در دانشگاههای معتبر و مقاله های آکادمیک مقاله‌های ویکی‌پدیا را به عنوان منبع نام می برند.

ویکی‌پدیا تا به حال توسط رسانه‌ها، مراکز علمی و دیگر منابع به عنوان مرجع یا ضمیمه، مورد استفاده قرار گرفته‌است. سازمان‌های خبری مقاله‌های ویکی‌پدیا را به عنوان منبع نام برده‌اند و یا در گوشهٔ صفحهٔ وب خود، برای کسب اطلاعات بیشتر، ارجاعی به آن گذاشته‌اند. بعضی از آنها این کار را به طور مرتب انجام می‌دهند. بنابر فهرستی که توسط ویرایشگران ویکی‌پدیا تهیه شده‌است، مقاله‌های ویکی‌پدیا بیشتر از همه جا در رسانه‌های خبری ذکر شده‌اند. در رده‌های پایینتر، تحقیقات علمی، کتاب‌ها، همایش‌ها و دادگاه‌ها قرار دارند.

ارجاع‌های زیادی به مقاله‌های ویکی‌پدیا در بخش «دیدگاه‌های بهتر» روزنامهٔ علم (Science Journal) قرار گرفته‌است. اولین ارجاع این روزنامه، پیوندی به مقالهٔ ویکی‌پدیا تحت عنوان «A White Collar Protein Senses Blue Light» (لیدن، ۲۰۰۲) بود. پس از آن مقاله‌های زیادی به پیوندهای مشابه ارجاع داده‌اند.

در رسانه‌های فارسی بسیاری از مقالات ویکی فارسی کپی و منتشر می‌شود و غالباً منبع آن نیز ذکر نمی‌شود در پایان نامه‌های دانشجویی به وفور از منابع ویکی‌پدیا استفاده می‌شود با این تفاوت که دانشجو ریفرنس‌های ویکی‌پدیا را با نام خودش جا می‌زند و بسیاری از استادان نیز دانسته یا نادانسته مطالب را می‌پذیرند. همین کار در خصوص مقاله های انگلیسی ویکی پدیا می شود. پژوهشگر یک یا چند سرفصل را ترجمه و ریفرنس ها را بدون بیان ویکی پدیا در پایان می آورد.

در حال حاضر استفاده از ویکی پدیا بطور گسترده ای در ایران و محافل آکادمیک رو  افزایش  است.

دانشگاه جواهر لعل نهرو

بر اساس تحقیقی جدید از میان ۸۰۰هزار صفحه بررسی شده در  ویکی پدیا و از میان 300 هزار مقاله  موجود به فارسی در ویکی‌پدیا٬ ۹۶۳ مقاله یا صفحه در ایران فیلتر هستند. از این میان بیش‌ترین حجم به مسایل سیاسی و بیش از همه به انتخابات ۸۸ و “جنبش سبز” اختصاص دارد.

محققان دانشگاه پنسیلوانیا در آمریکا به منظور ارزیابی گستردگی سانسور اینترنت در ایران میزان و تنوع موضوعی صفحات فیلترشده ‌در ویکی‌پدیای فارسی را سنجیده‌اند.
این تحقیق نشان می‌دهد به‌رغم انتخابات اخیر ریاست‌جمهوری در ایران که به استفاده‌ی گسترده‌ی برخی از اعضای کابینه نظیر محمدجواد ظریف٬ وزیر امور خارجه٬ از فیس‌بوک که در ایران فیلتر است٬ منجر شد، همچنان در بر پاشنه‌ی فیلترینگ گسترده‌ی اینترنت در این کشور می‌گردد.به گزارش وب‌سایت “مشابل” و به نقل از تحقیق انجام‌شده در پنسیلوانیا٬ در مجموع ۹۶۳ مقاله در ویکی‌پدیای فارسی از مقالات سیاسی گرفته تا مقالاتی پیرامون هم‌جنس‌گرایی تا حتی صفحه اما واتسون٬ دختر بازیگر در فیلم‌های هری پاتر٬ در ایران فیلتر هستند.محققان تحقیق سانسور ویکی‌پدیا در ایران می‌گویند که فهم این‌که ایران چه موضوعاتی را در اینترنت فیلتر می‌کند  کمک می کند که حساسیت های جامعه ایرانی و یا دولت مشخص شود 

کالین اندرسون و نیما ناظری در تحقیق خود عنوان می‌کنند که ویکی‌پدیا دانش‌نامه‌ی محبوب متن‌باز اینترنتی، محلی سودمند برای کشف انواع محتوای ممنوع در ایران است.

این دو محقق دریافته‌اند که از مجموع ۸۰۰ هزار  صفحه  موجود در ویکی‌پدیای فارسی٬ ۹۳۶ مقاله در ایران فیلتر هستند. از این تعداد ۴۰۳ مقاله مربوط به مسایل سیاسی٬ ۱۸۹ مقاله مربوط به سکس و جنسیت٬ ۱۳۶ مقاله مربوط به مذهب٬ ۹۳ مقاله مربوط به حقوق بشر٬ ۵۹ مقاله مربوط به هنر٬ ۵۱ مقاله مربوط به رسانه و روزنامه‌نگاری٬ ۱۹ مقاله‌ی دانشگاهی٬ و ۱۳ مقاله‌ی پراکنده بوده‌است.

برای خواندن این تحقیق که به زبان انگلیسی موجود است می‌توانید به این آدرس مراجعه کنید:

بر اساس تحقیق منتشر شده ۷۵ درصد مقالات فیلتر شده مربوط به سیاست٬ سک.س و مذهب بوده‌اند که هدف‌گذاری دولت ایران در امر فیلترینگ را به خوبی اثبات می‌کند.

برای مثال مقالات مربوط به بهاییت همگی فیلتر هستند.
در موضوع سیاست٬ ۱۲۹ مقاله فیلتر شده مربوط به انتخابات مناقشه‌برانگیز ریاست‌جمهوری ۱۳۸۸ است. از این میان ۵۶ مقاله صرفا جنبه زندگی‌نامه دارد و اطلاعاتی به‌ویژه درباره زندگی رهبران مخالف دولت محمود احمدی‌نژاد٬ رئیس‌جمهور پیشین جمهوری اسلامی٬ ارایه می‌دهد. (بیشتر بخوانید: تلاش ویکی‌‌پدیا برای جلب مشارکت زنان)

در میان مقالات دیگر نیز ۲۳ مقاله فیلترشده مربوط به “جنبش سبز” است.

سکس و غرب موجب فیلترینگ

از میان ۱۸۹ مقاله فیلترشده‌ در حوزه سک.س و جنسیت تنها ۱۷ مقاله درباره پورنوگرافی‌ست. بقیه مقالات مربوط به آناتومی٬ رفتارهای جنسی٬ و ۱۳ مقاله نیز درباره هم‌جنس‌گرایان و ترنس‌جنس‌گرایان است.

بر اساس تحقیق انجام‌شده همچنین سانسور دولتی در جهت محو آثار غرب است از مقالات مربوط به رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران غربی گرفته تا بازیگران غربی در ایران از تیغ فیلترینگ گذشته‌اند.

ویکی‌پدیا دانش‌نامه آن‌لاینی‌ست که از ۲۰۰۱ آغاز به کار کرده است.

ویکی‌پدیا در ابتدا فقط به زبان انگلیسی بود، اما تا پایان سال ۲۰۰۱، یعنی کم‌تر از یک‌سال بعد از افتتاح، تعداد مقاله‌هایش به ۲۰ هزار رسید و به ۱۸ زبان دنیا در اختیار عموم قرار گرفت.

این دانش‌نامه اکنون به بیش از ۲۸۲ زبان ‌موجود است.

ویکی‌پدیای فارسی از آذر ۱۳۸۲ آغاز به کار کرد و در چهارده ماه اول، تعداد مقاله‌هایش به ۱۰ هزار رسید.

 منبع: DW.DE
انگلیسی:

نقش رستم مهمترین میراث مکتوب تصویری ایران است

نقش رستم مهمترین میراث مکتوب تصویری ایران است  شاید در جهان کم نظیر یاشد بخشی از تاریخ  با تصویر بر کوه کنده شده است و بخش دیگری ناتمام مانده است.  هر تصویر  ساعتها شرح و تفصیل شفاهی دارد.

 

مجموعه تصاویر نقش رستم(۲۶ تصویر)

________________

نقش رستم

نقش رستم

برای دیدن ادامه تصاویر به ادامه نوشتار مراجعه کنید

وارِد گنابادی شاعری در هند گورکانی

گفتم به خرد که دشمن،  ناداني‌ است. (وارد گنابادی دیوان هند)

 وارِد گونابادي یا استاد گنابادی یک شاعر فارسی زبان  در دهلی  دوره گورکانی بوده است که بر اساس دیوانی که از او باقی مانده وی خود را اهل گناباد ایران معرفی کرده است.

