Archive for: اسفند ۱۳۹۲

روابط و تعاملات فرهنگی – هنری ایران و هند در عهد صفویه

روابط،تعاملات و اشتراکات فرهنگی ایران و هند، به بیش از سه هزار سال قبل و مهاجرت آریایی‌ها باز می‌گردد. گواه این امر، در عصر باستان نیز؛ مشترکات اسطوره‌ای فی ما بین است. روابط ایران و شبه قاره هند، قبل از اسلام، بر اساس نژاد مشترک، زبان مشترک و آداب و رسوم مشترک بوده است. ایران و شبه قاره هند، از طریق زبان پارسی دری همان رابطه‌ای را ایجاد کردند که قبل از اسلام با زبان پهلوی، اوستایی و سانسکریت ایجاد کرده بودند.

جلدDSC00120IMG_3082 (2)

این گزارش به کلاس مباحث ویژه ناصر فکوهی در بنیاد ایران شناسی در مقطع کارشناسی ارشد ایران شناسی د رنیم ترم اول سال تحصیلی 1386-87 ارائه شده است.

فهرست مطالب 1- مقدمه 2- گفتار اول: دلایل مهاجرت ایرانیان به هند در دوره صفویه 3- گفتار دوم: روابط و تعاملات فرهنگی ایران و هند در عهد صفویه الف: بابر (937- 932 ه. ق ) ب: همایون (963- 937 ه. ق ) ج: اکبر شاه (1014- 963 ه. ق) د: جهانگیر (1037- 1014 ه . ق) ه: شاه جهان (1068- 1037 ه . ق ) ی: دارالشکوه ز: اورنگ زیب (1112- 1068 ه . ق) ع- گفتار سوم: شاعران مهاجر به هند در عهد صفویه الف- ثنایی مشهدی ب: غزالی مشهدی ج: عرفی شیرازی د: کلیم کاشانی ه: صائب تبریزی 5_ گفتار چهارم: شاعران هندوی پارسی سرا 6_ گفتار پنجم : نقاشان ایرانی در دربار گورکانیان هند 7_ گفتار ششم : معماران ایرانی در دربار گورکانیان هند 8_ گفتار هفتم : خوشنویسان ایرانی در دربار گورکانیان هند 9_ گفتار هشتم : موسیقی ایرانی در دربار گورکانیان هند 10_ فهرست منابع مقدمه: هیچ دو ملتی مانند ایران و هند رابطه نزدیک و دیرین نداشته‌اند. جواهر لعل نهرو- نخست وزیر فقید هند – در کتابی که تحت عنوان کشف هند نوشته، می‌نویسد: «در میان نژادها و ملتهای بسیار که با هندوستان رابطه داشته‌اند و در تمدن و فرهنگ هند نفوذ داشته‌اند، قدیمی‌تر و مداوم‌تر از همه ایرانی‌ها بوده‌اند .» روابط،تعاملات و اشتراکات فرهنگی ایران و هند، به بیش از سه هزار سال قبل و مهاجرت آریایی‌ها باز می‌گردد. گواه این امر، در عصر باستان نیز؛ مشترکات اسطوره‌ای فی ما بین است. روابط ایران و شبه قاره هند، قبل از اسلام، بر اساس نژاد مشترک، زبان مشترک و آداب و رسوم مشترک بوده است. ایران و شبه قاره هند، از طریق زبان پارسی دری همان رابطه‌ای را ایجاد کردند که قبل از اسلام با زبان پهلوی، اوستایی و سانسکریت ایجاد کرده بودند. در دوره روی کار آمدن سلسله گورکانیان در هند تا هنگام تسلط انگلیسی‌ها در قرن 19 میلادی بر هند، زبان و ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی نقش برتر را در شبه قاره ایفا می‌کرده است. هرچند که این ارتباط، با ورود به هند با اصول فکری و ارزشهای اسلامی و مقتضیات فرهنگی و اقلیمی در این سرزمین انطباق یافت و ترکیب گردید و آن را به خلاقیت و رشد تازه‌ای رهنمون ساخت. از آن جا که فرهنگ دارای عناصر گوناگون و فراوانی چون؛ ادبیات، معماری، موسیقی، نقاشی و … را دربرمی‌گیرد. در این پژوهش سعی در پرداختن به عناصر مزبور در دوره موردنظر شده است. گفتار اول: دلایل مهاجرت ایرانیان به هند در دوره صفویه قبل از تسلط گورکانیان بر هند در سال 932 ه. ق، ایرانیان بیش از 2 هزار سال با این منطقه ارتباطات سیاسی، تجاری و فرهنگی گسترده داشتند (شهابی، 1316؛ 6) از جمله دلایل اصلی این گستردگی روابط شرایط امن سیاسی، اقلیم مناسب و شرایط مطلوب تجاری در این دیار بوده است. در این میان از عوامل مهم مهاجرت مردم ایران می‌توان به خرابی اوضاع سیاسی، اجتماعی واقتصادی ایران در ادوار مختلف خصوصاٌ در نتیجه حمله مغول و سخت‌گیری بعضی از سلاطین و حکام محلی و تعصب سرسخت مذهبی بعضی از سلاطین عنوان کرد. اما مهاجرت عظیم ایرانیان در قرون ده تا دوازده هجری قمری به هند، که در واقع باید آن را مهاجرت فرهنگی نامید، تحت تأثیر عوامل زیر بوده است . 1) سخت‌گیری و تعصب مذهبی شاهان صفویه، به ویژه شاه اسماعیل و شاه تهماسب باعث گردید گروه کثیری از مردم نواحی مرکزی و جنوبی ایران که دارای مذهب تسنن بودند، روی به دیار هند نهند. این سخت گیری‌ها به شدت تا دوره روی کار آمدن شاه عباس اول ادامه داشت. اگرچه در این ادوار نیز تا حدودی این سخت‌گیری‌ها ادامه داشت. – همچون قتل و عام نقطویان – اما به مانند دوره اوایل صفویه نبود. 2) بزرگان، عرفا و دانشمندان که اغلب دارای ذوق و قریحه شعری بودند در این دوره به واسطه افزایش نقش عالمان دینی نقششان کمرنگ گردید و مجالی برای نشر افکار و آثار خود نیافتند. ولی برعکس در کشور هند راه را از هر جهت هموار و موانع را اندک می‌یافتند. به همین جهت بی‌درنگ رخت عزیمت به آن ناحیه کشیدند. (شهابی، 1316؛ 37) 3) با ظهور سلسله گورکانی هند دربار آنان مآمن اندیشمندان، ادیبان و هنرمندان نقاط مختلف گشت. آواز این خوان پربرکت زودتر از همه جا به همسایه این سرزمین، ایران رسید و گروه گروه ارباب علم و معرفت به هند مهاجرت کردند. حضور این افراد به خودی خود موجب جلب گروه‌های دیگری از ایران می‌شد و صاحبان استعداد و هنر را به بهره‌گیری از این مواهب تشویق می‌نمود. 4) امر تجارت نیز موجب افزایش ارتباطات مردم ایران و هند در این دوره بود. برخی از بازرگانانی که شاعر نیز بودند مثل؛ آقا شاپور تهرانی که در دربار اکبر و شاه جهان راه یافت و با کمک آصف خان وزیر اعظم گورکانیان هند به کار تجارت پرداخت. 5) انگیزه کسب مقامات درباری و نظامی نیز از مهمترین انگیزه‌های مهاجرت ایرانیان با هند بود. این افراد پس از رسیدن به قدرت به شوق هنر و با علاقه به وطن از هموطنان عالم، شاعر و هنرمند خود حمایت می‌کردند 6) محققین تاریخ ادبیات معتقدند پادشاهان صفویه به ادبیات فارسی و شعر در این عصر چندان اعتنایی نمی‌کردند. رفتار شاه تهماسب با محتشم کاشانی خود دلیل بر این مدعاست. هرچند که از اواسط عصر صفویه خصوصاً شاه عباس و جانشینانش توجه به این زمینه بهبود یافت اما شاعران ایرانی هیچ گاه ارج و منزلت ادوار گذشته را باز نیافتند. 7) فشار سیاسی و اقتصادی در زمان صفویان نیز از عوامل تأثیرگذار در مهاجرت به هند در این دوره بود. در این میان مهاجران دو گزینه در پیش روی داشتند که عبارت بودند از؛ عثمانی و هند. مورد اول به واسطه کشاکش بین شیعه و سنی شرایط نامناسبی داشت اما مورد دوم هم از لحاظ تساهل مذهبی، سیاسی و اقتصادی شرایط به مراتب بهتری از مناطق دیگر داشت (ارشاد، 1365؛ 208) 8) یکی دیگر ازعوامل مهم که در منابع کمتر به آن پرداخته شد نقش عامل تصوف و گستردگی آن در سرزمین هند بوده که شاعران را شیفته خلوت درویشان هندی می‌نمود . دوران سلطنت صفویان و گورکانیان اوج دوره رونق تصوف است. خاصه آنکه با ظهور صفویه در ایران تصوف به واسطه عدم حمایت و گاه مخالفت حکومت با مشکلات عدیده‌ای روبرو بود. بنابراین هند برای صوفیان بهترین مآمن و پناهگاه بود. (ارشاد؛ 1365، 221) با آنکه سفر و مهاجرت به شبه قاره هند محدود به بخش خاصی از ایران نبود ولی از قدیم الایام سهم عمده متعلق به ایرانیان شرقی و ساکنان ماوراء النهر بوده است که به دلیل نزدیکی با مردم ساکن در میان رودخانه‌های سند و گنگ الفتی بین آنها وجود داشته است. با این همه مهاجران دیگر مناطق ایران چون؛ فارس، اصفهان، آذربایجان و حتی نواحی ساحلی خزر را هم نمی‌توان نادیده گرفت (شهابی، 1316؛ 22) گفتار دوم: روابط و تعاملات فرهنگی ایران و هند در عهد صفویه (937- 932 ه. ق) الف: بابر: در سال 932 ه. ق، دهلی به دست بابر گورکانی فتح گردید و بدین صورت پایه‌های تشکیل امپراتوری گورکانی هند نهاده شد (نوایی، 1377؛ 40) خود بابر مؤسس این سلسله شاعر بوده است و کتابی نیز در مورد حوادث زندگانی خود به نام «بابرنامه» دارد که ارزش تاریخی و ادبی دارد (یوسف جمالی، 1385؛ 486) بابر خود شاعری بلندپایه بود و به ترکی و فارسی شعر می‌گفته است. مؤلف تذکره روضه السلاطین می‌نویسد: در علم موسیقی بی‌نظیر بود و اشعار ترکی و فارسی و عروض و قافیه را با مهارت می‌سرود. (سلیمی، 1372؛ 45) ب : همایون(963- 937 ه. ق) : نقطه عطف ورود گسترده عناصر فرهنگی ایران به هند با تخت نشستن همایون فرزند بابر و متعاقب آن پناهنده شدن او به دربار شاه تهماسب بود. همایون در حدود یک سال در ایران بود و چون شخصاً مردی ادیب و شاعر و ادب‌پرور بود در هنگام بازگشت به هند چند تن از هنرمندان ایرانی را با خود همراه کرد. این مهاجرین آغازگر موج نویی از مهاجرت ایرانیان به هند شدند که سبب گردیدند دایره نفوذ و گستردگی زبان و ادب فارسی در شبه قاره وسیع‌تر گردد. بنابراین شگفت آور نیست که طی دوره صفویه بخش عمده شعر، شعرای ایرانی در هند سرود شده است. همایون به دلیل علاقه خود به زبان فارسی نسبت به استفاده از زبان ترکی غفلت کرد و استفاده از زبان فارسی را در دربار تشویق نمود (استرآبادی، بی‌تا؛ 187) وی خود نیز شعر می‌سرود از اشعار او می‌توان به مورد مزبور اشاره کرد: ناله زار مرا نی چو شنیدن گیرد آه از رزنه سینه کشیدن گیرد سردار معروف او به نام «بیرام خان» که اصلش از ترکمان قراقویونلو بود و جدش از ایران به هند مهاجرت کرده بود مانند مخدوم خویش به شعر و ادب فارسی دلبسته بود. از شاعرانی که همراه همایون به هند مهاجرت کردند می‌توان از؛ مولانا قاسم سمرقندی و همچنین خواند میر مؤلف حبیب السیر اشاره کرد . (نقوی، علمی؛ 42) ج) اکبر شاه(1014-963 ه ق): مؤلف تاریخ فرشته در مورد اکبر فرزند همایون نوشته است…. و عرش آشیانی اگرچه خط و سواد کامل نداشت اما گاهی شعر گفتی ودر علم تاریخ اشرافی تمام داشت و قصص هند را نیکو می‌دانست (استرآبادی، بی تا؛ 516) اکبرشاه، سال و ماه ایرانی را به جای سال و ماه قمری مرسوم کرد و جشن‌های ایرانی همچون؛ نوروز، مهرگان را به عنوان آئین‌های رسمی پذیرفت. (سلیمی، 1372؛ 155) اکبرشاه در دربار خود منصب ملک الشعرایی را برقرار نمود و در کنار آن فارسی را زبان رسمی اعلام کرد به دستورش بسیاری از کتاب‌های دینی،داستانی و فلسفی هندوها از جمله «مهابهارت»، «آتارواناودا» و … را از زبان سانسکریت و هندی به نظم و نثر فارسی برگردانده شد. دوره سلطنت اکبر اوج دوره مهاجرت عالمان و فرهیختگان و شعرای ایرانی به هند است به گونه‌ای که در منابع ذکر گردیده است که بیش از پنجاه شاعر فارسی زبان در دربار روی حضور داشته است. صباحی، غزالی مشهدی و رکنی کاشانی از مشهورترین شاعران مهاجر ایرانی دربار اکبر بودند (نصرآبادی، 1362؛ 214) اکبر شاه آزاد اندیش و خردمند و روشن بین بود و برخلاف پادشاهان اولیه صفوی و بسیاری از سلاطین عثمانی از تعصبات دینی عاری و پیراسته بود و به جنگ‌های شیعه و سنی و جهاد با کفار به چشم تنفر می‌نگریست. (نوایی، 1364؛ 488) د) جهانگیر(1037-1014 ه.ق): عصر جهانگیر اوج درهم‌آمیختگی هنر، ادب و اندیشه ایرانی و هندی است. خود جهانگیر شرح احوال خود را به زبان فارسی به نام «توزک» جهانگیری نوشته است. جهانگیر به مظاهر تمدن و فرهنگ ایران دلبسته بود. از میان جشن‌ها و اعیاد فقط به نوروز علاقه داشت و هر سال آن را با شکوه تمام برگزار می‌کرد. یکی از کتاب‌های مهم لغت که به فارسی در دوره این پادشاه نوشته شده است فرهنگ جهانگیری تألیف «حسن انجوی شیرازی» است که به نام جهانگیر ساخته و پرداخته شده است. از شاعران بسیاری در دربار جهانگیر نام برده شده است: طالب آملی که در دربار وی منصب ملک الشعرایی داشت در صف اول شاعران عصر وی بوده است (نصرآبادی، 1363؛ 241) از خود جهانگیر نیز اشعاری پارسی ذکر گردیده است که می توان به نمونه زیر اشاره کرد. تومست با ده حسنی بفرما این دو نرگس را که برخیزید از خواب نگه دارند مجلس را ه) شاه جهان(1068- 1037 ه. ق): پسر و جانشین جهانگیر، در ذوق و ادب و دانش وارث پدر و نیاکانش بود. وی در شعر و دانش شاگرد قاسم بیگ تبریزی دوایی گیلانی بود. دربارش به وجود بسیاری از عالمان، پزشکان و شاعران زمان آراسته بود. از مشهورترین شاعران پارسی سرای دربارش می‌توان به کلیم کاشانی، صائب تبریزی، میرزا رضی دانش، صیدی تهرانی و حاجی محمد جان قدسی اشاره کرد. نوشته‌اند که شاه جهان در بخشش درم و دینار به شاعران بی‌اختیار بود چنان که در پاداش قصیده‌ای از حاج محمد جان قدسی به وزن او روپیه بخشید (نقوی، 1343؛ 82) حسن بیگ رفیع مشهدی از انشاء نویسان به نام دوره شاه جهان بود و در این فن به نوعی شهرت داشت که شاه جهان او را با اصرار به دربار خود آورد. صائب‌ تبریزی نیز بی‌شک از برترین شعرای دوره شاه جهان در دربار وی بود. میرزا رضی دانش نیز که اصیلتش از مشهد بود در خدمت شاه جهان و جانشینش اورنگ زیب بود و گویند به واسطه این بیت: قطره را سیراب کن ای ابر نیسان در بهار *** قطره تامی می‌تواند شد چرا گوهر شود مبلغ صد هزار تومان از دارالشکوه – فرزند ارشد شاه جهان- انعام گرفت. (نهاوندی، 1931؛ 359) ی) دارالشکوه: پسر ارشد شاه جهان نیز یکی از متفکرین اسلامی و از بزرگترین نویسندگان هند اسلامی است. عمده کتاب‌های وی به زبان فارسی و در باب تصوف بوده است که برخی از آنها عبارتند از : سکینه اولیاء، سفینه اولیاء و از همه مهمتر کتاب سر اکبر می‌باشد. اگرچه این شاهزاده دانش دوست سرانجام خوشی نداشت و سرانجام در جدال بر سر جانشینی پدر به دست برادر سخت گیر و مزدور خود اورنگ زیب مغلوب و گرفتار شد و سرانجام به امر وی به قتل رسید. (استرآبادی، بی‌تا، 471) ز) اورنگ زیب: (1112- 1068 ه.ق) آخرین پادشاه بزرگ از گورکانیان هند که سلطنتش معاصر دوران سلطنت شاه عباس دوم، شاه سلیمان و شاه سلطان حسن صفوی بود. در دوران وی شکوه و عظمت سلسله گورکانیان به حد اعلای خود رسید. وی خود منشی ماهری بود و به دانش‌های ادبی وقوفی عالی داشت. لیکن پس از چندی برادران خود را در نزاع قدرت به قتل رسانید و متعاقب آن سیاست دینی سختی در پیش گرفت. به گونه‌ای که شاعران نیز از این سیاست سخت در امان نماندند به گونه‌ای که وی به شاعران حتی توصیه می‌نمود که به شعر و شاعری فکر نیز نکنند (صفا، 1362؛ 462) جای شگفتی است که زینب النساء دختر اورنگ زیب شاعر بود و قصاید و غزل‌های خوبی به فارسی می‌سروده است. با این حال در دربار وی نیز ایرانیانی بوده‌اند که شعر می‌گفته‌اند که می توان به ؛ عاقل خان رازی که به مقام ناظم دهلی رسید و از وی کتاب مثنوی شمع و پروانه به یادگار مانده است یاد کرد. (نوایی، 1364؛ 497) گفتار سوم: شاعران مهاجر به هند در عهد صفویه در صفحات گذشته با دلایل مهاجرت هنرمندان به ویژه شاعران عصر صفوی به هند آشنا شدیم. توجه و بررسی شرح حال و تتبع در دیوان این افراد به طور قطع برای رسیدن به نتایج این مهاجرت سودمند خواهد بود که در ذیل به پاره‌ای از مهمترین این افراد که نقش ویژه‌ای در پراکندن زبان و ادبیات و فرهنگ ایرانی در هند داشته‌اند می‌پردازیم. الف) ثنایی مشهدی: خواجه حسن متخلص به ثنایی از شاعران سده دهم هجری است که به دلیل تغییر سبک شعر موضوع گفت و گوی بسیاری از منتقدان بوده است. عدم آشنایی وی با مقدمات علوم ادبی مانند بسیاری از شاعران عهد خود سرزنش مخالفان را به دنبال داشته است وی در خراسان و در حمایت سلطان ابراهیم میرزا حاکم خراسان عصر صفوی می‌زیست و تا هنگام کشته شدن این شاهزاده به امر شاه اسماعیل دوم قصاید فراوانی در مدح وی سروده بود. وی در پی به سلطنت رسیدن شاه اسماعیل قصایدی در مدح وی سرود که موردتوجه شاه قرار نگرفت. متعاقب این امر ثنایی در جهت بهبود زندگی مهاجرت به هند را در پیش گرفت. (نهاوندی، 1931؛‌353) پس از آن ثنایی به هند رفت. در آنجا کارش چندان بالا نگرفت ولی «ابوالفتح گیلانی» که خود از مهاجران ایرانی بود او را در کنف حمایت خود گرفت تا اندک اندک در شمار ستایش‌گران عبدالرحیم خان خانان سپهسالار اکبرشاه درآمد و از ملازمت دیگران بی‌نیاز شد. (نهاوندی، 1931، 354) ثنایی مدتی بعد به حضور اکبر رسید و در سلک شاعران دربار وی درآمد تا اینکه در سال 995 ه. ق در لاهور درگذشت ولی پس از چندی استخوان‌هایش را به مشهد بردند و در آنجا دفن کردند. (صفا، 1362، 775- 771) ب) غزالی مشهدی: وی در سال 926 ه. ق در مشهد به دنیا آمد و در جوانی به دربار شاه تهماسب راه یافت اما به زودی به تهمت الحاد گرفتار شد چنان که از بیم بدخواهان در ایران مجال اقامت نیافت. غزالی ابتدا به دکن رفت و بعد از آن عازم جونپور گردید و نزد حاکم آن ناحیه «علی قلی خان شیبانی» به ملازمت پرداخت و در همین ادوار بود که منظومه هزار بیتی خویش به نام «نقش بدیع» را به این حاکم هدیده داد و در برابر هر بیت یک سکه طلا دریافت کرد. ( صفا، 1362؛ 704- 700) در پی کشته شدن خاندان شیبانی به امر اکبرشاه غزالی به دست سپاهیان اکبر افتاد و مورد توجه اکبر قرار گرفت و متعاقب آن اکبر شاه وی را به منصب ملک الشعرایی خود گمارد. غزالی نیز در مدت شش سال باقی مانده عمرش تذکره شهاب را نگاشت و به اکبر تقدیم کرد. (نهاوندی، 1931؛ 362) وی نخستین شاعری بود که در دوره گورکانی به مقام ملک‌الشعرایی رسید و سرانجام در سال 980 ه. ق در گجرات درگذشت. (شهابی، 1316؛ 38) ج) عرفی شیرازی: عرفی از شاعران بلندمرتبه قرن دهم هجری است که در ایران و عثمانی شهرت یافت. وی در سال 963 ه. ق در شیراز متولد شد و در همانجا به کسب علم و ادب پرداخت. وی در سن 26سالگی به هند رفت. (صفا، 1364؛ 801) عرفی در هند مورد حمایت حکیم ابوالفتح گیلانی پزشک دربار اکبر قرار گرفت. اما ستاره اقبال عرفی با رفتن به درگاه خان خانان درخشید و مرتبه‌اش به حدی رسید که از همه برتر شد به گونه‌ای که باری خان در برابر یک قصیده‌اش هفتاد هزار روپیه به او بخشید و متعاقب آن پای عرفی به دربار اکبرشاه باز گردید. هرچند که این دوران طلایی برای عرفی طولانی نبود چرا که او در سال 999 ه. ق در 36 سالگی در لاهور درگذشت. به جز مجمع الابکار و فرهاد و شیرین که ناتمام ماند ساقی‌نامه‌ای هم از او باقی مانده است. (استرآبادی، بی‌تا؛ 468) د) کلیم کاشانی: ملک الشعرا، میرزا ابوطالب کلیم کاشانی مشهور به طالبای کلیم از شاعران معروف قرن 11 ه. ق می‌باشد و مؤلف تذکره نصرآبادی به او لقب خلاق المعانی ثانی داده است. (نصرآبادی، 1363؛ 220) وی در کاشان و شیراز به کسب علم پرداخت و در همان اوان جوانی به هند رفت و به خدمت شاه نوازخان درآمد. وی در سال 1028 ه. ق بعد از مرگ شاه نوازخان به ایران بازگشت اما بعد از 3 سال بار دیگر به هند بازگشت و به دربار شاه جهان آمد. کلیم از شاه جهان اجازه اقامتن در کشمری یافت. وی از دربار مقرری سالیانه می‌گرفت و شاعر برگزیده شاه جهان بود. کلیم، پادشاه نامه را برای شاه جهان سرود و سرانجام در سال 1061 ه.ق در کشمیر وفات یا فت. گویند: وقتی سلطان عثمانی مراد چهارم از روی غرور و تکبر نامه‌ای تحقیرآمیز به شاه جهان نوشت و او را سرزنش کرده بود که چرا خود را شاه جهان خوانده، در حالی که قلمرو پادشاهی او فقط هندوستان است، کلیم از جانب ولی نعمت خویش بیت ذیل را در جواب روانه کرد: هند و جهان ز روی عدد هر دو چون یکی است شه را خطاب شاه جهانی مبرهن است (شهابی، 1316؛ 40) مجموع اشعار او را تا 24 هزار بیت نوشته‌اند. او در همه انواع شعر طبع‌آزمایی کرده است و زبانی ساده و گاه دور از انسجام دارد. اما غلط‌های کمتری از لحاظ دستوری نسبت به دیگر شعرای سبک هندی در شعر او دیده می‌شود. ه ) صائب تبریزی: میرزا علی اصفهانی معروف به صائبا از استادان بزرگی شعر فارسی در عهد صفویه است. وی در سال 1016 ه. ق در اصفهان چشم به جهان گشود. وی در روزگار جوانی بعد از تحصیل کمالات به ویژه خط، ادب و شعر به شغل پدرش که همانا تجارت بود روی آورد اما هیچ گاه نتوانست با تجارت نیازهای ذوقی و عاطفی خود را برطرف سازد، از این رو به هوای تجارت عزم سفر به هند کرد وی در ابتدا در هند به خدمت ظفرخان رسید. (زرین کوب، 1379، علمی) وی سپس به کابل رفت و سرانجام در دربار شاه جهان راه یافت. وی بعد از 6 سال حضور در دربار شاه جهان به همراه پدر به ایران بازگشت و در دربار شاه عباس دوم منصب ملک الشعرایی یافت. وی تا سال 1081 ه. ق زنده بود و محفلش در اصفهان محل انسی برای اهل ادب و دوست داران شعر پارسی بود. صائب برترین شاعر عصر شاه جهان است. شاعری بود که امرای روم و سلاطین دیگر در نامه‌های خود خواستار دیوان او شدند و شاه به رسم تحفه دیوان او را برای آنان روانه می‌کرد. (سر خویش، بی تا؛ 63) صائب یکی از پرکارترین شاعران عصر خویش است. اشعار او عموماً قصیده و غزل است و نیز مثنوی‌هایی با عنوان «قندهارنامه» و «محمود و ایاز» نیز دارد. غزل‌های او آمیخته به عرفان، حکمت و معانی فراوانی است. صائب برخلاف اکثر شاعران این دوره با شاهان ایران ارتباط دوستانه‌ای داشته است. گفتار چهارم: شاعران هندوی پارسی سرا: شعر فارسی همگام با شاعران مسلمان توسط شاعران هندو نیز به مرتبه بالایی دست یافت. در میان این شاعران می‌توان به «میرزا موناهور» معروف به توسنی و «چاندرابهان» معروف به برهمن و «بنوازی لال» معروف به والی اشاره کرد. این شاعران اگرچه هم چون؛ عرفی، کلیم و صائب از ارباب سخن محسوب نمی‌شدند ولی دارای جایگاه والایی در عصر خود بودند. در این میان برهمن جایگاه ویژه‌ای دارد. مؤلف تذکره رعنا در مورد او چنین می‌نویسد: اشعار برهمن نشان می‌دهد که هندوان نه تنها زبان فارسی را بسیار خوب درک می‌کردند، بلکه نتوانسته‌اند به آن غنا و اعتلا نیز بخشند.برهمن مقام شامخی در میان شعرای زمان خود یافت.وی فارسی و عربی را از «عبدالحکیم سیالکوبی» دانشمند برجسته عصر شاه جهان فرا گرفت. اطلاعات عمیق برهمن و تسلط او به فارسی موجب توجه شاهزاده دارالشکوه به وی شد.برهمن تحت حمایت این شاهزاده نه تنها به مقامات بالا رسید بلکه توانست کتابی باارزش در ادب و شعر فارسی با نام «چهارچمن» بنویسد. غزلیات برهمن از لحاظ نحوه و شیوه در قالب صوفی گری، بسیار ارزش است. تحرکی که او در میان هندوان به یادگیری زبان فارسی ایجاد کرد باعث شد تا تعداد زیادی از آنان به فراگیری هرچه بهتر این زبان تشویق شوند.(کامرانی:1338 26-23) گفتار پنجم: نقاشان ایرانی در دربار گورکانیان هند ظهور سبک نقاشی مخصوص هندی که به دستیاری و رهنمون نقاشانی که از ایران به هند رفته بودند به وجود آمد. در تاریخ هنر هند اسلامی این نقش ایرانیان بسیار مهم است. سبک نقاشی عهد گورکانیان نیز آمیزه‌ای از صورت‌گری ایرانی و هندی است و نزد اهل فن به سبک مغولی مشهور است. این نوع نقاشی یکی از پردامنه‌ترین وغنی‌ترین سبک‌های نقاشی اسلامی است و شاید در سراسر جهان اسلام از نظر تعداد آثار برجای مانده بی‌نظیر باشد (غروی، 1352؛ 36) نقاشان دوره شاه اسماعیل و شاه عباس در ترسیم مناظر عاشقانه – که هنرمندان تیموری در آن مهارت نداشتند – چیره دست بودند. ولی برعکس در نقاشی صحنه‌های جنگ هنرمندان صفوی در کنار صحنه‌هایی از جنگ که توسط هنرمندان تیموری نقاشی شده فقیر و بی‌پایه می‌نماید. در هند این دوره مینیاتور سخت مورد توجه بود و با درخشش خاصی جلوه گر است. اولین آثار هندی در این زمینه به طورکلی برگرفته از آثار ایرانی عصر صفویه است. یکی از دلایل این بهره‌گیری و نفوذ هنر مینیاتور ایران در هند کشش و جاذبه‌ای بود که امپراتور هند همایون در موقع سفر به ایران نسبت به مینیاتور ایران حس کرد. هنگامی که همایون از ایران مراجعت کرد بسیاری از هنرمندان عراق و خراسان به خدمت او رسیدند. از مهمترین این افراد «میر سیدعلی» بود که همایون در سال 957ه. وی را بر آن داشت که مجالس تصویری برای داستان‌های کتاب امیرحمزه یا حمزه‌نامه در دوازده جلد مصور نماید و میرسید علی برای این کار عده زیادی از نقاشان ایرانی و هندی را تحت کار گرفت (ارشاد، 1365؛ 195) میر سیدعلی قبل از پایان کتاب حمزه‌نامه درگذشت و «خواجه عبدالصمد» و شاگردان وی این کار گرانمایه را که دارای 400 تصویر مینیاتور است به اتمام رسانیدند. خواجه عبدالصمد شاگرد میرسیدعلی و فرزند وی نیز از مشهورترین نقاشان این عصر هند می‌باشند. در کتاب خانه بانکی پور در پتنه درحاشیه یک نسخه اکبرنامه آمده است که اکبر گوید: در کابل من و پدرم هر دو تحت تعلیم خواجه عبدالصمد بودیم. (غروی، 1352، 41) خواجه عبدالصمد در دوره اکبر به ریاست ضراب خانه شاهی رسید. سکه‌های ضرب شده در این دوره دارای خلوص و عیار درست و از لحاظ نقش نیز دارای امتیاز خاص است و اثرات هنری این سرپرست با ذوق در نقش و نوشته و شکل سکه‌ها مشهود است. از دیگر افراد مهم در زمینه نقاشی که در این دوره از ایران به هند رفتند و تأثیر فراوانی در هنر نگارگری دربار هند داشت می‌توان به «خواجه عبدالعزیز» اشاره کرد. وی ازکارمندان کتابخانه شاه تهماسب و شاگرد بهزاد بود و به قول مؤلف تذکره الخواص شخصی ذوالفنون بود. از دیگر نقاشان ایرانی درباره گورکانی هند «خسروقلی» و «جمشید خان» را می‌توان نام برد. اینان در عهد اکبرشاه به هند آمدند. از ویژگی‌های هنر نقاشی ایرانی در هند می‌توان به احداث کارخانه‌های نقاشی در این دوره اشاره کرد که در ابتدا اساتید آن ایرانی بودند و هندوان را مورد تعلیم قرار می‌دادند به گونه‌ای که در دوره جهانگیر عمده افرادی که در این کارگاه مشغول بودند هندوانی بودند که از اساتید ایرانی بهره‌مند شده بودند. (سلیمی، 1372؛ 97) از مشخصات کار گروه نقاشان ایرانی و هندی عدم رعایت مسائل طبقاتی بود. بدان معنی که برای نخستین بار به هندوان اجازه داده شد از هر طبقه‌ای که باشند بتوانند در کارهای هنری شرکت نمایند. نقاش معروف اکبرشاه که دارای استعداد شگرفی بود از طبقات پست هندو بود. این نقاش هندی تحت تعلیم خواجه عبدالصمد به مدارج عالی رسید. آقا رضا از شاگردان میرسیدعلی نیز در دربار اکبر در میان نقاشان جایگاه ویژه‌ای داشت . فرزند وی ابوالحسن نیز هنرمندی ارزنده بود و لقب نادرالزمان داشت. ابوالحسن در صورت‌گری به جایی رسید که بهترین نقاش عصر شاه جهان گردید. (بهنام، 1343؛ 3) اغلب تصاویر کتاب حمزه نامه، بهارستان و داراب‌نامه به دست ایرانیان در هند کشیده شده است. حتی آثاری که به دست نقاشان هندی در این دوره خلق شده است به فارسی در زیر اثر امضاء می‌شده است. در موضوع نقاشی‌های عصر اکبر تصاویر انسان، حیوان، گل و گیاه همانند هنر نقاشی ایرانی به وفور به چشم می‌خورد. شیوه‌های نقاشی ایرانی به شکل خالص نیز در آثار گورکانیان هند در آثار افرادی چون «فرخ بیگی» به چشم می‌خورد. در دوره اورنگ زیب که مسلمانی متعصب بود و علاقه‌ای به هنر نداشت نقاشی همانند هنرهای دیگر دوره انحطاط را پیموده و از آنجا که صورت‌سازی در اسلام منع شده بود در این دوران نقاشی محدود و شامل، شکار، کل حیوانات و پرندگان بود. (ارشاد، 1365؛ 198) گفتار ششم: معماران ایرانی در دربار گورکانیان هند نفوذ معماران ایرانی در هند از زمان ساسانیان در هند قابل مشاهده است. هرچند تردیدهایی درباره نفوذ هنر هندی بر هنر ایرانی وجود دارد اما درباره عکس این جریان تردیدی نیست. (نوایی،1364؛ 531) برخی از ویژگی‌های معماری ایرانی مانند کاشی کاری می‌توانست سختی بادهای موسمی مناطق حاره هند را تحمل کند. این عنصر و دیگر ظرافت‌های معماری متداول در ایران تا حدودی توسط معماران هندی که معماری را ذاتاً ساختمان وزینی از سنگ‌های بریده شده به حساب می‌آوردند می‌بایست به کنار گذاشته می‌شد. (کونل، 1368؛ 221) اما استفاده از طاق و گنبد ایرانی همراه با شیوه هندی از همان ابتدای ورود معماری اسلامی در هند پذیرفته شد و مورد تقلید قرار گرفت و پس از آن گنبد سیمای خاص معماری هند را تشکیل داد. از دیگر عناصر معماری اسلامی – ایرانی که در هند رواج یافت عبارت بود از آجر و قسمت‌های چوبی خانه مانند در و پنجره که در شهرهای حومه سند و جنوب پنجاب به کار می رفت. وضع نیمه صحرایی آن جا و نیز همجواری با ایران باعث گردید که این عناصر در نواحی مختلف هند خصوصاً نواحی غربی متداول گردد. اوج تأثیر معماری ایرانی در هند در دوره گورکانیان بود. معماری هند از زمان همایون بیش از پیش رنگ و بوی ایرانی یافت. همایون که شیفته فرهنگ و هنر ایرانی بود در همه شئوون از جمله معماری تحت تأثیر هنرمندان ایرانی قرار گرفت. آن چه در این معماری بود دارای عناصر فراوان معماری ایرانی بود با این تفاوت که در کنار به کار رفتن کاشی‌کاری به رسم هندیان تخته سنگ‌هایی نیز در بنا به کار می‌رفت. تأثیر معماری ایرانی به بهترین وجهی در بنای آرامگاه همایون که توسط معماری ایرانی به نام «میرک غیاث» ساخته شد. این بنا که یکی از ایرانی‌ترین بناهای هند است دارای کاشی‌کاری مختلط و ترکیب پیچیده شاه‌نشین‌های قوسی شکل و گنبدهای باریک است. این مقبره عظیم با سنگ سرخ تزئین و باغ آن کاملاًٌ شبیه چهارباغ اصفهان است. (ریاض الاسلام، 1372؛ 256) از دیگر بناهای دوره همایون که نفوذ معماری ایرانی در آن به چشم می‌خورد می توان به «باغ بوحلیمه» که سر در آن مزین به کاشی‌کاری معرق است و چند مقبره کوچکتر متعلق به اعضای خاندان همایون و مدرسه خیرالمنزل که کاشی‌های آجری شکل لعابی و لوحه‌های گچ‌کاری دارد و مقبره بیرام خان نام برد.

