداوند بر ایشان رحم آورد:
«… فاَوحی الی ملک من ملوک فارس، یقال له کورس و کان مؤمنا، اَن سر الی بقایا بنی اسرائیل حتی تستنقذهم… : پس به یکی از پادشاهان پارس که مرد مؤمنی بود، به نام کوروش، وحی کرد که به نزد بازماندگان بنی اسرائیل برود و آزادشان سازد… فسار کورس ببنی اسرائیل و دخل بیت المقدس حتی رده الیه: کوروش چنین کرد و داخل بیت المقدس شد و زینت آلات آن را بازگرداند و بنی اسرائیل صد سال فرمانبردار خداوند بودند. سپس دوباره به گناه بازگشتند و خدا یکی از پادشاهان روم را بر ایشان چیره گردانید که به بیت المقدس آمد و اهالی را اسیر کرد و مسجد را سوزانید و به آنها گفت: «ای بنی اسرائیل، ان عدتم فی المعاصی، عدنا علیکم فی السبائ: اگر به گناهان بازگردید، ما هم به شیوه اسیر بردن شما برمی گریدم…» آنگاه حضرت فرمود: «این بود بخشی از صفت زینت آلات بیت المقدس و مهدی آنها را به بیت المقدس بازمی گرداند …»
این حدیث را سوای درالمنثور، با کمی اختلاف در جزئیات، محمد بن جریر طبری – متوفای ۳۱ ق- در جامع البیان (ج۱۵، ص ۱۷) و ثعلبی در کتاب الکشف البیان عن تفسیر القرآن یا تفسیر ثعلبی (ج۶، ص ۷۰) آورده است. مرحوم شیخ ابوالفتوح رازی در روض الجنان (ج۱۲، ص ۱۶۳) در ترجمه همین حدیث می نویسد: «… خدای تعالی بر زبان بعضی پیغامبران امر کرد پادشاهی را از پادشاهان پارس، نام او کوروش، و او مردی مؤمن بود، که: برو و بنی اسرائیل را از دست بختنصر بستان و حلّی بیت المقدس از او بستان و باز جای بر… مهدی(ع) در روزگار خود حلّی بیت المقدس باز جای فرماید بردن… و خدای تعالی خلق اولین و آخرین را در بیت المقدس جمع کند.» ناگفته نماند که آن مرحوم در جای دیگر (ج۱۲، ص ۱۸۶) از کوروش به صورت کیرش بن احشو برش یاد کرده که احتمالاً کوروش بن خشایارشا منظور بوده که البته اشتباه است! اما طبری در تاریخ (ج۱، ص ۳۸۵) نسبتاً درست نقل کرده: اخشویرش بن کیرش. مرحوم جرجانی نیز در تفسیر گازر (ج۵، ص ۲۵۵) به حدیث نبوی و روایت حذیفه اشاره کرده است، وونیز سید جعفر مرتضی به طور خلاصه در الصحیح من السیره (ج۳، ص ۴۱) همین معانی را آورده است. طبری در تاریخش (ج۱، ص ۱۴۱) چند جا از کیرش الماوذی (کوروش مادی) یاد کرده است و اینکه او بنی اسرائیل را به دیارشان بازگرداند (ج۱، ص ۳۸۱)؛ همین طور ابن خلدون در تاریخ (ج۲، ص ۱۰۸).
اقدام کوروش در بازسازی بیت المقدس که مسعودی- متوفای ۳۴۵ ق- در التنبیه و الاشراف (ص ۱۷۱) بدان اشاره می کند،
در اشعار عربی نیز بازتاب داشته است؛ چنان که ابن سعد تمیمی سمعانی- متوفای ۵۶۲ ق- در کتاب الانساب (ج۵، ص ۳۶۳) در این باره نخست به ویرانی بیت المقدس به دست بختنصر می نویسد و آنگاه شعر «وافر» را نقل می کند که:
و بیت المقدس المعمور بیت
ورثناه عن المتقدمینا
بناه کورش البانی المعالی
بأمره الله خیر الآمرینا
یعنی: بیت المقدس، این خانه آباد را ما از پیشینیان خود به میراث برده ایم. کوروش – آن بنیانگذار بزرگواری ها- به دستور خداوند که بهترین فرماندهان است، آن را بنا نهاد.
در تفسیر نمونه (ج۱۲، ص ۲۹) حدیثی نبوی به نقل از تفسیر طبری آورده می شود که مضمون احادیث گذشته را تأیید می کند؛ ولی مؤلف تفسیر نمونه این ایراد را می گیرد که: «انطباق تاریخ زکریا و یحیی بر تاریخ بختنصر محرز نمی باشد..
ملا فتح اله کاشانی در تفسیر منهج الصادقین (ج۵، ص ۲۵۳) بازسازی «کورش همدانی» را به دوران پس از بخت النصر ارجاع می دهد و سرکشی دوم بنی اسرائیل را به هنگام شهید کردن حضرت یحیی(ع) و قصد هلاک کردن عیسی(ع) و سرکوب شدنشان به دست نتنوس رومی… در التفسیر للکتاب الله العزیز (ج، ص ۱۹۶) و (ج۵، ص ۳۶۳) نیز همین معنی تکرار می گردد. 

از مورخین سده‌های اسلامی، ابوالفرج بن عبری در کتاب «مختصر الدول» و ابوریحان بیرونی در «آثار الباقیه عن القرون الخالیه» نام این شاه را «کورُش»، مسعودی در «مروج‌الذهب و معادن‌الجوهر» «کورُس»، طبری در «تاریخ الرسل و الملوک» و ابن اثیر در «الکامل فی التاریخ» «کِیرُش» و حمزه اصفهانی نیز در «تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیا» «کوروش» نوشته‌اند.ابن بلخی از کوروش همچون کسی که یهودیان را آزاد ساخت و آخرین پادشاه آشور را شکست داد یاد کرده است. نام کوروش به صورت کرش ذکر شده است،  حمزه اصفهانی از کوروش یاد می‌کند و او را با «بهمن» یکی می‌شمرد و می‌نویسد که یهودیان می‌پندارند که بهمن به زبان ایشان همان کوروش است. مسعودی نیز می‌نویسد که نام کوروش برای یهودیان شناخته شده بود، ولی ایرانیان او را بهمن می‌نامند. دقیقترین تبارنامه هخامنشیان را ابوریحان بیرونی به دست می‌دهد.  او نام‌های کیانی را با نام‌های هخامنشیان برابر دانسته است. ابوریحان بیرونی پیشنهاد می‌کند که کی‌قباد پس از اسرحدون (شناخته شده با نام زَو بن تهماسب) حکومت کرد و کی‌کاووس همان بخت النصر بود و نسل سوم بعد از کی‌قباد است؛ کورِش همان کیخسرو است شخصیتِ اسطوره‌ای ایرانی، برخی از یادمان‌های تاریخی کوروش را به خود جذب کرده است: «گویند وی (=بمهن) به دوران پادشاهی خود باقی‌ماندهٔ بنی اسرائیل را [از بابل] به بیت‌المقدس پس فرستاد»؛ و فرمان به‌آباد نمودن بیت‌المقدس داد»؛ «اسرائیلیان چنین پندارند که بهمن در کتاب‌های اخبار آنها به زبان ایشان، همان کوروش است».

بهمن پسر اسفندیار، شاه کیانی اسطوره‌ای ایران است. نام این شاه در اوستا نیامده، ولی به عنوان یکی از پادشاهان در دینکرد، بندهشن و بهمن‌یشت آمده است. منابع مختلفی عربی، پهلوی و فارسی نو نام او به صورت وهمن (در بندهشن)، بهمن (در شاهنامه فردوسی؛ مروج الذهب مسعودی؛ دینوری)، اردشیربهمن (در بهمن‌یشت؛ تاریخ طبری؛ تاریخ ابن‌اثیر)، کی‌اردشیر (در حمزه اصفهانی)، کی‌بهمن با لقب «درازدست» (به عربی: طویل‌الید) آورده‌اند. این لقب (درازدست) برای اردشیر اول هخامنشی (حکومت ۴۶۵ تا ۴۲۵ پیش از میلادی) در منابع یونانی به صورت Macrocheir و در منابع لاتین به صورت Longimanus مشهور شده است.

در منابع مورخینی چون طبری و مسعودی، آمده است که مادرش از بنی اسرائیل با نام کوچک آستوریا (یعنی استر در عهد عتیق) است. طبری و مسعودی و بیشتر دیگر منابع تاریخی (یعنی دینوری و ابن‌بلخی)، به زیر کشیدن بخت‌النصر (نبوکدنضر) و بازگشت فرزندان اسرائیل را به وطنشان را به بهمن نسبت داده‌اند؛ و برخی همچون مسعودی و ابن‌بلخی، اضافه کرده‌اند که بهمن این وظیفه را به کوروش (یعنی کوروش بزرگ) محول کرد تا به سرانجام رساند

مقاله  وزیر اوقاف و حج مصر دکتر النمر  تمام مطالب عربی  مربوط به مقاله دکتر نمر است :

ذو القرنین شخصیه حیرت المفکرین أربعه عشر قرنا و کشف عنها- أبو الکلام أزاد –

بقلم الدکتور عبد المنعم النمر رحمه الله وزیر أوقاف سابق وکاتب إسلامی مصری

قال الله تعالى:(وَیَسْأَلُونَکَ عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْرًا (۸۳) إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآَتَیْنَاهُ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ سَبَبًا (۸۴) فَأَتْبَعَ سَبَبًا (۸۵) حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَهٍ وَوَجَدَ عِنْدَهَا قَوْمًا قُلْنَا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْنًا (۸۶) قَالَ أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُکْرًا (۸۷) وَأَمَّا مَنْ آَمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُ جَزَاءً الْحُسْنَى وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا یُسْرًا (۸۸) ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا (۸۹) حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِهَا سِتْرًا (۹۰) کَذَلِکَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَیْهِ خُبْرًا (۹۱) ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا (۹۲) حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمَا قَوْمًا لَا یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلًا (۹۳) قَالُوا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجًا عَلَى أَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُمْ سَدًّا (۹۴) قَالَ مَا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ فَأَعِینُونِی بِقُوَّهٍ أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْمًا (۹۵) آَتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ قَالَ انْفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آَتُونِی أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْرًا (۹۶) فَمَا اسْطَاعُوا أَنْ یَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا (۹۷) قَالَ هَذَا رَحْمَهٌ مِنْ رَبِّی فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکَّاءَ وَکَانَ وَعْدُ رَبِّی حَقًّا (۹۸))[سوره الکهف].

 سوره کهف:  و از تو در باره ذو القرنین می‌پرسند. بگو: برای شما از او چیزی می‌خوانم. (۸۳) ما او را در زمین مکانت دادیم و راه رسیدن به هر چیزی را به او نشان دادیم. (۸۴) او نیز راه را پی گرفت. (۸۵) تا به غروبگاه خورشید رسید. دید که در چشمه‌ای گِل‌آلود و سیاه غروب می‌کند و در آنجا مردمی یافت. گفتیم: ای ذو القرنین، می‌خواهی عقوبتشان کن و می‌خواهی با آنها به نیکی رفتار کن. (۸۶) گفت: اما هر کس که ستم کند ما عقوبتش خواهیم کرد. آن گاه او را نزد پروردگارش می‌برند تا او نیز به سختی عذابش کند. (۸۷) و اما هر کس که ایمان آورد و کارهای شایسته کند، اجری نیکو دارد. و در باره او فرمانهای آسان خواهیم راند. (۸۸) باز هم راه را پی گرفت. (۸۹) تا به مکان برآمدن آفتاب رسید. دید بر قومی طلوع می‌کند که غیر از پرتو آن برایشان هیچ پوششی قرار نداده‌ایم. (۹۰) چنین بود. و ما بر احوال او احاطه داریم. (۹۱) باز هم راه را پی گرفت. (۹۲) تا به میان دو کوه رسید. در پس آن دو کوه مردمی را دید که گویی هیچ سخنی را نمی‌فهمند. (۹۳) گفتند: ای ذو القرنین، یأجوج و مأجوج در زمین فساد می‌کنند. می‌خواهی خراجی بر خود مقرر کنیم تا تو میان ما و آنها سدی برآوری؟ (۹۴) گفت: آنچه پروردگار من مرا بدان توانایی داده‌است بهتر است. مرا به نیروی خویش مدد کنید، تا میان شما و آنها سدی برآورم. (۹۵) برای من تکه‌های آهن بیاورید. چون میان آن دو کوه انباشته شد، گفت: بدمید. تا آن آهن را بگداخت. و گفت: مس گداخته بیاورید تا بر آن ریزم. (۹۶) نه توانستند از آن بالا روند و نه در آن سوراخ کنند. (۹۷) گفت: این رحمتی بود از جانب پروردگار من و چون وعده پروردگار من در رسد، آن را زیر و زبر کند و وعده پروردگار من راست است. (۹۸

ماذا قاله المفسرون و المؤرخون عن ذو القرنین ؟

مفسران و تاریخ نگاران از او چه گفته اند روش ابوالکلام آزاد در بررسی و کشف او چگونه است؟

 یذکر تفسیر الکشاف للزمخشری : أنه الإسکندر و قیل أنه عبد صالح. نبی. ملک، و ذکر روایه عن الرسول صلی الله علیه و سلم، أنه سمی ذا القرنین لأنه طاف قرنی الدنیا یعنی جانبیها شرقا و غربا.و قیل کان لتاجه قرنان. کان على رأسه ما یشبه القرنین..

تفسیر کشاف از زمخشری می گوید او اسکندر بود از پیامبر نقل شده که ذو القرنین دور دنیا را گشته است. و گفته شده که بر تاج او دو شاخ بود

 و الإمام ابن کثیر : یذکر فی تفسیره : أنه الإسکندر ثم یبطل هذا. کان فی زمن الخلیل إبراهیم علیه السلام و طاف معه بالبیت. و قیل عبد صالح.

امام  ابن کثیر در تفسیرش نوشته او اسکند است  اما خودش این را باطل می داند  بخاطر اینکه  او (ذوالقرنین) در زمان ابراهیم خلیل بوده است.

و أورد فی تاریخه ” البدایه و النهایه ” جـ ۲ ص ۱۰۲ مثل ذلک و زاد أنه نبی أو مَلَک.

در کتاب بدایه و نهایه ان مطلب تکرار شده و گفته شده که نبی و یا پادشاه بوده است. (اسکندر پادشاه نبوده)

أما القرطبى فی تفسیره فقد أورد أقوالا کثیره أیضا : کان من أهل مصر و اسمه ” مرزبان “، و نقل عن ابن هشام أنه الاسکندر، کما نقل روایات عن الرسول صلی الله علیه و سلم، بأنه ملک مسح الأرض من تحتها بالأسباب.

قرطبی گفته ذوالقرنین از اهل مصر و اسم او مرزبان بوده!  و پیامبر اسلام گفته او پادشاهی بوده که زمین را از پایین آن لمس کرده (با دست گرفته) و عن عمر و عن على رضی الله عنهما بأنه مَلَک.. أو عبد صالح و هی روایات غیر صحیحه.

خلیفه عمر از قول امام علی نقل کرده که او پادشاهی بوده است.

و قیل أنه الصعب بن ذی یزن الحمیرى، و کلها روایات و أقوال تخمینیه و لا سند لها. أما الآلوسى فی تفسیره، فقد جمع الأقوال السابقه کلها تقریبا، و قال : لا یکاد یسلم فیها رأى، ثم اختار أنه الاسکندر المقدونی و دافع عن رأیه بأن تلمذته لأرسطو، لا تمنع من

صوره لأبو الکلام آزاد

أنه کان عبدا صالحا.. أما المفسرون المحدثون فکانوا کذلک ینقلون عن الأقدمین.

تقریبا تمامی اقوال مفسران گذشته در انطباق ذو القرنین پیرامون اسکندر و یا یک پادشاه عادل سخن گفته اما مشخص نیست کدام اسکندر و کدام پادشاه .

اما ابوکلام آزاد به کلام مفسران قبلی راضی نشد و آنها را ناکافی و ناروشن دانست . ابوکلام به دلایلی اسکندر را رد می کند چون اعتقاد دارد اسکندر شرق و غرب عالم را ندیده است و عادل هم نبوده و پادشاه هم نبوده است. اسکندر  فاتح بوده است.

موضوع دیگر اینکه سوال در قران  از سوی یهودی ها طرح شده و یهودیان  اسکندر را نمی شناختند بلکه آنها کوروش را می شناختند و او را عادل و نبی می دانستند. و می خواستند بدانند آیا پیامبر اسلام از  نوشته های کتب یهودی خبر دارد و یا  از غیب این اخبار به او می رسد؟ ابوکلام بعد از بحث ها و استدلالهای کلامی و تفسیری به علم باستان شناسی متوسل می شود و مجسمه کوروش را دلیل دیگری بر صحت ادعای خود می داند.

موقف أبو الکلام آزاد من هذه الأقوال

لم یرتض أبو الکلام آزاد (عالم الهند المعروف ترجم معانی القرآن إلى اللغه الأوردیه)قولا من هذه الأقوال، بل ردها، و قال عنها: إنها قامت على افتراض مخطیء لا یدعمه دلیل، و عنى بالرد على من یقول بأنه الإسکندر المقدونی.. بأنه لا یمکن أن یکون هو المقصود بالذکر فی القرآن، إذ لا تعرف له فتوحات بالمغرب، کما لم یعرف عنه أنه بنى سدا، ثم إنه ما کان مؤمنا بالله، و لا شفیقا عادلا مع الشعوب المغلوبه، و تاریخه مدون معروف. کما عنى بالرد على من یقول بأنه عربی یمنی.. بأن سبب النزول هو سؤال الیهود للنبی علیه الصلاه و السلام عن ذی القرنین لتعجیزه و إحراجه. و لو کان عربیا من الیمن لکان هناک احتمال قوی لدی الیهود- على الأقل- أن یکون عند قریش علم به، و بالتالی عند النبی صلى الله علیه و سلم، فیصبح قصد الیهود تعجیز الرسول علیه الصلاه و السلام غیر وارد و لا محتمل. لکنهم کانوا متأکدین حین سألوه بأنه لم یصله خبر عنه، و کانوا ینتظرون لذلک عجزه عن الرد.. سواء قلنا بأنهم وجهوا السؤال مباشره أو أوعزوا به للمشرکین فی مکه لیوجهوه للرسول علیه الصلاه و السلام. ثم قال : ” و الحاصل أن المفسرین لم یصلوا إلى نتیجه مقنعه فی بحثهم عن ذی القرنین، القدماء منهم لم یحاولوا التحقیق، و المتأخرون حاولوه، و لکن کان نصیبهم الفشل. و لا عجب فالطریق الذی سلکوه کان طریقا خاطئا. لقد صرحت الآثار بأن السؤال کان من قبل الیهود- وجهوه مباشره أو أوعزوا لقریش بتوجیهه -فکان لائقا بالباحثین أن یرجعوا إلى أسفار الیهود و یبحثوا هل یوجد فیها شیىء یلقی الضوء على شخصیه ذی القرنین، إنهم لو فعلوا ذلک لفازوا بالحقیقه “.

 لماذا ؟ لأن توجیه السؤال من الیهود للنبی علیه الصلاه و السلام لإعجازه ینبىء عن أن لدیهم فی کتبهم و تاریخهم علما به، مع تأکدهم بأن النبی علیه الصلاه و السلام أو العرب لم یطلعوا علی ما جاء فی کتبهم.. فکان الاتجاه السلیم هو البحث عن المصدر الذی أخذ منه الیهود علمهم بهذا الشخص.. و مصدرهم الأول هو التوراه.

و أمسک أزاد بالخیط

و هذا هو الذی اتجه إلیه أزاد، و أمسک بالخیط الدقیق الذی وصل به إلی الحقیقه.. و قرأ و بحث و وجد فی الأسفار، و ما ذکر فیها من رؤى للأنبیاء من بنی إسرائیل و ما یشیر إلى أصل التسمیه : “ذی القرنین” أو ” لوقرانائیم” کما جاء فی التوراه.. و ما یشیر کذلک إلی الملک الذی أطلقوا علیه هذه الکنیه، و هو الملک “کورش” أو “خورس ” کما ذکرت التوراه و تکتب أیضا “غورش” أو “قورش”.

هل یمکن الاعتماد علی التوراه وحدها ؟

یقول أزاد : ” خطر فی بالی لأول مره هذا التفسیر لذی القرنین فی القرآن،و أنا أطالع سفر دانیال ثم اطلعت علی ما کتبه مؤرخو الیونان فرجح عندی هذا الرأی، و لکن شهاده أخری خارج التوراه لم تکن قد قامت بعد، إذ لم یوجد فی کلام مؤرخی الیونان ما یلقی الضوء علی هذا اللقب.

تمثال کورش

ثم بعد سنوات لما تمکنت من مشاهده آثار إیران القدیمه ومن مطالعه مؤلفات علماء الآثار فیها زال الحجاب، إذ ظهر کشف أثری قضی علی سائر الشکوک، فتقرر لدی بلا ریب أن المقصود بذی القرنین لیس إلا کورش نفسه فلا حاجه بعد ذلک أن نبحث عن شخص آخر غیره “. ” إنه تمثال علی القامه الإنسانیه، ظهر فیه کورش، و علی جانبیه جناحان، کجناحی العقاب، و علی رأسه قرنان کقرنی الکبش، فهذا التمثال یثبت بلا شک أن تصور “ذی القرنین” کان قد تولد عند کورش، و لذلک نجد الملک فی التمثال و علی رأسه قرنان” أی أن التصور الذی خلقه أو أوجده الیهود للملک المنقذ لهم “کورش” کان قد شاع و عرف حتى لدی کورش نفسه علی أنه الملک ذو القرنین.. أی ذو التاج المثبت علی ما یشبه القرنین..

صوره لتمثال غورش العظیم فی إیران یظهر بوضوح فوق رأسه القرنین

صوره لتمثال غورش العظیم فی حدیقه أولمبی فی سدنی

کورش بین القرآن و التاریخ

و مع أن ما وصل إلیه أزاد قد یعتبر لدی الباحثین کافیا، إلا أنه مفسر للقرآن و علیه أن یعقد المقارنه بین ما وصل إلیه و بین ما جاء به القرآن عن ذی القرنین أو عن الملک کورش.. إذ أن هذا یعتبر الفیصل فی الموضوع لدی المفسر المؤمن بالقرآن.. و یقول أزاد : أنه لم توجد مصادر فارسیه یمکن الاعتماد علیها فی هذا، و لکن الذی أسعفنا هو الکتب التاریخیه الیونانیه، ولعل شهادتها، تکون أوثق و أدعی للتصدیق، إذ أن المؤرخین الیونان من أمه کان بینها و بین الفرس عداء مستحکم و مستمر، فإذا شهدوا لکورش فإن شهادتهم تکون شهاده حق لا رائحه فیها للتحیز، و یستشهد أزاد فی هذا المقام بقول الشاعر العربی :

 و ملیحه شـــهدت لها ضراتها ***** و الفضل ما شهدت به الأعداء

فقد أجمعوا علی أنه کان ملکا عادلا، کریما، سمحا، نبیلا مع أعدائه، صعد إلی المقام الأعلى من الإنسانیه معهم. و قد حدد أزاد الصفات التی ذکرها القرآن لذی القرنین، و رجع لهذه المصادر الیونانیه فوجدها متلاقیه تماما مع القرآن الکریم، و کان هذا دلیلا قویا آخر علی صحه ما وصل إلیه من تحدید لشخصیه ذی القرنین، تحدیدا لا یرقی إلیه شک..

ابو کلام استدلالهای خود را اینگونه به پایان می برد که همه مورخین یونانی نیز اعتراف دارند که او  کوروش پادشاهی عادل بوده و تمام صفاتی که در  قران هست در منابع یونانی هم هست . پس شکی باقی نمی ماند که ذو القرنین با صفاتی که در کتب یهودی و کتب مورخان یونانی برای کوروش هست مطابقت دارد

فمن کورش أو قورش إذا ؟

إنه من أسره فارسیه ظهر فی منتصف القرن السادس قبل المیلاد فی وقت کانت فیه بلاده منقسمه إلی دویلتین تقعان تحت ضغط حکومتی بابل و آشور القویتین، فاستطاع توحید الدولتین الفارسیتین تحت حکمه، ثم استطاع أن یضم إلیها البلاد شرقا و غربا بفتوحاته التی أشار إلیها القرآن الکریم، و أسس أول إمبراطوریه فارسیه، و حین هزم ملک بابل سنه ۵۳۸ ق.م. أتاح للأسری الیهود فیها الرجوع لبلادهم، مزودین بعطفه و مساعدته و تکریمه. کما أشرنا إلی ذلک من قبل.. و ظل حاکما فریدا فی شجاعته و عدله فی الشرق حتى توفی سنه ۵۲۹ ق.م.

bahreFars

سد یأجوج و مأجوج

إنما نسمیه بهذا لأنه بنی لمنع الإغارات التی کانت تقوم بها قبائل یأجوج و مأجوج من الشمال علی الجنوب، کما یسمی کذلک سد “ذی القرنین” لأنه هو الذی أقامه لهذا الغرض.. و یقول أزاد : ” لقد تضافرت الشواهد علی أنهم لم یکونوا إلا قبائل همجیه بدویه من السهول الشمالیه الشرقیه، تدفقت سیولها من قبل العصر التاریخی إلی القرن التاسع المیلادی نحو البلاد الغربیه و الجنوبیه، و قد سمیت بأسماء مختلفه فی عصور مختلفه، و عرف قسم منها فی الزمن المتأخر باسم “میغر” أو “میکر” فی أوروبا.. و باسم التتار قی آسیا، و لاشک أن فرعا لهؤلاء القوم کانوا قد انتشروا علی سواحل البحر الأسود فی سنه ۶۰۰ ق.م.

