خاستگاه تمدن و قوم آریایی از ابتدا جنوب فلات ایران بوده است.

نظریه  قبلی که معتقد بود آریایی ها  هزاره دوم پیش از میلاد وارد آیران شده اند اصولا نظریه بی پایه و اساسی بود و بیشتر متکی بود بر متون تاریخی و کتب یهودیان.

نمی دانم اولین بار چه کسی این نظریه را مورد انتقاد قرار داده است ولی من در سال 1377 در باره مهاجرت اقوام نیلوتیک  و سامیت در آفریقا تحقیق می کردم در دانشگاه مکرره  اوگاندا متوجه شدم که داستان مهاجرت اقوام  از نظر تعیین سال و سده و هزاره  کاملا غلط است اصلا نمی توان سده و هزاره دقیقی برای این مهاجرتها تعیین کرد. و تمام کسانیکه اقدام به تعیین تاریخ کرده اند افرادی بوده اند  که صرفا خواسته اند کنجکاوی عوام الناس را قانع کنند. در همان زمان مقاله ای در روزنامه همشهری نوشتم که البته موضوع آن به  حضور تاریخی ایرانیان در شرق آفریقا اختصاص داشت اما چند جمله  و مقدمه آن به همین تردید اختصاص داشت. بعد ها نیز چند مقاله اینتر نتی نوشتم و از کسانیکه سال و ماه برای تعیین دقیق تاریخ مهاجرت اقوام تعیین می کنند انتقاد کردم و آنرا غیر واقعی شمردم .  حتما افراد دیگری هم چنین مطالبی را نوشته اند 

اما اینجانب اولین کسی بودم که این فرضیه را در مقالات اینترنتی  آنلاین مطرح کرد که سکونت اقوام آریایی ابتدا در سواحل خلیج فارس  منطقه  فلات گرمسیر ایران بوده است . استدلالهای من هم بر اساس جغرافیا – و آب و هوا  – زمین شناسی و فرضیه مهاجرت انسان از آفریقا  استوار بود. 

بخصوص بحث سکونت در سواحل خلیج فارس  و این جمله را که خلیج فارس زادگاه  اولیه انسان متمدن (حرفه ای )است  را من بارها نوشته ام و گفته ام. بخصوص در  دو کتابی که راجع به خلیج فارس نوشته ام.

البته باز هم تاکید می کنم اینها همه فرضیه است اما از فرضیه های قبلی به مراتب محکم تر است بدلیل اینکه نشانه هایی از علوم زمین شناسی و جغرافیا و اقلیم یا آب و هوا  در تایید آنها یافت می شود و بخصوص اینکه علوم ژنتیک نیز گره های زیادی را می گشاید و تحقیقات نشان می دهد که ژن بسیاری از مردم اروپا با مردمانی از شرق آفریقا یکسان است. لایه های زمین شناسی نیز نشان می دهد بخش هایی از خلیج فارس  و فلات ایران دارای رودهای آب شیرین و سرسبز بوده است.  به هر حال فرضیه های جدید اگرچه هنوز نهایی نیست  اما  تا زمانیکه در رد  آن استدلال محکم علمی ارایه نشود  همچنان مورد قبول ما خواهد ماند. اخیرا  و در شروع و ابتدای  کارهایی علمی  در این منطقه ،  یافته های اولیه  ثابت  می کند که سواحل  دو سوی خلیج فارس روزگاری سر سبز و دارای دریاچه آب شیرین بوده است.  بویژه بخش شمال غربی  خلیج فارس ، این استدلال علمی هنوز کامل نیست و در مراحل اولیه تکمیل فرضیه است. باید منتظر ماند تا ببینیم تحقیقات نظر نهایی را چگونه تکمیل خواهد کرد.

_heritage_khorasan_

در همین رابطه مطلب زیر به نقل از شرق به اطلاع می رسد. 

تاریخ روز به روز پیش مى‌رود و ثبت مى‌شود و دانش و توانایى بشر نمى‌تواند حرکت تاریخى را برخلاف روال معمول، کُند و یا بر سرعت آن بیفزاید. اما در این میان، نظریه‌اى منتشر مى‌شود که تحولى عظیم در گذشتۀ تاریخى یک قوم ایجاد مى‌کند و مى‌گوید نشانه‌هایى وجود دارد که قدمت حضور قوم آریایى – در ایران – به هزارۀ سوم پیش از میلاد (دستکم 5000 سال پیش) بازمى‌گردد.

نظریه رایج، این زمان را هزارۀ دوم پیش از میلاد مى‌داند. ولى تحقیقات پانزده سالۀ دکتر جهانشاه درخشانى، این باور رایج را نقض مى‌کند. پانزده سال پژوهش براى اینکه باورى غلط از متون علمى و تاریخى زدوده، و ثابت شود که آریایى‌ها اقوام «سرزمین‌هاى شمالى» و مهاجر به فلات ایران نبودند، بلکه خاستگاه این قوم و تمدن از ابتدا خاک همین سرزمین بوده است.
دشوارى گفتگو گاهى به طرف گفتگو بازنمى‌گردد، بلکه حاصل موضوع گفتگوست. پژوهشگرى بیش از یک دهه با تمرکز بر موضوعى خاص و بدیع، در اثبات نظریۀ خود کوشیده و شما قرار است در زمانى کوتاه به کند و کاو در آن نظریه بپردازید. پایه و اساس اطلاعات شما هم متون و آرا و عقایدى است که رسالۀ جدید، آن‌ها را رد کرده است. بنابراین از شما کار چندانى برنمى‌آید. پس بهتر آن است که راوى صادقى باشید.
دکتر جهانشاه درخشانى (متولد ۱۳۲۳ خورشیدى در تهران)، معمارى و شهرسازى را تا مقطع کارشناسی ارشد در دانشگاه اشتوتگارت آلمان خوانده است. بیش از بیست سال است که به پژوهش‌هاى تاریخى و زبانشناسى در آلمان پرداخته و در این میان مدرک دکتراى خود را در رشتۀ تاریخ و با تمرکز بر تاریخ خاور باستان از دانشگاه دولتى ایروان گرفته است. درخشانى کتاب‌ها و مقالاتى در رشتۀ خاورشناسى و به ویژه تاریخ کهن ایرانیان نوشته و منتشر کرده، که آخرین این پژوهش‌ها حدود پنج سال پیش به زبان آلمانى منتشر شد که بازگوکننده همین نظریۀ مهاجر نبودن اقوام آریایى به فلات ایران است.

derakhshani-1

*نام و موضوع تحقیق کتاب شما آنقدر در ایران ناشناخته است که لازم است پیش از هر چیز خودتان دربارۀ آن توضیح بدهید.
نام کتاب مورد بحث «آریاییان، مردم کاشى، اَمَرد، پارس و دیگر ایرانیان»، و موضوع آن بررسى تاریخ اقوام ایرانى پیش از دوران تاریخ است، یعنى دورانى که از دیدگاه تاریخ‌شناسان دوران ناشناخته‌اى است و اقوام غیرایرانى در ایران مى‌زیسته‌اند. این کتاب دربارۀ اقوام ایرانى و ایرانى‌زبان است که در دوران پیش از تاریخ – یعنى از هزارۀ چهارم تا دوم قبل از میلاد – در این سرزمین مى‌زیستند، و زندگى آن‌ها را بررسى مى‌کند.

*چه شد متوجه خلاء موجود در این بخش تاریخ‌نگارى ایران شدید، و اندیشۀ این پژوهش از کجا شکل گرفت؟
پیشینۀ چنین پژوهشی، ناچیز و در حد صفر است. چرا که بیشتر تاریخ‌نویسان بر این اعتقاد هستند که ایرانیان در آن دوران در ایران نمى‌زیسته‌اند و از جاى دیگر به ایران آمدند. به این جهت، اقوامى که از پیش در ایران مى‌زیستند، کاملاً ناشناخته‌اند. در حالى که، در ایران حتى از هزارۀ ششم قبل از میلاد آثار تمدن به دست آمده است. ولى در سطح جهانى، دربارۀ پیشینه اقوام ایرانى، تاریخ، خاستگاه و حضورشان در صحنۀ تاریخ، تا به حال کارى صورت نگرفته؛ و در واقع، تاریخ ایران از زمانى آغاز مى‌شود که اولین بار مورخین آشور در مورد مادها، پارس‌ها و آنگاه از هخامنشى‌ها گزارش کردند. در سطح جهان، این نخستین بارى است که دربارۀ اقوام ایرانى در فلات ایران و خارج از آن و در دوران قبل از تاریخ، پژوهشى صورت مى‌گیرد.

*کتاب شما این فرضیۀ رایج را که «آریایى‌ها قوم مهاجر به فلات ایران بوده‌اند» نقض مى‌کند. این تفکر که «آریایى‌ها مهاجرینى به فلات ایران بوده‌اند»، از کجا و با چه استدلالى شکل گرفته، که شما خلاف آن را مطرح مى‌کنید؟
حضور آریایى‌ها در فلات ایران، طبق نظر رایج در جهان از اواخر هزارۀ دوم قبل از میلاد و کمى پیش‌تر پنداشته مى‌شود و همه جا همینطور مورد قبول بوده است. اما دلایلى که براى این مهاجرت – بدون ذکر مبدأ – عنوان مى‌شود، پایه و اساس علمى ندارد. مثلاً عنوان مى‌شود که در متن‌هاى آشورى، نام قوم ماد و پارس اولین بار در قرن هشتم و نهم قبل از میلاد ذکر شده است. پس پنداشته مى‌شود که این دو قوم باید کمى زودتر از آن به ایران مهاجرت کرده باشند. این نظریه در این کتاب رد مى‌شود. شواهدى هست که حتى همین دو قوم ماد و پارس در دوران بسیار کهن، یعنى از هزارۀ سوم پ.م در ایران حضور داشته‌اند. این ایدۀ مهاجرت، در آغاز و در حقیقت برگرفته از اندیشۀ فاشیسم اروپایى است که در اواخر قرن نوزدهم رواج پیدا کرده و مدعیست که خاستگاه آریایى‌ها شمال اروپا بوده است. یعنى نژادى سفیدپوست، زردمو و بور که از آنجا به کشورهاى شرقى مثل ایران و هندوستان مهاجرت کرده‌اند. ولى تا به حال هیچ مدرک منسجمى که نشان دهد آریاییان از اروپا به ایران آمده باشند، عرضه نشده است و حتى خود اروپاییان هم دیگر به این مسئله اعتقاد ندارند و در منابع جدیدتر خاستگاه‌هاى دیگرى نظیر آسیاى میانه، جنوب روسیه و آسیاى صغیر یا حتى میانرودان براى آریایى‌ها در نظر گرفته مى‌شود، و فقط فلات ایران است که تاکنون در این مورد مطرح نبوده است. اکنون این کتاب که به زودى متن فارسى آن منتشر مى‌شود، اثبات مى‌کند که خاستگاه اصلى آریایى‌ها فلات ایران بوده و تمامى کوچ‌ها از این فلات به جاهاى دیگر صورت گرفته است. در این پژوهش، حضور آریاییان در این فلات از نظر زبانشناسى از هزارۀ چهارم، و از نظر باستان‌شناسى تا هزاره‌هاى نهم پ.م پیگیرى مى‌شود.

*در کتاب مطرح کرده‌اید که آریایى‌ها از اروپاى کنونى به ایران نیامده‌اند. آیا این قوم از محل دیگرى به ایران مهاجرت کرده‌اند یا خاستگاه آن‌ها از ابتدا در ایران بوده است؟
در این مورد باید شواهد مختلفى بررسى شود. چون یک شاهد علمى مثل زبانشناسى یا باستان‌شناسى به تنهایى پاسخگو نیست. در این کتاب از روش خاصى براى انباشت شواهد بهره گرفته شده و از بخش‌هاى مختلف دانش به ویژه دانش دیرینه‌شناسى از جمله دانش هواشناسى، کان‌شناسى، اسطوره‌شناسى و البته زبانشناسى و متن‌شناسى استفاده شده است. مجموع این شواهد، یک ایده و فکر را القا مى‌کند که به هر حال این اقوام در پایان دورۀ یخبندان که حدود ۱۰ هزار سال قبل از میلاد بوده، در ایران مى‌زیسته‌اند. با توجه به اینکه هر چه به گذشته برگردیم هوا سردتر بوده، بنابراین این خاستگاه مى‌بایستى در جنوب ایران بوده باشد که هوا گرمتر بوده است و به تدریج با گرمتر شدن هوا، این مردم – از کف خشکیدۀ خلیج فارس – به سوى شمال مهاجرت کرده و به مرکز فلات ایران رسیده‌اند و سپس به علت گرماى بسیار زیاد در میانۀ هزاره پنجم پ.م به مناطق شمالى، تا شمال اروپا مهاجرت کرده‌اند. شواهد علمى و تاریخى بسیارى وجود دارد که این اندیشه درست است. چرا که با تعقیب شواهد زبانشناسى و اسطوره‌شناسى، مشخص مى‌شود که کهن‌ترین ریشه‌هاى زبان آریایى که هنوز در زبان‌هاى ایرانى موجودند، در زبان‌هاى شمال اروپا یافت مى‌شوند. اسطوره‌هاى ایرانى که شباهت بسیارى با اسطوره‌هاى هندى دارند، در بخش‌هاى آغازین، بسیار نزدیک به اسطوره‌هاى اروپا هستند. از سویى، تمامى اقوامى که به صورت پراکنده در جاهاى دیگر حضور داشته‌اند، تنها در ایران متمرکز بوده‌اند. به این ترتیب، منابع کهن تایید مى‌کنند که براى مردم آریایى خاستگاهى جز فلات ایران نمى‌توان متصور شد. ولى در آغاز تمدن، پراکندگى آریاییان به سمت شرق و غرب آغاز مى‌شود. در فاصلۀ کوتاهى این اقوام تا فلسطین، سوریه و بین‌النهرین پیش مى‌روند. از طرف شرق هم تا فلات پامیر و حتى تا نزدیکى شبه‌جزیرۀ «کُره» پیش مى‌روند. در دوران بعد، در راستاى غرب به شمال اروپا تا مرز فنلاند و از سوى دیگر تا شمال آفریقا پیش مى‌روند. این شواهد از طریق زبانشناسى و وام‌واژه هایى که از زبان آریایى در این زبان‌ها باقى مانده، قابل پیگیرى است، که در کتاب مفصلاً در این باره صحبت شده است.