jeld ketab hekmat .ajam (کونل، 1368، 225) این تأثیر را در بعضی از کارهای اوایل دوره اکبر شاه چون مسجد اجمیر و مسجد ناگور که با کاشی‌کاری معرق تزئین شده می‌توان دید. اما اکبر در عین حال نسبت به فرهنگ و اندیشه اصیل هندی شیفتگی تمام داشت و به همین جهت در زمان او توجه به هنر و معماری بومی هند به چشم می‌خورد. برای نمونه در همان بناهایی که با اقتباس شیوه‌های ایرانی ساخته شده است در کنار عنصر ایرانی معماری راجیپوت دیده می‌شود. قصر سرخ از آثار دوره اکبر که در آن تأثیر افکار معماری ایرانی بیشتر از همه جا به چشم می‌خورد در گوشه‌های این قصر درست به سبک کاروان‌سراهای ایرانی برج‌هایی بنا شده است. توجه اکبر به فرهنگ، هنر و اندیشه هندی درباریان و مردم مسلمان در هند را ناخشنود ساخت. از این رو جانشین وی جهانگیر شاه با وجود آنکه مانند پدر به دنبال احیای اندیشه و هنر هندی بود برای جلب حمایت مسلمانان بار دیگر به ایرانیان توجه نمود و به خدمت فرهنگ، ادب و هنر ایران همت گماشت. لباس‌های صفوی و سبک‌های معماری ایرانی بار دیگر ترویج شد. ملکه او یعنی نور جهان هم ایرانی بود.

ذوق شخصی این ملکه باعث شد که بناهای عظیم هند از سنگ مرمر سفید مزین به سنگ‌های قیمتی و ستون‌های ایرانی استفاده شود. (نوایی، 1364؛ 532) از دیگر بناهای معماری مهم عصر جهانگیر که با سبک ایرانی و متأثر از آن ساخته شد، می‌توان به مسجد وزیر خان، مسجد دایی نگ، مقبره فهم خان معروف به نیله گنبد در دهلی، مقبره زینب النساء در نوانکوت، مقبره علی مردان خان، در ورودی باغ‌های شالیمار، با‌غ‌های زبیده بیگم در لاهور و صدها اثر دیگر نام برد. (حیدری، 1351؛ 12) اما در پی روی کار آمدن شاه جهان، ما اوج معماری و هنر ایرانی در هند را می‌بینیم و عکس دوره اکبر که برگشت به معماری هند و اندیشه هندو را شاهدیم در دوره شاه جهان این رویه به صورت یک جانبه به طرف اندیشه و معماری ایرانی است. طرح‌های گل و گیاه، خطاطی، درخت سرو ایرانی و کوزه‌های شراب همه بیان‌گر بیشترین نزدیکی در زمینه‌های مختلف هندی به آرا و اندیشه‌های ایرانی است.

(نوایی، 1364؛ 531) اما معروف‌ترین سبک ساختمان ایرانی در هند بنای معروف تاج محل در شهر آگره است. در ساختن بنای محل معماران و طراحانی چون «محمد خان شیرازی، امانت خان شیرازی» و استاد «عیسی شیرازی» شرکت داشتند. این بنا متعلق به ممتاز محل همسر شاه جهان است. ساختمان آن حدود 17 سال طول کشید. معماران اصلی این بنا دو ایرانی مقیم پنجاب به نام استاد احمد لاهوری و برادرش حمید لاهوری بودند. (جغتایی، 1352؛ 49-48) تاج محل تقلید کاملی است از سبک معماری صفوی با انحرافات و اختلافات بسیار کوچک، یکی از موارد اختلاف سبک استفاده از مرمرهای عالی مکران است که با نوشته‌های اهل فن روحیه شاداب و پرتجمل و زرق و برق ایرانی را به صورت بنا نمایان ساخت.

IMG_3076 (2)

عجیب آنکه از این بنا به عنوان نمونه‌ای عالی از تمدن گورکانی هند یاد می‌شود در حالی که از همة آثار دیگر زمان گورکانیان کمتر دارای بن مایه هنر تیموری است. (نوایی، 1364؛ 533) گفتار هفتم: خوشنویسان ایرانی در دربار گورکانیان هند یکی دیگر از مظاهر نمایان نفوذ فرهنگ ایرانی در هند وجود کتیبه‌های فارسی و عربی در سراسر این کشور است که یادآور گسترش و مقبولیت زبان و ادب فارسی در هند در گذشته است. نفوذ خوشنویسی در هند در پی ورود گورکانیان به هند همراه با ورود عالمان و هنرمندان ایرانی به هند صورت گرفت. همان گونه که خوشنویسی در عهد صفوی به اوج قدرت و زیبایی رسید و خوشنویسان بزرگی در این عصر پدیدار شدند. این هنر در دوره صفوی عکس دو هنر نقاشی و شاعری که کمتر مورد حمایت شاهان صفوی بود بیشتر مرود توجه شاهان این سلسله بود به گونه‌ای که اکثر شاهان صفوی خود در این فن دستی داشتند و آن را حمایت می‌کردند به گونه‌ای که شاه عباس اول در کتابخانه خهود نمونه‌هایی نفیس از دو این شعرای بزرگی به خط استادان خوشنویس گرد آورده بود (نصرآبادی، 1363؛ 26) بی شک سرآمد خوشنویسان عصر صفوی میرعماد است. مؤلف روضه الصفا نوشته است که وی از سادات حسنی قزوین و در خط نستعلیق استاد و مشهور بود و در سال 1024 ه. ق در شهر اصفهان به تحریک معاندین به قتل رسید. (هدایت، 1339؛ 581) از زمان تأسیس سلسله گورکانی در هند فن خوشنویسی همانند دیگر هنرها مورد حمایت پادشاهان گورکانی قرار گرفت. با این حمایتها بود که افرادی همچون «محمد حسین کشمیری، در هند پدیدار شدند و آن چنان مورد قدرشناسی و حمایت امپراتور و امیرانی چون خان خانان قرار گرفتند که از ایران نیز هنرمندانی چون؛ «دوری هروی» ملقب به کاتب الملک، عبدالرحیم هروی، معروف به عنبرین قلم، عبدالحق شیرازی، معروف به امانت خان،‌عبدالرشید دیلمی، ملقب به شیدا و … به دربار گورکانی آمدند و فی خطاطی و خوشنویسی را در شبه قاره رواج دادند. اکبر شاه و شاه جهان به این هنر اهمیت می دادند و مقرری وصله کافی برای خوشنویسان در نظر می‌گرفتند. کسانی چون عبدالرشید دیلمی، سید علی تبریزی و خواجه عبدالباقی در این عهد از ایران به دربار گورکانیان رفتند. (نصرآبادی، 1363؛ 208) یکی از زیباترین نمونه‌های خطاطی عهد گورکانی بر کتیبه‌های تاج محل حک شده است. آن کسی که این خطوط گوناگون را نوشته یک ایرانی به نام استاد «امانت خان شیرازی» بوده است. ا ین هنرمند چنان در نوشتن کتیبه‌ها هنرمندی نشان داد که شاه جهان در اواخر کار او را امانت خان لقب داد و امروز امضای این هنرمند شیرازی در پای کارش در تاج محل به چشم می‌خورد (نوایی، 1364؛ 501 ) گفتار هشتم: موسیقی ایرانی در دربار گورکانیان هند موسیقی نیز از عناصر مهم هنری و فرهنگی و پیوند دهنده دو کشور در عصر مزبور بوده است. وجود قطعات سجع و منظم در ریگ ودا، اوستا و موسیقی و رقص رایج در میان هندیان که در تشریفات مذهبی اجرا می‌شده به نحوی وجود و اهمیت این هنر را در میان قبایل آریایی نمودار می‌سازد. (سامی، 1349؛ 3) با رسوخ اسلام در هند و رواج فرهنگ ایرانی در نواحی شمال هند در دوره غزنوی و تماس لغات و هنرهای ایرانی با هندی، موسیقی هندی نیز از این ارتباط برکنار نماند. به گونه‌ای که موسیقی کلاسیک هندی با نام «سنگیت» با فرهنگ ایرانی – اسلامی تماس یافت و تأثیر عمیقی از آن گرفت. انقلابی که در این موسیقی رخ داد زایده نفوذ موسیقی ایرانی در شبه قاره می‌باشد که امیرخسرو و دهلوی پیشوای این نهضت است. (سلیمی، 1372؛ 91) امیرخسرو دهلوی، شاعر، موسیقی دان و آهنگ‌ساز ایرانی بود که در قرن 9 ه . ق به هند آمد و زینت بخش دربار علاء الدین یکی از حکام هند شد. وی نه تنها در سبک موسیقی نشانه‌هایی ماندنی از خود بر جای نهاد بلکه در شکوفایی موسیقی در شبه قاره نیز نقش ویژه‌ای گذارد. ترکیب موسیقی هند با موسیقی ایرانی اسلامی مرهون امیرخسرو دهلوی است. او پایه‌گذار مکتبی شد که نتیجه آن مکتب از آن زمان تاکنون اکثر موسیقی دانان هند مسلمان هستند. سازهای بسیاری در این دوره از ایران به هند رفتند چون: قانون، رباب، سه تار، طنبور، دلربا و زنبورک. توجه به هنر موسیقی در دوره صفویه با افول همراه بود عامل اساسی آن نیز مساعد نبودن اوضاع اجتماعی و موانع مذهبی بود که به تدریج هنرمندان واقعی را دلسرد و افسرده می‌ساخت و کمتر کسی به فراگیری این فن رغبت یافت در نتیجه موسیقی در این عهد به دست افراد بی‌سواد و نادان افتاد که از آن استفاده‌های مطرب‌گونه کردند. (خالقی، 1321؛ 14) حسن روملو تاریخ نگار نامی عصر صفوی ذیل حوادث سال 939 ه. ق گوید: و اندر این سال شاه دین پناه از جمیع مناهی توبه کرد… مغنی بی معنی گوی را، اگر بی قانون شرع آواز کند تنبیه نمایند و چون مغنی فریاد از نهاد برآرد و یا چنگ بی‌ننگ را در کنار هر کس ببینند موی از گیسوی ببرند. (روملو، 1357؛ 323) در دوره صفویه تألیف شایسته‌ای در این فن به واسطه عدم حمایت از این هنر پدید نیامد و تنها برخی اهل عمل بوده اند که نوازندگی می‌کردند آن هم در پنهانی تا مورد تکفیر قرار نگیرند که این امر خود لطمه‌ای بزرگی بر موسیقی در آن دوران زد. اما از نوازندگان نامی دوره صفویه می‌توان به جلال باخزری، حافظ مظفر قمی، استاد محمد مؤمن، استاد شهسواری چهار تاری، استاد معصوم کمانچه‌ای، استاد سلطان محمد طنبوره‌ای، قاضی عبدالله رازی و …. اشاره کرد. (سامی، 1349؛ 6) کارشناسان عقیده دارند که تأثیر موسیقی ایرانی در هند بر مکتب سنگیت فراوان و عمیق بوده است اما در این برهه زمانی آن چه که از آن می‌دانیم این است که در کنار تمام تأثیرات ذکر شده یک سبک آواز ایرانی به نام «خیال» در شمال هند در این عصر رواج یافته و این سبک با عنوان خیالیه در عهد گورکانی و بعد از آن اجرا می‌شده است. (نجاتی، 1368؛ 7)

امیرحسین برازش

 

IMG_2940 (2)

فهرست منابع

1- ارشاد، فرهنگ (1365) مهاجرت تاریخی ایرانیان به هند، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، چاپ اول. 2- شهابی، علی اکبر (1316) تأثیر روابط ادبی ایران و هند در ادبیات دوره صفویه، تهران: مرکزی . 3- نوایی، عبدالحسین (1364) ایران و جهان، تهران: هما چاپ دوم . 4- سلیمی، مینو (1372) روابط فرهنگی ایران و هند، تهران: انتشارات وزارت امور خارجه،‌چاپ اول . 5- استرآبادی، محمد قاسم (بی تا) تاریخ فرشته، ‍]بی جا] بی نا . 6- نقوی، علیرضا (1343) تذکره نویسی در هند و پاکستان، تهران: علمی . 7- نصرآبادی ، محمد طاهر دستگردی ، وحید (1363) تذکره نصر آبادی،‌تهران: فروغی . 8- نهاوندی،‌ عبدالباقی، هدایت، حسن (1931) مآثر رحیمی، کلکته [بی نا] . 9- صفا، ذبیح الله (1362) تاریخ ادبیات ایران ، ج 1 تهران : فردوسی . 10- صفا، ذبیح الله (1364) تاریخ ادبیات ایران، ج 5، تهران: فردوسی . 11- صفا، ذبیح الله (1366) تاریخ ادبیات ایران، ج 3،‌تهران: فردوسی . 12- زرین کوب، عبدالحسین (1379) با کاروان حله، تهران: علمی چاپ دوازدهم . 13- روملو ، حسن، نوایی، عبدالحسین (1357) احسن التواریخ، تهران: بابک. 14- کونل، ارنست، طاهری،هوشنگ (1368) هنر اسلامی، تهران، طوس چاپ دوم. 15- الاسلام، ریاض،‌آرام،‌محمد باقر(1373)، تاریخ روابط ایران و هند، تهران: امیرکبیر، چاپ اول . 16- غروی، محمد (1352) خواجه عبدالصمد شیرین قلم، تهران: مجله هنر ومردم، شماره 128. 17- جغتای، محمد عبدالله، رجب نیا، مسعود (1352) تاج محل، تهران: مجله هنر و مردم، شماره 127. 18- سامی، علی (1349)، موسیقی ایرانی از دوران کهن و عهد هخامنشی، تهران: مجله هنر و مردم، شماره 95 . 19- بهنام، عیسی (1343) آشنایی با چند نقاشی ایرانی و هندی، تهران: مجله هنر و مردم، شماره 19. 20- خالقی، روح الله (1321) سرگذشت موسیقی ایران، ج1، تهران : نشر فردوسی. 21- کامرانی، جلال (1338) پارسی گویان هندی، تهران: مجله دانش، شماره 12. 22- حیدری، مسعود (1351) تأثیر معماری ایران بر معماری گورکانیان هند، تهران: مجله فکور، شماره 6.

23- نقش پارسی بر میراث جهانی در هند ، دکترحکمت شیرازی – دکتر عجم

نقشه ، نگاره های خلیج فارس بگونه رورو ( رونده متحرک )

 

نقشه ،  نگاره های خلیج فارس بگونه رورو ( رونده  متحرک )

 

نقشه ،  نگاره های خلیج فارس بگونه Rove RO رورو ( رونده  متحرک )

اصلی – پویانمایی از نقشه‌های متفاوت در ادوار مختلف تاریخی، بیانگر و سندی برای نام خلیج فارس
((سال‌ها به میلادی است. همچنین این انیمیشن، شامل همه نقشه‌های تاریخی که دربرگیرنده نام خلیج فارس هستند، نمی‌باشد.))

مقام یا سازمان بین‌المللی اعماق دریاها

مقام یا سازمان بین‌المللی اعماق دریاها (به انگلیسی: International Seabed Authority یا ISA) یک سازمان مستقل بین‌الدولی است که بر اساس کنوانسیون ملل متحد در مورد حقوق دریاها و موافقتنامه ۱۹۹۴ معروف به موافقت‌نامه نیویورک مربوط به اجرای بخش یازدهم عهدنامهٔ حقوق دریاها ایجاد شد. این سازمان به اختصار مقام نامیده میشود. در ۱۶ نوامبر ۱۹۹۴ اولین اجلاس مربوط به تشکیل سازمان بین‌المللی اعماق دریاها در جامائیکا برگزار شد. مقام که مقر آن در کینگستون، جامائیکا قرار دارد از نمایندگان کشورهای عضو عهدنامه حقوق دریاها تشکیل شده‌است. مقام فعالیت کشورها را در این منطقه سازمان‌دهی، کنترل و هدایت می‌کند و مخصوصاً در زمینهٔ مدیریت منابع منطقه و توزیع منافع حاصله بین کشورها دارای اختیارات و وظایف ویژه‌ای است. مقام هم‌اکنون (تا ۱۵ می ۲۰۱۱) ۱۶۲ عضو دارد و بر اصل برابری حاکمیت کشورهای عضو پایه‌گذاری شده‌است.

Weblogo.gif

مقام ناظر بر کلیهٔ فعالیت‌هایی است که در منطقه صورت می گیرد و اعمال‌کنندهٔ تمامی حقوقی است که بشریت به طور کلی از تمامی منابع منطقه برخوردار هستند. وظیفهٔ اصلی مقام، مدیریت منابع منطقه به خصوص معادن آن است. مقام وظیفهٔ حفاظت از محیط زیست دریایی در برابر هر گونه فعالیت‌های مخرب به هنگام بهره‌برداری یا اکتشاف از معادن منطقه را، نیز بر عهده دارد. از دیگر وظایف مهم مقام اتخاذ تدابیر مناسب به منظور حفاظت از زیست بشری و محیط دریایی منطقه، کنترل فعالیت‌ها، صدور مجوزهای لازم و توزیع منصفانهٔ امتیازات اقتصادی ناشی کاوش و بهره‌برداری منابع منطقه است. مقام هم‌چنین، مسئولیت تشویق کشورهای عضو عهدنامهٔ حقوق دریاها به انجام تحقیقات علمی دریایی در منطقه و تجزیه و تحلیل و انتشار این تحقیقات را بر عهده دارد. هزینه‌های مقام بین‌المللی اعماق دریاها موقتاً از محل بودجهٔ سازمان ملل متحد تأمین می‌شود.

indian ocean

مقام دارای ۴ رکن اصلی است.

مجمع.

مجمع عالی‌ترین و فراگیرترین رکن مقام است و کلیهٔ اعضا در آن نماینده دارند. سایر ارکان مقام در برابر مجمع مسئول و پاسخگو هستند

شورا

اولین شورای مقام در دومین جلسه مجمع، در مارس ۱۹۹۶ انتخاب گردید. شورا رکن اجرایی مقام است و از ۳۶ عضو مقام که توسط مجمع با توجه به معیار توزیع منصفانهٔ جغرافیایی برای مدت ۴ سال انتخاب می‌شوند، تشکیل شده‌است. توزیع منصفانه بدین ترتیب است که ۴ کشور از واردکنندگان و مصرف‌کنندگان مواد کانی منطقه، ۴ کشور از صادرکنندگان مواد کانی و منابع استخراج شده از منطقه، ۴ کشور از سرمایه‌گذاران بزرگ در منطقه، ۶ کشور در حال توسعه و معرف منافع خاص در منطقه و ۱۸ کشور به منظور اطمینان‌سازی در خصوص این‌که توزیع منصفانه جغرافیایی کاملاً رعایت گردیده، عضو شورا می‌باشند شورا برای ایجاد تطابق با عهدنامه حقوق دریاها و سیاست‌های مجمع تدابیر خاصی را اتخاذ می‌کند. کمسیون برنامه‌ریزی اقتصادی و کمسیون حقوقی و فنی از ارکان وابسته به شورا هستند شورا کنترل و نظارت بر تمامی فعالیت‌های صورت گرفتهٔ دولت‌ها به منظور اکتشاف و بهره‌برداری از منابع منطقه را، بر عهده دارد و بر اساس این سیستم مادامی که یک قرداد میان مقام و بهره‌بردار صورت نگرفته‌است انجام عملیات کاوش امکان‌پذیر نیست. وظیفهٔ شورا تنظیم مفاد این قراردادها، تصویب ارکان قراداد و نظارت بر اجرای مفاد آن و استاندارسازی ارکان قراداد با ساز و کارهای محیطی است. شورا هم چنین نقش گسترده‌ای در تمامی جنبه‌های وظایف مقام ایفا می‌کند. به عنوان مثال، افرادی را برای تصدی پست دبیرکلی مقام پیشنهاد می‌کند، در خصوص بودجهٔ تصویب شده توسط مجمع توصیه‌هایی ارائه می‌دهد یا در آن تجدیدنظر می کند. هم‌چنین مجمع را در اتخاذ هر نوع سیاست کمک می کند

کمیته مالی.

کمیتهٔ مالی بر اساس نص صریح بخش ۱۱ موافتنامه ۱۹۹۴ برای پوشش عملیات مالی و مدیریت منابع مالی مقام ایجاد گردید. کمیته مالی متشکل از ۱۵ عضو اصلی مقام است که بر اساس توزیع عادلانه جغرافیایی از سوی مجمع برای یک دورهٔ ۵ ساله انتخاب می‌شوند

دبیرخانه.

دبیرخانه مقام مرکب از دبیرکل و کارمندان لازم برای اجرای وظایف مربوط این رکن است. دبیرکل از طریق دبیرخانه بر اجرای سیاست‌ها و ارتباطات بیرونی مقام نظارت می‌کند. دبیرکل که از جانب مجمع انتخاب می‌شود، عالی‌ترین مقام اداری سازمان است و به همین جهت از حق شرکت در کلیه جلسات دیگر ارکان مقام، برخوردار است.