و أغار علی آسیا الغربیه نازلا من جبال القوقاز، و لنا أن نجزم بأن هؤلاء هم الذین شکت الشعوب الجبلیه غاراتهم إلی “کورش” فبنی السد الحدیدی لمنعها”، و تسمی هذه البقعه الشمالیه الشرقیه ( الموطن الأصلی لهؤلاء باسم “منغولیا ” و قبائلها الرحاله “منغول”، و تقول لنا المصادر الیونانیه أن أصل منغول هو “منکوک” أو “منجوک” و فی الحالتین تقرب الکلمه من النطق العبری “ماکوک” و النطق الیونانی “میکاک” و یخبرنا التاریخ الصینی عن قبیله أخری من هذه البقعه کانت تعرف باسم “یواسی” و الظاهر أن هذه الکلمه ما زالت تحرف حتى أصبحت یأجوج فی العبریه.. ” و یقول : ” إن کلمتی : ” یأجوج و مأجوج ” تبدوان کأنهما عبریتان فی أصلهما و لکنهما فی أصلهما قد لا تکونان عبریتین، إنهما أجنبیتان اتخذتا صوره العبریه فهما تنطقان بالیونانیه “کاک Gag” و “ماکوک Magog” و قد ذکرتا بهذا الشکل فی الترجمه السبعینیه للتوراه، و راجتا بالشکل نفسه فی سائر اللغات الأوروبیه “. و الکلمتان تنطقان فی القرآن الکریم بهمز و بدون همز. و قد استطرد أزاد بعد ذلک لذکر الأدوار السبعه أو الموجات السبع التی قام بها هؤلاء بالإغاره علی البلاد الغربیه منها و الجنوبیه.

مکان السد :

ثم یحدد مکان السد بأنه فی البقعه الواقعه بین بحر الخرز “قزوین” و “البحر الأسود” حیث توجد سلسله جبال القوقاز بینهما، و تکاد تفصل بین الشمال و الجنوب إلا فی ممر کان یهبط منه المغیرون من الشمال للجنوب، و فی هذا الممر بنی کورش سده، کما فصله القرآن الکریم، و تحدثت عنه کتب الآثار و التاریخ. و یؤکد أزاد کلامه بأن الکتابات الأرمنیه – و هی کشهاده محلیه – تسمی هذا الجدار أو هذا السد من قدیم باسم ” بهاک غورائی” أو “کابان غورائی” و معنی الکلمتین واحد و هو مضیق “غورش” أو “ممر غورش” و “غور” هو اسم “غورش أو کورش”. و یضیف أزاد فوق هذا شهاده أخری لها أهمیتها أیضا و هی شهاده لغه بلاد جورجیا التی هی القوقاز بعینها. فقد سمی هذا المضیق باللغه الجورجیه من الدهور الغابره باسم ” الباب الحدیدی “.

 و بهذا یکون أزاد قد حدد مکان السد و کشف المراد من یأجوج و مأجوج.. و قد تعرض لدفع ما قیل أن المراد بالسد هو سد الصین، لعدم مطابقه مواصفات سد الصین لمواصفات سد ذی القرنین و لأن هذا بنی سنه ۲۶۴ ق.م. بینما بنی سد ذی القرنین فی القرن السادس قبل المیلاد. کما تعرض للرد علی ما قیل بأن المراد بالسد هو جدار دربند، أو باب الأبواب کما اشتهر عند العرب بأن جدار دربند بناه أنوشروان ( من ملوک فارس من ۵۳۱ – ۵۷۹ م ) بعد السد بألف سنه، و أن مواصفاته غیر مواصفات سد ذی القرنین و هو ممتد من الجبل إلی الساحل ناحیه الشرق و لیس بین جبلین کما أنه من الحجاره و لا أثر فیه للحدید و النحاس.

صوره لخریطه تبین مکان سد ذو القرنین کما ذکره آزاد

sad zoalqarnin

و على ذلک یکون المقصود بالعین الحمئه هو الماء المائل للکدره و العکاره ولیس صافیا. و ذلک حین بلغ الشاطیء الغربی لآسیا الصغری و رأی الشمس تغرب فی بحر إیجه فی المنطقه المحصوره بین سواحل ترکیا الغربیه شرقا و الیونان غربا وهی کثیره الجزر و الخلجان.

والمقصود بمطلع الشمس هو رحلته الثانیه شرقا التی وصل فیها إلی حدود باکستان و أفغانستان الآن لیؤدب القبائل البدویه الجبلیه التی کانت تغیر علی مملکته. و المراد ببین السدین أی بین جبلین من جبال القوقاز التی تمتد من بحر الخزر ( قزوین ) إلی البحر الأسود حیث إتجه شمالا. و لقد کان أزاد بهذا البحث النفیس أول من حل لنا هذه الإشکالات التی طال علیها الأمد ، و حیرت کل المفکرین قبله. و حقق لنا هذا الدلیل ، من دلائل النبوه الکثیره.. رحمه الله و طیب ثراه..

من مقال للدکتور عبد المنعم النمر بمجله العربی العدد ۱۸۴  مجله العربی ” الکویت ” – العدد ۱۸۴ – مارس ۱۹۷۴م 

ذوالقرنین یکی از شخصیت‌های قرآن و کتاب مقدس است. بر اساس قرآن، ذوالقرنین، سه لشکرکشی مهم داشت نخست به باختر، سپس به خاور، و سرانجام منطقه‌ای که در آن یک تنگه کوهستانی وجود داشت، او انسان یکتا پرست و مهربانی بود واز طریق دادگری منحرف نمی‌شد و به همین جهت مشمول لطف خدا بود، او یار نیکوکاران و دشمن ستمگران و ظالمان بود و به مال و ثروت دنیا علاقه‌ای نداشت، او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز، او سازنده سدی بود، که در آن به جای آجر و سنگ از آهن و مس استفاده شده‌است و هدف او از ساختن این سد کمک به گروهی مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یاجوج و ماجوج بوده‌است.

ریشه‌شناسی این نام اهمیت زیادی دارد” قرن” Corn بن اصلی ذو القرنین است. کرن در زبان فارسی بصورت قور(قورکله)- قور پشت – قعر – قورچ (قوچ=گوسپند نر با شاخهای بزرگ) و… به معنی شاخ و برآمدگی است اما در زبانهای اروپایی بیشتر به معنی تاج بکار می‌رود.  در زبان عربی(ذو) یعنی صاحب یا دارنده و قرن(Corn) دو معنی دارد یکی به معنی تاج است و معنی دیگر یعنی شاخ و قرنین واژه‌ای است معرب قرنین یعنی دو شاخ که عربی شده از عبری “קרנים”(قرنیم) است. ذو قرنین بر روی هم یعنی تاج دوشاخ دار.  دو شاخ علاوه بر معنی ظاهری یک مفهوم گسترده تر داشته‌است و عبارتی بوده‌است برای بیان قدرت و در عهد قدیم برای موجودی بکار می‌رفته‌است که کره زمین بر روی دو شاخ آن قرار داشته‌است.  بعضی معتقدند این نامگذاری بخاطر آنست که او به شرق و غرب عالم رسید (دارنده شرق و غرب بود) که عرب آن را تعبیر قرنی الشمس (دوشاخ آفتاب) میکند. ذوالقرنین دارای مشخصاتی بود، از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:   او شخصی با تاج یا کلاهی با دو شاخ است. خداوند اسباب پیروزی‌ها را در اختیار او قرار داد. او سه لشکرکشی مهم داشت: نخست به باختر، سپس به خاور و سرانجام به منطقه‌ای که در آنجا یک تنگه کوهستانی وجود داشته، و در هر یک از این سفرها با اقوامی برخورد کرد. خداوند او را قدرتمند کرده بود و اختیار جان و مال انسانها و عذاب و پاداش به آنها را به او داده بود. او انسان یکتا پرست و مهربانی بود، و از طریق دادگری منحرف نمی‌شد، و به همین جهت مشمول لطف خاص پروردگار بود. او یار نیکوکاران و دشمن ظالمان و ستمگران بود، و به مال و ثروت دنیا علاقه‌ای نداشت. او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز. او سازنده سدی است که در آن از آهن و مس استفاده شد (و اگر مصالح دیگر در ساختمان آن نیز به کار رفته باشد تحت‌الشـعاع این فلزات بود) و هـدف او از ساختن این سد کمک به گروهـی مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یاجوج و ماجوج بوده‌است. او از کسانی بوده که خداوند خیر دنیا وآخرت رابه او عطا کرد. خیر دنیادرسلطنت و قدرت واختیاری که به او عطا شده بود و خیر آخرت، برای اینکه او به گسترش داد و اقامه حق و به صلح و بخشش و رفق و کرامت نفس و گستردن خیر و دفع شر درآدمیان عمل می‌کرد. چنین بر می‌آید که او به وحی و یا الهام و یا بدست پیغمبری از پیغمبران تایید می‌شد، و به او کمک می‌کرد. اما از قرآن چیزی که صریحاً دلالت کند او پیامبر بوده استفاده نمی‌شود هر چند تعبیراتی در قرآن هست که اشعار به این معنی دارد. از بسیاری از روایات اسلامی که از پیامبر و ائمه نقل شده نیز می‌خوانیم: او پیامبر نبود بلکه بنده صالحی بود. به جماعتی ستمکار در باختر برخورد و آنان را عذاب نمود (به این مفهوم که با آنها جنگید و آنها را شکست داد). سدی که بر روی قوم یاجوج و ماجوج بنا کرده در غیر باختر و خاور آفتاب بوده، چون پس از آنکه به خاور آفتاب رسیده پیروی سببی کرده تا به میان دو کوه رسیده‌است، و از مشخصات سد او افزون بر اینکه در خاور و باختر جهان نبوده این است که میان دو کوه ساخته شده، و این دو کوه را که چون دو دیوار بوده‌اند به گونه یک دیوار دنباله دار در آورده‌است. و در سدی که ساخته پاره‌های آهن و قطر یعنی (مس گدازشده) به کار رفته‌است. در کتاب دانیال، دانیال نبی در رویا چنین می‌بیند:  دیدم که ناگاه قوچی نزد نهر ایستاده بود که دو شاخ داشت و شاخهایش بلند بود ویکی از دیگری بلندتر و بلندترین آنها آخربرآمد. و قوچ را دیدم که به سمت باختر و شمال و جنوب شاخ می‌زد و هیچ وحشی با او مقاومت نتوانست کرد و کسی نبود که از دستش رهایی دهد و برحسب رای خود عمل نموده، بزرگ می‌شد  در متن عبری واژه “קרנים”(قرنیم) به معنی “دوشاخ” استفاده شده‌است.  در ادامه در کتاب دانیال می‌خوانیم: جبرئیل بر او آشکار گشت و خوابش را چنین تعبیر نمود: قوچ صاحب دو شاخ که دیدی پادشاهان ماد و پارس است. در ترجمه عربی کتاب مقدس نام ذوالقرنین در همین فراز آمده‌است:  ترجمه ون دایک:أَمَّا الْکَبْشُ الَّذِی رَأَیْتَهُ ذَا الْقَرْنَیْنِ فَهُوَ مُلُوکُ مَادِی وَفَارِسَ  ترجمه فارسی قدیم:اما آن قوچ صاحب دو شاخ که آن را دیدی پادشاهان مادیان و فارسیان می‌باشد. دانیال ۸:۲۰  یهـود از بشـارت رؤیای دانیال چنین دریافتند که دوران اسارت آنها با قیام یکی از پادشـاهـان ماد و فارس، و پیروز شـدنش بر شـاهـان بابل، پایان می‌گیرد، و از چنگال بابلیان آزاد خواهند شد. چیزی نگذشـت که کوروش در صحنه حکومت ایران ظاهر شد و کشور ماد و فارس را یکی ساخت، و سلطنتی بزرگ از آن دو پدید آورد، و هـمانگونه که رویای دانیال گفته بود که آن قوچ شاخهایش را به باختر و شرق و جنوب می‌زند کوروش کبیر نیز در هر سه جهت فتوحات بزرگی انجام داد. یهود را آزاد ساخت و اجازه بازگشت به فلسطین به آنها داد.  در کتاب اشعیا نبی باب ۴۴ شماره ۲۸ چنین می‌خوانیم: آنگاه در خصوص کوروش می‌فرماید که شبان من اوست و تمامی مشیتم را به اتمام رسانده به بیت المقدس خواهد گفت که بنا کرده خواهی شد. این جمله نیز قابل توجه‌است که در بعضی از تعبیرات کتاب مقدس، از کوروش تعبیر به عقاب خاور، و مرد تدبیر که از مکان دور خوانده خواهد شد آمده‌است. (کتاب اشعیا نبی باب ۴۶ شماره ۱۱) برخی از مفسران و تاریخ‌دانان از آن میان ابوالکلام آزاد متفکر هندوستانی در کتاب ذوالقرنین یا کوروش کبیر و شماری از مفسرین معاصر مانند مودودی، علامه طباطبایی صاحب المیزان و مکارم شیرازی و سلطان حسین و نورعلی تابنده گنابادی حکایت از آن دارد که مشخصاتی که از این فرد در قران و تاریخ‌ها و داستان‌ها آمده‌است با منش تاریخی کوروش بزرگ همسویی دارد.  

برخی دیگر او را همان اسکندر مقدونی دانسته‌اند، و برخی منابع دیگر ذوالقرنین را از ملوک یمن ذکر کرده‌اند.   در کتاب روح المعانی چنین آمده‌است که ذوالقرنین، همان فریدون پسر اثفیان پسر جمشید پنجمین پادشاه پیشدادی ایران زمین بوده، و پادشاهی دادگر و فرمانبردار خدا بوده. از سوی دیگر در کتاب صور الاقالیم نوشته ابی زید بلخی آمده که او مؤید به وحی بوده و در عموم تواریخ آمده که او همه زمین را به تصرف در آورده میان فرزندانش بخش کرد، قسمتی را به ایرج داد و آن عراق و هند و حجاز بود، و همو او را صاحب تاج سلطنت کرد، قسمت دیگر زمین یعنی روم و دیار مصر و باختر را به پسر دیگرش سلم داد، و چین و ترک و خاور را به پسر سومش تور بخشید، و برای هر یک قانونی وضع کرد که با آن دستور براند، و این قوانین سه گانه را به زبان عربی سیاست نامیدند(؟!)، چون اصلش «سی ایسا» یعنی سه قانون بوده. و وجه تسمیه‌اش به ذوالقرنین «صاحب دو شاخ» می‌شود این باشد که او دو طرف جهان را مالک شد، و یا در درازای روزهای سلطنت خود مالک آن گردید، چون سلطنت او به طوری که در روضه الصفا آمده پانصدسال درازای کشید، و یا از این رو بوده که شجاعت و قهر او همه ملوک جهان را تحت‌الشعاع قرار داد. اشکال این گفتار این است که تاریخ بدان اعتراف ندارد. bk-parseh1

 

بیشتر علمای قدیم گفته‌اند: ذوالقرنین همان اسکندر است البته بنظر می رسد اسکندری که علمای اسلام از او سخن می گویند بااسکندر مقدونی متفاوت باشد مثلا شخصیت اسکند در اسکندر نامه متفاوت با اسکندر مقدونی است و سد اسکندر هم ضرب المثل شده  و همیشه بر سر زبانها  بوده . و بر این معنا روایاتی هم آمده، مانند روایتی که در قرب الاسناد از موسی بن جعفر(ع) نقل شده، و داستان عقبه بن عامر از فرستاده خدا، و داستان وهب بن منبه که هر دو در الدرالمنثور نقل شده. و بعضی از قدمای مفسرین از صحابه و تابعین، مانند معاذ بن جبل – به نقل گردهمایی البیان – و قتاده – به نقل الدرالمنثور نیز همین قول را اختیار کرده‌اند. و بوعلی سینا هم وقتی اسکندر مقدونی را وصف می‌کند او را به نام اسکندر ذوالقرنین می‌نامد، فخر رازی هم در برداشت بزرگ خود بر این دیدگاه پافشاری و پافشاری دارد. و خلاصه آنچه گفته این است که: قرآن دلالت می‌کند بر اینکه سلطنت این مرد تا اقصی نقاط باختر، و اقصای خاور و جهت شمال گسترش یافته، و این به راستی همان معموره آن روز زمین است، و همانند چنین پادشاهی باید نامش جاودانه در زمین بماند، اسکندر نیز در این ویژگی با کوروش می‌ماند چون او پس از مرگ پدرش همه ملوک روم و باختر را برچیده و بر همه آن سرزمینها چیره شد، و تا آنجا پیشروی کرد که دریای سبز و سپس مصر را هم بگرفت.

آنگاه در مصر به بنای شهر اسکندریه پرداخت، پس وارد شام شد، و از آنجا به قصد سرکوبی بنی اسرائیل به طرف بیت‌المقدس رفت، و در قربانگاه (مذبح) آنجا قربانی کرد، پس متوجه جانب ارمینیه و باب‌الابواب گردید، عراقیها و قبطیها و بربر خاضعش شدند، و بر ایران مستولی گردید، و قصد هند و چین نموده با امتهای خیلی دور جنگ کرد، سپس به سوی خراسان بازگشت و شهرهای بسیاری ساخت، سپس به عراق بازگشته در شهر «زور» و یا رومیه مدائن از جهان برفت، و مدت سلطنتش دوازده سال بود. اشکالی که در این قول است این است که: «اولاً این گفته که پادشاهی که بیشتر آبادیهای زمین را مالک شده باشد تنها اسکندر مقدونی است» پذیرفتنی نیست، زیرا چنین ادعائی در تاریخ مسلم نیست، زیرا تاریخ، پادشاهان دیگری را سراغ می‌دهد که ملکش اگر بیشتر از ملک مقدونی نبوده کمتر هم نبوده‌است. و دوم اوصافی که قرآن برای ذوالقرنین برشمرده تاریخ برای اسکندر مسلم نمی‌داند، و بلکه آنها را انکار می‌کند. برای نمونه قرآن کریم چنین می‌فرماید که «ذو القرنین مردی مؤ من به خدا و روز جزا بوده و دین یکتاپرستی داشته در حالی که اسکندر بر پایه داستان یونانیان خداپرست نبوده‌است، همچنان که قربانی کردنش برای مشتری، خود گواه آن است. و نیز قرآن کریم فرموده ((ذو القرنین یکی از بندگان درستکار خدا بوده و به داد و رفق مدارا می‌کرده» و تاریخ برای اسکندر خلاف این را نوشته‌است. و سوم در هیچ یک از تواریخ آنان نیامده که اسکندر مقدونی سدی به نام سد یاجوج و ماجوج به آن اوصافی که قرآن ذکر فرموده ساخته باشد. و در کتاب «البدایه و النهایه» در باره ذوالقرنین گفته: اسحاق بن آدمی از سعید بن بشیر از قتاده نقل کرده که اسکندر همان ذوالقرنین است، و پدرش نخستین قیصر روم بوده، و از دودمان سام بن نوح بوده‌است. و ولی ذوالقرنین دوم اسکندر پسر فیلبس بوده‌است. (آنگاه نسب او را به عیص بن اسحاق بن ابراهیم می‌رساند و می‌گوید:) او مقدونی یونانی مصری بوده، و آن کسی بوده که شهر اسکندریه را ساخته، و تاریخ بنایش تاریخ رایج روم گشته، و از اسکندر ذوالقرنین به مدت بس طولانی متاخر بوده. و دومی نزدیک سیصد سال پیش از مسیح بوده، و ارسطاطالیس حکیم وزیرش بوده، و همان کسی بوده که دارا پسر دارا را کشته، و ملوک فارس را ذلیل، و سرزمینشان را لگدکوب نموده‌است. در دنباله کلامش می‌گوید: این مطالب را بدان جهت خاطرنشان کردیم که بیشتر مردم گمان کرده‌اند که این دو نام یک مسمی داشته، و ذوالقرنین و مقدونی یکی بوده، و همان که قرآن نام می‌برد همان کسی بوده که ارسطاطالیس وزارتش را داشته‌است، و از همین راه به خطاهای بسیاری دچار شده‌اند. آری اسکندر نخست، مردی مؤمن و درستکار و پادشاهی دادگر بوده و وزیرش خضر بوده‌است، که به طوری که پیشتر بازگو کردیم خود یکی از پیامبران بوده. و ولی دومی مردی مشرک و وزیرش مردی فیلسوف بوده، و میان دو عصر آنها نزدیک دو هزار سال فاصله بوده‌است، پس این کجا و آن کجا؟ نه بهم شبیهند، و نه با هم برابر، مگر کسی بسیار کودن باشد که میان این دو اشتباه کند. در این سخن به کلامی که پیشترها از فخر رازی نقل شد کنایه می‌زند دقت نماید سپس به کتاب او آنجا که سرگذشت ذوالقرنین را بازگو می‌کند مراجعه نماید، خواهد دید که این راوی هم خطائی که مرتکب شده کمتر از خطای فخر رازی نیست، برای اینکه در تاریخ اثری از پادشاهی دیده نمی‌شود که دو هزار سال پیش از مسیح بوده، و سیصد سال در زمین و در اقصی نقاط باختر تا اقصای خاور و جهت شمال سلطنت کرده باشد، و سدی ساخته باشد و مردی مؤ من درستکار و بلکه پیغمبر بوده و وزیرش خضر بوده باشد و در درخواست آب حیات به تاریکی رفته باشد، حال چه اینکه اسمش اسکندر باشد و یا غیر آن.

و در دوره صدر اسلام هیچگونه اطلاعی از اسکندر در میان اعراب وجود نداشته‌است اسکندر شخصیتی است که در قرون بعد و پس از ترجمه متون لاتین به عربی وارد ادبیات عرب شده‌است. جمعی از تاریخ‌دانان از قبیل اصمعی در «تاریخ عرب پیش از اسلام» و ابن هشام در کتاب «سیره» و «تیجان» و ابو ریحان بیرونی در «آثار الباقیه» و نشوان بن سعید در کتاب «شمس العلوم» و دیگران، گفته‌اند که ذوالقرنین یکی از شاهان حمیر بوده که در یمن سلطنت می‌کرده. آنگاه در نام او اختلاف کرده‌اند، یکی گفته: مصعب بن عبدالله بوده، و یکی گفته صعب بن ذی المرائد نخست تبابعه‌اش دانسته، و این همان کسی بوده که در محلی به نام بئر سبع به سود ابراهیم دستور کرد. یکی دیگر گفته: تبع الاقرن و اسمش حسان بوده. اصمعی گفته وی اسعد الکامل چهارمین تبایعه و فرزند حسان الاقرن، ملقب به ملکی کرب دوم بوده، و او فرزند ملک تبع نخست بوده‌است. بعضی هم گفته‌اند نامش «شمر یرعش» بوده‌است. البته در برخی از سروده‌های حمیریها و بعضی از شعرای جاهلیت نامی از ذوالقرنین به نام یکی از مفاخر برده شده. از آن میان در کتاب «البدایه و النهایه» نقل شده که ابن هشام این شعر اعشی را خوانده و انشاد کرده‌است: و الصعب ذوالقرنین اصبح ثاویابالجنوفی جدث اشم مقیماو در بحث روایتی پیشین گذشت که عثمان بن ابی الحاضر برای ابن عباس این سروده‌های را انشاد کرد: قد کان ذوالقرنین جدی بی گمان ملکا تدین له الملوک و تحشدو دو بیت دیگر که برگردان اش نیز گذشت. مقریزی در کتاب «الخطط» خود می‌گوید:

بدان که پژوهش علمای اخبار به اینجا منتهی شده که ذوالقرنین که قرآن کریم نامش را برده و فرموده: «و یسالونک عن ذی القرنین…» مردی عرب بوده که در سروده‌های عرب نامش بسیار آمده‌است، و نام اصلی اش صعب بن ذی مرائد فرزند حارث رائش، فرزند همال ذی سدد، فرزند عاد ذی منح، فرزند عار ملطاط، فرزند سکسک، فرزند وائل، فرزند حمیر، فرزند سبا، فرزند یشجب، فرزند یعرب، فرزند قحطان، فرزند هود، فرزند رهگذر، فرزند شالح، فرزند أ رفخشد، فرزند سام، فرزند نوح بوده‌است. و او پادشاهی از شاهان حمیر است که همه از عرب عاربه بودند و عرب عرباء هم نامیده شده‌اند. و ذوالقرنین تبعی بوده صاحب تاج، و چون به سلطنت رسید نخست تجبر پیشه کرده و سرانجام برای خدا فروتنی کرده با خضر دوست شد. و کسی که گمان کرده ذوالقرنین همان اسکندر پسر فیلبس است اشتباه کرده، برای اینکه واژه «ذو» عربی است و ذوالقرنین از لقبهای عرب برای پادشاهان یمن است، و اسکندر لفظی است رومی و یونانی. دریای پارس