این مقاله به یاد پرفسور عابدی استاد بزرگ ادب فارسی در هند و کاشف دیوان گنابادی عرضه میشود*

 اصل و نسب وارد گنابادی و تاریخ مرگ او بطور  روشن  معلوم نیست و مشخص نیست که آیا وی همان حزین گنابادی است و یا فرد دیگری است . اما وارِد کلمه فارسی است و در لهجه گنابادی به معنی  دانا – استاد – شجاع و  ماهر معنی می دهد.  از اشعار او بر می آید که وی همدوره  اورنگ زیب ششمین امپراتور گورکانی هند بوده است و در دوره صفدر جنگ و در زمان حمله نادر شاه زنده بوده است.

 اورنگ‌زیب عالمگیر. (زادهٔ ۳ نوامبر ۱۶۱۸، درگذشتهٔ ۳ مارس ۱۷۰۷ میلادی)، عنوان و لقب محی‌الدین محمد، بین سالهای ۱۰۶۷ تا ۱۱۱۸ ه‍.ق/۱۶۵۸ تا ۱۷۰۷ م در هند حکومت کرد. او سومین پسر شاه‌جهان و مادر ایرانی‌اش ارجمندبانو بیگم  ممتازمحل بود که بنای زیبای تاج‌محل بیاد او ساخته شد. «اورنگ» واژه‌ای فارسی است و به معنی سریر یا تخت پادشاهی است. اورنگ زیب فردی متعصب و سختگیری بود که برادرش  دارا شکوه که مسلط به زبان فارسی بود را به اتهام  ارتداد کشت  بعد از او سلسله امپراتوری گورکانی فرو پاشید. و کشور دچار اختلاف و تشتت شد تا اینکه نادر شاه دهلی را سال  ۱۷۳۹ فتح کرد.

red-fort

او در دوره صفدر جنگ 1708 –  1754نیز حضور داشته  است . پس وفات او  باید حدود 1760  یاشد .  صفدر جنگ نیز اهل خراسان بود و توانست پادشاهی هند را بدست آورد.

تصویر صفدر جنگ وسنگ آرامگاه او در دهلی :

چو آن صفدر عرصه مردمی-   زِ دارِ فنا گشت رحلت گزین

 چنین سال تاریخ او شد رقم –  که بادا  مقیم بهشت برین 1167

IMG_2940 (2)Safdarjung, second Nawab of Awadh, Mughal dynasty. India. early 18th century.jpg

مؤلّف تذکرةالشعرا تنها فردی است که به وارِد  اشاره کرده است اما بنظر می رسد که از وارِد شناخت  نداشته است  و اورا   به اشتباه چنین معرفی کرده است:

”وارد, محمّد شفيع, فرزند محمّد شريف تهراني و نوادة سيدي تهراني, با حزين (م: 1128 ﻫ/1716 م) در دهلي اختلاط داشت. عمرش بيش از صد سال [و] در شاهجهان‌آباد, عهدِ اورنگ‌زيب“[1] مي‌زيسته است.

این اطلاعات دقیق نیست بین وارِد گنابادی و شریف تهرانی  نمی تواند رابطه فرزندی باشد.

شاید این شاعر  از اولاد و طایفه  بیچارگان  از زیبد گناباد باشد که بنوعی  با دراویش گنابادی  از یک طایفه حساب می شوند. و از این طایفه  در دوره صفویه  افرادی به هند مهاجرت کرده اند .

به هر حال همه این ها گمانی زنی است برای اطلاع بیشتر باید تمام دیوان او بخوبی بررسی و نقد شود.

تنها يک نسخة خطّي  پر برگ و ضخيم از ديوانِ وارد گنابادی [2], در دهلی نو, باقی مانده  است و در مرکز میکرو فیلم نگهداري مي‌شود که شامل غزليّات (تقريباً 8,454 بيت) رباعيّات (320 عدد) مي‌باشد. امّا صاحبِ ديوان خود را گونابادي[3] معرفی و چنین می گوید:

گشت گوناباد آبادان زِ من

وز  کمال  آباد شد شهر خجند

*

سخت در هندم غريب امروز، گوناباد کو!

 

گَردَ ش اَر بينم به‌بخت خويش نازان مي‌شود.

(اگر گرد و خاک آن را ببینم به خوشبختی خود افتخار می کنم  گفتنی است که گناباد در قدیم دچار گرد و غبارهای کویری شدیدی می شده است) اگر گرد و خاک آن را ببینم  اشاره دیگری است که وی گنابادی بوده است  چون گرد و غبار گناباد در فصلی از سال معروف بوده است

در هیچ شعری از وارد  نام تهران  نیامده است اشاره ای نیز به نام پدر و انساب خود نکرده است  پس ارتباطی بین وارد و تهران وجود نداشته  و در مطلب  مؤلّف تذکرةالشعرا  اشتباهی روی داده است  بنابر این طبق گفته خود شاعر او اهل گناباد است که شهری قدیمی در جنوب خراسان است .

پس باید حرف خود شاعر را ملاک قرار داد و او را گنابادی نامید, مي‌توان گفت که اين همان شاعر است که در عهدِ اورنگ‌زيب به‌هند رسيده و پس از وي, معاصرِ پادشاهان و جانشينان او بوده است. در هر صورت از مطالعة ديوان اين شاعر ما مي‌توانيم گوشه‌هاي گوناگون زندگاني وي را دريابيم. وارد در غزليّات و رباعيّات خود نام پادشاه وقت و علماي گوناگون را ذکر نموده و مدح کرده است.

وارد نياز ما بکسي نيست در جهان

حامي يکي بس است بديع‌الزّمان ما

*

هزار حسن قبول از کلام تو دارد

ز فيض مدحت شاهنشه زمن پيداست

*

بحر دل مير علاءالدّوله[5]

که ازو دهر گلستان شده است

او وزير است شه عالم را

کز سخن صاحبِ ديوان شده است

*

ثناي قاضي عبّاس ورد وارد شد

که از کلام حزم جانفزاي خويشتن است

*

اين غزل وارد به‌مدح ميرزا هادي بگفت

کز زبان خاطرش شعر رسا گل مي‌کند

*

غير فياض جهان مير علاءالدّوله

که سخن طعنة صافي بگهرها دارد

نکته‌دان را سخن نقد دو عالم بخشد

مفلسان را بدل تنگ گذرها دارد

دل بدامانش… زده‌ام دست اميد

شب بخت سيهم نور سحرها دارد

گنج بخشا نرود کس ز درت کيسه تهي

بيد باغ کرمت نيز ثمرها دارد

نظم عاليت بود به ز گهر وارد را

 

گرچه منعم طبق لعل و گهرها دارد

 

*

جز مدح شريفت نبود ورد زبانم

انداز کلامم بنگرشان که دارد

ممدوح مني از کرم و لطف و بمدحت

چون من سخن امروز ثناخوان که دارد

شعرم شده در بحر ثنايت دُر مکنون

اين دُرّ شرف از نسبت عمّان که دارد

وارد بدر لطف تو از پاي فتادست

 

جز کوي تو ملجا در و دربان که دارد

 

جلد*

محمّد عسکري عاشق شکار صيد دل باشد

 

ز يک بازي که گم شد غم ندارد بارها دارد

*

گر درآيد در حرم کعبه سجودش مي‌کند

ور کند در دير جلوه بت برهمن مي‌شود

طرح فرمود اين غزل تا شاعران شاه من

آنکه مدحش کيمياي مرده هر فن مي‌شود

همچو وارد ماه جم طبع بلند شاه را

 

در سخن نايد ز عرفي آنچه از من مي‌شود

 

*

مدح ابوالمعالي خورشيد چرخ فضل

در سينه‌ام به‌پردة راز آفريده‌اند

*

سخندان خان دانا معتقد خان

کزو نقش ستم از دهر حک شد

*

وارد از احمد تخلّص يافت وارد در جهان

اين تخلّص کامياب دين و دنيا مي‌شود

*

ز مدح شاه سخن ختم بر دعا کردم

که شوق بندگيش مي‌برد مرا از هوش

*

کجا هر گوش باشد لايق شعر رساي من

در شهوار نظمم را بگوش شهريار افگن

*

ز جور چرخ ترا باک نيست اي وارد

که حامي تو بود ميرزا بديع زمان

*

ز راه دورشها بر در تو آمده وارد

شميم گلشن فضل ترا شنيده شنيده

از ابياتِ ذيل واضح مي‌شود که چرا وارد وطن خود را ترک نموده به‌اين کشور آمده است:

فتاده است چو در هند وارد از ايران

ديار غربت خود بهتر از وطن گويد

*

وارد ز دست خويت ترک در تو کرده

بي‌جور شاه شخصي کي از وطن برآيد

*

در عدم از خواهش هستي نبودم شادمان

من ز ذوق ياد غربت در وطن مي‌سوختم

*

ره بکويش بردم و دل از وطن برداشتم

حسن غربت ديدم و دل از وطن برداشتم

*

زير گردون نتوان ساخت وطن چون وارد

رفته در ملک غريبي وطني پيدا کن

وارد حتماً در شمالِ هند زندگي مي‌کرده است, امّا دربارة اين مطلب صراحتاً چيزي نگفته است. البتّه از تعريف دکن معلوم مي‌شود که در جنوبِ هند هم بوده است:

اقليم دکن که شمع هندوستانست

همچون دل مرد زيرک آبادانست

در کوزة خاک او نمي‌ماند آب

آن خاک مگر خاک تنگ ظرفانست

يکي از مزاياي اين ديوان در داشتن يازده رباعي در تعريف انبه مي‌باشد:

از انبة خوش بچين سراسر خوبست

هم لذّت شهد لب…… خوبست

با شيرة انبه آب‌حيوان چه کنم

اين شيره مرا ز شير مادر خوبست

*

اين انبه که آفت دل و دين شده است

هر خار ازو چو باغ رنگين شده است

شيريني انبه هيچ داني ز کجاست

تا بر لب او رسيد شيرين شده است

*

گر انبه نشد بدست مردم بقضا

مانند چو پستان عروس زيبا

اين طرفه که رنگ نيز او دارد زرد

با آن که زمرّد نشود کاه ربا

*

از انبه حلاوت بجهل ارزانست

آرايش سفره و طراز خوانست

در غور که انبياست با من زان رو

پيغمبر ميوه‌هاي هندستانست

*

از انبة خوش که چاشني گير نشد

کز ريشه انبه پا بزنجير نشد

از لذّت جانِ سير توان شد اما

از خوردن انبه هيچکس سير نشد

*

آنم که ز انبه بيدل و دين شده‌ام

از رنگ ببوي انبه تسکين شده‌ام

شام و سحرم گر نرسد بيتابم

افيوني انبه‌هاي شيرين شده‌ام

*

من پختة حسن انبة خام شدم

او را ز فريب ريشه دردام شدم

من چاشني ريشة او يافته‌ام

زان جمله چنين زشوق چون جام شدم

*

با شربت انبه آب گوهر چه کنم

انگور بهشت و آب کوثر چه کنم

از نعمت ديدار خبر هم ندهيد

تا انبه بود غذاي ديگر چه کنم

*

گر نيست مرا چو انبه شيرين ياري

در کام من است شربت ديداري

بس انبه بجاي لب پرستم از شوق

از ريشة انبه بسته‌ام زنّاري

در رباعيّات هم شاعر دربارة عمر و زندگاني خود گفته است:

در فکر سخن رفت چهل سال مرا

رو داد ازين جان عجب حال مرا

دولت ز سخن مرا ميسّر گرديد

زبن باد شگفته گل اقبال مرا

*

از عمر بفضل‌حق چهل‌سال گذشت

طفلي و جوانيم بيک حال گذشت

در ياد خدا نبوده‌ام يک ساعت

اين جمع مرا در هوس مال گذشت

*

چهل سال بفکرِ سخن تر بودم

با طبع مرا چراغ روشن شده است

*

سي سال غزل گوي محبّت بودم

در جور غم عشق به‌صحبت بودم

مصرع گفتم بياد قد دلدار

در فکر بلند خود بعشرت بودم

در رباعيّات هم شاعر پادشاهِ وقت و امرا و فضلاي عصر را توصيف و مدح کرده است:

گفتم بخرد کز تو بجانم بيم است

وز عيب و هنر کفم تهي از سيم است

گفتا که ولي نعمت ارباب سخن

سرماية فضل ميرزا ابراهيم است

*

گفتم بخرد کجا روم از غم سيم

گفتا که بنزد صاحبِ خلق عظيم

کامروز مربّي سخندان در دهر

کس نيست بغير معتقدخان کريم

*

آنم که ز بخت کامگار آمده‌ام

مدحت گر شاه با وقار آمده‌ام

دارم…… التماس يک ماه

از دولت او اميدوار آمده‌ام

*

گفتم بخرد که دشمن ناداني‌ست

گر نيست فضيلت دل من ناداني‌ست

گفتا امروز صاحب دانش را

برهان مراد ميرزا برهاني‌ست

*

خاني که سخن ز مدحت او جان يافت

درد فطرت ز فهم او درمان يافت

اين خلق و حيا و دانش و جاه و سخن

از مرحمت خدا محمّد خان[6] يافت

*

گفتم به‌خرد که در جهانم بيکس

بر من چمن فضل و هنر گشت قفس

گفتا امروز حامي اهلِ هنر

خورشيد کرم حسن علي[7] باشد و بس

*

افسوس دلم که ميوه‌اي گشت تلف

آمد ز دلم… … مرگش بهدف

تاريخِ وفاتِ او خرد گفت که رفت

از عالم ميرزا محمّد اشرف

*

اي قبلة آرزوي اربابِ سخن

تا چند ز حرص در بدر گردم من

از لطف قديم گر بسازي کارم

شاکر منم و تويي شهنشاه زمن

امّا عجيب است که وي صلابت خان[8] را هجو کرده است:

اي آنکه ترا نام صلابت خان است

شعر پوچ تو… همه هذيان است

جز نام صلابتي نديدم در تو

درپيش تو عيب، همت و احسان است

*

اي آن که تويي منزّه از فضل و شعور

پيوسته همي به‌جهل خويشي مغرور

ايّام خطاب تو صلابت خان کرد

برعکس نهند نام زنگي کافور

در صورتي که مؤلّف هميشه بهار در توصيف او مي‌نويسد:

”سيّد صلابت خان بهادر مجاهد جنگ, سيّد تخلّص در عهدِ فرّخ‌سير به‌خدمتِ داروغگي توپخانه امتياز داشت. هميشه اتّفاق شعرا در دولتخانة ايشان هست. از شاگردانِ ميرزا عبدالغني قبول“[9].

وارد براي مدد معاش خود بامرا و بادشاهانِ توسّل جسته و از ايشان براي وسايل زندگاني خود التماس نموده است:

اي قبلة مدّعاي اربابِ کمال

پيشِ تو رسيدم ز پريشاني حال

چون تاب علوفه نيست ز افلاک مرا

روزينة من ساز مقرّر في‌الحال

*

اي قبلة آرزوي اربابِ سخن

تا چند ز حرص در بدر گردم من

از لطف قديم گر بسازي کارم

شاکر منم و تويي شهنشاه زمن

*

آنم که ز بخت کامگار آمده‌ام

مدحت گر شاه با وقار آمده‌ام

دارم… … … … التماس يک ده

از دولت… … … … اميدوار آمده‌ام

*

اي ماية امتياز اربابِ سخن

خواهم ز عطاي تو ازين شهر وطن

يک جاي نزولي بمن ارزاني دار

از روي کرم قباله‌اش بخش بمن

*

اي صاحب عزّ و شان و گردون خرگاه

کردي بخزانه تا براتم تنخواه

از دستِ برات خود شدم سرگردان

اي روي سياه من به‌مهر تو سياه

وارد زندگي مفلسانه‌اي داشته و از بيشتر وسايل مادّي محروم مانده است:

غمين مباش ز افلاس ظاهري وارد

دهدعطاي محمّد لطيف مايه ترا

*

وارد چو مال نيست ترا بس بود خرد

نقد کلام روح فزا مال و جاه تست

*

نمي‌کنم طمع روزي از خدا وارد

فقير اگرچه تهي دست شد گدا نشود

در غزل ذيل وارد شکوه سر مي‌دهد که:

ز طفلي عاشق حسن کلامم

غزل گويم غزل جويم غزلخوان

نديدم منصفي در پيچ گردون

که سنجد نظم من با نظم سلمان[10]

دهد انصاف شعر دلربايم

کند اين تحفه نذر گوش سلطان

*

مربّي گر مرا بودي بعالم

رساندي مايه‌ام بر چرخ گردون

*

مدد از همّت شاه نجف جوي

درين افلاس وارد باش شادان

وارد بارها عقيدت خود را به‌حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابي‌طالب و امام رضا(ع) ابراز نموده است:

وارد از تربيت شاه نجف

سخن تازة ما رنگين است

*

احوال من بساقي کوثر رقم کنيد

عرض نياز تشنه بکوثر نوشتن است

*

وارد عاصي اگرچه نامه سياه است

حامي خود غير بوتراب ندارد

*

همچو وارد کار ما نگشاد در هندوستان

منجي ما همّت شاه خراسان مي‌شود

ینظر می رسد  که وارد ازدواج نکرده و مجرّد زندگاني مي‌کرد:

به‌مهر دنيوي آلوده‌اي وارد مگو از دين

نباشد مرد ميدان تجرّد هر که زن دارد

امّا ملاحت هندي او را به‌طرف خود مي‌کشيد:

دلبر هند که شاداب ملاحت بيني

دل فريبنده تر از شاهد کابل آمد

وارد بر هنرِ خود اين چنين فخر مي‌کند:

ز شعر کهنة ياران دلم بگرفت اي همدم

 

بخوان پيشم کلام وارد خوش طرز خوشگو را

*

شاعريم از سخن تازه وليکن ز حيا

شاعري نيست چو وارد بجهان پيشة ما

*

وارد خوشگو ز نظمت بوي جان مي‌آيدم

جمع کن بنويس شعر آبدار خويش را

*

بيا وارد بخوان از نظمِ خود پيش دل آشوبي

 