UNCLOS

کنوانسیون ملل متحد در مورد حقوق دریاها (به انگلیسی: United Nations Convention on the Law of the Sea)  

UNCLOS

یک معاهده بین‌المللی است که در ۱۰ دسامبر ۱۹۸۲ در سومین کنفرانس سازمان ملل متحد در مورد حقوق دریاها در جامائیکا به امضا رسید. این قرارداد بین‌المللی منبع اصلی حقوق دریاها است و به «قانون اساسی دریاها» معروف است و قواعد آن به طور گسترده‌ای حقوق بین‌الملل عرفی در مورد حقوق دریاها را بیان می‌کنند

 

این معاهده یک‌سال پس از پیوستن گویان به این کنوانسیون به عنوان شصتمین کشور در ۱۶ نوامبر ۱۹۹۴ لازم‌الاجرا شد. در حال حاضر (فوریه ۲۰۰۹) ۱۵۷ کشور از جمله تمام اعضای شورای اروپا به آن پیوسته‌اند و ۲۲ کشور نیز آن را امضا کرده اما هنوز به تصویب مجالس خود نرسانده‌اند

این کنوانسیون محصول نه سال مذاکره توان‌فرسای کشورهای عضو ملل متحد بود و جایگزین چهار کنوانسیون سال ۱۹۵۸ ژنو شد که حدود سه-چهارم کشورهای جهان به عضویت آن درنیامده بودند. این کنوانسیون‌ها به ویژه از آن رو ناکافی قلمداد می‌شدند که با پیشرفت فناوری امکان بهره‌برداری از فلات قاره و بستر اقیانوس فراهم شده بود

این کنوانسیون مناطقی همچون دریای سرزمینی، منطقه مجاور دریای سرزمینی، منطقه انحصاری اقتصادی و فلات قاره را تعریف کرده و مقررات حاکم بر آن از جمله حقوق و تکالیف دولت‌ها در آن‌ها را بیان می‌کند. تعریف تنگه‌های بین‌المللی و صلاحیت دولت‌های ساحلی در تنگه‌های بین‌المللی و به رسمیت شناختن اصل آزادی دریاها از دیگر مقررات این کنوانسیون است

 

برخی مقررات این کنوانسیون صرفاً بیان مجدد مواد کنوانسیون‌های ژنو هستند و در واقع قواعد تثبیت شده حقوق بین‌الملل عرفی را به تصویر می‌کشند. برخی دیگر به ویژه مواد مربوط به منطقه انحصاری اقتصادی بازتاب رویه دولت‌هاست که قبل از تکمیل کنوانسیون به حقوق بین‌الملل عرفی تبدیل شده بود و برخی دیگر عدول از حقوق تثبیت شده گذشته کشورهاست که حاکی از روند رو به پیشرفت حقوق بین‌الملل است

 

 

بررسی تعهدات ایران به کنوانسیون 1982 حقوق دریاها

بررسی تعهدات ایران به کنوانسیون 1982 حقوق دریاها

 persian gulf rashtrapati.parssea

مقدمه

حقوق بین الملل دریاها تا پیش از سال 1982 به این طرف چندان پیشرفته و یکپارچه نبود. کنفرانس 1930 لاهه به موفقیت چندانی نرسید، کنوانسیون 1958 ژنو نیز در باب تعیین عرض دریای سرزمینی نتیجه ی بهتری از کنفرانس 1930 به دست نیاورد. کنفرانس 1960 هم حتی نتوانست یک رای بیشتر کسب کند تا بتواند عرض 6 مایلی دریای سرزمینی را به ارمغان آورد. پس از این مراحل پرفراز و نشیب بود که عزمی راسخ برای حتی الامکان یکنواخت سازی قوانین حقوق دریاها شکل گرفت. ریشه کنفرانس سوم حقوق دریاها در واقع کمیته ویژه بستر دریاها بود که در سال 1967 توسط مجمع عمومی سازمان ملل متحد برای بررسی مساله بستر اعماق دریاها در ماورای صلاحیت ملی بر فلات قاره و متعاقب پیشنهاد دکتر آروید پاردو سفیر مالت در سازمان ملل تشکیل شد. در سال 1970 طبق قطعنامه 2570 مجمع عمومی سازمان ملل، تصمیم گرفته شد که کنفرانسی به منظور تهیه کنوانسیون جامع حقوق دریاها تشکیل شود. پس از مذاکرات و اجلاس بسیار طولانی کنوانسیون مذکور که شامل 320 مادّه و 9 الحاقیه می‌باشد.[1] در اوّلین روز باز شدن برای امضاء در تاریخ 10 دسامبر 1982 بوسیله نمایندگان 119 کشور به امضاء رسید. هنگام تصویب کنوانسیون جدید حقوق دریاها در اجلاس پایانی کنفرانس سوّم حقوق دریاها در 30 آوریل 1982 در نیویورک، 130 هیئت نمایندگی به آن رأی مثبت دادند، 4 کشور رأی منفی(آرای کشورهای ایالات متّحده امریکا، اسرائیل، ترکیه و ونزوئلا منفی بود) و 17 رأی ممتنع. برخی از کشورها در جامائیکا آنرا امضاء نکردند و در فرصتهای بعدی آنرا امضاء نمودند. لازم به ذکر است که لازم الاجرا شدن آن منوط به تصویب یا الحاق 60 کشور و سپری شدن 12 ماه از زمان شصتمین سند تصویب یا الحاق بود که این امر در سال 1994 تحقق یافت.[2] در کشور ایران  نیز در سال 1313 ه.ش. (1933 میلادی) اولین قانون مناطق دریایی تصویب شد و پس از آن دومین قانون در سال 1338 (1959میلادی) به تصویب مجلس وقت رسید. قانون مناطق دریایی جمهوری اسلامی ایران در خلیج فارس و دریای عمان مصوب 31/1/1372 مجلس شورای اسلامی سومین و کامل ترین قانون مناطق دریایی است که در کشور ما تصویب شده است. علاوه بر قوانین فوق، در سال 1352ه.ش. هیات وزیران وقت، تصویب نامه ای درباره خط مبدا آب های داخلی و سرزمینی ایران داشت که در قانون سال 1372 مجلس نیز مورد تایید و استناد قرار گرفت.[3]       فصل اول: قانون مناطق دریایی ایران همانگونه که انتظار می‏رفت، این قانون واکنش سیاسی و حقوقی برخی دولتها را برانگیخت و دولتهایی چند در مقام اعتراض به آن برآمدند؛ از جمله این اعتراضها، اعتراض دولت امریکا بود، اعتراضی که به نوعی با اعمال فشار در مناطق مذکور در قانون همراه بوده است. اعتراض عمده امریکا به چگونگی ترسیم خطوط مبدأ مستقیم و مشروط شدن عبور شناورهای جنگی از دریای سرزمینی ایران به موافقت قبلی دولت ایران است. بنا بر ادعای دولت امریکا، این اعتراض نه به انگیزه‏های سیاسی بلکه برای تبیین موضع حقوقی این دولت و اعمال همان سیاستی است که دولت امریکا از بیست سال پیش تاکنون در پیش داشته است و بر اساس آن با هر گونه محدود کردن آزادی کشتیرانی از طریق گسترش آبهای داخلی مقابله شده است. در سال 1983، پروفسور دوپویی در نشست سالانه حقوقدانان چنین گفت: «پس از ده سال مذاکرات سخت و طاقت فرسا، نباید تصور کرد که مقررات اصلی کنوانسیون با تفسیرهایی متضاد رو به رو نخواهد شد.» مقررات ملی‏ای که در آن دوره ده ساله به تصویب رسیده بود، مواضع بعضی دولتها در اجلاس پایانی کنفرانس حقوق دریاها و بیانه‏های صادره هنگام امضای کنوانسیون همگی حکایت از تفسیرهای متضاد می‏کرد. از آن زمان به بعد، این حرکت گسترش یافته است و بعضی دولتها با تفسیری یکجانبه از کنوانسیون درصدد برآمده‏اند تا مطابق تلقی خویش آثار حقوقی پاره‏ای مقررات آن را نسبت به خود تعدیل کرده یا خود را از آن برکنار دارند. چنین وضعی واکنش دولتهایی را بر می‏انگیخت که این تفاسیر را مردود می‏شمردند.[4] همان طور که اشاره گردید اعتراضاتی نسبت به قانون مناطق دریای ایران صورت گرفته است. آن ها معتقدند این مقررات هم با کنوانسیون حقوق دریاها و هم با عرف بین المللی در تضاد است. در این باره بیش تر اختلافاتی که با ایران وجود داشته مربوط به آمریکا بوده که بالاخص در اقدام ایران در ترانزیتی تلقی نکردن تنگه هرمز و مشروط کردن اجازه قبلی ایران برای عبور کشتی های نظامی از آب های سرزمینی این کشور، منافع استراتژیک خود را محدود شده یافته است و لذا به طور مداوم نسبت به این موضوع چه در گفتار و چه در عمل اعتراض داشته و عملا نیز از اجرای آن استنکاف کرده است. البته استدلال ایالات متحده در این باره تحت لوای دفاع از اصل آزادی دریانوردی قرار گرفته است. ایالات متحده امریکا از سال 1979 (1358) تاکنون خود را متعهد به حفظ و رعایت آزادی دریانوردی در سراسر جهان کرده است. این سیاست، موسوم به «برنامه آزادی دریانوردی» ، با اعلامیه 10 مارس 1983 ریگان، رئیس جمهور وقت امریکا، به شکلی سازمان یافته مطرح و دنبال شده است. در عمل، امریکا مدعی اعمال نوعی دفاع اجتماعی[5] به نفع جامعه بین المللی است. اعلامیه یاد شده پیش از هر چیز متضمت بیانی دیپلماتیک است که از آن طریق‏ دولت امریکا به شکلی دقیق هر گونه اقدامی یکجانبه که منجر به محدودیت آزادی دریانوردی شود مردود شمرده است. بر همین اساس، امریکا به دولتهایی که به زعم خودش قوانین افراطی تصویب کرده‏اند به دفعات اعتراض کرده است.[6] با وجود اعتراضات امریکا و اتحادیه اروپا به ایران، هنوز هم کشورهایی کنوانسیون را بطور دقیق وارد قوانین مناطق دریای خود نکرده اند.  معاون حقوقی و پارلمانی وزارت امور خارجه ایران جناب آقای میرمهدی در اجلاس سومین کنفرانس حقوق دریاها در مونتوگوبی جامائیکا چند ایراد به نتایج کنفرانس وارد دانست. ایشان در ابتدای سخنان خویش نسبت به نحوه اتمام کنفرانس انتقاد داشته و عدم استفاده از روش اجماع را مورد توجه قرار می دهد و بیان می دارد: «خودخواهی و کوتاه بینی نمایندگی امریکا مانع از آن شد که کنوانسیون حاضر از طریق اجماع تصویب شود.» ایشان به مساله میراث مشترک بشریت هم پرداخته و سپس به مشارکت نهضت های آزادی بخش و به طور خاص سازمان آزادی بخش فلسطین به عنوان ناظر و توجه بیش از حد به مزایا و منافع کشورهای صنعتی در بهره برداری از منابع دریایی انتقاد می کند. البته جای تعجب است که نماینده ایران به مساله منافع غربی ها در بهره برداری از دریاها انتقاد داشته است، درحالیکه کنوانسیون 1982 قدم های بسیار مثبتی در این باره برداشته است و بالعکس انتقاد عمده آن ها بر کنوانسیون 1982 نیز میراث مشترک بشریت است. برخی کشورهای صنعتی که به دلایل ایدئولوژی و اقتصادی مخالف مقررات کنوانسیون 1982 هستند، به وضع قوانین ملی خاص خود، به جهت بهره برداری از منابع اعماق دریاها پرداخته اند.[7]  علاوه بر این موارد نماینده ایران به قسمت مربوط به عبور کشتی های نظامی در آب های سرزمینی هم منتقد است ونیز حق اعمال دیدگاه در آینده راجع به حلو فصل اجباری اختلافات مندرج در کنوانسیون در آینده را برای ایران محفوظ می داند. ایشان با وجود تمامی این انتقادات، دادن رای مثبت به این کنوانسیون را از باب حفظ هماهنگی و همصدایی با کشورهای گروه 77 تلقی می کند. در جای دیگر ایشان استنباط خود را از برخی مقررات کنوانسیون 1982 اعلام می دارد، با این هدف که در آینده از تفسیرهای احتمالی به صورتی که مغایر با موازین ناهماهنگ با قوانین و مقررات داخلی جمهوری اسلامی است احتراز به عمل آید.[8]     فصل دوم: تسری منافع کنوانسیون به دول غیر عضو همان طور که می دانیم کنوانسیون در پاره ای از مقرراتش تدوین کننده موازین عرفی از پیش موجود است و در پاره دیگر خود تدوین کننده مقررات جدیدی است که سابقه عرفی نداشته اند. حال این مقررات اخیر برخی منافع را برای دولت های عضو به رسمیت شناخته است. سوال این است که آیا این منافع برای ایران که عضو کنوانسیون نیست هم مجرا خواهد بود، به عبارت دیگر آیا ایران می تواند در قانون داخلی خود این موارد را وارد سازد و در عمل به آن استناد نماید؟ در این رابطه به سه دلیل پرداخته می شود: 1.      اعلامیه ها و بیانیه های دول عضو در دسامبر 1982، مثل موضع گیری رئیس گروه 77(120کشور در حال توسعه) که «هیچ کشوری نمی‌تواند در صورت عدم الحاق به کنوانسیون، مدعی برخورداری از قواعد یا حقوق تازه‌ای که بوسیله آن ایجاد گردیده است، بشود»[9] 2.       آقای تامی که رئیس هیات نمایندگی سنگاپور و رئیس کنفرانس سوم حقوق دریاها در اجلاسیه پایانی به مساله عدم بهره مندی امریکا از حق عبور ترانزیتی در صورت عدم عضویت در کنفرانس تاکید می کند.[10] 3.       سابقه تاکید بر برگزاری کنوانسیون از طریق اجماع و بحث و جدل های فراوان برای تصویب یک ماده که بعضا ساعت ها طول می کشید حاکی از این است که این کنوانسیون خواسته صرفا دول عضو را بهره مند سازد. لذا به نظر می رسد ماده 36 کنوانسیون 1969 عهدنامه وین در این رابطه اجرا نخواهد بود. چرا که بند اول ماده 36 بیان می کند:« مقررات یک معاهده در صورتیکه برای کشور ثالث ایجاد حق می نماید که قصد طرفهای معاهده از مقررات مزبور اعطای حق به ثالث باشد.» درحالیکه همان طور که بیان گردید قصد دول عضو عدم اعطای حق به دول غیرعضو بوده است.   فصل سوم: تسری تکالیف کنوانسیون به دول غیر عضو در حقوق بین الملل قاعده ای کهن وجود دارد که در عهدنامه 1969 وین نیز تجلی یافته است. این اصل در ماده 34 کنوانسیون حقوق معاهدات 1969 وین نیز عینا مدوّن شده است و بموجب آن، یک معاهده، تعهّدات یا حقوقی برای یک کشور ثالث بدون رضایت او  بوجود نمی آورد. اگر هم بخواهیم با استناد به ماده 35 عهدنامه وین تسری تکالیف کنوانسیون 1982 را به دول غیر عضو توجیه کنیم بیهوده است، چرا که ماده 35 رضایت دولت ثالث را برای تسری تکالیف به او ضروری دانسته است. توجیه دیگر برای شمول تکالیف کنوانسیون برای دول ثالث غیر عضو این است که کنوانسیون به عنوان یک معاهده قانون ساز یا عام مطرح شود. معاهدات قانون ساز یا عام که برای ثالث حقوق و تکالیف ایجاد می کنند به 2 دسته تقسیم می شوند: 1.      معاهدات موجد وضعیت های عینی مثل تحدید مرزها، بی طرفی و غیرنظامی کردن مناطق که کنوانسیون 1982 در این دسته جای نمی گیرد. 2.       معاهدات مدون عرف یا در قالب عرف: این معاهدات یا تدوین کننده عرف سابق اند یا فرآیند ایجاد عرف را طی می نمایند. هر چند بسیاری از حقوقدانان عهدنامه 1982 را به عنوان معاهده قانون ساز معرفی کرده اند، کمااینکه به عنوان مثال جناب دکتر بیگدلی آن را تحت عنوان معاهدات قانون ساز از حیث موضوع آورده است.[11] اما نباید چنین پنداشت که تمامی مقررات کنوانسیون جنبه عرفی دارند. رئیس کنفرانس سوم حقوق دریاها این ادعا را که به جز قسمت 11 کنوانسیون، بقیه مواد آن صرفا قواعد عرفی بین المللی اند را رد کرده و از باب مثال به حق عبور ترانزیتی، خطوط عبور مجمع الجزایری و مواردی چون شیب قاره و فراز قاره در منطقه فات قاره اشاره کرد. البته باید گفت مواردی از کنوانسیون که تدوین عرف موجود یا تبلور یافته از اصول پابرجای ناظر و حاکم بر استفاده صلح آمیز از دریاها و حفظ محیط زیست دریایی، آزادی دریانوردی در گستره عظیم آبراه های بین المللی و… است شامل دول غیر عضو هم می شود. در رابطه با تعهد ایران در این باره باید گفت همانطور که آقای میرمهدی نماینده ایران در اجلاس نهایی کنفرانس سوم حقوق دریاها بیان کردند خصیصه کنوانسیون 1982 عام و طبیعت آن تقنینی است اما برخی مقررات آن جنبه تدوین عرف ندارند و صرفا نتیجه بده بستان های سیاسی است و به استناد ماده 34 عهدنامه وین تنها دول عضو باید آن ها  را رعایت نمایند.[12] معاون حقوقی و پارلمانی وزارت امور خارجه ایران جناب آقای میرمهدی در اجلاس سومین کنفرانس حقوق دریاها در مونتوگوبی جامائیکا چند ایراد به نتایج کنفرانس وارد دانست. ایشان در ابتدای سخنان خویش نسبت به نحوه اتمام کنفرانس انتقاد داشته و عدم استفاده از روش اجماع را مورد توجه قرار می دهد و بیان می دارد: «خودخواهی و کوتاه بینی نمایندگی امریکا مانع از آن شد که کنوانسیون حاضر از طریق اجماع تصویب شود.» ایشان به مساله میراث مشترک بشریت هم پرداخته و سپس به مشارکت نهضت های آزادی بخش و به طور خاص سازمان آزادی بخش فلسطین به عنوان ناظر و توجه بیش از حد به مزایا و منافع کشورهای صنعتی در بهره برداری از منابع دریایی انتقاد می کند. البته جای تعجب است که نماینده ایران به مساله منافع غربی ها در بهره برداری از دریاها انتقاد داشته است، درحالیکه کنوانسیون 1982 قدم های بسیار مثبتی در این باره برداشته است و بالعکس انتقاد عمده آن ها بر کنوانسیون 1982 نیز میراث مشترک بشریت است. برخی کشورهای صنعتی که به دلایل ایدئولوژی و اقتصادی مخالف مقررات کنوانسیون 1982 هستند، به وضع قوانین ملی خاص خود، به جهت بهره برداری از منابع اعماق دریاها پرداخته اند.[13]  علاوه بر این موارد نماینده ایران به قسمت مربوط به عبور کشتی های نظامی در آب های سرزمینی هم منتقد است ونیز حق اعمال دیدگاه در آینده راجع به حل و فصل اجباری اختلافات مندرج در کنوانسیون در آینده را برای ایران محفوظ می داند. ایشان با وجود تمامی این انتقادات، دادن رای مثبت به این کنوانسیون را از باب حفظ هماهنگی و همصدایی با کشورهای گروه 77 تلقی می کند. در جای دیگر ایشان استنباط خود را از برخی مقررات کنوانسیون 1982 اعلام می دارد، با این هدف که در آینده از تفسیرهای احتمالی به صورتی که مغایر با موازین ناهماهنگ با قوانین و مقررات داخلی جمهوری اسلامی است احتراز به عمل آید.[14] نکته ای که جالب توجه می نماید آن است که نماینده ایران در کنفرانس و بعضا حقوقدانان در نوشته های خویش درباره عدم تسری حقوق و تکالیف مندرج در کنوانسیون به دول ثالث تاکید دارند. به طوری که جناب آقای سید علی اصغر کاظمی در مقاله خویش راجع به «مسئله شمول مفاد کنوانسیون جدید حقوق دریاها به کشورهای ثالث غیر عضو» به شکلی گسترده به این مبحث پرداخته اند، با این هدف که بهره مندی دول غربی مشخصا دولت امریکا را از مقررات کنوانسیون منتفی بدانند تا حدی که بهره مندی امریکا از خط مبدا 12 مایلی را هم غیرقانونی می دانند، حال آنکه ایران نیز که عضو کنوانسیون نیست خط مبدا 12 مایلی را پذیرفته است. البته باید توجه داشت که زمان نگارش مقاله به دهه 60 بر می گردد و حوادث سیاسی آن دوره نیز خالی از تاثیر نبوده است. اما به عقیده بنده می بایست در زمینه شمول حقوق و تکالیف ناشی از کنوانسیون برای دول غیر عضو به جای اصرار بر عدم تسری منافع کنوانسیون به دول غیر عضو، به استناد بیشتر بر اعتراض مداوم و مستمر ایران بر رویه های موجود تکیه کرد. به این دلیل که رفته رفته مقررات کنوانسیون 1982 در حال رنگ عرفی به خود آمیختن است. به طوری که تا 5 اکتبر 1998، 127 سند تصویب یا الحاق ارایه شد. از این تعداد از 53 کشور قاره آفریقا 37 کشور، از 59 کشور آسیا و اقیانوسیه 36 کشور، از 33 کشور آمریکای لاتین 26 کشور و از 48 عضو قاره اروپا و آمریکای شمالی 28 عضو و شامل یک سازمان بین المللی به نام جامعه اروپا[15] که بعدها اتحادیه اروپا جانشین آن شد. طبق گزارش مجمع عمومی در 5 اکتبر 1998 که در راستای قطعنامه 26/52 مجمع عمومی صادر شد این توسعه ها بیش تر تایید تمایل کلی به سمت مشارکت جهانی و توافق بر رژیم قانونی ایجاد شده بوسیله کنوانسون 1982 است.[16] با مشاهده چنین پیشروی سریع به سوی اتحاد عمل کشورها طی سالیان اخیر در عرصه جهانی در صورتی که دولت ایران در این زمینه یعنی اعتراضات مداومش در برخی زمینه ها ادامه ندهد و به جایی برسیم که با مقررات به شکل عرف درآمده کنوانسیون مواجه شویم دیگر استناد بر اینکه فلان دولت ابرقدرت عضو کنوانسیون نیست پس نمی تواند از کنوانسیون بهره مند شود مسموع نیست. چرا که حتی اگر رویه عمومی باعث ایجاد یک قاعده حقوق عرفی شده باشد که علی الاصول برای همه کشورها الزام آور است، کشورهای خاصی می توانند ادعای وجود حالت اعتراض مداوم کرده و درنتیجه متعهد به رعایت آن نباشند. برای نمونه، حداقل تا سال 1980، دولت ایالات متحده امریکا، به طور مداوم از قبول مجاز بودن ادعای محدوده دریای سرزمینی فراتر از 3 مایل امتناع می کرد. نپذیرفتن این قاعده عمومی عرفی تا زمانیکه مخالفت مداوم خود را ابراز می کرد، قابل اعتراض نبود.[17] پس اگر زمانی برسد که حق عبور ترانزیتی یا عبور کشتی های نظامی به آبهای سرزمینی به صورت قاعده عمومی عرفی درآید بطوری که اکثر قریب به اتفاق کشورها به آن ها پایبند باشند و در این مدتها ایران به این موارد مخالفت مستمر داشته باشد این مخالفت از سوی سایر کشورها باید در نظرگرفته شده و رعایت گردد. البته اقدامات اخیر ایران در اعتراض به ورود کشتی ها و هواپیماهای جنگی امریکایی در خور توجه است، اما به نظر بنده در کنار اعتراض به حضور نیروهای نظامی امریکا در خلیج فارس باید تاکید ایران بیشتر بر عدم اجازه و مقاومت محکم تری بر عدم ورود کشتی های نظامی امریکایی به آبهای سرزمینی ایران بوده و در این زمینه وزارت خارجه ایران که نهادی حقوقی نیز هست ابتکار عمل بیشتری در مجامع بین المللی داشته باشد تا وزارت دفاع که نهادی فاقد کارکرد حقوق بین الملل است. فصل چهارم: بررسی اعلامیه تفسیری ایران  ماده 309 کنوانسیون بیان می دارد: هیچ رزرو(حق شرط) یا استثنایی نسبت به این کنوانسیون قابل اعمال نیست، مگر بوسیله سایر مواد این کنوانسیون اجازه داده شود. ممنوعیت حق شرط در کنوانسیون به دلیل خاصیت «package deal» کنوانسیون می باشد. به نظر بنده شاید قسمت اخیر ماده 309 را بتوان در ماده 287 مشاهده کرد که کنوانسیون به دولت ها اجازه می دهد مراجع مندرج در ماده برای رسیدگی به حل و فصل اختلافات را نپذیرند و یا طبق ماده 280 روش دیگری انتخاب نمایند، هرچند در صورت عدم اقدام در این باره دادگاه داوری ضمیمه 7 کنوانسیون به آنها تحمیل می گردد. در عین حال کنوانسیون طبق ماده 310 صدور اعلامیه تفسیری را مجاز دانسته است. هیات نمایندگی ایران نیز با همین استناد هم در بیانیه شفاهی هم در بیانیه کتبی یک اعلامیه تفسیری ارایه کرد. هدف از این اعلامیه آن بود که از تفسیرهای احتمالی مواردی که مغایر روح و متن قوانین داخلی است جلوگیری شود. موارد اعلامیه تفسیری ایران در این باره شامل اجازه قبلی دولت برای ورود کشتی های نظامی خارجی، رعایت اصل عمل متقابل در آزادی عبور کشورهای بدون ساحل و دسترسی آن ها به آب ها، موثر بودن جزایر غیرمسکونی و بالقوه مسکونی در تحدید حدود، حفظ حقوق انحصاری کشورهای ساحلی بسته و نیمه بسته(خلیج فاری و دریای عمان) با جمعیت زیاد که منحصرا به منابع ناچیز این مناطق متکی هستند در مقابل استفاده کشورهای با وضعیت جغرافیایی خاص از این مناطق است.[18] برخی از حقوقدانان محترم مکررا در نوشته های خود به اعلامیه تفسیری ایران استناد نموده و متذکر شده اند که ایران بهتر است با این اعلامیه به کنوانسیون 1982 پیوسته و یا یک اعلامیه تفسیری جدید در این باره صادر نماید و معتقدند همین اعلامیه برای عدم شمول آن دسته از مقررات 1982 نسبت به ایران کافی است.[19] اما در این رابطه باید بیان داشت که موضوع اعلامیه تفسیری اصولا مستثنی کردن یا محدود کردن اجرای مقررات معاهده نمی باشد، بلکه تنها روشن نمودن معنی آن مقررات است. در ضمن اعلامیه تفسیری برخلاف حق شرط که دارای ویژگی حقوقی است، فاقد ویژگی حقوقی است و عمدتا دارای ویژگی سیاسی است. از طرف دیگر اعلامیه تفسیری برخلاف حق شرط، الزام حقوقی برای سایر کشورها ایجاد نمی کند.[20] در مجموع اعلامیه تفسیری اگر موجب مستثنی کردن یا تغییر مقررات معاهده شود همان حق شرط است که از آن جا که کنوانسیون 1982 به صورت «package deal» است ارایه چنین اعلامیه تفسیری از سوی ایران نه تنها ممکن است باطل باشد بلکه حتی در فرض صحت هیچ اثر و الزام حقوقی برای دول ثالث نسبت کشور صادر کننده اعلامیه تفسیری یا ایران ایجاد نمی نماید. نکته جالب توجه در قسمت انتهایی ماده 310 کنوانسیون 1982 است که بیان می دارد: «اعلامیه ها و بیانیه های صادره نباید اثر قانونی مقررات کنوانسیون در رابطه با اجرای آن ها نسبت به دولت ها استثنا یا تغییر دهند.» در نگاه اول چنین قیدی در کنوانسیون یک تاکید صرف است، اما حقیقتا چنین تاکیدی حاکی از نیت تدوین کنندگان کنوانسیون برای ممنوعیت مطلق اعلامیه ها و بیانیه های تفسیری مغایر با مفاد کموانسیون است که حاصل سال ها تلاش و زحمت آن هاست. در قطعنامه 26/52 مجمع عمومی، مجمع عمومی از دولت ها خواست که قانون گذاری داخلی شان را با مقررات کنوانسیون هماهنگ کنند تا تضمین کنند که هر اعلامیه یا بیانیه ای که آن ها موقع امضا یا تصویب ایجاد می کنند با کنوانسیون مطابق باشد و هر اعلامیه یا بیانیه ای را که اینگونه نیست را استرداد نمایند. در همین راستا دبیر کل سازمان ملل بیان می کند که حداقل 14 مورد از 46 اعلامیه صادره در زمان تصویب یا الحاق ( از 28 بیانیه تفسیری صادره بعد از لازم الاجرا شدن کنوانسیون 7 مورد) نه با ماده 310 یا دیگر مقررات کنوانسیون و نه با اساس حقوق بین الملل عرفی مطابق است.[21] ایران در قانون مناطق دریایی 1372 تا آن جا که توانسته مقررات بین المللی یعنی مواد کنوانسیون 1982 را وارد قانون داخلی ایران کرده است و تنها در موارد خاصی با برخی مقررات کنوانسیون مطابقت ندارد. علت این امر نیز دفاع از منافع امنیتی ایران بیان شده است که به عقیده بنده از آن جا که کنوانسیون1982 در حال شکل گیری هر چه بیشتر قواعد عرفی است و با کثرت کشورهای عضو کنوانسیون مواجهیم مخالفت با این قواعد چهره مناسبی برای دولت ایران به همراه نخواهد داشت. در ادامه به بررسی موارد اختلاف دیدگاه ایران چه در قانون مناطق دریایی و چه در اعلامیه تفسیری با کنوانسیون 1982 می پردازم.   فصل پنجم: تفاوت های قانون مناطق دریایی و کنوانسیون مبحث اول ـ خط مبدا: مورد اعتراض، روش ترسیم خط مبدا مستقیم در خلیج فارس از سوی ایران است که در برخی مناطق حدود 30،40 مایل از ساحل فاصله دارد. این خط مبدا در تصویب نامه هیات وزیران به شماره 67ـ2/250 مورخ 31/4/1352 آمده است. این نحوه ترسیم ممکن است با بند 3 ماده 7 کنوانسیون مغایر باشد که می گوید خطوط مبدا نباید به مقدار زیادی از امتداد ساحل فاصله داشته باشد. اقدام دیگر ایران، نحوه ترسیم خط مبدا در میان جزایر است که در بخش جزایر بررسی می شود. در این رابطه اعتراض برخی دولت ها به این است که طول خط مبدا در خلیج فارس از سوی ایران بسیار طولانی کشیده شده است. در ذیل به بیان اشکالات و پاسخ به این اشکالات می پردازم: ـ بند 2 ماده 8 کنوانسیون بیان می کند که قسمت هایی که سابقا جزو آب های سرزمینی بودند و با ترسیم خط مبدا جزو آب های داخلی شوند که در این حالت مشمول عبور بی ضرر قرار می گیرند. ـ همان طور که می دانیم امروزه خط مبدا مستقیم به صورت عرفی درآمده است. ریشه این قاعده عرفی در قضیه شیلات انگلیس و نروژ آمده است. از اواسط قرن 19، نروژ از خطوط مبدا مستقیم که نقاط پیشرفته برج و باروهای صخره ای را به هم متصل می کند استفاده کرده است. انگیزه اعتراض انگلیس این بود که در اثر ترسیم خطوط مبدا مستقیم به جای استفاده از خطوط پست ترین جزر آب، محدوده ی دریای سرزمینی نروژ به طرف دریا گسترش می یافت و بدین ترتیب منطقه آزاد برای ماهیگیری قایق های انگلیسی محدودتر می شد. دیوان در رای خود اظهارنظر کرد که نظام خطوط مبدا نروژ با حقوق بین الملل مطابقت دارد. در این رای دیوان که در سال 1951م. صادر شد یعنی پیش از شکل گیری حقوق قراردادی در این زمینه که به عنوان یکی از قواعد عرفی در این زمینه به آن استناد می شود آورده شد که خطوط مستقیم به طور فاحشی نباید از مسیر طبیعی ساحل فاصله داشته باشند.[22] در این رابطه که آیا خطوط مبدا ایران در خلیج فارس صحیح است یا خیر، تردید وجود دارد. در مواردی که تردید وجود داشته باشد، مثل مواردی که شک هست آیا خطوط مبدا مستقیم کشوری مطابق با معیارهای وضع شده توسط حقوق عرفی یا قراردادی است یا نه، روش سایر کشورها در شناسایی یا مخالفت با آن ها نقش مهمی در تعیین اعتبار آن دارد.[23] این مورد در قضیه فلات قاره انگلستان و فرانسه آمده است.[24] با این ملاحضه بایستی روش و واکنش سایر کشورها در مقابل نحوه ترسیم خطوط مبدا مستقیم در خلیج فارس مورد عنایت واقع شود. ایران با کشورهای حوزه خلیج فارس طی قراردادهایی مرزهای خود را تعیین کرده است، به جز عراق، کویت و امارات. البته بیش از همه تحدید حدود با امارات مشکل آفرین می تواند باشد. علت آن هم اختلاف دو کشور در جزایر سه گانه است. البته ایران طی قرارداد فلات قاره 31 آگوست 1974 فلات قاره خود را با دوبی تعیین نمود که ایران آن را در 15 مارس 1975 تصویب کرد، اما به تصویب دولت امارات واقع نشد.[25] این درحالی است که پیش تر از این، دوبی توانسته بود در 20 مارس 1969مرز فلات قاره خود را با قطر تعیین کند.[26]علت این تفاوت به دو دلیل است: ـ در قرارداد فلات قاره قطر و دوبی، مقرر شده بود موافقت نامه از زمان امضا طرفین لازم الاجرا است، درحالیکه در قرارداد دوبی و ایران زمان تصویب شرط شده بود. ـ در زمان امضا موافقت نامه قطر و دوبی، دولت امارات متحده عربی تشکیل نشده بود، درحالیکه در زمان امضا موافقت نامه ایران و دوبی دولت امارات تشکیل یافته بود و دولت این کشور، درحالیکه ایران این موافقت نامه را به تصویب رسانید، از تصویب و لازم الاجرا شدن آن امتناع کرد. شاید این پرسش ایجاد شود که چگونه دوبی توانست با وجود تشکیل کشور امارات به طور یکجانبه با ایران وارد مذاکره گردد، احتمالا علت این امر را باید در تازه تاسیس بوده این کشور و عدم وحدت لازم و کافی بین شیخ نشین های اماراتی جست وجو کرد. در این رابطه تاریخ اعتراض به این نحوه تحدید حدود بسیار موثر است. با بررسی ها و مطالعاتی که اینجانب در مورد اعتراض دول غربی داشته ام به این نتیجه رسیدم اعتراضات صورت گرفته، سال ها بعد از تصویب نامه 1352 هیات وزیران بوده است. این اعتراضات از سوی آمریکا در دهه 90 میلادی پس از تصویب قانون مناطق دریایی ایران و اعتراض آلمان به نوبه خود و به نام اتحادیه اروپا در تاریخ 14 دسامبر 1994(23 آذر 1373) صورت گرفته است.[27] واضح است که این اعتراضات بعد از قانون مناطق دریایی 1372 مطرح شده و از سال 1352 که ایران تحدید خود را بوسیله خط مبدا مستقیم صورت داده با اعتراض عمده ای مواجه نشده است. با کشورهای حاشیه خلیج فارس نیز ایران مرزهای دریایی اش را تعیین کرده و تنها اخلاف عمده ایران با کشور امارات متحده عربی است که علت آن هم عمدتا ناشی از اختلافات ارضی ایران و امارات می باشد. اما سوال این است که اروپا و امریکا  که این خطوط مبدا را خلاف موارین عرفی بین المللی تلقی می کنند چرا اعتراض خودشان را در زمان پیش از جمهوری اسلامی از سال 1352 تا 1358 به طور جدی مطرح نساختند؟ مسلما جواب این خواهد بود که احتمالا آن ها در آن زمان منافع خود را در خلیج فارس در خطر نمی دیدند. اما باید بیان داشت که مساله عرف بین المللی چیزی نیست که بعد از سالیان طولانی با تغییر منافع دولتهایی چند مورد توجه و استناد قرار گیرد. برای روشن ساختن بحث، گذری دوباره به قضیه شیلات انگلیس و نروژ ضروری است. اقدام نروژ درتحدید حدود از طریق خط مبدا مستقیم در سال 1869م. بود، درحالیکه اولین اعتراض انگلیس به این نحوه تحدید حدود سال ها بعد در سال 1933م. صورت گرفت در نتیجه اعتراض انگلستان مردود شناخته شد. این استدلال در رای دیوان مورد اشاره واقع گردید.[28] ـ نکته دیگر اینکه در این زمینه نه تنها اتفاق نظری بین دولت ها وجود ندارد، بلکه حتی برخی از کشورهای قدرتمند و اروپایی چنین شیوه ای را اعمال می نمایند. در آسیا علاوه بر ایران، تایلند نیز مورد اعتراض دولت آلمان و اتحادیه اروپا واقع شد. توجه به اعلامیه سال 1958 دولت چین راجع به دریای سرزمینی چنین می‏نماید که نقطه‏ای از جزیره کوچکی در 69 مایلی سواحل چین را به خطوط مستقیم خود متصل کرده است. ویتنام نیز به همین طریق و بر اساس اعلامیه سال 1982 راجع به خطوط مبدأ، جزیزه‏ای در فاصله 74 مایلی از سواحل را یکی از نقاط اتصال خط مبدأ خود قرار داده است. دولت میانمار(برمه) نیز رویه‏ای مشابه دارد؛ در حالی که مطابق فرمان سال 1968 تمام نقاط اتصال خطوط مستقیم از جزایری نزدیک به ساحل تعیین شده‏اند، یکی از این خطوط مستقیم، به طول 222 مایل، به نقطه‏ای می‏رسد که 75 مایل از سرزمین اصلی دور است. بدین ترتیب، دولت میانمار با اختصاص کل خلیج مارتابان، به مساحت 49 هزار کیلومتر مربع، منطقه‏ای را از آن خود کرده است که مساحتش با کشور دانمارک برابری می‏کند. شیوه پرتغال در ترسیم خطوط مبدأ مستقیم شباهت بسیاری به روش ایران و تایلند دارد، همان روشی که پرتغال در رد آن با اتحادیه اروپا هم سخن شده است.[29]در این رابطه پرتغال با وجود اینکه در بند چهار اعلامیه خویش می پذیرد که نحوه تحدید حدود با کشورهای مقابل و مجاور را تابع قواعد حقوق بین الملل قرار دهد، در بند هفتم تصریح می کند که تصویب کنوانسیون از سوی پرتغال، به تحدید حدود انجام شده پیش از این خدشه نمی زند.[30] در نتیجه باید بیان داشت این چگونه عرفی است که حتی کشورهای عضو اتحادیه اروپا نیز به طور کامل آن را رعایت نمی کنند و در عوض خواهان اعمال آن توسط ایران هستند. ـ اعتراض دیگر به نحوه تحدید حدود ایران، طول خط مبدا ایران است که بسیار طولانی کشیده شده است. در این رابطه آمریکا معتقد به حداکثر طول 24 مایلی است. حال آنکه این ادعا هیچ مبنایی در حقوق بین الملل موضوعه ندارد و طبعا نقطه پایانی هم بر این بحث و جدال نخواهد بود.[31] در حقوق قراردادی هیچ کدام از کنوانسیون های 1958 و 1982 مقرراتی درباره محدود کردن طول خطوط مبدا به طور مستقل ندارد، ولی در جریان کنفرانس سوم حقوق دریاها، تلاش ناموفقی برای درج حداکثر 15 مایل برای هر خط مبدا انجام گرفت. در قضیه شیلات انگلیس و نروژ، طولانی ترین خط که اعتبار آن مورد تایید دیوان قرار گرفت چهل و چهار مایل بود. چنانچه ملاحظه می شود کنوانسیون 1982 نیز به این موضوع نپرداخته و بنابر نظر دکتر جمشید ممتاز و دکتر رنجبریان این عدم قید طول خط مبدا یکی از نواقص کنوانسیون است.[32] مبحث دوم ـ جزایر: طبق کنوانسیون، صخره ها و جزایر غیر قابل سکونت و فاقد حیات اقتصادی تنها دارای دریای سرزمینی و منطقه نظارت اند، درحالیکه سایر جزایر دارای کلیه مناطق دریایی اند. اما این موضوع در قانون 1372 لحاظ نشده است. طوری که نماینده ایران آقای میرمهدی در کنفرانس جامائیکا بیان کرد: جزایری که می توانند بالقوه مسکونی شوند اما به علت شرایط جوی و کمبود منابع توسعه نیافته اند نیز دارای کلیه مناطق دریایی اند. در این رابطه ممکن است به عبارت «can not» در ماده 21 کنوانسیون اشاره کرد که شاید منظور از عبارت «جزایری که نمی توانند حیات اقتصادی یا جمعیت انسانی داشته باشند.» به توانایی بالفعل جزایر اشاره دارد، نه توانایی بالقوه. هرچند به دلیل نبودن دلیل کافی و موثق اثبات این مساله دشوار است. البته می توان دلیل دیگری به نفع ایران در این باره بیان کرد و آن اینکه چون از همان ابتدای شکل گیری کنوانسیون، ایران مخالفت خودش را اعلام داشته ولو که این ماده کنوانسیون هم عرفی باشد یا در آینده بشود به دلیل اعلام مخالفت همواره ایران از همان ابتدای شکل گیری قاعده، نسبت به آن اجرا نگردد. قسمت دوم ماده 2 قانون 1372 بیان می کند:« ‌جزاير متعلق به ايران اعم از اين كه داخل و يا خارج درياي سرزميني باشند، طبق اين قانون داراي درياي سرزميني مخصوص به خود هستند.» ضمنا قسمت آخر ماده 3 بیان می دارد:« آبهاي واقع بين جزاير متعلقه به ايران كه فاصله آنها از يكديگر از دو برابر عرض‌درياي سرزميني تجاوز نكند، جزء آبهاي داخلي محسوب و تحت حاكميت جمهوري اسلامي ايران مي‌باشد.» ایران در خلیج فارس 17 جزیره دارد، 11 جزیره مسکونی و 6 جزیره غیرمسکونی است.[33] بر این اساس آبهای بین جزایر فارور، بنی فارور و سیری جزو آبهای داخلی قرار می گیرد. لازم به توضیح است فاصله بین جزایر قشم، تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی در یک خط شمالی-جنوبی نسبت به هم از دو برابر عرض دریای سرزمینی کمتر است و جزو آبهای داخلی قرار می گیرند. همچنین فاصله دو مجموعه جزایر از هم، یعنی ابوموسی از سیری در یک خط شرقی-غربی و فارور از تنب کوچک از دو برابر عرض دریای سرزمینی بیشتر است که جزو آب های آزاد بین المللی محسوب می شود و ناوهای بیگانه در این مجموعه جزایر می توانند به طور آزادانه مستقر شوند.[34] باوجود این در عمل ناوهای آمریکایی بارها در عبور خود این را نقض کرده اند. به نظر می رسد موضع قانون ایران بیش تر انگیزه سیاسی دارد تا صرف مسایل حقوقی و قانون 1955 ایران بیش تر برای تامین نظرات امنیتی ایران در رابطه با جزایر تنب بزرگ و کوچک غیرمسکونی واقع در مدخل تنگه هرمز باشد.[35]  حتی آقای دکتر افشردی استادیار دانشگاه امام حسین چنین ماده ای را غیرقابل اجرا و تنها لوث کردن حاکمیت ایران می داند و پیشنهاد می نماید که این بخش از این ماده حذف شده و آن بخش آب ها نیز آب های سرزمینی با وجود حق عبور بی ضرر شناخته شود.[36] مبحث سوم ـ عبور بی ضرر: قانون مناطق دریایی ایران در ماده 9 ورود کشتی های نظامی خارجی و شناورهای با سوخت هسته ای و مواد اتمی و خطرناک به آبهای سرزمینی را مشروط به اجازه ایران کرده است. این دیدگاه که سابقه تاریخی داشته، برای نخستین بار در قانون 1313 ایران نمود عینیت یافته است. نخستین قانون دریایی ایران که 8 ماده دارد، 5 ماده آن اختصاص به «کشتی های جنگی» دارد. یعنی بیش از نیمی از قانون 1313 به موضوع کشتی های جنگی پرداخته است. قانون 1313 در سال 1338 اصلاح شد که در قانون 1338 درخصوص کشتی های جنگی موردی اصلاح نگردید.[37] درحالیکه کنوانسیون تنها داشتن مدارک لازم برای عبور را کافی می داند. در عمل بارها اتفاق افتاده که ناوهای جنگی خارجی هنگام عبور و مرور از ایران کسب اجازه نمی کنند. تاکنون بیش از 40 دولت اعمال حق عبور بی ضرر را، بنا بر دلایل امنیتی، منوط به کسب اجازه قبلی یا اطلاع قبلی کرده‏اند. حدود پانزده دولت مدعی هستند که عبور شناور جنگی از دریای سرزمینی منوط به کسب اجازه مقدماتی است.[38]در این میان برخی کشورها مانند ایران عمل می کنند. در این میان می توان به کشور چین اشاره کرد که با وجود تصویب کنوانسیون در 7 ژوئن 1996، چندین سال پس از آن در 25 آگوست 2006 ورود کشتی های جنگی به آبهای سرزمینی را منوط به اجازه کرد. درحالیکه چین فقط به کشتی های نظامی اشاره کرده، کشور یمن در اعلامیه 1987 خود مانند ایران علاوه بر کشتی های نظامی، زیردریایی ها و شناورهای هسته ای را نیز مشمول اعلامیه خود ساخته است. اعلامیه مورخ 2001 کشور بنگلادش در این زمینه قابل توجه است. این کشور علی رغم اینکه در بند 4 اعلامیه خود ورود شناورهای نظامی را منوط به اجازه کرده، با این حال در بند 3 اعلامیه حساسیت این کشور قابل ملاحظه است که اعلام داشته ورود سایر کشتی ها از آبهای سرزمینی منوط به اطلاع دولت است که این لزوم اطلاع محدود به کشورهای خاصی است که در قانون داخلی تصریح شده، اما در انتهای این بند دولت حق قانون گذاری بعدی در این باره را برای خود محفوظ می داند. اما برخی کشورها، لزوم اطلاع قبلی را شرط می دانند. دانمارک در اعلامیه مورخ 2004، بیان داشت که پادشاهی دانمارک، رژیم عبور ترانزیت در ماده 35 را نسبت به رژیم خاص تنگه های دانمارک مجرا نمی داند و تصریح می کند معاهده 1857 کپنهاگ بدون تغییر باقی می ماند. فنلاند نیز در اعلامیه 1982 هنگام امضای کنوانسیون، بیان کرد با توجه به رژیم عبور بی ضرر در دریای سرزمینی، اعلام می دارد قصد دولت بر اعمال رژیم کنونی فنلاند برای عبور کشتی های نظامی و دیگر کشتی های دولتی مورد استفاده در اهداف غیرتجاری پابرجا می ماند. همین عبارت دقیقا در اعلامیه 1982 سوئد نیز آمده است. دولت کرواسی نیز در اعلامیه 1995 خود در زمان الحاق به کنوانسیون با استناد به ماده 53 کنوانسیون 1969 وین راجع به حقوق معاهدات بیان داشت که در حقوق بین الملل عام قاعده‏ای وجود ندارد که دولت ساحلی را از وضع قانون مبتنی بر الزام شناورهای خارجی خواهان عبور بی ضرر به اطلاع از قصد خود برای عبور از آبهای سرزمینی و محدود کردن تعداد شناورهای جنگی مجاز به عبور بی‏ضرر در یک زمان منع کند.[39] اعتراض اتحادیه اروپا درکنار آمریکا به قانون مناطق دریایی ایران از این جهت جالب توجه است که همانطور که ملاحظه گردید برخی کشورهای اروپایی منجمله فنلاند و سوئد که عضو اتحادیه اروپا هستند و اتحادیه را در این اعتراض به ایران همراهی نمودند، خود در قانون داخلی خود چنین شرط هایی برای عبور کشتی های نظامی قرار داده اند. با این حال برخی کشورها به چنین اعلامیه هایی اعتراض کردند. از جمله اعتراضات، اعتراض دولت آلمان است. آلمان در اعلامیه خود در زمان الحاق به معاهده در سال 1994، بیان کرد که هیچ کدام از مقررات کنوانسیون، حق موکول کردن عبور بی ضرر هر نوعی از کشتی های خارجی به اجازه یا اطلاع دولت ساحلی را نمی دهد. ایتالیا نیز در اعلامیه مورخ 7 دسامبر 1984 در زمان امضا که در اعلامیه 1995 در زمان تصویب مورد تایید قرار گرفت چنین نظری را ارایه می دهد.[40]  با این وجود در این زمینه لاشارپر معتقد است که نظر موافق یک هیأت نمایندگی با ماده‏ای از متن مورد مذاکره الزاما به معنای بیان قاعده‏ای عرفی نیست.[41] همان گونه که فردریک کیرگیز بیان میدارد: «حقوق عرفی بین المللی، از عملکرد نهادهای بین المللی(ابتدائا دولتها) در طی مدت زمانی که به شکلی مورد انتظار و قابل قبول منسجم می شوند و بعدها بر تمامی کشورهایی که در زمان ایجاد آن به صورت آشکاری نسبت به آن اعتراض نکرده اند حاکم است، نشات می گیرد.»[42] بنابراین اولا در این زمینه نه تنها عرفی بوجود نیامده که ایران را از این شروط در قوانین داخلی خود ممنوع کند، بلکه رویه کشورها نیز به نظر نمی رسد که قصد داشته باشد به چنین سمتی پیش رود. از جانب دیگر، اگر هم در آینده کشورها بخواهند قوانین داخلی خود را در جهت ممنوعیت این شروط اصلاح نمایند، این تغییر گرایش آنها تاثیری بر حقوق و عمکرد ایران به جهت صدور اعلامیه تفسیری در جریان کنفرانس سوم حقوق دریاها و محفوظ دانستن حق قانون گذاری در این مورد نخواهد داشت. از این جهت که ایران از زمان پیدایش و شکل گیری قواعد عرفی که جرقه وجودی آن در کنوانسیون 1982 بوده است، اعتراض نموده و همواره این موضوع را در قوانین داخلی خود محفوظ داشته است. مبحث چهارم ـ منطقه مجاور:  ماده 13 قانون مناطق دریایی ایران راجه به صلاحیت مدنی و کیفری در در منطقه مجاور مقرر می دارد: « به منظور پيشگيري از نقض قوانين و مقررات كشور از جمله مقررات امنيتي، گمركي، دريايي، مالي، مهاجرتي،‌ بهداشتي، زيست محيطي و تعقيب و مجازات متخلفين، دولت جمهوري اسلامي ايران در منطقه نظارت لازم را معمول خواهد داشت.» در این زمینه قانون مناطق دریایی ایران تقلیدی از کنوانسیون 1982 به نظر می رسد، با این تفاوت که در کنوانسیون اشاره ای به مورد «زیست محیطی» نشده است. مبحث پنجم ـ منطقه انحصاری اقتصادی: قانون مناطق دریایی ایران ذکری از حد خارجی 200 مایلی نکرده است، شاید این عدم قید حد 200 مایلی در خلیج فارس و تنگه هرمز توجیه پذیر باشد، اما باید خاطرنشان ساخت که این موضوع در قسمت شرقی دریای عمان نزدیک چابهار موضوعیت پیدا می کند. نکته دیگری که در این زمینه باید بدان اشاره کرد این است که در قانون ایران صرفا به حقوق و صلاحیت ایران اشاره شده و نسبت به حقوق دول ثالث ساکت است. این مساله در سایر مواد قانون مناطق دریایی نیز به کرات به چشم می خورد. گویی هدف مقنن در تصویب مواد قانون صرفا حفظ منافع ایران بوده است. این هدف ارزشمند نباید مانع از این می شد که به حقوق کشورهای دیگر در این مناطق در قانون مناطق دریایی ایران اشاره ای نشود. چراکه علاوه بر تکالیف دول ثالث در این مناطق، حقوق آن ها نیز در پیوند با منافع ایران است.   نتیجه از آنجا که ایران عضو کنوانسیون 1982 نمی باشد، بررسی درستی نحوه تحدید حدود ایران در قالب عرف قرارمی گیرد. به نظر نمی رسد ممنوعیتی از این بابت در عرف بین المللی وجود داشته باشد. از طرف دیگر همانطور که اشاره گردید به جز ایران کشورهای دیگری نیز آبهای سرزمینی خود را حتی فراتر از ایران گسترش داده اند. از سوی دیگر، اعتراضات صورت گرفته از جانب دول غربی بر نحوه ی تحدید حدود ایران بیش تر به مساله ورود کشتی های جنگی آنها از آبهای سرزمینی جزایر سه گانه و مواجه شدن با این نوع تحدید حدود در این جزایر و لزوم کسب اجازه طبق قانون ایران برای ورود به این آبها برمی گردد تا صرف این نحوه تحدید حدود. بارها از سوی مراکز و مقامات سیاسی غربی تاکید شده که در عبور از تنگه هرمز و آبهای جزایر سه گانه حاضر به کسب اجازه قبلی از ایران نیستند و در عمل نیز اقدام به عبور کشتی های جنگی خود از آبهای واقع بین جزایر می کنند. به نظر نگارندگان، در شرایط کنونی به مصلحت ایران نمی باشد که عضو کنوانسیون 1982 شود. چراکه در صورت عضویت احتمالی ایران در کنوانسیون، باتوجه به کشمکش های سیاسی بسیاری که در مورد عبور از آبهای جزایر سه گانه و نحوه تحدید حدود از جانب ایران، بین دولت ایران و دول غربی وجود دارد به احتمال فراوان پرونده این مناقشات از سوی کشورهای غربی ذی نفع در این مورد به محاکم کنوانسیون ارجاع خواهد شد و متعاقبا امکان دارد رای به ضرر ایران صادر گردد. از سوی دیگر نسبت به این پیشنهاد جناب دکتر افشردی مبنی بر حذف شدن ماده 3 قانون مناطق دریایی 1372 در این باره بدلیل عدم توجه کشورهای غربی نسبت به آن و لوث شده حاکمیت ایران، باید بیشتر تامل کرد، چراکه به محض حذف این ماده طبق قاعده استاپل، ایران پس از انکار حق خویش در این زمینه، دیگر نخواند توانست نسبت به عبور کشتی های نظامی خارجی از آبهای بین جزایر سه گانه اعتراضی داشته باشد. از طرف دیگر پیشنهاد نگارندگان بر این است که ایران به جای استناد به اعلامیه تفسیری خود در مقابل کنوانسیون و تاکید بر رویه برخی کشورها در زمینه ممنوعیت ورود کشتی های نظامی بدون اجازه دولت ساحلی که باتوجه به عدم عضویت ایران در کنوانسیون و احتمال تغییر موضع کشورها در قوانین داخلیشان، به اعلامیه تفسیری خود به عنوان عاملی در مقابل قاعده عرفی ای که در آینده احتمال دارد نسبت به حذف ممنوعیت این شروط برای کشتی های جنگی ایجاد شود استناد نماید. چراکه با توجه به گزارش A/53/456 مجمع عمومی تا 5 اکتبر 1998، 127 سند تصویب یا الحاق ارایه شده است، به طوری که بسیاری از کشورها به عضویت این کنوانسیون درآمده و طبق گزارش مجمع عمومی این توسعه ها تمایل کلی به سمت مشارکت جهانی و توافق بر رژیم قانونی کنوانسیون 1982 است. این نکته را نیز نباید نادیده انگاشت که درست است که بسیاری از کشورها عبور شناورهای جنگی را منوط به اطلاع یا اجازه کرده اند، اما نگاه های دول قدرتمند به آبهای خلیج فارس و منافع حیاتی که آنها در عبور از این مناطق دارند موضوع جداگانه ای است که باید مدنظر قرار داد. لذا اگر ایران به اعتراض مداوم و مستمرش ادامه ندهد و زمانی برسد که مقررات کنوانسیون، عرفی شود دیگر این استدلال که فلان کشور مثل آمریکا عضو کنوانسیون نیست پس نباید از آن بهره مند شود، معتبر نیست. در این زمینه نیز لازم است در کنار اعتراضات و انتقاداتی که هرازچندگاهی از سوی مسئولین نظامی مطرح می شود، اعتراضات قاطعی نیز از سوی وزارت خارجه که در این مورد نسبت به ارگان های نظامی از وجهه ی حقوقی بین المللی برخوردار است نیز صورت بگیرد.