ابو جعفر طبری گفته: خضر در روزهای فریدون پسر ضحاک بوده البته این دیدگاه عموم علمای اهل کتاب است، ولی بعضی گفته‌اند در روزهای موسی بن عمران، و بعضی دیگر گفته‌اند در سرآغاز لشکر ذوالقرنین بزرگ که در زمان ابراهیم خلیل (ع) بوده قرار داشته‌است. و این خضر در سفرهایش با ذوالقرنین به چشمه حیات برخورده و از آن نوشیده‌است، و به ذوالقرنین اطلاع نداده. از همراهان ذوالقرنین نیز کسی خبردار نشد، برآیند اینکه تنها خضر جاودان شد، و او به باور علمای اهل کتاب همین الان نیز زنده‌است. ولی دیگران گفته‌اند: ذوالقرنینی که در عهد ابراهیم (ع) بوده همان فریدون پسر ضحاک بوده، و خضر در سرآغاز لشکر او بوده‌است. ابو محمد عبد الملک بن هشام در کتاب تیجان که در معرفت ملوک زمان نوشته بعد از ذکر حسب و نسب ذوالقرنین گفته‌است: ذکر حسب و نسب ذوالقرنین گفته‌است: وی تبعی بوده دارای تاج. در آغاز سلطنت ستمگری کرد و در پایان فروتنی پیشه گرفت، و در بیت‌المقدس به خضر برخورده با او به مشارق زمین و مغارب آن سفر کرد و همانگونه که خدای تعالی فرموده همه رقم اسباب سلطنت برایش فراهم شد و سد یاجوج و ماجوج را بنا نهاد و در پایان در عراق از جهان رفت. و ولی اسکندر، یونانی بوده و او را اسکندر مقدونی می‌گفتند، و مجدونی‌اش نیز خوانده‌اند، از ابن عباس پرسیدند ذوالقرنین از چه نژاد و آب خاکی بوده؟ گفت: از حمیر بود و نامش صعب بن ذی مرائد بوده، و او همان است که خدایش در زمین مکنت داده و از هر سببی به وی ارزانی داشت، و او به دو سده آفتاب و به رأس زمین رسید و سدی بر یاجوج و ماجوج ساخت. بعضی به او گفتند: پس اسکندر چه کسی بوده؟ گفت: او مردی حکیم و درستکار از اهل روم بود که بر کناره دریا در آفریقا مناری ساخت و سرزمین رومه را گرفته به دریای عرب آمد و در آن دیار آثار بسیاری از کارگاه‌ها و شهرها بنا نهاد. از کعب الاحبار پرسیدند که ذوالقرنین که بوده؟ گفت: قول درست نزد ما که از احبار و یشینیان خود شنیده‌ایم این است که وی از قبیله و نژاد حمیر بوده و نامش صعب بن ذی مرائد بوده، و ولی اسکندر از یونان و از دودمان عیصو فرزند اسحاق بن ابراهیم خلیل بوده. و رجال اسکندر، زمان مسیح را درک کردند که از آن میان ایشان جالینوس و ارسطاطالیس بوده‌اند. و همدانی در کتاب انساب گفته: کهلان بن سبا صاحب فرزندی شد به نام زید، و زید پدر عریب و مالک و غالب و عمیکرب بوده‌است. هیثم گفته: عمیکرب فرزند سبا برادر حمیر و کهلان بود. عمیکرب صاحب دو فرزند به نام ابو مالک فدرحا و مهیلیل گردید و غالب دارای فرزندی به نام جناده بن غالب شد که پس از مهیلیل بن عمیکرب بن سبا سلطنت یافت. و عریب صاحب فرزندی به نام عمرو شد و عمرو هم دارای زید و همیسع گشت که ابا الصعب کنیه داشت. و این ابا الصعب همان ذوالقرنین نخست است، همدانی سپس می‌گوید: (علمای همدان می‌گویند: ذوالقرنین اسمش صعب بن مالک بن حارث الاعلی فرزند ربیعه بن الحیار بن مالک، و در باره ذوالقرنین گفته‌های زیادی هست. و این کلامی است فراگیر، و از آن بهره‌گیری می‌شود که نخست فرنام ذوالقرنین مختص به شخص مورد بحث نبوده بلکه پادشاهانی چند از ملوک حمیر به این نام ملقب بوده‌اند، ذوالقرنین نخست، و ذو القرنینهای دیگر. و دوم ذوالقرنین نخست آن کسی بوده که سد یاجوج و ماجوج را پیش از اسکندر مقدونی به چند سده بنا نهاده و معاصر با ابراهیم خلیل (ع) و یا پس از او بوده – و مقتضای آنچه ابن هشام آورده که وی خضر را در بیت المقدس زیارت کرده همین است که وی پس از او بود، چون بیت المقدس چند سده پس از ابراهیم (ع) و در زمان داوود و سلیمان ساخته شد – پس به هر روی ذوالقرنین هم پیش از اسکندر بوده.

افزون بر اینکه تاریخ حمیر تاریخی مبهم است. و اینکه اگر او عرب بود بی گمان باید اطلاعات کامل تری از او در زمان پیامبر وجود می‌داشت بنا بر آنچه مقریزی آورده گفتار در دو جهت باقی می‌ماند. یکی اینکه این ذوالقرنین که تبع حمیری است سدی که ساخته در کجا است؟. دوم اینکه آن امت مفسد در زمین که سد برای جلوگیری از تباهی آنها ساخته شده چه امتی بوده‌اند؟ و آیا این سد یکی از همان سدهای ساخته شده در یمن، و یا پیرامون یمن، از قبیل سد مارب است یا نه؟ چون سدهایی که در آن نواحی ساخته شده برای اندوخته ساختن آب برای آشامیدن، و یا کشاورزی بوده‌است، نه برای جلوگیری از کسی. افزون بر اینکه در هیچ یک آنها تکه‌های آهن و مس گداخته به کار نرفته، در حالی که قرآن سد ذوالقرنین را اینچنین معرفی نموده. و آیا در یمن و حوالی آن امتی بوده که بر مردم هجوم برده باشند، با اینکه همسایگان یمن به جز همانند قبط و آشور و کلدان و… کسی نبوده، و آنها نیز همه ملتهایی متمدن بوده‌اند؟. یکی از بزرگان و پژوهشگران معاصر ما این قول را تایید کرده، و آن را چنین توجیه می‌کند: ذوالقرنین یادشده در قرآن صدها سال پیش از اسکندر مقدونی بوده، پس او این نیست، بلکه این یکی از ملوک درستکار، از پیروان اذواء از ملوک یمن بوده، و از عادت این تیره این بوده که خود را با واژه «ذی» فرنام می‌دادند، برای نمونه می‌گفتند: ذی همدان، و یا ذی غمدان، و یا ذی المنار، و ذی الاذغار و ذی یزن و همانند آن. و این ذوالقرنین مردی مسلمان، یکتاپرست، دادگر، نیکو سیرت، قوی، و دارای هیبت و شکوه بوده، و با لشکری بسیار انبوه به طرف باختر رفته، نخست بر مصر و سپس بر ما بعد آن مستولی شده، و آنگاه همچنان در کناره دریای سفید به سیر خود ادامه داده تا به کناره اقیانوس غربی رسیده، و در آنجا آفتاب را دیده که در عینی حمئه و یا حامیه فرو می‌رود. سپس از آنجا رو به خاور نهاده، و در راه خود آفریقا را بنا نهاده. مردی بوده بسیار حریص و خبره در بنائی و عمارت. و همچنان سیر خود را ادامه داده تا به شبه جزیره و صحراهای آسیای وسطی رسیده، و از آنجا به ترکستان، و دیوار چین برخورده، و در آنجا قومی را یافته که خدا میان آنان و آفتاب ساتری قرار نداده بود. دیدگاه مولانا ابوالکلام آزاد: مولانا ابوالکلام آزاد (وزیر فرهنگ سابق هند) تفسیری به زبان اردو بر قرآن کریم دارد، و در این تفسیر ذوالقرنین را که در قرآن از آن نام برده شده، همان کوروش هخامنشی می‌داند. و اما بخش‌هایی از این کتاب: اکنون اوصاف اخلاقی ذوالقرنین در برابر ماست؛ نخستین آن دادگری و رعیت نوازی است، ببینیم این صفت تا چه حد در زندگی کوروش کبیر وارد است. قرآن می‌فرماید: سرنوشت این قوم در دست توست، تو می‌توانی آنان را مجازات کنی یا اینکه ببخشی و به نیکی گرایی. مقصود از این طایفه همان قومی است که بدون دلیل به کوروش حمله بردند و بالاخره نتیجه نگرفتند و کوروش فاتح شد، البته می‌توانست و می‌بایستی آنان را مجازات نماید.  persian influence 14 century

ذوالقرنین چه کرد؟ به مردم گفت بلکه عملاً ثابت کرد که «من از آنان که میل ستمگری و ستمکاری دارند نیستم، کسی که ظلم کرد، سزای او ظلم خواهد بود و عذابی شدید خواهد دید، اما کسی که ایمان آورد و عمل نیکو کرد، سزای او نیکی است و در کار او گشایشی حاصل.»  بدین ترتیب کوروش از گناهان سابق مغلوبین نیز چشم می‌پوشد و می‌گوید اگر پس از این کسی بدی کرد بد خواهد دید.  مورخین یونان عموماً عقیده دارند که کارهای کوروش پس از فتح لیدی نه تنها توأم با دادگستری بود بلکه بسی بالاتراز آن می‌نمود؛ همه بخشش و داد و بزرگواری بود، کوروش تا پایه داد نایستاد بلکه از آن مقام نیز فراتر رفت.  مورخین یونان می‌گوید کوروش کبیر فرمان داد که لشکریان جز با سپاهیان دشمن، با هیچکس با اسلحه روبه رو نشوند، همینطور هم کردند.  در قرآن آمده‌است که ذوالقرنین گفت «و سنقول له من امر یسرا» یعنی اگر کسی نیکویی کرد، خواهید دید که در برابر از طرف من به او به سختی و به بدی رفتار نخواهد شد. مورخین یونان عموماً به حقیقت این مطلب ایمان دارند و می‌نویسند که کوروش کبیر با همه به نیکی و داد رفتار کرد؛ مردم را زیر بار خراج گران و مالیات‌های سنگین که از طرف پادشاهان بر دوش رعیت نهاده شده بود نجات داد. آسان گرفتن کوروش در کارها و مهربانی او دوره جدیدی در آسایش و رفاه قاطبه مردم پدید آورد(کوروش کبیر). در قرن نوزدهم میلادی در نزدیکی استخر در کنار نهر مرغاب مجسمه ای از کوروش کشف شد که تقریباً به قامت یک انسان است، و کوروش را در صورتی نشان می‌دهد که دو بال همانند بال عقاب از دو جانبش گشوده شد، و تاجی به سر دارد که دو شاخ همانند شاخ‌های قوچ در آن دیده می‌شود. از تطبیق مندرجـات کتاب مقدس با مشـخصات این مجـسمه این احتمال در نظر این مورخین کاملاً قوت گرفت که نامیدن کوروش به ذو القرنین (صاحب دو شاخ) از چه ریشه‌ای مایه می‌گرفت، و همچنین چرا مجسمه سنگی کوروش دارای بالهـایی هـمچون بال عقاب است، و به این ترتیب بر گروهی از دانشمندان مسلم شد که شخصیت تاریخی ذو القرنین از این طریق کاملاً آشکار شده‌است.  دادگری کوروش سنگ نوشته‌های نقش رستم، منشور حقوق بشر کوروش بزرگ، و مورخین دوران باستان شخصیت و صفاتی از کوروش بیان می‌کنند که با ذوالقرنین قرآن کاملاً تطابق و سازگاری دارد. سنگ نوشته‌های نقش رستم و منشور حقوق بشر کوروش کاملاً مشهور و شناخته شده هستند به همین دلیل از نقل آنها صرف نظر می‌کنم و در این نوشتار بیشتر به نظرات مورخین دوره باستان در مورد کوروش کبیر می‌پردازم:  هردوت مورخ یونانی می‌نویسد: کوروش فرمان داد تا سپاهیانش جز به روی جنگجویان شمشیر نکشند، و هر سرباز دشمن که نیزه خود را خم کند او را نکشند، و لشکر کوروش فرمان او را اطاعت کردند بطوری که توده ملت، مصائب جنگ را احساس نکردند. هرودت در ادامه می‌نویسند: کورش پادشاهی کریم و سخی و بسیار ملایم و مهـربان بود، و مانند دیگر پادشـاهـان به اندوختن مال حرص نداشت بلکه نسبت به کرم و عطا حریص بود، ستمدیدگان را از عدل و داد برخوردار می‌ساخت و هر چه را متضمن خیر بیشتر بود دوست می‌داشت.  مورخ دیگر ذی نوفن می‌نویسد:کوروش پادشـاهی خردمند و مهـربان بود و بزرگی ملوک با فضائل حکما در او جمع بود، همتی فائق و وجـودی غالب داشـت، شـعارش خدمت انسانیت و خوی او بذل عدالت بود، و تواضع و سماحت در وجود او جای کبر و عجب را گرفته بود.  جالب اینکه این مورخان که کوروش را این چنین توصیف کرده‌اند از تاریخ نویسان بیگانه بودند نه از قوم یا ابناء وطن او، بلکه اهل یونان بودند و می‌دانیم مردم یونان به نظر دوستی به کوروش نگاه نمی‌کردند، زیرا با فتح لیدیا به دست کوروش شکست بزرگی برای ملت یونان فراهم گشت.  در تفسیر قرآن ابوالفتح رازی آمده است: خدای تعالی بر زبان بعضی پیغامبران امر کرد پادشاهی را از پادشاهان پارس نام او کورش و او مردی مومن بود. و نیز روایتی است از امام صادق(ع) که از میان پادشاهان دنیا ذوالقرنین و سلیمان (ع) دو مومن بودند که بر زمین حکومت کردند…  انطباق لشکرکشی‌های کوروش با لشکرکشی‌های سه گانه ذوالقرنین از همه گذشته کوروش سفرهایی به شرق غرب و شمال انجام داد که در تاریخ زندگانیش به طور مشروح آمده‌است، و با سفرهای سه گانه‌ای که در قرآن ذکر شده قابل انطباق می‌باشد.  نخستین لشکرکشی کوروش به کشور لیدیا که در قسمت شمال آسیای صغیر قرار داشت صورت گرفت، و این کشور نسبت به مرکز حکومت کوروش جنبه غربی داشت. اگر نقشه ساحل غربی آسیای صغیر را جلو روی خود بگذاریم خواهیم دید که قسمت اعظم ساحل در خلیجـک هـای کوچک غرق می‌شود، مخصوصا در نزدیکی ازمیر که خلیج صورت چشمهایی به خود می‌گیرد. قرآن می‌گوید ذو القرنین در سفر باختری‌اش احساس کرد خورشید در چشمه گل آلودی فرو می‌رود. این صحنه همان صحنه‌ای بود که کوروش به هنگام فرورفتن قرص آفتاب (در نظر بیننده) در خلیجک‌های ساحلی مشاهده کرد. (بعضی گمان کرده بودند منظور قرآن این است که خورشید در گل و لای غروب می‌کند!)  دومین لشکرکشی کوروش به جانب خاور بود، چنانکه هردوت می‌گوید: این هجوم خاوری کوروش پس از فتح لیدیا صورت گرفت، مخصوصا طغیان بعضی از قبایل وحشی بیابانی کوروش را به این حمله واداشت.

قرآن لشکرکشی دوم ذوالقرنین را اینطور تشبیه می‌کند: (حتی اذا بلغ مطلع الشـمس وجـدهـا تطلع علی قوم لم نجـعل لهـم من دونهـا سترا) که‌اشـاره به سفر کوروش به منتهای خاور است که مشاهده کرد خورشید بر قومی طلوع می‌کند که در برابر تابش آن سایبانی ندارند اشاره به اینکه آن قوم بیابانگرد و صحرانورد بودند.  سومین لشکرکشی کوروش به سوی شمال، به طرف کوههای قفقاز بود، تا به تنگه میان دو کوه رسید، و برای جلوگیری از هـجـوم اقوام وحشی با درخواست مردمی که در آنجا بودند در برابر تنگه سد محکمی بنا کرد. این سد را در کتب ارمنی از زمان قدیم به « بهاک گورایی » خوانده‌اند و « کابان گورایی » هم می گویند معنی هر دو کلمه یکی است و همان معنی « دربند کوروش » یا « گذرگاه کوروش » می دهد. زیرا کور قسمتی از نام کوروش است.

آیا قریش عربی شده کوروش است.  باستانی پاریزی این موضوع را در کتاب ذو القرنین مطرح ساخته که قریش عربی شده کوروش است. باید گفت از نظر زبان شناسی  و قوانین تعریب یا معرب سازی کاملا کوروش می تواند  به قریش تبدیل شود زیرا در تعریب  ک و گ  عجمی به ق تبدیل می شود و حروف عله هم می توانند به شکل و صدای یکدیگر تبدیل شوند. مثلا گرانادا معرب شده به قرناطه- کوردوبای به قرطبه – موزامبیک= موزمبیق- آنکارا= انقره- کلامیت = اقلیم  – کوروش به قوروش  و کامبیز به قمبیز  و کازان به قازان و یا ابرکوه به ابرقو  .کهستان به قهستان  معرب می شود. و …. البته  باید گفت استدلال بر پایه  فقط زبان شناسی کافی نیست باید آزمایشات دیگر هم این استدلال را تایید کند.

ذوالقرنین  همان کوروش است معنی  ذو القرنین چیست؟

ریشه‌شناسی این نام اهمیت زیادی دارد «قرن» Corn بن اصلی ذو القرنین است. کرن در زبان فارسی بصورت قور (قورکله)- قور پشت – قعر – قورچ (قوچ=گوسپند نر با شاخهای بزرگ) و… به معنی شاخ و برآمدگی است اما در زبانهای اروپایی بیشتر به معنی تاج بکار می‌رود.

در زبان عربی (ذو) یعنی صاحب یا دارنده و  اما قرن(Corn) دو معنی دارد یکی به معنی تاج است و معنی دیگر یعنی شاخ و قرنین واژه‌ای است عربی شده از  قرنین یعنی دو شاخ که عربی شده از عبری “קרנים”(قرنیم) است. ذو قرنین بر روی هم یعنی  دو شاخ  و یا تاج دوشاخ دار.

دو شاخ علاوه بر معنی ظاهری یک مفهوم گسترده‌تر داشته‌است و عبارتی بوده‌است برای بیان قدرت و در عهد قدیم برای موجودی (گاو نری) بکار می‌رفته‌است که کره زمین بر روی دو شاخ آن قرار داشته‌است.

این نامگذاری می تواند اشاره به دو شاخ آفتاب باشد  و به شرق و غرب و طلوع و غروب  اشاره داشته باشد  و یا اینکه  او به شرق و غرب عالم رسید (دارنده شرق و غرب بود) که عرب آن را تعبیر قرنی الشمس (دوشاخ آفتاب) می‌کند.

*منابع :

نوشته و ترجمه دکتر عجم ۱۳۸۳ دروبلاگ http://parssea.persianblog.ir/

* ذوالقرنین شخصیه حیرت المفکرین أربعه عشر قرنا و کشف عنها آزاد

 

کتاب شناخت: کوروش کبیر ، نوشته نویسنده عرب صابر صالح زغلول کورش الأکبر”مؤسس الدوله الفارسیه وأبو إیران؛ حیاته و فتوحاته وهل هو ذوالقرنین”

*کوروش کبیر یا ذوالقرنین، ابو الکلام آزاد ترجمه: دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی، نشر کورش – تهران  

زندگینامه ابوکلام آزاد

president of India-attends-national-education-day-celebrations

ابوالکلام احمد آزاد در هند

نقد و نگاهی به کتاب اسناد نام حلیج فارس  میراثی کهن و جاودان   

 

کتاب نقش پارسی بر بناهای فاخر هند

 کتاب  نقش پارسی بر میراث جهانی در هند یا  نقش پارسی بر بناهای فاخر  هند

« آثار پدید است صنادید عجم را »

  نقش پارسی بر احجار هند

ارجمند (2)

فهرستی از سنگ نوشته ها و خطوط فارسی بر لوح سنگ های هندوستان

 گردآورند ه: دکترعلی اصغر حکمت شیرازی

چاپ دوم : سال 1337 هجری شمسی به اهتمام کتابخانه ی ابن سینا ،چاپ تابان؛تهران

   چاپ سوم  1392 شمسی

 عنوان: نقش پارسی بر بناهای فاخر هند

یا نگاره پارسی بر میراث جهانی در هند

 (فهرستی از سنگ نوشته ها و خطوط فارسی بر لوح سنگ های فاخرهندوستان که تعدادی از آنها ثبت میراث جهانی یونسکو است)

 گردآورنده:علی اصغر حکمت

چاپ سوم: شامل تصحیح ، افزودن فصل هفتم با سه  گفتار  و فصل ششم  با سه گفتاربا اضافات و 200 عکس ،  سال1392.

jeld ketab hekmat .ajam

به اهتمام: دکتر محمّد عجم  و  نظارت  ادبی پروین محمودی میمند

ناشر: سازمان دریای پارس 

چاپخانه: نویدا.دهلی نو

شمارگان:1000

نوبت و تاریخ چاپ: چاپ سوم، سال1392

شابک:

ناشر نسخه اینترنتی این کتاب را  رایگان در اختیار عموم قرار داده است….

 DSC00124

 فهرست مطالب

موضوع

                                

صفحه 

 

پیشگفتار ناشر

 

زندگینامه‌ی دکتر حکمت

 

مقدّمه ی ناشر

 

دیباچه ی به قلم دکتر حکمت

 

دیباچه

 

22

فصل اوّل : دانلود 6 فصل اول

 

 سنگ  نویسی در هند

 

– رسم لوحه  نویسی

 

– قدیمی ترین سنگ نوشته ی هندی دوره ی اسلامی

 

– سنگ نوشته های فارسی

 

– سنگ نوشته های اردو

 

– فهرست دکتر هوروویتز

 

–  سنگ نوشته های مساجد، مقابر و اماکن مقدّسه ی مذهبی

 

– موضوع سنگ نوشته ها

 

– قدیمی ترین سنگ نوشته ی فارسی

 

–  دومین سنگ نوشته ی قدیم  فارسی

 

– قدیمی ترین سنگ نوشته ی فارسی در جنوب هندوستان

 

فصل دوم:

 

سنگ نوشته های فارسی در قصور سلطنتی

 

– در قلعه ی سرخ دهلی

 

– در قلعه ی سرخ اکبر آباد(آگره)

 

– در قلعه ی فتحپور سیکری

 

– در قصور راجه های هند

 

– قصبه ی آمبر

 

فصل سوم:

سنگ نوشته های فارسی مساجد

 

 

– مسجد کهنه در نواحی فتحپور(سیکری)

 

– مسجد کوتله ی نظام الّدین

 

– کالی مسجد یا کلان مسجد

 

– مسجد قلعه  کهنه ی دهلی

 

– مسجد  آمبر

 

– مسجد جامع فتحپور(سیکری)

 

– مسجد جامع اله آباد

 

– مسجد جامع اکبر آباد(آگره)

 

– مسجد اکبرآبادی

 

– مسجد جامع دهلی

 

– سنگ نوشته ی مسجد روشن الدّوله

 

– سنگ نوشته ی عیدگاه کهررا

 

– سنگ نوشته ی مسجد شیعیان در دهلی

 

فصل چهارم: سنگ نوشته های متفرّقه

 

– نیلی چهتری یا چتر کبود

 

– سنگ نوشته ها ی دهنه ی چاه

 

– سرچشمه ی ویریناگ

 

– مدرسه ی خیر المنازل

 

– پل جونپور

 

– سرای بختاور نگر

 

– آب انبار

 

– مادّه تاریخ  آرامگاه  ی اتکه خان

 

– دروازه ی مقیم در قلعه ی رهتاس

 

– سنگ نوشته ی پل جمنا

 

– سنگ نوشته ی مادّه تاریخ  ساختن دهانه ی چاه

 

– سنگ نوشته بر لوله ی توپ ها

 

فصل پنجم:

سنگ  های قبرها و الواح مزارها و سنگ نوشته ی درگاه ها

 

– درگاه خواجه معین الدّین چشتی(رح)

 مسجد شاهجهان پشت روضه ی خواجه

 

– درگاه قطب صاحب

 

– آرامگاه  ی پرواز شاه

 

– درگاه خواجه نظام الدّین اولیا (رح)

 

– آرامگاه امیر خسرو دهلوی

 

– آرامگاه حسن دهلوی

 

– خانقاه سیّد علی همدانی

 

– درگاه شاه عطا

 

– درگاه روشن چراغ دهلی

 

– درگاه پیر چندا حسینی

 

– آرامگاه  ی شیخ نور الدّین ولی

 

– مزار مولی کمال

 

– سنگ نوشته ی گنبد قنّوج

 

– سنگ نوشته ی مسجد و مرقد شاه برهان

 

– روضه ی سیّد السّادات

 

– آرامگاه  ی مولانا جمالی

 

– درگاه امام ضامن

 

– درگاه شیخ علاءالدّین نور تاج

 

– خانقاه شیخ یوسف شاه

 

– مزار پیر مسگران

 

– درگاه سیّد صاحب

 

– لوحه ی قبر موجی بدخشانی

 

–  لوحه ی قبر خواجگی درویش

 

– روضه ی شیخ سلیم چشتی فتحپوری

 

– درگاه علی برید

 

– مزار الشّعراء در کشمیر:

 

1- ابوطالب کلیم

 

2- قدسی مشهدی

 

3- محمّد قلی سلیم

 

4- طغرای مشهدی

 

5- شاه فتح الله شیرازی

 

– درگاه خواجه باقی بالله

 

 – آرامگاه  ی اکبر

 

– مزار قاضی نور الله شوشتری

 

– درگاه بزرگ مخدوم جهان

 

– درگاه کوچک شاه دولت

 

– سنگ نوشته های “نامی” :

 

1-سنگ نوشته ی نارینا (NARINA)

 

2-سنگ نوشته ای در سنگ لوحه ی موجود در آرامگاه  ی گرگ علیشاه

 

3-4- سنگ نوشته های باغ حسام

 

5-6-7-8- سنگ نوشته های خانقاه شهر ناگور

 

9- سنگ نوشته ی دیگر در همان شهر

 

10-11- سنگ نوشته های شهر ماندو

 

12- سنگ نوشته ی استخر سادل پور

 

13- سنگ نوشته ی قلعه ی اسیر گره

 

14- سنگ نوشته ها ی قلعه ی سرخ آگره:

 

– قبر شیخ فرید بخاری، ملقّب به مرتضی خان

 

– روضه ی شیخ کبیر، معروف به بالا پیر

 

– مرقد سرمد

 

– آرامگاه  غازی الدّین خان

 

– تکیه ی بابا شاه مسافر غجدوانی بخاری

 

– مادّه تاریخ  مهدی خان نوّاب

 

– آرامگاه  ی بیدل

 

– تکیه ی شاه مردان

 

– مزار شیخ محمّد علی حزین

 

– امام باره آصف الدّوله

 

– آرامگاه اسد الله خان غالب

 

فصل ششم:

سنگ نوشته های جدید در قرن بیستم میلادی

 

– تالار آشوکا( در قصر رئیس جمهور)

 

– سنگ نوشته ی پایه ی مجسمه ی ادوارد هفتم در راشتراپاتی – سنگ نوشته ی سر درب وزارت دفاع هند 

 

فصل هفتم اضافه شده در چاپ سوم: ( فصل  هفتم را دانلود کنید: حجم بالا است: 161 صفحه مصور

در وب سایت 4فقط روی free down load کلیک کنید.