کز اهلِ حال نشنيديم هرگز شعر حالي را

*

نازم بنظم پاک تو وارد که پيش آن

اعجاز نظم غير چو جادو فتاده است

*

شده طرز غزل به‌وارد ختم

چشم انصاف و امتياز کجاست

*

فروغ جوهر معني ز طبع من پيداست

ز فکر دلکش من رتبة سخن پيداست

هزار حسن قبول از کلام تو وارد

ز فيض مدحت شاهنشه زمن پيداست

*

به‌خوبي تو نگويدکسي غزل وارد

گهر به‌پيش کلام تو شرمسار آيد

*

وارد اين نظم ترت گر لب‌خندان برسد

با کلام تو نه سنجد سخن خاقاني[11]

وارد از ميان شعراي قديم, حضرت امير خسرو[12], حسن سجزي[13], سعدي[14] و شيخ جامي[15] را يادکرده است:

بيا بخوان غزل خوش ز گفتة وارد

که از کلام ترش شهرت حسن باقيست

*

من مريدِ شيخ جامم کرده تلقينم به‌مي

من نه تنها مي‌کنم مستي که پيرم کرده است

*

از فيض طبع خسرو گفتم من اين غزل را

آن خسروي که نظمش زيب بلاد باشد

*

بديهه اين غزل تازه گفته‌اي وارد

به‌درد نظم تو شعرحسن نمي‌باشد

*

وارد اشعار بلند تو سراپا سوز است

کي لب و کام من از نظم حسن آبله کرد

*

وارد اين درد کلامي که تو داري امروز

بانگ تحسين تو از گور حسن مي‌خيزد

*

ترا وارد چه نسبت در سخن با آصفي باشد

که از نظم تر خود طعنه بر شعر حسن داري

*

يافت سعدي صلة شعر گر از لطف خدا

من هم از حق طلبم جايزة روحاني

وارد شاعرِ سبک عراقي است و مرشد و هادي وي حافظ شيرازي مي‌باشد:

کلام وارد خوشگو بخوان که يادگرفت

ز شعر حافظ شيراز طرز انشا را

*

اشعار وارد خوشه‌چين از خرمن نظمش بود

انصاف دادم در سخن من حافظ شيراز را

*

ز حافظ همچو وارد جام تحسين سخن خواهم

الايا ايها السّاقي ادرکاساً و ناولها

*

طبع وارد تا شده سرگرم عشق فکر شعر

معني رنگين به‌طرز حافظ شيراز بست

وارد در زمانِ خود تحت تأثير شعراي سبک هندي بالخصوص عرفي[16] و طالب آملي[17] بوده و حتماً از آنها الهام گرفته است. وي از شعراي اين سبک استفاده و مصرع‌هاي آنها را تضمين مي‌کرد. نيز نظر خود را دربارة آنها ابراز مي‌نمود:

وارد کلامِ عرفي و طالب شنيده‌ام

درپيشِ من بخوان سخن ناشنيده را

*

آفرين بر صاحب اين مصرع رنگين که گفت

عيشها خواهيم کرد اينجا شراب آنجا شراب

*

وارد از شعر تو عرفي داغ و طالب زير خاک

خون دل از غيرت اين نظم غرّايي گرفت

*

طالع شهرت شده وارد زمين شعر تو

دور دور تست دور عرفي و شاني[18] گذشت

*

وارد اين نظم دلنشين که تراست

از کلام تر کمال[19] خوش است

*

تا شدم مدحت گر او وارد از بخت بلند

داغ رشک طبع من از نظم شيدا[20] روشن است

*

عرفي شيراز هم وارد سخنها گفته است

ليک شعر عندليب باغ آمل نازک است

*

وارد اشعار تو داغ دل عرفي باشد

با کلامش اثر گرمي بازار کجاست

*

همچو وارد ماه جم طبع بلند شاه را

در سخن نايد ز عرفي آنچه از من مي‌شود

*

وارد سخن گرم نمي‌گفت که صد داغ

در کارِ دل عرفي شيراز نمي‌کرد

*

ز نظم عرفي و طالب نزد ناخن بدل رحمي

طرب افزاي طبعم نشئة شعر الهي شد

*

وارد کسي که لذّت شعر تو يافته

جنگ کلام قدسي[21] و شيدا چه مي‌کند

*

پيش نظم خوش وارد سخن غير مگو

گر همه شعر تر طالب آمل باشد

*

وارد از نظم عرفي و طالب

سخن عالي انتخاب زدند

*

با نظم وارد نکته‌دان کي شعر قدسي خوش کند

 

هرگز نگيرد از خرد ديوانِ شيدا در بغل

*

طالب و عرفي چو دارد آفرين خوان منند

زانکه من در هر غزل دارم بيان تازه‌اي

*

ترا وارد چه نسبت در سخن با آصفي[22] باشد

که از نظم تر خود طعنه بر شعر حسن[23] داري

*

وارد از رشک تو عرفي خاک شد در زيرِ خاک

از گل نظم تر طالب رميده رنگ و بو

از ميان شعراي معاصرش, واجد, عسکري و عارف[24] را موردِ توجّه خود داشته است.

وارد اين نظم مرا ساخته رنگين عارف

برده از نظم من آن بخيه سخن خاميها

*

وارد بفرست اين غزل تازه به‌عارف

تا خط بکشد بر ورق دفتر مهتاب

*

کسي که شعر تو وارد شنيد از عارف

ز گوش تا لب او باغ آفرين گل کرد

*

محمّد عسکري عاشق شکار صيد دل باشد

نه يک بازي که گم شد غم ندارد بازها دارد

*

اين غزل وارد محمّد عسکري هم خوب گفت

 

آنکه دهر از نور طبعش دشت ايمن مي‌شود

*

وارد چنين غزل نتوان گفت بي‌تلاش

عارف کجا که لطف کلامم بيان کند

*

چون شعر خويش داشته عارف ز من دريغ

دانا ز نکته‌سنج ندارد سخن دريغ

*

وارد اين تازه غزل را بر عارف بنويس

گر بدستم بدهي ذوق پريدن از من

اکنون بعضي ابيات منتخب اين شاعر، نقل مي‌گردد, تا اهلِ ادب، ارزش هنر و فن وي را بسنجند:

تا حلقة دو زلف بر آن رو فتاده است

خوش مصحفي بدست دو هندو فتاده است

*

ذکر رخت به‌مهر منوّر نوشتني‌ست

وصف لب توبر لب ساغر نوشتني‌ست

درد دل مرا به‌دوا احتياج نيست

زخم مراسلام بخنجر نوشتني‌ست

*

ابرست و بهارست و نگارست و شرابست

هم ساقي و هم مطرب و هم چنگ و ربابست

ياران همه جمعند بگلزار ز عشرت

چون سبزه نشيمن همه را بر لب آبست

ساقي بسماع آمد و مطرب شده رقّاص

بيدار شده عيش و غم دهر بخواب‌ست

هر سبزه دهد نغمه و هر لاله دهد مي

کيفيّت گلزار فزون‌تر ز حسابست

بلبل ز طرب گشته غزل خوان برخ گل

طوطي ز رخ سبزه چومست‌ست و خرابست

*

خون سخن بگردن خاموشي من‌ست

در ياد ديگران ز فراموشي من‌ست

ساقي بيا به‌راه که موي سفيد من

صبح خوش‌ست و وقت قدح نوشي من‌ست

شادم که واقف از اثر مدّعاي من

بي‌انتظار بدعت سرگوشي من‌ست

وارد سبوي باده بدوش قدح کشان

 

در زير بار حسرت همدوشي من‌ست

 