http://www.qanun.blogfa.com

http://parssea.org/?p=2330

روزی که قرارداد تركمنچاي امضاء شد

روزی که قرارداد تركمنچاي امضاء شد و وطن ما تمامیّت و حاکمیّت خودرا از دست داد 
پس از افتادن دژ لنکران به دست روسها در یکم ژانویه 1828 و پیش از آن شکست نیروهای ایران در 31 اکتبر 1927 در اصلاندوز Aslanduz و بازهم به ترغیب و دسیسه دولتمردان لندن، دولت تهران پیشنهاد گفت و گو برای ترک جنگ را پذیرفت. مذاکرات چند روز طول کشید، متن قرارداد 21 فوریه 1828 (دوم اسفند) آماده شد و در جلسه 22 فوريه (سوم اسفند) که در روستاي تركمنچاي برگزار شده بود به امضای عباس میرزا فرمانده نیروهای نظامی ایران (ولیعهد وقت فتحعلی شاه) و ژنرال ایوان پاسکویچ Ivan Paskievich فرمانده نظامی روس رسید که مورخان با تفسیر متن، آن را ننگین ترین قراردادی توصیف کرده اند که ایرانیان در طول تاریخ حیات وطن خود امضا کرده اند. بر پايه این قرارداد، نه تنها وطن ما قسمتهاي ديگري از قلمرو خود (بخشهاي اصلي) را از دست داد و رود ارس Aras River مرز ايران و روسيه تعيين شد بلکه تعهداتی را برعهده گرفت که قبول آن از جانب یک دولت مستقل و حاکم بعید و خلاف منطق بنظر می آید.
iran-iraq-war1
طبق اين قرارداد، نخجوان و ايروان [ارمنستان] را هم از ايران جدا كردند. ارتش ايران با همه ضعف آموزش و تجهيزات از ايروان جانانه دفاع كرده بود. مناطق دیگری که بموجب این قرارداد از پیکر ایران جدا شد عبارتند از: اُردوباد Ordubad، بخش های دیگری از مُغان و لنکران ـ طالِش. این قرارداد حقوق دریانوردی ایران در دریای مازندران را محدود کرد. دولت تهران پذیرفت که به روسیه حق کاپیتولاسیون بدهد و دولت روسیه مجاز باشد که در هرنقطه از ایران که بخواهد کنسولگری دایر و قراردادهای بازرگانی دوجانبه را به اراده و خواست خود تنظیم کند. دولت ایران از بابت جنگ از روسیه رسما پوزش بخواهد و ده کرور طلا [هر کرور 500 سکه] غرامت جنگ بدهد. دولت روسیه در این قرارداد تنها متعهد شد که از شاه شدن عباس میرزا پس از مرگ پدرش حمایت کند [که عباس میرزا 25 اکتبر 1833 و پیش از مردن پدرش ـ فتحعلی شاه درگذشت و به شاهی نرسید].
جنگ دوم ایران و روسیه که اندکی بیش از دو سال [از 1825 تا اوایل سال 1828] طول کشیده بود نتیجه مستقیم جنگ یکم ایران و روسیه برسر قفقاز بود که هفت سال و از 1804 تا 1813 ادامه داشت.