-گفتار نخست: تعدادی از نوشته های فاخر حیدر آباد

گفتار دوم:میراث فارسى بر احجار بنگاله

گفتار سوم : معماری مغولی و یا خط فارسی و معماری ایرانی؟

گفتار چهارم :اهمیت زبان فارسی و تاثیر گذاری آن بر سایر زبانها- زبان هندی و اردو

گفتار پنجم: نمونه هایی از فرمان ها – دستورها و نسخه های دستنویس فاخر فارسی  در هند68 برگ

 دکتر محمدعجم.

 

 

                 

  

پیشگفتار ناشر

 آنگاه که  بر فراز نماها و ستون های زیبا و فرحبخش کاخ های با شکوه و  مراکز فرهنگی – مذهبی   باز مانده از هند باستان،  اشعار فارسی چشمت را می نوازد، به طور کلّی فراموش می کنی که در کشوری بیگانه  و در جمع مردمانی ایستاده ای که  حتّی قادر به خواندن و درک این اشعار نیستند؛ از این رو، روانت از شادمانی آمیخته با غرور،آکنده  می شود و امّا دیری نمی پاید که گویی از رؤیایی شیرین بیدار شده ای، به خود می آیی و غرق می گردی در حسرت از دست دادن آن رؤیا! و دلت می گیرد وقتی تاریخ را به یاد می آوری که با وجود دارا بودن اشتراک دیرین فرهنگی با مردم این سرزمین، فقط و فقط به سبب حاکمیت تعصّبات کورکورانه ی فرقه ای و سوء استفاده ی فقهای دوره ی سلطنت “اورنگ زیب”و برخی دیگر سلاطین مسلمان از قدرت، آنهمه شوکت و جلال تمدّن گورکانی خراسانی و، زبان فارسی در شبه قارّه ی هندوستان به باد فنا سپرده شد و خسارتی چنان جبران ناپذیر به بار آورد.

File:Purana qala.jpg

کتاب حاضر، حاصل تلاشی است دلسوزانه و از سر احساس مسئولیت برای معرّفی و پاسداشت ارزش های  فرهنگی زبان فارسی در هندوستان که دیگر پویایی آن از میان رفته و از جامعه به موزه و تاریخ پیوسته است. اگر حکمت هیچ اثری از خود بجای نمی گذاشت همین کتاب ارزشمندبتنهایی نام او را جاودانه می کرد. اگرکتابخانه ی ابن سینا و چاپ تابان این کتاب را چاپ نمی کرد شاید امروز جزو کتابهای گم شده بود. هدف ما  از چاپ سوم این است که آین اثر فاخر را از پستوی چند کتابخانه به داخل جامعه بیاوریم. با وقت و امکانات کم تصویر برداری ها با دوربین ساده و موبایل صورت گرفته ومصور سازی همه سنگ نوشته های کتاب بصورت تخصصی از عهده یک پژوهشگر بر نمی آید بودجه و امکانات دولتی و یا بخش خصوصی می خواهد اما متاسفانه بخش خصوصی و ثروتمندان را برای پول خرج کردن  در همه جا می شود دید مگر در رونمایی کتاب و سرمایه گذاری روی کتابهای فاخر فرهنگی و علمی، این چاپ تلنگری است به مسئولان فرهنگی و افراد خیر که در آینده برای چاپ بهتر و عکس های حرفه ای تر اقدام کنند.

  فقدان چنین اثری در جامعه ی دانشگاهی به ویژه دانشجویان رشته های زبان و ادبیات فارسی و زبانشناسی کاملاً احساس می شد و از طرفی نیاز بود که کتاب مصورو بازنویسی شود و واژه های عربی غیر قابل فهم برای فارسی زبانان امروز تغییر یابد و مطالبی که ضروری می نمود اضافه شود. اما اصل متن کتاب حکمت با امانت حفظ شده است. این فقط گام نخست بود آرزوی دکتر حکمت بر داشتن گامهای بیشتر توسط آیندگان بوده است.

DSC00120

 زندگینامه ی دکتر حکمت

 علی‌اصغر حکمت 26 مرداد ماه 1271 در شیراز دیده به جهان گشود. پدرش احمدعلی خان معظم الدوله( حشمت¬الممالک)، مستوفی شیراز و مادرش فاطمه(احتجاب السلطنه) دختر،فخرالاطبّاء حسن فسایی، مؤلّف “فارسنامه ناصری” بودند.

تحصیلات ابتدایی و متوسطه در شیراز و ادامه ی تحصیل در تهران در کنار آموختن علوم جدید در مدرسه ی آمریکایی، به آموختن علوم اسلامی نظیر فقه و اصول نیز در مدارس اسلامی پرداخت.

در سال ۱۲۹۷ ش وارد خدمات فرهنگی شدوتا سال ۱۳۰۹ دروزارت معارف خدمت می‌کرد.

 دوران پنج ساله ی وزارت فرهنگ علی‌اصغر حکمت را باید دوران تحوّل فرهنگی در این وزارتخانه نام نهاد. در این سال به تشکیلات جدید داور در دادگستری وارد شد و پس از چندی برای مطالعه در امور قضایی و ثبتی به اروپا اعزام شد. او در اروپا وارد دانشکده ی حقوق و ادبیات شد و در هر دو رشته مدرک لیسانس گرفت. مأموریت دیگر حکمت در اروپا مطالعه در امر آموزش و پرورش و دانشگاه بود. در سال ۱۳۰۹ به منظور تکمیل تحصیلات خود به فرانسه و انگلستان عزیمت کرد و از دانشگاه سوربن پاریس در رشته ادبیات فارغ التحصیل گردید و به تهران بازگشت. علاوه بر وزارت فرهنگ، حکمت در کابینه های متعدد به سمت وزیر امور خارجه، وزیر پیشه و هنر، دادگستری و امور خارجه برگزیده شد.

جلد

مهم ترین اقدامات

حکمت، نخستین  رئیس دانشگاه تهران و بنیانگذار کتابخانه ی ملّی ایران  است .وی به همراهی جمعی از روشنفکران و سیاستمردان دیگر در امور زیر نقش موثری داشت:

– تأسیس کتابخانه های (ملّی، فنّی معارف، دانشسرای عالی)، احیای انجمن آثار ملی، تأسیس موزه های (ایران باستان، مردم شناسی، پارس شیراز و موزه ی حضرت معصومه در قم)، تأسیس دانشگاه تهران ، و تأسیس دانشکده ی علوم معقول و منقول، دانشسراهای مقدماتی، تأسیس مدارس جدید، دارالتربیه عشایر، برگزاری کلاسهای ملّی شبانه جهت مبارزه با بیسوادی، تغییر نام مدارس خارجی به فارسی، تأسیس پیشاهنگی وسازمان تربیت بدنی، تأسیس بهداشت مدارس، و اجازه ی تاسیس مدرسه ی عالی ادبیات و زبان های خارجی،  تعمیر و مرمت و فهرست برداری آثار باستانی، تصویب اساسنامه ی فرهنگستان ایران به منظور پاسداری از زبان و ادب فارسی، احياي آرامگاه سعدي و حافظ و احداث کتابخانه ملی ، ایجاد پیشاهنگی و تغییر برنامه‌های مدارس به  سبک و اصول آموزشی کشورهای خارج، ایجاد تحوّل در زبان و ادبیات پارسی، توجّه به آثار باستانی و تشکیل موزه ی ایران باستان، تربیت کادر آموزشی و انتشار نشریات و توجّه به امر ورزش در مدارس، توسعه و تکمیل مدارس ابتدایی و متوسطه .

وی  حدود ۵۵۴۹ هزار جلد کتاب اعم از موروثی یا خریداری شده و روزنامه ی عصر ناصری تا زمان معاصر را به کتابخانه ی مرکزی دانشگاه تهران در خرداد ۱۳۵۱ شمسی را  اهدا نمود که ۵۰۰ نسخه ی آن خطّی و منحصر به‌فرد است. همچنین، فرمان ها و اسناد و کتابهای خطّی اجداد خود را به کتابخانه آستان قدس رضوی و اشیای ذی‌قیمت دیگری را نیز به موزه ی ملّی پارس اهدا نمود.

 

 فعّالیت‌های آموزشی

وی، همزمان با تحصیل در  تهران، به تدریس فارسی و عربی در کلاس های یازدهم و دوازدهم مدرسه پرداخت؛ با أخذ دانشنامه به شیراز بازگشت، به تدریس جغرافیا و حساب مشغول شد. مدّتی نیز به تدریس انگلیسی در مدارس علمیه پرداخت که با مخالفت عدّه ای این سمت را از دست داد. حکمت از سال ۱۳۱۵ شمسی، علاوه برداشتن مسؤولیت وزارت فرهنگ و ریاست دانشگاه تهران به تدریس تاریخ ادبیات ایران و ادیان و مذاهب نیز میپرداخت که این امر تا سال ۱۳۵۱ شمسی ادامه یافت. از سال ۱۳۲۹ استاد کرسی تاریخ مذاهب و ادبیات ایران در دانشگاه تهران بود.

در هندوستان

حکمت شیرازی در تحکیم و توسعه روابط همه جانبه ایران با کشورهای مسلمان و آسیایی، به ویژه هندوستان، کوشش فراوان کرد. او چندی سفیر کبیر ایران در هند بود و از دانشگاه دهلی دکترای افتخاری دریافت داشت. حکمت با بسیاری از رجال هند چون مهاتما گاندی، جواهر لعل نهرو، ابوالکلام آزاد، تاگور و… دوستی و مراوده داشت.

IMG_3082 (2)آثار فارسی هند (2)

بخشی از آثار تحقیقی و ادبی وی نیز درباره هند است از جمله «نقش پارسی بر احجار هند»، «سرزمین هند»، «ادیان و تمدّن و فرهنگ هند» و… از او اشعاری نیز درباره هند و شهرها و مردم این دیار باقی‌مانده که آنها را «هندیات» نامیده‌است. حکمت چهار سفر به هند کرد که گزارش سه سفر را در یادداشت‌های خود آورده‌است: نخستین سفر حکمت از  ۶ اسفند ۱۳۲۲ / ۲۶ فوریه ۱۹۴۴ تا ۱۶ اردیبهشت ادامه یافت. او خاطرات خود را از این سفر در دفتر ششم ثبت کرده‌است که: «… روزی آقای دکتر صدیق، وزیر فرهنگ، تلفنی به من گفتند که اگر مایل باشید به هندوستان سفری شوید و هفته‌ای برنیامد که مقرّر شد که این بنده به‌اتّفاق دکتر غلامرضا رشید یاسمی و ابراهیم پور داود، به عنوان هیأت فرهنگی، به هندوستان اعزام شویم. روز شنبه ۶ اسفند ۱۳۲۲ / ۲۶ فوریه، بار سفر بسته شد و با هواپیما از تهران به عزم هندوستان حرکت نمودیم. سفر دوم حکمت به هند پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۲۵ آغاز شد و تا هفتم خرداد 1326 ، برابر با ۲۹ مه ۱۹۴۷، ادامه می‌یابداین سفر برای شرکت در کنفرانس ملل آسیایی ترتیب داده شده‌است و حکمت در رأس هیأتی است که مصطفی قلی رام، دکتر غلامحسین صدیقی، دکتر مهدی بیانی، محمّدتقی مقتدری، خوشحال سعید شارما، عبّاس آریا و صفیه فیروز در آن عضویّت دارند و با هواپیما از تهران به کرمان و زاهدان می‌روند و از آنجا با راه آهن به میرجاوه و سپس کویته  و از آنجا به دهلی می‌رسند. در این سفر جواهر لعل نهرو، صدر اعظم فقید و وزیر امور خارجه که به قول حکمت «بزرگترین زعیم حزب کنگره هندوستان می‌باشد» این هیأت را در روز ۲ اسفند به چای دعوت می‌کند: «وی در خانه خود از ما پذیرایی نمود. به مهربانی و ادب بسیار و دختر و نوه او نیز بودند. در حقیقت مجلسی دوستانه و خانوادگی بود. (نهرو) با قیافه باهوش و جذّاب و معقول خود با ما صحبت می‌نمود. مراسله‌ای که از طرف قوام السّلطنه به او نوشته شده بود، به او هدیه کردم، از کتاب معروف او Discovery Of India که در آن راجع به روابط ایران و هند صحبت کرده‌است و نقل کلامی از من نموده‌است، صحبت شد و او را به خاطر تألیف آن کتاب ستایش کردم، وعده کرد آن را برای من بفرستد.».

photo

pars1

 حکمت و همراهان در همین روز در عمارت مجلس مقننه با ابوالکلام آزاد که وزیر فرهنگ هند بود، ملاقات می‌کنند. حکمت می‌نویسد: «ابوالکلام آزاد پیرمردی حدود شصت ساله است و بسیار باهوش و حسّاس و پر از حرارت و جوش است و عربی و فارسی را به فصاحت گفتگومی‌کند، ربع ساعتی پذیرایی نمود و از مسائل مربوط به فرهنگ عمومی سخن می‌گفت…» فردا به خانه او رفتیم «وزراء کابینه هند و خود پاندیت نهرو نیز بودند، میز چای مفصّلی چیده و میوه و شیرینی و چای خیلی خوب، مخصوصا چای چینی معطّری صرف شد.»

حکمت چهار سفر به هند کرد که گزارش سه سفر را در یادداشت‌های خود آورده‌است. او 4 سال سفیر کبیر ایران در دهلی بود و این کتاب دستاورد آن دوره است. زمین خانه فرهنگ و سفارت ایران در دهلی نیز از خریدهای دوره  اوست.

 کارها و نوشته ها

با توجه به پژوهشهای گسترده و آشنایی حکمت با زبانهای عربی، فرانسه، انگلیسی و اردو،  گردآوری، تصحیحات، ترجمه ها و مقالات مختلفی از وی برجا مانده است که به طور عمده دربرگیرنده موضوعات قرآنی، ادبیات ایران، تاریخ و باستان شناسی و… است. این آثار عبارتند از:

 امثال قرآن مجید، شرح احوال جامی، رساله در باب امیر علیشیر نوایی، پارسی نغز (مجموعه‌ای است از برگزیده‌های پارسی‌گویان)، ره‌آورد حکمت ( خاطرات شخصی حکمت)، “نقش پارسی بر احجار هند”.

ترجمه ی پنج حکایت از شکسپیر، از سعدی تا جامی، ترجمه ی جلد سوم تاریخ ادبیات ادوارد براون؛ “امین و مأمون”؛ ترجمه  ی سلسله روایات اسلامی از جرجی زیدان، ترجمه ی«رستاخیز»؛ از “تولستوی” دانشمند روسی، ترجمه‌ی “راه زندگانی”؛ از”نیکولا حداد مصری”، اسلام از نظرگاه دانشمندان غرب (ترجمه) ايرانشهر در دو جلد، ، ترجمه ی “تاريخ جامع اديان” (نوشته ی جان بی. ناس)  تصحيح و تحشيه ی تفسير “كشف الأسرار” میبدی در ده جلد، جام جهان نما  (تاريخ مفصّل عالم).

 “دوستداران وطن”، رساله در باب ايران ، در فرهنگ جهان ، رساله ی” قضاياي عامه در علوم طبيعي”، سخن حكمت(سروده هاي حكمت)، گلزارحكمت،مطالعاتي در باب حافظ، مطالعه ی تطبيقي “رومئو و ژوليت” با “ليلي و مجنون”، مثنوي” شكونتالا” (شعر)، سه گفتار در تاريخ اديان ، “نظري به ادبيات فارسي ” (به انگليسي) ، “كلمات طيبات” ،  نمایشنامه ی شاکونتالا اثر “کالبداسا” نویسنده ی هندی.

وی جوایز و نشان های متعدد داخلی و خارجی نیز دریافت کرد. حکمت، سوم شهریور ۱۳۵۹ ه. ش در تهران درگذشت  و در آرامگاه خانوادگی در حضرت عبدالعظیم (باغچه توتی) به خاک سپرده شد که ظاهرا در توسعه ی بنای این منطقه، آرامگاه  وی از بین رفته است. 

IMG_2940 (2)IMG_3076 (2)

آثار فارسی کاخ راشتراپاتی 

 

فتحعلی شاه در کاخ ریاست ج  دهلی

indianpalace Rashtraindian palace

نقشه خلیج فارس در کاخ ریاست جمهوری هند با Persian gulf و اشعاری از خیام و نظامی

 

آثار ایرانی و فارسی در کاخ  راشتراپاتی بهاوان  هند دهلی نو بزرگترین کاخ دولتی دنیا  اثری بی نظیر از هنر و معماری . این کاخ قرار بود  مظهر و نماد قدرت امپراتوری بریتانیا باشد که خورشید در مرزهایش  غروب نمی کرد.  

 

fataliShain indian palace

Wladimir-und-Ljudmila-Putin-vor-dem-Tadsch-MahalPutina

در این کاخ  چند تابلو ایرانی  از جمله تابلو اهدایی شکارگاه فتحعلی شاه  و دیوار نقاشی  از یک بانوی زیبای ایرانی  و چند قالی ایرانی وجود دارد و دیوار نقاشی های بی نظیر با اشعار حافط و خیام 

Shimla In5Jul2013  (39)kalkata92 (61)IMG_0881

دکتر علی اصغر حکمت در کتاب خود این اشعار را آورده   و در تجدید چاپ کتاب سال 1392 اضافات و تصویرهایی  نو با مقدمه و فصل هفتم  دکتر عجم تجدید چاپ شده است.

دیباچه ی به قلم حکمت

کتابی که در برابر دیدگان خواننده ی گرامی قرار دارد، مجموعه ای است از سنگ نوشته ها و نگارش پارسی که یا  خود در نقاط مختلف هندوستان با چشم خویش دیده و ثبت کرده و یا از روی کتاب ها و مجله های مختلف که اسنادی معتبر و موثّق بوده اند، فراهم آورده ام. در طول مدّت چهار سال، ایّامی را  که در خدمت سفارت ایران در آن مملکت می گذرانیدم، یکی از تحقیقات جالب و مطالعات پسندیده ای که وجهه ی همّت خود داشتم، جمع و تدوین همین آثار نفیسه بود؛ زیرا هر کدام، سندی دیگر از درجه ی استیلا و بسط لغت و فرهنگ فارسی در آن دیار باستانی به دست می داد.

این رساله، نخست در سال های 1336- 1335 ه.ش /1957-1956 م. در مجلّه ی “هند و ایران”  ( (INDO- IRANICA  چاپ کلکته، به طور پراکنده به همّت دوست دانشمند، پروفسور محمّد اسحاق – استاد فارسی آن شهر شهیر- چاپ می شد و بعد از آن، یک مجموعه ی جداگانه ای از آن فراهم گردید که در 111 نسخه  منتشر گشت.

حسن استقبالی که از خوانندگان فارسی و دوستان ادبیات فارسی، نسبت به این کتاب مشهود افتاد، باعث تشویق و دلگرمی من گردید؛ پس بر حسب پیشنهاد و تأکید آقای رمضانی – صاحب کتابفروشی ابن سینا در تهران بر تجدید چاپ آن همّت گماشتم و چون پس از چاپ اوّل، مطالبی تازه و موادّی جدید به دست آمده و رونوشت سنگ نوشته های فارسی دیگر را فراهم ساخته بود، آنها را نیز جمع کرده بر متن سابق مزید ساختم.

اینک، مجموعه ی جدیدی به چاپ رسیده که در بر گیرنده ی حدود هشتاد فقره سنگ نوشته ی فارسی از اواخر قرن ششم تا اوایل قرن چهاردهم هجری با نام و نشان است، و غالباً یا مشاهدات شخصی مؤلّف، و یا مستند به منابع تاریخی می باشد و هر یک، به تاریخ بنای عمارتی مهم، یا سال وفات مرد بزرگی اشاره  می کند؛ و شاید، برای اهل تاریخ و ادب، خدمتی سودمند و گرانبها انجام شده باشد.

امید است که سعی اینجانب در پیشگاه دانشمندان ایران و هندوستان، مقبول و پسندیده افتد،  رنج و تعبی را که در طول چهار سال، در پی این منظور تحمّل کردم، به یاد آورده بر خطا و لغزش من با دیده ی عفو نظر فرمایند.

وظیفه ی اخلاقی خویش می دانم از دوستان هندی خود که نویسنده را  در چاپ این رساله مدد فرموده اند، خصوصاً دکتر محمّد جعفری و ضیاء الدّین دیسای تشکّر و سپاس فراوان به تقدیم رسانم؛ زیرا این هر دو تن که از هواخواهان و دوستداران ادب و تاریخ ایران هستند، نویسنده را در تصحیح صفحات و تکمیل چاپ این اوراق مساعدت بسیار فرموده اند.

خواننده ی عزیز می داند که این آثار کوچک، به منزله ی جای پا و نقش قدم قافله ی بزرگی است که به مدّت هزار سال، از دیار ایران، سفر گر سراهای هندوستان بوده و عرض و طول آن کشور کهنسال را می پیموده و هر جا رفته اند، یادگاری از سرزمین نیاکان خود به جای می نهاده اند.

” این خطّ جادّه ها که به صحرا نوشته اند.  یاران رفته با قلم پا نوشته اند”.

اگر زبان فارسی را که از اوایل قرن یازدهم میلادی تا امروز، در هندوستان رواج یافته و در بعضی دوران در آن کشور، به اوج اعتلای خود رسیده وگاهی هم دچار وقفه یا انحطاط شده است، از نوع زبان های ملّی هندوستان به شمار  آوریم، راه مبالغه و افراط نرفته ایم؛ زیرا بسیاری از سلاطین و بزرگان را می یابیم که خود از نژاد هندی بوده و مذهب برهمنی داشته اند، و همه فارسی را لغت رسمی دربار و دیوان خویش قرار داده بودند. همچنین، بسیاری از شعرای هند را می شناسیم که اصلاً کشور ایران را ندیده بودند، با این وجود، اشعار آبدار و سخنان نغز و فصیح و آثار ادبی گرانبهایی به زبان فارسی از خامه ی ایشان به جای مانده است. خلاصه، در طول مدّت ده قرن که از عمر نشر و انبساط زبان فارسی در شبه قارّه ی هندوستان می گذرد، آنقدر آثار نظم و نثر در آن سرزمین به ظهور رسیده و آنچنان در روح و فکر اقوام هندی نفوذ کرده است که نمی توان آن را از ادب ملّی مردم آن کشور بیگانه دانست.

نخستین هجوم سپاهیان محمود غزنوی به خاک هند را سال 1001 میلادی نوشته اند. از آن روز که اوّلین سال از دومین هزاره ی آن تاریخ است، تا امروز که در نیمه ی دوم قرن بیستم[زمان تألیف کتاب] هستیم،زبان و ادب فارسی در سرزمین پهناور هند، پیوسته زنده و رو به نشو و نماست. در طول این هزار سال، بعضی ادوار معیّن مانند دوره ی سلطنت غزنویان در پنجاب غربی(قرون 11 و 12 میلادی)، و دوره ی سلطنت سلاطین ترک در هندوستان شمالی (قرون 13 و 14 میلادی)، همچنین، دوران سلطنت مغول کبیر یا گورکانیه در هندوستان شمالی و مرکزی(از قرن شانزدهم تا اواسط قرن نوزدهم)، و نیز، روزگار سلطنت ملوک بهمنیه در دکن(1347- 1482 میلادی)، و در پی آنها، سلسله ی قطب شاهیان در هندوستان جنوبی(1518-1687) ادواری است که در آن مدّت، زبان شیرین پارسی در شمال و جنوب آن سرزمین، به اوج تکامل خود رسیده است. در درازنای این هزار سال، پیوسته کاروان های ادب و فرهنگ، از مراکز فارسی زبانان(فارس،عراق،خراسان و ماوراء النهر) به هندوستان، و از هندوستان به ایران و آسیای مرکزی در آمد و شد بوده اند.[1]

سرزمین هندوستان چون میدان وسیعی جولانگاه ادب فارسی است.

یک سند استوار بر وسعت این دایره، همانا سیاهه ی طولانی است که شیخ ابوالفضل بن مبارک در کتاب آیین اکبری به روزگار اکبر پادشاه گورکانی، از شعرای فارسی زبان زمان خود گرد آورده و در آنجا عدد گویندگان دربار پادشاه هند را شصت نفر به شمار آورده است.