*

هرزه کاري چو هر کردار ماست

هرزه گردي صنعت رفتار ماست

ما بر ارباب سخن پيغمبريم

خامشي از امّت گفتار ماست

*

لطف اشعار رسا خون در خميرم کرده است

رتبة سوز سخن آفاق گيرم کرده است

*

در گوش او اثر نکند گفتگوي من

طبع صنم کي از سخن برهمن شگفت

*

تا بگلزار خرامان شده است

سرو از باغ گريزان شده است

کس بخاري نخرد دستة گل

بس‌که از روي تو ارزان شده است

*

دل من يافته از دير نشان ايزد

بر در بتکده از بهر خدا آمده است

*

دل فگن زلف شکن عهد شکن مي‌آيد

پاي تا سر همه بر عشوه و فن مي‌آيد

رنگ بر روي گل و لاله و نسرين آمد

گوييا دلبر من سوي چمن مي‌آيد

هر غريبي که شد از لذّت غربت آگاه

کي بصد خواهش دل سوي وطن مي‌آيد

*

گر درآيد در حرم کعبه سجودش مي‌کند

ور کند در دير جلوه، بت برهمن مي‌شود

*

ز کعبه زاهد و از دير برهمن گويد

بقدر فطرت خود هرکسي سخن گويد

کجاست محرم زلفش که حال درهم من

من شکسته باو گويم او بمن گويد

*

در غمت از بس‌که گرديدم نزار و ناتوان

خنده از ضعف بدن بر لب تبسّم مي‌شود

بس‌که مي‌بالند در ميخانه از شوق شراب

ساغر گلرنگ مينا و سبو خم مي‌شود

*

بي‌دلان بر سر کويت وطني ساخته‌اند

از گل اشک زمينت چمني ساخته‌اند

زاهدان دانة تسبيح ندارند بدست

بهر صيادي از دام فني ساخته‌اند

در ته خاک چو آيند سراپا عريان

کي شهيدان غمش باکفني ساخته‌اند

غنچه‌ها برسرِ شاخِ گل رعنا بچمن

بهر وصف لب لعلش دهني ساخته‌اند

منّت جامه کجا مردم آزاده کشند

که ز داغ دل خود پيرهني ساخته‌اند

حکمت عشق چه دانند رقيبان وارد

که براي چه بت و برهمني ساخته‌اند

لذّت خود شکني اهلِ محبّت دانند

کز درستي ز بت دل شکني ساخته‌اند

خاکساران ره بادية عشق کجا

به‌غم جامه و ننگ کفني ساخته‌اند

شهرت خوبي معشوق ز عاشق باشد

از براي صنمي برهمني ساخته‌اند

خوبرويان که ز شاهانِ جهان عار کنند

بي‌تکلّف بگداي چو مني ساخته‌اند

وارد اين موسم درد است که از يک گل داغ

 

هر طرف زخم پرستان چمني ساخته‌اند

 

*

من مست ساغري که شرابش کسي نديد

حيران آن رخي که نقابش کسي نديد

*

خالق حسن چو او فتنه‌گري پيدا کرد

در خطش آفت دور قمري پيدا کرد

نکته‌دان قصّه دراز از خم زلف تو نکرد

از دهانت سخن مختصري پيدا کرد

*

بدست من سرزلف سياه يار آمد

سياه بختي من عاقبت بکار آمد

*

دوش با دلدار ما را صحبت مستانه بود

ابر بود و شيشه بود و نغمه و پيمانه بود

*

چه شود که با تو يک دم الم آرميده باشد

چو لب پيالة مي لب تو چشيده باشد

سرزلف خود ز سينه مفگن دمي بيک سو

که شبم گذشته بيني سحرم دميده باشد

*

اين منعمان ز بخل و تمنّا چه ديده‌اند

جز محنت از محبّت دنيا چه ديده‌اند

*

دل ربودي ز من ثواب اين بود

لطف کردي مرا عذاب اين بود

*

هر نگاهش بسته با دل عهد و پيماني دگر

هر خم گيسوي او باشد گلستاني دگر

*

دير است سير کوي نگاري نکرده‌ايم

صيد مراد خويش شکاري نکرده‌ايم

*

مي‌تواند زلف با رخسار خوبان زيستن

جادوي هند است با خورشيد تابان زيستن

سبز نتوان شد ز لطف آسمانش تابکي

همچو کشت هند در اميد باران زيستن

*

چه خوش است با تو اي گل ره باغ ساز کردن

سر کاکلت گرفتن به‌سپهر ناز کردن

*

امشب به‌چمن با لب خندان شده باشي

با لاله و گل دست و گريبان شده باشد

*

اگر بختم جوان بودي چه بودي

بحالم مهربان بودي چه بودي

در پایان از استاد خواجه پیری مدير مرکز ميکروفيلم نور سپاسگزاری می نمايم که اين نسخه را در اختيار بنده گذاشته‌اند.

 kalkata92 (270)


*  مرحوم استاد عابدي پژوهشگر بزرگ زبان فارسی  در هندوستان  این دیوان را در سال 2006 در میان انبوهی از کتابهای خطی در مرکز میکرو فیلم بطور تصادفی پیدا کرد و آنرا  کتاب با ارزشی معرفی  نمود که باید در فهرست کتابهای با ارزش چاپ قرار گیرد.

برای اطلاع بیشتر نگاه شود به کتاب نقش پارسی بر میراث جهانی هند. دکترحکمت- دکتر عجم

[1].    غني مئو فرّخ‌آبادي، مولوي محمّد عبدالغني خان (م: 1334 ﻫ/1916 م): تذكرةالشعرا (تأليف: 1328 ﻫ/ 1910 م), تصحيح دكتر محمّد اسلم خان، انتشارات مسعود احمد دهلوي, دهلي، 1999 م, ص 302.

[2].    کاتب: محمّد عبّاس المتخلّص به‌مخمور.

[3].    گوناباد= گناباد: معرّب بصورت  جنابد, ینابد شهرستاني است در خراسان. (معين, فرهنگ فارسي)

[4].    کمال‌الدّين مسعود کمال خجندي (م: 803 ﻫ/1401 م).

[5].    نوّاب سرفراز خان, مخاطب به‌علاءالدّوله, استاندارِ بنگال در سال 1153 ﻫ/1740 م, از حملة الله‌وردي خان مهابت هلاک گرديده است.

[6].    نوّاب محمّد خان بنگش باني شهر فرّخ‌آباد در زمانِ سلطنتِ محمّد شاه (1161-1131 ﻫ/
1748-1719 م) بوده و در سال 1156 ﻫ/1643 م درگذشته است.

[7].    ملک‌الشعراي تيپو سلطان (1799-1782 م).

[8].    صلابت خان, مخاطب به‌ذوالفقارجنگ, در عهدِ احمد شاه در سال 1748 م از عهدة ميربخشي ممتاز گرديده است.

[9].    اخلاص شاهجهان‌آبادي، كِشن چند پسر اچل داس كهتري: هميشة بهار (تأليف: 1136 ﻫ)، به‌تصحيح دكتر زبير احمد قمر، بهارت آفسيت پريس, دهلي, 2003 م, ص 95.

[10].   سلمان ساوجي      .

[11].   وفات: 582 ﻫ/1186 م.

[12].   725-651 ﻫ/1325-1253 م.

[13].   وفات: 738 ﻫ/1337 م.

[14].   وفات: 691 ﻫ/1292 م.

[15].   898-817 ﻫ/1493-1414 م

[16].   سيّد جلال‌الدّين محمّد عرفي شيرازي, وفات: 999 ﻫ/1591 م.

[17].   وفات: 1036 ﻫ/1627 م.

[18].   مولانا نفيس‌الدّين شاني تکلو, وفات 1023 ﻫ/1614 م.

[19].   شيخ کمال‌الدّين مسعود کمال خجندي, وفات: 803 ﻫ/1401 م.

[20].   وفات: 1042 ﻫ/1632 م.

[21].   حاجي محمّد جان قدسي مشهدي, وفات: 1056 ﻫ/1646 م.

[22].   خواجه آصفي شيرازي, وفات: 928 ﻫ/1522 م.

[23].   حسن سجزي، وفات 738 هجري.

[24].   عارف, ميرزا محمّد علي, مرگ 1167 هجري, از هم صحبتان ميرزا صائب و ملازم نادر شاه, همراه وي به‌هند آمد. نادر او را به‌نظم شاهنامه مأمور ساخت. از نادر گريخته به‌هند آمد, با صفدر جنگ بود, ارادة ايران کرد, ليکن در سند مرد. (تذکرةالشعرا, مولانا محمّد عبدالغني خان غني, ص 181)

از دیگر شاعران گنابادی می توان از  میر قاسمی نام برد.
نام پدر او : میر سید عبدالله 
تخلص: قاسمی
تولد و وفات: (۹۳۰ -۹۸۴ – ۹۸۲) قمری

از سادات گناباد و در سرودن شعر ، خصوصاً مثنوی ، و همچنین در معما توانا بود. کلانتری گناباد به خاندان او اختصاص داشت و بعد از پدر ، وی به این مقام رسید. ولی این شغل را به برادر خود ، میرزا ابوالفتح ، واگذاشت. قاسمی در شعر و ادب شاگرد هاتفی بود و در دانش عقلی از محضر غیاث‌الدین منصور دشتکی شیرازی بهره برد. وی به دربار شاه اسماعیل و شاه طهماسب راه پیدا کرد و دو مثنوی برای آنها سرود ، ولی چون شاه طهماسب در برابر آنها چیزی به او نپرداخت دربار صفوی را رها کرد و به دیار بهکر رفت و به خدمت محمودخان ، والی دیار بهکر ، درآمد. در اواخر عمر بیشتر با اهل دانش و ادب سر می‌کرد و به عبادت و ریاضت مشغول بود و هرچه در تملک داشت وقف بارگاه امام علی‌بن موسی‌الرضا (ع) نمود. در سخن قاسمی تأثیر مستقیم پیروان نظامی به‌ویژه جامی و هاتفی آشکار است. قاسمی در منظومه‌های خود کوشش کرده تا تاریخ پادشاهی و جنگ‌های سه تن از پادشاهان سده نهم و دهم را به‌ نظم آورد. تعداد مثنوی‌های او را برخی از تذکره‌ها چهار و بعضی هفت و بیشتر دانسته‌اند. او به رسم مثنوی‌سازان ، منظومه‌های پنج‌گانه نظامی را جواب گفته اما عدد مثنوی‌های او از پنج تجاوز کرده و در برابر اسکندرنامه منظومه‌های دیگر بر آنها افزوده است. از اختصاص‌های مثنوی‌های او ، آوردن ابیات بسیار در توحید و نبوت و امامت است. از آثار وی “شاهنامه” یا “شهنشاه‌نامه” یا “شاهنامۀ ماضی” یا “شاه اسماعیل‌نامه” و “شاهنامۀ نواب عالی” تقسیم کرده‌اند؛ “لیلی و مجنون”؛ “خسرو و شیرین”؛ “کارنامه” یا “گوی و چوگان” ، در وصف گوی بازی؛ “عاشق و معشوق”؛ “شاهرخ‌نامه”؛ “زبدهٔالاشعار”؛ “عمدهٔالاشعار” ، در صفت کعبه و مدینه؛ “ساقی‌نامه”.