Pavel Tsitsianov

جنگ یکم در پی لشکرکشی روسیه به تفلیس (گرجستان) و استقرار در آن منطقه که گوشه ای از قلمرو ایران در قفقاز بود روی داده بود. دولت تهران با اتکاء بر اتحاد خود با ناپلئون بناپارت [که ناپلئون در سال 1807 در تیلسیت Tilsit با تزار آشتی کرد و از آن پس تعهد خود در قبال ایران را نادیده گرفت!] و اینکه ارتش ایران از لحاظ نفر پنج برابر نیروهای اعزامی روسیه به قفقاز است وارد جنگ شده بود. الکساندر یکم تزار وقت روسیه در آغاز سلطنت خود اعلام کرده بود که تصمیم قاطع به توسعه روسیه [به انجام رسانیدن آرزوهای پتر بزرگ] و تصرف سراسر قفقازرا دارد که هشداری به دولت تهران بود و عامل نگرانی دولت لندن که بیم داشت، روس ها از طریق ایران [که افغانستان بخشی از آن بود] و خلیج فارس به هندوستان رخنه کنند. تعرض به ایران در دو ستون توسط دو ژنرال روس آغاز شده بود؛ ژنرال پاول دمترییویچ سیسیانوف Pavel Dmitryevich Tsitsianov حملات نظامی به باکو و ژنرال ایوان گودویچ Ivan Gudvich به ارمنستان را فرماندهی می کردند. سیسیانوف بیستم فوریه 1806 و در 50 سالگی در جریان معارضه با ایران در باکو کشته شد و در آخرین سال نبرد، ژنرال پیوتر کوتلیارفسکی Pyotr Kotlyarevsky برنده بود. دولت لندن که از پیشروی روسها در قلمرو ایران نگران شده بود دست به میانجیگری زد و روسها که با تعرض ارتش ناپلئون رو به رو بودند و نیاز به دوستی با انگلستان [دشمن شماره یک ناپلئون] داشتند با این میانجیگری و مذاکره برای ترک مخاصمه موافقت کردند مخصوصا که میانجیگری بر عهده سِر گور اوزلی Sir Gore Ousely ـ دیپلمات انگلیسی آشنا با تزار روس واگذار شده بود. متن قرارداد که با انشاء «اوزلی» تنظیم شده بود 24 اکتبر 1813 در دهکده گلستان امضاء شد و برپایه آن؛ گرجستان، مناطق ساحل دریای سیاه واقع در غرب گرجستان ازجمله آبخیزستان [آبخازیا = آبخازیه]، ایمِرتیاImeretia، مِگرلیا Megrelia (اودیشی) و گوریاGuria، همه داغستان (قفقاز شمالی) و ازجمله شهر دربند (دربنت)، و نیز باکو، گنجه، شیروان، شکین (شکی Shakki)، قره باغ، لنکران و … از ایران جدا شدند. از زمان تاسيس كشور ايران تا آن روز، قفقاز و بویژه جنوبي (اران) گوشه اي از خاك اصلي ايران بود و به شهادت تاریخ، ایرانیان برای محافظت این منطقه دائما و با تمامی امکانات با رومیان و اقوام مهاجر آسیای شمال شرقی جنگیده بودند. میرزا ابوالحسن خان ایلچی از جانب ایران و نیکلای رتیسچف Rtischev از سوی روسیه قرارداد گلستان را امضاء کردند.
دو جنگ روسیه و ایران، ضعف نظامي ــ اداري، ناآگاهي رجال وقت و مديران كشور از ديپلماسي اروپايي، بي خبري از تحولات جهان و رويدادهاي روز و ناتوان بودن از تحليل آنها و نيز ضعف روانشناسي، بي خيالي و خودخواهي و داشتن مشغله وقتگير و فرصت سوز از جمله بسربردن در حرمسراها و دشمني كردن و رقابت شخصي با يكديگر را آشگار ساخت و تهران را به ميدان رقابت اروپائيان مبدل كرد.
همه تلاش انگلستان اين بود كه روسها در ايران نفودي بيش از خودشان به دست نياورند و افغانستان کاملا از ایران جدا شود و حائل ميان متصرفات دو قدرت (انگلستان و روسيه) در آسیا باشد.
مورخان، قراردادهاي گلستان و تركمن چاي و قرارداد تخليه هرات را نتيجه سوء حكومت 131 ساله قاجاریه بر ايران بشمار آورده اند که [برغم دفاع مردانه بوشهری ـ کازرونی ها در برابر تعرض انگلیسی ها ـ در جریان جنگ انگلستان با ایران بر سر هرات] ناسیونالیسم ایرانی را دست کم گرفته بودند و روی آن حساب نمی کردند. تاجيكها و ازجمله هراتی ها پس از سقوط دولت ساسانيان به خود عنوان پارسيبان (پارسي وان) داده و به پاسداري از زبان فارسي و فرهنگ و تمدن ايراني پرداخته بودند.
باید دانست که دهم فوريه 2008 بي بي سي از قول هارون نجفي زاده از مزار شريف گزارشي مفصل تحت عنوان «مجازات براي بكارگيري زبان فارسي (در برخی نقاط افغانستان)» منتشر كرده بود كه نشان مي داد مقامات دولت كابل چند خبرنويس و مسئول خبر در منطقه بلخ كه واژه هاي پارسي دانشگاه، دانشكده و دانشجو را بكار برده بودند توبيخ كرده اند كه عملي تاسف آور است.
به اظهار برخی اصحاب نظر، رويدادها و تحولات قرن 20 به ويژه انحلال امپراتوري روسيه (يك طرف قرارداد با ایران) و بعدا فروپاشی اتحاد شوروي [جانشین آن] و نيز وضعیت افغانستان فرصت به دست تهران داده است که اگر بخواهد قراردادهاي گلستان، تركمنچاي، هرات و … را كه طبق عرف تاريخ، تحميلات نظامي بشمار مي روند و قابل اعراض و اعتراض هستند ـ دست كم روي كاغذ ـ ابطال و كان لم يكن اعلام كند، همچنانکه پس از پیروزی انقلاب، قرارداد سال 1921 روسيه شوروي با ایران را به طور يكجانبه لغو کرد!.
دوازدهم فوريه 2004، ولاديمير پوتين مرد نیرومند روسيه انحلال اتحاد شوروي در دسامبر 1991 را يك مصيبت اعلام کرد و گفت که ایجاد امپراتوری روسیه نتیجه تلاش و از جان گذشتگی روسها در طول قرنها بود. این بیان صریح بسياري از حسابها را به هم ريخت و به نظر تحلیگران غرب، رشته اي است كه سر دراز خواهد داشت مخصوصا که چند سال پيش از این بیان، مجلس ملی روسیه (دوما) با تصویب یک قطعنامه، انحلال شوروي [در حقیقت امپراتوری روسیه] را عملي غيرقانوني و نامشروع اعلام کرده بود زیرا که برای تحقق آن یک رفراندم سراسری انجام نشده بود و 13 فوریه 2011 بورودافکین Alexei Borodafkin معاون وزارت امورخارجه روسیه ضمن اشاره به مسائل جاری منطقه ـ از اوضاع افغانستان تا بی ثباتی در قفقاز و نیز استفاده از منابع و امکانات دریای مازندان و … گفت که برای حل این مسائل، روسیه نیاز به همکاری ایران دارد.

روزی که قرارداد تركمنچاي امضاء شد و وطن ما تمامیّت و حاکمیّت خودرا از دست داد 
پس از افتادن دژ لنکران به دست روسها در یکم ژانویه 1828 و پیش از آن شکست نیروهای ایران در 31 اکتبر 1927 در اصلاندوز Aslanduz و بازهم به ترغیب و دسیسه دولتمردان لندن، دولت تهران پیشنهاد گفت و گو برای ترک جنگ را پذیرفت. مذاکرات چند روز طول کشید، متن قرارداد 21 فوریه 1828 (دوم اسفند) آماده شد و در جلسه 22 فوريه (سوم اسفند) که در روستاي تركمنچاي برگزار شده بود به امضای عباس میرزا فرمانده نیروهای نظامی ایران (ولیعهد وقت فتحعلی شاه) و ژنرال ایوان پاسکویچ Ivan Paskievich فرمانده نظامی روس رسید که مورخان با تفسیر متن، آن را ننگین ترین قراردادی توصیف کرده اند که ایرانیان در طول تاریخ حیات وطن خود امضا کرده اند. بر پايه این قرارداد، نه تنها وطن ما قسمتهاي ديگري از قلمرو خود (بخشهاي اصلي) را از دست داد و رود ارس Aras River مرز ايران و روسيه تعيين شد بلکه تعهداتی را برعهده گرفت که قبول آن از جانب یک دولت مستقل و حاکم بعید و خلاف منطق بنظر می آید.
     طبق اين قرارداد، نخجوان و ايروان [ارمنستان] را هم از ايران جدا كردند. ارتش ايران با همه ضعف آموزش و تجهيزات از ايروان جانانه دفاع كرده بود. مناطق دیگری که بموجب این قرارداد از پیکر ایران جدا شد عبارتند از: اُردوباد Ordubad، بخش های دیگری از مُغان و لنکران ـ طالِش. این قرارداد حقوق دریانوردی ایران در دریای مازندران را محدود کرد. دولت تهران پذیرفت که به روسیه حق کاپیتولاسیون بدهد و دولت روسیه مجاز باشد که در هرنقطه از ایران که بخواهد کنسولگری دایر و قراردادهای بازرگانی دوجانبه را به اراده و خواست خود تنظیم کند. دولت ایران از بابت جنگ از روسیه رسما پوزش بخواهد و ده کرور طلا [هر کرور 500 سکه] غرامت جنگ بدهد. دولت روسیه در این قرارداد تنها متعهد شد که از شاه شدن عباس میرزا پس از مرگ پدرش حمایت کند [که عباس میرزا 25 اکتبر 1833 و پیش از مردن پدرش ـ فتحعلی شاه درگذشت و به شاهی نرسید].
    جنگ دوم ایران و روسیه که اندکی بیش از دو سال [از 1825 تا اوایل سال 1828] طول کشیده بود نتیجه مستقیم جنگ یکم ایران و روسیه برسر قفقاز بود که هفت سال و از 1804 تا 1813 ادامه داشت.

Pavel Tsitsianov

جنگ یکم در پی لشکرکشی روسیه به تفلیس (گرجستان) و استقرار در آن منطقه که گوشه ای از قلمرو ایران در قفقاز بود روی داده بود. دولت تهران با اتکاء بر اتحاد خود با ناپلئون بناپارت [که ناپلئون در سال 1807 در تیلسیت Tilsit با تزار آشتی کرد و از آن پس تعهد خود در قبال ایران را نادیده گرفت!] و اینکه ارتش ایران از لحاظ نفر پنج برابر نیروهای اعزامی روسیه به قفقاز است وارد جنگ شده بود. الکساندر یکم تزار وقت روسیه در آغاز سلطنت خود اعلام کرده بود که تصمیم قاطع به توسعه روسیه [به انجام رسانیدن آرزوهای پتر بزرگ] و تصرف سراسر قفقازرا دارد که هشداری به دولت تهران بود و عامل نگرانی دولت لندن که بیم داشت، روس ها از طریق ایران [که افغانستان بخشی از آن بود] و خلیج فارس به هندوستان رخنه کنند. تعرض به ایران در دو ستون توسط دو ژنرال روس آغاز شده بود؛ ژنرال پاول دمترییویچ سیسیانوف Pavel Dmitryevich Tsitsianov حملات نظامی به باکو و ژنرال ایوان گودویچ Ivan Gudvich به ارمنستان را فرماندهی می کردند. سیسیانوف بیستم فوریه 1806 و در 50 سالگی در جریان معارضه با ایران در باکو کشته شد و در آخرین سال نبرد، ژنرال پیوتر کوتلیارفسکی Pyotr Kotlyarevsky برنده بود. دولت لندن که از پیشروی روسها در قلمرو ایران نگران شده بود دست به میانجیگری زد و روسها که با تعرض ارتش ناپلئون رو به رو بودند و نیاز به دوستی با انگلستان [دشمن شماره یک ناپلئون] داشتند با این میانجیگری و مذاکره برای ترک مخاصمه موافقت کردند مخصوصا که میانجیگری بر عهده سِر گور اوزلی Sir Gore Ousely ـ دیپلمات انگلیسی آشنا با تزار روس واگذار شده بود. متن قرارداد که با انشاء «اوزلی» تنظیم شده بود 24 اکتبر 1813 در دهکده گلستان امضاء شد و برپایه آن؛ گرجستان، مناطق ساحل دریای سیاه واقع در غرب گرجستان ازجمله آبخیزستان [آبخازیا = آبخازیه]، ایمِرتیاImeretia، مِگرلیا Megrelia (اودیشی) و گوریاGuria، همه داغستان (قفقاز شمالی) و ازجمله شهر دربند (دربنت)، و نیز باکو، گنجه، شیروان، شکین (شکی Shakki)، قره باغ، لنکران و ... از ایران جدا شدند. از زمان تاسيس كشور ايران تا آن روز، قفقاز و بویژه جنوبي (اران) گوشه اي از خاك اصلي ايران بود و به شهادت تاریخ، ایرانیان برای محافظت این منطقه دائما و با تمامی امکانات با رومیان و اقوام مهاجر آسیای شمال شرقی جنگیده بودند. میرزا ابوالحسن خان ایلچی از جانب ایران و نیکلای رتیسچف Rtischev از سوی روسیه قرارداد گلستان را امضاء کردند.
     دو جنگ روسیه و ایران، ضعف نظامي ــ اداري، ناآگاهي رجال وقت و مديران كشور از ديپلماسي اروپايي، بي خبري از تحولات جهان و رويدادهاي روز و ناتوان بودن از تحليل آنها و نيز ضعف روانشناسي، بي خيالي و خودخواهي و داشتن مشغله وقتگير و فرصت سوز از جمله بسربردن در حرمسراها و دشمني كردن و رقابت شخصي با يكديگر را آشگار ساخت و تهران را به ميدان رقابت اروپائيان مبدل كرد.
     همه تلاش انگلستان اين بود كه روسها در ايران نفودي بيش از خودشان به دست نياورند و افغانستان کاملا از ایران جدا شود و حائل ميان متصرفات دو قدرت (انگلستان و روسيه) در آسیا باشد.
     مورخان، قراردادهاي گلستان و تركمن چاي و قرارداد تخليه هرات را نتيجه سوء حكومت 131 ساله قاجاریه بر ايران بشمار آورده اند که [برغم دفاع مردانه بوشهری ـ کازرونی ها در برابر تعرض انگلیسی ها ـ در جریان جنگ انگلستان با ایران بر سر هرات] ناسیونالیسم ایرانی را دست کم گرفته بودند و روی آن حساب نمی کردند. تاجيكها و ازجمله هراتی ها پس از سقوط دولت ساسانيان به خود عنوان پارسيبان (پارسي وان) داده و به پاسداري از زبان فارسي و فرهنگ و تمدن ايراني پرداخته بودند.
    باید دانست که دهم فوريه 2008 بي بي سي از قول هارون نجفي زاده از مزار شريف گزارشي مفصل تحت عنوان «مجازات براي بكارگيري زبان فارسي (در برخی نقاط افغانستان)» منتشر كرده بود كه نشان مي داد مقامات دولت كابل چند خبرنويس و مسئول خبر در منطقه بلخ كه واژه هاي پارسي دانشگاه، دانشكده و دانشجو را بكار برده بودند توبيخ كرده اند كه عملي تاسف آور است.
     به اظهار برخی اصحاب نظر، رويدادها و تحولات قرن 20 به ويژه انحلال امپراتوري روسيه (يك طرف قرارداد با ایران) و بعدا فروپاشی اتحاد شوروي [جانشین آن] و نيز وضعیت افغانستان فرصت به دست تهران داده است که اگر بخواهد قراردادهاي گلستان، تركمنچاي، هرات و ... را كه طبق عرف تاريخ، تحميلات نظامي بشمار مي روند و قابل اعراض و اعتراض هستند ـ دست كم روي كاغذ ـ ابطال و كان لم يكن اعلام كند، همچنانکه پس از پیروزی انقلاب، قرارداد سال 1921 روسيه شوروي با ایران را به طور يكجانبه لغو کرد!.
    دوازدهم فوريه 2004، ولاديمير پوتين مرد نیرومند روسيه انحلال اتحاد شوروي در دسامبر 1991 را يك مصيبت اعلام کرد و گفت که ایجاد امپراتوری روسیه نتیجه تلاش و از جان گذشتگی روسها در طول قرنها بود. این بیان صریح بسياري از حسابها را به هم ريخت و به نظر تحلیگران غرب، رشته اي است كه سر دراز خواهد داشت مخصوصا که چند سال پيش از این بیان، مجلس ملی روسیه (دوما) با تصویب یک قطعنامه، انحلال شوروي [در حقیقت امپراتوری روسیه] را عملي غيرقانوني و نامشروع اعلام کرده بود زیرا که برای تحقق آن یک رفراندم سراسری انجام نشده بود و 13 فوریه 2011 بورودافکین Alexei Borodafkin معاون وزارت امورخارجه روسیه ضمن اشاره به مسائل جاری منطقه ـ از اوضاع افغانستان تا بی ثباتی در قفقاز و نیز استفاده از منابع و امکانات دریای مازندان و ... گفت که برای حل این مسائل، روسیه نیاز به همکاری ایران دارد.

زبان فارسی حلقه اتصال اقوام گوناگون

زبان فارسی  تنها یک زبان نیست بلکه یک فرهنگ و یک تمدن است (پرفسور التازی)  در دوره گورکانیان یا موگول یا خراسانی های هند زبان مشترک و حلقه اتصال زبانی و فرهنگی تمام آسیای میانه ، شبه قاره هند و ایران و قفقاز بوده است. یکی از دلیل های آن  ابن بطوطه  است که با در تمام جغرافیای این منطقه با زبان فارسی مشکل گفتاری خود را حل می کرد. 

sad zoalqarninbahreFars

در این مقاله چند مفهوم ساده را مطرح میکنیم.

قوم ایرانی چیست؟

آیا ما در ایران قوم “فارس” داریم یا قوم ایرانی با زبان پارسی‌دری؟   و مفهوم واژه‌ی فارس.

مفهوم واژه‌ی کرد و در رابطه با “قوم کرد”

بلوچ در متون قدیم

زبان‌های آریایی مادی امروز با کدام زبان‌ها ارتباط دارند؟

در رابطه با شاخه‌هایی از قوم ایرانی (مانند کاسپیها) و همچنین قومهای پیشا‌ایرانی (مانند ایلامیان).

آیا گویشوران زبان‌های ایرانی چند قوم هستند؟  چرا ما از یک درخت قوم ایرانی با چند شاخه سخن میگوییم؟ 

 

قوم ایرانی چیست؟

دانشمندان متعقد هستند که گروهی به نام زبانهای ایرانی(آریایی) شامل زبانهای دری (دری یک گونه از پارسی است که پارسی در واقع معنی ایرانی‌تباران در دوران اسلامی میداده است و نه گروهی خاص چنانکه خواهیم دید) و لکی و لری و لاری و گیلکی و تالشی و سورانی و بختیاری و کرمانجی و زازایی و کلهری و  بلوچی و هورامی و  جافی و زبانهای مرکزی (خوانساری و گلپایگانی و انارکی و سیوندی غیره) همه جزو زبان‌های خانواده ایرانی هستند.  دوره‌ی میانه این زبانها همان پارثی و پهلوی ساسانی و سکایی و سغدی و خوارزمی میباشد و از دوره‌ی باستان ما مادی و سکایی باستان و پارسی باستان و اوستا را داریم. 

برای نمونه بنگرید به:

Rüdiger Schmitt (Hg.): Compendium Linguarum Iranicarum. Wiesbaden (Reichert 1989)

G. Windfuhr, The iranian Languages, Routledge, 2009

http://www.iranica.com/articles/iran-vi-iranian-languages-and-scripts

نقشه زیر تا حدی این موضوع را روشن میکند:

 البته زبانهای دیگری ایرانی مانند لری/لکی/تالشی/گیلکی/طبری/دیلمی/هورامی/زازایی .. و غیره در این نقشه نیامده است(زیرا نقشه تنها نمونه‌هایی را اورده است و نه همه این گویشها/زبانها).  از دیدگاه‌ تاریخی نیز همواره این گروه‌ها در یک سرزمین مشترک زندگی کرده‌اند و همه از یک ریشه تباری/نژادی/زبانی میباشند. 

برای نمونه تاریخنگاران ابوعلی سینا که در شهر فارسی‌زبان بخارا بدنیا آمده است را ایرانی میدانند.  یا ابوریحان بیرونی که زبان مادری او خوارزمی بوده است را نیز ایرانی میدانند.  نخست باید دانست که منظور از ایرانی بودن این شخصیت‌های تاریخی معنی دقیقی دارد.  یعنی زبان اول و اصلی این افراد یکی از زبان‌های خانواده ایرانی(ایرانی-آریایی) مانند سغدی و پارسی و کردی و خوارزمی و سکایی و پارثی و اوستایی و بلوچی و پشتو و گیلکی و دیلمی و تالشی و زازا و غیره بوده است.  این زبان‌ها را جزو زبان‌های ایرانی‌تبار می‌دانند. 

روزگاری زبان‌های ایرانی‌تبار و مردمان ایرانی‌تبار در آسیایه‌میانه اکثریت جمعیت را دارا بودند که از میان این مردمان میتوان به سغدیان و خوارزمیان و باختریان و پارثیان و البته پارسیان (بویژه از دوران ساسانیان) نام برد.  امروز این چهار زبان دیگر در خراسان بزرگ نیستند و تنها زبان پارسی (که ادامه گویش خراسانی پارسی‌میانه است با نفوذ از سغدی و پارثی) در خراسان بزرگ دیده میشود.  در کوه‌های پامیر هنوز چند بازمانده اندک از زبان ایرانی سغدی دیده میشود ولی در سده‌های بعد بویژه در دوران سلجوقیان و مغولان، زبان‌های ایرانی و مردمان ایرانی کم کم از این مناطق حذف میشوند.  در عین حال شاخه‌‌های قوم ایرانی امروز اکثریت جمعیت ایران و تاجیکستان و افغانستان را دارا میباشند و همچنین بخش بزرگی از ایرانیان تاجیک و کرد و زازا و بلوچ و  تالش در کشورهای ترکیه و آران و اوزبکستان و سوریه و عراق و پاکستان و  غیره هستند.

حال پرسش ما اینست که آیا گویشوران این زبان‌ها قومهای گوناگون هستند یا چندشاخه از یک قوم؟  ما در پرسش به این پاسخ، منابع‌های نوین و منابع‌های کهن را بررسی خواهیم نمود.

پرسش اول اینست که منظور ما از ایرانی چیست؟  قوم ایرانی یا همان قوم آریایی یک قوم باستانی است که از حدود میتانی‌ها که به زبانی مشابه اوستا و سانسکریت سخن میگفتند وجود داشتند و نامش بارها در کتیبه‌های گوناگون و نوشتارهای مختلف آمده است.

Map_of_the_Periplus_of_the_Erythraean_Sea

برای چند نمونه:

یک)

داريوش و خشايار ـ پادشاهان هخامنشي ـ در پاره‌اي از متون بازمانده‌ي خود، خويشتن را «يك آريايي از تبار آريايي» (Ariya:Ariyačiça) معرفي مي‌كنند (DNa, DSe, XPh). داريوش بزرگ در متن‌هايي ديگر، زبان‌اش را «آريايي» (DB.IV) و «اهوره مزدا» را نيز «خداي آريايي‌ها» اعلام مي‌دارد [بريان، ص 406 ؛ ويسهوفر، ص 11].

همچنین داریوش بزرگ زبان خود را نه “پارسی باستان” بلکه “زبان آریایی” معرفی میکند.

دو)

شماري از مورخان باستان، به صراحت، مادها را «آريايي» خوانده‌اند؛ مانند هردوت [VII/62؛ فراي، ص 4 و 411]، استرابون [XV/2.8؛ پيرنيا، ص 160] و موسا خورني [I/29؛ فراي، همان‌جا].

برای نمونه هردوت(دفتر هفتم بند شصت و دو) میگوید که لقب مادها آریایی است:

These Medes were called anciently by all people Arians

(ترجمه روالینسون)

 

و یعنی مادها نیز جزو مردم آریایی بودند.

همچنین بنگرید:

(فراي، ريچارد،: «ميراث باستاني ايران»، ترجمه‌ي مسعود رجب‌نيا، انتشارات علمي و فرهنگي، 1368)

 

سه):

  «تنها مورد استعمال مجاز اصطلاح آريايي درباره اقوامي است كه در ازمنه باستاني خود، خويشتن را آريا مي ناميدند. هنديان[12] و ايرانيان (پارسيان)[13] و مادها[14] و اسكيت ها[15] و آلان ها[16] و اقوام ايراني زبان آسياي[17] ميانه خود را آريا مي خواندند»

(ا. م. دياكونوف: «تاريخ ماد»، ترجمه كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي، 1380، ص 142، سطرهاي 5 تا 9).

و سپس میگوید:

اسامی خاص فراوان اقوام مذکور که با Arya (آریا- آریایی) تشکیل شده شاهد این مدعی است.  مثلا در زبان پارتها (اسناد نسا   نزدیک  اشک آباد – عشق آباد) آریا برزن (aryabarzān) و آریانی یستک (Aryaniyastak) آمده است.  (ای. م. دیاکونوف و م. م. دیاکونوف و و. آ.  لیوشیتس.  بایگانی پارتها در نسا VDI  ، سال 1953 شماره 4 ص 116) و بسیاری اسامی دیکر.

 چهار):

 همچنین کانیشکا، زبان ایرانی بلخی را “آریان” خوانده است و نه بلخی/باختری.

The “Aryan” Language, Gherardo Gnoli, Instituto Italiano per l’Africa e l’Oriente, Roma, 2002

پنج)

استرابو مردمان پارس و ماد و سغد و باختر و آریا را جزو کشور آریانا مینامد و میگوید

 

The name of Ariana is further extended to a part of Persia, and of Media, as also to the Bactrians and Sogdians on the north; for these speak approximately the same language, with but slight variations.

(استرابو، جغرافی، دفتر پانزدهم، بند هشتم)

The Geography of Strabo: With an English Translation by Horace Leonard Jones. Based in Part Upon the Unfinished Version of John Robert Sitlington Sterrett

Translated by Horace Leonard Jones

Published by Harvard University Press, 1966

 ترجمه: سرزمین آریانا به علاوه​ی این، فراگیرنده​ی بخشهایی از سرزمین پارس و ماد و همچنین بلخیان(باختریها) و سغدیها در شمال  میباشد، زیرا این مردمان با اندکی کم تفاوت، با یک زبان سخن میرانند.

شش) واژه‌ي «ايران» (Eran) براي نخستين بار در سنگ‌نوشته‌هاي اردشير يكم – بنيان‌گذار دودمان ساساني – گواهي شده است. وي در برجسته‌نگاري تفويض شاهنشاهي‌اش [از سوي اورمزد] در نقش رستم استان فارس، و سپس در سكه‌هاي‌اش، Ardashir shahan shah Eran (به پارسي ميانه) و Shahan shah Aryan (به پارتي) “= اردشير، شاه شاهان آريايي‌ها” خوانده شده است. پسرش شاپور يكم، ضمن استفاده از همان لقب براي پدرش، به خود با عنوانShahan shah eran ud aneran (به پارسي ميانه) و Shahan shah aryan ud anaryan (به پارتي) “= شاه شاهان آريايي‌ها و غيرآريايي‌ها” اشاره كرده است. همين شكل و شيوه، مورد استفاده‌ي شاهان بعدي ساساني، از «نرسه» تا «شاپور سوم» بود. سنگ‌نوشته‌ي سه زبانه‌ي شاپور يكم در كعبه‌ي زرتشت در استان فارس – كه در اين موضوع فقط نسخه‌هاي پارتي و يوناني‌اش محفوظ مانده، اما نسخه‌ي پارسي ميانه‌ي آن نيز با اطمينان، بازسازي‌پذير است – براي نخستين بار حاوي واژه‌ي پارسي ميانه‌ي «ايران‌شهر» EranShahr (به پارتي: Aryanshahr) است. بيان پادشاه مذكور در اين زمينه، چنين است: «an … eranshahr xwday hem» (به پارسي ميانه) / «az … aryanshahrxwday ahem» (به پارتي) / «ego … tou Arianon ethnous despotes eimi» (به يوناني) “= من سرور پادشاهي (در نسخه‌ي يوناني: ملت) آرياييان هستم” (SH.K.Z, Mid. Pers. [1], Parth . 1., Gk. 1.2). اين قاعده‌سازي، به دنبال لقب «شاه شاهان آريايي‌ها»ي شاپور يكم، اين نكته را به نظر بسيار پذيرفتني مي‌سازد كه واژه‌ي «ايران‌شهر» به درستي، «شاهنشاهي» (empire) معني مي‌گرديده، ضمن اين كه واژه‌ي Eran هنوز مطابق با ريشه‌شناسي‌اش (از واژه‌ي ايراني كهن: aryanam*)، به عنوان حالت جمع اضافي نام قومي «اير» (Er) (پارتي:Ary؛ از ايراني كهن: -arya؛ = آريايي) به معناي «-ِ ايرانيان» فهميده مي‌شده است. شكل مفرد اين واژه را شاپور در اشاره به پسرش «نرسه» مورد استفاده قرار داده است: Er mazdesn Narseh, shah Hind, Sagestan … (به پارسي ميانه) / ary mazdezn Narseh … (به پارتي)، يعني: «آريايي مزداپرست نرسه، شاه هند و سيستان و…». 

از ديگر شاهان ساساني، بهرام دوم نيز منحصراً، در برخي سكه‌هاي‌اش، اين واژه را به صورت يك پيشوند به سكه‌نوشته‌هاي معياري كه از زمان اردشير يكم مورد استفاده بوده، افزوده است: «(آريايي) مزداپرست، خدايگان (بهرام)، شاه شاهان آريايي‌ها (و غير آريايي‌ها)».
تركيب «اريانام خشثره» -aryanam xshathra* [= شهرياري آريايي‌ها] در هيچ يك از سنگ‌نوشته‌هاي پارسي باستان هخامنشي يافته نشده است. در اين زمينه، در يشت‌هاي متأخر اوستا، تنها ذكر Airiia و Anairiia danghawo “= سرزمين‌هاي آريايي” و “غيرآريايي” وجود دارد. بنابراين اصطلاح «ايران‌شهر» برساخته‌ي ساسانيان بوده است.