*دوره‌هاى اول و دوم گسترش آریایى‌ها، چقدر با هم فاصله دارند و این پراکندگى در چه دورۀ تاریخى روى داده است؟
بزرگترین گسترش در میانۀ هزاره پنجم پ.م روى مى دهد. اقوام آریایى همزمان به اروپا، فلسطین و سوریه مى‌روند و حتى آثار مهمى در تمدن مصر از خود باقى مى‌گذارند. در موج دوم که اوایل هزارۀ دوم پ.م بوده، گروه تازه‌اى از شمال فلات ایران به یونان، و بخشى به سمت شرق و به هندوستان مى‌روند.

*در تحقیقات شما، مشخص شده که دلایل این مهاجرت‌ها چه بوده؟ آیا دلایلى جغرافیایى چون گرم شدن هوا و یا مسایل مربوط به کشاورزى و دامپرورى در این جابجایى موثر بوده است؟
خوشبختانه به لحاظ علمى، آمار هواشناسى از پایان دورۀ یخبندان تا دوران تاریخى وجود دارد. با افزایش شدید دماى هوا، مردم آریایى براى دستیابى به منابع آبى و جبران کمبود آن در مناطق زیست خود، کوچ‌هاى بزرگى به سوى مناطق آبخیز و جاهایى که رودهاى بزرگى داشتند، مى‌کردند مانند مناطق اطراف دجله، فرات، نیل و سند. بنابراین با سنجش و انطباق شواهد هواشناسى و زبانشناسى و گزارش‌هاى تاریخى، مشخصاً گرم شدن هوا و میل به دستیابى به آب باعث مهاجرت‌هاى بزرگ شده است.

*پایه‌هاى پژوهش شما بسیار گسترده است. از ابتدا قصد داشتید چنین پژوهش گسترده‌اى انجام دهید و از تمامى این منابع استفاده کنید؟ و اینکه اثر شما چه تفاوتى با دیگر پژوهش‌هاى تاریخى دارد؟
برداشت‌هایى که از یک بخش از دانش براى نوشتن تاریخ صورت مى‌گیرد، معمولاً ناکام مى‌مانند. به همین علت، بسیارى از برداشت‌ها و دریافت‌هاى باستانشناسان که تنها از یافته‌هاى باستانشناسى براى نگارش تاریخ استفاده مى‌کنند، با آنچه که زبانشناسان براى همین منظور انجام مى‌دهند، متفاوت است. به همین دلیل، در چند دهۀ اخیر بحث‌هاى طولانى و بیشتر بى‌نتیجه میان این دو گروه انجام گرفته است. از آنجا که این روش اغلب ناکام بوده است، من براى بازنویسى تاریخ کهن ایران، از انباشت شواهد و تلفیق شاخه‌هاى گوناگون دانش، به ویژه دانش دیرینه‌شناسى استفاده کرده‌ام. هواشناسىِ تاریخى یکى از آن‌هاست، از این طریق مى‌توان توضیح داد چگونه در یک دوران تاریخى، ناگهان به کوچ‌هاى بزرگ برمى‌خوریم. اما این کافى نیست. همراه با این کوچ‌ها، آثار زبانى و وام‌واژه‌هاى آریایى در زبان‌هاى دیگر فراوان مى‌شوند که تاییدى بر برداشتِ یاد شده، است. در همان زمان، آثار باستانشناسى اقوام ایرانى هم در سرزمین‌هاى دور و نزدیک یافت مى‌شود. حتى تصاویرى که اقوام آریایى را نشان مى‌دهند، در کشورهاى میزبان مانند مصر یا میانرودان دیده مى‌شوند. مجموع این پدیده‌ها، تئورى آغازگاه این مهاجرت‌ها از ایران و نیز روابط فرهنگى و قومى میان آریاییان و اقوام بیگانه را تقویت مى‌کند. از این روست که بسیارى از رویدادهایى که در اسطوره‌هاى ایران وجود دارد، در اسطوره‌هاى اقوام خویشاوند – آریایى‌هاى اروپایى – و اقوام غیرخویشاوند – مثل مصر – عیناً یافت مى‌شود.

*تطبیق این شواهد، در اکثر موارد موجب تایید تئورى شما بوده یا اینکه در مواردى فرضیۀ شما نقض شده است؟
در این پژوهش به دنبال توافق‌ها بودم. اسطوره‌هایى مثلاً در سومر هست که هیچ ارتباطى با ایران ندارند. اما در میان همان اسطوره‌هاى سومرى که شامل زندگى، جنگ‌ها و افسانۀ خدایان و روابط آنان با انسان‌هاست، بسیارى نشانه‌ها، هم از نظر زبانشناسى و هم از نظر نام خدایان و ویژگى‌هاى آنان، با خدایان پیش از زرتشت و یکتاپرستى در ایران، کاملاً یکسان هستند؛ که آشکار مى‌کند ارتباط فرهنگى کهن میان ایرانیان و اقوام میانرودان و حتى مصر وجود داشته است. اگر این شواهد در مورد یک خدا بود، مى‌توانستیم آن را اتفاقى بدانیم. اما با انباشت آن‌ها، چنین نتیجه‌گیریى ممکن نیست.

*پیش از قوم آریایى هم اقوامى در ایران بوده‌اند و اینکه این موضوع را در تقابل با قوم آریایى بررسى کرده‌اید؟
بله، در واقع نتایج پژوهش من ثابت مى‌کند اگر پیش از کوچ آریایى‌ها به فلات ایران، ساکنانى در اینجا وجود داشتند که به زبان غیرآریایى صحبت مى‌کردند، باید نشانه‌هایى از آن‌ها در فرهنگ کوچندگان آریایى باقى مى‌ماند. بایستى تعدادى وام‌واژهاى غیرآریایى و بومى ایرانى در زبان‌هاى کهن ایرانى مثل زبان اوستایى یا زبان پارسى باستان مى‌داشتیم. کوچندگان آریایى به یونان، حدود ۴۰ درصد واژه‌هاى غیرآریایى را به زبان خود وارد کردند، ۲۵درصد واژه‌هایى که در زبان سانسکریت وجود دارد، غیرآریایى است. اما در اوستایى کهن و فارسى باستان چنین پدیده‌اى وجود ندارد و این بهترین نشانه براى آن است که در فلات ایران بومى غیرآریایى ساکن نبوده است. بخش خوزستان که جزء فلات (پُشته، بلندی، برجستگی غیرجلگه‌ای) ایران نیست و در دشت قرار دارد، در دوران تاریخى و اواخر هزارۀ چهارم پ.م زیستگاه عیلامیان مى‌شود. در زبان عیلامى هم، واژگان فراوانى از زبان آریایى وجود دارد.

*پس زیستگاه قوم آریایى، پیش از آنکه به ایران بیایند، کجا بوده؟
ابتدا لازم است فکر کنیم آیا آریایى‌ها حتماً باید از جاى دیگرى به ایران آمده باشند؟ چنین لزومى وجود ندارد. آنچه مسلم است، در پایان عصر یخبندان، هوا در فلات ایران بسیار سردتر از امروز بود و جاى مناسبى براى زندگى انبوه آریایى‌ها نبود. اما در جنوب ایران یا کف خلیج فارس که در آن زمان خشک بود رودى از پیوستن دجله، فرات و کارون مى‌گذشت که در تنگۀ هرمز به دریاى عمان مى‌ریخت و آثار این رود بزرگ در کف خلیج فارس مشهود است. با توجه به آنکه شمال آن منطقه، سرد و جنوب آن یعنى صحراى عربستان گرم بود، این منطقه براى سکونت اقوام آریایى بسیار مناسب بود و در اسطوره‌هاى ایرانى، اروپایى و حتى تورات از این خاستگاه و رود بزرگ نشانه‌هایى هست. پس از آنکه هوا گرم مى‌شود، آب دریاى آزاد بالا مى‌آید و خلیج فارس در طول چند هزار سال پر از آب مى‌شود و قومى که در کف خلیج فارس مى‌زیستند به سمت شمال و غرب، یعنی بخشى به داخل فلات ایران مى‌روند و در اطراف دو دریاچۀ بزرگ که اکنون تبدیل به کویر شده‌اند، شهرهاى اولیه را بنا مى‌کنند و گروهی نیز به میانرودان و فلسطین و سوریه می‌روند. این دریاها در اثر جارى شدن آب‌هاى فراوان (ذوب شدن یخ‌ها) به داخل فلات ایران سرازیر مى‌شوند و دو دریاچۀ بزرگ در داخل ایران تشکیل مى‌شود که اکنون به صورت کویر در آمده‌اند. شهرهاى بزرگ قدیم ایران مثل تپه سیَلک، شهر سوخته در سیستان، تپه یحیى، شهداد و تپه حصار دور این دریاى بزرگ قرار داشتند. در آن زمان این مناطق پرآب و جنگل بوده و نقشۀ این دریاچه‌ها در کتاب عرضه مى‌شود.

*به جز نشانه‌هاى زبانشناسى و اسطوره‌شناسى در منطقۀ خلیج فارس، شىء یا ساختۀ دست بشر کشف شده که نشانگر سکونت انسان باشد؟
متأسفانه هنوز در کف خلیج فارس کاوش‌هاى باستانشناسى صورت نگرفته است. ولى تا این حد مى‌دانیم که درۀ بزرگى که از پیوستن دجله، فرات و کارون به وجود آمده بود، در خلیج فارس موجود است، و نشانۀ جارى بودن چنین رود عظیمى است که از تنگۀ هرمز به دریاى عمان مى‌ریخته است.(current Antropology – دانشگاه بیرمنگام / 2009)

*حال به بخشى بپردازیم که آریایى‌ها در فلات ایران ساکن شده‌اند و روابط فرهنگى با همسایگان خود برقرار مى‌کنند. چه رابطه‌اى بین آریایى‌هاى کهن و همجوارانشان وجود داشت؟
بیشترین روابطى که در این کتاب بررسى شده مربوط به روابط بومیان ایران با سرزمین‌هاى غربى یعنى میانرودان، سوریه، فلسطین و مصر است. تماس با سرزمین‌هاى شرقى مثل چین و کره در این کتاب، به علت در دسترس نبودن منابع لازم، خیلى کم بررسى شده است. شاید هم ارتباط به اندازۀ تماس با غرب نبوده است. در جوار ایران در سمت غرب، کشورى به نام سومر وجود داشت. سومریان از خاستگاه نامعلومى به آنجا مهاجرت کرده بودند و با آریایى‌هایى که از قبل در میانرودان ساکن بودند، تقابل پیدا مى‌کنند. این ادعا از این راه اثبات مى‌شود که تمام نام‌هاى جغرافیایى که در متن‌هاى کهن سومر ثبت شده، ریشۀ غیرسومرى دارند و طبق بررسى من، داراى ریشۀ آریایى هستند. مثل رود دجله، فرات، شهر آریه و غیره. به جز آن، واژه‌هاى نهادهاى طبیعى که در زبان سومرى وارد شده مثل آب، دریا، گاو، مزرعه، کوه و غیره، ریشۀ آریایى دارند و حتى نام بیشتر خدایان سومرى هم ریشۀ غیرسومرى دارند، که این استدلال مورد قبول زبانشناسان است. در ادامه درمى‌یابیم همین روابط که در ابتدا بیشتر تجارى بوده و بعد تبدیل به جنگ یا کوچ یا ارتباط فرهنگى شده، حتى در زبان مصرى هم وجود دارد. وام‌واژه‌هایى هم از زبان آریایى به زبان سومرى، زبان اکدى و زبان مصرى رفته است. نام فرآورده‌هاى ایرانى مثل مس، قلع، برنز، آهن، طلا، اسب و ارابه، از زبان آریایى به زبان‌هاى بیگانه راه یافته است. نام خدایانى مانند آشور، ایی‌ننه، ایشتر، ایرته، مه، سلم، ناهیتى، یهوه و آمون، از ریشۀ آریایى به زبان‌هاى سومرى، اکدى و مصرى رفته است.

*این ریشه‌ها پیش از آنکه خطى وجود داشته باشد، چگونه در زبان آریایى شناسایى شده‌اند؟
از آغاز اختراع خط که اواخر هزارۀ چهارم پ.م است، متن‌هاى دربارى و یا در مدارس و معابد وجود دارد که در آن‌ها به نام‌هاى جغرافیایى سومر اشاره مى‌شود، نام دجله، فرات و بعضى شهرها در آن‌ها آمده است. از همین متن‌ها مشخص مى‌شود که آن‌ها با اقوام غیرسومرى و با سرزمین‌هاى شرقى برخوردهاى نظامى، بازرگانى و حتى جنگ‌هاى بزرگ داشته‌اند. در این متون، نام اقوام و پادشاهانى از اقوام بیگانه ذکر شده که همه ریشۀ آریایى دارند. انبوهى از شواهد آریایى در کهن‌ترین متون سومرى وجود دارد. در متون سومرى، به دجله «دیگنه» گفته مى‌شد، که همان «دجله» عربى یا «تیگره» فارسى باستان است که در زبان هخامنشى ثبت شده و ریشۀ آن «تیگر» به معنى تند است، که در زبان یونانى هم «تیگریس» همان دجله است. زبانشناسان واژۀ «دیگنه» را به هیچ وجه سومرى نمى‌دانند. پس در نظر سومرشناسان، نام این رود تاکنون بدون ریشۀ مشخص بوده است. اما در زبان آریایى معنى دارد، «تیگره» در زبان آریایى به معنى تند است. واژه‌هاى تیغ و تیز هم از همین ریشه‌اند. در زبان انگلیسى هم «TIGER» به معنى جانور تندپا یا ببر، از همین ریشه است. بنابراین براى اینگونه تعبیرها، در زبان‌هاى آریایى و زبان‌هاى خویشاوند آن، معنى و ریشه داریم، در حالى که در زبان سومرى ریشه و معنى براى آن وجود ندارد. خداى «آشور» در زبان آشورى معنى ندارد، اما در زبان آریایى، «اسوره» به معنى «سرور» است که «اهوره» یا اهورامزدا هم از آن برخاسته است. «ایشتر» – خداى عشق – در زبان اکدى ریشه ندارد، ولى «استر» از معنى ستاره برخاسته و در واقع سیارۀ ناهید است. «مَه» یا خداى ماه، در زبان سومرى ریشه ندارد، اما در زبان ایرانى، «ایزد ماه» بوده است. «ناهیتى» در زبان ایلامى ریشه‌اى ندارد، اما در زبان آریایى، ناهید و آناهیتا وجود دارد. از کنارِ هم گذاشتن این اطلاعات، متوجه مى‌شویم که این نام‌ها در زبان‌هاى بومى خود ریشه ندارد، اما در زبان آریایى ریشه‌هایی گسترده براى آن‌ها وجود دارد، که حتى به زبان‌هاى اروپایى و لاتین هم رسوخ کرده است.