سلطان‌علي گنابادي: از بزرگترين پزشکان قرن دهم ه‍. ق از آثار اوست: 1- دستور العلاج بسال 933 ه‍. در دو مقاله اول در 25 فصل شامل بيماري‌هاي موضعي ومقاله دوم در 8 فصل شامل بيماري‌هاي عمومي

2- مقدمة دستور العلاج در يک مقدمه و دو مقاله در بيان حفظ صحت و بيان حد طب و احوال نبض و غيره

ملا مظفربن محمد قاسم بن مظفر گنابادی . از مشاهیر منجمین و ریاضیین عهد شاه عباس اول و با شیخ بهایی متوفی سال 1031 هَ . ق . معاصر و ازتألیفات اوست : 1 – اختیارات النجوم . 2 – تنبیهات المنجمین در احکام نجومی که برای شاه معظم تألیف و در دهم صفر 1324 هَ . ق . به پایانش رسانده . 3- الحاتمیه ، در بیان خط نصف النهار و سمت قبله و به همین جهت آن را قبله الاَّفاق نیز گویند و آن را به نام خواجه ناصرالدوله و الدین حاتم بیگ که از ارکان دولت و وزیر شاه عباس بوده تألیف نموده . 4 – شرح بیست باب ملاعبدالعلی بیرجندی ، در معرفت تقویم رقمی که در ایران چاپ شده و به بیست باب ملا مظفر معروف است . 5 – قبلة الاَّفاق ، که بنام حاتمیه مذکور شد. 6 – منتخب التنبیهات ، که کتاب تنبیهات مذکور خود را ملحض کرده و سال وفاتش به دست نیامده

زبان فارسی و چالش مدرنیت

سردرگمی برای پیداکردن برابر نهاد واژه های تخصصی مورد استفاده در زبانهای اروپایی، یکی از رایج‌ترین پیشامدهایی است که دیر یا زود هر مترجم یا مولفی را با خود درگیر می کند.

این سردرگمی زبانی، به طور طبیعی، برای هر شخصی که قصد نزدیک شدن به یک متن ادبی یا نظریه علمی دارد که در بافتار فرهنگ و زبانی دیگر صورت بندی شده، پیش می آید.

 IMG_3076 (2)

 برای نمونه سالهاست که در میان دانشوران و مترجمان انگلیسی زبان بر سر انتخاب برابر نهاد برای دو واژه Sinn و Bedeutung (که دو ترم تخصصی در فلسفه زبان فرگه هستند) اختلاف هست.اما گستردگی و پایداری این مساله بغرنج در طول بیش از یک قرن در زبان فارسی باور به رشدنایافتگی یا معلولیت زبان فارسی در انتقال مفاهیم نو را پدید آورده است.این باور گاه تا حد یک بدبینی افراطی در مورد توانایی زبان فارسی در بیان مفاهیم رایج در علم مدرن پیش رفته اما اغلب خود را در شکل تلاشهای محدود برای بازنگری و بهبود موضعی مشکل نشان داده.تلاشهایی که دستاوردشان نه تثبیت یک زبان علمی همگن برای انتقال و ترجمه متون و مفاهیم مدرن، بلکه نوعی زبان چندبافتی و حتی در مواردی کاملا بیگانه است که راه را بر درک و دریافت خواننده فارسی زبان می بندد.

داریوش آشوری در رساله «زبان باز» در پی شکافتن و بررسی این دشواری و ترسیم راهی برای برون رفت از آن است. رساله از دو بخش تشکیل شده.

بخش نخست واکاوی رابطه زبان و مدرنیت به طور کلی است. تحلیلی که با بررسی نحوه رویارویی زبانهای پیشتاز مدرنیت با نیازهای نوین زبانی خود، سویه تاریخی پیدا می کند. در بخش دوم، آشوری دگردیسی زبان فارسی را در مواجهه با مدرنیت بررسی می کند.

دید مدرن و محدودیت‌های زبان طبیعی

IMG_3082 (2)

رابطه زبان و اندیشه مدرن با نگره و شیوه برخورد انسان مدرن با جهان پیرامون یکی از دغدغه های اصلی آشوری است.

این رابطه بر پایه دید اراده گرایانه انسان مدرن به خودش به عنوان عامل اصلی و مختار در شکل دهی به محیط فرهنگی خود تحلیل می شود. دیدی که همراه با رویکرد ابزارانگارانه به زبان راه را برای دگردیسی زبان باز می کند.

حاصل این دو نگاه، شکل‌گیری این درک است که انسان می تواند و می باید زبان خود را مانند ابزاری برای شناخت و بیان خود و جهان خود به کار گیرد.

در پی نگاه به زبان به عنوان یک ابزار، تلاش برای هر چه کارآمد کردن این ابزار نیز طرح می شود. تلاشی که در اشکال افراطی خود برای صورتبندی یک زبان منطقی و شفاف که تنها بازتاب دهنده بی ابهام واقعیت باشد تا نیمه اول قرن بیستم و به دست اصحاب حلقه وین پیگیری شد.

اما این تلاش، صورتهای معقول‌تر و میانه رو تری هم داشته که دستاورد آن را می توان در دستگاههای گسترده ترمهای تخصصی که در همه علوم رایجند دید.

از نگاه کتاب، امکان رشد و شکل دهی این دستگاههای واژگانی با «وام گیری تکواژها (پیشوندها، پسوندها و ستاک ها) و واژه های ترکیبی از زبان های کلاسیک لاتین و یونانی و به کاربردن آزادانه آن ها در همه گونه امکان ترکیبی برای ساختن ترمهای علمی و فنی است» (زبان باز:۵۰).

این وام گیری راه را برای یک مهندسی فراگیر زبانی باز کرده که در آن دانشور به تناسب نیاز خود دایره واژگان تخصصی حوزه کاری اش را گسترده تر می کند.

در نبود چنین توانایی در زبان، دانشور در گیر-و-دار استفاده دوباره از اصطلاحات مستعمل می افتد که خود راه را برای بیان و پیگیری پژوهش در جهت های نو سد می کند.

درست بر همین پایه است که آشوری یکی از اصلی ترین استدلالهایش را صورتبندی می کند. زبانی که به صورت طبیعی مورد استفاده هر قوم است، به سبب خودسری ذاتی اش توانایی ایجاد زمینه برای چنین استفاده ای از خود را ندارد.

مقصود از خودسری ذاتی، بی قاعدگی ملموس در این گونه زبان هاست. این بی قاعدگی است که مانع سامانمندی مکانیکی زبان طبیعی برای پاسخگویی به گسترش روزافزون نیازهای دانشوران می شود.

راه برون رفت از این دشواری، همان پیگیری مسیری است که زبانهای اروپایی در چند سده اخیر طی کرده اند. یعنی پرورش و معماری یک دستگاه زبانی که از انعطاف پذیری و کارآمدی مورد نیاز علوم برخوردار باشد و بتواند مفاهیمی را بیان کند که زبانهای پیشتاز قادر به رساندن آنها هستند.

پرسشی که در اینجا مطرح می شود چگونگی شکل دادن به پروسه های مکانیکی واژه سازی برای گسترش توانایی های زبانی است. آشوری به طور مشخص از سه روش برای توسعه مکانیکی زبان نام می برد: اشتقاق مکانیکی، برخه چسبانی و سرواژبندی.

اشتقاق مکانیکی در واقع فرایند جذب یک وام ـ واژه و ساختن صفت ها و قیدها متناسب با قواعد دستوری زبان وام‌گیرنده از واژه است. برای مثال می‌توان به کاربردن صفت «فیزیکی» به جای استفاده از معادلهای آن در هر یک از زبانهای لاتینی اشاره کرد. این فرایند به جذب واژه هایی که وام گرفتن شان ضروری است کمک می کند.

برخه چسبانی پیوند زدن بندهای واژه های گوناگون برای بیان مفاهیم جدید است که نمونه آن را می توان در نام بسیاری از رشته های دانشگاهی که با پسوند logy- در زبان‌های لاتین و با پسوند -شناسی در فارسی تمام می شوند دید.