(برگرفته از دانشنامه ایرانیا-“ایرانشهر”- دیوید مکنزی-برگردان به فارسی داریوش کیانی)

پیوند اصلی:

http://www.iranica.com/articles/eran-eransah

David Mackenzie, “Eranshahr” in Encyclopedia Iranica

هفت)

مقاله مهم زیر از یک پروفسور ایتالیایی بسیاری از این اسناد پیش از پارثیان را گردآوردی کرده است:

 http://www.iranica.com/articles/iranian-identity-ii-pre-islamic-period

G. Gnoli, “IRANIAN IDENTITY ii. PRE-ISLAMIC PERIOD” in Encyclopedia Iranica

The inscriptions of Darius I (see DARIUS iii) and Xerxes, in which the different provinces of the empire are listed, make it clear that, between the end of the 6th century and the middle of the 5th century B.C.E., the Persians were already aware of belonging to the ariya “Iranian” nation (see ARYA and ARYANS). Darius and Xerxes boast of belonging to a stock which they call “Iranian”: they proclaim themselves “Iranian” and “of Iranian stock,” ariya and ariya čiça respectively, in inscriptions in which the Iranian countries come first in a list that is arranged in a new hierarchical and ethno-geographical order, compared for instance with the list of countries in Darius’s inscription at Behistun (see BISOTUN; Gnoli, 1989, pp. 22-23; 1994, pp. 153-54). We also know, thanks to this very same inscription, that Ahura Mazdā was considered the “god of the Iranians” in passages of the Elamite version corresponding to DB IV 60 and 62 in the Old Persian version, whose language was called “Iranian” or ariya (DB IV, 88-89). Then again, the Avesta clearly uses airya as an ethnic name (Vd. 1; Yt. 13.143-44, etc.), where it appears in expressions such as airyāfi; daiŋˊhāvō “Iranian lands, peoples,” airyō.šayanəm “land inhabited by Iranians,” and airyanəm vaējō vaŋhuyāfi; dāityayāfi; “Iranian stretch of the good Dāityā,” the river Oxus, the modern Āmū Daryā (q.v.; see ĒRĀN-WĒZ). There can be no doubt about the ethnic value of Old Iran. arya (Benveniste, 1969, I, pp. 369 f.; Szemerényi; Kellens).

 DSC00120ارجمند (2)

The Old Persian and Avestan evidence is confirmed by the Greek sources: Herodotus (7.62) mentions that the Medes once called themselves Arioi; Eratosthenes apud Strabo (15.2.8) speaks of Arianē as being between Persia and India; Eudemus of Rhodes apud Damascius (Dubitationes et solutiones in Platonis Parmenidem 125 bis) refers to “the Magi and all those of Iranian (áreion) lineage”; Diodorus Siculus (1.94.2) considers Zoroaster (Zathraustēs) as one of the Arianoi. The ethnic, linguistic, and religious import of terms connected with Old Pers.ariya and Av. airya is therefore borne out by a lot of different evidence, over a span of time that goes from the Achaemenid to the Seleucid and Parthian periods and in Iranian and non-Iranian sources. Besides Greek, the non-Iranian sources include Armenian, as in the expression ari Aramazd “Ahura Mazdā, the Iranian” in The History of the Armenians (sec. 127) by Agathangelos (de Lamberterie, p. 243; Schmitt, 1991; Gnoli, 1993, p. 19). An Iranian source, the Rabatak inscription (l. 3 f.) in the Bactrian language, has ariao, meaning “in Iranian (language)” (Sims-Williams, 1995-96, p. 83; 1997, p. 5; Gnoli, 2002). All this evidence shows that the name arya “Iranian” was a collective definition, denoting peoples (Geiger, pp. 167 f.; Schmitt, 1978, p. 31) who were aware of belonging to the one ethnic stock, speaking a common language, and having a religious tradition that centered on the cult of Ahura Mazdā.

 بنابراین آریایی(ایرانی) به قومی گفته میشده است که با وجود تنوع زبانهای ایرانی..همگی دارای ریشه واحد و فرهنگ مشترک و اسطوره مشترک و تاریخ مشترک بودند و شاهان ساسانی خود را آریایی(ایرانی) خوانده و کشورشان را ایران/ایرانشهر/آریان خوانده‌اند. 

 البته قوم ایرانی به اندازه کافی در ادبیات آمده است که نمونه آوردن از آن نیازی نیست.

شاید همین از اسدی طوسی بسنده باشد:IMG_3076 (2)

وفا ناید هرگز از ترک پدید

وز ایرانیان جز وفا کس ندید

 و در شاهنامه و دارابنامه و صدها اثر فرهنگی همواره از قوم ایرانی سخن رفته است.

 آیا ما در ایران قوم “فارس” داریم یا قوم ایرانی با زبان پارسی‌دری؟   و مفهوم واژه‌ی فارس.

داريوش و خشايار ـ پادشاهان هخامنشي ـ در پاره‌اي از متون بازمانده‌ي خود، خويشتن را «يك آريايي از تبار آريايي» مینامد و در عین حال “پارسی فرزند یک پارسی”.

میتوان گفت پس شاخه‌ای به نام پارسیان در دوران هخامنشیان از مردمان آریایی وجود داشته است.  در رابطه با معنی واژه‌ی پارسی میخوانیم:

 Jan Tavernier, “Iranica in the Achamenid Period (c.a. 550-330 B.C.); lexicon of old Iranian proper names and loanwords, attested in non-Iranian texts.  Volume 158 of Orientalia Lovaniensia Analecta. Peeters Publisher, 2007.  Pg 28:

{It should not be amazing that several proposals concerning the etymology of Parsa have been put forward.  In Hoffman’s eye (1940: 142) the name is related to Old Indian Parsu-, the name of warrior tribe.  Eilers (1954: 188: also Harmatta 1971c: 221-222) he uses Assyrian Parsua to prove Parsa — evolved from *Parsva-.  Again Eilers (1987:49) finds another Old Indian word to explain Parsa.  This time it is “Parsu”-, “rib, sickle”.  More recently Skalmowski (1995:311) pointed out that Pars(u)a is the equivalent of Old Indian parsva, “the region of the ribs, immediate neighborhood”}

 

Diakonoff, I.M. (1985), “Media I: The Medes and their Neighbours”, in Gershevitch, Ilya, Cambridge History of Iran, 2, Cambridge University Press, pg 62:

According to E. Grantovsky, the meaning of the term is “side”, “rib” and as an etymology, “those with strong ribs”.

And the eminent Iranologist George Morgenstriene has shown that Parsa, Pahlu, Pashtu, Parthia and etc. are all cognates of the same word. 

See:  Morgenstriene, George 1973: ‘Pashto’, ‘Pathan’ and the treatment of R + sibilant in Pashto,in: Indo-Dardica, Wiesbaden: Reichert, 168–174.

 در کل دانشمندان واژگان پارس، پارث، پهلو، پشتو و پارسا را از یک ریشه میدانند.  لغت پارسی بنابراین به معنی پهلو یا دنده است و دیاکونوف و هنینگ پارسی را به معنی “کسانی که پهلو قوی  یا دنده‌ی قوی دارند” میدانند.

برخی از دانشمندان نیز آن را از نام خنجر پارسیان خواندند که شباهت به دنده دارد ولی آرای دانشمندان امروزی همان است که پارس، پارث، پهلو،پهلوی،پارسا از یک ریشه هستند.

در زیر پارسا، لغتنامه دهخدا نیز نوشته است.

فرهنگ رشیدی، یکی از فرهنگهای متعبر که چهارصد سال پیش نوشته شده است زیر لغت پارسا مینویسد:

پرهیزگار و به معنی پارسی نیز گفته اند، و بعضی گفته اند: پارسا مرکب است از پارس که لغتی است در پاس به معنی حفظ و نگهبانی و از الف که چون لاحق کلمه شود افا ده معنی فاعلیت کند، و معنی ترکیبی حافظ و نگهبان چه پارسا پاسدار نفش خود باشد .(فرهنگ رشیدی نیمه نخست)

حافظ هم آن را به معنی ایرانی بکار برده است:

تازیان غم احوال غریبان نبوَد
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

 در هر رو، هرچند در زمان هخامنشیان میتوان گفت که گروهی از ایرانیان به نام “پارسی” شناخته میشدند اما در زمان ساسانیان لقب پارسی برای همه‌ی ایرانیان بکار گرفته شده است و واژه پارسی دیگر تغییر معنا داده است.  این را میتوان به طور صریح در متون اسلامی نیز دید.  بقول یکی از نویسندگان معاصر:

حقیقتی كه قوم‌سازان و قوم‌‌پرستان و حتا بسیاری از شخصیت‌های سیاسی كشور از آن ناآگاه‌اند این است كه در ایران چیزی به نام «قوم فارس»، یا هر قوم دیگری وجود ندارد. در چارچوب كشور ایران تنها و تنها «ملت ایران» و «ملیت ایرانی» موجود است و تفاوت‌های زبانی و گویشی موجود میان شهروندان مناطق مختلف كشور، فقط نشان دهنده‌ی وجود تنوع فرهنگی در كشور است و نه چیز دیگری. واحدی به نام «قوم فارس/ پارس» نزدیك به دو هزار سال پیش در جامعه‌ی یك‌پارچه‌ی ایران تحلیل رفت و از این رو گفت‌وگو از «قوم فارس/ پارس» در ایران معاصر، بی‌معنا و فاقد موضوعیت است؛ و دقیقاً از این رو است كه قوم‌سازان و تجزیه‌طلبان تاكنون نتوانسته‌اند مشخص كنند و توضیح دهند كه منظورشان از «قوم فارس» یا «فارس‌ها» دقیقاً چیست. اما از آن جا كه مهم‌ترین دودمان‌های پادشاهی ایران (هخامنشیان و ساسانیان) از ایالت پارس/ فارس برخاسته بودند، توسعاً، كل كشور ایران، چنان كه در متون كهن و میانه‌ی یونانی، لاتینی، ارمنی، سریانی، چینی، و فارسی – عربی دوران اسلامی مشاهده می‌شود، از دیرباز و سنتاً پارس/ فارس/ فُرس خوانده می‌شده است. حتا هنوز نیز در زبان‌های اروپایی از كشور ایران گاه با نام پارس (انگلیسی: Persia؛ فرانسوی: ‍Perse) یاد می‌شود و البته اگر خواست رضا پهلوی نبود، نام رسمی ایران در اسناد بین المللی هنوز پارس بود. بنابراین مشخص است كه عنوان پارسی / فارسی، منحصراً دارای مفهومی ملی است و نه قومی، و عنوان‌های چون ستارگان پارسی نیز به همه‌ی مردم ایران دلالت و اشاره دارد.

 

در واقع واژه‌ی فارس در مقابل عرب/ترک در متون اسلامی بکار رفته است و در کل منظور ایرانی‌زبانان بوده است.  ما چند شاهد در این رابطه میاوریم:

لغتنامه دهخدا در ذیل «فارسی» آمده‌است: «”فارسی. (ص نسبی) منسوب به فارس که فارسیان و ممالک آنها باشد. (منتهی الارب). معرب پارسی ؛ ایرانی. (حاشیۀ برهان چ معین: پارس).” » و در زیر «فارس» آمده‌است:«”آن که زبان فارسی دارد. آن که از مردم ایران است. در مقابل ترک، عرب و جز آن”». 

 اعراب و یونانیان و خارجیها نام کشور ایران را «پارس» و نام مردمان آن را «پارسی» می‌خواندند.  برای نمونه قطران تبریزی، شاعر دهقان‌تبار (طبقه‌ای از ایرانیان ساسانی)، می‌سراید:

 بلبل به سان مطرب بیدل فراز گل

گه پارسی نوازد، گاهی زند دری

 و دکتر امین ریاحی خوئی «دری» را زبان فارسی خراسان و پارسی را زبان ایرانی آذربایجان می‌دانند

 (رياحي خويي، محمدامين، «ملاحظاتي درباره‌ي زبان كهن آذربايجان»: اطلاعات سياسي – اقتصادي، شماره‌ي 181-182)

مقاله نیز در اینجا بازیافت میشود:

http://www.azargoshnasp.net/languages/Azari/26.pdf

 

 ابوریحان بیرونی، ایرانیان زبان خوارزمی را شاخه‌ای از درخت استوار پارسیان می‌داند:«و أما أهل خوارزم، و إن کانوا غصناً من دوحة الفُرس»(و مردم خوارزم٬ آنها شاخه‌ای از درخت استوار پارسیان (ایرانیان) هستند.)

منبع:  الاثار الباقیه عن القرون الخالیه، ابوریحان محمد ابن احمد بیرونی (۳۶۲ – ۴۴۰ ق)-تحقیق و تعلیق: پرویز اذکایی-ناشر: میراث مکتوب-چاپ اول: تابستان ۱۳۸۰

 باید دانست زبان خوارزمی، یک زبان ایرانی‌تبار شرقی است و با زبان‌های ایرانی(آریایی) سغدی و استی و زبان‌های پامیری از یک خانواده میباشد.

 ابو الحسن مسعودی در التنبیه و الاشراف میینویسد:«پارسیان قومی بودند که قلم‌روشان دیار جبال بود از ماهات و غیره و آذربایجان تا مجاور ارمنیه و اران و بیلقان تا دربند که باب و ابواب است و ری و طبرستان و مسقط و شابران و گرگان و ابرشهر که نیشابور است و هرات و مرو و دیگر ولایت‌های خراسان و سیستان و کرمان و فارس و اهواز با دیگر سرزمین عجمان که در وقت حاضر به این ولایت‌ها پیوسته‌است، همهٔ این ولایت‌ها یک مملکت بود، پادشاه‌اش یکی بود و زبان‌اش یکی بود، فقط در بعضی کلمات تفاوت داشتند، زیرا وقتی حروفی که زبان را بدان می‌نویسند یکی باشد، زبان یکی است وگر چه در چیزهای دیگر تفاوت داشته باشد، چون پهلوی و دری و آذری و دیگر زبان‌های پارسی.»

 

اصل عربی:

فالفرس أمة حد بلادها الجبال من الماهات وغیرها وآذربیجان إلی ما یلی بلاد أرمینیة وأران والبیلقان إلی دربند وهو الباب والأبواب والری وطبرستن والمسقط والشابران وجرجان وابرشهر، وهی نیسابور، وهراة ومرو وغیر ذلک من بلاد خراسان وسجستان وکرمان وفارس والأهواز، وما اتصل بذلک من أرض الأعاجم فی هذا الوقت وکل هذه البلاد کانت مملکة واحدة ملکها ملک واحد ولسانها واحد، إلا أنهم کانوا یتباینون فی شیء یسیر من اللغات وذلک أن اللغة إنما تکون واحدة بأن تکون حروفها التی تکتب واحدة وتألیف حروفها تألیف واحد، وإن اختلفت بعد ذلک فی سائر الأشیاء الأخر کالفهلویة والدریة والآذریة وغیرها من لغات الفرس.

(مسعودي، علي بن حسين: «التنبيه و الاشراف»، به تصحيح عبدالله اسماعيل الصاوي، قاهره، 1357 ق.)

 

از این نکته برمیاید که فارسی دری تنها یکی از زبانهای گروه مردمان پارسی حساب می‌شود و گویندگان زبانهای دیگر مانند زبان آذری  و پهلوی و زبانهای دیگر پارسی (ایرانی) نیز جزو گروه مردمان پارسی حساب می‌شدند. 

 

 

 

برای نمونه دیگر در کتاب مرزبان نامه، که ترجمه‌ای است از طبری کهن به زبان دری، وراوینی در مقدمه ترجمه زبان طبری کهن را “فرس-قدیم” می‌خواند و میگوید که که آن را از فرس قدیم(طبری کهن) به فارسی دری ترجمه می‌کند.

 

Kramers, J.H. «Marzban-nāma.» Encyclopaedia of Islam. Edited by: P.Bearman , Th. Bianquis , C.E. Bosworth , E. van Donzel and W.P. Heinrichs. Brill, 2007. Brill Online. 18 .

 

 

حتی در متون دوران قاجاریه، به اقوام کرد و لک لقب «فرس قدیم» را می‌دادند و خارجیها لکها و لرها و بختیاریها و کردها را جزو گروه‌های پارسی می‌شمردند و خود آن گروه نیز خود را از «فرس قدیم» می‌دانستند.

برای نمونه:

Shiel, Lady (Mary). Glimpses of Life and Manners in Persia. London: John Murray, 1856.

در این کتاب می‌خوانیم:

The PERSIAN TRIBES The tribes are divided into three races-Toorks, Leks and Arabs.  The first are the  invaders from Toorkistan, who, from time ‘immemorial, have established themselves in Persia, and who still preserve their language. The Leks form the clans of genuine Persian blood, such as the Loors, Bekhtiaris.  To them might be added the Koords, as members of the Persian family; but their numbers in the dominions of the Shah are comparatively few, the greater part of that widely-spread people being attached to Turkey. Collectively the Koords are so numerous that they might be regarded as a nation divided into distinct tribes. Who are the Leks, and who are the Koords? This inquiry I cannot solve. I never met anyone in Persia, either eel or moolla, who could give the least elucidation of this question. All they could say was, that both these races were Foors e kadeem,-old Persians. They both speak dialects the greater part of which is Persian, bearing a strong resemblance to the colloquial language of the present day, divested of its large Arabic mixture. These dialects are not perfectly alike, though it is said that Leks and Koords are able to comprehend each other. One would be disposed to consider them as belonging to the same stock,. did they not both disavow the connection.  A Lek will- admit that a Koord, like himself, is an  “old Persian”(Foors-e-Qadim) but he denies that the families are identical, and a Koord views the question in the same light.

 

در اینجا گفته شده است که لک‌ها، لرها، بختیاری‌ها و کردها جزو پارسیان اصیل هستند و مردمان ایران (چه ایل چه ملا و غیره) آنها را “فرس قدیم” میدانستند و خود این گروه‌ها نیز خود را فرس قدیم میدانستند.

 

شاید یک نمونه دیگر از این را میتوان در روزنامه جنگل پیش از پهلویها دید که نگارنده‌ی یک مقاله در آن در رابطه با قفقاز مینیوسد:” قفقازیة جنوبی یعنی ولایات جنوبی قفقاز که هریک از آنها به شهادت تاریخ اسم معینی داشته و دارند همه فارسی نژاد ، همه ایرانی الاصل ، غیر از زبانشان که فعلاً ترکی است همه چیزشان ایرانی است امروز اسم آذربایجان را به خود گذاشت ، چرا  به چه جهت ؟”(این مقاله درشماره ٢۴ روزنامه جنگل ( نشریه نهضت جنگل ) مورخه ٢٣ ربیع الثانی١٣٣۶ هجری قمری برابر با ١٧ بهمن ١٢٩۶ خورشیدی به قلم ناشناس چاپ شده بود . متن کامل این مقاله را در کتاب مجموعه ی روزنامه های جنگل در صفحات ١۶٣-١۶١ می توانید ببینید . مشخصات کتاب :نام کتاب :مجموعه ی روزنامه های جنگل-به کوشش : امیر نعمتی لیمائی-ناشر و محل نشر : امیدمهر ،مشهدسال نشر : 1389-قطع کتاب : رحلی-تعداد صفحات : 240-بها : 75000 ریال)

و در واقع منظور روزنامه‌نگاران جنگل از نژاد فارسی همان نژاد ایرانی (یعنی ایرانی‌زبان) بوده است.

 

پیوند ایران و فارس نیز در متون کهن بارها گواهی گردیده‌است، چنان که حمزه اصفهانی می‌نویسد(تاریخ پیامبران و شاهان، ترجمه جعفر شعار، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۷، ص ۲): «آریان که همان فرس است در میان این کشورها قرار دارد و این کشورهای شش گانه محیط بدان اند، زیرا جنوب شرقی زمین در دست چین، و شمال در دست ترک، میانه جنوب در دست هند، رو به روی آن یعنی میانه شمالی در دست روم و جنوب غربی در دست سودان و مقابل آن یعنی شمال غربی در دست بربر است».

 

بنابراین تا دوران اخیر لغت «فارس» محدود به گونه «دری» فارسی نبوده‌است و در واقع شامل زبانهای متعدد ایرانی و ساکنیان مردم ایران میشده‌است.  همچنین در این نکته حمزه‌ی اصفهانی باید باز گفت که “فارس” به معنی خاص همان استان فارس است ولی به مرور زمان به نام کل کشور ایران تبدیل شده است.

 

 

بنابراین، برخلاف قومگرایان که امروز “خلق فارس”، “خلق بلوچ”، و “خلق کرد” قائل هستند در متون دوران اسلامی چنین عنوانهایی وجود نداشت.   ولی در ادبیات قوم‌گرایانه و چپ و ایران‌ستیرانه کوشش می‌شود که این واژه “فارس” را محدود کنند به کسانی که به زبان فارسی‌دری تکلم میکنند.   ولی به قول استاد کیانی باید توجه داشت:

 

واحدی به نام «قوم فارس/ پارس» نزدیك به دو هزار سال پیش در جامعه‌ی یك‌پارچه‌ی ایران تحلیل رفت و از این رو گفت‌وگو از «قوم فارس/ پارس» در ایران معاصر، بی‌معنا و فاقد موضوعیت است؛ و دقیقاً از این رو است كه قوم‌سازان و تجزیه‌طلبان تاكنون نتوانسته‌اند مشخص كنند و توضیح دهند كه منظورشان از «قوم فارس» یا «فارس‌ها» دقیقاً چیست. اما از آن جا كه مهم‌ترین دودمان‌های پادشاهی ایران (هخامنشیان و ساسانیان) از ایالت پارس/ فارس برخاسته بودند، توسعاً، كل كشور ایران، چنان كه در متون كهن و میانه‌ی یونانی، لاتینی، ارمنی، سریانی، چینی، و فارسی – عربی دوران اسلامی مشاهده می‌شود، از دیرباز و سنتاً پارس/ فارس/ فُرس خوانده می‌شده است. حتا هنوز نیز در زبان‌های اروپایی از كشور ایران گاه با نام پارس (انگلیسی: Persia؛ فرانسوی: ‍Perse) یاد می‌شود و البته اگر خواست رضا پهلوی نبود، نام رسمی ایران در اسناد بین المللی هنوز پارس بود. بنابراین مشخص است كه عنوان پارسی / فارسی، منحصراً دارای مفهومی ملی است و نه قومی.

 

محدود کردن این واژه‌ی کهن به تنها گروه پارسی-دری زبانان یک تحریف تاریخ است و بایست سخت از آن پرهیز کرد.  برای نمونه اوحدی مراغه‌ای این را به عنوان زبان اصفهان معرفی میکند:

 

دیم تو خورد و چشم مو تر

هشکش ویکر وان خوزارو

واتت که سر فلا کروهینی تو ساعتی

 کین آه سوته دل بهر چه تو وات ایستاده بو

 

دیم=چهره،صورت (که در فارسی‌دری کمتر بکار میرود)

هشک=خشک

وات=گفتن

سوته=سوخته

بو=باشد

 

 

اوحدی‌ مراغه‌ای حدود سیصد سال پس از ناصرخسرو میزیست.  ولی ناصر خسرو، شاعر، حکیم و نویسنده بزرگ ایرانی ملاحظه خواهیم کرد که اصفهان از زمان های دور شهری بزرگ و دیدنی بوده است. ناصر خسرو در حدود یک هزار سال پیش از اصفهان دیدن نموده است و می نویسد: « من در همه ی زمین پارسی گویان، شهری نیکوتر و جامع تر و آبادان تر از اصفهان ندیدم»

 

اما منظور ناصرخسرو از “پارسی‌گویان” تنها زبان دری در اینجا نبوده است.  چنانکه قطران تبریزی نیز زبان خود را “پارسی” و زبان خراسانی را “دری”میگوید.  در جای دیگر ولی ناصرخسرو واژه‌ی دری و فارسی را یکی میداند.

 

در اینجا در واقع تناقضی نیست، زیران زبا پارسی‌دری یک نمونه از زبان‌های ایرانی است و قطران تبریزی زبان آذری فهلوی را “پارسی” خوانده است و ناصر خسرو زبان قدیمی اصفهان را “پارسی” خوانده‌است.  زیرا لغت پارسی محدود به یک لهجه خاص ایرانی نبوده است و در کل معنی همان ایرانی میداده است.

 

زبان فارسی دری خود گویش خراسانی زبان پارسی میانه (پهلوی) می باشد که پس از اسلام گسترش یافته و بر دیگر گویش های ایرانی این سرزمین چیره شده است. ولی ریشه پهلوی  زبان پارسی کنونی را می توان به آسانی ثابت کرد. مروری بر چند واژه متعلق به هر سه زبان پارسی باستان و میانه و نو گواهی آشکار بر وجود پیوند میان این سه زبان ایرانی است:

 

Aspa (پارسی باستان) > asp (پارسی میانه) > اسب (فارسی)

Kāma (پارسی باستان) > Kām (پارسی میانه) > کام (فارسی)

Daiva (پارسی باستان) > dēw (پارسی میانه) > دیو (فارسی)

Drayah (پارسی باستان) > drayā (پارسی میانه) > دریا (فارسی)

Dasta (پارسی باستان) > dast (پارسی میانه) > دست (فارسی)

Bāji (پارسی باستان) > bāj (پارسی میانه) > باج (فارسی)

Brātar (پارسی باستان) > brādar (پارسی میانه) > برادر (فارسی)

Būmi (پارسی باستان) > būm (پارسی میانه) > بوم (فارسی)

Martya (پارسی باستان) > mard (پارسی میانه) > مرد (فارسی)

Māha (پارسی باستان) > māh (پارسی میانه) > ماه (فارسی)

Vāhara (پارسی باستان) > wahār (پارسی میانه) > بهار (فارسی)

Stūnā (پارسی باستان) > stūn (پارسی میانه) > ستون (فارسی)

Šiyāta (پارسی باستان) > šād (پارسی میانه) > شاد (فارسی)

Duruj / drauga (پارسی باستان) >  drōgh (پارسی میانه) < دروغ (فارسی)

پیوند ایران و فارس نیز در متون کهن بارها گواهی گردیده است، چنان که حمزه اصفهانی می نویسد (تاریخ پیامبران و شاهان، ترجمه جعفر شعار، انتشارات امیرکبیر، 1367، ص 2): «آریان که همان فرس است در میان این کشورها قرار دارد و این کشورهای شش گانه محیط بدان اند، زیرا جنوب شرقی زمین در دست چین، و شمال در دست ترک، میانه جنوب در دست هند، رو به روی آن یعنی میانه شمالی در دست روم و جنوب غربی در دست سودان و مقابل آن یعنی شمال غربی در دست بربر است».

 

برای آگاهی خوانندگان از پیوند و ارتباط کامل زبان فارسی کنونی با زبان پارسی میانه (پهلوی) نمونه هایی از نوشته های پهلوی را در زیر نقل می کنیم تا آشکار شود که حقیقتأ زبان فارسی کنونی ادامه زبان پهلوی عصر ساسانی است.

قطعه شعری به زبان پهلوی (متون پهلوی، جاماسپ آسانا، گزارش سعید عریان، 1371، ص 96):

Dārom andarz-ē az dānāgān

Az guft-ī pēšēnīgān

Ō šmāh bē wizārom

Pad rāstīh andar gēhān

Agar ēn az man padīrēd

Bavēd sūd-ī dō gēhān

برگردان فارسی دری:

«دارم اندرزی از دانایان

از گفته ی پیشینیان

به شما بگزارم (= گزارش دهم)

به راستی اندر جهان

اگر این از من پذیرید

بُوَد سود دو جهان».

 

اما این نکته ضروری است که داریوش زبان خود را “آریان” خوانده است هرچند محققان امروزی آن را پارسی‌ باستان میخوانند. 

همچنین کانیشکا، زبان ایرانی بلخی را “آریان” خوانده است و نه بلخی/باختری.

The “Aryan” Language, Gherardo Gnoli, Instituto Italiano per l’Africa e l’Oriente, Roma, 2002

زبان دری هم یگی از گویشهای مهم ایرانی و ادامه‌ی پارسی میانه به لهجه‌ی خراسانی است.  آن را جزو زبانهای ایرانی جنوبی غربی میدانند زیرا هرچند اصلش از فارس است (پارسی میانه) ولی دچار تحولاتی در خراسان شده است.  یعنی زبان پارسی‌میانه در دوران ساسانیان چنان گسترده شد که از فارس به محل‌های دیگر مانند خراسان و آذربایجان و غیره گسترش یافت. زبان پارسی‌دری کنونی هم ادامه لهجه خراسانی آن زبان فارسی‌میانه در خراسان میباشد.

این نیز نظر زبان‌شناسان و محققان میباشد:

“Middle Persian, also called Pahlavi is a direct continuation of old Persian, and was used as the written official language of the country.” “However, after the Moslem conquest and the collapse of the Sassanids, Arabic became the dominant language of the country and Pahlavi lost its importance, and was gradually replaced by Dari, a variety of Middle Persian, with considerable loan elements from Arabic and Parthian.”

Ulrich Ammon, Norbert Dittmar, Klaus J. Mattheier, Peter Trudgill, “Sociolinguistics Hsk 3/3 Series Volume 3 of Sociolinguistics: An International Handbook of the Science of Language and Society”, Walter de Gruyter, 2006. 2nd edition. pg 1912.

New Persian, is “the descendant of Middle Persian” and has been “official language of Iranian states for centuries”, whereas for other non-Persian Iranian languages “close genetic relationships are difficult to establish” between their different (Middle and Modern) stages. Modern Yaḡnōbi belongs to the same dialect group as Sogdian, but is not a direct descendant; Bactrian may be closely related to modern Yidḡa and Munji (Munjāni); and Wakhi (Wāḵi) belongs with Khotanese.”

Skjærvø, Prods Oktor (2006). Encyclopedia Iranica,”Iran, vi. Iranian languages and scripts”.

The language known as New Persian, which usually is called at this period (early Islamic times) by the name of Parsi-Dari, can be classified linguistically as a continuation of Middle Persian, the official religious and literary language of Sassanian Iran, itself a continuation of Old Persian, the language of the Achaemenids. Unlike the other languages and dialects, ancient and modern, of the Iranian group such as Avestan, Parthian, Soghdian, Kurdish, Pashto, etc., Old Middle and New Persian represent one and the same language at three states of its history. It had its origin in Fars and is differentiated by dialectical features, still easily recognizable from the dialect prevailing in north-western and eastern Iran.

 (Lazard, Gilbert 1975, “The Rise of the New Persian Language” in Frye, R. N., The Cambridge History of Iran, Vol. 4, pp. 595-632, Cambridge: Cambridge University Press.(

 

زبان پارسی‌میانه ولی در استان فارس روند خود را ادامه داد و در برخی از فهلویات حافظ و سعدی میتوان آن را دید:

برای نمونه در دیوان حافظ می‌بینیم:

بپی ماچــان غرامت بسپريمن

غرت يک وی روشتــی ازامادی

غم ای دل بوادت خورد ناچا

وغر نه اوبنی آنچه‌ات نه‌شاد دی

(ديوان حافظ به تصحيح دكتر پرويز خانلري، چاپ دوم، تهران: انتشارات خوارزمي، 1362، جلد اول،ص874).