مظاهر تابان این زبان روشن بیان در سرزمین هندوستان، گاهی در صفحات دیوانها و منظومه های شعرا به  صورت ترانه ها به صورت ترانه ها و اشعار جلوه گری می کند و گاهی در اوراق کتب منثور در فنون تاریخ و لغت و فلسفه و علوم، نمایان می شود.

محقّقان، در تاریخ نظم و نثر فارسی در هندوستان، سخن بسیار گفته و نوشته اند؛ لیکن ما در این سطور، کوشش می کنیم که مظهر دیگری از این موجود لطیف و عنصر بدیع ، وصف نماییم. و همانا آن عبارت است از نگاره های  فارسی بر لوحه های سنگی مخصوصاً آنچه در آرامگاه های گویندگان و مشایخ و بزرگان یافت می شود.

کلمات و عبارات فارسی که بر چهره ی سنگ ها و رخسار احجار، نگارش شده است و در طول و عرض این شبه قارّه ی وسیع ، پراکنده می باشد، از حدّ شمار و حساب بیرون است و شمارش دقیق و ثبت و ضبط آنها نیازمند وقتی گسترده و خاطری آسوده و سفرهایی در اطراف آن کشور می باشد که متأسّفانه این مقدّمات، برای کاتب این سطور فراهم نیست، لیکن آنچه در طول اقامت خویش در یک قسمت از آن شبه قارّه یعنی کشور کنونی بهارات(هند) و در ضمن بعضی از مسافرت های کوتاه خود، با دیده ی خویش دیده و با قلم خود نسخه برداشته است، به عنوان نمونه در سطور این رساله ثبت می شود.

ابتدا باید گفت که سنگ نوشته های فارسی هند، به صورت نظم و نثر به انواع گوناگونی وجود دارد ؛ از این قرار:

1- سنگ نوشته های بناها و قصرهای پادشاه مشتمل بر قطعات نثر و نظم با ذکر مادّه تاریخ.

2- سنگ نوشته های مذهبی موجود در مکان های مقدّس مانند مساجد و تکایا و مزارهای اولیا و مشایخ که آمیخته با آیات قرآنی و احادیث نبوی ، و عبارات و اشعار و قطعات مشتمل بر مادّه تاریخ.

3- سنگ نوشته های موجود در بناهای عمومی مانند پل ها، بازارها، دهنه ی چاه ها و امثال آن.

4- سنگ نوشته های موجود در قبرهای سلاطین، امرا، وزرا، شعرا و دیگران.

علاوه بر اینها، سنگ نوشته های دیگر نیز در جاهای مختلف پیدا  می شود که نمی توان آن را زیر مجموعه ی نوع خاصّی قرار داد. مانند سنگ نوشته های روی دیوار غارها  و بر باروی قلعه ها، کنار آب انبارها، چاه ها، لوله ی فلزّی توپ ها و دیگر موارد.

توجّه ما در این گفتار، بیشتر به یک قسمت از سنگ نوشته های نوع چهارم معطوف می باشد که عبارت است از سنگ نوشته های قبرهای مشایخ، شاعران و بزرگان ادب؛ و در حقیقت، این مقاله نخستین قدمی است که در این راه طولانی برداشته می شود، و مقدّمه ای برای این بحث مفید و مطبوع است؛ و گرنه بسیاری از سنگ نوشته های دیگر نیز که از این نوع  می باشد و بخشی  از تاریخ حیات بزرگان ادب را روشن می سازد؛ از آن، اطّلاعاتی حاصل نکرده ام.

این مجموعه، تنها مشتمل بر برخی آثار موجود در کشور هند می باشد و متأسّفانه به جمع آوری سنگ نوشته های موجود در کشور نوبنیاد پاکستان که سابق بر این، جزئی از مملکت ملوک مغولی(گورکانی) هند بوده توفیق نیافته ام که آنها نیز به نوبه ی خود و به مناسبت همجواری با کشور ایران، بسیار بلکه خارج از حدّ شمار است.

امید این که پژوهشگران تاریخ و ادب در ایران و هند، این مطالعه ی علمی را که ما شروع کرده ایم، پیروی کنند و دنباله ی این بحث و تحقیق دلپذیر و مطلوب را بگیرند و این مقال ناقص را که مشتی از خروار و اندکی از بسیار است، با تحقیقات و مطالعات خود به زیور کمال بیارایند.  

 

دهلی نو، علی اصغر حکمت. تهران، شهریور 1337



[1] – از آغاز این زمان طولانی که دوره ی سلطنت محمود غزنوی است، تا به امروز، نفوذ کلمات و آثار هندی در دیوان شعرای ایران کمابیش دیده می شود که از زبان های محلّی هند “پاراکریت” متداول در استان های سند و پنجاب، گجرات و غیره ، بعضی کلمات و اصطلاحات اقتباس کرده و به کار برده اند؛ مثلاً منوچهری (م 432 ه.ق)در این بیت اشاره به رسم ” لنکن” یعنی صیام معروف هندوان نموده و چنین گفته:

الا تا مؤمنان دارند روزه   الا تا هندوان گیرند لنکن. و همچنین، سنایی (م 525ه.ق) همان کلمه را در این بیت ذکر کرده است:

لنکنت گر ترا کند فربه-سیر خوردن ترا ز لنکن به .

اسدی طوسی (پنجم ق) نیز در گرشاسب نامه به مناسبت ذکر وقایع هندوستان، روایات،افسانه ها، حکایات و الفاظ هندی را بسیار نقل کرده است که نشان می دهد تا چه پایه تمدّن و فرهنگ هندی در شرق ایران نفوذ داشته؛ مثلاً در جنگ گرشاسب با اژدها، از ماهی “وال” ( همان است که در انگلیسی whale  نامیده شده است) نام برده از قرار زیر:

بماند از شگفتی سپهبد به جای- بدو گفت مهراج فرخنده رای که این ماهی است آن که خوانند “وال”    و زین مه بس افتد هم ایدر به سال. (گرشاسبنامه صفحه ی 167)و همچنین، اسدی طوسی(صفحه ی 72) در باره ی افسانه ی ” تخت طاوس” که از روزگار کهن در هند معروف بوده چنین گفته است:

 یکی تخت پیروزه همرنگ نیل. ز دو سوی ِ تخت ایستاده دو پیل. تن پیل یاقوت رخشان چو هور(خورشید)

زبرجدش خرطوم و دندان بّلور. ز دّرّ و ز بیجاده دو شیر زیر.. همان تخت را پایه بر پشت شیر

فرازش یکی نغز طاووس نر. طرازیده از گونه‌گونه گهر.هوا شد ز بس دود عود آبنوس

زمین چون لـَب دلبران جای بوس.یکی هفته زینسان به بزم شهی. همی کرد هر روز گنجی تهی.چو کشور شود پر ز بیداد و کین

بود همچو بیماری اندوهگین.نباشد پزشکش کسی جز که شاه. که درمانش سازد به گنج و سپاه.من ایدر به پیکار و رزم آمدم

نه از بهر شادی و بزم آمدم.گه رزم پیروزی از اختر است.نه از گنج بسیار وز لشکر است.بس اندک سپاها که روز نبرد

ز بسیار لشکر برآورد گَرد.چو لشکر بود اندک و یار بخت.به از بیکران لشکر و کار سخت. 

 

 

ناشر نسخه اینترنتی این کتاب را  رایگان در اختیار عموم قرار می دهد.

قیمت: جلد هارد کپی 20 هزار تومان صفحه بندی و تصاویر در نسخه  کاغذی با کیفیت بهتری است.

دانلود حجم بالا نسخه قدیمی تر قبل از چاپ 1392 :

بخش اول نسخه پی دی اف رایگان قابل دانلود 250 برگ

از این لینکها فصل اول

جلد کتاب روی  جلد/پوشه /دیباچه:

بخش دوم قسمت دوم کتاب.161 برگ

 بخش آخر و ضمایم 68  برگ

 جلد /کاور دوم پشت 

http://www.presidentofindia.nic.in/index.html

http://dpl.presidentofindia.nic.in/

Discovery Channel Offers Unparalleled Access into The President of India’s Official Residence

  Rashtrapati Bhavan, the largest presidential estate of the world, was the heart of the British plan for a new imperial capital. It epitomises the history of India from British imperialism and the succession of rulers to the splendor of Indian architecture and craftsmanship. This is where the most influential and critical political strategies and decisions are executed.

 

در همین زمینه :‌

جایگاهای دیدنی  هند – دهلی

گزارش ایرنا- وب سایت سفارت ایران : پارسی در هند  و همایش تخصصی روابط بین ایران و هند در عصر معاصر 

نگاره و رُوُیَه 100 نقشه تاریخی خلیج فارس

1392iponpix 349KEBRIT1890روزملی خلیجفارس 1392ALKHALEEJ_ALFARSI_1952Documents on the persian Gulf. by Dr.Ajam

Among thousands of beautiful historical maps of the Persian Gulf we have selected 79. After visiting the museum and on your way to finding the truth about the name of this waterway there will be an official opinion of the U.N and some interesting papers from the archives of the U.K and Portugal, the two countries that had a military presence in this waterway for long periods of time.
Next, you can view the maps from two famous and reputable sources, the National Geographic (U. S. A) and Encyclopedia Britannica (U. K) .

  To see more maps Welcome to : مرکز مطالعات خلیج فارس

 the Persian Gulf,  a common heritage of mankind 

مسابقه کاریکاتور بردباری و شکیبایی

سازمان مدارای جهانی با چشم انداز احترام به حقوق بشر، صلح، دموکراسی، همزیستی مسالمت آمیز و توسعه پایدار از طریق مدارا و بردباری و نوع دوستی جشنواره و مسابقه بین المللی کارتون و کاریکاتور به مناسب روز جهانی مدارا ۱۶ نوامبر برگزار می کند.

-Saffron

زمان شروع دریافت آثار( ۲۴ مرداد سال ۱۳۹۲ ) از ۱۵ آگوست سال ۲۰۱۳ اتمام آن (۲۱ شهریور سال ۱۳۹۲ ) ۳۰ سپتامبر سال ۲۰۱۳ خواهد بود. در ماه (مهر) اکتبر برندگان مسابقه به انتخاب داوران معرفی می گردند. زمان برگزاری نمایشگاه آثار (۲۵ آبان ) ۱۶ نوامبر در کشور نروژ برگزار خواهد شد. شرایط مسابقه و جشنواره – شرکت در جشنواره برای عموم آزاد است.

– آثار ارسالی نباید قبلا منتشر شده و در نمایشگاه و جشنواره ای به نمایش گذاشته شده باشد. – آثار ارسالی باید اصل باشد. شرایط اثار دیجیتال اثاری که توسط نرم افزار رنگ گذاری و یا اجرا شده باشند مورد نظر است . – در صورت ارسال پستی اثار دیجیتال ، اثار باید به امضای هنرمند رسیده باشدو پرینت اثار دیجیتال باید با مداد شماره گذاری شده و امضا شود نسخه ارسالی اثر دیجیتال باید اولین نسخه از ان امضا شده باشد .. – فرمت اثار دیجیتال باید jpg با رزولوشن 300dpi باشد. – آثار ارسالی نباید نوشته داشته باشد. – آثار ارسالی باید اصل باشد. – تعداد آثار ارسالی حداکثر سه عدد و اندازه ی آن باید حداقل آ۴ و حداکثر آ ۳ باشد – پشت هر اثر باید نام کامل، کشور، ایمیل، تلفن هنرمند درج گردد. – به همراه آثار باید بیوگرافی و عکس نیز ارسال گردد. آثار می بایست بر اساس موضوع تعیین شده در فراخوان باشد. داوران بین المللی آثار را برای نمایشگاه و انتشار در کتاب سال انتخاب خواهند کرد و همچنین برندگان مسابقه را تعیین می کنند. انتشار آثار: مجموعه آثار هنرمندان در کتابی تحت عنوان مدارا به روایت کارتون و کاریکاتور منتشر خواهد شد. هنرمندان با ارسال آثار خود این حق را به سازمان مدارای جهانی خواهند داد که آثارشان در کتاب، سایت و فضای مجازی متعلق به سازمان منتشر گردد و سه نسخه از کتاب به آدرس آنها ارسال خواهد شد. جوایز: نفر اول مبلغ ۱۵۰۰ یورو نفر دوم ۱۰۰۰ یورو نفر سوم ۷۰۰ یورو چهار نفر بعد هر کدام ۱۰۰ یورو در صورتی که امکان سفر برنده جایزه به نروژ وجود نداشته باشد، جایزه وی به هر طریق ممکن به وی ارسال خواهد شد.

آدرس: Universal Tolerance Organization Tollbugata 4- 3044 – Drammen – Norway Tel:004731411011 Email utocartoonfestival@aol.co info@universaltolerance.org http://universaltolerance.org

جشنواره و مسابقه بین المللی کارتون و کاریکاتور

سازمان مدارای جهانی با چشم انداز احترام به حقوق بشر، صلح، دموکراسی، همزیستی مسالمت آمیز و توسعه پایدار از طریق مدارا جشنواره و مسابقه بین المللی کارتون و کاریکاتور به مناسب روز جهانی مدارا ۱۶ نوامبر برگزار می کند. زمان شروع دریافت آثار( ۲۴ مرداد سال ۱۳۹۲ ) از ۱۵ آگوست سال ۲۰۱۳ اتمام آن (۲۱ شهریور سال ۱۳۹۲ ) ۳۰ سپتامبر سال ۲۰۱۳ خواهد بود. در ماه (مهر) اکتبر برندگان مسابقه به انتخاب داوران معرفی می گردند. زمان برگزاری نمایشگاه آثار (۲۵ آبان ) ۱۶ نوامبر در کشور نروژ برگزار خواهد شد. شرایط مسابقه و جشنواره – شرکت در جشنواره برای عموم آزاد است. – آثار ارسالی نباید قبلا منتشر شده و در نمایشگاه و جشنواره ای به نمایش گذاشته شده باشد. – آثار ارسالی باید اصل باشد. شرایط اثار دیجیتال اثاری که توسط نرم افزار رنگ گذاری و یا اجرا شده باشند مورد نظر است . – در صورت ارسال پستی اثار دیجیتال ، اثار باید به امضای هنرمند رسیده باشدو پرینت اثار دیجیتال باید با مداد شماره گذاری شده و امضا شود نسخه ارسالی اثر دیجیتال باید اولین نسخه از ان امضا شده باشد .. – فرمت اثار دیجیتال باید jpg با رزولوشن 300dpi باشد. – آثار ارسالی نباید نوشته داشته باشد.

Shimla In5Jul2013  (43)

 

– آثار ارسالی باید اصل باشد. – تعداد آثار ارسالی حداکثر سه عدد و اندازه ی آن باید حداقل آ۴ و حداکثر آ ۳ باشد – پشت هر اثر باید نام کامل، کشور، ایمیل، تلفن هنرمند درج گردد.

– به همراه آثار باید بیوگرافی و عکس نیز ارسال گردد. آثار می بایست بر اساس موضوع تعیین شده در فراخوان باشد. داوران بین المللی آثار را برای نمایشگاه و انتشار در کتاب سال انتخاب خواهند کرد و همچنین برندگان مسابقه را تعیین می کنند. انتشار آثار: مجموعه آثار هنرمندان در کتابی تحت عنوان مدارا به روایت کارتون و کاریکاتور منتشر خواهد شد. هنرمندان با ارسال آثار خود این حق را به سازمان مدارای جهانی خواهند داد که آثارشان در کتاب، سایت و فضای مجازی متعلق به سازمان منتشر گردد و سه نسخه از کتاب به آدرس آنها ارسال خواهد شد. جوایز: نفر اول مبلغ ۱۵۰۰ یورو نفر دوم ۱۰۰۰ یورو نفر سوم ۷۰۰ یورو چهار نفر بعد هر کدام ۱۰۰ یورو در صورتی که امکان سفر برنده جایزه به نروژ وجود نداشته باشد، جایزه وی به هر طریق ممکن به وی ارسال خواهد شد.

تقدیر سازمان جهانی یونسکو از هنرمند نمد مال ایرانی

تقدیر از نمد مال ایرانی

سازمان جهانی یونسکو از هنرمند نمد مال ایرانی قدردانی کرد.

تقدیر از نمد مال ایرانی
مدیرکل میراث فرهنگی،  صنایع دستی و گردشگری چهار محال و بختیاری گفت: عبدالله شاهرخیان نمدمال پیشکسوت این استان با بیش از ۶۵ سال سابقه هفته پیش از طرف سازمان جهانی یونسکو تقدیر نامه دریافت کرد.
وی در ادامه افزود: سازمان جهانی یونسکو سال گذشته نیز نشان مرغوبیت کالا را به دلیل بومی بودن تولیدات، مواد اولیه، خلاقیت و نو آوری به محصولات نمدی چهارمحال و بختیاری اعطا کرده بود.

هزارهٔ فردوسی ۱۳۱۳ از رویدادهای مهم فرهنگی قرن، و مهم‌ترین کنگرهٔ فرهنگی علمی بین المللی ایران تا آن زمان

1313فردوسی

رویدادهای فرهنگی و ادبی تاریخ معاصر

هزارهٔ فردوسی (یا جشن هزاره فردوسی)، مجموعهٔ آئین‌هایی بود که به مناسبتِ هزارمین سال میلاد فردوسی در سال ۱۳۱۳ خورشیدی در تهران، طوس و دیگر شهرهای ایران برگزار شد.

در کنگرهٔ هزارهٔ فردوسی که نخستین اِجتماعِ بزرگ علمی در ایران بود، ۴۰ تن از ایران‌شناسان برجسته از ۱۷ کشور و ۴۰ تن از دانشمندان و ادیبان ایرانی شرکت داشتند. به مدت ۵ روز از ۱۲ تا ۱۶ مهر ۱۳۱۳ سخنرانی‌هایی در تالار دارالفنون در تهران ایراد گردید و تعدادی از آنها در کتاب هزارهٔ فردوسی به چاپ رسید.

 جشن هزارهٔ فردوسی به سال ۱۳۱۳ خورشیدی یکی از رویدادهای مهم فرهنگی قرن، و مهم‌ترین کنگرهٔ علمی بود که در ایران معاصر برگزار شد.

عجم زند کردم

در کنگرهٔ علمی هزارهٔ فردوسی بیش از چهل تن از خاورشناسان و فرهیختگان برجسته به نمایندگی از کشورهای خود حضور یافتند و به ارائه سخنرانیها و مقالات خود پرداختند، از جمله:

رابیندرانات تاگور،   بهرام‌گور آنکلساریا (هند)، جمیشدجی اونوالا (از پارسیان هند)، یوگنی برتلس (از شوروی)، سباستیان بک (آلمان)، آنتونیو پاگلیارو (ایتالیا)، ادوارد دنیسن راس (انگلستان)، جمیل صدقی زهاوی (عراق)، یان ریپکا (چکسلواکی)، روماسکویچ (شوروی)، فریدریش زاره (آلمان)، عبدالحمید عبادی (مصر)، عبدالوهاب عزام (مصر)، فرایمان (شوروی)، فهیم بیر قدارویچ (یوگسلاوی)، آرتور کریستنسن (دانمارک)، ارنست کوهنل (آلمان)، کونتنو (فرانسه)، ژرژ مار (شوروی)، هانری ماسه (فرانسه)، سید عبد الکریم حسینی(حیدرآباد دکن ،هند)، ولادیمیر مینورسکی (انگلستان)، آشیکاگا آتسوجی (ژاپن)، محمد آقآوغلو (آمریکا)، جان درینک‌واتر (انگلستان)، ال. آ. مایر (فلسطین).

 ادیبان  ایرانی نیز شرکت‌کنندگان کنگره بودند، از جمله:

ادیب‌السلطنهٔ سمیعی، اعتصام‌الملک، عباس اقبال آشتیانی، بدیع‌الزمان فروزانفر، احمد بهمنیار، محمدتقی بهار، ابراهیم پورداود، محمدعلی تربیت، حکیم‌الملک، صادق رضازاده شفق، نصرالله فلسفی، عبدالعظیم قریب، احمد کسروی، مشیرالدوله پیرنیا، مجتبی مینوی، سعید نفیسی، وحید دستگردی، جلال‌الدین همایی، رشید یاسمی

در بین شعرای ایران و گویندگان این مملکت، تنها کسی که برضد سالوس و ریا بوده حافظ شیرازی است، که فی‌الحقیقه تمام سعیش این بوده که این پرده بی‌آزرمی را از هم بدرد، و صراحت قول و حسن نیت و صفای قلب را جایگزین آن نماید، و به‌همین جهت است که چون حقیقتی در بیان او بوده، شاعر عمومی ایران، و مورد راز و نیاز تمام سکنة این مملکت واقع شده است.
من حافظ را بسیار می‌پسندم، و به‌خاطر خود می‌سپارم که یک روزی مقبره او، و همین‌طور مقبره سعدی و فردوسی را از این حالت ابتذال کنونی خارج، و آرامگاهی را برای این سه نفر گویندگان بزرگ دنیا دستور بدهم، که در خور لیاقت و شئون اجتماعی آنها باشد.

همچنین نگاه شود به

ایرنا: نگاهی به زندگی ‘تاگور’ شاعر پرآوازه هندی وعلاقه شدید وی به ایران و زبان فارسی – سرخط: دکتر عجم

http://parssea.org/?p=2183

 

امام جمعه محترمی که به همسرانشان… لقب دیوث و به خانم …لقب جانور می دهید . به این یکی چه لقبی می دهی؟!

 

پدری دختر جوان خود را محاکمه و بطور بی رحمانه ای سر برید !  اینبار نه در پاکستان و یا افغانستان و یا سومالی یا در قبیله  وحشی تورکانا و کریماجونگ  آفریقا بلکه در ایران خودمان  که ادعای تمدن بزرگ  و همچنین تمدن بزرگ اسلامی  و دوره طلایی اسلام  داریم.

 خبر خیلی عادی است :  اعضای یک خانواده در کرمان دختر نوجوان  16 ساله خود را “مهدورالدم” تشخیص داده و به قتل رساندند.
قبلا نیز یک ویدئو کلیپ منتشر شد که یک پدر بی رحم جنایتکار دختران خود را به بهانه /برای تفریح به بیرون از خانه برده و در حالی که آنها از در کنار پدر بودن  و فضای سبز خوشحال و خرم هستند پدر سنگ دل دختران را بگلوله می بندد و آنها را بی رحمانه می کشدتا از شر آنها راحت شود!.
این رویدادهای تلخ اولین نیست و آخری هم نخواهد بود در کشورهای خاورمیانه هر روز شاهد چنین جنایتهای فجیعی هستیم و بدتر از آن اینکه – نام چنین جنایات فجیعی را غیرت و تعصب دینی می گذارند.  بدون شک  اینگونه جنایات در مغایرت تام و تمام با ادیان الهی است. نام اینگونه جنایات غیرت نیست ! نام آن جهالت- نادانی – خباثت و گرگ صفتی است و سادیسم کینه توزانه است. بیماری روانی شدید و مازوخیسم است.
اما مشکل در کجا است که در جوامعی که مدارس و دانشگاهها و رسانه های گروهی و مساجد دارد برای تربیت روحی و انسانی و آموزش راه و رسم بهتر زیستن و به زیستی دارند چنین رویدادهای تلخی دیده می شود؟ 
simaa

 در کتابهای دینی زمان طاغوت  به ما  پند و اندرزهایی یاد می دادند … که بزرگان دینی گفته اند دنیا نمی ارزد به شکستن دل یک انسان – یا میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است. بنی آدم اعضای یک پیکرند. ….   اگر یک نفر بی گناه کشته شود گویی تمام مردمان کشته شده اند.

و بعد توضیح می دادند که همه این پندهای بزرگان و پیران کهن برگرفته از قرآن است. 

سوال این است که در رسانه های گروهی ایران – در مساجد و در مراسم های مذهبی چقدر  نسبت به نکوهش  اعمال زشت و قبیح مردم آزاری و کشتن های خودسرانه  و یاقیگری و بددهنی و زشت گفتاری … سخن گفته می شود آیا  معلمهای تربیتی راه و رسم زندگی و دوست داشتن را به دانش آموزان نمی آموزند پس مشکل کجا است؟ چرا دانش آموز باید چاقو و قمه بکشد.؟

zanannIran1890

” حجت‌الاسلام ابراهیمی، امام جمعه انار روز جمعه ۲۱ تیر در سخنانی گفت زنانی که آرایش کنند و به خارج از خانه بروند، اگربه همسرانشان گفته شود “دیوث”، حق‌شان است” همچنین امام جمعه مشهد گفته است خانم هایی که با آرایش به حرم می روند جانور هستند.
از امثال امام جمعه انار  
استدعا داریم برای موجودات بی رحم و کثیفی که به احتمال زیاد با نام تعصب مذهبی آدم کشی می کنند و از جمله به آن پدر سنگدل و خبیث گرگ صفت   هم یک لقب و عنوان بدهید و  مستندات و دلایل  خود به احادیث را بیان کنید آیا به اینها نباید گفت گرگ خبیث  و یا دیوهای زشت و پلید!

اصولا می دانید که یک دختر در سن 16 سالگی هرگز به بلوغ فکری نرسیده (در حالیکه ممکن است به بلوغ جنسی رسیده باشد)  در نتیحه و چه بسا تصمیماتی کودکانه و احساسی می گیرد و بعد پشیمان می شود.  هر انسانی  اختیار دارد که خطا کند و هیچکس را نمی توان از خطا  مصون و برحذر داشت.  البته اگر انسان بتواند هرگز خطا و اشتباه نکند این یک فضیلت است اما انسان موجودی است که آزمایش و خطا را  نمی تواند رها کندو انسان با فضیلت کامل بدنیا نمی آید. فضیلت اکتسابی است نه موروثی .  اینکه در ادیان الهی توبه گذاشته شده برای همین است.  