*به اسامى خدایان اشاره کردید. آیا آریایى‌ها پیش از زرتشت به لحاظ مذهبى قوم چندخدایى بوده‌اند؟
آریایى‌ها ایزدان گوناگون با نقش‌هاى مختلف داشتند. گروهى از خدایان به نام اهوره یا اسوره به معنى سرور بودند. «ایندره» خداى جنگ بود. اما برخلاف سایر تمدن‌ها که خدایان را بر اساس بت‌سازى و بت‌پرستى ستایش مى‌کردند، در فرهنگ آریایى چنین رسمى وجود نداشت. در آثار کشف شده در ایران، به هیچ وجه بتکده یا بتخانه پیدا نشده است. خدایان در ایران از آغاز غیرقابل رویت و دستیابى بودند و بعدها در اثر تحولى که زرتشت به وجود آورد، تمام خدایان از بین رفتند و فقط اهوره‌مزدا به عنوان یکتا خداى جهان باقى ماند که آغاز یکتاپرستى در تمدن جهان بود.

*معمولاً در تمدن‌ها، یا خدایان بیشترى وجود داشته یا پادشاهان نقش پررنگ‌ترى پیدا مى‌کردند. آریایى‌ها از نظر حکومتى چه وضعیتى داشتند؟
با توجه به اینکه در متون غیرایرانى – مثل سومرى، اکدى و مصرى – به پادشاهان این سرزمین‌ها اشاره مى‌شود، نشان مى‌دهد که این سرزمین‌ها مستقل بوده‌اند و حکومت مرکزى در فلات ایران وجود نداشته است. در شرق ایران، کشورى به نام «پَرَشى» بوده است که پارس‌ها از آن برخاستند. در غرب ایران، کشورى به نام «مَدَه» بوده که همان مادها هستند و در هزارۀ سوم پ.م مستقل بوده‌اند. کشورهاى دیگرى مانند توکریش، اَمَرد و غیره در جاهاى دیگر بودند، و حکومت مرکزى وجود نداشت. اما ظاهراً در جنگ‌ها متحد مى‌شدند. در متون سومرى و اکد آمده که بعضى اقوام آریایى متحداً با هم حمله مى‌کنند. در یکى از جنگ‌ها، ۱۷ قوم ایرانى به دولت اکد در دوران نرامسین حمله مى‌کنند. در تاخت و تازهاى اقوام آریایى به مصر، چند قوم در کنار هم ظاهر مى‌شوند و شاید بعدها در شاهنشاهى هخامنشى براى اولین بار این اتفاق افتاده که حکومت متحد مرکزى شکل گرفته است.

*یعنى با وجود حکومت‌هاى مستقل، این اقوام در زمان تهدید قوم آریایى، اتحاد نظامى تشکیل مى‌داده‌اند؟
همین طور است. به هر حال هم‌زبانى در میان اقوام، اتحاد به وجود مى‌آورد، و در مرزها به اتحاد قومى آریایى‌ها برخورد مى‌کنیم. اما در زمانى که آریایى‌هایى در بخش غربى در فلسطین حضور داشتند و به مصر حمله مى‌کردند، بعضى اقوام آریایى از داخل فلات ایران به آن‌ها کمک مى‌کردند.

*شما نشانه‌هاى قوم و تاریخ آریایى را در زبان‌ها و تمدن‌هاى دیگر مورد بررسى قرار داده‌اید. متن یا زبان شناخته شدۀ مکتوبى از آن دوره در دست هست؟
کهن‌ترین نشانه‌اى که از زبان آریایى در ایران وجود دارد، زبان اوستایى است، که قدمت آن تا اوایل هزارۀ دوم پ.م مى‌رسد. ولى نگارش نمونۀ امروز آن، حتى به دوران بعد از اسلام مى‌رسد. گویش این زبان، آن را به هزارۀ دوم پ.م و یا پیش‌تر از آن مربوط مى‌کند. بر اساس این شواهد زبانشناختى، به تنهایى نمى‌توان به تاریخ ایران پى برد. بلکه یافتن بازتاب تمدن ایرانى در متون غیرایرانى مورد توجه من بوده است. به این علت که در فرهنگ میانرودان و مصر، بسیارى رویدادهاى تاریخى و غیرتاریخى در آن زمان ثبت مى‌شد. در آنجا همۀ برخوردها با اقوام غیربومى، دادوستدها حتى خرید و فروش گوسفند، جنگ‌ها، مهاجرت‌ها و برخوردها را ثبت مى‌کردند. به این لحاظ فرهنگ مصر، سومر و اکد بسیار غنى است. من براى بازیافت ردپاى آریایى‌ها در این منطقه، بیشتر به این متون مراجعه کردم، که حدود ۱۴ هزار متن خاور نزدیک براى این منظور مورد استفاده قرار گرفته است.

*از برخورد فرهنگ‌های ایرانی و غیرایرانیِ آن دوران، نشانه‌ای در فرهنگ‌های امروزی باقی‌ مانده است؟
بله. در زبان کشورهای خاور نزدیک مثل مصر، سوریه، فلسطین و میانرودان نام و واژه‌ها یا نام‌های جغرافیایی آریایی وجود داشت. با ظهور اسلام و گسترش زبان عربی، بسیاری از این کشورها زبان خود را به کل از دست دادند و زبان عربی را پذیرفتند. اما در همین زبان عربی امروز هم هنوز بازتاب فرهنگ قدیم وجود دارد. مانند نام فلسطین که در متون مصری قدیم «پرست» و بعد «فلست» آمده که به فلسطین تبدیل شده است. پرست از پارس می‌آید. اقوام پارس، بومی فلسطین بودند که به نام «پرس» در متون مصری نقش بسته و تغییر شکل یافته است. سوریه هم به همین ترتیب. مصر هم یک واژۀ کاملاً غیرعربی است و مصری‌های قدیم به کشور خود «کیمت» می‌گفتند. اما ایرانی‌ها به مصر، «موذ‌رایه» می‌گفتند که به میصرایه، میصر و مصر تبدیل شده است.

*در واژه‌های کوه‌ها و رودهای اروپایی، همچنین ریشه‌یابی را انجام داده‌اید؟
بله. اقوام آریایی با رفتن به اروپا، نام‌‌های خود را هم به آنجاها برده‌اند. قومی به نام «دانو» که ایرانی‌الاصل بوده‌‌اند، در متون هندی، اوستا و اساطیر یونانی و مدارک‌ مصری نام آن‌ها ثبت شده، که از شرق ایران به اطراف دریای سیاه مهاجرت می‌کنند و رودهای آنجا را مثل دن، دانوب و دنیسر به نام خود می‌نامند. هنوز هم نام اقوام ایرانی بر بسیاری رودها و حتی شهرهای اروپایی پابرجا و باقی است.

*کدام اقوام کهن ایرانی در کتاب شما مورد بررسی و شناسایی قرار گرفته‌اند؟
تمام اقوامی که در ایران می‌زیستند، نام ایرانی داشتند و در متون غیرایرانی مثل میانرودان و مصر به آن‌ها اشاره شده؛ ولی بازتاب آن‌ها در متون ایرانی – اوستا – و متون هندی مثل ریگ‌ودا هم دیده می‌شود. در اینجا به اقوام بسیاری برخورد می‌کنیم که به تعدادی از آن‌ها اشاره می‌کنم. قومی به نام «اَرَتی» بوده که در حوالی کرمان امروزی می‌زیستند. قوم «کاشی» که در سراسر فلات ایران پراکنده شده بودند و حتی تا قفقاز و میانرودان پیش رفته بودند. قومی به نام پارس یا فارس در شرق ایران در کشوری به نام «پر‌شی» که همان پارس است، می‌زیستند و بعدها به سمت پارس یا فارس امروزی می‌آیند. قومی به نام ماد در غرب ایران در حوالی زاگرس می‌زیستند که از هزارۀ سوم پ.م قابل تعقیب هستند. قوم‌هایی به نام تپور و هخا (که نیاکان هخامنشیان از میان آن‌ها برخاستند)، سکاها که از هزارۀ دوم قابل تعقیب و در تاریخ مستند هستند، دانو که در مدارک مصری هم ثبت شده‌اند و در فلسطین و یونان هم بودند و در کناره دریای سیاه، نام‌های خود را روی رودها نهادند. همچنین قوم کوچی و ارمنی (که ارمنیان امروز هستند و از هزارۀ سوم پ.م در منطقۀ ارمنستان امروز ساکن بودند).

*به چه دلیل این اقوام که همه از نژاد آریایی بوده‌اند، در محل‌‌های متفاوتی درون فلات ایران پراکنده شده بودند؟ آیا فقط مسائل جغرافیایی مطرح بوده یا عوامل دیگری مانند مذهب هم در آن دخیل بوده است؟
اجازه دهید که به جای نژاد، فرهنگ یا تمدن آریایی به کار ببریم. اما مثل هر جای دیگری، اقوام براساس خویشاوندی‌های قومی، خویشاوندی‌های جهان‌بینی و یا خویشاوندی‌های خانوادگی تشکیل می‌شود، که تعدادی از آن‌ها از بین رفته‌‌اند و آن‌هایی که نام بردم، و البته از اقوام ایرانی هستند، در متون غیرایرانی ثبت شده‌اند و تمدن و تشکلی بزرگتر و حتی سپاه داشتند. به‌عنوان مثال، وقتی قوم کاشی در تپه‌سیلک کاشان مستقر می‌شوند – که نام کاشان هم از آن‌ها گرفته شده -، این قوم در جاهای مختلفی ساکن بوده‌اند و از خود آثار به جای گذاشته‌اند. نام‌های شهرهایی مانند کاشمر، کاشغر، کشمیر، کاشان، قزوین و قفقاز، برگرفته از نام قوم کاشی است. همین قوم در میانرودان در اوایل هزارۀ دوم ظاهر می‌شوند و از قرن 17 پ.م به مدت 500 سال در بابل حکومت می‌کند. بعد در فلسطین ظاهر می‌شوند و پیش از آن در مصر ظاهر شده‌اند. این قوم‌ها که با نام‌‌های مختلف در جاهای مختلف جهانِ آن زمان ظاهر شدند، دو وجه مشترک اصلی داشتند؛ یکی اینکه دارای زبان‌ها و نام‌‌های آریایی بودند و دیگر آنکه آرایش و لباس همسان داشتند. همه موهای بلند تا شانه، پیشانی‌بند، ریش بلند و نوک‌تیز و عبایی که معمولاً بلند بوده است. این لباس که شناسنامۀ قومی آریایی‌های ایران بوده، البته تا جایی که قابل پیگیری است، یکسان بوده‌ است. در این کتاب، 360 تصویر از این اقوام در کشورهای مختلف دنیا، به ویژه کشورهایی مثل مصر، میانرودان و حتی در ایران نقش بسته‌ که همبستگی قومی آن‌ها به این ترتیب دنبال می‌شود.

*اشاره کردید که درست نیست واژۀ نژاد را در این مورد به کار برد. اما در تصاویر کتاب، شکل جمجمۀ اقوام آریایی را با مصری مقایسه کرده‌اید. پس باید از نظر نژادی هم تفاوتی داشته باشند؟
اگر خیلی به عقب برگردیم، مسلماً تطابقی بین نژاد و فرهنگ آریایی پیدا می‌کنیم. اما به مرور، اقوام و نژادهای دیگری هم جذب این فرهنگ شده‌اند. امروزه کسی که زبان و جهان‌بینی آریایی داشته باشد را آریایی می‌شناسیم، حتی اگر سیاهپوست باشد. برای مثال، در آمریکا و اروپا افراد زیادی زردپوست یا سیاهپوست هستند که به زبان انگلیسی یا فرانسه صحبت می‌کنند. پس فرهنگ هندواروپایی دارند، ولی نژادشان آن نیست. در دوران قدیم، این مورد کمتر پیش می‌آمد. معمولاً اقوام و نژادها قابل‌انطباق و قابل‌‌پیگیری از نظر ساخت جمجمه و ساختار صورت و اندام بوده‌اند. پس امروزه به جای نژاد آریایی، فرهنگ یا تمدن آریایی به کار می‌بریم.

*دامنۀ گسترش قوم آریایی در طول تاریخ چگونه بوده است، و پراکندگی آن‌ها در چه دوران‌ها و زمان‌هایی اتفاق افتاده و دلایل آن چه بود است؟
پیگیری دامنۀ گسترش اقوام آریایی، از دو راه قابل بررسی است. یکی از راه زبانشناسی و آثاری که در زبان‌های بیگانه گذاشته‌ا‌ند و دیگری از راه پیگیری متون و گزارش‌هایی که در آن‌ها سخن از اقوام آریایی به میان آمده است. از نظر زبانشناسی، زبان آریایی از شرق در زبان کره‌ای تاثیر گذاشته و حدود 200 واژۀ آریایی در زبان کره‌ای وجود دارد. جالب است بدانید که نژاد کره‌ای، کاملاً با نژاد چینی و ژاپنی متفاوت است. در کره‌‌ای‌ها افراد قدبلند و حتی چشم‌آبی دیده می‌شود، که در چین و ژاپن چنین مواردی وجود ندارد. از این نکات ثابت می‌شود که اقوام آریایی تا آنجا جلو رفته بودند و روی فرهنگ کره تاثیر گذاشتند. در غرب، در شمال اروپا و در منطقۀ فنلاند و مجارستان که زبان غیرهندواروپایی دارد، تعداد زیادی واژۀ ایرانی کهن وجود دارد. همچنین در زبان مصری و «نوبی» که مربوط به جنوب مصر (سودان امروز) است، نشانه‌هایی از زبان آریایی یافت می‌شود، که مربوط به هزارۀ چهارم و پنجم پیش از میلاد است. پس حداقل – از امروز – تا هزارۀ پنجم پ.م (7000 سال پیش)، نمی‌توان از خاستگاه آریایی‌ها سخن گفت، چون دیگر خیلی پراکنده شده بودند. اما هر چه به دوران‌های کهن‌تر بازگردیم، این دامنه محدودتر می‌شود و در پایان دوران یخبندان یعنی هزارۀ دهم و یازدهم پیش از میلاد، این اقوام فقط در ایران متمرکز بوده‌اند. یکی از دلایلی که می‌توان به‌عنوان دلیل اصلی برای تمرکز اقوام آریایی در خاستگاه اصلی (ایران) آورد، اینست که این اقوام مانند اَمَردها، پارس‌ها، مادها، کاشی‌ها، دانوها و غیره در جهان باستان پراکنده بوده‌اند و تنها جایی که متمرکز بوده‌اند، فلات ایران بوده است. از این نشانه می‌توان ثابت کرد که مرکز این حرکت‌ها، این فلات بوده است.