 

برگردان:

در “پای ماچان” (محل ویژه محاکمه در حضور قاضی) غرامت بسپاریم

اگر یک رفتار زشتی از ما دیدی

غم این دل را باید خورد ناچار

وگرنه بینی آنچه نشائی دید.

 

بنابراین زبان پارسی‌دری ریشه در استان فارس از طریق پارسی‌میانه دارد ولی در زمان ساسانیان پارسی‌میانه در خراسان بجای زبان‌های دیگر ایرانی (پارثی و بلخی و سغدی..) گسترش یافت و زبان پارسی دری همان ادامه این گویش پارسی‌میانه در خراسان است.  خلاصه این یک زبان ایرانیست که فردوسی طوسی و رودکی و حافظ و قطران و خاقانی …و هویت ایرانیان را بهم پیوند میدهد و تنها زبان ایرانی است که در جهان آثارهای کهنش بیش از  پانصدهزار تا یک ملیون نسخه میباشد.  البته شکی نیست که تمدن ایرانی تنها زبان فارسی نیست و مجموع زبان‌های ایرانی و فرهنگ‌های ایرانی تشکیل‌دهنده‌ی این تمدن هستند.

 

 

پس از این همه اسناد، بنابراین نتیجه‌گیری میشود واژه پارسی از دوران ساسانی و بویژه دوران اسلامی به دو معنی بوده است:

 

یکی کسانی که از استان فارس هستند.

 

دوم در متون دوران اسلامی، واژه‌ی فارسی برابر است با ایرانی و ایرانی‌تباران.  برای همین متون عصر قاجاریه زبانهای کردی، لکی، بختیاری و غیره را “فرس قدیم” میخوانند یا در مرزبان‌نامه که اصلش باید به طبری قدیم باشد آن را “فرس قدیم” میخواندند.  واژه فرس/فارس/پارسی یعنی همان ایرانی و هرگز تنها متعلق به گویشوران پارسی‌دری نبوده است.  

 

بنابراین:

 

واحدی به نام «قوم فارس/ پارس» نزدیك به دو هزار سال پیش در جامعه‌ی یك‌پارچه‌ی ایران تحلیل رفت و از این رو گفت‌وگو از «قوم فارس/ پارس» در ایران معاصر، بی‌معنا و فاقد موضوعیت است؛ و دقیقاً از این رو است كه قوم‌سازان و تجزیه‌طلبان تاكنون نتوانسته‌اند مشخص كنند و توضیح دهند كه منظورشان از «قوم فارس» یا «فارس‌ها» دقیقاً چیست. اما از آن جا كه مهم‌ترین دودمان‌های پادشاهی ایران (هخامنشیان و ساسانیان) از ایالت پارس/ فارس برخاسته بودند، توسعاً، كل كشور ایران، چنان كه در متون كهن و میانه‌ی یونانی، لاتینی، ارمنی، سریانی، چینی، و فارسی – عربی دوران اسلامی مشاهده می‌شود، از دیرباز و سنتاً پارس/ فارس/ فُرس خوانده می‌شده است. حتا هنوز نیز در زبان‌های اروپایی از كشور ایران گاه با نام پارس (انگلیسی: Persia؛ فرانسوی: ‍Perse) یاد می‌شود و البته اگر خواست رضا پهلوی نبود، نام رسمی ایران در اسناد بین المللی هنوز پارس بود. بنابراین مشخص است كه عنوان پارسی / فارسی، منحصراً دارای مفهومی ملی است و نه قومی.

 

اما از دوران قومگرایی پس از حزب توده و استالین،.. کم کم برخی از نویسندگان تنها واژه‌ی پارسی را اختصاص دادند به یکی از زبان‌های ایرانی به نام پارسی‌دری در حالیکه قومیت گویشوران پارسی‌دری از لحاظ نام بومی تنها و تنها ایرانی است و آنها به یک زبان ایرانی سخن میگویند.  علت اینکه زبان فارسی‌دری(یعنی گویش خراسانی پارسی‌میانه) به نام “فارسی” شناخته شد بخاطر این بود که گسترده‌ترین زبان ایرانی پس از اسلام شد و چون نام ایران هم “فرس” بود این زبان “فارسی” شناخته شد.  وگرنه برفرض اگر زبان لارستانی گسترده‌ترین گویش زبانهای ایرانی پس از اسلام میشد آن را “فارسی” میخواندند و زبان  دری خراسان دیگر نامش فارسی نمیماند. 

بنابراین تمامی گویشوران پارسی‌دری (بجز هزاره‌ها و اقوام مغول دیگر که در چند سده اخیر فارسی‌زبان شدند) تنها و تنها شاخه‌ای از قوم ایرانی هستند.  چنانکه ابوریحان بیرونی، زبان ایرانی شرقی خوارزمی (که با سکایی ربط دارد) و مردمان خوارزم را ساخه‌ای از ایرانیان(پارسیان) میدانند. 

ایجاد و فرضیه‌ی قومی به نام “فارس” بجای واژه‌ی اصلی یعنی همان قوم ایرانی با شاخه‌ی زبان پارسی‌دری تنها و تنها برای تجزیه ایران مطرح شده است.

دوباره این نکته‌ی مهم تکرار میشود.

نتیجه‌گیری میشود واژه پارسی از دوران ساسانی و بویژه دوران اسلامی به دو معنی بوده است:

 

یکی کسانی که از استان فارس هستند.

دوم در متون دوران اسلامی، واژه‌ی فارسی برابر است با ایرانی و ایرانی‌تباران.  برای همین متون عصر قاجاریه زبانهای کردی، لکی، بختیاری و غیره را “فرس قدیم” میخوانند یا در مرزبان‌نامه که اصلش باید به طبری قدیم باشد آن را “فرس قدیم” میخواندند.  واژه فرس/فارس/پارسی یعنی همان ایرانی و هرگز تنها متعلق به گویشوران پارسی‌دری نبوده است.  

این نکته نیز ضروری است:

ترکان/عربان نیز بجای واژه‌ی فارس گاهی وقتها واژه‌ی تات/تاجیک/عجم را بکار میبردند که شامل همه‌‌ی ایرانی‌زبانان بوده است.  در متون صفوی یکسره و همه جا بین تات/تاجیک(ایرانیان) و ترکان تفاوت گذاشته‌اند و در واقع منظور از تات/تاجیک(ایرانیان) کل ایرانی‌زبانان بوده است.  همچنین در دوران صفوی دگردیسی در واژه‌ی عجم نیز انجام گرفت به این معنی که عثمانیان که کشور ایران را “عجم” میخواندند ساکنین شیعه آن را نیز عجم خواندند و برخی از سنی‌زبانان کرد با اقتباس این واژه از عثمانیان، تمامی شیعیان ترک‌زبان و ایرانی‌زبان (حتی کردهای کلهر و غیره) را “عجم” خوانده‌اند. 

مفهوم واژه‌ی کرد و قوم “کرد”

نگارنده با پژوهش‌های گسترده روی این موضوع(و متون تاریخی و قول محققان برجسته) بر این باور است که نام کرد تنها و تنها در معنی اصلی آن  یک  معنی اجتماعی داشته است و برای ایرانی‌زبانان که یک نوع شیوه‌ی زندگی خاصی داشتند.  هرچند چند  منبع کهن حتی اقوام غیرایرانی(مانند عرب) را نیز “کرد” دانسته‌اند.

 خوانندگان می توانند به ادبیات کلاسیک فارسی نیز رجوع کرد. شاعران و نویسندگان پارسی گوی در قرن های اول اسلام واژهء کُرد را به معنای عشایر و رمه‌گر و همچنین چوپان و شبان به کار برده اند.

رودکی گوید:

از بخت و کیان خود بگذشتم و پَردَختم / چون کُرد بماندستم تنها من و این باهو (باهو به معنای چوبدستی شبانان).

در اسرار التوحید نیز آمده است: کُرد بود و گوسفند دار. در گویش طبری امروز هنوز واژهء کُرد به همین معنا به کار می رود. عرب های سورستان (عراق و سوریه امروز) کُرد نامیده می شدند.

واژهٔ کرد در دوران تاریخی پس از حمله اعراب به ایران به معنای رمه گردانان و کوچ‌نشینان فلات ایران بزرگ به كار رفته است و هرگز معنی زبانی خاص یا قوم خاص یا فرهنگی خاص را نمی‌دهد.  چنانکه امروز هم این واژه هنوز معنی زبانی خاص یا گروهی خاص را نمی‌دهد و در واقع زبان‌هایی وجود دارند که نامشان کردی است.  برای نمونه زبانهای سورانی و کرمانجی نه یک گویش از هم بلکه دو زبان متفاوت در حد تفاوت انگلیسی و آلمانی شناخته می‌شوند.

 

در این راستا به چند سند محکم نگاه می‌کنیم.

 

حمزه اصفهانی مینویسد : « کانت الفرس تسمی الدیلم الاکراد طبرستان کما کانت تسمی العرب اکراد سورستان » (تاریخ سنی ملوک الارض)

یعنی پارسیان (ایرانیان)،  دیلمیان (یکی از گروه‌های مهم ایرانی‌زبان) را کردهای طبرستان میدانستند – چنانکه اعراب را کردهای سورستان.

 

در لغتنامه دهخدا نیز آمده است:

 

توسعاً بمناسبت چادرنشيني اين طايفه بطور مطلق بر چادرنشينان اطلاق مي شود. بدوي . بقول حمزه اصفهاني ايرانيان قديم (فرس ) ديلميان را اکراد طبرستان ميناميدند و اعراب را کردان سورستان ميخواندند. (فرهنگ فارسي معين):

 

از رخت و کياي خويش من رفتم و پردختم 
چون کرد بماندستم تنها من و اين باهو.

رودکي .

بينيت همي بينم چون خانه کردان 
آراسته همواره به شيراز و به رُخبين .

عماره .

در بيابان بديد قومي کرد
کرده از موي هر يکي کولا.

باراني (از حاشيه فرهنگ اسدي نخجواني)

 

چو سيلاب خواب آمد و هر دو برد
چه بر تخت سلطان چه بر دشت کرد.

سعدي .

بخارا خوشتر از لوکر خداوندا همي داني 
وليکن کرد نشکيبد ازين دوغ بياباني .

غزالي لوکري .

 

 

پروفسور مینورسکی می‌نویسد:

 

V. Minorsky, Encyclopedia of Islam: “We thus find that about the period of the Arab conquest a single ethnic term Kurd (plur. Akrād ) was beginning to be applied to an amalgamation of Iranian or iranicised tribes., “Kurds” in Encyclopaedia of Islam”. Edited by: P. Bearman , Th. Bianquis , C.E. Bosworth , E. van Donzel and W.P. Heinrichs. Brill, 2007. Brill Online. accessed 2007.

 ترجمه:

در زمان اعراب، لغت قومی کرد برای تیره‌های قبایل گوناگون ایرانی‌تبار و ایرانی‌شده بکار میرفت.

 دکتر پرویز خانلری می‌نویسد:

 

نام کردی عاده به زبان مردمی اطلاق میشود که در سرزمین کوهستانی واقع در مغرب فلات ایران زندگی میکنند. قسمتی از این ناحیه اکنون جزء کشور ایران است و قسمتی در کشور ترکیه و قسمتی دیگر از جمله کشور عراق شمرده میشود. در خارج از این منطقه نیز اقلیتهای کرد وجود دارند که از آن جمله گروهی در شمال خراسان و گروههایی در جمهوریهای ارمنستان ، گرجستان و آذربایجان و عده­ی کمی نیز در ترکمنستان به این گویشها سخن میگویند. در سوریه نیز یک اقلیت کرد زبان از چند قرن پیش به وجود آمده است.
زبان یا گویش کردی همهی این نواحی یکسان نیست. حتی تردید است در این کلمه « کرد » به قوم واحدی که دارای مختصات نژادی یا ایلی با گویش معینی باشند اطلاق شده باشد. در بسیاری از منابع تاریخی که به زبان عربی در قرنهای نخستین اسلام تألیف یافته ، این کلمه را معادل کلمه « شبان » و « چوپان » بکار بردهاند.
ابن حوقل کوچ (قفص) کرمان را « صنف من الاکراد » میداند و حال آنکه مقدسی (احسن التقاسیم) زبان ایشان را شبیه زبان مردم سند شمرده است.
یاقوت حموی مردمان ساسون را « الاکراد السناسنه » میخواند (معجم البلدان)
حمزه اصفهانی مینویسد : « کانت الفرس تسمی الدیلم الاکراد طبرستان کما کانت تسمی العرب اکراد سورستان » (تاریخ سنی ملوک الارض)
در کارنامه‌ی اردشیر بابکان (پاپکان) هم کردان به معنی شبانان آمده است ، نه نام و نژاد یا قبیله. در گویش طبری امروز نیز کلمه‌ی کرد به معنی چوپان و شبان است. (واژه نامه طبری، صادق کیا، ص ۱۶۶)

 زبانها و گویش‌های ایران. منبع: کتاب تاریخ زبان فارسی نویسنده: دکتر پرویز ناتل خانلری

 محققان امروزی غربی نیز این نظر را دارند.

 دکتر مارتین وان بروینسن، پژوهشگر آلمانی و کردشناس معروف می‌نویسد:

 Martin van Bruinessen, “The ethnic identity of the Kurds”, in: Ethnic groups in the Republic of Turkey, compiled and edited by Peter Alford Andrews with Rüdiger Benninghaus [=Beihefte zum Tübinger Atlas des Vorderen Orients, Reihe B, Nr.60].

 Wiesbaden: Dr. Ludwich Reichert, 1989, pp. 613-21. excerpt: “The ethnic label “Kurd” is first encountered in Arabic sources from the first centuries of the Islamic era; it seemed to refer to a specific variety of pastoral nomadism, and possibly to a set of political units, rather than to a linguistic group: once or twice, “Arabic Kurds” are mentioned. By the 10th century, the term appears to denote nomadic and/or transhumant groups speaking an Iranian language and mainly inhabiting the mountainous areas to the South of Lake Van and Lake Urmia, with some offshoots in the Caucasus…If there was a Kurdish speaking subjected peasantry at that time, the term was not yet used to include them.”

ترجمه:

نام قومی “کرد” که در منابع  قرن اول اسلام دیده میشود  بر یک پدیده رمه‌گرایی و شاید واحدهای سیاسی نامیده میشد و نه یک گروه زبانی.  چندین بار حتی “کردهای عرب” در منابع نامبرده شدند.  اما در پایان قرن دهم میلادی، این نام برای گروه‌های متعدد رمه‌گران و کوچ‌گران ایرانی‌زبان بکار میرفته است که از دریاچه وان تا دریاچه ارومیه و مناطقی از قفقاز زندگی میکردند..  اگر در آن زمان روستا‌نشینی بودند که به زبان‌های کردی امروز تکلم می‌کردند، هنوز نام “کرد” در آن زمان شامل آنها نمی‌شد.

 

پروفسور ولادمیر ایوانف نیز می‌گوید:

 

Wladimir Iwanov:”The term Kurd in the middle ages was applied to all nomads of Iranian origin”.(Wladimir Ivanon, “The Gabrdi dialect spoken by the Zoroastrians of Persia”, Published by G. Bardim 1940. pg 42(

 

ترجمه: نام کرد در قرن‌های میانه (کم و بیش از قرن پنجم میلادی تا شانزدهم میلادی) نامی بود که بر همه‌ی رمه‌گران و کوچ‌گران ایرانی نامگزاری می‌شد.

 

پروفسور دایوید مکنزی که تز خود را روی زبان‌های کردی نوشته است میگیود:

 

David Mackenzie: “If we take a leap forward to the Arab conquest we find that the name Kurd has taken a new meaning becoming practically synonmous with ‘nomad’, if nothing more pejorative” D.N. Mackenzie, “The Origin of Kurdish”, Transactions of Philological Society, 1961, pp 68-86

 

ترجمه:  اگر به حدود دوران گسترش امپراتوری اعراب نگاه کنیم، خواهیم یافت که عنوان کرد با رمه‌گر و کوچ‌گر دارای یک معنی است.

 

پروفسور ریچارد فرای، ایران‌شناس نامی:

 

Richard Frye,”The Golden age of Persia”, Phoneix Press, 1975. Second Impression December 2003. pp 111: “Tribes always have been a feature of Persian history, but the sources are extremly scant in reference to them since they did not ‘make’ history. The general designation ‘Kurd’ is found in many Arabic sources, as well as in Pahlavi book on the deeds of Ardashir the first Sassanian ruler, for all nomads no matter whether they were linguistically connected to the Kurds of today or not.

The population of Luristan, for example, was considered to be Kurdish, as were tribes in Kuhistan and Baluchis in Kirman”

 

ترجمه:

 

قبایل همیشه بخشی از تاریخ ایران بودند هرچند منابع در مورد آنها کم است زیرا  آنها خود تاریخساز نبودند.  عنوان فراگیر و عامیانه “کرد” که در بسیاری از کتاب‌های عربی و حتی پهلوی (کارنامک اردشیر پاپکان) دیده میشود نامی بود که فراگیرنده‌ی همه‌ی کوچ‌گران و چادرنشنیان میبود حتی اگر با مردمانی که امروز نام “کرد” دارند از پیوند زبانی نبودند.  برای نمونه، برخی از منابع مردمان لرستان را کرد نامیدند و همچنین قبایل کوهستان و حتی بلوچان کرمان. 

 

بنابراین واژه‌ی “کرد” در متون پارسی تنها به معنی چادرنشینان و رمه‌گران بوده است و زبان یا قوم خاصی را منظور نبوده است.  بلکه یک نوع شیوه‌ی زندگی به معنای عشایر و همچنین شبان بوده است. 

 

برای همین در کارنامک اردشیر پاپکان (که شاهنامه نیز از آن استفاده کرده است)، دکتر آساطوریان میگوید:

 

The earliest occurrence of this term in written sources is attested in

the form of kurt (kwrt-) in the Middle Persian treatise (Karnamak   Artax-shir Pabakan), compiled presumably in the second half of the 6th century A.D. It occurs four times in the text (Kn. I, 6; VIII, 1; IX 1, 2) in plural form, kurtan, twice in conjunction with sha“chieftain, ruler” (kurtan

shah), once with shupana“shepherds” (kurtashupanan), and only once in a bare form, without a supplement.   It is clear that kurt in all the contexts has a distinct social sense, “nomad, tent-dweller”.  It could equally be an attribute for any Iranian ethnic group having similar characteristics. To look for a particular ethnic sense here would be a futile exercise.

 

و همچنین نیز در مقالهء دانشنامهء ایرانیکا بقلم س.ج. سرتی C.G. Cereti نوشته شده است:

http://www.iranicaonline.org/articles/karnamag-i-ardasir

Kurds (a term that in pre-Islamic times designated the various nomadic lineages, rather than a specific ethnicity).

 

برای شرح کامل در این موضوع مقاله زیر معرفی میشود:

http://www.azargoshnasp.net/Pasokhbehanirani/prolegomena-to-study-kurds.pdf

G. Asatrian, Prolegomena to the Study of the Kurds, Iran and the Caucasus, Vol.13, pp.1-58, 2009

در مقاله‌ی بالا نشان داده میشود که زبانهای مادی با زبانهایی که امروز کردی شناخته میشوند فرق دارد و بیشتر زبانهای مادی نزدیک به تاتی آذربایجان و زبانهای مرکزی اصفهان هستند. 

بنابراین از لحاظ تاریخی نمیتوان کرد را بجز ایرانی‌زبان معرفی کرد.  امروز هم زبانهایی مانند کلهری/زازایی/هورامی با سایر زبان‌های ایرانی مانند (لری و دری و گیلکی)  بیشتر قرابت دارند تا با سورانی/کرمانجی. تفاوت سورانی و کرمانجی نیز همانقدر است که تفاوت گیلکی و کلهری.  بنابراین به اندیشه‌ی ما مردمانی که به نام کرد شناخته میشوند به معنی ایرانی‌زبانان تنها معنی میدهند و بنابراین ایرانی هستند و شاخه‌ای از قوم ایرانی.

بنابراین، آنچه امروز مردم کرد شناخته میشود تنها و تنها به معنی ایرانی‌زبانان و ایرانی درست است و ایجاد شکاف بین این مردمان و سایر ایرانی‌زبان تنها به نفع کسانی هست که میخواهند تمدن بزرگ ایرانی را شاخه‌شاخه کنند و از بین ببرند.  همچنین با تعریف نادرست و شاخه‌شاخه کردن قوم ایرانی به چند گروه متخاصم تنها و تنها گروه‌های اعراب و ترکان منطقه از آن بهره میبرند. 

 

بلوچ در متون قدیم

 

واژه‌ی بلوچ هم در واقع به همین معنی است.

It is important to note that the sources do not mention any leaders. It is likely that the Balōč at this period were a series of tribal communities not sharing any feelings of common ethnicity. In fact, the name Balōč (Balūč) appears to have been a name used by the settled (and especially the urban) population for a number of outlaw tribal groups over a very large area. The etymology is unclear, as is that of Kūč (also written as KūfečKōfč or—arabized—Qof), a name generally taken to refer to a comparable neighboring tribal community in the early Islamic period. The common pairing of Kūč with Balūč in Ferdowsī (see, e.g., Dehḵodā, s.vv.) suggests a kind of rhyming combination or even duplication, such as is common in Persian and historically related languages (cf. tār o mār). The Balōč may have entered the historical record as the settled writers’ generic nomads. Because of the significance of their activities at this period they would gradually have become recognized as the nomads par excellence in this particular part of the Islamic world. It is possible, for example, that Balūč, along with Kūč, were terms applied to particular populations which were beyond the control of settled governments; that these populations came to accept the appellation and to see themselves in the cultural terms of the larger, more organized society that was established in the major agricultural territories; but they remained, then as now, a congeries of tribal communities of various origins. There is also ethnographic evidence to suggest that Balūč, irrespective of its etymology, may be applied to nomadic groups by the settled population as a generic appellation in other parts of eastern and southern Iran.
B. Spooner, Encyclopedia Iranica, “Baluch: Geography, History, Ethnography”

 

بنابراین واژه “کرد” و “بلوچ” یک نوع شیوه‌ی زندگی بودند و نه قومیت خاص.  به گمان نویسند واژگانی مانند لر و لک و غیره که برای برخی از گروه‌های ایرانی‌زبان بکار رفته است بیشتر با شیوه‌ی زندگی یا جغرافیای خاصی کار داشته است.  تمامی این گروه‌ها جزو همان قومی ایرانی و شاخه‌ی از آن میباشند.  همچنین واژگان دیگر که برای برخی از زبانها بکار رفته است بیشتر بخاطر نام آن منطقه بوده است. 

 

درباره‌ی کرد و بلوچ می‌توان نمونه‌هایی از شاهنامه نیز آورد.
در داستان ضحاک:
خورشگر بدیشان بُزی چند و میش
سپردی و صحرا نهادیش پیش
کنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد
که ز آباد ناید به دل بَرْش یاد

در داستان سیاوش
هم از پهلو و پارس و کوچ و بلوچ
ز گیلان جنگی و دشت سروچ

 

زبان‌های آریایی مادی امروز با کدام زبان‌ها ارتباط دارند؟

 

از زبان مادی حدود ده  لغت بیشتر وجود ندارد.  دکتر آساطریان در این رابطه مینویسد:

http://www.azargoshnasp.net/Pasokhbehanirani/prolegomena-to-study-kurds.pdf

G. Asatrian, Prolegomena to the Study of the Kurds, Iran and the Caucasus, Vol.13, pp.1-58, 2009:

The Central Iranian dialects, and  primarily those of the Kashan area in the first place, as well as the Azari  dialects(otherwise called Southern Tati) are probably the only Iranian  dialects,which can pretend to be the direct offshoots of Median (on the Medians and their language, see D’yakonov 1956; idem 1993; Mayrhofer  1968; Schmitt 1967; also Asatrian 2009)  (pg 22)

 

یعنی تنها شاید زبانهای مرکزی کاشان و زبان تاتی آذربایجان را بتوانه ادامه مادی دانست. و ایشان لفظ “شاید” را بکار میبرند.

همانطور که گفته شد از زبان مادی تنها حدود ده لغت بجای مانده است.  یکی از این لغتها spaka هست که در زبان خوانساری آن

محقق نامدار آلمانی به نام پروفسور مارتین وان برونسن میگوید:

http://www.let.uu.nl/~martin.vanbruinessen/personal/publications/Competing_Ethnic_Loyalties.htm

“Kurdish Nationalism and Competing Ethnic Loyalties”, Original English version of:

“Nationalisme kurde et ethnicités intra-kurdes”, Peuples Méditerranéens no. 68-69 (1994), 11-37.

The great orientalist and expert on the Kurds, Vladimir Minorsky, once claimed that the various Kurdish dialects (from which he excluded Zaza and Gurani) showed underneath their obvious differences a remarkable unity, especially remarkable when compared with the great variety of very dissimilar Iranian languages spoken by the inhabitants of another mountainous area, the Pamirs. He concluded that this basic unity of the Kurdish language derived from a single language spoken by a large and important people, and suggested that these might have been the Medes (whom Kurdish nationalists in fact like to see as their ancestors).

This view was criticised by the linguist D.N. MacKenzie, according to whom there are but few linguistic features that all Kurdish dialects have in common and that are not at the same time found in other Iranian languages. Systematic comparison of significant features of Kurdish with other Iranian languages moreover showed, according to MacKenzie, that Kurdish proper differs on a number of important points from what is known about Median. Kurdish has a strong south-western Iranian element, whereas Median presumably was a northwestern Iranian language. Zaza and Gurani, two related Iranian languages spoken in the north-western and south-eastern extremes of Kurdistan, do belong to the north-west Iranian group, and many of the differences between the northern (“Kurmanci”) and southern (“Sorani”) dialects of Kurdish proper are due to the profound influence of Gurani on the latter.[5] MacKenzie’s message, which he appeared to direct at Kurdish nationalist ideologues at least as much as at Minorsky, was that the Kurds have neither common origins nor basic cultural unity

 

بنابراین از میان زبانهای موجود ایرانی کنونی، نمیتوان هیچ کدام را به طور قطعی ادامه مادی دانست. از این میان، تنها زبانهای تاتی در آذربایجان (و تالشی) و زبانهای مرکزی اصفهان چند ویژگی زبان مادی باستان را دارند:

http://www.iranica.com/articles/isfahan-xx-geography-of-the-median-dialects-of-isfahan

The Median Dialects of Isfahan, Habib Borjian, Iranica

در رابطه با ریشه‌ی ایرانی زبان‌های کردی میتوان گفت که آنها میانه‌ای بین پارثی پهلوی و پارسی میانه هستند و از هر دو تا نفوذ گرفته‌اند:

http://www.azargoshnasp.net/Pasokhbehanirani/prolegomena-to-study-kurds.pdf

G. Asatrian, Prolegomena to the Study of the Kurds, Iran and the Caucasus, Vol.13, pp.1-58, 2009

زبانهای ایرانی دیگر کنونی مانند لکی و تالشی و زازاکی و گیلکی…بیشتر به زبان پارثی (پهلوی) ارتباط دارند:

Paul, Ludwig (1998a). The position of Zazaki among West Iranian languages. In Proceedings of the 3rd European Conference of Iranian Studies, 11-15.09.1995, Cambridge, Nicholas Sims-Williams (ed.), 163-176. Wiesbaden: Reichert.

در مجموع، بجز پارسی میانه و پارثی، دوره‌ی میانه‌ی زبان‌های دیگر در فلات ایران روشن نیست زیرا سندی موجود از آن بدست نیامده است.  از زبان مادی هم بجز حدود ده لغت وجود ندارا ولی میتوان گفت که مادها و پارسیان باستان و پارثها چنان در جامعه‌ی ایرانی ساسانی تحلیل شدند  و با هم آمیختند که دیگر نمیتوان امروز ادعا کرد که فلان گروه‌ زبانی ریشه‌ی پارسی باستان یا مادی و غیره دارد.  زبان پارسی‌باستان و مادی هم بنابر نظر محققان برای همدیگر قابل فهم بودند و استرابو نیز به این نکته اشاره میکند.  متاسفانه برخی از افراد با احساسات مردم بازی میکنند و دروغهایی در این مورد نوشته‌اند.  برای نمونه قلمرو مادها تا اصفهان بوده است ولی جزو کرمانشاه نبوده است.  در عین حال قلمرو پارسیان باستان کرمانشاه و فارس و لرستان و خوزستان بوده است.  با این وصف، برخی از افراد بدون هیچ سند نوین و مهم زبانشناسی، ادعا میکنند که فلان فرد در مشهد یا دوشنبه نیاکانش هخامنشی هستند و چنان فرد در کرمانشاه نیاکان مادی دارد.  در حالیکه در جامعه‌ی تحلیل‌شده‌ی ساسانی دیگر نامی از زبان پارسی باستان(داریوش آن را آریایی مینامد) و مادی و غیره نیست و پارس/ماد تنها واژه‌ی جغرافیایی بودند.  در هر رو، از دیدگاه زبانشناسی امروزی، بجز شاید(یعنی انهم شاید) زبانهای مرکزی نزدیک کاشان و زبان تاتی در آذربایجان، نمیتوان ادعا کرد که زبانهای دیگر ایرانی امروزین ریشه مادی دارند و مادها مانند پارس‌های باستان و پارثها و غیره همگی جزو قوم ایرانی بودند و چنان در میان قوم ایرانی تحلیل شدند که نمیتوان هرگز ادعا کرد که چنین گرو زبانی ایرانی تنها ریشه در ماد یا پارسی‌باستان و غیره دارد.  یعنی چنین حرفی با زبانشناسی امروز رد شده است.

 

در رابطه با شاخه‌هایی از قوم ایرانی (مانند کاسپیها) و همچنین قومهای پیشا‌ایرانی (مانند ایلامیان).

 

خوشبختانه در رابطه با کاسپیان نامهای برخی از سربازان آنها(زیر نظر هخامنشیان) در یک متن آرامی در مصر پیدا شده است و این نامها ریشه‌ی ایرانی داشتند.  بنابراین کاسپینها را باید یا قوم ایرانی یا قوم ایرانیده شده (یعنی زبان و فرهنگ ایرانی پذیرفته) دانست.