به دوره سن 12 تا 17 سالگی دوره تینیجری می گویند تینی جر  در معرض تصمیمات و کارهای کاملا احساسی و عاطفی است و غیر دور اندیشانه و نابخردی  است و با مصلحت و دور اندیشی بیگانه است. در تمام دنیا برای  دختران تینی جر دوره های خاص تربیت و زندگی می گذارند و آنها را قبل از بلوغ با موضوعات سن بلوغ آشنا می کنند  به همین دلیل است که در جهان امروز سن 18 به بالا را برای  حداقل سن رشد عقلی و تصمیم گیری تعیین کرده اند. 

 
سایت ماهان نیوز گزارش داد که در کرمان اعضای یک خانواده، دختر 16 ساله خود را به دلیل دوستی با یک پسر، مهدورالدم تشخیص داده و پس از قتل در مزرعه پدری دفن کردند.
سرهنگ هوشنگ پوررضاقلی از اعضای پلیس آگاهی کرمان درباره جزئیات قتل این دختر از سوی اعضای خانواده اش گفت: “دختر دبیرستانی 16ساله ای در پی برقراری ارتباط با یک آقای 20ساله و ملاقات وی در بیرون از خانه پدر و برادر وی متوجه شده و خبر به گوش دختر جوان می رسد و او به خانه یکی از بستگان پناهنده می شود و چند روز بعد به خانه می رود.” در خانه بعد از “یک کتک کاری شدید همه چیز زندگی به روال عادی خود بر می گردد غافل از آنکه پدر و مادر و برادر وی در جلسه خانگی تصمیم می گیرند وی را به خاطر این عمل” مجازات کنند.
سایت ماهان نیوز از قول سرهنگ پوررضا قلی نوشته است: “یک هفته بعد از جریان پدر خانواده به همراه دختر به رسم روزهای قبل راهی مزرعه می شوند و ساعتی بعد پدر با اسلحه شکاری چهره به چهره به دختر خود شلیک می کند” و پس از آن دخترش را “درگوشه مزرعه در قبری از پیش حفر شده دفن می کند” اما حالا و بعد از شش ماه “حادثه لو می رود و مراجع قضایی پدربی رحم و مقصرین حادثه را دستگیر کرده اند.”

مرضیه السادات حسینی راد روزنامه نگار کرمانی در سایت ماهان نیوز جزئیات بیشتری درباره قتل دختر 16 ساله کرمانی از سوی خانواده اش به اتهام “مهدورالدم بودن” منتشر کرده است:
دختر16 ساله ای که چهره به چهره توسط پدرش کشته شد
این که رابطه دوستی این دختر جوان با جنس مخالف درست نبوده حق با خانواده است اما این مسئله باید به گونه ای مسالمت آمیز بین اعضای خانواده و با درایت مادرخانه ! حل شود که در این جریان متاسفانه مادر خانه نیز مردان را برای اجرای خشونت شان همراهی می کند و باز هم دلم میگرد و سکوت میکنم برای دخترانی که شاید خیلی مهارتها را نیاموخته اند زیرا مادرانشان هیچ گاه این مسائل را به آنها آموزش ندادند حال دانسته یا نادانسته بماند!
مادرانی که هیچ گاه فکرشان به این مسئله که دختر کوچکش در کنار عروسک برای بازی و شیطنت ، افکاری می خواهد برای زندگی در این دنیا با شرایط خاص خودش، مادرانی که گاها تصور می کنند دختردبیرستانی شان بنا به دلیل اینکه خانواده دست از پا خطا نکرده ! به سوی عمل خلاف هرچند کوچک نخواهد رفت.
رئیس پلیس آگاهی کرمان همچنین می گوید:در بحث ارتباطات بین دو جنس مخالف دیدگاه جنس مونث ایده آلیست و دیدگاه جنس مذکر رئال و واقع گراست بارها و متاسفانه بارها اصرار در شروع رابطه بین دو جنس مخالف از طرف جنس مونث بوده اولین ملاقات به اصرار جنس مونث بوده و ادامه این رابطه غیر قابل کنترل و در اغلب موارد با قربانی شدن جنس مونث به پایان می رسد.
هوشنگ پوررضاقلی اظهار داشت:کسی که دربرقراری رابطه غیر شرعی و غیر متعارف فعال است در واقع مصداق بارزتفکری بنام اباهه گری است و نتیجه رفتارهای مبتنی براباهه  دادگاههای خانواده هستند که حکم شان مرگ است.1288قمری عمله طرب مطرب
وی با اشاره به اینکه با روندی بنام سهل انگاری وراحت شدن رابطه بین دو جنس مخالف مواجه هستیم گفت: تداوم غفلت بانوان در استفاده از ماشین های شخصی خصوصا در ساعات اولیه شب باعث بروز مشکلاتی می شود وبعضا نتیجه آن به حاشیه شهر و تعرض و سپس رها شدن در یکی ازخیابانها یا جاده های خلوت است. سهولتها و غفلت ها و عدم توجه به هنجارها و ناهنجارها گاها انسان را دچار دردسرهایی می کند و گاه تا مرز مرگ و کشته شدن پیش می رود.
در همین پرونده ای که ذکر شد نیز این اعضای خانواده بدون اینکه به مراجع قانونی مراجعه کنند ویا از مهارت های گفتگو بین هم برای کسب نتیجه مثبت بهره ببرند خود حکم مرگ دخترشان را امضا کرده و به اجرا درآوردند.
کمیسیون آسیایی حقوق بشر گزارش داد که یک زن پاکستانی بر اساس حکم یک دادگاه قبیله‌ای به جرم داشتن تلفن همراه، سنگسار شد.عریفه، زن جوان پاکستانی در یازدهم ژوئیه 2013 به جرم داشتن یک تلفن همراه توسط عمو و دیگر اقوامش سنگسار شد و در حالی در بیابانی دور افتاده از روستای محل سکونتش به خاک سپرده شد که هیچکس، حتی دو فرزندش اجازه حضور در مراسم تدفین وی را نداشتند.

 

نفاق رسانه های گروهی عربی در برخورد با تروریزم وهابی تکفیری

نفاق رسانه های گروهی عربی در برخورد با تروریزم  وهابی  –  2007

اقدام  جنایتکارانه  دوباره سلفی های تکفیری در انفجار بنای مذهبی و تاریخی حرمین سامراء و انفجار مسجد خلانی  و سکوت رسانه های گروهی عربی و خودداری آنها از بیان اینکه این اقدام غیر انسانی یک عمل تروریستی و ضد فرهنگی  و ضد مذهبی است یکبار دیگر نفاق رسانه های عربی را بر ملا نمود. اصولا برای رسانه های عربی خیلی سخت است که از اقدامات جنایتکارانه تروریستها در سربریدن ، کشتار دسته جمعی و کشتار بر اساس مذهب به عنوان اقدام ضد انسانی نام ببرند. حقیقت این است که بسیاری از افراد در کشورهای عربی از کشتار طایفه ای و قومی و مذهبی در عراق ناراحت نیستند. در حالیکه خودکشی 7 نفر انتحاری در کازابلانکا  محکومیت و بازتاب گسترده ای در اینگونه رسانه ها داشت اما در مورد کشتارهای شیعیان عراق هرگز شاهد یک موضع گیری قاطع از سوی رسانه های گروهی عربی نبوده ایم. در حقیقت شیعیان عراق بین خنجر سلفی های تکفیری و سنگدان اشغالگران اسیر هستند.

این نفاق  را نویسنده مصری در کتابی  بنام “ریشه های تروریزم در افکار وهابیت” بر ملا می سازد.

از زمان اشغال عراق  تا کنون  کمتر از چهار هزار نفر از نیروهای اشغالگر صلیبی کشته شده اند اما  بیش از 200 هزار نفر از غیرنظامیان عراق که بیشتر آنان را شهروندان عادی  مردمان کوچه و بازار  تشکیل می دهد به شیوه هایی  بسیار وحشیانه مانند سربریدن و یا ماشین های بمب گذاری  به قتل رسیده اند و یا نقض عضو شده اند ، از همین دو جمله می توان چنین قضاوت کرد که:

1-  انتحاریون و تکفیریون در حقیقت بدنبال اخراج اشغالگران نیستند.

terrorist-attack

2-   آنچه در رسانه های گروهی کشورهای عربی و اسلامی از آن به عنوان مقاومت یاد می شود نه تنها یک مقاومت نزیهه ، پاک و عادلانه نیست بلکه با اصول اولیه انسانی و اسلامی هم سازگاری ندارد و بیشتر به ژنوسید و پاکسازی  قومی و مذهبی شبیه است  و تا کنون  حوادثی به مراتب بدتر از آنچه در رواندا روی داده است  تکرار می شود.( که البته مسئولیت اشغالگران در قبال این رویدادها خود جای بحث مفصل دیگری دارد.)

اگر مقاومت  ویتنام  مشروعیتی داشت و تمام آزادگان جهان  پیروزی آنها را آرزو می کردند حداقل یک دلیل آن این بود از قانون و عرف مقاومت انسانی  پیروی می شد. کشته شدگان غیر نظامی بدست نیروهای انقلابی مقاومت  در کمترین  حد ممکن بود و این اشغالگران بودند که غیر نظامیان را هدف قرار می دادند. برای اخراج اشغالگران راههای کم هزینه تر و انسانی تری نیز وجود دارد  علمای شیعی در عراق 1920 با یک فراحوان عمومی اشغالگران بریتانیایی را از عراق اخراج کردند.  در هند و آفریقای جنوبی مقاومت منفی  توده های مردم رژیم ها را سرنگون نمودند . در جنگ علیه نازی ها نیز ارتش های مقاومت،  تنها اهداف نظامی  نازی ها را هدف قرار می دادند  در فلسطین  هم  تقریبا به همین نحو بوده است اما مقاومت در عراق یک استثنا است! چرا ؟ برای اینکه ایده الوژی  انتحار و تکفیر یک ایده الوژی مخرب،  منحرف  و غیر انسانی است  که  دوست و دشمن  نمی شناسد.

این عقیده انحرافی و مهلک بویژه بضرر جهان اسلام و مقاومت عراق است در درازمدت   عملیات وحشیانه آنها  تماما بنفع  دشمنان اسلام خواهد بود. درحالیکه رسانه های گروهی عربی و اسلامی برنامه های متنوع و مناسبی برای افشاگری علیه اشغالگران و اعمال شکنجه های وحشتناک آنان علیه زندانیان در ابوغریب و مکانهای دیگر ارائه می کنند کوچکترین برنامه ای برای به تصویر کشیدن ابعاد جنایات هولناکی که بر علیه شهروندان عادی عراق ( شکنجه های هولناک و سربریدن وحشیانه روزانه دهها نفر  به جرم داشتن عقیده)  توسط به اصطلاح نیروهای القاعده و مقاومت ندارند.

این استاندارد دوگانه رسانه های عربی و اسلامی از یک سو و استانداردهای دوگانه رسانه های غربی  از سوی دیگر می تواند به جنگ فرقه ای و مذهبی  و کشانده شدن پای شیعیان از سایر مناطق جهان برای دفاع از شیعیان عراق  منجر شود و این جنگ می تواند منجر به جنگ بین ادیان و تمدنها شود چیزی که مسیحیان انجیلی و نو کان بدنبال آن  هستند اما مردمان  صلح طلب دنیا مخالف آن.

چندی قبل نویسنده ای عرب مقاله ای تحت عنوان کاستی های عقل عربی در کند و کاو سیاسی نوشته بود که واقعیت هایی را منعکس می نمود.( احداث المغربی 7 مارس 2007 شماره 2954  )

اساس مقاله این است که شهروند عرب بجای ریشه یابی علت و معلولی رویدادها با بیان یک جمله ساده ، علت هر حادثه ای را به یک دشمن  خارجی ربط می دهد  زحمت تفکر و ریشه یابی و جهد فکری را از میان می برد. این عقل که هسته اصلی آن بر کافر دانستن استوار است هر دوره انگشت اتهام را بسوی یک جمعیت نشانه می رود امروزه در عراق از فرزندان ابن علقمه و صفویون نام می برند علت روشن است از قرنها قبل آنها تکفیر شده اند و بنابراین تفکر جاهلی وکافربینی ، قتل آنها واجب است. این عقیده  تکفیری ( کافرنامیدن دیگران) امروز در عراق و  فردا در جایی دیگر بدنبال دشمنی دیگر خواهد بود.

کاستی های عقل نخبگان عربی (عبارت  احداث مغربی )  موجب شد که  صدام در جنگ 8 ساله با ایران  خود را  نگهدار دروازه  های شرقی وطن عربی و سردار قادسیه عرضه کند و پولدارها ی عرب ، پول فراوان و بی پول ها ، مزدور و نیرو در اختیار صدام قرار دادند وقتی او هوس بلعیدن کویت ( بزرگترین مساعد و یاور مالی خود)  را نمود عقل ناقص نخبگان عرب نتوانست راه حلی عادلانه و صبورانه برای بیرون راندن صدام از عراق بدست آورد در نتیجه شیطان بزرگ را به منطقه دعوت نمود.  در نهایت نیز  از تهاجم همه جانبه  متحدان غربی برای اشغال عراق و سرنگونی صدام حمایت کرد اما  وقتی  که  در انتخابات آزاد اکثریت کرد و شیعه  قدرت را بدست گرفتند بهانه گیری های نخبگان عرب شروع شد از این تاریخ به بعد بحث هلال شیعی و خنجر شیعی، خطر از میان رفتن عروبت و بحث از مقاومت و ….و …  شروع شد صدام به قهرمان تبدیل شد و رسانه های گروهی عرب مشوق تکفیریون شدند و مقامات امنیتی که در داخل کشورها به سرکوب انتحاریون می پرداختند و در خارج از کشورهای  خود به انواع پشتیبانی های مالی و معنوی آنها همت گماشتند .

رسانه های عربی در یک اشتباه فاحش بگونه ای با نرمش نسبت به اعمال ددمنشانه تروریستها برخورد می کنند که مردم در کشورهای مختلف خاورمیانه عربی بیشتر با تروریستهای انتحاری همبستگی نشان می دهند و نسبت به صدها نفر قربانیان بی گناه کامیونهای انفجاری  در بازار و مساجد و غیره  عواطفی بروز نمی دهند ، گویی گناه حضور اشغالگران در عراق  به گردن مردم  مسلمان کوچه و بازار است.

می گویند دشمن دشمن تو،  دوست تو است اما این موضوع در بساری از موارد صدق نمی کند.  آمریکایی ها با همین استدلال افراد طالبان و القاعده را در دهه هشتاد میلادی لقب فرشتگان نجات دادند. اما این فرشتگان بزودی بر روی دوستان سابق خود شمشیر کشیدند.

تروریزم  وهابی  دوست و دشمن نمی شناسد هرکسی می تواند قربانی او شود. تروریزم دوست و دشمن، متحد و همسو، اتحاد و ائتلاف، تدبیر و مصلحت  نمی شناسد.

تروریزم را در زبان عربی به ارهاب ترجمه کرده اند که البته ترجمه دقیقی نیست زیرا کلمه ارهاب را از آیه ” ترهبون به عدو الله ” گرفته اند ترهبون در این آیه به معنی کشتار، خوف و رعب نیست بلکه  ترساندن همراه با هدایت است زیرا رهب ریشه فارسی دارد واز  رهبان مشتق شده است یکی از معنی های رهبان یا راه بان هدایت کنندگی و راهنمایی است. در حالیکه در واژه ترور، دهشت افکنی ، کینه ورزی،  نفرت، انتقام ، خشونت و کشتار  نهفته است.

انتحار دو نوع است یکی آن است که فقط فرد خودش را در اعتراض به شرایط  اجتماعی ، به قتل می رساند بدون آنکه به دیگران آسیب جانی وارد کند ( خودکشی) دوم اینکه  خود و دیگران را به قتل می رساند ( خود و دگر کشی)

کشتارهای دسته جمعی  و ترورهای کور بی سابقه  که در عراق جریان دارد و در سایر مناطق خاورمیانه نیز شعله های آن زبانه می کشد باعث شده است که تروریزم و ریشه های آن از دیدگاه افراد و سازمانهای مختلفی مورد بررسی قرار گیرد.

واقعیت این است که گاهی اوقات بعضی تحلیلگران  ایرانی نیز دچار همان کاستی های عقل عربی هستند  بجای پرداختن به ریشه فکری انتحاری ها یی که  خود و دهها نفر دیگر را بطرز فجیعی قربانی می کنند با عبارتی  کلی و دو پهلو ، از کند و کاو موضوع  طفره می روند. کشتارهای با انگیزه مذهبی و طایفه ای ( مذهب علیه مذهب )  یکبار دیگر این سوال را مطرح می کند که پس  از نیم قرن اندیشه تقریب مذاهب  دستاوردهای آن در کجا است. چرا در عراق فردی انتحاری آماده است بجای کشتن سربازان اشغالگر، صدها نفر هموطن خود اعم از کودک و پیر و جوان را به قتل برساند آیا این جنگ داخلی و بدتر از آن جنگ طائفه ای و مذهبی نیست؟.

واقعیت این است که  سالها است که کنفرانسهای دوره ای و فصلی و سالانه تحت عنوان تقریب مذاهب برگزار می شود اما بسیاری از سخنرانان در این  کنفرانسها و سمینارها و جلسات رسمی گامی فراتر از رعایت آئین و آداب  کنفرانسها ، تعارفات، مجاملات و گاهی  تعریف و تمجید از یکدیگر نمی روند،  دو سه روز اقامت در هتل 5 ستاره ، بازدیدهای جانبی ، شام و نهار  و توصیف مناظر و رویدادهای حاشیه ای و احتمالا وصف طعم انواع  غذاها و دسرها  و … ، صفت مشترک همه این گونه کنفرانسها  است که به تازگی قطر و بحرین نیز بر میزبانان قبلی اینگونه کنفرانسها افزوده شده اند. بنظر می رسد هر صاحب فکری در این کنفرانسها بدنبال این است که دیگری را همفکر و همسوی خود کند و نه اینکه از بخشی از حقانیتش و منافعش بسود دیگری چشم پوشی نماید.

اما آنهایی که  به این کنفرانسها و آئین و تشریفات و مجاملات آنها اعتقاد ندارند در وب سایت ها و مجلات خود از اختلافات بنیادی و اساسی سخن می گویند که گویی هیچ راه گریزی از آنها نیست. چرا اینگونه اختلافات در این کنفرانسها به بحث گذاشته نمی شود؟  پس برای تقریب میان مذاهب و دیدگاهها چه باید کرد. اگر ما در تقریب مذاهب  موفق نباشیم پس چگونه می توانیم در تقریب ادیان و تمدنها پیشرو باشیم.

بسیاری از پزوهشگران به درستی عامل اصلی ریشه های تروریزم را در نظام سلطه گرایانه غرب و استانداردهای دوگانه آن و عدم احترام آنها به حق سایر فرهنگها و ملتها می دانند.

بیشتر کسانیکه در ارتباط با تروریزم به مفهوم جدید آن  بوده اند شهروندان خاورمیانه ای هستند لذا امروزه در رسانه های غرب از پدیده ای بنام تروریزم اسلامی نام می برند.

کارشناسان غربی  توجه خاصی را به مطالعه ریشه های تروریزم در این منطقه  مبذول داشته اند اما آنها  بیشتر بر عوامل زیر  به عنوان ریشه های تروریزم تاکید کرده اند  :

1-  اسلام گرایی ( آیه های عدالتخواهانه و  جهادی و تفسیر غلط یا افراطی از آنها )

2- نقش مساجد، وعاظ و جهل فکری بعضی از سلفی ها

3-  نقش مدارس و شیوه آموزش و تعلیم

4- نقش احزاب اسلام گرا

5-  فقر و بیکاری ، فاصله بسیار زیاد بین فقیر و غنی و گسستهای اجتماعی

6 – وضعیت نظام های موروثی حاکم ، حکومتهای غیر منتخب و عدم اجرای اصول دمکراسی  ، بی عدالتی ، تجمع ثروت و قدرت در دست طبقه دربار و نخبگان حاکم و تضاد شدید طبقاتی.

البته بدیهی است که عامل اساسی تری  مانند نظام سلطه و زورمدارانه  تک قطبی و استانداردهای دو گانه آن با موضوعات بویژه موضوع فلسطین نیز از نظر این گروه دور نمی ماند .

وهابیت سلفی جهادی

نویسنده مصری بنام احمد صبحی منصور دانش آموخته دانشگاه الازهر در کتابی 203 صفحه ای  بنام “ریشه های تروریزم در افکار وهابیت” ریشه اصلی تروریزم فعلی را در افکار افراطی وهابیت دیده است  که نظامهای عربی آن را در دهه 80 برای مقابله با اسلام سیاسی امام خمینی ( رض) در جهان اسلام بسط و پرورش دادند.   وی ضمن بررسی تاریخ اسلام تا آغاز ظهور وهابیت ، انحرافات و برداشتهای غلطی که از احادیث و روایات شده را برشمرده و از جمله احادیثی را که به پیامبر ص نسبت داده اند مبنی بر کشتار و قتل  افراد مگر اینکه به اسلام ایمان بیاورند  را انحراف از افکار سلیم ومبادی فقه اسلام دانسته است. وی ضمن بررسی شیوع ایده الوژی وهابیت  و فکر تکفیری آنها در مورد شیعه چنین آورده است: عثمان بن بش نجدی تاریخ نگار رسمی دولت عربستان سعودی  در کتاب المجد فی تاریخ نجد نوشته است” بدرستیکه فرزندان آل سعود در سال 1801  کربلا را گرفتند و ساکنان آن را به قتل رساندند و یا آنها را به تملک در آوردند پس خدای را شکر و این برای کافران مثال خوبی است.”

وی می نویسد: “وهابیت به کراهت و کفر دیگران فتوا می دهد اولین قربانی این فکر تکفیری  شیعیان بودند چنانکه عبدالوهاب به کفر شیعه حکم داد و مملکت آنها را بلاد حرب  نامید.

سپس وهابیت توانست در نیم قرن اخیر با سرمایه عربستان به کشورهای مسلمانی که افکار مسالمت جویانه و تسامح داشتند مانند مصر، مغرب و الجزایر نفوذ کند و سرانجام کار آن شد  که امروزه شاهد هستیم.

تکفیر( کافر نامیدن  دیگران)  از گذشته به رهبران موسسات دینی وهابیت به ارث رسیده و هم اکنون نیز ادامه دارد.”  آخرین این تکفیر ها کافر خواندن دولت فاطمیان در سده های اول اسلام بود.  بدنبال سخنرانی معمر قذافی که در مورد شیعیان و فاطمیان شمال آفریقا ایراد کرد در رد نظریات قذافی  موسسه  وهابی چنین فتوا داد: نامیدن  آن حکومت بنام فاطمه یک خدعه و نیرنگ بود  برای اینکه موسس فاطمیان مجوسی ها بودند و حاکم فاطمی مصر فردی فاسق ، زندیق و ملحد  بود که احکام خدا را تعطیل کرده بودند”

و عجیب این است که شاگردان جهادی همین مکتب، در سالهای اخیربنانگذاران عربستان سعودی را یهودی لقب داده اند! پس موسسات وهابی عربستان با این گونه افکار،  شکار افکار خودش شده است و در دامی که گسترده افتاده است. به نقل از ( قدس العربیه ، سعودیه تکفیر بین دولت القدیمه  و الحدیثه 30 آوریل 2007 ) .

نویسنده مصری اعتقاد دارد که ” اگر به نص قران کریم  و به سنت و شیوه پیامبر و صحابه توجه  منطقی و عقلانی شود اسلام دین زمانه خود است و با مصلحت و منافع امت اسلامی  همسو است زیرا صحابه بویژه  حضرت علی رض در بسیاری از مسائل بنفع امت تجدید نظر می کردند و در مواردی که نص با عقل در تعارض بود مصلحت امت اسلامی را ملاک قرار می دادند همانطور که ابن رشد و دیگران  نیز بر آن تاکید دارند در خود قران نیز مواردی از نسخ  وجود دارد . اما فقه وهابی جایگاهی برای عقل و تجدید نظر قائل نیست بدون شک اگر امروزه کسانی مانند علی علیه السلام حضور می داشت  در مورد بسیاری از موضوعات  مانند حقوق زنان در  سورهای   11 و  34 نساء  و بقره – 221- 282  تفسیری غیر از آنچه وهابیون بر آن تاکید می کنند ارائه می نمودند.”

   ترسم نرسی به کعبه ، ای  انتحاری  این ره که تو می روی به کفرستان است

تشکیلات  القاعده  فعلا توسط بن لادن و ایمن ظواهری دو عرب متعلق به خانواده ای مرفه  که البته  سابقه چند صباحی  زندگی در غارهای تورا بورا  را هم دارند  رهبری می شود.

آنها مدعی هستند که سرزمین اسلام از اندلس ( اسپانیا) تا فیلیپین را آزاد خواهند کرد هدف آنان برپایی حکومت های امیری اسلامی (به سبک امارت طالبان درقندهار)، در تمام کشورهای اسلامی و سپس جهانی کردن آن تحت عنوان امارت جهانی اسلام است . این گروه با توسل به عوام فریبی و بهره گیری از فضای مثبتی که علیه نظام سلطه گرانه غرب در خاورمیانه وجود دارد توانسته است اذهان تعدادی از جوانان ساده دل و افراد با علقه مذهبی را شستشوی مغزی دهد.