*بر اساس نشانه‌ها و مدارکی که پژوهش شما بر آن استوار است، اقتصاد قوم آریایی چگونه بوده است؟
مسلماً آریایی‌ها با این پراکندگیِ زیاد، از یک نوع اقتصاد بهره نمی‌بردند. همه گونه شیوۀ کار و زندگیِ آن زمان شامل اقتصاد، شهرنشینی، فلزکاری و سفالگری، ساخت ارابه، پرورش اسب و همچنین کشاورزی، صادرات و بازرگانی در آن رواج داشت. یکی از مهمترین تولیدات ایرانی‌ها «مس» به صورت شمش بوده، که به ویژه اخیراً در «اریسمان» کشف شده است و به صورت شمش به جاهای دوردست برده می‌شد. خوشبختانه آثار نگارگری از این موضوع در دست هست که اقوام آریایی در حال بردن شمش مس برای فراعنۀ مصر نمایش داده شده‌اند. غیر از مس، به عنوان اقلام صادراتی، فلزات و آلیاژها مانند قلع، برنز و آهن بوده که از طریق زبانشناسی ثابت می‌شود که ریشۀ نام آریایی این فلزات به زبان‌های دیگر راه یافته است. همچنین از دیگر اقلام صادرات می‌توان به ارابه، اسب، سنگ‌های قیمتی، لاجورد، عقیق، فلزات گرانبها مثل طلا و نقره و نیز گیاهان دارویی، عطر و گیاهان خوشبو اشاره کرد.

*مردم آریایی از نظر علم و دانش مثلاً در نجوم و پزشکی یا حتی علوم قدیم چه پیشرفت‌‌هایی و چه توانایی‌هایی داشتند؟
در متون کهن غیرایرانی به صادرات گیاهان دارویی اشاره شده، که نشان می‌دهند فرهنگ دارویی و پزشکی در ایران وجود داشته است. ولی از علوم دیگر مثل نجوم اطلاعات مستقیمی در دست نیست و چیز زیادی نمی‌‌دانیم. اما در اوستا و آثار دیگرِ زرتشتی، به اطلاعات نجومی بسیار دقیق برخورد می‌کنیم که نشانگر فرهنگ و تمدن نجومی بسیار قوی است. در متن‌های کهن ایرانی، به موضوعات ستارگان و مسائل پیچیدۀ نجومی مثل رقصِ محور زمین که هر 25600 سال یکبار صورت می‌گیرد، اشاره شده است. در این مورد، اطلاعات دیگری هم هست که به صورت گذرا در کتاب به آن اشاره شده، ولی تمرکز بر آن خارج از مسیر کتاب من بوده است. در کتاب آمده که چگونه فرهنگ ایرانی پیش از هخامنشی بر فرهنگ یونان تاثیر گذاشته و چگونه بخش مهمی از اندیشۀ فلسفه در زمان هخامنشی، از ایران به یونان راه یافته و چگونه ایدۀ دموکراسی ابتدا در ایران نقش بسته و پس از 60 سال به یونان رفته است. این موارد بسیار شایان توجهند و نشان می‌دهند بسیاری از پدیده‌هایی که در دنیا به نام یونانی معروف شده‌اند، خاستگاه ایرانی داشته‌اند.

*دربارۀ مدرک شکل‌گیری ایدۀ دموکراسی در ایران باستان توضیح بیشتری بدهید.
در بخش آخر کتاب آمده است، هنگامی که کمبوجیه در سفر جنگی خود به مصر کشته می‌شود یا خودکشی می‌کند، در ایران جلسه‌ای از والاتباران ایرانی با حضور داریوش بزرگ تشکیل می‌شود و در این جلسه شیوۀ حکومتی و چگونگی شکل دادن به آیندۀ حکومت ایران بررسی می‌شود. یکی از ایده‌ها، رواج تفکر مردمسالاری بود در برابر خودکامگی. این ایدۀ مردمسالاری که هرودوت هم به آن اشاره می‌کند، 60 سال پیش از برقراری اولین دموکراسی در یونان بوده است. در همان زمان، در یونان «آریستو‌کراسی» – به معنی ادارۀ مملکت توسط اشراف‌زادگان بدون انتخاب شدن – مرسوم بوده است. این ایده که به آرای مردم مراجعه شود، از ایران برخاسته و پس از آنکه هخامنشیان تا یونان می‌روند، ایدۀ مردمسالاری به یونان راه پیدا می‌کند که مفصل در کتاب شرح داده شده است.

*در تاریخ مدون اقوام مختلف، چگونه از قوم آریایی یاد شده است؟
تاریخ مدونی که اکنون در دسترس هست، مربوط به دورانی است که یونانی‌ها شروع به تاریخ نگاری کردند، مثل هرودوت. ولی در متون غیرخویشاوند مثل مصری و سومری هم از همان آغاز اختراع خط به اقوام ایرانی اشاره می‌شود.

*آیا خاطره‌ای هم از خاستگاه کهن آریایی‌ها درفرهنگ‌ها و ملت‌های دیگر باقی مانده است؟
این مسالۀ‌ جالبی است. تاریخ کهن، پیش از اختراع خط معمولاً در اسطوره‌ها باقی می‌ماند و آن‌ها را انتقال می‌داد. خوشبختانه از این خاستگاه کهن که ایران بوده، در اسطوره‌های اروپای شمالی، یونان، تورات و اوستا، مشترکاً به جایی اشاره می‌شود که از پیوستن سه رود، رودی بزرگ به وجود می‌آید و جنوب این رود هوا بسیار گرم و در شمال آن هوا بسیار سرد بوده است و‌ همانطور که گفتم کف خلیج‌فارس بوده است. جنوب آن یعنی صحرای عربستان گرم و شمال آن فلات مرتفع ایران سرد بوده و مشخصاً در اوستا به نام «داییتیا» خوانده می‌شود که بعداً این نام به شمال یا «آمو‌دریا» منتقل می‌شود که همان جیحون در آسیای میانه است. به سخن دیگر، نام این رود بعداً با جابجاییِ اقوام تغییر مکان می‌دهند.

*در دوران آریایی‌ها، اقوام غیرآریایی هم در ایران زندگی می‌کردند؟
همانطور که گفتم، تنها قومی که زبانش آریایی نبود، ایلامی‌ها در منطقۀ خوزستان بودند، که نام شهرهای آن‌ها هم آریایی بوده و پیش از مهاجرت ایلامیان به خوزستان آنجا هم آریایی‌نشین بود. ولی بعد‌ها بسیاری وام‌واژۀ آریایی به زبان ایلامی راه یافت و این واژه‌ها در کتاب بررسی می‌شوند.

*تصور من بر اینست نکته‌ای که برای خوانندگان کتاب شما بسیار جالب خواهد بود، منابع و روش‌های پژوهشی شماست و اینکه در محافل علمی چه برخوردی با آن شد. کتاب شما ابتدا به زبان آلمانی منتشر شد و خوانندۀ فارسی‌زبان ترجمۀ آن را خواهد خواند. کدام جرقۀ ذهنی، 15 سال پیش شما را به فکر تالیف این کتاب انداخت؟
سئوال بسیار خوبی است. در سرزمین‌های کهن دیگر مثل مصر، اکد و غیره، مورخین تاریخ‌های سنتی این کشورها را بررسی کرده و شناسۀ تاریخی برای آن‌ها ساخته‌اند. مثلاً گیل‌گمش که یکی از پیکره‌‌های اسطوره‌ای سومر است، در 50 یا 60 سال پیش فقط یک اسطوره بود، ولی اکنون هستۀ تاریخی پیدا کرده است. این کار دربارۀ تاریخ سنتی ایران صورت نگرفته است. در ایران دو نوع تاریخ داریم؛ تاریخ سنتی که در تاریخ طبری، تاریخ حمزه اصفهانی، تاریخ یعقوبی، مجمل‌التواریخ و شاهنامه و غیره منعکس شده، و دیگری در تاریخ مدوّن که در مدارس تدریس می‌شود. بین این دو تاریخ چندان تشابهی وجود ندارد. از پیشدادیان و کیانیان، نامی در تاریخ مدون نیست و از کوروش و داریوش و غیره، در تاریخ سنتی نامی نیامده است. این تناقص بایستی بررسی علمی می‌شد. آیا در ایرانِ پیش از هخامنشی، تاریخی بوده که در تاریخ سنتی منعکس شده است؟ آیا می‌توان نماد‌های پیشدادی یا شاهان کیانی را تعقیب کرد و در سرزمین‌های دیگر آثاری از آن‌ها یافت؟ این کار فقط با ارجاع به متون غیرایرانی میسر بود. خوشبختانه، هم در متون سومری و هم در متون اکدی و مصری تشابهات بسیار چشمگیری میان تاریخ سنتی ایران و متون آنجا پیدا شد. نه فقط نام‌های پادشاهان و دودمان آن‌ها، بلکه برخی از رویداد‌های بسیار مهم از تاریخ سنتی ایران، در متون غیرایرانی آمده است. این موضوع مرا تشویق کرد و به این نتیجه رسیدیم که بخش بزرگی از تاریخ سنتی ایران، یک هستۀ تاریخی دارد. اما باید به روش علمی بررسی شود تا نام پادشاهان و اعمال آن‌ها بر تاریخ منطبق شود. بخش مهمی از کتاب، شاهان و رویداد‌های شبه‌تاریخی را در فرهنگ‌های غیرایرانی دنبال کرده است.

*پژوهش شما چند سال طول کشید تا آمادۀ انتشار به زبان فارسی شود؟
14 سال است که این کار شروع شده و 4 تا 5 سال اول تنها صرف گردآوری منابع و خواندن و تعبیر آن‌ها بود. چرا که بدون آن‌ها نتیجه‌گیری ممکن نبود. با چاپ کتاب آلمانی، من مطمئن شدم که با دسترسی به منابع دست‌اول و دست‌نخورده، به ایدۀ تازه‌ای دست یافته‌ام. تعبیر اطلاعات دست‌دوم آسیب‌پذیر است. چرا که اگر منبع نقض شود، تئوری بعدی هم نقض می‌شود. اما ارجاع به متون دست‌اول که از دوران قدیم به جای مانده‌اند، موجه است.

*پس هیچ متن و منبع و مرجعی در زبان فارسیِ جدید برای تحقیق شما وجود نداشته است، و از چه متونی بیشتر استفاده می‌کردید؟
کاملاً درست است. از متون دست‌دوم امروزی، نه در ایران و نه خارج از آن هیچ استفاده‌ای نشده است. چرا که این ایده تازه است و مسلم است برای یک ایدۀ تازه، منابع جدیدی وجود ندارد. بسیار به اوستا و ریگ‌ودا هندی مراجعه کردم و در واقع متنی از دنیای کهن نیست که در این کار مورد توجه قرار نگرفته باشد.

*پس منابع خود را بیشتر در کتابخانه‌ها و آرشیو‌های کشور‌های دیگر پیدا می‌کردید؟
تقریباً 95 درصد منابع، از آرشیو‌ها و منابع خارجی استفاده شده که بعضاً کتاب نیست و به صورت میکرو‌فیلم بوده است. در ایران هم کتابخانه‌هایی هست که متون کهن را دارند، ولی حدود 5 درصد منابع پژوهش در ایران بوده است، که البته تهیۀ آن بسیار مشکل و هزینه‌بر بود. دستیار هم در این مورد عملی نیست، زیرا کار یکپارچه‌ای است و باید ایده و ارتباطات آن در مغز یک نفر به وجود بیاید تا بتواند آن را روی کاغذ بیاورد. این کار بسیار گسترده است. تمام فرهنگ‌های قدیم، از هندوستان تا مصر مورد توجه قرار گرفته و ارتباطاتی که به فرض برای یک قوم در مدارک هندی و همان قوم در مدارک ایران و مصر و یونان آمده باید در مغز یک نفر نقش ببندد. اگر کسی روی هندوستان کار کند و دیگری روی مصر کار کند، این ارتباط به وجود نمی‌آید.

*اشاره کردید که در پژوهش، به انواع منابع زبانشناسی، هواشناسی و غیره پرداخته‌اید، ایدۀ‌ این نوع پژوهش از کجا شکل گرفت؟
همانطور که گفتم، به نظر من فقط از طریق انباشت شواهد می‌توان به نتیجۀ قطعی رسید. اگر چند منبع مستقل از هم، یک موضوع را بررسی و تایید کند، آن موضوع اثبات شده است. اما اگر تنها از یک راه اقدام کنیم، به نتیجۀ قطعی نمی‌رسیم. اگر یک کوزۀ مشابه، هم در ایران و هم در مصر کشف شود، نمی‌توان نتیجه گرفت از کجا به کجا رفته است. اما اگر کوزه در زبان مصری، نام ایرانی داشته باشد، می‌توان نتیجه گرفت که از ایران به مصر رفته است. موضوعات دیگر هم به همین ترتیب هستند. فقط انباشت شواهد است که به نتیجۀ قطعی منتهی می‌شود. به همین دلیل، این راه را انتخاب کردم. با اینکه بسیار مشکل بود،‌ می‌بایست شاخه‌های بسیاری از دانش دیرینه‌‌شناسی را بررسی می‌کردم.