این روش رایجترین شیوه برای گسترش دایره واژگان علمی یک زبان است و بیشترین کمک را به ساختن سامانمند مکانیسمی برای گسترش زبان می کند.

روش سوم که سرواژبندی نام دارد، پیوند زدن حرف نخستین یک عبارت طولانی است برای بیان یک مفهوم است. مثالهای آن واژه هایی چون AIDS (برای Acquired immune deficiency syndrome ) یا هما (به عنوان معادل هواپیمایی ملی ایران) هستند.

نوسازی زبان فارسی

در بخش دوم، کتاب بیشتر روایت تاریخی است از چگونگی طرح شدن معضل نارسایی زبان فارسی برای فارسی زبانان و تلاش آنها برای غلبه بر این مشکل.

نارسایی زبان فارسی که بیش از هر چیز زبانی برای کارکردهای ادبی بوده، از همان ابتدا در کار روزنامه نگاران و روشنفکران پدیدار می شود.

اما از سوی دیگر، با گرم شدن آتش «ملت باوری» مدرن، جایگاهی کانونی در میان دانشوران جامعه پیدا می کند که پیش از آن نداشته.

ملت باوری از یکسو به تلاشهایی گسترده در غنی کردن زبان فارسی برای پاسخگویی به نیازهای مدرن و از سوی دیگر به سره‌نویسی می انجامد. گرایشی که از دید آشوری در برهه ای باعث نزدیکی زبان فارسی به زبان مردم و شکستن پیله محافظه کاری می شود.

دوره پهلوی تلاشها در دو سطح نهادها و افراد پیگیری می شود. دوره های مختلف فرهنگستان برای گسترش زبان فارسی سیاست های متفاوتی را پیگیری کردند.

فرهنگستان اول تحت تاثیر محمدعلی فروغی سیاستی میانه روتر داشته. در حالیکه سیاستهای فرهنگستان دوم بیشتر به سمت پاک‌زبانی سوق پیدا کرده.

در کنار آن بررسی کوششهای افرادی چون احمد کسروی و غلامحسین مصاحب در کلنجار با این بحران در زبان فارسی به پیشرفتهایی زبانی منجر شده که البته در بسیاری جهات پیگیری ناشده باقی می مانند.

در نهایت ارزیابی آشوری از تحول زبان فارسی در سده اخیر، آن را زبانی می نمایاند که در جهات مختلف خود را با نیازهای مدرن هماهنگ کرده اما نبود یک روش سامانمند برای حل معضل مانع از رسیدن آن به سطح مورد توقع از یک زبان مدرن شده.

دوراهی ترجمه

چندی پیش فردی در فیس بوک خود گلایه کرد که برای واژه discursive (در متن به معنی استدلالی و نه گفتمانی) و discursivity نمی تواند معادل مناسب پیدا کند.

واژه اول را به برهانی برگردانده بود و برای دومی به دنبال پیشنهاد بود. پیشنهادها از دو سنخ بودند، بعضی با تکیه به معنی متن معادلهایی چون استدلال-بنیاد یا برهان-بنیاد را مناسب می دیدند و دیگرانی برابرنهادهایی همچون برهانیت و استدلالیت را پیشنهاد می کردند.

می توان رویکرد اول را رویکرد معنایی در معادل گذاری و دومی را رویکرد تکنیکی نام نهاد. رویکرد تکنیکی باعث سخت-خوان شدن ترجمه ها و تلاش ذهنی بیشتر خواننده در کوتاه مدت است.

در قیاس با این رویکرد معادل گذاری معنایی، متون را روانتر و در ابتدا آسان فهم تر می کند. اما چنین رویکردی به دلیل ماهیت موضعی خود نمی تواند پایه مناسب برای پژوهش های بعدی در یک حوزه باشد. لازمه رویکرد مهندسی به زبان و داشتن دستگاه واژگانی مناسب مورد نظر آشوری، همین رویکرد تکنیکی به معادل گذاری است.

بررسی دستاوردهای مترجمان متون علمی و آکادمیک در سده گذشته دو راه کاملا مجزا را نشان می دهد. در زمینه علوم تجربی و ریاضیات مترجمان تخصصی بیشتر خود را محدود به ترجمه متون مقدماتی کرده اند.

این متون را می توان با همان رویکرد معنایی به معادل گذاری ترجمه کرد. نگاه تثبیت شده عدم نیاز به ترجمه متون تخصصی تر و در نتیجه رفع نیاز با همین انعطاف پذیری محدود معادل گذاری معنایی است.

دانشوران این رشته ها کارهای پژوهشی خود را بیشتر به زبانهای اروپایی انجام می دهند و بنابراین نیاز یا تمایلی به پی ریزی یک دستگاه واژگانی سامانمند حس نمی کنند.

در مورد علوم انسانی، وضعیت تا حدود زیادی متفاوت است. مترجمان تلاش کردند دست به ترجمه متون اصلی تر بزنند و با برگرداندن آنها به فارسی راه را برای شکلگیری و تقویت تفکر علمی در این حوزه به زبان فارسی هموار کنند.

 

شیرین کاری مطبوعات این بار دروغ گویی جاهلانه علیه پلنگ ایرانی. چوپان دروغگو

حیوانی که بزهای  چوپان لرستانی را درید گرگ بوده نه پلنگ

ذم شبیه مدح  . در قالب تشکر از یک چوپان پلنگ بیچاره را بد نام کردند .  یا چوپان دروغ گو بوده  یا مطبوعات

این ماجرایی که اخیرا در رسانه ها تکرار میشود که یک پلنگ ایرانی در لرستان به گله ای حمله کرده و چهل و چهار بز را دریده ولی چوپان مسلح گله به آن شلیک 1468573_590931620956113_143385587_nنکرده است ، را باور نمی کنم .

من نمیدانم کسانی که این داستان عجیب و غریب را به سادگی باور کرده اند و بدون مطالعه و از سر احساس آن را تکرار می کنند ، آیا هیچ میدانند که دارند ناخواسته چه چهرهء ترسناک و رعب انگیزی از پلنگ بی گناه و بی آزار ایرانی می سازند؟

 

پلنگ هیچگاه و تحت هیچ شرایطی چهل و چهار بز یا هر حیوان دیگری را نمی کشد و برای سیر کردن خودش و توله های گرسنه اش تبدیل به یک چنین هیولایی نمی شود .

پلنگ اگر بکشد یک شکار را می کشد و اگر هم بخواهد بخورد ، یک شکار را می خورد . البته گاهی یک گرگ گرسنه بنا به طبعی که دارد ممکن است به گله ای حمله کند و به تنهایی بیش از ده گوسفند را بدرد اما پلنگ چنین طبعی را ندارد و اگرچه شکارچی هست اما درنده نیست . اساسا یک پلنگ ، و آنهم یک پلنگ گرسنه و بی رمق ، قادر به تعقیب و شکار و کشتن چهل و چهار بز نیست . من از رسانه ها و خبرنگاران بی اطلاع و بی تخصص مطبوعات و سایتهای مختلف توقعی ندارم که در این خصوص بیشتر مطالعه کنند ، اما در شگفتم از اینکه می بینم برخی از مقامات سازمان بی خاصیت حفاظت محیط زیست ایران هم این داستان را باور کرده اند و برای عقب نماندن از قافله ، مشغول هوراکشیدن و تمجید از چوپانی شده اند که کشتن چهل و چهار بز خیالی اش را دیده اما به پلنگ درنده شلیک نکرده است . من ترسم از این است که این داستان جعلی ، و یا به شدت اغراق شده ، به گوش سایر چوپانهای آن منطقه برسد و آنها از این به بعد به محض دیدن یک پلنگ ، به تصور اینکه برای دریدن بزها و گوسفندهایشان آمده است ، به سمتش شلیک کنند و آن را بکشند . من از روزنامه نگارهایی که خودشان را محیط زیستی می نامند و مشغول نوشتن مطالب زرد و احساساتی هستند و نیز از مقامات سازمان حفاظت محیط زیست ایران که می خواهند در این میان از احساسات برانگیخته شدهء رسانه ای استفاده کنند و برای خودشان محبوبیتی کسب کنند ، خواهش می کنم که برای گرم کردن بازارشان به سراغ سوژهء دیگری بروند و از پلنگ بی آزار و معصوم ایرانی مایه نگذارند و علیه این بیچاره بیش از این دروغ نگویند و اغراق نکنند . پلنگ ایرانی درنده نیست و هیچگاه چهل و چهار بز را نمی درد.

رضا شاه قبل از شاهی سر دسته سینی زنی هئیت قزاقخانه بود

قمه زنی معروف ترین نذر  محرم بود که در قالب دسته های بزرگ در شب های هفتم و هشتم و نهم و دهم در کوچه ها و محلات تهران انجام می شد. سحرگاه روز عاشورا هم دسته ها کفن به تن با چند بیرق و کتل رجزخوانان و نعره زنان خود را به امام زاده و حسینیه و تکیه شان می رساندند و سردسته هیئت ها با تیغ های سلمانی جلو آمده ابتدا اطفال تازه نذر شده و تیغ نذرداران را هر کدام چند تیغ به جلو سرهای تراشیده شده شان زده و حرکتشان می دادند و نوحه خوان ها شروع به نوحه خواندن و سنج زدن و سینه زدن می کردند.
 