از نظر نظامی، راهبرد این گروه اعمال رعب و وحشت و حداکثر کشتار ممکن  است به همین دلیل آنها مکانهای مملو از جمعیت را برای انجام عملیات انتحاری انتخاب می کنند صرف نظر از اینکه  کشته شدگان چه کسانی هستند کودک – کارگر – استاد – دانشجو  روزه دار – زایر – نمازگزار و دوست یا دشمن و ….

اعدامهای گروهی و سربریدن و ذبح گروگانها بشیوه ای وحشیانه  و پخش فیلم این اعمال دد منشانه در سایتهایشان در راستای وحشت افکنی است.

بنظر بسیاری از اسلام گرایان،  افکار و اعمال القاعده اگر هم با نیت و در جهت دشمنی با صلیبی ها و کفار  باشد  اما در میدان  عمل کردار آنها،  بزرگترین خدمت به دشمنان اسلام بوده است و اعمال غیر انسانی آنها بویژه در عراق  لطمات جبران ناپذیری بر مقاومت عراق در مقابل اشغالگران وارد می کند.

رمز موفقیت این تشکیلات عنکبوتی،  رازداری اعضای آن و بهره گیری از عواطف و احساسات دینی و مذهبی  مسلمانان بویژه در خاورمیانه بوده  است .

 

 

در آخرین  رهنمود و استراتژی القاعده  که در اینترنت منتشر شده چنین  آمده است:

1- آمریکا دشمن شماره یک مسلمانان است و سردمداران و کل افراد این کشور هدف ما هستند.

2- اروپا شریک ارتش صلیبی آمریکا است و جنگ صلیبی علیه مسلمانان را رهبری می کنند.

3- سازمان ملل و سازمانهای تابعه آن آلت دست صلیبی ها و مشرکان است.

4- جهاد تعطیل و تمام شدنی نیست و تا روز قیامت  علیه کفارف مشرکین و مبدعین  ادامه دارد.

5- غزوه منهاتن ( نیویورک ) نقطه  آغازین  انتفاضه اسلامی علیه جنایات صلیبی ها بود.

اهداف آینده :

گسترش جهاد به تمام نقاط جهان 2- ضربه بر پیکر اقتصاد آمریکا

3- رسوا کردن نقشه های شوم صلیبی ها و یهود

4- مشغول کردن دشمن و تضعیف  وی

5-  وارد کردن ضربه نهایی به دشمن و آزادی قدس .

برای این اهداف لازم است اعضا :

1- نیت خود را خالص کنند عقیده خود را از هرگونه شرک و بدعت پاک کنند و با امیر خود بیعت مرگ ببندند .

2- از دمکراسی و انتخابات و از فرقه های ظاله ای که اسلام پارلمانی را دنبال نموده و جهاد را تعطیل کرده اند تبری و دوری گزینند.

3- سرلوحه عقیده جهادی خود را ابتدا جهاد علیه طاغوت های مرتد عرب و نظامیان آنان و سپس علیه  کفار و مشرکین قرار دهند.

4- دسته ها و گردانهای مجزا،کوچک و مستقل جهادی تشکیل دهند 3- آموزش جهادی ، تربیت بدنی و استحکام عقیدتی و شناخت معرفت اللهی  یابند.

5- از تکنولوژی جدید بویژه اینترنت بهره برداری نمایند!!. ( در حکومت طالبان حرام بود)

6- راههای ایجاد جنگ روانی و ترس در دشمن را فرا گیرند و به موقع از آن بهره گیری نمایند.

القاعده  از نظر فکری ، سنی سلفی  جهادی و به عبارتی وهابی سیاسی محسوب می شود که از درون وهابیت سنتی و محافظه کار سر بر آورده است  رهبران القاعده  پدر فکری خود را  ابن تیمیه و عبدالوهاب  می دانند. البته اهل سنت میانه رو این ادعای القاعده را تکذیب می کنند  و معتقد هستند که آنها تفسیر و برداشتهای  افراطی از ابن تیمیه برگرفته اند.

عبدالوهاب  طرفدار وبسط دهنده اندیشه های ابن تیمیه بود و بر اساس بنیان های فکری او مکتب وهابیت بنا شد .ابن تیمیه در سال 1263 میلادی در حران از شهرهای ترکیه کنونی بدنیا آمد و در سال 1328 میلادی  وفات یافت.

روزنامه عرب زبان احداث المغربیه در مورد باورهای این مکتب چنین می نویسد:

” افکار ابن تیمیه (مرگ 728هجری) روشن و صریح است،  او با اندیشه و عقل بکلی مخالف است و خواستار الغاء عملکرد عقل از تمام شئون زندگی روزانه است و با فکر کردن و اندیشیدن دشمن است مگر اینکه آن فکر و اندیشه در راستای تایید نقل باشند.  در واقع او تمامی نمادها و مظاهر زندگی این عصر را نفی می کند. بنظر او مهمترین مصلحت در این است که با کفار دشمن  باشیم. برای او مهم نیست که در این راه غیر مسلمان اذیت و آزار شوند و مسلمان نیز ضرر اقتصادی ببینند. او با این کار، افکار تندروانه و نژادپرستانه و کراهیت را مورد تایید قرار می دهد. و می گوید : اینکه بعضی افراد از پیامبر نقل کرده اند که هرکس  کافری  را آزار دهد مرا آزار داده است این یک دروغ بزرگ  است.   شاگرد او ابن القیم الجوزی روایت کرده است:  وزیر تاتار در اینکه یهودیان می توانند بر دین خود باقی بمانند به این آیه استناد کرد «قل یا أیها الکافرون لا أعبد ما تعبدون ولا أنتم عابدون ما أعبد و ….. » و این آیه از محکمات است و منسوخ نیست. ولی او با آنها در مورد تفسیر این آیه به جدل برخواست و گفت : آنها کافر هستند و جایگاه ابدی آنها جهنم است » ابن تیمیة  می گوید:  کسانیکه  به دین اسلام پایبند نیستند  دو دسته  اند یا کافرند یا منافق، و مردم بعد از هجرت پیامبرص  تا کنون  سه طبقه هستند : مؤمن، منافق وکافر» ، سپس او   خون غیر مومن ( منافق و کافر)  را حلال شمرده و حتی در این راه دسته دیگری از مسلمانان  مانند شیعیان 12 امامی که از شیوه و روش فهم او از اسلام  پیروی نمی کنند را نیز در زمره منافقان و کافران قرار می دهد.

ابن تیمیة از نظر شرعی ، قتل وسلب واغتصاب و مصادره اموال و آزار زنان و کودکان و …. را حلال اعلام می کند. اما در مورد مسلمانان مانند شیعه برحسب ابن تیمیة، کفر آنها بزرگتر و گناه آنها عظیم تر از کفار اصلی است  و بنابر این  مجازات آنها هم شدیدتر از مجازات کفار اصلی است.

به هر حال  این برداشت فکری   نه برای فکر و نه برای فرهنگ و تمدن احترامی قائل نیست .

برداشت طالبانیسم  و القاعده از اسلام  حرمتی برای انسان قائل نیست و در حالیکه به صراحت در آیات و احادیث محکمی، کشته شدن یک انسان بیگناه به معنی قتل  همه انسانها تعبیر شده است   اما بر اساس تفکرات  طالبانیزم  صدها نفر شیعه از کودک و زن و مرد به مناسبتهای مختلف قربانی این تفکرات جاهلانه شده اند البته  خنجر تعصبات کور آنها سنی های معتدل تر را  نیز از  این جنایات مصون نداشته است و تا کنون در افغانستان ، پاکستان و عراق شاهد قتل بزرگانی از اهل سنت بدست همکیشان سلفی طالبانی آنها بوده ایم.

نوشته:  محمد عجم٢٠٠٧

منابع:

http://rawstory.com/news/2007/Report_Saudis_US_sponsoring_covert_action_0507.html

 

http://news.bbc.co.uk/hi/arabic/middle_east_news/newsid_4755000/4755544.stm

 

قدس العربیه 30 آوریل 2007  –

احداث مغربیه 4 می 2007

سفر نامه آفریقا و هندوستان

چکیده  سفر نامه آفریقا و هنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

indian ocean

دو سفر نامه نویس بزرگ یکی ابن بطوطه و دیگری ناصر خسرو همیشه مورد احترام من بوده اند

آنچه این دو مرد بزرگ از تجربیات چندین سال سفر و گذر بجای گذاشته اند بی نظیر است.ناصر خسرو از تاجیکستان بسوی ایران سفر کرد  به آذربایجان و ترکیه و به سوریه و مصر رفت و سپس به مکه رفت و دوباره از جنوب ایران به کشورش بازگشت و عجایب و شگفتی های مسیر را با دقت شرح داد که کتابش راهنمای سفر سایر زوار قرار گرفت.

 ابن بطوطه از شمال غرب آفریقا در تنگه جبل طارق سفر خود را شروع کرد پیاده و با اسب و خر شمال آقریقا تا مکه را پیمود خلیج فارس  و ایران را زیر پا گذاشت به ترکیه  و  به شمال اروپا رفت از آنجا به هند و چین سفر کرد و عجایب و غرایب آن روزگار را نوشت. من نیز بخشی از مسیر او را پیموده ام اما با ماشین و هواپیما .

 سیزده فروردین 1376 به ابتدا هواپیما در  شهر انتبه شهر توقف داست سپس ادامه مسیر به فرودگاه کنیا رسیدیم سراسر مسیر سر سبز و جنگلی بود منطقه استوایی آفریقا با بارانهای شدید  سپس به  ماپوتو پایتخت موزامبیک رسیدم از بالای هواپیما شهر را که دیدم تعجب کردم چون تصور یک شهر عقب مانده آفریقایی با کلبه های پراکنده روستایی آفریقایی را داشتم اما از بالا ساختمان ها و برج های مدرن دیده می شد.

از فرودگاه تا محل اقامت جاده با آسفالت باریکی در وسط وجود داشت با پیاده روهای خاکی و جمعیت فراوان اما فضای سبز و جنگلی از زشتی پیاده روها می کاست. موقعی که ما به موزامبیک رسیدیم 14 فروردین 1376  تازه فصل پاییز شروع شده بود و بعضی درختان و پوشش گیاهان زرد شده بود موزامبیک در شرق و جنوب آقریقا و نزدیک قطب جنوب است و دوره ی فصل های سال برخلاف ایران است.

خرداد ماه و تیرماه  در آنجا زمستان است و در ارتفاعات جنوب موزامبیک و آفریقای جنوبی برف می بارد.اما بندرت یخ می زند. موزامبیک به تازگی از یک جنگ خونین داخلی رهایی بافته بود جنگ طرفداران استعمار پرتغال و آپارتاید بر علیه کمونیست ها .هواپیمای سامورا ماشل رهبر استقلال موزامبیک توسط ارتش آپارتاید آفریقای جنوبی سرنگون شده بوداما رژیم آپارتاید نیز فرو پاشید و نلسون ماندلا قهرمان و مرشد سامورا ماشل بتازگی از زندان آزاد و رئیس جمهور آفریقای جنوبی شده همسر سامورا ماشل که یک انقلابی طرفدار ماندلا بود به جمع خانوادگی ماندلا پیوست و همسر وفادار او شد. در موزامبیک جمعیت زیاد هندی زندگی می کنند که جامعه ای موفق هستند. در شمال موزامبیک جایی که موسی بیک در آنجا بوده و پمبه و ناکالا نام دارد ایرانی تبارهایی وجود داشته اند که در واقع از افرو شیرازی ها بوده اند. 

سفر به جنگل کروگر (یا نشنال پارک کروجر )

File:Kruger Zebra.JPG

Kruger National Park

از موزامبیک تا شهر پرتوریا و ژوهانسبورک باید از جنگلی عبور می کردیم که معروفترین جنگل و پارک ملی جنگلی دنیا در آن مسیر واقع شده است. جنگل کروگر .

20 کیلومتر بعد از ماپوتا پایتخت موزامبیک جاده بسیار بد بود جاده ای که آسفالت سرد آن به گودال و چاله های عجیبی تبدیل شده بود علاوه بر بدی راه دزذان و راهزانان هم در جاده بودند همان زمان راننده یک ایرانی در این جاده توسط دزدان و راهزنان مسلح به قتل رسیده بود. اما خوشبختانه در موازات این جاده اتوبانی از موزامبیک به ژوهانسبورک در حال احداث بود که آینده این منطقه را متحول خواهد کرد. با رسیدن به شهر مرزی آقریفای جنوبی جاده خیلی خوب می شود اما خطر راهزنی همچنان ادامه دارد.

در جنگل کروگر تمام حیوانات و پرندگان و بطور کلی تمام انواع گونه های موجودات زنده دنیا وجود دارند البته بجز کانگورو و طاووس که گونه بومی این جنگل نیستند.

File:Leopard-Kruger-SouthAfrica-2005.JPG

 این جنگل عجیب و دیدنی بین سه کشور موزامبیک و آفریقای جنوبی وزیمبابوه قرار دارد. هزاران  گاو وحشی یا بوفالو – میلیونها انواع آهوها – انواع درندگان و گربه سانان  انواع ببر و پلنگ و شیر  و کفتار و شغال انواع مختلف میمونها – فیلها – کرکدن – و … حیوانات این جنگل هستند. گربه های وحشی و ببرها  انسان هایی را که از مرزهای موزامبیک  بطور غیر قانونی بداخل آفریقای جنوبی می رفتند شکار می کردند.

میمونها در همه جا حضور دارند به محض اینکه ماشین در این جنگل توقف کند صدهها میمون دور ماشین می ریزند و انتظار کمک و دریافت غذا دارند پفک – چیپس – موز و تنقلاتی که مسافران و توریستها به آنها می دهند برایشان لذت بخش است ذائقه غذایی میمون و انسان یکسان است. رفتارهای میمون و انسان هم شبیه انسان است حسادت و غرور و خشم و کینه و نفرت و قهر و آشتی و دلسوزی مهربانی و ناراحتی و خوشحالی آنها همانند انسان است. شاید به همین دلیل داروین نظریه پسرعمو بودن انسان و میمون را مطرح کرده است.

بعد از میمون اولین گله بزرگ بوفالوها را در کنار جاده دیدم  و کمی آنطرف تر گله های بزرگ صدها نفری گورخر و آهو در حال چرا بودند. همینطور که جاده را عبور می کردم ناگهان چند زرافه از عرض جاده در جلو دویدن حیوانی به آن بزرگی در عمرم ندیده بودم اولین بار بود که زرافه را از نزدیک می دیدم خیلی هیجان زده و کمی هم ترسیده بودم ما داخل ماشین در مقابل از طرافه ای که که از چند متری مان عبور می کرد اندازه ساق پای او هم نبودیم . فرصتی نیافتم که عکس و یا فیلم بگیرم چون بسرعت دویدند و داخل درختان ناپدید شدند احتمالا شیر به آنها حمله کرده بود چون در شرایط عادی زرافه نمی دود.  در طول مسیر دهها گله انواع آهوها بسیار زیبا و دیدنی در حال  چرا هستند و از ماشین های عبوری هیچ ترسی ندارد.Kruger Park Safari

دیدن شیر و ببر و پلنگ چیزی بود که آرزو می کردم چون این درندگان را براحتی نمی شود دید آنها بعد از شکار می خوابند و داخل علفها دراز می کشند علفهایی که آن موقع همه زرد و خشک و به رنگ شیر بودند حتی در منطقه ای که نوشته بود اینجا محل شیرهای خطرناک است هرچقدر صبر کردیم شیر ندیدیم البته دوست همراه من گفت که در آن دورتر شیری را میبیند که خوابیده و با دمش بازی می کند مگس می پراند ولی من  شیر را ندیدم . در ادامه مسیر در جاده گله ای آهو در حال چرا بودند و جاده را بند آورده بودند  یک ماشین جلو ما در حال فیلم برداری بود فکر کردم از آهو ها فیلم می گیرد ولی کمی که بیشتر دقت کردم دیدم دو قلاده شیر در زیر یک درخت درست کنار آهوها در حال استراحت هستند این هیجان انگیز ترین صحنه های بود که در جنگل می دیدم باور کردنی نبود آهوها با خیال راحت در فاصله 5 تا 6 متری شیرها در حال چریدن بودند. انگار آنها بطور ذاتی و تجربه وضعیت و حالت  شیرها را درک می کنند شیرها هم وقتی سیر هستند با آهوها دوست هستند. شیشه های ماشین را بالا بردم و تا کنار شیرها ماشین را جلو بردم شیرها نترسیدند یکی از آنها سرش را بلند کرد و نگاهی حقارت آمیز به ما کرد و دوباره خوابید این صحنه یکی از بهترین صحنه هایی است که در حیات وحش از آن فیلم گرفته ام از فرصت توقف ما در کنار این شیرها چند میمون استفاده کرده و از سر و کول ماشین بالا رفتند ما حرکت کردیم و آنها  هم از ماشین پایین پریدند بسرعت در حال عبور بودیم که ناگهان دیدم از باربند ماشین یک میمون خود را به شیشه جلو و داشبر رساند و بعد هم بسرعت به بیرون پرت شد . بیچاره ! در بالای بار بند مانده بود و ما هم متوجه نبودیم سرعت ماشین زیاد بود امیدوارم در حال پرت شدن زخمی نشده باشد. چون به ما فرصت نداد که سرعت را کم کنیم  Photo of Nyika savanna

شب را در جنگل ماندیم و چون از قبل  جا رزرو نکرده بودیم اقامتگاه ها به ما جا ندادند ناچار شدیم داخل ماشین بخوابیم شب صداهای متنوع حیوانات مانند رینوها/ کرکدنها و تمساح ها/ کروکدیل و صدای فیل ها  و صداهای عجیب و غریب مار- سوسک  و جیرجیرکها و …. نمی گذاشت بخوابیم با روشن شدن هوا صدای هزاران نوع پرنده بلند شد اصلا امکان خوابیدن وجود نداشت. در  آن سحر رانندگی کردم و صحنه های متنوع از حیوانات را دیدیم.  همان صحنه هایی را اکنون  می توان  در فیلم های حیات وحش می شود دید البته شنیدن کی بود مانند دیدن . دیدن از نزدیک با دیدن از فیلم  تفاوت از زمین تا آسمان است. 

متاسفانه قبل از رسیدن به ژوهانسبورک ماشین ما که مدل پایین بود و روغن سوزی داشت موتور سوزاند و متوقف شد و کمی به دردسر افتادیم  زوق زدگی سفر ما را از توجه به روغن و آب ماشین غافل کرده بود لعنت به این شانس  اه چرا اینهمه غفلت.. ……به لطف مساعدت یک انسان شریف توانستیم از خانه رضاشاه و خانه اشرف پهلوی دیدار کنیم  خانه رضا شاه در محله سفید پوستان و ثروتمندان  ژوهانسبورک در بالای یک تپه واقع شده دو طبقه و بسیار زیبا است البته اون موقع به انباری سفارت تبدیل شده بود. رضاشاه را انگلیسی ها با حقه و فریب به موریس بردند و سپس او را به ژوهانسبورگ بردند انگلیسی ها به او گفتند ارتش سرخ شوروی /روس قصد دارد او را دستگیر و به جرم جنایت جنگی اعدام کنند اگر ایران را ترک نکند و قدرت را به پسرش واگذار نکند خانواده اش تباه خواهند شد.  خانه اشرف نیز در یک باغ نسبتا بزرگ واقع شده بود اتاقهای بزرگ و فضایی برای حمام و سونا و در داخل منزل تابلوهایی از دوره رضاشاه و یک رادیوی قدیمی بزرگ به چشم می خورد لوستر هال آن سقوط کرده بود و شکسته بود. هر دو خانه سرادار داشت. من دو شب در آن خانه اقامت کردم . فردی که این همه لطف به ما کرد یک سال بعد مرحوم شد.

برای دیدن فیلم کاخ رضا شاه در موریس اینحا را کلیک کنید:..دیدار از کاخ رضا شاه در جزيره موريس>>>:

سفر به سوازیلند

پادشاهی که هر ۴ سال ۱ بار زن میگیرد! + عکسFile:King of Swaziland.jpg

پادشاهی سوازیلند کشور کوچکی در درون آفریقای جنوبی است.  در قارهٔ آفریقا، بین آفریقای جنوبی و موزامبیک (طول مرز سوازیلند با آفریقای جنوبی (۳۰ کیلومتر)، بیشتر از طول مرز با موزامبیک (۱۰۵ کیلومتر) است).پایتخت سوازیلند، شهر امبابان با ۹۵,۰۰۰ نفر جمعیت می‌باشد.

 

مسواتی سوم پادشاه سوازیلند
            ”اعلیحضرت موسواتی سوم”

مساحت سوازیلند ۱۷٬۳۶۴ کیلومتر مربع و جمعیت آن ۱٬۱۴۱٬۰۰۰ نفر است.

از موزامبیک تا سوازیلند تمام جنگل است و بیشترین شتر مرغ  وحشی دنبا در این جنگل وجود دارد شتر مرغ هایی وافعا غول پیکر. علت وجود این همه شتر مرغ در این جنگلها را نفهمیدم 

حکومت آن پادشاهی است زمانیکه ما آنجا رسیدیم  جشن سالگرد تولذ شاه بود . در سالگرد تولد او هر سال جشنی برپا می کنند دختران جوان  شهر بصورت نیمه برهنه و با سینه های عریان در استادیومی در حضور شاه  و تیم داوران انتخاب ملکه  رژه می رود و حرکات مورون انجام می دهند  از بین دختران  زیبا یکی را به عنوان ملکه  انتخاب می کنند او به همسری شاه در می آید و بدین ترتیب هر سال یک زن به همسران شاه اضافه می شود. 

همه دختران  در جشن شرکت می کنند اما در سالهای اخیر  بعضی از آنها بعد از انتخاب به عنوان همسر شاه  تمرد می کنند و موضوع جنجالی ایجاد کرده اند تمرد خلاف سنتهای قبیله ای است. شاه جدید مسواتی در سالهای اخیر هر 4 سال یکبار  در جشن تولد شاه ملکه جدید انتخاب می شود . درآمد سوازیلند از قمار خانه ها و توریست جنسی است.

گفتنی است رئیس جمهور احمدی نژاد در دیدار با مسواتی  از مشترکات فرهنگی دو کشور و گسترش روابط سخن گفته است! 

سفر به خط میانه کره زمین اوگاندا

File:Road between Fort Portal and Rebisengo - Flickr - Dave Proffer (7).jpg

سپس از ژوهانسبرگ عازم اوگاندا شدم  از فرودگاه انتبه تا کامپالا پایتخت 60کیلومتر است و تمام مسیر پوشیده از جنگلهای انبوه استوایی است . انتبه و کامپالا بر روی خط استوا یا میانه کره زمین قرار دارند. به همین دلیل طول شب و روز در تمام سال تقریبا یکسان است. فقط یک فصل وجود دارد یعنی فصل بهار  البته دمای هوا بعضی ماهها کاهش تا 18 درجه بالای سفر کاهش می یاید و گاهی به 34 درجه هم می رسد فصل بارانی و فصل کم باران وجود دارد اوگاندا – رواندا – بروندی و کنگو پر باران ترین منطقه آفریقا است و بیشتر رودهای قاره آقریقا از این منطقه ریشه  می گیرد مثلا رود نیل از دریاچه ویکتوریا در اوگاندا سرچشمه  می گیرد در حالیکه در مصر بندرت  باران می بارد  تمام آبادی مصر فقط وابسته به رود نیل است. اگر نیل خشک شود مصر به بیابان برهوت تبدیل میشود.

 در خرداد ماه به  کامپالا رسیدم تقریبا دو سال قبل در مرز رواندا و اوگاندا و کنگوی دمکراتیک قتل عام مشهور توتسی/ هوتو اتفاق افتاده بود. بنا براین سفر به رواندا نیز جزو برنامه من بود اما هنوز اخبار ترسناکی می رسید و جنگ ادامه داشت درست چند وقت قبل تر شورشیان به یک تفریگاه منطقه توریستی  که زیستگاه میمونهای انسان نما  اورانگاتان است حمله کردند و نزدیک به 30 نفر را کشتند. 

در اوگاندا ایدی امین طرفدار قذافی  تمام انگلیسی ها و هندی ها را از اوگاندا بیرون ریخت و اموال آنها را مصادره کرد وی دستور داد که فرماندار انگلیسی و تعدادی از انگلیسی ها او را بر روی تخت روان از جلو رهبران آفریقایی عبور دادند او گفت انگلیسی ها با پدران من اینگونه رفتار کرده بودند و حالا باید خود همانند برده مرا بر دوش کشند. او انگلیسی ها را بشدت تحقیر کرد و تاوان یختی را بعد پس داد و به عربستان گریخت.  کماندوهای اسرائیلی ها  در زمان او بطور مخفیانه به فرودگاه انتبه حمله کردند و همه گروگان گیرهای فلسطینی را که تیم فوتبال اسرائیل را گروگان گرفته بودند کشتند.

یک میلیون آدمی که برای غرب پشیزی ارزش نداشت.

در آفریقا زنان و کودکان اولین قربانیان هر حادثه ای هستند. در آوریل سال 1994 بیش از 1 میلیون نفر در یکصد روز درگیری قبیله ای در روآندا جان خود را از دست دادند و این سند نسل کشی  بر پیشانی سیاه تاریخ انسان دوستی غرب ماند. حتی کشورهای اسلامی و عربی  نیز ان زمان  اخبار این جنایت را نشنیدند.و از آن خبری پخش نشد

از 7 میلیون جمعیت این کشور در سال 1994 85 درصد یعنی اکثرت از قبیله هوتو، 14 درصد از قبیله اقلیت توتسی و یک درصد نیز از قبیله تو.وآ بودند.