*با توجه به اینکه 5 سال از انتشار کتاب به زبان آلمانی می‌گذرد، بازتاب آن در مجامع علمی و دانشگاهی جهان چگونه بوده است؟
در کنار این کتاب که به زبان آلمانی در سال 1998 چاپ شد، چند مقالۀ دیگر هم از من در مجلات علمی کشور‌های مختلف چاپ شد، که در مجموع این ایده را پشتیبانی می‌کرد. همانطور که می‌دانید ایده‌های تازه با مقاومت سرسختانۀ دانش امروز مواجه می‌شوند. ولی با توجه به آنکه در این کتاب به مدارک دست‌‌اول استناد شده و هیچ سلیقه‌ای در آن به کار نرفته است، بسیار سریع در محافل معتبر دنیا تایید شد. دانشگاه وین که مرکز بزرگ ایرانشناسی و زبانشناسی دارد و سپس هاروارد، هایدلبرگ، ایروان و چندین موسسۀ پژوهشی دیگر، این کتاب را کتباً از طریق نامه و یا مقاله در مجلات علمی تایید کردند، که بسیار دلگرم‌کننده بود. در کنار آن، کنفرانس‌های متعددی برگزار شد و از من دعوت کردند که این ایده را مطرح کنم، که بحث‌های بسیاری صورت گرفت و تا به حال هیچ مخالفت علمی از طرف هیچ سازمان یا شخصی با این کتاب انجام نشده است؛ یا تایید کامل شده و یا سکوت، که به معنی آن است که حرفی برای رد این ایده نبوده است.

*در پژوهش‌های اخیر که توسط افراد دیگر صورت گرفته، آیا به عنوان منبع به این نظریه اشاره شده است؟
پیش از کشف اریسمان که کارگاه انبوه تولید مس در ایران بود، من از طریق زبانشناسی این موضوع را ثابت کردم که مسِ خاور نزدیک از ایران تامین شده، به این دلیل که این فلز با نام ایرانی در زبان‌های دیگر وارد شده؛ و بعد اریسمان کشف شد و همین ایده تایید شد و گفته شد که بایستی تاریخ جهان را از نو نوشت. چرا که اثبات شد خاستگاه مس، ایران بوده است. همچنین در کتاب‌های دیگر اروپایی هم به پژوهش من اشاره شده؛ حتی در دایره‌‌المعارف مصر که در آلمان چاپ شد، به این کتاب اشاره شده است. در بعضی پژوهش‌های مصر و میانرودان، به عنوان یک مدرک معتبر اشاره شده و می‌توان گفت این کتاب در مدت کوتاهی جای خود را در محافل علمی باز کرده است.

*به افتراق تاریخ سنتی و مدرن ایران اشاره کردید که به نوعی ذهن جامعۀ ایرانی را به خود مشغول کرده است. به نظر شما این پژوهش باید چه مسیری را طی کند تا به کتاب‌های درسی راه پیدا کند و قرائت جدیدی از تاریخ ایران به دست دهد؟
ایده‌های این کتاب در ایران نیز مورد استناد قرار گرفته است. برای نمونه دکتر رجبی در کتاب هزار‌های گمشده، به این پژوهش اشاره کرده است. ولی اینکه این موضوع به کتاب‌های درسی راه یابد، طول خواهد کشید و به بازتاب نگارش فارسی کتاب در محافل علمی بستگی دارد. اگر انتقاد و بحث صورت بگیرد، به زودی به این هدف خواهیم رسید که تاریخ ایران را بازنویسی کنیم و نقاط تاریک آن را روشن کنیم. ولی از آنجا که این بحث نه فقط به ایران، بلکه به میانرودان، مصر، سوریه و فلسطین ارتباط دارد، و با توجه به اینکه اینگونه پژوهشکده‌های خاورشناسی در ایران وجود ندارد، کار کمی مشکل خواهد بود. ولی مراکز خاورشناسی در اروپا هست و بحث‌های آن‌ها، غیرمستقیم در ایران تاثیر خواهد گذاشت.

*شما کتاب آلمانی را هم با توجه به استاندارد چاپ، کاغذ و صحافی انتشار اروپا، در ایران چاپ کردید و علاقه داشتید حتماً روی کتاب «چاپ در ایران» درج شود. توضیح دهید چرا می‌خواستید اینطور باشد؟
تقریباً همۀ پژوهش‌های ایرانشناسی، در خارج از ایران صورت می‌گیرد: در اروپا، آمریکا و حتی ژاپن، و کتاب‌های چاپ شده به زبان‌های انگلیسی و آلمانی در همانجا چاپ می‌شد. تاکنون نگاه ما ایرانی‌ها برای دریافت تاریخ، به غرب بود و حتی برای اندیشه‌هایی که در ایران شکل می‌گرفت، میل به تایید غرب داشتیم. این طرز فکر درست نیست. نباید ما ایرانیان نشانی خانۀ پدری را از بیگانه بگیریم. من فکر کردم با چاپ این کتاب در آلمان، با وجود نویسندۀ ایرانی، اما اثر به عنوان کار اروپایی عرضه خواهد شد؛ که البته من می‌خواستم این روند تغییر یابد. خوشبختانه، به این موضوع توجه کرده‌اند و کار‌های بعدی من هم در ایران چاپ خواهد شد و کوشش خواهیم کرد کانون و مرکز ثقل ایرانشناسی، به تدریج به این منطقه منتقل شود.

*آیا ترجمۀ انگلیسی این کتاب نیز انتشار خواهد یافت؟
متن انگلیسی کتاب در دست تهیه است و در اواخر سال بعدی میلادی در ایران منتشر خواهد شد. اما مرکز پخش در اروپا خواهد بود.

*گام‌های بعدی پژوهشی شما چه خواهد بود؟
دو جلد کتابی که اکنون چاپ می‌شود، حضور اقوام ایرانی در فلات ایران از آغازِ تمدن را اثبات می‌کند. در بخشی از کتاب به طور خلاصه تاریخ این اقوام را معرفی می‌کند. ولی در نظر دارم در آثار بعدی، تاریخ هر قوم را به طور مفصل بررسی کنم. معرفی خاستگاه و زیستگاه، تمدن و فرهنگ، شهرسازی، صنایع دستی، کشاورزی و کوچ و بازرگانی با کشور‌های دیگر بررسی خواهد شد. یعنی از آغاز تمدن در هزارۀ ششم قبل از میلاد، به زبان، جهان‌بینی، باور‌ها، صنایع و تولیدات آن‌ها، بازرگانی، شیوۀ ‌شهرسازی، معماری، لباس، حضور در سرزمین‌های بیگانه و تاخت‌وتاز‌ها، به صورت توصیفی در جلد‌های بعدی خواهد آمد. به طوری که در نهایت، تاریخ مدوّنی از اقوام ایرانی از آغاز تمدن تا دوران ماد خواهیم داشت که تا به حال روی آن کار نشده است.

*كتاب شما برای چه سطح علمیِ خواننده و با چه درك و سواد و پیش‌نیاز‌هایی قابل فهم و درك است؟
نگارش آلمانی مختص دانشگاهیان و پژوهشگران بوده است. اما در نگارش فارسی كوشش شده با زبان ساده و روان، ایده را منتقل كنم و نسخۀ پیش از چاپ، حتی برای خوانندۀ غیرمتخصص كاملاً قابل فهم بوده است.

– برگرفته از روزنامه شرق، شماره 221، سه شنبه 2 تیر 1383، صفحه 7 (ستون تاریخ)

 

 

 

 

 

 

derakhshani-2

 

در همین رابطه :

بر اساس یافته های  پژوهشگران بسیاری از تئوری های انسان شناسی و جامعه شناسی دوره استعمار   اشتباه است .

 نقش ایرانیان در گسترش اسلام به شرق آفریقا  منتشر شده در روزنامه همشهری  ۱۷-۱۸ – خرداد  ۱۳۸۰ دکتر محمد عجم 

 

هیچ واژه ای زیباتر از واژگان ساده نیست استمهال کلمه زشتی که نه عربی است و نه فارسی

ما قبلا را جع به کلمات عجیب و قریبی که بنام  عربی به خورد مردم می دهند صحبت کردیم . یک نمونه آن استمهال است که از بردن  مهلت به باب استفعال بدست می آید و عربها اصلا چنین کلمه ندارند. یا استثمار  که در زبان عربی به معنی سرمایه گذاری بکار می رود ولی در فارسی به  غلط  به معنی  زور گویی و ستم بکار می رود.

در خبرها بود که بانک مرکزی  با استمهال  دیون و  استقراض  موافقت کرد.  فرد یا افراد نادانی مثلا در بانک مرکزی نشسته است و چنین واژه مزخرفی را پیشنهاد داده است. دیگران هم تصور می کنند که حتما این یک واژه علمی است. و کاربرد جهانی دارد  شروع می کنند به بغور کردن آن و در بانک چپ و راست می گویند استمهال… استقراض…  همانطور که در محضر اسناد واژگانی را بلغور می کنند که خود نه معنی آن را می دانند و نه واژه کاربرد درستی دارد.

در تابلوی موسسه ای نوشته شده است: «موسسه مالی اعتباری ثامن الحج تحت نظارت بانك مركزی». اگر من این تابلو را در یك كشور عربی دیده بودم هیچ تعجبی نداشت. اما اینجا ایران است و زبان رسمی آن فارسی است. هر چه در این تابلو بدنبال یك واژه فارسی گشتم، نیافتم. همه واژگان به كار برده شده به جز واژه بانك (كه لاتین است) عربی است. از این نوع تابلوها بسیار است.

در اصل پانزدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران آمده است: «زبان و خط رسمی و مشترك مردم ایران فارسی است. اسناد و مكاتبات و متون رسمی و كتب درسی باید با این زبان و خط باشد ولی استفاده از زبانهای محلی و قومی در مطبوعات و رسانه های گروهی و تدریس ادبیات آنها، در كنار زبان فارسی آزاد است». در سالهای اخیر كوششهای بسیاری برای عربی كردن زبان فارسی می شود كه ناگفته پیداست كه از روی قصد نیست، بلكه بی توجهی به این عنصر وحدت بخش (زبان فارسی) است.

در وزارت كشور ستادی به نام «حوادث غیر مترقبه» وجود دارد. كدام یك از این واژه ها فارسی است؟ آیا نمی شد نام این ستاد فارسی می بود و نوشته می شد«ستاد رویدادهای ناگهانی»؟ چرا به جای «ایاب و ذهاب» عربی از واژگان «رفت و آمد» فارسی بهره نمی گیریم. زبان ما زبانی نیرومند و گسترده و ژرف است و از دبستان تا دانشگاه می توان از آن بهره جست. ولی نمی دانیم چرا از این توان، بهره بایسته گرفته نمی شود.

زمانی بر روی خودروهای دولتی نوشته می شد:«اتومبیل خدمت استفاده اختصاصی ممنوع». كدام یك از این واژگان فارسی بود؟ هیچ كدام. واژه «اتومبیل» لاتین و دیگر واژگان عربی بودند. می توان دریافت كه در متن«موسسه مالی اعتباری ثامن الحج تحت نظارت بانك مركزی» نیز حتی یك واژه فارسی بكار برده نشده است.

تا پیش از ادغام وزارتخانه ها، وزارتی به نام «بازرگانی» وجود داشت كه نام آن فارسی بود. پس از ادغام، نام وزارتخانه شد «وزارت صنعت، معدن و تجارت». هیچكدام از واژگان بكاربرده شده فارسی نیست. در حالی كه این نام مصوبه مجلس محترم است. نام این وزارتخانه فارسی نیست ولی زبان رسمی كشور فارسی است. وزارت امور خارجه، وزارت اطلاعات، وزارت تعاون، رفاه و تامین اجتماعی، همه واژگانشان عربی است. اگرچه وزارتخانه هایی مانند دادگستری، راه و شهر سازی و نیرو فارسی هستند و بسیار زیبا.

زبان فارسی رمز وحدت و هویت ایرانی است. بر همگان است تا از این زبان نگهداری كرده و آن را از ورود واژگان دیگر و بیگانه پاسداری كنیم. در متون رسمی هنگامی كه اعداد ترتیبی بكار برده می شود می نویسند: اول، دوم و . . . می گوییم ما در زبان فارسی «نخست»؛ «نخستین»، «یك» و «یكم» را داریم. اگر می گویید «اول» باید بعد آن بگویید و بنویسید«ثانی»، «ثالث» و . . . آیا نمی توانیم بجای بكار بردن واژه «ثامن الحجج» بنویسیم «امام هشتم». این واژه به قدری برای مردم شیعه مقدس است كه به آن نیز قسم می خورند. حالا عده ای پیدا شده اند و می خواهند زبان فارسی را از ما بگیرند و زبان رسمی كشور را بر خلاف قانون اساسی به زبان عربی تبدیل كنند. بیمارستان بقیه الاعظم را نمی توانستیم فارسی كنیم. یا دیگر نامهایی مقدس كه گاهی نهادن آن بر اینگونه جاها اسائه ادبی است بر مقدسات دینی ما. اگرچه نام مكانهای مذهبی از جمله مساجد بهتر است زیبنده به نام امامان ما باشد. ولی مكانهای عمومی و گذرگاهها و خیابانها را به نام شخصیتهای علمی و فرهنگی و هنری بگذارم بهتر است. زبان فارسی زبان علم، دین، عرفان، ادبیات، كلام، منطق و فلسفه است. اگر به متون تاریخی بنگرید می بینید كه برای تمام دوره ها و در تمام زمینه ها این زبان قدرت بیان دارد.

زبان فارسی زبانی است كه از یازده سده به این سوی كاربرد داشته و زنده است و زنده خواهد ماند. این زبان هویت ماست. سروده های رودكی پدر شعر فارسی در یازده سده پیشتر، هنوز هم برای ما فهمیدنی است. بنگرید:

زمانه پندی آزادوار داد مرا

زمانه چو نكو بنگری همه پند است.

یا در جایی دیگر:

هركه ناموخت از دست روزگار

هیچ ناموزد او از هیچ آموزگار.