بعد از آن در میان نوحه و فریاد یا حسین و خواندن این شعر که: حسین تنها به میدان می رود الله اکبر- برای دادن جان می رود الله اکبر، وارد میدان می شدند به این صورت که میاندار دسته در فاصله خیابان وسط دو ردیف قمه زنان نمایان می شد با فریادی بلند یا حسین اولین قمه را بر سر خود فرود می آورد و به دنبال این حرکت بود که دیگران هم هر یک با شمشیر و قمه و قداره های خود به جان خود افتاده با کوبیدن بر سر، کفن سفید بر تنشان را آغشته به خون می کردند.
 
 

دسته سنگ زنی

 
یکی دیگر از نذرهای عجیبی که دیگر خبری از آن نیست، «دسته سنگ زن ها» بود که افراد به جای سینه زدن و زنجیر زدن و… هر یک دو قلوه سنگ به دست گرفته با نوای نوحه خوان و صدای سنج بهم می زدند به این ترتیب که هر زدن آن سه ضربه داشت که سنگ زن ها، در حالیکه دو صف دراز روبروی هم را تشکیل می دادند با خم و راست شدن، یکی ار نزدیک زمین و یکی را برابر شکم و یکی را بالای سر می کوفتند،هدف از برگزاری این مراسم بر این بود که می گفتند روز عاشورا از جانب اشقیا چنین سنگ هایی بر سر و پا و سینه و بدن امام و شهدا خورده بود.
 

زخم‌های عفونت گرفته

 
«شبیه زین العباد» هم از دیگر مراسم های تحریف شده در ماه های محرم و صفر در تهران قدیم بود که در آن، افرادی که نذر مصیبت امام زین العابدین(ع) را داشتند از مدت ها قبل از محرم مچ پاها و بیخ بازوان و حلقه گردن خود را با زخم تیغ و نشتر و حتی تیزآب مجروح می کردند تا جایی که چرک کند و درروز عاشورا و یازدهم و دوازدهم آنها سوار شتر برهنه می شدند و مواضع مجروهشان را با زنجیر و غل بسته داخل دسته به تماشا می گذاشتند به نشانه اسارت امام و اینکه با چنان حالتی او را به بارگاه یزید رسانیده اند.
 
 

میخ و سیخ در پوست

 
در تهران قدیم آنهایی که نذر قفل آجین می کردند، از مدتی قبل اندام خود را با داروهایی بی حس می کردند و قسمت هایی از آن را از گردن به پایین را سوراخ کرده و از آنها قفل و تیغ و نیزه و خنجر و سیخ و میخ و چاقو و شمشیر و امثال آن می گذراندند و خود را با این وضعیت به معرض نمایش می گذاشتند. حال بعضی از آنها به حدی به وخامت می رسید که افرادی همراه آنها می شدند تا نیفتند یا جان ندهند.
 

شمعی در بدن

 
کنار نذر قفل‌ آجین، “شمع آجین” هم از نذرهایی بود که در گذشته عده ای از روی جهل و خرافات آن را ادا می کردند. این نذر هم تصورات دیگری از بلایای اسرا و شهدای کربلا بود که سر امام حسین (ع) در تنور خولی رفته، خیمه امام به‌ آتش کشیده شده است و آتش از آنها به دامان زنان و اطفال صغیر امام رسیده و به تلافی آن افرادی به صورت همان قفل آجین نقاطی از بدن خود را سوراخ کرده و بر آنها شمع قرار داده و روشن می کردند و خود را در میان جمعیت عزاداران به نمایش می گذاشتند.
 
 

نذرهای ماندگار

 
با وجود نذرهای عجیب و غریبی که در این روزها در تهران قدیم باب بود، عده ای هم نذرهای عام المنفعه را انتخاب می کردند. مثلا رسیدگی به وضع خیابان ها، تامین روشنایی معابر تاریک، پوشاندن چاله ها و راه آب‌ها، کمک به نابینایان، پرداخت بدهی زندانیان یا تهیه غذا و پوشاک برای خانواده آنها، غذا دادن به پرندگان، میانجیگری در اختلافات خانوادگی هم از جمله کارهایی بود که در این ماه ها انجام می گرفت اما در این میان یکی از انواع نذورات گرفتن روزه سکوت بود به صورتی که فرد روزه گیر، در تمام دوازده روزعزاداری یعنی تا اخر محرم و گاهی تا آخر صفر یک کلام سخن نمی گفت. نذری که اگرچه خرافی نیست اما یکی از نذرهای عجیب آن دوره به حساب می آمد.
 
 

روضه خوانی از کی رواج پیدا کرد؟

 
مراسم عزاداري امام حسین(ع) تاريخچه‏‏ ای بسیار طولاني دارد، گفته اند که ريشه آن به عزاداري اوليه طايفه بني اسد برمی گردد كه هنگام دفن شهداي كربلا بر سر مزار آنان آمدند و شروع به مويه و زاری كردند و اشك ريختند تا اینکه شيعيان اجازه پیدا کردند در دوره ديلميان و صفويه عزاداری هایشان را آشكار برگزار کنند و کم کم شکل عزاداری ها تغییر کرد. مجالس گریه و مویه ای که در دوره های قدیم برای شهدا برگزار می شد، جای خود را به مراسمی داد که پیچیدگی آن در دوران قاجار به اوج رسيد.
 
در سال نهصد قمري هم ملاحسين كاشفي هراتي با استفاده از مقاتل مختلف و كتب تاريخي كتابي به نام “روضه‏الشهداء” تدوين كرد و آن را وقف عام كرد و چون تنها كتاب و معتبرترين نيز بود به زودي بین مردم مشهور شد و هر كسي كه مراسم عزاداري داشت از روي آن كتاب براي مردم مي‏خواند و مردم گريه مي‏كردند به طوري كه اسم اين مراسم به روضه‏خواني و سپس به اختصار روضه ناميده شد.
 
تا جایی که هر کس سواد خواندن و نوشتن داشت می توانست از نوشته های این کتاب برای روضه خوانی استفاده کند، در تهران قدیم نیز وضع به همین صورت بود مراسم های مختلفی در ایام عاشورا و تاسوعا توسط مردم برگزار می شد که بخش مهمی از آن به نوحه خوانی و روضه خوانی و راه اندازی دسته های سینه زنی در کوچه و خیابان ها و تکیه و حسینه و امام زاده و گاهی بعضی از خانه ها می انجامید.
 
مردم و محلات و کوچه ها در این دو ماه كاملاً سياهپوش مي‏شدند، در اين ايام هر كار و عمل زشت از ميان بیشتر مردم رخت بربسته و هر يك به طريقي كوشش در اصلاح اعمال ناپسند خود حداقل در طي اين دو ماه مي‏كرد. شوخي و خنده و تفريح و مزاح و خوشگذراني و عيش و نوش در اين ايام پسنديده نبود و سرود و شادماني را دشمني با امام حسين(ع) مي‏دانستند. در اين دو ماه حتي عقد و نكاح و عروسي نيز تعطيل می شد و آن را شوم و بد عاقبت مي‏ دانستند چنانكه اكنون نيز چنين است.
 
 

معروف‏ترين دسته‌ها

 
معروف‏ترين دسته ‏های تهران قدیم، دسته ميدان و عرب‌ها و بعد دسته ‏هاي قزاقخانه و سنگلج و قنات‏آباد و دسته ترك‌ها بودند. اين دسته ‏ها از روز هفتم محرم به حركت درمي‏آمدند و به بازارها روانه مي‏شدند. سالي نبود كه در تنگي بازار بين برخي از دسته‏ها بر سر نوبت عبور درگيري پيش نيايد. به هر حال بازار مركز اصلي دسته‏هاي عزا در اين ايام بود. همراه با دسته‏ها پرچمهاي رنگارنگ و علمهاي ده الي بيست و چهار تيغه ‏ای حركت داده مي‏شد كه بر ابهت دسته‏ ها مي‏افزود.
 
شب‌ها هم دسته‏ هاي مخصوص در تهران حركت مي‏كرد كه به دسته شاحسيني (شاه‏ حسيني) معروف بودند. دسته‏ هايي كه در شب‌هاي دهه اول محرم به نيت مشق با آلات برنده از قبيل قمه و شمشير به خيابان‌ها مي‏آمدند و در دو رديف منظم روبه ‏روي يكديگر با صداي مهيبي يا حسين مي‏گفتند و با صدای شيپور و نقاره همراه مي‏شدند. برق شمشير و صداهاي طبل و ساير آلات موسيقي شكوه خاصي به اين دسته‏ها مي‏داد و طرفداران بيشتري داشت. در روز عاشورا نیز افراد اين دسته‏ ها به ياد فرود آمدن شمشيرها بر بدن شهداي كربلا قمه و شمشيرها را بر فرق خود مي‏كوبيدند.