پروفسور رادیگر اشمیت میگوید:

The Caspians have generally been regarded as a pre-Indo-European, that is, a pre-Iranian, people and have even been identified by some scholars with the Kassites (e.g., Herzfeld, loc. cit.). Onomastic evidence bearing on this point has now been discovered in Aramaic papyri from Egypt, in which several Caspians (Aram. kspy) are mentioned as belonging to the garrison there; their names, for example, *Bagazušta (see Grelot, pp. 101ff.), are, at least in part, unequivocally Iranian. The Caspians must therefore be considered either an Iranian people or strongly under Iranian cultural influence. (Caspians in Encyclopedia Iranica-Rudiger Schmitt)

 

همچنین در رابطه با کادوسیان گفته میشود:

CADUSII (Lat.; Gk. Kadoúsioi), an Iranian tribe settled between the Caspian and the Black seas according to Stephan of Byzantium and on the south­western shore of the Caspian and south of the Araxes (Aras) between the Albani in the north and the Mardi in the east according to Strabo (11.6.1; 7.1), i.e., in the mountainous northern part of Media around the Para­choatras Range (cf. Ptolemy, 6.2.2: an enumeration of place names; and 5).(Cadusii in Encyclopedia Iranica- Rudiger Schmitt)

 

اما شاید بتوان این مسئله را به طور دیگر حل کرد.  به یقین زبانهایی مانند تالشی جزو زبانهای ایرانی(آریایی) در جهان شناخته میشوند و پیوند این زبان با پارسی و اوستا و پارسی‌میانه و سایر زبانهای ایرانی غیرقابل انکار است. 

کادوسیان هم نامشان در منابع یونانی مانند پلینی و استرابو آمده است.  چون این منابع مال دوران پس از هخامنشیان بوده است (و در زمان پارثیان) و تاریخ این منطقه از دوران ساسانیان نیز روشنتر است، پس کادوسیان نیز احتملا از اقوام ایرانی بودند.  رادیگر اشمیت نیز همین نظر را در رابطه با کادوسیان دارد  و آنها را جزو اقوام ایرانی میداند.

به هر حال شکی نیست که امروز تمامی گویشوران ایرانی مانند گیلکی و تالشی و طبری و لکی و هورامی و کرمانجی و کلهری و تاتی.. جزو زبان‌های ایرانی شناخته میشوند و بنابراین گروه‌های باستانی که در این مناطق بودند نیز یا ایرانی بودند یا در گروه‌های زبانی ایرانی حل شدند.  ایرانیان با مردمان پیشاایرانی وصلت کردند و گروه‌های پیشاایرانی در زبانهای ایرانی امروزین حل شدند و از زمان میتانی‌ها (که کهترین نمونه زبانهای آریایی حساب میشود) تا ساسانیان میتوان گفت که زبان‌های ایرانی رو به گسترش در فلات ایران بوده است و برای همین نیز از زمان استرابو نام آریانا (آریان) برای فلات ایران گسترده میشود و در زمان ساسانیان نیز نام کشور به همان ایران تبدیل میگردد که ایران جمع ایر(آریایی) +آن(مکان) هست. 

تنها پس از فروپاشی ساسانیان است که گسترده زبان‌های ایرانی رو به کاهش می‌افتند.

اما از زبان‌های دیگر در فلات ایران میتوان به ایلامی نگاه کرد که از کهنترین آریایی‌ها یعنی میتانی‌ها تا دوران عباسی (در منابع به نام زبان خوزی آمده است) وجود داشته است.  به یقین هرچند ریشه‌ی زبانی تمامی ایرانی‌زبانها جزو زبانهای ایرانی هست ولی اقوام غیرآریایی نیز در فرهنگ ایرانی حل شدند.  در هر حال باوجود چنین گروه‌هایی مانند گوتی‌ها و لولوبی‌ها و کاسیت‌ها و غیره، که در قرن پیش تنها نامشان شناخته شد، نمیتوان ادعا کرد که هیچ قوم در ایران امروز ادامه‌ی زبانی این گروه‌ها هست.  برای نمونه یکی از افراد چپ‌گرا و پان‌ترک ادعا میکرد که تالشیان غیرآریایی هستند چون کادوسیان غیرآریایی بودند!  در حالیکه نشان دادیم که کادوسیان را محققان بزرگی مانند رادیگر اشمیت ایرانی میدانند.  به علاوه این، اگر کسی بخواهد تالشیان را بشناسد ناچار باید زبان تالشی را بشناسد و هرکس که به زبان فارسی و اوستا و پهلوی ساسانی و اشکانی آشنایی دارد، مانند همه‌ی زبانشناسان غربی و شرقی به این نتیجه میرسد که تالشی جزو زبان‌های ایرانی شمال غربی است.  پس به یقین تالشیان نیز جزو قوم ایرانی حساب میشوند.  در عین حال ما هیچ انکار نمیکنیم که قوم ایرانی از گروه‌های غیرایرانی زبان نیز تاثیر یافته و آنها را در خود حل کرده است. 

تمامی زبان‌های اصلی موجود در ایران به سه بخش ایرانی و آلتایی و سامی تقسیم میشوند هرچند زبان‌های کم‌شمار دیگر در ایران هست (مانند گرجی و براهویی و رومانی و غیره).  نیاز به گفتن نیست که زبانهای ایرانی ارتباط مستقیم به هویت قوم ایرانی دارد و در این بار در آخر مقاله بحث خواهیم کرد.

 

آیا گویشوران زبان‌های ایرانی چند قوم هستند؟  چرا ما از قوم ایرانی با چند شاخه میگوییم؟ 

 

چنانکه نشان داده شد، گویشوران زبانهای مادی و پارسی باستان و پارثی و غیره همواره خود را “آریایی”(ایرانی) نامیده‌اند.  زبانهای کنونی ایران نیز جزو شاخه‌ی شمال‌غربی ( که نمونه دوره میانه آن پارثی است ) و جنوب غربی (که نمونه دوره میانه آن پارسی ساسانی هست) میباشند و این دو زبان نیز بسیار به هم نزدیک بودند. 

اگر به چند گروه دیگر نگاه کنیم شاید پرسش بالا حل شود.  چینیان دارای گویشها و زبانهای متفاوت ولی از یک ریشه هستند.  زبانهایی مانند کانتونیس- ماندرین-تایوانیس-هویی-وو- ژین-پینگ…همه زبانهای چینی هستند(و بسیار با وجود یک ریشه بودن با همدیگر چنان نی‌سانی دارند که گویشور یک زبان چینی زبان دیگر آن را نمیفهد) ولی همگی جزو قوم چینی هستند.  در چین قومهای دیگر هم هستند که جزو قوم چینی نیستند مانند مغولها و ایغورها و تاجیکان (ایرانیان) و غیره.

همچنین در رابطه با کشورهای عربی همین نکته بس که عربی مراکش با عربی عراق بسیار تفاوت دارد و قابل فهم نیست.  اما زبانهای عربی چون ریشه‌ی مشترک دارند این مردمان نیز عرب شناخته میشوند.

اما در رابطه با ایرانیان، به این سخن ابوریحان بیرونی و مسعودی برمیگردیم:

ابو الحسن مسعودی در التنبیه و الاشراف میینویسد:«پارسیان قومی بودند که قلم‌روشان دیار جبال بود از ماهات و غیره و آذربایجان تا مجاور ارمنیه و اران و بیلقان تا دربند که باب و ابواب است و ری و طبرستان و مسقط و شابران و گرگان و ابرشهر که نیشابور است و هرات و مرو و دیگر ولایت‌های خراسان و سیستان و کرمان و فارس و اهواز با دیگر سرزمین عجمان که در وقت حاضر به این ولایت‌ها پیوسته‌است، همهٔ این ولایت‌ها یک مملکت بود، پادشاه‌اش یکی بود و زبان‌اش یکی بود، فقط در بعضی کلمات تفاوت داشتند، زیرا وقتی حروفی که زبان را بدان می‌نویسند یکی باشد، زبان یکی است وگر چه در چیزهای دیگر تفاوت داشته باشد، چون پهلوی و دری و آذری و دیگر زبان‌های پارسی.»

 

اصل عربی:

فالفرس أمة حد بلادها الجبال من الماهات وغیرها وآذربیجان إلی ما یلی بلاد أرمینیة وأران والبیلقان إلی دربند وهو الباب والأبواب والری وطبرستن والمسقط والشابران وجرجان وابرشهر، وهی نیسابور، وهراة ومرو وغیر ذلک من بلاد خراسان وسجستان وکرمان وفارس والأهواز، وما اتصل بذلک من أرض الأعاجم فی هذا الوقت وکل هذه البلاد کانت مملکة واحدة ملکها ملک واحد ولسانها واحد، إلا أنهم کانوا یتباینون فی شیء یسیر من اللغات وذلک أن اللغة إنما تکون واحدة بأن تکون حروفها التی تکتب واحدة وتألیف حروفها تألیف واحد، وإن اختلفت بعد ذلک فی سائر الأشیاء الأخر کالفهلویة والدریة والآذریة وغیرها من لغات الفرس.

(مسعودي، علي بن حسين: «التنبيه و الاشراف»، به تصحيح عبدالله اسماعيل الصاوي، قاهره، 1357 ق.)

 

ابوریحان بیرونی، ایرانیان زبان خوارزمی را شاخه‌ای از درخت استوار پارسیان می‌داند:«و أما أهل خوارزم، و إن کانوا غصناً من دوحة الفُرس»(و مردم خوارزم٬ آنها شاخه‌ای از درخت استوار پارسیان (ایرانیان) هستند.)

منبع:  الاثار الباقیه عن القرون الخالیه، ابوریحان محمد ابن احمد بیرونی (۳۶۲ – ۴۴۰ ق)-تحقیق و تعلیق: پرویز اذکایی-ناشر: میراث مکتوب-چاپ اول: تابستان ۱۳۸۰

 

بنابراین، ابوریحان بیرونی که زبان مادریش خوارزمی بوده است خود را شاخه‌ای از ایرانیان میداند.  زبان خوارزمی جزو زبانهای ایرانی شرقی است و بنابراین تفاوت آن با هر زبان دیگری در ایران بسیار است.  زیرا زبانهای موجود در کشور ایران همگی (بجز پشتو) جزو زبانهای غربی ایرانی هستند.  یعنی تفاوت زبان خوارزمی با زبان فارسی‌دری  از هر زبان موجود ایرانی در ایران کنونی با فارسی‌دری بیشتر است.  اما ابوریحان بیرونی خوارزمیان ایرانی‌زبان را جزو درخت استوار ایرانیان میداند.

برای اطلاعات بیشتر در رابطه با زبان خوارزمی:

Encyclopedia Iranica, “The Chorasmian Language”, D.N.Mackenzie

C.E. Bosworth, “Khwarazm” Encyclopaedia of Islam. Edited by: P. Bearman , Th. Bianquis , C.E. Bosworth , E. van Donzel and W.P. Heinrichs. Brill, 2007. Brill Online

با این وصف، ابوریحان بیرونی نیز خوارزمیان را شاخه‌ای از ایرانیان میداند.  مسعودی هم به چند زبان ایرانی مانند پهلوی (اشکانی) و آذری فهلوی و پارسی دری و غیره اشاره میکند و گویشوران همه این زبانها را جزو همان قوم ایرانی میداند.  در آغاز مقاله هم نشان دادیم که لغت “فرسَ” معنی گویشوران فارسی‌دری را نمیدهد بلکه یک لغت فراگیرنده برای ایرانی‌زبانان بوده است.  تا زمان قاجاریه هم در ایران در اصل سه قوم عرب و ایرانی(تات/تاجیک) و ترک شناخته میشود.

اما هویت قوم ایرانی چیست؟

به اندیشه‌ی نگارنده مجموع زبان‌های ایرانی(که زبان فارسی‌دری جزو آن هست و نقش زبان مشترک را نیز بازی کرده است) و اسلام ایرانی(تصوف) و اسطوره‌های ایرانی(شاهنامه/اوستا..)  و دین‌های ایرانی (زردشتی و میرایی و زوروانی..) و ادبیات‌ها به زبان‌های ایرانی  و ادبیات شفاهی و موسیقی‌های زبان‌های ایرانی جزو میراث مشترک قوم ایرانی است.  همچنین تاریخ مشترک این گروه‌ها در یک سرزمین پیوسته نیز بخشی از این هویت است.  ساسانیان و دودمانشان بر کل ایران بزرگ حکومت میراندند و حتی خاندانهای ساسانی پس از اسلام در شمال ایران(طبرستان و گیلان) نیز حکومت میکردند.  برخی مناطق قلمروز ساسانیان نیز زیر نظر شاهزادگان ساسانی بود و برای همین ساسانیان خود شاهنشاه (یعنی شاه شاهان خواندند).  استانهای ساسانیان در کتیبه شاپور همه روشن است و با این وصف شاپور خود را پادشاه “ایرانیان و انیرانیان” میدانست که ایرانیان همان  قوم ایرانی است.  چنان خاندان ساسانیان نفوذ داشتند که حتی گروه‌های ایرانی‌زبان(مانند آل بویه و سامانیان) و غیرایرانی‌زبان مانند غزنویان و سلجوقیان و شروانشاهان (در اصل تبار عرب) خود را از تبار ساسانیان دانستند.  یک نگاه به جنبشهای ابومسلم خراسانی و مازیار و مرداویج و بابک و مقنعه و یعقوب و سربدران و جنبش شعوبیه ..نشانگر انست که هویت ایرانی پس از فروپاشی ساسانیان زنده بوده است و این هویت را میتوان در اشعار قطران تبریزی و شاهنامه‌ها به زبانهای کرمانجی و هورامی و لکی و لری.. و شاهنامه فردوسی دید.

 بنابراین ایرانی‌زبانان و ایرانی‌تبارها با وجود تنوع فرهنگی(بخاطر گستردگی فلات برزگ ایران) همه جزو یک قوم ایرانی هستند یا به تعریف ابوریحان بیرونی، شاخه‌ای از درخت تناور ایرانیان.  چنانکه چنین توصیفی در مورد گروه‌های باستانی دیگر مانند چینیان و عربان نیز صدق میکند.  بنابراین روش شناخت ما باید براساس نویسندگان بومی مانند ابوریحان بیرونی باشد و نه مفاهیم نوینی که در شوروی ساخته شده است(ملت/قوم=گویشوران زبان خاص).   اینکه یک قوم دارای چند زبان یک‌ریشه باشد بسیار عادی است و اینکه یک زبان یک قوم جداگانه بسازد با تاریخ ایران ناسازگاری دارد.  به اندیشه ما، و همچنان ابورریحان بیرونی و مسعودی.. ایرانی‌زبانان یک قوم هستند.  البته گروه‌ها دیگری نیز وجود دارند که میتوان گفت چنین تعریقی در رابطه با آنها صدق نمیکند.  مانند اسلاوهای روس و لهستانی که با وجود زبان مشابهه دو تاریخ و اسطوره و ..متفاوت دارند.  اما  در مورد قوم ایرانی بنابر اسناد تاریخی، ما همان اساس چینی را با ایرانیان یکی یمدانیم.

شاخه‌شاخه و جدا کردن زبان‌های ایرانی از هم و هرکدام را قوم یا حتی  ملتی! جداگانه دانستن پایه‌ی علمی و بومی ایرانی و تاریخی ایرانی ندارد (چنانکه در مورد چین ندارد) و در نهایت به خشک شدن شاخه‌ها از درخت اصلی(درخت تناور ایرانیان) می‌انجامد.  برای نمونه تات‌ها (فارسی‌زبانان) آران روزگاری فراوان بودند و تاریخ‌نگاران پیش از آغاز شوروی حدود آنها را صد و سی‌هزار در سال 1880 ذکر کردند.  امروز ولی این شمار بجای اینکه گسترده‌تر شود، (یعنی باید هشتصدهزار با رشد طبیعی باشد) کمتر هم شده است. 

همچنین چند زبان ایرانی را گرفتن و لقب‌های مختلف بجز ایرانی به آن دادن تنها باعث پژمردگی این درخت تناور میشود و پایه‌ی علمی ندارد.

 حقیقت اینست که مردمانی ایرانی‌زبان ترکیه(زازاها/کرمانجها) و سوریه و عراق و آران (تالشان/تاتها)  و اوزبکستان (تاجیکها) همگی جزو یک تمدن مشترک و میراث مشترک ایرانی هستند و همه‌ی ایرانی‌تباران و ایرانی‌زبانان در کشور ایران نیز میراث‌دار یک تمدن مشترک هستند.  بنابراین پربار کردن و پویایی این تنوع فرهنگی در یک قوم ایرانی به نفع همه‌ی اعضای آن هستند و خشک شدن هرشاخه‌ای چه درون ایران و چه برون از کشور ایران به ضرر کل منافع ایرانیان تمام میشود. 

این مقاله نیز به طور واضح نشان داد که در ایران نیز قومی به نام قوم “فارس” وجود ندارد بلکه قوم ایرانی وجود دارد که بخشی از آن قوم به فارسی‌دری تکلم میکنند.  پس قومیت فارسی‌دری گویان اصفهانی و تهرانی و شیرازی و مشهدی و کاشانی و دزفولی و قزوینی و همدانی و کرمانی و یزدی…همه ایرانی است چنانکه قومیت مردمان لرزبان و کرمانج و لک و کلهر و گوران و تالش و گیلک و تاجیک و تات و لار و غیره همه ایرانی هست. 

مجموع این زبان‌ها همان شاخه‌های درخت تناور ایرانیان است(چنانکه بیرونی نیز زبان خوارزمی را شاخه‌ای از این درخت میداند).  چنانکه دیدیم روزگاری زبان‌های ایرانی دیگر حتی در اصفهان و شیراز نیز رایج بودند و علت گستردگی یک زبان مشترک ایرانی به نام فارسی‌دری بخاطر سنت ادبی آن زبان بود که تمامی هموندان قوم ایرانی (چه خاقانی از شروان که در آن زمان ایرانی‌زبان بود و چه رودکی در بخارا را و چه حافظ در شیراز را) را با هم پیوند میدهد و در بسیاری از شهرهای مهم تاریخی توانست به عنوان زبان اصلی گردد. 

قوم ایرانی با تعریفی که گفتیم، در زمان ما با توجه به گویشهای زبانی و پراکندگی جغرافیایی‌اش (چه در درون و بیرون مرزهای ایرانی کنونی) دارای چندین شاخه است که براساس گویش‌های زبانی عبارتند از: فارسی‌‌دری زبانان، بلوچ، کلهر و گوران و سوران و لک و گیل و تات و زازاو طبری، لارستانی، لر و چند شاخه دیگر.  به مجموع اینها از آن رو قوم ایرانی اطلاق میشود که از یک ریشه زبانی و فرهنگی مشترک هستند و از زمانی که تاریخ به یاد ندارد، در سرزمینی که به نام خودشان “ایران” نامیده‌اند، می‌ریسته‌اند.  در زمان ما در گویشهای ایرانی تفاوتهایی دیده میشود(بخاطر فلات گسترده‌ی ایران)، و در هرکدام از این گویشها، مفرداتی وجود دارد که ممکن است در گویش دیگری متروک مانده باشد.  ولی همسانی آنها بقدری هست که مجموع این زبانها/گویشها جز خانواده‌ی ایرانی هستند و چنانکه مردم هرکدام از شاخه‌های قوم ایرانی در میان شاخه‌ی دیگر باشند، گویش‌شان آشنا خواهد بود و واژگانی که بکار میبرند، هرچند پاره‌ای از آنها در طرز بیان تفاوت آوایی نیز داشته باشند، ولی همان واژگان، با یک چرخش کوچک زبان، در شاخه‌های دیگر غالبا دیده میشود.

بنابراین اصطلاحاتی همچون “قوم بلوچ” “قوم لر” “قوم لک” “قوم کرد” “قوم زازا” “قوم فارس” “قوم تالش” “قوم گالش” “قوم تات” “قوم گیلک” “قوم زازا” و غیره مجازی‌ هستند و در قرن حاضر به اغراض خاصی توسط محافلی ترویج میشوند.  بلوچ، کرد، لارستانی، گیلکی، طبری،لکی، دری‌زبانان ایرانی‌تبار (که شامل همه‌ی دری‌زبانان نیست مانند هزاره‌های افغانستان)، تاجیک، گوران،سوران، زازا، تالش، همه جزو قوم بزرگ ایرانی‌اند با یک ریشه‌ی نژادی و زبانی و فرهنگی مشترک، با گذشته‌ی مشترک چندهزارساله، با میراثهای تاریخی و اسطوره و فرهنگی مشترک، و میراث‌های ارضی مشترک.. و هیچکدام را نمیتوان قوم جداگانه و متمایز از قوم ایرانی دانست.  چنانکه چینیان یا اعراب با تنوع زبانی همه جزو یک قوم هستند:

با وجود تنوع زبانهای چینی – چینیان امروز یک قوم حساب میشوند.  قوم ایرانی هم با تاریخ و فرهنگ و اسطوره و زبان‌های یک ریشه..باید یک قوم واحد شناخته شود چنانکه بیرونی و مسعودی و متون قاجاریه و غیره نیز این نکته را گفته‌اند.  تنوع فرهنگی در یک قوم هرگز به معنی آن نیست که باعث شود که چندقوم و چند ملت از آن بوجود آیند و چنین تعریقی در رابطه با قوم چینی یا ایرانی غیرقابل قبول و غیرتاریخی است و بیشتر این تعریف غرض سیاسی دارد. 

 در این راستا بد نیست گفته شود که برخی از گروه‌های زبانی دیگر مانند ترک‌زبانان آذربایجان در اصل ریشه‌ی ایرانی‌زبان داشتند که بنابر دلایل تاریخی زبان‌هایشان به ترکی مبدل شد و امروز گروهی سعی میکنند که آنان را جزو قوم ترکی معرفی کنند و گروهی جزو قوم ایرانی.  اما در رابطه با ایرانی‌زبانان کنونی، بجز هویت تاریخی ایرانی هیچ گریزی نیست و تمامی ایرانی‌زبانان در واقع بخشی از قوم ایرانی هستند و هرچند بخش‌های گوناگون تاثیری نیز از گروه‌های غیرایرانی‌زبان نیز گرفته ‌اند (تاثیر نیز گذاشته‌اند) ولی اصل و ریشه‌ی خود را نگهداشتند.  یعنی آل‌بویه و سامانیان و ساسانیان و مادها و پارثها و فردوسی و ابن سینا و نظامی و حافظ و باباطاهر و مرداویژ و سهروردی و ملاپریشان..متعلق به تمامی ایرانیان امروزی هستند.

چنانکه نشان نیز دادیم، متون تاریخی به درخت تناور قوم ایرانی و شاخه‌های آن اشاره کرده است.  بهترین شناسنامه نیز همان شناسنامه بومی هست که ابوریحان بیرونی مطرح کرده است و نه نهادهای بیگانه که آگاهی کلی از تاریخ این سرزمین ندارند.  ملتهای کهن مانند چینیها نیز همین گونه هستند و چندین زبان چینی(ماندرین و کانتونیس و وو وژین و مین و گان و هویی و پینگ غیره..) که حتی دوری درونی آنها از زبانها/گویشهای ایرانی بیشتر است همگی جزو تمدن یک قوم چینی هستند.  بنابراین تمدن ایرانی نیز شامل چند زبان ایرانی هست و تمامی مردمان این تمدن جزو همان قوم ایرانی هستند که امروز از کردهای سوریه تا تاجیکهای پامیر و چین ادامه دارد. 

بنابراین کسانی که قوم ایرانی را امروز پاره پاره میکنند و جدا از هم میدانند در واقع یک تمدن بزرگ و حقیقی را انکار میکنند و برخی برای حتی یک دهکده و گویشی خاص ایرانی‌ یک ملت/قوم خلق کنند(یک صفحه در وبلاگی در رابطه با زبان ایرانی سیوند دیدم که چنین ادعا میکرد).  چنین افرادی دارند به بیراهه میروند زیرا هیچ گروه‌ زبانی در ایران تاریخ و هویت جداگانه از هویت مشترک ایرانی ندارد و هرشاخه‌ای که از درخت تناور ایران برچیده شود به ضرر کل تمدن ایران است و در گروه‌های دیگر مانند اعراب/اتراک میتواند حل شود و یا با عدم پیوند با سایر تمدن ایرانیان، میتواند از کشورهای بیگانه اداره و استعمار شود.  و  چنین ملت‌سازانی تنها دارند در ضعف و فروپاشی این قوم تاریخی ایرانی همت می‌کنند و امید است که با مقاله فوق، به اندازه‌ی کافی روشنگری شده است و نشان داده شده است که قوم ایرانی  یک قوم واحد است با تنوع فرهنگی ولی همواره ریشه‌ی مشترک فرهنگی و زبانی و تاریخی و اسطوره‌ای و هیچ کدام از شاخه‌های آن را نمیتوان قوم یا تمدن جدایی دانست و تمامی گروه‌های ایرانی‌زبان تنها تیره‌هایی/شاخه‌هایی از قوم ایرانی میباشند یا همان شاخه‌ای از درخت تناور ایرانیان.  به یقین، سیرابی این شاخه‌ها  وپرباری آنها به نفع همین درخت تناور و همه‌ی ایرانیان است و هرکدام از شکوفه‌های آن نیز متعلق به این درخت تناور ایرانیان.  اما این حس و ذهن تاریخی و واقعی به عنوان قوم ایرانی واحد باید تقویت شود تا این تمدن کهن بتواند با یکپارچگی در جهان آینده رقابت کند و پیشرفت کند.  چنانکه چینیها گول شوروی و استالین را نخوردند و برای هر زبان چینی که در تمدن چینی ریشه دارد(و همه از یک ریشه هستند) یک ملت جداگانه نساختند و امروز چینیان در میان تمامی اقوام جهان ابرقدرت فرهنگی و اقتصادی حساب میشوند. 

یک نکته آخری نیز ضروری است و آنچه در این مقاله آمده است هیچ وابستگی به تعریف ملت ایرانی یا قوم ایرانی در زمان پس از رضاشاه پهلوی اول ندارد و اصولا آن دوراه بخاطر غرض‌های سیاسی بدفهمیده شده است و خوانندگان میتوانند برای روشنگری به این سه مقاله/کتاب رجوع کنند و تعرفی ملی‌گرایی آن دوران را  در آن شرایط بهتر بفهمند:

حمید احمدی- دولت مدرن و اقوام ایرانی: شالوده شکنی پارادایم-های رایج در کتاب دولت مدرن در ایران – به اهتمام: دکتر رسول افضلی- قم: انتشارات دانشگاه مفید، ۱۳۸۶، چاپ اول

Dr. Touraj Atabaki Recasting Oneself, Rejecting the Other: Pan-Turkism and« Iranian Nationalism» Van Schendel, Willem(Editor). Identity Politics in Central Asia and the Muslim World: Nationalism, Ethnicity and Labour in the Twentieth Century. London, , GBR: I. B. Tauris & Company, Limited, 2001

http://www.archive.org/details/RecastingOneselfRejectingTheOtherPan-turkismAndIranianNationalism

پان ترکیسم و ایران-کاوه بیات-تهران: پردیس دانش، شرکت نشر و پژوهش شیرازه کتاب، ۱۳۸۶ -۲۴۷ + نه صفحه

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2008/11/081111_na_pan_turkism.shtml

http://www.azargoshnasp.net/Pasokhbehanirani/kavehabayatketabpanturkism.pdf

 

البته این نکه نیز ضروری است که بخاطر عدم وحدت ایرانی‌تباران و ناپدید شدن حکومتهای ایرانی، سغد و خوارزم کهن (اوزبکستان و ترکمنستان …) و آران و شروان و آذربایجان، زبان این مناطق از یک زبان ایرانی به زبان ترکی دگرگون شدند.  چنین روندی را در مورد تالشی و تاتی آران نیز در قرن نوزدهم و بیستم (بخاطر سیاستهای ضدایرانی شوروی و ترک‌گرایان) دیدیم. 

در پایان در این مقاله ثابت شد که ما قوم ایرانی یا درخت تناور ایرانی داریم با چندشاخه.   و جدایی هرکدام از شاخه‌ها به نفع هیچ شاخه و گروه قوم ایرانی نیست و  پویایی همه شاخه‌ها و تمدن ایرانی به نفع تمامی ایرانیان است تا بتوانند در آینده با کشورهای بزرگ جهانی رقابت فرهنگی و اقتصادی و امنیتی بکنند و در عین حال به معارف و بهبود کل بشر و تمدن بشری نیز بیندیشند.  اگر ذهنیت شاخه‌های قوم ایرانی جوری تبدیل شود که ما صدها قوم و ملت داریم ، به یقین در آینده هم تمدن ایرانی از هم فرو‌می‌پاشد. نیاکان ایرانی ما ایرانیان هرگز چنین فکری را نداشتند و هرگز بخاطر گویش خاصی، خود را جزو قوم جداگانه نمیدانستند و همواره قومیت خود را ایرانی دانسته‌اند و میدانستند که از یک سرچشمه‌ی مشترک زبانی و فرهنگی و اسطوره‌ای و تمدنی هستند و تنوع موجود در این فرهنگ و تمدن قوم ایرانی باعث “صدها قوم و ملت” نیست بلکه نشانگر پویایی و قوت یک تمدن است.  بنابراین ایرانیان باید همانند ملتهای کهن مانند چینیان بیندیشند و روزی هم امیدواریم که ایران مانند چین امروزی رو به پیشرفت باشد.

 

پیوست: مقالاتی در رابطه با قوم آریایی(ایرانی):

قوم-آریایی  – داریوش کیانی.  

Paul, Ludwig (1998a). The position of Zazaki among West Iranian languages. In Proceedings of the 3rd European Conference of Iranian Studies, 11-15.09.1995, Cambridge, Nicholas Sims-Williams (ed.), 163-176. Wiesbaden: Reichert

http://www.azargoshnasp.net/languages/zazaki/zazakipositionof.pdf