می بینید كه در این سروده ها حتی یك واژه عربی بكار برده نشده است. آثار شكسپیر كه در حدود 4 سده پیشتر سروده شده است، اكنون بسادگی نمی تواند از سوی انگلیسی زبانان خوانده و فهمیده شود و باید به زبان معاصر تبدیل شود. چرا ما نباید این زبان فارسی را زنده نگهداریم؟ مگر می شود ایرانی بود و زبان فارسی را پاس نداشت؟

اكنون بنگرید كه آن دانای طوس چگونه سخن نغز سروده است:

توانا بود هر كه دانا بود

به دانش دل پیر برنا بود

این سروده سالها در نشان دولتی آموزش و پرورش نهفته بود. در نشان دانشگاه تهران هم آمده است:

میاسای ز آموختن یك زمان.

بنگرید كه این زبان فارسی چه توانی دارد كه پس از گذشت بیش از هزار سال ما فارسی زبان همچنان آنرا می فهمیم و از آن بهره می گیریم و برایمان آشناست. چه نیكو بود اگر در فرهنگستان زبان و ادب پارسی هم تعدادی دلسوز گرد می آمدند و این رمز هویت ما را بیشتر پاس می داشتند و كوشش می كردند. اكنون كه هر نامگذاری برای شركتها و كالا ها و دیگر موارد باید از سوی این فرهنگستان نگریسته و سپس اجازه كاربرد داده شود به این كار نیز دقت لازم داده شود. در رادیو و تلویزیون دولتی كه باید مركز آموزش زبان ملی و محلی باشد، گاهی كارهایی نادانسته رخ می نماید كه به زبان رسمی كشور آسیب می رساند كه این سازمان را از نقش آموزشی خود دور می سازد. زیرا این سازمان می تواند از این توان آموزشی خود برای پاسداشت هویت و زبان ملی بهره گیرد و وحدت ملی ما ایرانیان را افزایش دهد.

نگارنده در دیداری كه با خانم ژنرال والنتینا ترشكووا نخستین زن فضا نورد روس در سال 1999 در مسكو در خانه دوستی داشتم، او یاد آور شد كه زبان فارسی را بسیار دوست می دارد. من از او پرسیدم كه آیا زبان فارسی می داند؟ گفت نه. او گفت هنگامی كه به زبان فارسی سخن گفته می شود، آن را زبانی آهنگین و موسیقیایی می یابم و از شنیدن واژگان گوش نواز آن لذت می برم.

ببینید دیگران به زبان ما چگونه سخن می سرایند:

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما

ای جوانان عجم جان من و جان شما

حلقه گرد من زنید ای روشنان آب و گل

آتشی در سینه دارم از نیاکان شما

علامه محمد اقبال لاهوری این چنان در آتش عشق ما می سوزد و ما باید این زبان را خوب و نیكو نگهداریم. او به زبان فارسی دیوان دارد و شگفت آنكه نتوانست دیداری از ایران داشته باشد. سرود ملی پاكستان به زبان فارسی است. بسیاری از اندیشمندان و بزرگان علم و ادب و سیاست پاكستان به زبان فارسی آشنایی دارند. در بسیاری از بناهای دوره امپراتوری مغول در شبه قاره، اشعار فارسی به خط نستعلیق فارسی بر روی كتیبه های مرمرین نگاشته شده است. در شهر خیوه در خوارزم در شهرهای دره فرغانه، در تاشكند و خوقند و بخارا و سمرقند و خجند و دوشنبه و حصار شادمان، در هرات و مزار شریف و كابل و بلخ و لاهور و پیشاور و دهلی و كلكته و دهها شهر و قصبه دیگر، هر جا آثاری معماری است، كتیبه هایی به زبان فارسی دارند. در سراها و كاروانسرا ها و چشمه ها و كاخ امپراتوران عثمانی، كتیبه هایی به زبان فارسی و خط نستعلیق می توان یافت. آنگاه برای ما گناهی نابخشودنی است كه در مهد زبان فارسی زبان عربی را گسترش دهیم. یاد گیری و آموزش زبان اشكالی ندارد. می توانیم در مدارس زبان عربی آموزش دهیم زیرا زبان دین ماست، اما نباید به بهای از دست رفتن زبان ملی ما باشد كه این گناهی است بزرگ و باید در پیشگاه تاریخ پاسخگو باشیم. زیرا ملیت ما ایرانی و زبانمان فارسی است كه مایه مباهات ما ایرانی هاست. ما را به این زبان می شناسند. مگر ما عرب هستیم كه برخی ها كوشش می كنند زبان زیبای فارسی ما را به عربی تبدیل كنند؟ هنگامی كه ایرانی ها مسلمان شدند، نمی خواسنند عرب بشوند. به همین سبب زبان فارسی و نمادهای ایرانی همچون نوروز پابرجا ماندند و آئینهایی هم چون شب یلدا و چارشنبه سوری و سیزده بدر تا كنون ادامه دارند و زنده اند و جهانی شده اند. برخی ها كوشش كردند این نمادهای ایرانی را از میان بردارند. اما چه چیزی می خواهند جایگزین آن كنند؟

من در عجبم ز كار گلفروشان جهان

زین به كه فروشند چه خواهند خرید؟

از حسنین هیكل سردبیر روزنامه الاهرام پرسیدند كه چطور شد كه شما پس از پذیرش اسلام زبان خود را از دست دادید و عرب شدید؟ در حالی كه ایرانیان پس از اسلام زبان خود را تا كنون حفظ كرده اند؟ او پاسخ داد: برای اینكه ایرانیها فردوسی داشتید و ما نداشتیم.

بسیاری از مستشرقین نامدار جهان زبان فارسی را آموخته اند. هنگامی كه آنها می پرسید چرا می خواهند زبان فارسی را بیاموزند؟ می گویند كه آثار نوشته شده به زبان فارسی گنجینه ای از علم و دانش و معرفت است. ما می خواهیم به این گنج گرانبها مستقیم دست یابیم و اطلاعات دست اول بدست آوریم.

اكنون می پرسیم چرا نام جایها و خیابانها و كوچه ها و بوستانها را عربی نامگذاری می كنیم؟ مگر ما زبان نداریم مگر قانون اساسی ما بر این نكته تاكید ندارد كه باید زبان رسمی را كه همان زبان فارسی است بكار ببریم؟

در گرفتاری ما ایرانیان، اعراب به فریاد ما نخواهند رسید. دیدید كه چگونه به ما حمله كردند و كشور ما را عراق عرب زبان اشغال كرد و اعراب به یاری عراق شتافتند؟ چرا ما حافظه تاریخی نداریم؟ مگر در كشورهای عربی نام گذرگاهها و بوستانهای خود را فارسی می گذارند؟ كه ما عربی می گذاریم؟ اعراب هیچ گاه با ما راست نخواهند شد و همیشه ما را به گونه ای دیگر خواهند دید. آنها همیشه ما را مجوس و عجم و رافضی خواهند خواند. ایران بزرگ و نیرومند خود دارای فرهنگ و تمدن و زبان است. سرایندگان ما و دانشمندان ما با زبان فارسی شهره آفاق هستند. ما نیازی به اعراب نداریم.

در باره جزایر سه گانه ایرانی و نام خلیج فارس ببینید چه بازیها كه در نمی آورند. حتی مصر از آن سوی دور دست خلیج فارس به یاری ادعای اماراتی ها برآمده و می خواهد نام خلیج فارس را تغییر دهد. سوریه هم به سبب آنكه عرب است، همیشه از آنها پشتیبانی كرده است و نان ما را خورده است و هلیم حاج عباس را هم زده است.

شكر شكن شوند طوطیان هند

زین قند پارسی كه به بنگاله می رود.

در بنگلادش در مراسم مولودی نوزادان، مردم بنگالی زبان اشعار مولانا را به فارسی و از بر می خوانند، هرچند زبان فارسی را زیاد نمی دانند.

چگونه می توان باور داشت كه زبان فارسی كه زمانی زبان دولتی و دیوانی سراسر قلمرو جهان ایرانی از شبه قاره هند تا آسیای صغیر و از ماوراء النهر تا بین النهرین را تشكیل می داد اكنون جای خود را به زبان عربی بدهد و زبان و واژگان عربی در ایران این مهد زبان فارسی، گسترش یابد؟ باور كنید رمز جاودانگی ما ایرانیان همین زبان است و فرهنگ و تمدن ایرانی و آموزه های انسان ساز دین اسلام و مذهب شیعه. مجلس شورای اسلامی باید به این امر بپردازد و مفاد قانون اساسی را به مسئولان یاد آوری كند.

افغانستان و تاجیكستان و بخش بزرگی از ازبكستان(سمرقند و بخارا) بما چشم دوخته اند تا به عنوان قلب زبان و ادبیات فارسی و تمدن ایرانی آنها را با انتشارات خودمان پشتیبانی كنیم. در سفر اخیر خود به هرات من شاهد بودم كه زبان و ادبیات فارسی چه نقشی در هویت این مردم دارد و آنان چگونه از این رمز جاودانگی پشتیبانی و بدان فخر می كنند. مزار خواجه عبدالله انصاری و مولانا عبدالرحمان جامی و امام فخر رازی همه در هرات در انتظار ماست تا آنها را بازسازی كنیم و بزرگان ادب فارسی را گرامی و زنده بداریم. در تاجیكستان هنگامی كه شهروندان تاجیك ببینند كسی به زبان فارسی ایران سخن می گوید بدو احترام می گذارند.

مارتین هایدگر فیلسوف پدیدار شناس معاصر آلمانی بعداز جنگ دوم جهانی به مردم آلمان گفت: ای قوم آلمانی آسوده باشید. نمی توانند كشور شما را تجزیه كنند و شما را شكست دهند. زیرا شما زبان واحد دارید. قول هایدگر در آن روزگار چندان مهم شمرده نمی شد ولی سالها بعد فهمیدند كه او درست می گفت. قدرت و نفوذ زبان فارسی به قدری است كه بعداز هزار سال هنوز تغییر فاحشی نكرده است. ما هم در ایران اقوام گوناگونی هستیم كه زبانی مشترك داریم و این زبان نشانه روح یگانگی ماست.

بنگرید كه آقای امیر اسماعیل آذر استاد دانشگاه در گفت و گو با روزنامه ایران در 28 آذر 1384 چه می گوید و چه اندیشه در باره نگهداری زبان فارسی دارد:

«تمام فارسی زبانان جهان هم وطن فرهنگی ما تلقی می شوند و همه دارای هویت ایرانی هستند. اتفاقاً اعتقاد قلبی من این است كه با اولویت بخشی به این زبان می توان قدم های اساسی برداشت. اگر فردی حماسه فردوسی جوش و خروشی بر جانش نیفكند و تلألوی عرفانی دیوان شمس او را متحول نكند و غزل حافظ اعماق وجودش را تسخیر نكند، عَلم دولت نوروز او را به یاد صحرا نیندازد و زیارت عاشورا حس پایمردی را در او محكم نكند، هویتش را باخته است. زبانی كه فرهنگ و هویت ما از آن ریشه می گیرد روزگاری از كرانه های غربی قسطنطنیه تا سواحل شرقی دریای چین و از فراز ماوراء النهر تا اعماق دكن قلمرو قدرتش بود. ابن بطوطه در دریای چین غزل سعدی را می شنید و سید اسماعیل جرجانی در ولایت خوارزم ذخیره خوارزمشاهی می نوشت و مولوی در قونیه روم بانگ «شمس من خدای من» سر می داد و امیر خسرو دهلوی به تقلید نظامی گنجوی خمسه می سرود و به شعر حافظ شیراز سیه چشمان كشمیری و تركان سمرقندی دست فشانی می كردند و پای می كوبیدند. شهریار هند با آن همه سرزمین ها و ذخایر فراوانش، شاه خوارزم با جلال و جبروتش، امیران نامدار سامانی با آن همه فرهنگ پروری، همه و همه پشتیبان این فرهنگ بودند. اكنون از آن امپراتوری زبان و فرهنگ فارسی، افغانستانی مانده و قطعه ای به نام تاجیكستان و این است كه وظیفه ما را نسبت به حراست از هویت و فرهنگمان سنگین تر می كند».

با نگاهی به متن اساسنامه بنیاد سعدی كه عهده دار گسترش زبان فارسی شده است می توان دریافت كه بیش از نیمی از واژگان بكار برده شده در این اساسنامه عربی است.

در ماده یك این اساسنامه آمده است:

Shimla In5Jul2013  (43)

به منظور تقویت و گسترش زبان و ادبیات فارسی در خارج از کشور و ایجاد تمرکز، هم‌افزایی و انسجام در فعالیت‌های مرتبط با این حوزه و بهره‌گیری بهینه از ظرفیت‌های موجود کشور، بنیادی به نام «بنیاد سعدی» تأسیس می‌شود تا براساس اهداف، سیاست‌ها، راهبردها و ضوابط حاکم بر روابط فرهنگی بین‌المللی جمهوری اسلامی ایران، مدیریت راهبردی و اجرای فعالیت‌های آموزشی، پژوهشی، فرهنگی و رسانه‌ای را در حوزه گسترش زبان و ادبیات فارسی در خارج از کشور با هماهنگی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی عهده‌دار شود.

تبصره ـ سیاست‌ها و راهبردهای فرهنگی مصوب شورای عالی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی در عرصه بین‌الملل، مناطق و کشورهای مختلف جهان برای فعالیت‌های بنیاد سعدی و نمایندگی‌های آن در خارج از کشور، لازم‌الاتباع می‌باشد.