دعوا بین دو قبیله هوتو و توتسی بود. در سال 1994 هواپیمای رییس جمهور هابیاریمانا که از قبیله هوتو و دست نشانده فرانسه بود، سرنگون شده و مقدمه دعوا و نسل کشی فراهم شد. افراطیون هوتویی به توتسیها یورش بردند و بدین ترتیب کشتار وحشتناکی از توتسی ها انجام شد. 200 هزار نفر از مردم در این یورشها شرکت داشتند. بسیاری از زنان در این حادثه تحت تجاوز قرار گرفتند. سه چهارم از قربانیان از قبیله توتسی بودند و مطابق امار 20 درصد جمعیت و یا به قول دیگری بین 800 هزار تا یک میلیون نفر در این نسل کشی کشته شدند.

نسل کشی زمانی تمام شد که گروه شورشی آر.پی.اف که از قبیله توتسی بودند توانستندبا کمک اوگاندا بر قبیله حاکم هوتو غلبه کرده و پاول کاگامی بعنوان ریس جمهور از قبیله توتسی قدرت را در دست بگیرد.  اوگاندا  از توتسی ها حمایت می کرد حادثه اثرات منطقه ای فوری داشت توتسیها بقدرت رسیدند و کمی بعد  دولت مستبد سلطانی سه سه سکو شاه کنگو زئیر را نیز سرنگون کردند در کنگو کابیلا بقدرت رسید.  کمی بعد جنگ منطقه ای بین 7 کشور آفریقایی درگرفت. درست  در اوج این جنگها  من  در جنگلهای اوگاندا بودم و قصد سفر به رواندا داشتم  .

در اوگاندا به جنگل توریستی ویکتوریا فالز رفتم که شباهت زیادی به جنگل کروگر داشت بنا براین از توصیف حیوانات آن خود داری می کنم این جنگل در مسیر عبور رود خروشان نیل است و آبشارهای زیبایی در طول آن قرار دارد در کناره های رود نیل با قایق عبور کردیم صدها کروکدیل در ساحل با دهنهای باز در حال استراحت بودند و پرندگان بدرون دهن کروکدیل ها می رفتند نا ته مانده گوش لای دندانهای آنها را پاک کنند. کروکودیلهای نیل شبیه کروکدیل های کروگر هستند اما بنظر من کروکدیل های کروگر عظیم الجسه تر هستند .

و براحتی گاو و گور خر را شکار می کنند در رود نیل ما با قایق با فاصله بسیار نزدیکی از کروکدیلهای در حال استراحت عبور می کردیم و آنها بدون ترس به استراحت  ادامه می دادند استراحت کروکدیلها با دهان باز شروع می شود و بعد از چند ساعت بابسته شدن دهان و خواب پایان می یابد. فردای روزی که از این جمگل برگشتم روزنامه را دیدم که نوشته بود شورشیان رب با حمله به کمپ 30 دانش آموز را کشتند. کمپ همانجایی بود که  ما اقامت داشتیم حادثه همان روزی اتقاق افتاده بود که ما در جنگل بودیم شورشیان یک اتوبوس دانش آموزان اوگاندایی را که برای تعطیلات به جنگل آمده بودند را متوقف و همه آنها را کشتند تنها سه نفر زنده باقی مانده بودند. در ادامه سفر به شهر استوا / میانه زمین رفتم و در یک سکو که خط  استوا از آن عبور می کند عکس یاد گاری گرفتیم  پای راست من در نیم کره شمالی و پای چپ در نیم کره جنوبی بود البته این نماد بیشتر سمبیلک و نسبی است چون خط میانه واقعی کره زمین را نمیشود دقیق تعیین کرد. خط میانه زمین باعث نوع خاص شب و روز شده است در طول سال تقریبا شب و روز بسیار کم تغییر می کند همیشه روز 12 ساعت و شب 12 ساعت است. البته بعضی ماهها کمی تغییر می کند. درست برعکس قطب جنوب و قطب شمال که شبهای 6 ماهه و  روزهای 6 ماهه  دارند. اینجا شب و روز یکسان و فقط 12 ساعت است.

قبیله  لختی ها کریماجونگ و تورکانا 

در مرز بین اوگاندا و کنیا و جنوب سودان قبائل گله داری زندگی می کنند که لخت هستند و پوشش لباس را گناه و خلاف شادی روح اجداد می شمارند. البته امروزه دولتها آنها را مجبور کرده اند که کمی پوشش را رعایت کنند . آنها مردمانی قد بلند هستند و دختران آنها قد بلند و زیبا هستند رقص آنها  بسیار دیدنی است. 

African Dance

در آنجا شرط خانواده عروس برای پذیرش یک جوان به دامادی این است که نشان دهد قادر است یک شیر یا ببر یا پلنگ را شکار کند . اولین هدیه داماد باید شکار یک درنده و یا فیل باشد. در زمانیکه ما غرب اوگاندا را بسمت کنیا می پیمودیم  دو قبیله کریماجونگ و تورکانه که هر دو گله دار هستند بر سر زمینها و قلمرو دام ها با هم به جنگ خونینی دست زده بودند که بیش از هزار نفر کشته شده بودند آنها مردگان خود را دفن نمی کنند  و می گذارند لاشخورها و درندگان مرده ها را بخورند بنا بر این جنازه آنها بعد از چند روز همچنان بر روی زمینها پراکنده بود و یا کفتارها آنها را می خوردند.  ماساها قوم دیگری هستند که با کریماجونگ و تورکانا شباهت و خویشاوندی قومی دارند هر یه قوم کتل ریزینگ یعنی گله دار هستند 

در اوگاندا 30 تا شاه وجود دارد شاه اصلی پادشاه  کاباکا موتيبي رهبر قوم بوگاندا است  و کاخ او در  کامپالا است یکی از شاهان اوگاندا  آن موقع 3 سال سن داشت و در مهد کودک و مدرسه آقاخان درس می خواند. اینجانب فرصت دیدار با این  شاه  سه ساله و دیگری 30 ساله را داشتم .

یک تاجر  عمانی  که  به تعبیری  بلوچ بوده است به نام احمد ابن ابراهیم  که از زنگبار به  اوگاندا رفته بود  در سال 1854، از سوی شاه سونا در قصرش پذیرفته شد. و چون مراسم اعدام دو نفر در جریان بود وی از شاه خواست آنها را نکشد  او اسلام را به شاه ارایه کرد و از خوبی های اسلام حرف زد تا سال 1867، اسلام در بوگاندا منتشر شد؛ و توسط موتیسای اول تثبیت شد.  البته شاه اسلام را منهای ختنه شدن پذیرفت . اما بعد میان او و تازه مسلمانان کدورت پیش آمد.

در سال 1976، در حالیکه موتیسا به این فکر می کرد که حرکت بعدی اش چه می توانست باشد؛ یک روزنامه نگار سیاح و با تجربه انگلیسی / استنلی با انجیلی در یک دست و تفنگی در دست دیگر از راه رسید. شاه  اوگاندا تحت تاثیر ژستهای متواضعانه وی که تا آن زمان از خارجیهای  مسلمان  ندیده بود؛ قرار گرفت. او قول داد که شاه  یا امپراتور انگلیس که یک زن !می باشد را به ازدواج موتیسا در آورد!

برخورد این فرد باهوش و حیله گر، شاه را تحت تاثیر قرار داد و دستور داد تا این تازه وارد، معلمانی را برای جایگزین کردن اهداف خود به بوگاندا بفرستد. 

بنابراین در سال 1877، هیئت مبلغین کلیسا از انگلیس به بوگاندا رسید. رهبری این هیئت را شرگولد اسمیت و ریورند سی تی ویلسون به عهده داشتند. آنها در باگاندا شروع به موعظه و نصیحت کردند  و بدین ترتیب اولین بار مسیحیت در اوگاندا رایج شد و مسلمانان به انزوا رانده شدند. جامعه افرو پارسی یا افرو شیرازی در شرق آفریقا سواحل سومالی کنیا  زیمباوه و شمال موزامبیک حضور فعالی داشته اند و قبل از ورود استعمار پرتغال امپراتوری زنگبار و کیلوا را اداره می کردند. یکی از این مساجد مسجد کزیم کزی نام دارد که در اصل کاظم قاضی بوده است. 

.امپراطوری زنگ یا ”’سلطنت کیلوا”’، حکومتی در سواحل شرقی آفریقا بود ه که در قرن چهارم هجری توسط دریانوردان شیرازی   و خانواده علی ابن حسن شیرازی یا سیرافی ‏بنانهاده‎شد. پایخت این حکومت جزیره کیلوا کیسیوانی بود که در ۲۴۰ کیلومتری جنوب شهر امروزی دارالسلام واقع‎شده‎است

The Great Mosque of Kilwa Kisiwani, one of the many mosques built by the Persian founders of the Kilwa Sulta

 

جنگجویان ماسای

آفریقا  سه پاره جغرافیایی دارد حاشیه مدیترانه ای شمال آفریقا  که مردمان نژاد سفید پوست و عرب زبان ها ساکن آن هستند مصر- لیبی – تونس – الجزایر- مغرب/ مراکش

دوم – آفریقای کویری/ صحرای خشک 3-  آفریقای بارانی و سرسبزبا جنگلهای انبوه استوایی. که در قدیم به آن جهنم سبز می گفتند.

 

سفر به مصر سرزمین اهرامات

File:Egypt.Giza.Sphinx.02.jpg

سفر در مرداد ماه و در اوج گرمای طاقت فرسای مصر بود اما شبها در کنار رود نیل هوا قابل تحمل بود. رود نیل از اوگاندا و سرچشمه جینجا تا قاهره نزدیک به 6 هزار کیلومتر می پیماید و مصر و سودان را آبیاری می کند. در مصر باران نمی بارد بنا براین آبادی مصر فقط به نیل وابسته است.

در مصر از اهرامات و داخل هرم بزرگ و قبر فرعون توت و همچنین دخمه های اطراف ابولهول دیدن کردم موزه ها و دره شاهان را دیدم مصر کهن و فرعونی واقعا از عجایب است اینکه آنها با چه ابزاری مجسمه هایی با این عظمت و مهارت برپا کرده اند همگان را شگفت زده کرده است هنرمندان مصری در ساخت  پیکره ها و مجسمه های تخت جمشید نیز حضور داسته اند.  

مقداری کتابهای مصر شناسی را در موزه باستان و کتابخانه اجپتولوژی مطالعه کردم از زمانهای کهن مصری ها و بین النهرین و ایران روابط تجاری داشته اند مردمانی از شوش به بصره و اردن و مصر سفرهای تجاری داشته اند.مردمانی ایرانی تبار  خراسانی و عجم در مصر وجود دارند خیلی از مصری ها نیز به عراق مهاجرت کرده اند . سفر و مهاجرت قدمتی به اندازه تاریخ دارد. بسیاری از مردمان مصر و اردن و بین النهرین ریشه یونانی/ رومی (ترکیه- ایتالیا- اسپانیا) و ایرانی دارند.

قبایلی از ایرانی ها بنام پلست یا پرسها سکونت داشته اند که می گویند پلستاین یا فلسطین نام خود را از آنها گرفته است. 

در مصر هنگام نمازهای 5گانه در همه جا صدای اذان پخش می شود با صداهای ناموزون و نتراشیده  یعنی هرکسی دستش بلندگویی می گیرد و اذان می گویند ترکیب صداها بسیار ناموزون در هم می پیچد بویژه صبح ها برای توریستها و خارجی ها آزار دهنده است از وزارت اوقاف خواسته شده که یک اذان  از طریق رادیو پخش شود و همه مساجد همان صدای رادیو را در بلندگوها پخش کنند تا اذان در همه جا یکنواخت و یک زمان باشد اما علمای سلفی  زیر بار نرفتند و گفتند از قدیم هر مسجدی اذان گو داشته و الان نمی شود اذان گوها را تبدیل به اذان رادیو کرد.

دستاورد سفر شخصی من به مصر تهیه تصویر از چند نقشه خلیج فارس بود که اکنون در همه جا و در اینترنت  آنها را می توانید ببینید.

عربها که مردمانی دامدار و کوچ نشین بوده اند در مسیر بیابانها از شبه جزیره عربی بسوی مصر رفته اند و ادامه مسیر به لیبی و تونس رفته اند تعدادی نیز به الجزایر و مغرب و صحرای باختری رسیده اند اما هرجا به دریا و کوه رسیده اند متوقف شده اندزیرا دام های عربها شتر و بز قادر به حرکت در مسیرهای کوهستانی نبوده اند. در کوههای تونس – لیبی – الجزایر و مراکش و در جزایر دریایی مدیترانه و اطلس عربها وارد نشده بودند مگر در این سده اخیر و اواخر دوره استعمار.

سفر به مراکش – رباط و کازابلانکا داستان دیگری است مراکش کشور بسیار خوش آب و هوایی است اما بر خلاف آن سوی شمالی دریا در اینجا مردمان فقیر بسیار زیادند. در مراکش شهری کهنی بنام فاس وجود دارد که آنرا رستمیان مهاجر از الجزایر بنا کرده اند رستمیان تبار ایرانی داشتند و احتمالا فاس نیز همان فارس است.که حرف ر بدلیل صعوبت گفتاری در تلفظ افتاده است.

کازابلانکا یکی از شهرهای زیبای مراکش است. فرهنگ مراکشی بیشتر به اروپا شباهت دارد تا به فرهنگ عربی  در تمام خیابانهای  مرکز شهر  قهوه خانه ها وجود دارند که میز و صندلی  را در پیاده روها گذاشته اند و مردم ساعتها مشغول صرف چای و قهوه و گپ زدن هستند. چیزی که در ایران وجود ندارد غیر از این در مراکش هم مساجد فعال است و هم کاباره ها یا نایت کلاب  ها فعال هستند. از این جهت شباهت زیادی به لبنان دارد و پاتوق عربهای خلیجی است که در تابستانها زنان خود را در کشور می گذارند و خود برای تفریحات غیر سالم به مراکش می آیند قبلا به جنوب اسپانیا هم می رفتند اما اکنون  بیشترین حضور را در مراکش دارند.

File:Essaouira beach.jpg

در نیمه شمالی و غربی مراکش تابستانها نیاز به کولر وجود ندارد هوا دلپذیر است در منطقه صحرای غربی که زمانی مستعمره اسپانیا بوده است هوا کمی گرمتر می شود.سواحل دریایی صحرای باختری و موریتانی بسیار بکر و تمیز ترین سواحل دریایی است. پوشش مردم اینجا چادر رنگی نازک و مردها مندیل یا پوشش سر دارند مردمان ریشه و تبار یمنی دارند. آنها بسبک عربهای خلیج فارس روزها می خوابند و شبها کار و فعالیت می کنند. عربها در طول 600 سال گذشته با دام های خود به این صحرا رسیده اند. چریکهای صحرای باختری ابتدا با اسپانیا و بعد  20 سال با مراکش جنگیدند و هنوز هم تعدادی از آنها در خیمه ها و اردوگاه تیندوف در مزر الجزایر زندگی می کنند. آنها خواستار استقلال از مراکش هستند. در موریتانی و صحرای قومی زرتشتی یا مجوسی رنگی می کرده است که حضور آنها تا فاس و جنوب الجزایر گزارش شده است بعدها آنها مسلمان شده اند چنگاچه یا صنهاجه یا زناته نام آنها بوده است.

 

سفر به هندوستان

DSC00231

سرزمین هندوستان فلات Plate  است یعنی دشتی صاف و غیر کوهستانی و پست است ارتفاع آن از سطح دریا کم است اگر بارانهای موسومی و سلسله کوههای عظیم هیمالیا نبود هند سرزمینی خشک و برهوت  بسان صحرای بزرگ آفریقا می شد. تمام رودخانه های بزرگ هند از کوههای هیمالیا سرچشمه می گیرد و در مسیر خود به کشاورزی و زندگانی رونق می دهد. سرزمین هند شباهت بسیار زیادی به قاره آفریقا و آفریقای سیاه سرسبز دارد. تمامی جانورانی که در قاره آفریقا زندگی می کنند در هند هم وجود دارند بعلاوه اینکه هند پرندگانی مانند طاووس و انواع طوطی ها و کبوترها دارد که بومی آفریقا نیستند.

وجود حیوانات غول پیکری مانند راینو/کرگدن و فیل و سایر حیوانات مشابهه در قاره آقریقا و شبه قاره هند بهترین دلیل بر اثبات آن است که قاره آفریقا و آسیا از طرف ایران به هم وصل بوده است.و تمامی حیواناتی که در قاره آقریقا و هند وجود دارند در ایران هم وجود داشته است.

 conferenceINVIRONMENTDR.AJAM

ورود به شهر دهلی .در شهر دهلی منطقه قدیمی بسیار شلوغ و کثیف است اما دهلی نو شهری مدرن با خیابانهای وسیع و درختان تنومند ماحصل دوره استعمار انگلیس است. خانه های ویلایی و باغ سرا و فضاهای جذاب .

قلعه قرمز یا لال کله – همایون تمب – قطب منار و قبر صفدر جنگ و مسجد جامع از دیدنی هایی است که مربوط به دوره نفوذ تمدن فارسی بر هند است. تمام سنگ نوشته های دیواره های مسجد جامع فارسی است. معماری مسجد تماما با سنگ است و اثری عظیم است.

 kotobMenar

سفر به اگرا

اگرا بدلیل وجود تاج محل و مقبره شاه جهان و اکبر شاه  بزرگترین مقصد توریستی هند است.

تاج محل را قبلا بطور کامل شرح داده ام و معماری ایرانی هندی/ خراسانی  آن را که به غلط مغولی نام داده اند را شرح داده ام و کتیبه های فارسی تاج محل و قلعه سرخ اگرا را شرح داده ام.

 

نمادهای ایرانی(خط فارسی و نقاشی) در معماری های فاخرهند ثبت میراث جهانی یونسکو

سفر به کشمیر. سرینگر  و جامو

File:Srinagar pano.jpg

کشمیر در ارتفاعات میانی سلسله جبال (کوههای زنجیری) هیمالیا است. ارتفاع آن از سطح دریا بیش از 2000 متر است بنا براین هوای آن در زمستانها بسیار سرد و یخ زده است. این منطقه از نظر تاریخی ادامه فرهنگ مردم خراسان بزرگ است و با فرهنگ هندی ارتباط ضعیف تری دارد. البته در جامو فرهنگ هندی قوی تر از کشمیر است. موقعی که من به کشمیر سفر کردم  بلیل اینکه مسجد تاریخی مسلمانان آتش گرفته و سوخته بود مردم شورش کرده بودند و حکومت نطامی برقرار بود. مسلمانان دولت را به کوتاهی در حفاظت از مسجد و تاخیر در ارسال ماشین خاموش سازی آتش متهم می کردند.تمامی مقبره های مسلمانان با خط فارسی نوشته شده و در امام بارگاهها و پیران صوفی و مسجد جامع سرینگر حضرت بال اشعار زیبای فارسی به فراوانی وجود دارد.    نگاه شود به  زبان فارسی در شبه‌قاره هندوستان

File:Gulmarg.JPG

سازمان توریستی که برای سفر قرارداد بسته بودم  به این بهانه زیر تعهداتش زده بود و می گفت بدلیل ترس از حمله مسلمانان نمی توانم شما را به مقاصد توریستی بفرستم اما در نهایت با اصرار من همه مقصدها را رفتیم یکی دو جا به تظاهرات خوردیم رانند که هندو بود بسیار ترسیده بود  در دره جامو به پارکینگ ماشین های زوار یاترا غار شیوا(در این غار یک یخ چندین متری بشکل خرطوم فیل یا نرینه انسان درست شده که این غار! و آن خرطوم! یخی نماد زاد و ولد است.) حمله کرده بودند و ماشین ها را تخریب کرده بودند اما ما بدون ترس از بین جمعیت عبور کردیم و رفتیم به گلمارگ منطقه ای که فیلم های سینمایی هالی وود بخش صحنه های رودخانه – کوهستان و برف و پیست اسکی را در آن فیلم می گیرند.

دره جامو و کشمیر را به علت شباهت هوا و زمین و محیط آن سامان به ایران، ایران کوچک نامیده‌اند. در بسیاری از بناها و باغات و قالی کشمیر تأثیر هنر ایران مشهود می‌باشد. از لحاظ نثرنویسی هم دورهٔ پیش از تیموریان در کشمیر بسیار غنی است.

ورود زبان و ادبیات فارسی به دره پهناور جامو و کشمیر هم‌زمان با گسترش دین اسلام در آن نواحی در ربع اول سده هشتم هجری بطور خاص آغاز شده ولو از سده یکم هجری به بعد عده‌ای از مسلمانان در این ناحیه بسر برده‌اند. در سده مزبور صوفیان بزرگ ایران مانند سید شرف الدین بلبل شاه ترکستانی (م ۷۲۷ ه) و میر سید علی همدانی (م ۷۸۶ ه) و بسیاری از همراهان آنان موجب توسعه اسلام و زبان فارسی در آن سامان بوده‌اند.

در سال ۷۲۵ ه نخستین مسلمان کشمیر صدر الدین بر روی کار آمد. از سال ۷۴۳ ه شاهان شاهمیری سلطه بدست آوردند (۷۴۳ – ۹۶۲ ه) و سپس چک‌ها اقتدار را دارا شدند (۹۶۲ – ۹۹۴ ه) و از آن به بعد ناحیه کشمیر در عهد اکبر شاه تیموری جزوی از پادشاهی تیموریان تلقی شده‌است – دوره پیش از تیموریان را در کشمیر «عهد سلاطین کشمیر» می‌نامند.

پرونده:Srinaga-pahalghan-yatra.JPG

-گولمارک 15کیلومتری سرینگر منطقه ای برای  ضبط ترانه های  بالیوودی 00

File:Srinagar- Yatra- Hindu holy cave.JPG

Lidder River, Pahalgam jamou   kashmir

 

سفر به شهر کوهستانی شیملا در ارتفاع سه هزار متری 

Shimla In5Jul2013  (344)

شیملا نیز در کوههای هیمالیا واقع شده اما در طرف رو بروی دشت یا فلات هند به دلیل نزدیک بودن به فلات هند تحت تاثیر بارانهای موسومی و رطوبت دشت هند است. و چون ریل قطار دارد شهر پر رونقی است و بدلیل امنیت خوب  مورد علاقه توریستهای خارجی است. حضور مسلمانان در شیملا کم رنگ است .استعمار انگلیس آن را پایتخت تابستانی مقامات دهلی قرار داده بود زیرا در آن زمان وسایل سرد کننده نبود و تابستانهای دهلی بسیار آزار دهند بوده است..

شهر چندیگر آخرین شهر فلات هند است و بعد از آن ارتفاعات هیمالیا شروع می شود جنگل ابتدا شباهت بسیار زیادی به جنگلهای متنوع منطقه استوایی آفریقا دارد .

Shimla In5Jul2013  (239)

پوشش انبوه انواع گلها و گیاهان و درختان متنوع استوایی و گرمسیری اما با رسیدن به شیملا بدلیل یخ بندانهای زمستان تنها درختان و گیاهان مقاوم به زندگی می توانند ادامه دهند و جنگل ها پوشیده شده از درختان بسیار طولانی و انبوه کاج / اوک و شباهت به جنگلهای سیبری و شباهت  به جنگلهای میانی ومرتفع هیمالیا  پیدا می کند.  بلندی بعضی درختان به 200 متر هم می رسد.

Shimla In5Jul2013  (182)S

1-  گاو پشمالوی هیمالیا – تبت.                             2-  تصویری از مرز هند و چین تبت / سیملا

Shimla In5Jul2013  (108)

میمون دزد شرور که بستنی ما را دزدید و در ارتفاع 10 متری مشغول خوردن بستنی است البته میمون دزد به بچه اش هم هیچ نداد!

شهر شیملا زیبایی خاصی دارد خیابانها باریک و تماما در دامنه کوههای بسیار سربفلک کشیده فرار دارند و خیابانها به هم دید دارند و خانه ها مشرف هستند. دو خیابان ویژه عابر پیاده و بازار است و دو خیابان هم ویژه عبور و مرور ماشین .

شهر دارای یک پیست اسکی است. یک کلیسا ی زیبا هم از دوره استعمار که توسط فرماندار کل هند ساخته شده است.

با اسب می توان به پیست اسکی و همچنین مرز چین رفت. در مرز چین 20 کیلومتر بدلیل ارتفاع و جنگلهای انبوه و دره عمیق انسان حضور ندارد. 

سفر به کلکته 

kalkata92 (22)

کلکته  پایتخت اولیه استعمار انگلیس در هند بود. شهری بزرگ و پر جمعیت در وسط آن رود  مقدس هندو ها  گنگ  یا گنجی جریان دارد.

یکی از مکان های دیدنی آن موزه کلکته است هزاران شی ارزشمند تاریخی و باستانی از جمله چند سکه دوره ساسانی در موزه وجود دارد. صدهها فسیل بی نظیر از حیوانات ماقبل تاریخ و درختان و سنگهای جالب و شهاب سنگها و مجسمه ها از دیدنی های آن است. کلکته در قدیم با بخش ایرانی  سواحل خلیج فارس روابط تجاری محکمی داشته است . در نیم قرن گذشته مسیرهای تجاری تغییر کرده است.

رود کلکته

kalkata92 (968)

سکه های بهرام شاه  پادشاه ساسانی در کلکته 

kalkata92 (61)

kalkata92 (60)

00000000000000000000000000

چند عکس از چهره طبیعت  در هند 

 ايرانيان و تمدن سواحیلی شرق آفريقا

تاثیر زبان فارسی بر زبان و ادبیات شبه قاره هند.

پژوهشی درتاثیر ونقش زبان فارسی برزبانهای شبه قاره هند

http://www.asnoor.ir/Public/News/ViewNews.aspx?Code=566416

00000000000000000