ببینید در نوشتاری این چنینی چندین واژه فارسی وجود دارد. نسبت آن به عربی چند درصد است؟

به همین سبب نوشتن یك متن اداری به زبان فارسی در اسناد رسمی دشوار می نماید. برای نمونه به دفترچه بیمه خدمات درمانی نگاهی بیافكنیم. در پشت صفحه نخست آن نوشته شده است:«قابل توجه بیمه شدگان گرامی: دفترچه به منزله پرونده و حاوی سوابق محرمانه پزشكی شما می باشد. استفاده كننده از این دفترچه منحصرا صاحب مشخصات مندرج در صفحه اول دفترچه می باشد. استفاده سایرین از دفترچه شما منجر به اخذ دو برابر خسارت وارده خواهد گردید.» ببینید زیر واژگان عربی خط كشیده شده است. آیا این متن فارسی است؟

اكنون به متن زیر بنگرید:

«به شهری رسیدیم كه آنرا اسوان می گفتند و بر جانب جنوب این شهر كوهی بود كه رود نیل از دهن این كوه بیرون می آمد و گفتند كشتی از این بالاتر نگذرد كه آب از جاهای تنگ و سنگهای عظیم فرو می آید. و از این شهر بچهار فرسنگ راه ولایت نوبه بود و مردم آن زمین همه ترسا باشند». این نوشته بخشی از از سفرنامه ناصر خسرو قبادیانی است كه در سال 430 هجری قمری (حدود هزار سال پیشتر از اكنون) نوشته شده است. با نگاهی به این نوشته درمی یابیم كه بزرگان ما چگونه فارسی می نوشتند ما چگونه می نویسیم. اگر واژگان فارسی آن شمارش شود نسبت آن از واژگان فارسی متن های اداری كنونی ما بسیار بیشتر است.

در پایان چند نمونه از متن های فارسی از نوشته های بزرگان ایران زمین آورده می شود:

– تا توانی بر مردمان نکویی کن، زمانی بر دهد (قابوس نامه سده پنجم)

– چه بزرگان بوده اند، و همگان برفته اند و از ایشان نام نیکو یادگار مانده است(تاریخ بیهقی، سده پنجم)

– اول باید دانست که در هر اقلیمی از اقالیم جهان مردم شهر نشین و ده نشین و صحرا نشین علیحده بوده و هستند و علی الخصوص در ولایاتی که مرغزار باشد و علف چهارپایان بسیار و از عمارات و سواد دور، صحرا نشین زیادت باشد(جامع التواریخ، سده هشتم)

– ایامی در این اندیشه بسر کردم و بامزاج بهانه جو و طبع سرکش در کشاکش بودم، عاقبت رای دوربینم بدین قرار یافت که رموز احوال گرامی این آراینده دیهیم خسروانی را بی آنکه بسلاست عبارات و الفاظ مناسب و آراستگی لفظ و معنی مقید باشم بطریق مسوده بقید کتابت درآورده در دفتر اندیشه و آمال ثبت نمایم(تاریخ عالم آرای عباسی، سده یازدهم)

در این باب سخن بسیار است و درد فزون. آنچه گفته آمد هشداری بود به میهن دوستان و جوانان باشد كه در نظر آید.

نویسنده:بهرام امیر احمدیان

‘Cyrus Cylinder and Ancient Persia’

پارسی های هند  در انتظار ورود بنیانگذار امپراتوری فارسی
بنیانگذار امپراتوری فارسی | باستان شناس پارسی Kurush دلال
 هفته آینده  چاتراپاتی  شیواجی ماهاراج  میزبان نمایشگاه بین المللی از موزه بریتانیا که  برای جامعه پارسی بمبئی  مهم است . نمایشگاه با عنوان ” منشور کورش و ایران باستان ” ، این نمایشگاه دو ماه به طول  می کشد و حدود 30 اشیاء  پارسی به  نمایش گذاشته خواهد شد که  نزدیک به  ایین زرتشت  است ” جان کورتیس ، از مدیران ویژه پروژه های شرق میانه در موزه بریتانیا  گفت  ” این نمایشگاه به خصوص برای Parsis جالب است زیرا کوروش بنیانگذار امپراتوری فارسی بود و احتمالا او دارای دین  و پیرو  اهورامزدا ( خدای زرتشتی ) بوده است .
  یک پلاک طلایی نشان موبدی زرتشتی ، مهر و موم شخصی داریوش با ‘ farohar asho ‘ یا نماد زرتشتی بالدار در آسمان و مجموعه ای از سکه های دوره ساسانی با محراب آتش در پشت . showstopper نمایشگاه خواهد بود . منشور کورش ، یک محصول مصنوعی خاک رس که در آن فرمان کوروش  به  خط میخی بابلی حک – شده است یکی از قدیمیترین انواع نوشتن – که به دستور فارسی پادشاه کوروش بزرگ پس از  فتح  بابل  در سال 539 قبل از میلاد  رایج شده است .  به نظر بسیاری  این منشور ، که به نظر می رسد برای تشویق آزادی مذهبی و خروج محترمانه  افراد تبعید شده است به  عنوان اولین منشور حقوق بشر است.

253243_372354739536373_997565491_n
 
فیروز گودریج می گوید آنچه  یک رویا بود واقعیت تبدیل شده است ،  او صاحب  Cymroza گالری هنر  است .  در موزه بریتانیا  تقریبا دو سال پیش در گفتگو با نیل مک گرگور ، مدیر موزه بریتانیا روند آوردن استوانه کوروش آغاز شده است. ” او گفت:” آیا آن را در بمبئی می خواهید ؟ ‘ و من گفتم، ” من آن را دوست دارم .
 ” این نمایشگاه تنها برای Parsis   نیست بلکه  برای بشریت است،” او گفت: ” تفکر کوروش این بود که من این سرزمین را فتح کرده اند اما من نیازی به تحقیر مردم  نمی بینم  این  تفکر ، قرن ها پیش ، زمانی که پادشاهان حاکم مطلق بودند  امری بسیار پیشرفته بوده است.
 با این حال، کورتیس مردد  است به  لقب دادن سیلندر ” منشور حقوق بشر ” هر چند او احساس می کند آن را دارای اهمیت فوق العاده ای در تاریخ شرق میانه است . ” اما  معتقد است  مفهوم حقوق بشر  در جهان باستان وجود ندارد. این یک مفهوم مدرن است .
 باستان شناس پارسی Kurush  کوروش دلال موافق به او احساس می کند که کورش پادشاه مطلق بود و  در آن دوران افراد خود هیچ توانایی برای تعیین سرنوشت خود نداشتند اما او می گوید د که این نمایشگاه  کمتر به کار با دین زرتشتی  ارتباط دارد و بیشتر با قلمرو پادشاهی کوروش  است  پادشاهی او اهمیت اول دارد و دین او  اهمیت ثانویه  دارد . ” با این حال او اضافه می کند ، ” کوروش شاه خوب بود.  در جهان او بزرگترین امپراتوری را اداره می کرد  بنابراین، بله، من افتخار می کنم  این واقعیت است.”

Parsis await arrival of Persian empire founder

Nergish Sunavala, TNN Dec 17, 2013, 07.23AM IST

 Tags:

Persian empire founder|Parsi archaeologist Kurush Dalal

MUMBAI: Next week, the Chhatrapati Shivaji Maharaj Vastu Sangrahalaya is hosting an international exhibition from the British Museum that will strike a chord with Mumbai’s Parsi community. Titled ‘Cyrus Cylinder and Ancient Persia’, the two-month-long exhibition will showcase about 30 objects some of “which closely relate to Zoroastrianism,” said John Curtis, Keeper of Special Middle East Projects at the British Museum. “The exhibition will be particularly interesting for Parsis because Cyrus was the founder of the Persian Empire and was probably a worshipper of Ahura Mazda (the Zoroastrian deity),” he added.

 On display will be a golden plaque showing a Zoroastrian priest, the personal seal of King Darius with the ‘asho farohar’ or winged Zoroastrian symbol in the sky and a series of Sasanian period coins with fire altars on the reverse. The exhibition showstopper will be the Cyrus Cylinder, a clay artefact on which an edict is inscribed in Babylonian cuneiform – the oldest form of writing – on the orders of Persian King Cyrus the Great after he captured Babylon in 539 BC. Many regard this charter, which appears to encourage religious freedom and the repatriation of deported people, as the first declaration of human rights.

“What was a dream has become a reality,” says Pheroza Godrej, a Zoroastrian herself and owner of Cymroza Art Gallery. Godrej kick started the process of bringing the Cyrus Cylinder – one of the most loved objects at the British Museum – to India almost two years ago during a conversation with Neil MacGregor, director of the British Museum. “He said, ‘Would you like it in Bombay?’ and I said, ‘I would love it,'” recalls Godrej.

 “The exhibition is not just for Parsis but for humanity,” she added. “The thinking of Cyrus was that I have conquered this land but I don’t need to humiliate the people. That thinking, centuries ago, is highly refined,” she said.

 However, Curtis is hesitant to label the cylinder “a charter of human rights” though he feels it holds tremendous significance in the history of the Middle East. “The concept of human rights didn’t exist in the ancient world. It is a modern concept,” he said.

 Parsi archaeologist Kurush Dalal agrees as he feels Cyrus was an absolute monarch and his subjects had no ability to determine their fate during his reign. He also feels that the exhibition has less to do with Zoroastrianism and more with the reign of Cyrus. “He was a king first; his religion was secondary.” However he adds, “Cyrus was a good king. Before Alexander, there was no such an empire in the world. So yes, I am proud of that fact.”

برگزاری کلاس‌های مختلط در دانشگاه امام صادق برای اولین بار بعد از انقلاب اسلامی

imamsadegh

در یک پدیده عجیب

 کلاس‌های مختلط در دانشگاه امام صادق ع برگزار شد.

۱۸ آذر ۱۳۹۲
isu

برای اولین بار دانشجویان دختر در کنار دانشجویان پسر  به درس ها گوش دادند و اتفاق خاصی نیفتاد

 در حالیکه بسیاری از دانشگاه ها مانند دانشگاه علامه طباطبایی چندی قبل  قصد داشتند کلاس های درس را جنسیتی و جداگانه برگزار کنند و یا بین دانشجوی دختر و پسر پرده و دیوار بکشند  دانشگاه محافظه کار و  مذهبی امام صادق بتازگی در یک تحول شگفت موانع را برداشته است.!

خبرنامه «صادق» نوشته اوائل آذرماه برای اولین بار در طول فعالیت دانشگاه امام صادق٬ کلاس‌های مختلط در این دانشگاه برگزار شد.

به نوشته این وب‌سایت٬ برگزاری این کلاس‌ها «تعجب بسیاری از دانشجویان خصوصا ورودی‌های جدید را برانگیخت.»

دانشگاه امام صادق٬ دانشگاهی در رشته‌های علوم انسانی است که سیستم آموزشی و برنامه درسی آن ترکیبی از علوم جدید و علوم حوزوی است.

در این دانشگاه٬ دانشجویان پسر در مقطع کار‌شناسی ارشد پیوسته و دانشجویان دختر در مقطع کار‌شناسی پذیرش می‌شوند و دانشجویان پسر و دختر به صورت جدا از هم و در دو مکان مجزا تحصیل می‌کنند. قبلا شایعه شده بود که در این دانشگاه  برای دانشجویان دختر . استادان مرد از پشت پرده تدریس می کنند. 

LIFE AND TIMES: Women on the streets of Tehran گزارش تلگراف

And say to the believing women that they cast down their looks and guard their private parts from sinful desires.”

— Sura Al Nour Verse 31

The Quranic advisory displayed prominently in the departure lounge of Tehran’s Imam Khomeini international airport horrified me. It warned women not to look men in the eye and conceal their curves from the male gaze. But is it decent to tell women so publicly to cover their private parts? Or be so brazen about sinful desires?

The excerpt from Sura Al Nour, or The Light, was displayed in bold letters beside a coffee and snacks outlet called Mehmandar, or The Host. I thought the exhortation left even pious women who had memorised the holy book squirming in their black chadors. Looking around I noticed that women outnumbered men waiting to board the Mahan Air flight to Delhi, and the majority of them were Iranians.

I turned to one in her mid-30s flipping through The Economist. “Is an airport the best place in the world for imparting lessons in sexual morality,” I asked, pointing at the advisory. “Definitely,” she replied. “The airport provides guardians a final opportunity to remind daughters about Islamic values so that they don’t go astray overseas. It’s like parting advice or last minute instructions.”

That made perfect sense from a deeply religious, conservative Iranian perspective. I was leaving after crisscrossing the country for two weeks in October-November when I struck up that conversation with The Economist reader. Her explanation made me rethink, besides reinforcing my overall realisation that to fathom Iran one must always talk to Iranians.

America, United Kingdom, France, Russia, China and Germany seem to have done just that. They talked and talked to Iran in Geneva, ultimately accepting its logic and recognising its right to enrich uranium. A dangerous deadlock was broken on November 24 after world powers grasped — and gave in to — Iran’s contention that it was entitled to enrich uranium for civilian use as it had signed the Nuclear Non-Proliferation Treaty.

What really struck me about Iran was that it wasn’t doing all that badly despite so-called crippling sanctions. It had the look and feel of a first world nation. Tehran’s underground trains, art galleries and theatres stood out; the motorways crisscrossing Iran were a driving enthusiast’s dream come true, pollution was religiously monitored and law and order enforced uncompromisingly.

The nation oozed confidence, although income from oil and gas was down by 50 per cent, the rate of inflation and unemployment had risen to 40 per cent and its currency, the rial, had depreciated by half. But it still held its head high.

It can be debated whether handling adversity with such aplomb is driven by core civilisational values or wily calculation. But undoubtedly the whole country is extremely proud of its achievements since the 1979 Islamic revolution which turned Iran on its head. The biggest source of national pride is, of course, the country’s nuclear programme, acknowledged after a decade of confrontation, with Iran refusing to blink.

Parallels are inevitable as Iran was our next door neighbour until Partition. Conspicuously, nobody defecates in the open; men don’t urinate on the street, there are no beggars except the occasional Syrian or Afghan refugee, stray dogs don’t stalk pedestrians and spitting is definitely not a national pastime.

Sayyid Hameed was at the wheel of our left-hand drive vehicle as we drove to Esfahan, Iran’s top tourist destination, from Qom — headquarters of Supreme Leader Ayatollah Ali Khamenei who is ranked higher than President Hassan Rouhani and bodies such as the Assembly of Experts, Guardian Council and Expediency Council which are more powerful than Parliament.

  • An anti-US banner in Qom

We crossed Kashan and were cruising past Natanz when Hameed suddenly announced that there was an underground uranium enrichment plant only five km from the highway on our right. Hameed’s pride in Iran’s nuclear programme was transparent like the windscreen: he was bursting with pride and dying to show us a national trophy.

If we took a detour we could have seen with our own eyes the Natanz nuclear facility at the centre of Iran’s raging dispute with the West. It was also possible to photograph it from the safety of our car. It was all very tempting to be honest — Hameed said he could drive past the plant if we were keen to see it. But we didn’t want to blot our copybook!

Nuclear plants, all said and done, are a big magnet. In 2005 I was on board Air India’s inaugural direct flight from Calcutta to London. First and business class was teeming with journalists and officials sipping red wine. As we overflew Iran, a very senior civil servant announced that a nuclear plant was directly below us. We peered from our windows but all we could see was the arid landscape where nothing grew.

On the ground, anti-Americanism binds Iranians together like Shia Islam itself — the country’s predominant faith. Anti-US billboards were a common sight in Tehran, despite a relaxing of tension. Even as Iran’s foreign minister Javad Zarif was closeted with US Secretary of State John Kerry in Geneva, a new competition for anti-American art was accepting submissions for various categories such as “Why U.S. is not reliable,” “U.S. and breaking promises” and “U.S. and self-conceit.” The best work will get US$ 4,000.

I met Mohammad Arab in Mashad — Iran’s second-biggest city where the eighth Shiite imam, Imam Raza, is buried; his shrine attracts 20 million pilgrims annually. Arab served in the Iran Air Force as an electronic warfare expert. The retired colonel pulled out a dog-eared American driving licence and social security card from his wallet, mementos from a stint at an aviation academy in California just before the revolution snapped defence ties with the US.

“I know America and Americans well. They cannot be trusted. How can we forgive the USA which brought down our plane, killing 290 innocent Iranians in 1998,” he asked angrily as his daughter nodded in agreement. “Obama telephoned our president in New York [the first direct conversation between the presidents of the US and Iran in 34 years] for selfish reasons. They need covering fire in Afghanistan as they leave. So it’s high time Iran dictated terms.”

A Western diplomat disclosed that Tehran was very upset with Washington until Iranian and American officials met regularly in Oman for the past year without which the November 24 deal wouldn’t have been possible. Apparently, the secret talks cleared misunderstandings which had piled up after George W. Bush’s “Axis of Evil” speech. The high stakes, face-to-face talks placated Iranians, clearing the deck for the landmark six-month interim nuclear agreement.

“Iranian leadership had good reasons to be angry with America. No less a person than Ryan Crocker, former US ambassador to Afghanistan and Iraq, recently recounted the extent of Iranian cooperation. As Iran and America had a common enemy in the Taliban and al Qaida, Iran produced an extremely valuable map showing the Taliban’s order of battle just before American military action began in Afghanistan. Naturally, Iranians were fuming after Bush’s speech,” the diplomat said.

Tehran insists that it’s not building a bomb — and there is no reason to disbelieve it — but educated Iranians told me it’s a necessity because Israel has a nuclear arsenal. They cited India’s example as New Delhi justifies its nuclear capability on the ground that it faces a threat from a nuclear-armed China, and Pakistan justifies its bomb saying India has one. Iranians argue that if self-defence in a dangerous neighbourhood is good enough reason to have a bomb, then they are also entitled to that deterrent.

But I also heard voices of reason and reconciliation as Iran emerges from the shadows. Significantly, I heard them in the holy city of Qom, a 90-minute drive from Tehran. Besides being home to the dazzling Hazrat Masuma shrine, Qom is the ruling clerics’ ideological headquarters. Broadly speaking, it’s the equivalent of Nagpur — the Sangh Parivar’s nerve centre.

I slipped into Madrasah Faiziyah, the cradle of Islamic revolution, and was reading the commemorative bronze plaque outside room number 20 where Ayatollah Khomeini spent his formative years, when Hossin Motesadi Zadeh politely inquired whether I was from India or Pakistan. When I revealed my nationality, he hugged me exclaiming: “You are a friend”, even as his flowing robe billowed out around him in the chilly breeze.

Interestingly, seminaries in Qom and elsewhere in Iran train thousands of budding Shia clerics from many countries, including China. But Indians account for the largest number of religious trainees. Which is hardly surprising as India is home to over 50 million Shias — the world’s largest Shia population after Iran’s. Some Lucknow- and Srinagar-based Shia community leaders have, in fact, direct access to Supreme Leader Khamenei who easily grants them an audience.

Zadeh, studying at Faiziyah for 12 years, remarked that even the late Ayatollah Khomeini would have approved of the emerging d�tente between Iran and America. “The world and our region have changed drastically since he overthrew the Shah and branded America the Great Satan. So much so that Rouhani described America as a great nation just before Obama telephoned him. It can only mean that Iran and America are ready to do business as equals.”

نلسون ماندلا و سامورا ماشل دو انقلابی تاریخ ساز

امروز در سفارت آفریقای جنوبی حاضر شدم و دفتر یادبود نلسون ماندلا را امضا کردم در دفتر جملات زیر را نوشتم.

Nelson Mandela’s fight for freedom and justice  inspired the world.

When I was a  young journalist one of the first article that I wrote and published was in defence of  nelson Mandela I could never believe that 2 years later he will be freed and the apartid regime  would be  vanished .

His work and words  , remind us all to work toward Justice , peace and equality.

He will never die  he is alive  as Saadi Shirazi (1195–1226)  Said in a Persian poem :

سعدیا  مرد نکونام نمیرد هرگز-  مرده آن است که نامش به نکویی نبرند.

Good man will never die . the dead is a person whom  is not  respected by the  people

as also  Nelson Mandela himself  said  :

  “ When a man has done what he considers to be his duty to his people and his country, he can rest in peace. I believe I have made that effort and that is, therefore, why I will sleep for the eternity.”

“For to be free is not merely to cast off one’s chains, but to live in a way that respects and enhances the freedom of others.”

 

 

نلسون ماندلا زندانی طویل المدت حکومت آپارتاید آفریقای جنوبی، و کسی که بعدها رئیس جمهور کشورش شد، درگذشت.

ماندلا را  من دو بار از نزدیک دیدم یکبار در تهران  که برای سفر رسمی آمده بود و بار دوم در سال 1998  در فرودگاه موزامبیک ماپوتو- هنگامیکه وی در پاویون منتظر سوار شدن هواپیما بود و همسرش گارسیا ماشل نیز همراه او بود. من با آنها احوال پرسی کردم وگفتم که  در دفاع از ماندلا  2 سال قبل از آزادی اش مقاله نوشته ام.

 

نلسون ماندلا، متولد ۱۸ ژوئیه ۱۹۱۸ بود . در زمان مرگ ۹۴ ساله بود.زمانی که نلسون ماندلا پس از ۲۷ سال از زندان آزاد شد، ذهن و خیال مردمان سراسر جهان را تسخیر کرده بود. نلسون رولی هلاهلا ماندلا در منطقه ای روستایی ترانسکی در آفریقای جنوبی بدنیا آمد. خانواده او از حکام محلی بودند که بخش زیادی از املاکشان را استعمارگران تصاحب کرده بودند. پدر بزرگ او پادشاه قبیله تمبو بود. پدرش هم از روسای قبیله بود. ولی سرنوشت خود او انقلاب بود و نه سلطنت. مادر او به مسیحیت، فرقه متدیست گروید و برای پسرش که در هنگام تولد رولی هلا هلا ماندلا نام گرفته بود، نام جدید نلسون را انتخاب کرد.

وقتی نلسون نه ساله بود پدرش درگذشت و بعد از آن رهبری و ریاست از طریق ایجاد اجماع را از نایب الحکومه اش در قبیله یاد گرفت. بعد از تحصیل در مدارس شبانه روزی که در آن سرود “خدا شاه را حفظ کند” (سرود ملی بریتانیا) را می خواندند، به تنها دانشگاه مخصوص سیاهان در آفریقای جنوبی رفت. از همانجا شروع به طغیان کرد، از دانشگاه اخراج شد و از ژوهانسبورگ سر درآورد. در آنجا یک اولدزموبیل سوار می شد، لباس های شیک می پوشید و حقوقدان شد.

او اولین سیاهپوستی شد که در آفریقای جنوبی دفتر وکالت تأسیس کرد.

در دهه ۵۰ میلادی رفته رفته قوانین آپارتاید (تبعیض نژادی) اِعمال می شد و فعالیت ماندلا در کنگره ملی آفریقا بیشتر می شد. دوست او آلیستر اسپارکس، که از خبرنگاران قدیمی آفریقای جنوبی بود، می گفت ماندلای جوان از پیشروان جنبش بود و سعی می کرد آن را به سازمانی جنگنده تر مبدل کند.

هیلاری کلینتون به دیدار ماندلا رفته بود

ولی او خیلی زود بخاطر سیاست های تبعیض نژادی با دولت وقت درگیر شد. این سیاست ها سیاهپوستان را از بخش عمده ای از حقوقشان محروم می کرد و آنها را به زندگی در نقاط محدود و کوچکی از کشور وادار می کرد.

ماندلا مرتبا دستگیر و از فعالیت سیاسی منع می شد. اما لحظه ای که در در سال ۱۹۶۰ در شارپ ویل شاهد آتش گشودن پلیس بروی معترضان شد، نقطه عطفی در زندگی او شد.

دیوار خوابگاه دانشجویی که به آن پناه برده بود هدف چندین گلوله قرار گرفت.

شصت و هفت نفر از معترضان علیه قوانین محدودیت آمد و شد برای سیاهپوستان بر اثر تیراندازی پلیس کشته شدند.

او در آن زمان دریافت که اعتراضات مسالمت آمیز به بن بست رسیده است.

او به سفیدپوستان کمونیست آفریقای جنوبی نزدیک شد و به این ترتیب دیدگاه خاص خود را پیدا کرد که در آن سفیدپوستان و سیاهپوستان می بایست در یک آفریقای جنوبی نوین در کنار هم زندگی کنند. یکی از آنها جو اسلوو بود که دخترش، گیلیان، ملاقاتی بین آنها در همان موقع را به یاد می آورد.

در آن زمان زندگی شخصی ماندلا هم بالاخره سر و سامان گرفت. او و همسر اولش از هم جدا شدند. ولی او با یک مددکار اجتماعی ۲۲ ساله به اسم وینی مادیکیزلا آشنا شد. او بعدها گفت “من هم به او ابراز علاقه می کردم و هم به سیاست علاقمندش می کردم”.

او شاخه نظامی کنگره ملی آفریقا را بنیان نهاد و در الجزایر برای جنگ های چریکی آموزش دید.

انقلاب در راه بود. ماندلا به کنگره ملی آفریقا گفت نمی توان با دستان خالی جلوی حمله یک حیوان وحشی را گرفت. کنگره ملی آفریقا یک شاخه نظامی بنام اوکونتو وی سیزوه (نیزه ملت) ایجاد کرد که رهبر آن ماندلا بود. ولی جو اسلوو می گوید “حتی یک تپانچه نداشتیم”. آمینا کاچالیا، بیوه یوسف کاچالیا (یک فعال هندی) به یاد می آورد چگونه ماندلا در لباس نگهبان شب به خانه آنها می آمد.

زمانی که نلسون ماندلا پس از ۲۷ سال از زندان آزاد شد، ذهن و خیال مردمان سراسر جهان را تسخیر کرده بود

برنامه حمله به املاک بود ولی ماندلا در زندگینامه اش به قلم خودش می گوید آنها حاضر بودند پا را یک قدم هم فراتر بگذارند و دست به اقدامات چریکی و تروریستی بزنند. او ریشی شبیه ریش [فیدل] کاسترو گذاشت. در اوت ۱۹۶۲ پلیس خودروی او را متوقف کرد و او دستگیر شد. او به زندان جزیره روبن در آبهای نزدیک کیپ تاون فرستاده شد، آنهم در حالی که زندانبانانش در بالای قفس او ادرار می کردند.

یک سال بعد مزرعه ای که در ریوونیا، در حاشیه ژوهانسبورگ پایگاه مبارزه مسلحانه بود، مورد حمله مأموران پلیسی قرار گرفت که در یک وانت لباسشویی پنهان شده بودند. طرح های شورشی که بنا بود سوزانده شده باشند در آنجا پیدا شدند. ماندلا و همرزمانش به خیانت متهم شدند و با مجازات اعدام روبرو بودند. ولی او دادگاه پرونده ریوونیا را به یکی از بهترین لحظاتش تبدیل کرد. او در یک سخنرانی چهار ساعته اعلام کرد “من آرمان جامعه ای دموکراتیک و آزاد را گرامی داشته ام” و در حالی که به قاضی نگاه می کرد گفت “این آرمانیست که امیدوارم برایش زندگی کنم و آن را بدست آورم. ولی در عین حال حاضرم اگر لازم باشد برای آن بمیرم”.

قاضی کورتس دی وت حکم اعدام صادر نکرد. او معتقد بود که طرح های انقلاب آماده شده بودند، اما مورد توافق قرار نگرفته بودند. نلسون ماندلا به حبس ابد محکوم شد. او چهل و شش ساله بود.

او نزدیک بیست سال را در جزیره خالی از سکنه روبن گذراند. ولی امتناع سرفرازانه او از تسلیم در مقابل تهدیدات باعث احترام فزاینده به او شد. با شدت گرفتن شورش ها در دهه ۸۰، مقامات آفریقای جنوبی دریافتند که او شاید تنها کسی باشد که ممکن است بتوانند با او کار کنند. او در فوریه ۱۹۹۰ آزاد شد و در یک سخنرانی پرشور در برابر هزاران تن از طرفدارانش قول داد کشور را بسوی صلح و آشتی هدایت کند.

رهبر انقلابی موزامبیک که از استعمار پرتغال کشور را نجات داد از مریدان ماندلا بود او یک چپ کمونیست بود اما  ماندلا را  رهبر ضد استعمار و پیشوای خود می دانست. 

هواپیمای سامورا ماشال بر اثر حمله موشک رژیم آپارتاید سرنگون شد. اما کمی بعد  ماندلا نیز از زندان آزاد شد. گارسیا همسر سامورا ماشل  نیز یک انقلابی دو آتشه بود که بخاطر انقلاب  همسر سامورا ماشل شده بود . وقتی ماندلا آزاد شد   او به تیم ماندلا پیوست و در سال 1998  با ماندلا  ازدواج کرد  مشاور و همسر وفادار وی نیز بود.

Graca Machel, World Economic Forum on Africa 2010.jpg